فهرست صفحه بعد

بسم اللّه الرحمن الرحيم

 

كاوشى‏درنهج‏البلاغه(مقالات‏كنگره‏سوم)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  ص 5

پيشگفتار

با تأييدات خداوند متعال و عنايات خاصه علوى، كنگره سوم نهج البلاغه نيز در هاله‏يى از معنويت و فضايى پر بار از تحقق و مطالعه، و همراه با ريزش باران علوم «باب مدينة العلم» برگزار شد، و اساتيد و محققان اسلامى هر يك از اين خرمن پر فيض خوشه‏ها چيده و تقديم امت اسلامى كردند.

مردم علاقمند و دانش پژوه ايران پس از پيروزى انقلاب اسلامى، با بركات معارف مكتب از زبان بنيانگذاران اين حكومت، يعنى پيامبر اسلام و أئمه اهل بيت (عليهم السلام) روبرو گشته، و از نزديك با شاگردان آن معلمان بزرگ الهى آشنا شده، و بدون واسطه نبض حركت علمى و معنوى اسلام را لمس نموده و از سرچشمه‏اى پاك و زلال علوم آنان بهره مى‏گيرند... و خداوند را بر اين نعمت بزرگ سپاسگزاريم.

دو هدف

بنياد نهج البلاغه در برگزارى اين كنگره‏ها دو هدف اساسى را تعقيب مى‏كند كه اهم آن پياده كردن طرح نهايى خود، يعنى تدوين تفسير موضوعى نهج البلاغه است، كارى كه تاكنون بطور كامل و شامل انجام نگرفته و ضرورت و اهميت آن بر كسى پوشيده نيست.

ديگر آنكه ثمره اين تحقيقات و پژوهشها با سبكى گيرا و شيوه‏يى پسنديده در

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 6

دسترس نسل جوان و تشنه قرار گيرد تا مورد مطالعه و عمل واقع شود، نه آنكه تنها در محيطى بسته و در حوزه‏يى محدود، جمعى از متفكران و انديشمندان پيرامون آن به بحث بنشينند، زيرا چه بسا انديشه‏هاى تابناك و افكار بلندى كه در محدوده صفحه كتاب و گوشه كتابخانه بايگانى شده و مردم از آن بى بهره‏اند، حال آنكه در كنار آن كتابخانه‏ها و مراكز علمى و تحقيقى هزاران تشنه حقيقت در انتظار قطره زلالى از آن حقايق جان مى‏سپارند. و چه دردآور و تأثر بار است كه حقايق و علوم زندگى آفرين به چنين سرنوشتى دچار آيد.

بدون ترديد، درست به همان درجه كه در اصل تحقيق و تأليف وقت و نيرو صرف مى‏شود، مى‏بايد در كيفيت و روش عرضه آن سرمايه‏گذارى گردد. چه «عرضه صحيح» يكى از اركان مهم و اساسى هر تحقيق و تأليف است، اگر راه رسيدن به سر چشمه آب حيات ناهموار باشد، جانهاى تشنه و روانهاى تفتيده خواهد مرد.

زبان قوم و عصر

با الهام از آيه شريفه «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ» (ابراهيم، 4)، و استناد بدان، اين نكته بدست مى‏آيد كه پيامبران الهى علاوه بر ارتباط با ملأ اعلى و دريافت پيامهاى الهى، نكته مهم ديگرى را نيز در نظر داشتند، و آن توجه به «لسان قوم» و «بيان للناس» بود، بلكه همواره «ابلاغ به زبان مردم» را مسأله اصلى رسالت خود تلقى مى‏كردند، و همه تلاش پيامبران و تحمل شدائد و ناهمواريها از ناحيه آنان مربوط به شيوه تبليغ و رساندن پيام و ايجاد زمينه مناسب براى پذيرش بوده است.

«زبان مردم» به معنى مراعات و لحاظ كردن موقعيت اجتماعى، چارچوبهاى زمان و فرهنگ و ادبيات خاص مردمى است كه مى‏بايست تعليمات وحى آنها را هدايت كند و يا دگرگونه سازد. پيامبران فرزند زمان و يا به تعبير صحيح‏تر پدر زمانه‏اند و پيوسته در متن حوادث و رويدادها قرار دارند و در امر تبليغ و ارشاد، مردم را اصالت مى‏دهند و براى راهنمايى و هدايت آنان از هيچ تلاش و كوششى دريغ نمى‏كنند، چه در حقيقت پيامبران براى مردم آمده‏اند پس جذب آنها در جهت هدايت در درجه اول اهميت است، و نمى‏توان آن را ساده انگاشت و از آن بى تفاوت‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 7

گذشت و تنها به وضع و ارائه قوانين و برنامه‏ها بسنده كرد.

بنياد نهج البلاغه همه تلاش خود را متمركز كرده است تا جمله «بَيانٌ لِلنَّاسِ» و «لسان قوم» را در باره نهج البلاغه بكار بندد، و مطابق با زمان و موقعيت كنونى جهان معاصر بويژه پس از انقلاب اسلامى و صدور فرهنگ پوياى آن زمينه مناسبى را در راه معرفى معارف درخشان علوى ايجاد كند.

تشكيل كنگره‏هاى نهج البلاغه در سالروز ولادت پر فيض مولاى متقيان، حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) با همكارى ارگانها و رسانه‏هاى گروهى و استقبال شايان مردم حق طلب چنين زمينه‏اى را فراهم ساخته است.

اينك اين مجموعه كه شامل مطالب و حقايق عنوان شده در كنگره نهج البلاغه و مقالاتى پيرامون كتاب انسان ساز على (ع) است تقديم علاقمندان فرهنگ اسلامى مى‏گردد، اميد است تلاشهاى ما بتواند در راه تربيت نسلى نمونه گامى مؤثر باشد.

بنياد نهج البلاغه‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 9

 

پيام آية اللّه مشكينى به كنگره سوم نهج البلاغه

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 11

بسم اللّه الرحمن الرحيم السلام على رسول اللّه و على آله الطاهرين.

سلام به روان پاك انبياء و اوصيا و شهدا و ساحت اقدس ولى عصر و امام كبير امت و امت رشيد امام و حضّار محترم.

السّلام عليك يا أمير المؤمنين، أشهد أنّك جاهدت فى اللّه حق جهاده و عملت بكتابه.

درود بر تو اى على، اى انسان والاى تاريخ، و دومين شخصيت عالم وجود، اى واسطه انسان فيما بين فوق شهود و جهان مشهود، اى امام بزرگ، نه چنان است كه قداست ذات توبه كمال علمى و عدالت و زهد و شجاعت توست، بل حقيقت اين است كه علم از تو نور گرفت، و زهد از تو زيبائى، و عدالت از انتساب تو غرور، و شجاعت از مقامت ارزش، و اخلاق از كمالت قداست، و انسانيّت از عظمتت افتخار.

نگويم كه تو موجودى ما فوق انسانى، ليكن بى‏ترديد تو آن انسان ما فوقى كه كمال انسانيت را جمال بخشيدى و جمال بشريت را كمال.

اى مولاى ما، اى آنكه خانه زاد صاحب بيتى، در خانه‏اش زاده شده‏اى، و خانه‏اش را از اغيار پاك كردى، و در خانه‏اش به شهادت رسيدى.

اى امام معصوم، نهج البلاغه كه رشحه‏اى از قلم زيبا و شمّه‏اى از بيان شيوا، و

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 12

تابشى از افكار رساى توست كتابى است كه چهارده قرن در دانشگاه انسانيّت مورد دقّت نظر ژرف انديشان است و هنوز به عمق محتواى آن به نحوى كه شايد، و احاطه به ابعاد بيكران آن به طرزى كه بايد، پى نبرده‏اند، و حقّا كه بايد انسانيّت از مقام شامخت پوزش طلبد كه تا حال نه تو را شناخته، و نه آنچه از قلم و سخنت تراوش كرده و در اوراق اين كتاب به وى عرضه شده است.

تو آنى كه خود فرمودى: «ينحدر عنّي السّيل، و لا يرقى إليّ الطّير» «از دامن گسترده افكارم چشمه‏ها روان است و از صعود به قله فضايلم اوهام ناتوان».

خطبه‏هاى غرّاى كتابت بر كالبد انسانيت روح، و بر دلهاى بشريت حيات مى‏بخشد. سخنانت در مقام خطابه، روانها را جذب مى‏كند، آن چنانكه شمشيرت در معركه جنگ، جانها را.

تو اى رجل الهى و مرد نامتناهى، همانى كه دانشمندان به شاگرديت بنازند، و عابدان محراب، به پيروى از عبادتت، و شجاعان، به شجاعتت، و زاهدان زمان، به زهدت، و فصيحان، به بيان، و نويسندگان به قلم و كتابت.

اى امام اعظم، تو را بدان جهت نستايم كه يك ميليارد نفوس امروز تو را به خلافت از پيامبر بزرگ و قداست ذات پذيرفته‏اند، چه آنكه اين را در مقام ولايت اهميتى نه، بل آنها را بايد بستايم كه دست نياز خويش به سوى اهلش دراز كرده‏اند.

اى امير مؤمنان، ولادت سعادت آفرينت را به پيشگاه عظيم آن كس كه در قنداق به رويش لبخند زدى تبريك مى‏گويم. و سپس به آخرين فرزند معصومت كه شيعيان انتظار ظهورش را دارند.

اين عيد سعيد به امام كبير امّت و امّت رشيد امام و همه مسلمين جهان مبارك باد، و اميد آنكه آنان از علمت الهام دانش، و از روشت درس تقوى، و از محرابت درس عبادت، و از ايثارت درس جانبازى، و از رفتارت درس سياست، و از سكوتت درس صبر، و از قيامت درس نهضت، و از «نهج البلاغه» ات درس انسانيت فرا گيرند.

اى صاحب قلم و شمشير، شيعيان و دوستانت گرفتار جنگ احزابند كه‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 13

قدرتهاى شيطانى و ارتشهاى بو سفيانى به سوى آنها بسيج شده‏اند. از روح بزرگت استمداد مى‏جويند و براى رسيدن از قرارگاه نجف به حضورت در نجف اشرف يارى مى‏طلبند.

به اميد آنكه اجابت فرمايى و به حضور بطلبى.

و السّلام عليك و على الملائكة المحدقين بقبرك و رحمة اللّه و بركاته.

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 15

فرزند كعبه

 حميد سبزوارى

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 17

تا بر شد از نيام فلق برق خنجرش            برچيد شب ز دشت و دمن، تيغ چادرش‏

بر تارك ستيغ بر آمد شعاع صبح‏

چونان پر خروس ز سيمينه مغفرش‏

موجى بر آمد از ز بر كوه زرفشان            پاشيد بر كران افق زرّ احمرش‏

جيب افق، زرنگ شفق لاله گونه شد

بر آن نثار آمده بس درّ و گوهرش‏

نقّاش صنع از قلم زرنگار ريخت            شنگرف سوده در خط ديباج اخضرش‏

مشّاطه سحر به دو صد رنگ دلپذير

آراست باغ و راغ بدست فسونگرش‏

پيك نسيم سر خوش و دلكش وزيد و داشت            داروى جان ز رائحه مشك و عنبرش‏

آهسته پر كشيد به آغوش شاخسار

تا كودك شكوفه نلغزد ز بسترش‏

وا كرد چشم نرگس شهلا به بوسه‏اى            گلخنده زد ز عاطفت مهر پرورش‏

خورشيد كم كم از افق دشتهاى دور

بر شد چنانكه كوه و دمن شد مسخّرش‏

پرتو فشاند بر سر هر كاخ و كومه‏اى            آفاق زنده گشت ز چهر منوّرش‏

بر زد علم به پهنه گسترده زمين‏

تسليم شد كران به كران در برابرش‏

تا بسترد ز روى زمين زنگ تيرگى            صد آبشار نور فرو ريخت بر سرش‏

تا چهر باختر برهد از ظلام شب‏

قنديل آفتاب بر آمد ز خاورش‏

ظلمت زدوده گشت ز سيماى روشنش            دهشت ربوده گشت ز رخسار عنبرش‏

آمد فراز مكّه و تا نقش كعبه ديد

انبوه زر فشانده به هر كوى و معبرش‏

بيدار گشت مكّه، ديارى كه سالها            بد خفته و نبود به سر ذوق ديگرش‏

بگشوده گشت پنجره‏ها يك بيك بصبح‏

تا نور آفتاب بتابد به منظرش‏

خلقى برون شد از در هر آشيانه‏اى            هر كس به كار سازى رزق مقدّرش‏

آن يك به كوى آمد و آن يك به كارگاه‏

آن يك به ذوق آمد و آن يك به متجرش‏

جمعى روان شدند سوى كعبه كز نياز            بوسند خاك پايگه آسمان فرش‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 18

         بد كعبه در ميانه آن شهر يادگار            از دوره خليل و سماعيل و هاجرش‏

با چار ركن مهم استاده سرفراز

حصنى كه هست قائمه هفت كشورش‏

گوئى به انتظار كسى بود آن سراى            تا آيد و چو جان بنشاند به مصدرش‏

ناگه در آن حريم مهين بانوئى كريم‏

پيدا شد و كرامت پيدا ز منظرش‏

او بانوئى ز جمله نكويان دهر بود            ناديده چشم عالم از آن نكوترش‏

حجب و وقار بود بر اندام زينتش‏

قدس و عفاف بود به رخسار زيورش‏

اندر قريش پاك زنى بود مردوار            بو طالب بزرگ پسنديده شوهرش‏

از خاندان هاشم و زدوده خليل‏

زيبنده بانوئى و برازنده همسرش‏

مى‏خواست كردگار كزين خاندان پاك            نخلى بر آورد شرف و مردمى برش‏

مى‏خواست كردگار كزين زوج مهر زاد

طفلى به عرصه آرد تابنده اخترش‏

مى‏خواست كردگار كزين دودمان پاك            مردى بپاى دارد چون كوه پيكرش‏

مى‏خواست كردگار فرازنده مهترى‏

كزان به روزگار نجويند بهترش‏

مى‏خواست كردگار كه ميراث عدل و داد            بخشد به داده خواه‏ترين دادگسترش‏

مى‏خواست كردگار ز دامان فاطمه‏

زوجى براى فاطمه بانوى محشرش‏

مى‏خواست كردگار يكى بحر گسترد            تا موج خيزد از دل در خون شناورش‏

مى‏خواست كردگار بر آرد برادرى‏

آب آور برادر و غمخوار خواهرش‏

مى‏خواست كردگار يكى خواهر آورد            تا بر كشد به دوش لواى برادرش‏

مى‏خواست كردگار كه در دشت كربلا

گلبوته‏ها ببيند و گلهاى پر پرش‏

مى‏خواست كردگار يكى طرفه قهرمان            تا جاودانه باشد يار پيمبرش‏

بازو چو بر گشايد بر بازوى ستم‏

بازوى او گشايد با روى چنبرش‏

اندر مصاف كفر چو شمشير بركشد            بنيان كفر بر كند و عمر و عنترش‏

و اندر بر جماعت مسكين و دردمند

سيلاب اشك بارد از ديده ترش‏

گاهى يتيم را بنوازد چونان پدر            گاهى صغير را به عطوفت چو مادرش‏

زهرى به كام دشمن و شهدى بكام دوست‏

كاين طرفه را بنام بخوانند حيدرش‏

طفلى چنان كه قافيه سازان روزگار            وامانده‏اند در بر طبع سخنورش‏

طفلى چنانكه ديده بينندگان نديد

مانند او به عرصه محراب و منبرش‏

طفلى چنانكه رايت اسلام از او بلند            كوتاه دست ظلم ز عزم توانگرش‏

توفنده همچو رعد به پيكار دشمنان‏

لرزنده همچو بيد به نزديك داورش‏

دستيش بهر كوشش و هنگامه و نبرد            دستى پى حمايت مظلوم و مضطرش‏

دستيش بهر بخشش و انفاق و التيام‏

و ز بهر انتقام برون دست ديگرش‏

دستيش بهر چاره و درمان دردمند            دست دگر به قبضه شمشير و خنجرش‏

دستى به پايمردى از پافتادگان‏

دستى به پاسدارى اسلام و دفترش‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 19

دستيش بر پرستش و پيمان و پاس حق            دستيش بر ستيزش بتخواه و بتگرش‏

دستى بسوى خالق و دستى بسوى خلق‏

دستى پى نوازش و دستى به كيفرش‏

دستى بسوى تيره گردنكشان دراز            دستى بسوى ميثم و عمّار و بوذرش‏

با اين دو دست و بازوى مردانه‏

ديگر كراست نام يد اللّه فراخورش‏

چشمش بدان سراى كه تا صاحب سراى            آيد به پيشباز و بخواند به محضرش‏

آن روز ميهمان خدا بود فاطمه‏

يا للعجب كه خانه فرو بسته بد درش‏

او را وديعه‏اى ز خدا بود در مشيم            مى‏خواست تا وديعه نهد در برابرش‏

لختى به انتظار به گرد حرم گذشت‏

سوزنده از شراره آزرم پيكرش‏

ناگه ز سوى خانه يكى ايزدى خروش            بنواخت گوش خلق ز مضراب تندرش‏

پهلو شكافت خانه و شد معبرى پديد

خانه خداى، فاطمه را خواند در برش‏

و آنگه بهم بر آمد آن سهمگين شكاف            آنسان كه هيچ ديده نيارست باورش‏

بعد از سه روز باز پديد آمد آن شكاف‏

چونان صدف ز سينه بر او درّ گوهرش‏

بنهاد گام فاطمه بيرون از آن سراى            شادان ز ميزبانى دادار اكبرش‏

اندر مطاف خانه بديدند جمله خلق‏

طفلى چو ماه‏پاره در آغوش مادرش‏

طفلى چنانكه مادر هستى نپرورد            ديگر چو او به دايره مرد پرورش‏

طفلى چنانكه خامه صورتگر خيال‏

آنسان كه نقش اوست نيارد مصوّرش‏

خواهم مديح گفتن فرزند كعبه را            باشد كه را مديح يد اللّه ميسرش‏

آنرا كه زيب قامت او «هل اتى» بود

آنرا كه هست افسر «لولاك» بر سرش‏

آنرا كه در مجاهدت و طاعت و سخى            ايزد ستوده است به قرآن مكرّرش‏

آنرا كه گر نزاد همى مادر زمان‏

هستى عقيم بود ز پورى دلاورش‏

آنرا كه تا نهال مساوات بر دهد            آتش نهاد در كف اعمى برادرش‏

من چون مديح گويم آنرا كه در نبرد

مردان روزگار بخواندند صفدرش‏

من چون مديح گويم آنرا كه در نماز            بخشود بر فقير نگين به آورش‏

من چون مديح گويم آنرا كه مصطفى‏

بگزيد بهر فاطمه شايسته دخترش‏

من چون مديح گويم آن يكّه مرد را            كز رزم بر نتافت عنان تك آورش‏

من چون مديح گويم آنرا كه در غدير

بنشاند كردگار بجاى پيمبرش‏

گويندگان سروده‏اند بسيار جامه‏ها            از من چنان نيايد ستودن ايدرش‏

من اين سخن سرودم و شرمنده‏ام ز خويش‏

كز قطره كمترم بر پهناى كوثرش‏

باشد كه در شمار مرا توشه آورد            يك ذره از غبار قدمهاى قنبرش‏

گفتم من اين قصيده به معيار آنكه گفت‏

«صبح از حمايل سحر آهيخت خنجرش»

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 21

كنگره سوّم سيّد جمال الدّين دين پرور

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 23

با تشكر از دانشمندان و انديشمندان، كه از داخل و خارج كشور، دعوت «بنياد نهج البلاغه» را اجابت فرمودند، و براى شركت در مراسم «سوّمين كنگره هزاره نهج البلاغه» به سرزمين شهيدستان ما، تشريف آوردند، و نيز ديگر برادران و خواهرانى كه در اين كنگره شركت كردند، فرصت را مغتنم شمرده زاد روز ولادت مولاى متّقيان امير مؤمنان على بن ابي طالب (سلام اللّه عليه) را تبريك و تهنيت مى‏گويم، و اميدوارم از پرتو نام مقدّس آن حضرت بتوانيم راه آن بزرگوار را ادامه دهيم و مسلمانانى راستين باشيم.

در اينجا مناسب مى‏بينم جمله‏اى از پيام امام بزرگوارمان كه بمناسبت «اوّلين كنگره هزاره نهج البلاغه»، در يك بيان خاصّى ارائه فرمودند و ما را به سوى مقام قدس علوى رهنمون شدند، بعرض شما برسانم. امام در قسمتى از پيامشان فرمودند: «كدام شخصيّت مى‏تواند ادّعا كند كه عبد اللّه است و از همه عبوديّتها بريده است، جز انبياء عظام و اولياء معظّم (كه على عليه السلام آن عبد وارسته از غير و پيوسته به دوست كه حجب نور و ظلمت را دريده و به معدن عظمت رسيده است در صف مقدم است) و كدام شخصيّت است كه مى‏تواند ادّعا كند از خردسالى تا آخر عمر رسول‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 24

اكرم (ص) در دامن و پناه و تحت تربيت روحى و حامل آن بوده است، جز على بن ابي طالب كه وحى و تربيت صاحب وحى در اعماق روح و جان او ريشه دوانده پس او بحق عبد اللّه است و پرورش يافته عبد اللّه اعظم است».

اين سخن امام، منبع الهام بخشى است براى ما كه نسبت به مقام مقدّس علوى بيش از پيش عنايت كنيم، و از فضائل و علومى كه در نهج البلاغه شريف، با بيان رسا و ملكوتيش به ما القاء فرموده استفاده نمائيم.

تجليل از مقام مقدس آن حضرت به اين است كه سخنان آن بزرگوار و فكر و فرهنگ آن عزيز و راه و برنامه آن بزرگوار را بشناسيم، و آن چنان كه بايد عمل كنيم، و در كتاب عظيم نهج البلاغه كه دريائى از معارف و عرفان و حقايق و درسهاى زندگى در همه زمينه‏هاست، غوطه‏ور شويم و تحقيق كنيم و محصول آن تحقيق و مطالعاتمان را به صحنه عمل و جامعه منتقل سازيم تا جامعه در مسير ارشادات آن بزرگوار قرار گيرد.

در واقع كتاب نهج البلاغه، آئينه‏اى از آن وجود مقدس است و ما كه هم اكنون اين كتاب را در ميان خود مى‏بينيم، گوئى امام را در صحنه و در جامعه داريم، پس بايد اين كتاب را همچون آن حضرت مورد پيروى قرار دهيم.

در اينجا باز جمله ديگرى را از كلمات «امام امت» كه الهام بخش و خط دهنده و تحول بخش در فرهنگ و جامعه ماست نقل ميكنم. ايشان فرمودند: «امّا كتاب نهج البلاغه كه نازله روح اوست براى تعليم و تربيت ما خفتگان در بستر منيّت و در حجاب خود و خودخواهى، خود معجونى است براى شفا، و مرهمى است براى دردهاى فردى و اجتماعى و مجموعه‏ايست داراى ابعادى به اندازه ابعاد يك انسان و يك جامعه بزرگ انسانى از زمان صدور آن تا هر چه تاريخ به پيش رود، و هر چه جامعه‏ها بوجود آيد و دولتها و ملّتها متحقق شوند، و هر قدر متفكّران و فيلسوفان و محقّقان بيايند و در آن غور كنند و غرق شوند» آرى در شرائطى كه بعضى از مغرضين و يا ناآگاهان، در باره نهج البلاغه، و انتساب آن به مولاى متّقيان تشكيك مى‏كردند و مى‏كوشيدند تا اين كتاب عظيم را

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 25

از جامعه بشرى بگيرند و بگوشه انزوا بيافكنند، رهبر انقلاب بعنوان يك مربى و بعنوان يك كارشناس كه از روح اين كتاب مطّلع است، اين چنين پيرامون نهج البلاغه سخن مى‏گويد. لذا بايد در پرتو پيام حياتبخش امام عزيزمان، جامعه ما به سوى اين كتاب گرايش پيدا كرده و به طرف آن حركت كند. اكنون جامعه ما مى‏تواند از اين كتاب استفاده كند، و معارف عالى و ناب و اصيل آن را استخراج نمايد، و در جامعه اسلامى ما اين كتاب بايد به صحنه بيايد و همه اقشار جامعه با آن از نزديك آشنا شوند.

براى اين منظور لازم بود تشكيلات و برنامه‏هائى بوجود آيد تا جامعه را متوجّه كند و اين كتاب را در سطح مردم مطرح نمايد. احساس مى‏شد كه بايد از يك راه جالبى كه هم علمى باشد و هم نظرها را متوجه كند وارد شد. براى اين كه در اين زمينه گامهايمان استوار باشد منتظر فرمانى بوديم كه ما را دستور بدهد و از جنبه مولويّت، ما را به اين كار مأمور كند كه باز بحمد اللّه امام در جمله‏اى اين مأموريت را هم به اين تشكيلات واگذار فرمودند.

در همان پيام مى‏خوانيم: «اينك اميد آنست كه شما دانشمندان و متفكران متعهد كه در كنگره ارجمند هزاره نهج البلاغه گرد هم آمده‏ايد ابعاد عرفانى و فلسفى و اخلاقى و تربيتى و اجتماعى و نظامى و فرهنگى و ديگر بعدها را به مقدار ميسور بيان فرماييد، و اين كتاب را به جوامع بشرى معرفى نموده و عرضه داريد كه اين متاعى است كه مشترى آن انسانها و مغزهاى نورانى است» امام، دقيقا اين رسالت و مأموريت را كه «تفسير و تبيين و استخراج معارف نهج البلاغه» است بعهده كنگره گذاشتند و بحمد اللّه با استقبالى كه در همان سال اوّل از ناحيه علما و انديشمندان و نويسندگان و همه اقشار مسلمان و نهادها و ارگانهاى دولتى و غير دولتى بعمل آمد، اين گام بلند برداشته شد. انديشمندان از داخل و خارج شركت نمودند و مقالات و رساله‏هائى تدوين كرده به كنگره تحويل دادند.

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 26

در اينجا ذكر نكته‏اى لازم است و آن تهيه دائرة المعارف و موسوعه عظيمى است كه «بتواند ابعاد مختلف نهج البلاغه را تحت موضوعاتى تهيّه و تنظيم كند» و اين كار از عهده يك نفر و ده نفر و بيشتر ساخته نبود، بلكه ايجاب ميكرد يك حركت عظيم علمى در كشورهاى اسلامى ايجاد شود و مقالات و كتابهائى در اين زمينه تهيه شود كه همه آنها داراى سير خاص و منظمى باشد. و از طرفى چون جمع اين انديشمندان بعنوان هيئت تحريريه در يك كشور امكان نداشت، به اين نتيجه رسيديم كه پس از آنكه كل متن نهج البلاغه در ذيل بيش از «سيصد موضوع» فيش بردارى شد، عناوين و موضوعات به دانشمندان داده شود و از آنان دعوت بعمل آيد تا آن موضوعات را مورد بحث و تحقيق قرار دهند، و نتيجه تحقيقات خود را در كنگره عرضه نمايند و سپس از طريق چاپ در اختيار ديگران قرار گيرد.

نكته ديگر «خط مشى كنگره» است. موضوع بسيار جالب، بحث و تبادل نظر اساتيد در يك محيط علمى و تحقيقى، در كنار هم و طرح مسائل در يك سطح بالاى علمى بود كه در پيش برد هدف بسيار مؤثّر افتاده و خواهد افتاد. و مسئله ديگر مشخّص شدن عناوين بحث محقّقين قبل از شركت در كنگره بود كه از ميان بيست موضوع در مسائل اجتماعى و سياسى، خود اساتيد، موضوعاتى را انتخاب نمودند و ارائه فرمودند و موضوعات و مباحث منتخب، اين طور نبود كه يك مبحث خشك علمى باشد كه بى رابطه با مسائل و نيازهاى جامعه است، بلكه مسائلى بود كه دقيقا جوامع اسلامى و مخصوصا جامعه انقلابى خودمان كه مى‏خواهد اركان دولت و حكومت را بر مبناى اسلامى بسازد به آن نياز دارد. و بحمد اللّه اين مقدّمات فراهم شده است.

در پايان از همكارى ارگانها، نهادها مخصوصا وزارت ارشاد اسلامى، وزارت امور خارجه و ساير برادرانى كه در برگزارى اين كنگره ما را كمك كردند تشكر نموده از خداوند متعال توفيق همه كسانى را كه در اين راه با بنياد همكارى مى‏فرمايند خواستارم.

و السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 27

عظمت نهج البلاغه محمدرضا مهدوى كنى

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 29

بسم الله الرّحمن الرّحيم «الرَّحْمنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ، خَلَقَ الْإِنْسانَ، عَلَّمَهُ الْبَيانَ» امروز اين افتخار نصيب من شد كه در اين كنگره بزرگ اسلامى شركت داشته باشم، و هر چند كه سزاوار نبودم كه بعنوان افتتاح كننده اين كنگره سخن بگويم، ولى خوشبختانه اين افتخار نصيب من شد كه چند جمله‏اى با شما برادران و خواهران و اساتيد محترم از خارج و داخل كشور، و برادران و خواهران دانشجو و علماء و روحانيون محترم كه در مجلس شركت فرموديد، صحبت نمايم.

همان طور كه قرآن كريم معجزه الهى است كه با وحى الهى به زبان پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلم) جارى شده و هم از نظر لفظ و هم از نظر محتوا، كلام الهى است، نهج البلاغه نيز معجزه علوى است كه با الهام الهى و الهام از قرآن و الهام از تعاليم رسول اللّه (ص) به زبان امير المؤمنين (سلام اللّه عليه) جارى گشته و بدست تواناى مرحوم سيّد رضى جمع آورى گرديده است.

نهج البلاغه گر چه مانند قرآن نيست، لكن بعنوان منبعى از منابع معتبر اسلامى، مسلمين بايد در تمام شئون زندگى آنرا مورد توجه قرار دهند، و خوشبختانه در زمان ما توجه بيشترى به نهج البلاغه مى‏شود بر خلاف گذشته كه در بسيارى از بلاد اسلامى، مسلمانها نهج البلاغه را آن طور كه بايد بشناسند

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 30

نمى‏شناختند. امروز بحمد اللّه در اثر فعاليت دانشمندان، و بخصوص پس از انقلاب اسلامى، و برگزارى اين كنگره، و دعوت از انديشمندان و نوشتن كتابها و بر پائى مجالسى مشابه اين مجالس، به تدريج علاقمندان به اين كتاب بيشتر شده و توجه محققين و اساتيد به تحقيق در موضوعات آن و تفسير و بررسى ابعادش افزونى يافته است. من هنگامى كه در ايّام نوروز در سوريه بودم، مى‏ديدم كه برادران سورى با كمال اشتياق و ولع از سفارت جمهورى كتاب نهج البلاغه را مطالبه مى‏كردند، و اين را بعنوان يك هديه بزرگ تلقى مى‏نمودند. در داخل ايران نيز جوانان ما به نهج البلاغه توجّه شايانى دارند و اين موجب خوشوقتى و خوشحالى است.

بنا بر اين من به سهم خودم بعنوان يك طلبه و يك مسلمان از برادران و اساتيدى كه اين كنگره را برگزار كرده و ميكنند و در دوران سال براى تشكيل اين كنگره و دستاوردهاى آن زحمت مى‏كشند تشكّر ميكنم، و توفيق آنان را از خداوند متعال خواستارم و اميدوارم كه علما و محققين و اساتيد محترم كه از خارج، ميهمان اين كنگره هستند و همچنين اساتيد داخل كشور، در باره موضوعات و مسائل و محتواى اين كتاب دقّت بيشترى بنمايند و بعنوان سندى كه بايد در تمام جهاتش بحث شود (چه از نظر سند و چه از نظر متن) مورد توجّه قرار دهند.

مرحوم سيد رضى در جمع آورى اين كتاب زحمات بى‏شمارى را متحمل شده‏اند. دانشمندانى هم كه بعد از او آمده‏اند، در شرح و ترجمه و تحقيق و تدقيق در باره اين خطب و مطالبى كه در نهج البلاغه است زحمات فراوانى كشيده‏اند، ولى باز هم اين كتاب درياى بى پايانى است كه تحقيق و غوص در آن بسيار كم انجام شده است. مى‏توان گفت: اگر بخواهيم همتا و «تلو» ى براى قرآن از كلمات اولياء اللّه فرض بنمائيم، «نهج البلاغه تالى قرآن مجيد است»، زيرا ملهم از قرآن است.

كلام خود را به اين جمله خاتمه مى‏دهم كه: از زوجات رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وقتى مى‏پرسند: خلق رسول اللّه را براى ما بيان كنيد. مى‏فرمودند: «كان‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 31

خلقه القرآن»، يعنى خلق رسول اللّه همين قرآن مجيد است. و اگر ما هم بخواهيم خلق على بن ابي طالب (سلام اللّه عليه) را ترسيم نمائيم بايد بگوئيم خلق او در همين خطبه‏ها و نوشته‏ها و سخنها يافت مى‏شود.

ما مسلمين كه پيرو قرآن و سنّت رسول اللّه و عترت آن بزرگوار هستيم بايد آنچه را كه امير المؤمنين از خلق قرآنى و اسلامى خود ترسيم نموده‏اند مورد توجه قرار بدهيم و عمل كنيم. اين كتاب در تمام شئون زندگى براى ما سخن مى‏گويد.

انسانى را براى ما ترسيم ميكند كه پارساى شب و شير روز است. عابدى است كه در عبادت در نهايت خضوع و بندگى، و در صحنه نبرد، بزرگترين مجاهد فى سبيل اللّه است.

اين كتاب نمونه‏اى از صفات و ملكات و علوم على (عليه السلام) در تمام مسائل زندگى (علمى، فلسفى، معارف الهى، مسائل اجتماعى و اقتصادى) است. اميد است بتوانيم با آشنائى با اين كتاب بعنوان تفسيرى از قرآن مجيد براى اعتلاى مادّى و معنوى مسلمين بكوشيم، و اين كتاب را سرمشق زندگى قرار دهيم تا منشأ اخوّت و برادرى بيشتر، و صفا و صميميّت افزونتر بين مسلمين گردد. و بتوانيم در سايه آن و تقوى و نورانيّتى كه در ظلّ قرآن از آن مى‏گيريم، كشورهاى اسلامى را به عظمت و سيادت اوليّه برگردانده، دشمنان اسلام را سركوب كنيم و آنچه را خدا خواسته كه عدل و اسلام بر دنيا غالب شود «ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون و لو كره الكافرون» زمينه ظهور دين اسلام را در جهان فراهم كنيم، و زمينه ظهور حضرت مهدى (صلوات اللّه و سلامه عليه) را آماده سازيم، و از زمره كسانى باشيم كه زمينه‏ساز عدل جهانى هستند. و اگر آن روز را درك نكرديم بگوئيم: خدايا ما از زمينه سازان حكومت عدل جهانى بوده‏ايم و خواستار آن بر مبناى اين كه هر كس چيزى را بخواهد و دوست داشته باشد با نيّت خود محشور مى‏شود «النّاس يحشرون على نيّاتهم» مأجور باشيم.

پروردگارا، به ما توفيق درك معارف و مطالب نهج البلاغه را عنايت فرما.

خداوندا، مسلمين را در سايه برادرى و اخوّت و انسجام بيشتر به عظمت و اعتلاى ديرينه خود برگردان...

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 33

عدالت و عدل الهى در حيات معقول على (ع) محمّد تقى جعفرى

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 35

 «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا» مشيّت و اراده و عمل پروردگار تو بر مبناى صدق و عدل استوار شده است.

حتما توجّه فرموده‏ايد كه اين سؤال را تحليل گران تاريخ و كامجويان و كاموران حيات طبيعى-  اگر هم تصريح نكرده باشند-  از على بن ابي طالب پرسيده‏اند كه: «تو در عدالت چه ديده بودى» زيرا رفتار و انديشه و هدف گيريهاى فرزند ابى طالب با الگوها و معيارهاى آنان سازگار نيست. و شگفتى و تعجّب آنان در مشاهده سرتاسر زندگى امير المؤمنين مشهود بوده است.

اينها نبايد از على بن ابي طالب در باره عدالت مى‏پرسيدند بلكه بايد اين را از خود عدالت پرسيد. حقيقت اين است چنانكه آرمانهاى معقول انسانى مفسّر شخصيتهاست، و شخصيّت‏ها مفسّر عظمت آن آرمانها هستند، براى شناخت اين معنا كه علّت عشق ورزى امير المؤمنين چه بود كه در روزگارى كه قدرت، بطور مطلق در دستش بود احساس بى نيازى كرد و بناى طغيانگرى نگذاشت و عدالت ورزيد اين مسئله‏اى است كه بار ديگر انسان شناسان، يا آنان كه مى‏خواهند در تاريخ و روش شخصيّتهاى سازنده، مسائل مفيدى براى بشر پيدا كنند بدنبال آن هستند.

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 36

نوشته و سخن و تأليف در اين زمينه‏ها زياد است. در طول تاريخ، ما با رگبار نظريات گوناگون روبرو هستيم. هر كس از ديدگاه خود در اين مسائل اظهار نظر نموده است. به گمان من آنان كه به تفسير شخصيّتى همچون على بن ابي طالب دست مى‏زنند اگر حقيقت عدالت و اختيار و تحمّل و شكيبائى در برابر حوادث كوبنده تاريخ را ندانند، تفسير و اظهار نظرشان به چند كلمه، «خوب است» و «عالى است» تمام مى‏شود اين يك اصلى است كه چرا در باره على عليه السلام «گفته شده: «قتل في المحراب لشدّة عدله».

اين انسان نيرومند كه سر آمد نيرومندان است در محراب عبادت بخاطر شدّت عدالتش شهيد شد. اين چه «دادگرى» است كه اين همه انسان را در طول تاريخ جذب خود كرده و در عين حال خود جذب دنيا نشده است دنيا با تمامى ويژگيهايش (آقائى و سرورى، نژاد و خويشاوندى و...) او را جذب نكرد، امّا عدالت، او را جذب كرد.

اصل ديگر اينست كه چگونه شخصيّتهائى مانند حضرت امير، قدرت جذب افراد برجسته را داشته‏اند. «شبلى شميل» كه آن جمله عجيب را در مورد حضرت امير گفته: «بزرگ بزرگان، نسخه نه شرق و نه غرب، نه در گذشته و نه در حال، جهان نظيرش را نديده»  با دو تن از شاگردانش صحبت كردم، گفتم: چه علّتى باعث شده كه او چنين جمله‏اى در باره «ابو تراب» (كه در باره او معتقد بود و خاكى بودنش را نتيجه عبادت سرشارش مى‏دانست) بگويد گفتند: او هر گاه در باره دادگرى على (ع) سخن مى‏گفت، برافروخته مى‏شد، و هيجان سراسر وجودش را مى‏گرفت.

كسى كه حتّى اگر مى‏خواست عاليترين احساسات را با منطق رياضى تفسير كند، احساسات وجودش را مى‏گرفت و بر افروخته مى‏شد.

در اشعار خودمان هست كه:

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 37

         داورا، دادگرا، جانب جدّا نظرى            كز پى مدح تو، چون بحر بطوفان خيزد

كسى كه توجّه پيدا مى‏كند متوجّه مى‏شود كه اين چه عشق محضى است كه به عدالت پيدا شده است: «تنمّره في ذات اللّه». انسان، حماسه و شعر و سخنان زيبا مى‏گويد امّا تا در مسير عدالت قرار نگيرد و عدالت نورزد، فقط در حدّ همان اصطلاحات باقى مى‏ماند و به كنه عدالت نمى‏رسد. اين شعر را از چند بيت قبل دقّت مى‏كنيم. شعر از: جدّاى قمى شاعر است در مورد ولادت امير المؤمنين عليه السلام:

گر شميمى ز سر طرّه جانان خيزد            تا قيامت ز صبا رايحه جان خيزد

و الهم من كه چو از خواب تو بيدار شوى‏

به چه رو از سر چشمان تو مژگان خيزد

طعنه بر آب بقا زد دهنم گوئى از آن            مدحت خاك در سايه يزدان خيزد

علّى عالى اعلى، كه ز بيم سخطش‏

روح از كالبد عالم امكان خيزد

چون به خارى نگرد، يك نظر از رحمت خويش            از بن خار، دو صد روضه رضوان خيزد

چون زند دست به دامان ولايش، فرعون‏

از لحد با كف صد موسى عمران خيزد

داورا، دادگرا جانب جدّا نظرى            كز پى مدح تو چون بحر به طوفان خيزد

وقتى كه «شبلى شميل» را كه كنار از مكتب اسلام است، اين گونه طوفانى كند با كسى كه وابسته به چنين شخصيّت است و پيرو اوست، معلوم است چه خواهد كرد.

  فهرست صفحه بعد