بسم الله الرحمن الرحیم
يادنامهدومينكنگرهنهجالبلاغه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 9
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 11
سوگند: به بلند اى شكوه تو، اى عظمت تاريخ انسان، به شكوهت، اى
استوارى قامت رساى فضيلت، به روحانيت سجودت، اى همه نيايش بشر، و به تو كه از هر
والائى، والاترى و اشك قلم، ناچيزتر از آنكه بيكران درياى معارف تو را بر كاغذ
گيتى بگسترد، و جارى سيلاب فرهنگ پربارت را در نهر باريك استعداد بشر بريزد.
و خدا به لطف، تو را آفريد و برگزيد تا دفتر معرفت و عرفان
بگشايى و درس خداشناسى و معارف الهى را در بهترين كار و سخن به انسان بياموزى و
پيام الهى وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها را به آدميان برسانى، و عينيّت
«خليفة اللّهى» را بر زمينيان عرضه كنى تا مردم در چهره بشرى، خدا را ببينند و
آثار عظمت و شكوه الوهيّت را در تو و كلامت مشاهده كنند. تو كه آئينه تمام نماى
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ، و مصطفاى إِنَّ اللَّهَ
اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ و از سرادق غيب و
عصمت سروش و پيامى، و در عظمت و والائى، مصداق اتمّ وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي
آدَمَ.
و اينك در ميان ما، نهج البلاغهات، اهل دل را بمثابه كيميائى
است كه هر مس گونهيى را طلا كند و هر مردهاى را زندگى جاويد مىبخشد. و اين كلام
در
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 12
باب نهج البلاغه حق است، چرا كه بفرموده امام عزيزمان: نهج
البلاغه نازله روح على (ع) است، و شفا و مرهمى است براى دردهاى فردى و اجتماعى و
مجموعهيى است داراى ابعادى به اندازه ابعاد يك انسان و يك جامعه بزرگ انسانى .
از بركات انقلاب بود كه توان يافتيم به خود بازگرديم و روزى را
ببينيم كه در پرتو شمع پرفروغ اسوه پرهيزكاران، انديشمندان گرد آيند، و به خوشه
چينى از خرمن پربار علوى بپردازند و اميد بود و هست كه: دانشمندان و متفكران
متعهد... ابعاد عرفانى و فلسفى و اخلاقى و تربيتى و اجتماعى و نظامى و فرهنگى و
ديگر بعدها را بمقدار ميسور بيان فرمايند و اين را به جوامع بشرى معرفى نموده،
عرضه دارند، كه اين متاعى است كه مشترى آن انسانها و مغزهاى نورانى است .
با همين هدف و اميد، هر ساله از سوى بنياد نهج البلاغه، مجمعى
علمى و تحقيقى برگزار مىشود و دانشمندان و نويسندگان، حاصل كوشش و تحقيق خود را
در زمينههاى گوناگون اين كتاب عظيم به پيشگاه عاشقان على (ع) و جويندگان معارف
اسلامى عرضه مىكنند.
در اين كوتاه مدت، بهرههاى علمى از اين كتاب مقدس و از اين
مجامع علمى به اندازهيى بوده است كه هنوز توفيق آن دست نداده كه همه آن آثار
منتشر گردد.
در سال 1360، اولين يادنامه كنگره منتشر گرديد و استقبال
برادران و خواهران متعهد، مشوّقى در انتشار رسالههاى ديگر شد.
اينك خداى را سپاس، كه توفيق تنظيم و ويراستارى و انتشار دومين
مجموعه سخنرانيها و مقالات دومين كنگره هزاره نهج البلاغه را مرحمت فرمود.
در اين پيراستن و ويراستن، به موضوع اصلى مورد بحث عنايت شده و
موضوعاتى كه به اقتضاى مسائل روز آمده بود، حذف گشته است و هر جا كه ضرورت دانسته
نشانى آيات قرآنى و مآخذ احاديث نبوى و اقوال ائمه (ع) ذكر شده است.
كوتاهى و ناتمامى پارهاى از سخنرانىها، نقصى است كه متأسفانه
ميسر نشد كه در تكميل آنها از سخنرانان گرانقدر، كمك گرفته شود. اميد كه در آينده،
اين نقص مرتفع گردد و دانشمندان سخنران ما به اتمام مقال خود همت گمارند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 13
از محققان و عالمانى كه ما را در تهيه اين دائرة المعارف بزرگ
علوى يارى مىدهند و با اخلاص و علاقهيى كه نسبت به مقام والاى امام همام، امير
المؤمنين على عليه السلام ابراز مىدارند، سپاسگزاريم و اميد منديم با استمرار اين
حركت علمى، بتوانيم گامهاى بلند و استوارى در اين راه برداريم.
در پايان، طول عمر امام بزرگوار، و علّو درجات شهداى ايثارگر
انقلاب اسلامى ايران را كه راهگشاى فعاليتهاى علمى- اسلامى هستند، از خداوند
متعال، مسئلت داريم.
اللّهمّ وفّقنا لما تحبّ و ترضى بنياد نهج البلاغه- وزارت
ارشاد اسلامى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 15
آيت الله مشكينى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 17
سپاس خداى عظيم را كه به ما وجود، عنايت كرد و نعمت عقل و خرد،
مرحمت فرمود. سپاس او را كه به ما نعمت ايمان داد. و درود ما به روان انبياء بزرگ
الهى، رابطين بين الله و مخلوق. و درود به روان پاك شهداى تاريخ، از اولين شهيد تا
شهداى امروز و اين ساعت. درود به رهبر كبير انقلاب و درود بر ملت شريف ايران.
سخن گفتن در اطراف كتابى مانند نهج البلاغه انسانى عظيم،
همانند امير المؤمنين على (ع)، خاصه براى فردى مثل بنده، كار مشكلى است. لكن براى
اين كه افتخار حضور در جلسه منتسب به آن مولا را داشته باشم، حاضر شدم.
موضوع صحبت ما «اخلاق در نهج البلاغه» است. اين جمله بدين
معناست كه بگوييم اين كتاب شريف يا صاحب اين كتاب راجع به «اخلاق» و «علم اخلاق»
چه نظرى دارد، و آيا در اين كتاب، راجع به «اخلاق» صحبتى شده است يا نه، و اين
كتاب توجه به علم «اخلاق» دارد يا نه و اگر اين كتاب ناظر به «اخلاق» است، در چه
حدودى راجع به اين علم يا اين موضوع سخن گفته است. تشخيص اين معنا كه اين كتاب، در
باره «اخلاق» چه گفته، ابتداء توقف دارد به اين كه معناى اخلاق را به نحو اجمال
تصور كنيم، و از اين تصور، تصديق اين معنا كه اين كتاب در باره «اخلاق» چه نظر
دارد، روشن مىشود.
اخلاق، جمع «خلق» است. روان انسان، حالات و ملكاتى دارد و
اخلاق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 18
عبارت از «ملكات روان» است. تشخيص اخلاق، توقف دارد به اين كه
سه موضوع را انسان تصور كند: «روان»، «اخلاق» و «غرض». «روان» انسان، عبارت است از
روح انسانى. ابتدا بايد به نحو اجمال، سخنى از روان گفته شود و سپس از مفهوم اخلاق
كه عارض بر «روان» است و آن گاه در اين كه اين عوارض بر اين موضوع چه نتايجى دارد.
اين سه جمله را اگر بتوانم عرضه بدارم، توجه كتاب نهج البلاغه به اخلاق، روشن
خواهد شد.
انسان، داراى روانى است. من و شما داراى جوهرهاى هستيم غير از
جسم، به نام «روان» كه در كتاب الهى و در اخبارى كه به دست ما رسيده، در باب آن،
سخن گفته شده است. گاهى از اين جوهره، تعبير به «روح» شده، تعبير به «نفس» شده،
تعبير به «قلب» شده، تعبير به «صدر» شده و تعبير به «عقل» شده است. يعنى «روان»
شما و روح شما پنج تا اسم دارد.
اين «روان» شما را گاهى «روح» مىگويند، به اين تناسب كه بدن
شما را او زنده نگه داشته و او سبب حيات بدن شماست. پس او «روح» است: «لانّ الرّوح
ما به الحياة الشّيى».
روان شما يك نام ديگرش «نفس» است. شما همان «روان» ايد. حقيقت
شما عبارت از «روان» شماست. شما آن «روان» تان هستيد و آن «روان» شماييد.
نفس عبارت از حقيقت شيء است. حقيقت شما همان «روان» شما است.
و وقتى كه آن حقيقت پيدا شد، شما پيدا شدهايد و تا آن حقيقت باقى است، شما باقى
خواهيد بود. فلذا روان شما گر چه ازلى نيست ولى ابدى هست، ازلى نيست، يعنى از اوّل
آن وقتى كه خدا هست، روان شما نيست. خداوند روان شما را خلق كرده است، روان شما
حادث است، اما همين روان شما ابدى و هميشگى است: خُلِقْتُم لِلْبَقاء وَ لا
لِلْفَناء.
اى بشر خيال نكن كه براى مرگ آفريده شدهاى تو براى بقا و
جاودانگى آفريده شدهاى. اين شما كه هميشه هستيد، آن روان شماست و الّا اين بدن،
اين لباس چند روزه روان، اين لباس را خواهيد كند و از اين جهان به جهان ديگر
خواهيد رفت.
آن روان را «نفس» مىگويند، زيرا كه شما آنيد و آن، عين شماست.
اين روان را «قلب» نيز مىگويند. يكى از نامهاى روان شما قلب
است،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 19
زيرا حركت شما، سكون شما، قلب و انقلاب شما، و تمام حركتهاى
شما معلول آن است. پس اوست كه مقلب است، اوست كه سرتا پا حركت است. نام روانتان
بدين مناسبت «قلب» است.
يكى از نامهاى شما و روان شما «صدر» است، زيرا در حقيقت آن
است كه در ميان سينه شما است، در اينجا، اسم ظرف بر مظروف اطلاق شده است.
يكى از نامهاى روان شما «عقل» است. «عقل» به معناى قوّه آمده
است، ولى در اينجا به معناى مدرك است. يعنى وقتى شما درك مىكنيد، مىفهميد، قدرت
فهم داريد، كليات را درك مىكند، آن روان شماست كه درك مىكند.
بنا بر اين شما جوهرهاى داريد به نام روان، به نام روح، به
نام نفس، به نام قلب، به نام صدر و به نام عقل. آن جوهره اوصافى دارد. تا حال يك
بعد از سه بعد اخلاق، عرض شد.
اما اين روان شما، بر طبق تحقيق علماى اخلاق، داراى اوصاف و
حالات و ملكاتى است. يعنى روان شما چنان است كه حالتى و صفتى به سادگى عارض آن
مىشود و بزودى از بين مىرود. مثل اين كه از كسى خوشتان مىآيد، ساعت ديگر از او
بدتان مىآيد. حبّ و بغض از حالات روان شماست. برخى از اوصاف روان شما، به نام
«حالات» خوانده مىشود. اما برخى ديگر «ملكات» است، يعنى هميشه هست.
به اين زودى پيدا نمىشود و بزودى هم زايل نمىشود. اين اوصاف
پايدار را «ملكات» مىگويند. شما روحتان داراى «ملكه» يعنى عوارض دائمى است. اين
ملكات انسانى است كه «اخلاق» ناميده مىشود.
علما در باره اين ملكات، سخنها گفتهاند، و ملكات روانى انسان
را به چندين قسم، تقسيم كردهاند. بعضى از ملكات شما «موروثى» و بعضى «اكتسابى»
است.
امام صادق مىفرمايد: «فمنه موروثى و منه كسبى». اين ملكات،
برخى طبيعى و فطرى شماست و خداوند اين خاصيت و خوى و ملكه را در روان شما قرار
داده است. بعضى از صفات شما كسبى است، زحمت مىكشيد، فعاليت مىكنيد تا اين صفت
روانى را پيدا مىكنيد.
قسم ديگر از ملكات، رذائل و فضائل است. برخى از ملكات شما
عبارت از فضائل نفس شماست، جمال روح شماست. زيبائى قيافه روان شما عبارت از فضائل
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 20
اخلاقى است. برخى از ملكات، رذائل است، صفتهاى زشت است، قيافه
كريه روح است. بحث «اخلاق» عبارت از بحث در همين ملكات است.آيا انسان مىتواند
اخلاق فاضله را تحصيل كند، ملكات پسنديده را پيدا كند و آيا مىتواند ملكات زشت را
از خودش دور كند انسان كامل، انسانى است كه بكوشد و در خود، ملكات فاضله را ايجاد
كند. و آن را كه بنحو طبيعى موجود است، تقويت كند. و انسان كامل، انسانى است كه
بكوشد و آن رذائل را در خود تضعيف كند و تا مىتواند از بين ببرد. وقتى كه انسان
كوشيد و به آنجا رسيد هر چه ملكه فاضله بود بدست آورد، و هر چه رذائل بود از خود
دور كرد، آن جاست كه يك انسان ملكوتى مىشود و مصداق: «خليفة اللَّه فى الأرض» مىشود
انسان مسجود ملائكه مىشود، انسان آسمانى مىشود، انسانى مىشود كه در مراحل
انسانيت تكامل پيدا كرده است. همين مكارم اخلاق است كه اگر انسان بكوشد و آن را
كسب كند، مصداق بيان پيامبر بزرگ (ص) مىشود كه مىفرمايد: «بعثت لأتمّم مكارم
الاخلاق»: من براى اين برانگيخته شدم و انبياء براى اين معنا به سوى بشر فرستاده
شدند كه روان آنها را در اخلاق، تكامل بخشند، ملكات آنها را ملكات فاضله كنند،
رذائل را از وجودشان دور كنند، تا آنجا كه آنان خليفه الهى گردند. تصور نشود، تنها
جانشين الله، جدّ اعلاى ما، حضرت آدم بود، همه ما جانشين الله مىتوانيم باشيم،
همه ما خليفة الله مىتوانيم بشويم. مگر روايت به ما نمىگويد: «تخلّقوا باخلاق
اللّه و تأدّبوا باداب اللّه.» اى انسان تو والاتر از اين هستى كه در اين دنيا، در
اين جهان پست بمانى و علاقهمند به دنيا گردى. تو بايد پرواز كنى، متخلق به اخلاق
الهى بشوى.
بالجمله، بعد دوم اخلاق، عبارت از تشخيص ملكات و عبارت از
«اخلاق روان» است كه اين ملكات را تشخيص بدهيم و آنها را كسب كنيم.
بعد سوم «غرض» است، كه در ضمن مطالب گذشته «غرض» هم روشن شد.
وقتى انسان بتواند ملكات را تشخيص بدهد، رذائلش را دور كرده، فضايلش را به دست
بياورد و انسان كامل شود، غرض اخلاق را عملى كرده است.
بنا بر اين، اخلاق، عبارت است از اين كه توجه به ملكات پيدا
كنيم، موضوع ملكات را درك كنيم، غرض از ملكات را درك كنيم. اين معناى اخلاق است و
نتيجه اخلاق آن است كه انسان، يك «انسان كامل» شود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 21
اين مقدمه كوتاهى بود براى اين كه ابتدا ببينيم اخلاق يعنى چه
و بعد از آن ببينيم اين كتاب عظيم كه نهج البلاغه ناميده مىشود، راجع به اخلاق چه
نظرى دارد حال به اختصار جواب اين سؤال را مىگوئيم: وقتى ما به خطبهها، نامهها
و حكمتهاى متعدد نهج البلاغه نگاه مىكنيم، مىبينيم كه اين كتاب عظيم، بخش بزرگى
از اخلاق را بيان كرده است. براى اين كه مدعايم را ثابت كنم جملاتى از نهج البلاغه
را به حضورتان عرضه مىدارم. اين كتاب، اخلاق را مىداند چيست و متوجه است. با
توجه به آنچه راجع به علم اخلاق و راجع به مسائل اخلاق گفته شد، يكى از امّهات
مسائل اخلاق را من عنوان كنم و ببينيم در نهج البلاغه راجع به اين موضوع چه سخنى
گفته شده است.
در علم «اخلاق» اين مطلب هست كه انسان اگر بخواهد زحمت بكشد و
ملكات فاضلهاى را كه براى روح انسانى تصور مىشود، تحصيل كند و ملكات رذيله را از
خود دور كند، نيازمند است به اين كه از حظوظ و لذتهاى بدن خودش چشم پوشى كند تا
روحش كمال پيدا كند. توضيح مطلب اين است: شما اگر بخواهيد يك صفت فاضله را پيدا
كنيد، صفت شجاعت پيدا كنيد، صفت عدالت پيدا كنيد، صفت سخاوت پيدا كنيد بايد مدتها
نفستان را در فشار صبر و تزكيه قرار بدهيد، از شهوات خوددارى كنيد و از حظوظ و
راحتيها و لذتها بكاهيد تا يك صفت فاضلهاى را در روحتان ايجاد كنيد. و هم چنين
بايد تا مىتوانيد از هواها و لذتهاى نفسانى خود بكاهيد تا يك صفت رذيلهاى را از
خود دور كنيد. اصولا پيدا كردن هر يك از صفات فاضله، موقوف است به اين كه شما از
هواهاى خودتان و از لذتهاى خودتان كسر كنيد. به دست آوردن كمالات نفسانى، كمال روح
و تكامل روح شما توقف دارد به اين كه از حظوظ بدن و از لذتهاى بدن كسر كنيد. و هر
چه از اين بيشتر كسر كنيد، به كمال روحتان بيشتر افزودهايد، و اسلام براى اين
امر، برنامه خاصى درست كرده است.
على (ع) اين مطلب عظيم را در دو جمله بيان فرموده است. آن حضرت
در ضمن خطبه 183 با يك عبارت رسا و قليل اللفظ ولى پرمحتوى، اين معنا را روشن كرده
و مىفرمايد: خذوا من اجسادكم فجودوا بها على انفسكم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 22
از اجسادتان بگيريد، از اجسادتان كسر كنيد و به روحتان و بر
نفستان منت بگذاريد و آن را به كمال برسانيد.
اين جمله رساى على (ع) عبارت از يك موضوع كلى علم اخلاق است:
اى انسانى كه مىخواهى تعالى پيدا كنى: يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ
إِلى رَبِّكَ كَدْحاً و خذوُا مِنْ اجْسادِكُم: راه تعالى و تكامل روح اين است.
بايد از جسد بگيريد و به روان بيفزائيد. اين، خود، يكى از مهمترين مسائل اخلاق است
كه على (ع) با يك جمله بيان كرده است.
مسئله ديگر اين است كه گفتهاند: اگر انسان بخواهد كه روحش
ترقى پيدا كند، بايد به بدن سختى بدهد، به بدن فشار وارد كند. مثال مىآورند كه
روح و بدن انسانى مانند دو كفه ترازو هستند. اگر اين كفه پايين بيايد، آن كفه بالا
مىرود. شدت و فشار بر بدن، تكامل روح مىآورد. راحتى بر بدن تنزل روح مىآورد، چه
انسان مذهبى باشد و چه انسان غير مذهبى. شما برنامه كار مرتاضين هند را ملاحظه
كنيد. آنها به بدن رياضت مىدهند تا روحشان آن چنان قوى مىشود كه فى المثل وقتى
از ايران به هند سفر كنيد و در برابرشان بايستيد، تا شما را ديدند شما را به نام و
اسم و لقب ياد مىكنند و از خانه و لانه و زندگيتان خبر مىدهند. البته اسلام اين
نوع رياضتها را تجويز نمىكند. اسلام اعمال و رياضتهاى خاصى را وسيله تزكيه و
تكامل نفس انسان مىشناسد و مىفرمايد: وَ انَّما هِىَ نَفْسى اروُضُها
بِالتَّقْوى اين نفس من است كه آن را با تقوى رياضت مىدهم.
يعنى همه رياضتها و تحمل سختى و فشار براى تكميل روح، در اسلام
امضاء نشده است. بلكه آنچه امضاء شده است، رياضتهاى خاصى است. انجام واجبات، رياضت
است ترك محرمات، رياضت است يك قدم بالاتر انجام مستحبات، رياضت است ترك مكروهات،
رياضت است. على (ع) مىفرمايد: با تقوى بايد بدن و نفس را رياضت داد تا انسان،
مقام كمال مطلوب را پيدا كند.
اينها خصوصياتى از امّهات مسائل اخلاقى است. على (ع)، در نهج
البلاغه، از «صبر»، «رحمت»، «رجاء» و غيره صحبت كرده، و نيز از صفات «كبر»، «حسد»،
«بخل»، «جرم» و غير آن صحبت فرموده است، كه اگر دقت كنيم،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 23
مىبينيم علماى علم اخلاق- با همه نظرياتى كه ابراز
كردهاند- به نكاتى كه على (ع) در ضمن كلماتش بيان كرده متعرض نشدهاند. خداوند
به ما توفيق تخلّق به اخلاق الهى را عطا فرمايد.
و السلام عليكم و رحمة الله
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 25
حجة الاسلام و المسلمين سيد على خامنهاى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 27
مسئله حكومت در نهج البلاغه، مانند دهها مسئله مهم ديگر
زندگى، در اين كتاب عظيم به شيوهاى غير از شيوه محققان و مؤلفان مطرح شده است.
البته چنين نيست كه امير المؤمنين (ع) فصلى در باره حكومت باز كرده باشد و با
ترتيب مقدماتى به نتيجهگيرى برسد. شيوه سخن او در اين باب هم، مانند ابواب ديگر،
شيوهاى حكيمانه است، يعنى عبور از مقدمات و قرار گرفتن بر روى نتيجه. نگاه امير
المؤمنين (ع) به مسئله حكومت، نگاه يك حكيم بزرگى است كه با منبع وحى متصل و مرتبط
است.
ديگر آنكه مسئله حكومت در نهج البلاغه، به صورت يك بحث تجريدى
نيست. على (ع) با امر حكومت درگير بوده و به عنوان يك حاكم، سخن گفته، به عنوان
كسى كه با مشكلات اداره كشور اسلامى، با همه مشكلاتش و با همه مصيبتها و دردسرهايش
روبرو بوده، و به جوانب گوناگون اين مسئله رسيدگى كرده است. توجه به اين امر براى
ما كه در شرايطى مشابه شرايط على (ع) قرار داريم، بسى آموزنده است. بنده با يك سير
كوتاه در نهج البلاغه، مسائلى را به عنوان رءوس مطالب، يادداشت كردهام كه در
اينجا بيان مىكنم.
مسائل عمدهاى كه بايد در اين زمينه مورد توجه قرار گيرد به
قرار زير است: اول ببينيم كه آيا «حكومت» از ديدگاه امام (ع) به همان معنائى است
كه در فرهنگ متداول جهان كهن و جهان امروز از آن فهميده مىشود، يعنى حكومت
مترادف
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 28
است با فرمانروايى، سلطه، تحكّم و احيانا برخوردارى حاكم يا
حاكمان از امتيازاتى در زندگى يا نه، «حكومت» در فرهنگ نهج البلاغه، مفهوم ديگرى
دارد در اين باب از چند كلمه و اصطلاح مشخص در نهج البلاغه استفاده مىكنيم، كه
عنوان «امام»، «والى» و «ولّى امر» براى حاكم و عنوان «رعيّت» براى مردم از آن
قبيل است.
مطلب بعدى، مسئله ضرورت حكومت است. اين يك بحث است كه آيا براى
جامعه انسانى، وجود فرماندهى و حكومت، امرى ضرورى است يا نه استنتاج از اين بحث به
معناى التزام به لوازمى در زندگى جمعى است و صرفا منحصر به اين نيست كه ما قبول
كنيم حكومت براى جامعه لازم است، بلكه نتيجه بحث ما در شيوه فرماندهى و در شيوه
فرمانبرى و در اداره جامعه نيز مشخصات و خطوط ويژهاى ترسيم خواهد كرد.
مسئله سوم، منشأ حكومت است. آيا منشأ حكومت از نظر نهج البلاغه
چيست آيا يك امر طبيعى، نژاد، دودمان، نسب، زور و اقتدار (اقتدار طبيعى و اقتدار
مكتسب) است يا نه، منشأ حكومت و آنچه به حكومت يك انسان يا يك جمع، مشروعيت
مىبخشد، يك امر الهى يا يك امر مردمى است مسئله چهارم اين است كه آيا حكومت كردن،
يك حق است يا يك تكليف حاكم حق حكومت دارد يا موظف است كه حكومت كند و كدام انسانى
است كه مىتواند يا مىبايد حكومت كند از نظر نهج البلاغه، حكومت هم حق است و هم
وظيفه. براى آن كسى كه از شرايط و معيارها و ملاكهاى حكومت برخوردار است، در
شرايطى وظيفه است كه حكومت را قبول كند، و نمىتواند اين بار را از دوش خود بر
زمين بگذارد.
مسئله پنجم اين است كه آيا حكومت كردن براى فرد يا جمع حاكم،
يك هدف است يا يك وسيله و اگر وسيله است، براى چه هدفى است حاكم به وسيله حكومت،
به چه مقصدى مىخواهد برسد و جامعه را برساند مسئله ششم، مسئله شورانگيز روابط
حاكم و رعيّت است. اين روابط، مبتنى بر چه مبنايى و چه اساسى است آيا حقى يكجانبه
است كه حاكم را بر گرده مردم سوار مىكند يا يك حق متقابل است از جمله اساسىترين
و پرمعناترين و پرنتيجهترين مباحث حكومت در نهج البلاغه، اين مسئله است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 29
مسئله هفتم، مسئله مردم در حكومت است. بايد ببينيم كه در فرهنگ
نهج البلاغه، مردم در برابر حكومت چه كارهاند تعيين كنندهاند شروع كنندهاند
اختياردار تامّاند هيچ كارهاند چه هستند اين از ظريفترين مسائلى است كه در نهج
البلاغه عنوان شده است و امروز فرهنگهايى كه بر ذهنيّت مردم در بخشها و
تقسيمبندىهاى مختلف سياسى حاكم است، هيچكدام منطبق با فرهنگ نهج البلاغه نيست.
مسئله هشتم كه از لحاظ اصولى يك مسئله درجه دو، اما از لحاظ
عملى مسئله بسيار پر شور و پر اهميّتى است، نحوه برخورد دستگاه ادارى است با مردم.
اجزا و اعضاى حكومتى چگونه بايد با مردم برخورد كنند آيا طلبكار از مردمند آيا
بدهكار به مردمند اخلاق دستگاه حكومت با مردم چگونه است مسئله نهم كه باز از آن
مسائل بسيار جالب است، رفتار حاكم نسبت به خويشتن است. آيا براى رفتار حاكم در
جامعه، محدوديتى وجود دارد آيا مىتوان به حسن رفتار او با مردم بسنده كرد يا نه،
ماوراى نحوه ارتباط حاكم با مردم، چيز ديگرى وجود دارد كه آن، نحوه ارتباط حاكم با
خود است زندگى شخصى حاكم چگونه بايد بگذرد و نهج البلاغه در اين مورد چه نظرى دارد
مسئله دهم، شرايط حاكم است. چگونه انسانى بر طبق فتواى نهج البلاغه مىتواند بر جامعه
بشرى حكومت كند اينها عناوين مسائلى است كه در نهج البلاغه آمده است و ما
مىتوانيم آنها را مطرح كنيم و مورد بحث قرار دهيم. از اول شروع مىكنيم و به
تناسب امكان و فرصت، بحث مىكنيم و هر مقدار كه پيش نرفتيم به عهده برادران و
خواهران جوان مىگذاريم كه در نهج البلاغه بگردند و از اين دنياى معنا و معرفت
بهره بگيرند و سر رشته تحقيق و تفكر را دنبال كنند و به ما و ديگران بياموزند.
مسئله اول، مسئله مفهوم حكومت است. در تعبيرات رايج در زبان
عربى، براى حاكم، اين تعبيرات و عناوين وجود دارد: سلطان و ملك.
كلمه سلطان در بطن خود متضمن مفهوم سلطه در حاكم است. يعنى آن
كسى كه حاكم است، از بعد سلطهگرى مورد توجه است. ديگران نمىتوانند در شئون مردم
و امور مردم دخالت كنند، اما او مىتواند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 30
ملك، ملوكيّت، مالكيّت، متضمن مفهوم تملّك مردم يا تملك سرنوشت
مردم است.
در نهج البلاغه از حاكم جامعه اسلامى هرگز به عنوان ملك يا
سلطان سخنى گفته نشده است. تعبيراتى كه در نهج البلاغه است، يكى امام به معناى
پيشوا و رهبر است. مفهوم رهبر با مفهوم راهنما فرق دارد رهبر آن كسى است كه اگر
جمعيتى را و امتى را به دنبال خود مىكشاند، خود، پيش قراول و طلايهدار اين حركت
است.
مفهوم حركت و پيشروى و پيشگامى در اين خطى كه مردم حركت
مىكنند، در كلمه امام وجود دارد.
تعبير ديگر، «والى» است. «والى» از كلمه ولايت يا ولايت گرفته
مىشود، و با توجه به مشتقات اين كلمه مىتوان به بعد مورد نظر در آن رسيد. ولايت
در اصل معناى لغت به معناى پيوند و به هم جوشيدگى دو چيز است. لغت مىگويد: ولايت
يعنى اتصال دو شيئى به همديگر، بطورى كه هيچ چيزى ميان آن دو فاصله نشود. به تعبير
فارسى: به هم جوشيدگى، به هم پيوستگى، ارتباط تامّ و تمام اين معناى ولايت است.
البته براى ولايت معانى مختلف ديگرى هم ذكر شده: ولايت به معناى محبت، ولايت به
معناى سرپرستى، ولايت به معناى آزاد كردن برده، ولايت به معناى بردگى يا ارباب
برده بودن.
به نظر مىرسد كه نوع ارتباطهايى كه در معناى ولايت ذكر
مىشود. كلّا مصاديق همان پيوند و پيوستگى هستند. «والى» امت و «والى» رعيت آن كسى
است كه امور مردم را به عهده دارد و با آنها پيوسته است و همين معنى، بعد خاصى از
مفهوم حكومت را از نظر نهج البلاغه و امير المؤمنين روشن مىكند: «ولىّ امر» يعنى
متصدى اين كار. هيچ امتيازى در كلمه متصدى اين كار نهفته نيست. جامعه اسلامى مانند
يك كارخانه عظيم متشكل از بخشها، ماشينها، پيچها، مهرهها و قسمتهاى كوچك و
بزرگ، پر تأثير و كم تأثير است. يكى از اين قسمتها، آن قسمتى است كه مدير جامعه
آن را تشكيل مىدهد. او هم مانند بقيه قسمتهاست. او هم مانند بقيه اجزاء و عناصر
تشكيل دهنده اين مجموعه است. «ولىّ امر» متصدى اين كار است.
متصدى اين كار هيچگونه امتيازى را طلب و توقع نمىكند و عملا
هيچگونه امتيازى از لحاظ وضع زندگى و برخوردارىهاى مادى به او تعلق نمىگيرد. اگر
بتواند وظيفه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 31
خودش را خوب انجام دهد، به اندازهاى كه اين وظيفه و انجام
دادن آن براى او جلب حيثيت معنوى كند، به همان اندازه حيثيت كسب مىكند، و نه بيش
از آن. اين مفهوم حكومت در نهج البلاغه است.
بنا بر اين تعبير، حكومت در نهج البلاغه، هيچ نشانهاى و
اشارهاى از سلطهگرى ندارد. هيچ بهانهى براى امتياز طلبى ندارد. از آن طرف، مردم
به تعبير نهج البلاغه رعيتاند. رعيت يعنى جمعى كه رعايت و مراقبت آنان، و حفاظت و
حراست آنان بر دوش ولىّ امر است. البته مراقبت و حفاظت، يك وقت نسبت به يك موجود
بيجان است، كه اين يك مفهوم دارد، و يك وقت مربوط به حيوانات است و اين هم يك معنا
دارد. اما حراست و حفاظت، گاهى مربوط به انسانها است، يعنى انسان با همه ابعاد
شخصيتش، با آزاديخواهيش، با افزايش طلبى معنويش، با امكان تعالى و اوج روحيش. با
آرمانها و اهداف والا و شريفش. اينها را به عنوان يك مجموعه در نظر بگيريد انسان
با همه اين مجموعه بايد مورد رعايت قرار بگيرند.
اين همان چيزى است كه در فرهنگ اسلامى در طول زمانها مورد
ملاحظه بوده است. «كميت اسدى» مىگويد:
«ساست لا كمن يرعى النّاس
سواء و رعية الانعام»
سياستمدارانى كه مراعات انسانها را مانند مراعات حيوانها در
نظر نمىگيرند.
يعنى انسان با انسانيتش بايد مراعات بشود. اين مفهوم رعيت و
تعبير از مردم در نهج البلاغه است.
بطور خلاصه، وقتى در نهج البلاغه در جستجوى مفهوم حكومت هستيم،
از طرفى مىبينيم آنكه در رأس حكومت است، والى است، ولىّ امر است، متصدى كارهاى
مردم است، وظيفهدار و مكلف به تكليف مهمى است، انسانى است كه بيشترين بار و
سنگينترين مسئوليت بر دوش اوست. اما در سوى ديگر، مردم قرار دارند كه بايد با همه
ارزشهايشان با همه آرمانهايشان، با همه عناصر مشكّله شخصيتشان، مورد رعايت قرار
بگيرند. اين مفهوم حكومت است و اين مفهوم، نه سلطهگرى است، نه زورمدارى است و نه
افزون طلبى است.
امير المؤمنين (ع) در بخشهاى مهمى از نهج البلاغه به حيطه
حكومت اشاره مىكند. شايد دهها جمله در نهج البلاغه مىتوان نشان داد كه مفهوم
حكومت را از نظر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 32
على (ع) مشخص مىكند. از جمله در ابتداى «فرمان مالك اشتر»
مىخوانيم: جباية خراجها و جهاد عدّوها و استصلاح اهلها و عمارة بلادها.
اين معناى حكومت است. اگر مالك اشتر بعنوان استاندار و والى و
حاكم مصر معين مىشود، براى آن نيست كه براى خود عنوانى و قدرتى كسب كند، يا سود و
بهرهاى مادى را به خود متوجه سازد. براى آن است كه اين كارها را انجام دهد: براى
اداره امور مالى كشور از آنها ماليات بگيرد با دشمنان مردم مبارزه كند آنها را در
مقابل دشمنانشان مصونيت ببخشد آنها را به صلاح نزديك كند (صلاح با بعد وسيع مادى و
معنويش كه از نظر على (ع) و در منطق نهج البلاغه مطرح است) شهرها و حيطه حكومت خود
را آباد كند. يعنى بطور خلاصه انسانها را بسازد، سرزمين را آباد كند، اخلاق و
ارزشهاى معنوى را بالا ببرد، وظايف مردم و آنچه را كه در جنب حكومت بر عهده
آنهاست، استنقاذ كند.
مسئله بعدى، مسئله ضرورت حكومت است. اين بحث در نهج البلاغه در
مقابل جريان خاصى مطرح مىشود و هميشه همينطور بوده است. يك جريان، جريان
گرايشهاى قدرتمندانه است. در يك جامعه، هميشه كسانى يافت مىشوند كه مايلند براى
خود حيثيت و قدرت فردى كسب كنند. روال عمومى جامعه را براى خودشان قبول ندارند.
مىخواهند كه از ضرورتهايى كه يك زندگى جمعى بر دوش انسانها مىگذارد، خودشان را
رها كنند و تن به زير بار قراردادهاى اجتماعى و جمعى ندهند.
از اين گرايشها هميشه در جوامع وجود داشته، امروز هم هست، در
آينده هم تا وقتى كه اخلاق انسانى كامل و درست نشود، يك چنين گرايشهايى وجود
خواهد داشت.
اينها مانند آن جمعى هستند كه در يك كشتى سوارند و مايلند در
آن جايى كه خودشان نشستهاند، كشتى را سوراخ كنند. در يك قطار دارند حركت مىكنند
و مايلند آن واگون يا آن اتاقى كه آنها را حمل مىكند، در يك جايى كه به نظر آنها
خوش آب و هواست بايستد و اگر لازم باشد كه همه قطار هم با آنها بايستد حرفى
ندارند. آنها به ضرورتهايى كه يك زندگى جمعى بر انسان تحميل مىكند، به مقتضاى
طبيعت اجتماعى انسان، تسليم نمىشوند.
اگر اين گرايشهاى قدرتمندانه و قدرت گرايانه در جامعه، محل
بروزى پيدا كنند، سرانجام آن به هرج و مرج منتهى مىشود. على (ع) در مقابل اين
گرايشها
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 33
مىگويد: «لابدّ للنّاس من امير». على (ع) اين جمله را در
مقابل جريان بخصوصى مىگويد. جريانى كه ضرورت حكومت را نفى مىكند، آن جريانى است
كه اگر على الباطن از گرايش قدرتمدارى، قدرت گرايى و زورگرايى ناشى مىشود، اما
على الظاهر لعابى از فلسفه بر روى اين انگيزه كشيده شده، و اين همان است كه در
زمان امير المؤمنين (ع) بود. خوارج، عدهاى صادقانه و از روى اشتباه، اما يقينا
عدهاى از روى غرض، مىگفتند: «لا حكم الّا للّه» و در حقيقت يعنى ما در جامعه
حكومتى لازم نداريم.
امير المؤمنين (ع) اين كلمه «لا حكم الّا للَّه» را برايشان
معنى مىكند و اشتباه آنها را توضيح مىدهد. باور نمىكنيم كه «اشعث بن قيس» كه
رئيس خوارج است دچار اشتباه بوده است. و باور نمىكنيم كه دستهاى سياستمدار
رقيبان موذى على (ع) در ايجاد اين گرايش على الظاهر الهى و توحيدى نقش نداشتهاند.
اينها مىگفتند حكومت خاص خداست، ما حكومت نمىخواهيم ولى مقصود واقعى آنها اين
بود كه حكومت على (ع) را نمىخواهيم. آن روز اگر على (ع) تسليم اين مغلطه واضح
مىگشت، يا تسليم هيجان اجتماعى مردمى كه ساده دلانه اين سخن باطل را قبول كرده
بودند مىشد و از صحنه كنار مىرفت، آن وقت همانهائى كه گفته بودند ما حكومت لازم
نداريم، مدعيان حكومت مىشدند و قدم در صحنه مىگذاشتند.
امير المؤمنين (ع) مىگويد: نه، در جامعه حكومت لازم است:
«كلمة حقّ يراد بها الباطل». اين سخن حقى است، اين بيان، بيانى قرآنى است: كه قُلْ
إِنِّي عَلى بَيِّنَةٍ: حكم و حكومت متعلق به خداست اما به اين معنى نيست كه
جامعه مدير نمىخواهد: «نعم انّه لا حكم الّا للّه و لكنّ هؤلاء يقولون إمرة الّا
للَّه». اينها مىخواهند بگويند اداره جامعه را هم خدا خودش بايد به عهده بگيرد و
هيچ كس غير از خدا حق ندارد مدير جامعه باشد، يعنى بايد جامعه بدون مدير بماند: «و
انّه لابدّ للنّاس من امير برّ او فاجر».
اين يك ضرورت اجتماعى است، يك ضرورت طبيعى و انسانى است كه
جامعه به يك اداره كننده احتياج دارد، به يك مدير نيازمند است، مدير خوب باشد يا
مدير بد.
ضرورت زندگى انسانها ايجاب مىكند كه مديرى وجود داشته باشد.
«لا حكم الّا للَّه» كه اينها مىگفتند در حقيقت مىخواستند حكومت على (ع) را- كه
از آن ناراضى بودند- نفى كنند. در حالى كه «لا حكم الّا للّه»، «انداد للّه» را
نفى مىكرد،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 34
حاكميتى در عرض حاكميت خدا و رقيب حاكميت اللَّه را نفى
مىكرد. حاكميت على (ع)،
حاكميتى در عرض حاكميت خدا نبود، محو در حاكميت خدا بود، در
طول حاكميت خدا بود، سرچشمه گرفته از حكومت اللَّه بود و امير المؤمنين (ع) اين
مسئله را روشن مىكند. در يك جامعه، اگر حكومتى با اين وضع- يعنى منشاء گرفته از
حاكميت اللَّه- وجود داشته باشد، آن وقت است كه هر حركتى نشان دهنده مفهوم
انحرافى «لا حكم...» باشد، يك حركت ضد الهى و ضد علوى است و امير المؤمنين (ع) آن
روز با اين حركت با قاطعيت تمام برخورد كرد، و خوارج را كه به راه حق باز
نمىآمدند، بشدت كوبيد.
مسئله سوم، منشاء حكومت است. در فرهنگ رايج انسان، در گذشته و
حال، منشاء حكومت، زور و اقتدار بوده است. تمام فتوحات و لشكركشىها به همين
معناست. همه سلسلههايى كه جايگزين سلسلههاى پيش از خود مىشدند، در حقيقت از
همين راه مىآمدند. اسكندر كه ايران را فتح كرد، مغول كه به بهانهاى به سراسر اين
منطقه يورش آورد، حسابشان جز اين نبود. منطقها همه اين بود كه چون مىتوانيم، پس
پيشروى مىكنيم چون قدرت داريم، پس مىگيريم و مىكشيم. در طول تاريخ حركاتى كه
سازنده تاريخ حكومتهاست، همه نشاندهنده همين فرهنگ است. از نظر حاكمان و نيز از
نظر محكومان، ملاك حكومت و منشاء حكومت، زور و اقتدار بوده است. البته آن روزى كه
پادشاهى مىخواست بر سر كار بيايد، يا آن گاه كه بر سر كار مىآمد، صريحا زور را
منشاء و مايه حكومت خود نمىشمرد. حتى چنگيز خان مغول هم به بهانهاى به ايران
حمله كرد كه ظاهرا براى ياران و طرفدارانش معقول بود.
امروز، بازى ابرقدرتها، به معناى تسليم در برابر فرهنگ
زورمدارى است.
آنهايى كه كشورها را به جبر و عنف مىگشايند، آنهايى كه هزاران
كيلومتر دور از خاك خود وارد خانههاى مردم مىشوند، آنهايى كه سرنوشت ملتها را
بدون اراده و خواست آنها در دست مىگيرند، اگر چه نه به زبان اما در عمل، اثبات و
اذعان مىكنند كه منشاء حاكميت، زور و اقتدار است. البته اگر چه اين فرهنگ غالب
است، در كنار اين رأى، نظرهاى ديگرى هم وجود دارد. افلاطون ملاك حكومت را فضل و
فضيلت مىداند، «حكومت افاضل» اما اين نظر، فقط نقشى بر روى كاغذ و يا بحثى در كنج
مدرسههاست.