پس در حقيقت اين را يك اصلى در نظر بگيريم كه براى ارزيابى
شخصيتها به آن آرمانهائى بنگريم كه آن شخصيتها به آن آرمان عشق ورزيدهاند.
(اى برادر تو همان انديشهاى ما بقى خود، استخوان و
ريشهاى
گر بود انديشهات گل،
گلشنى
گر بود خارى تو هيمه
گلخنى)
اتّحاد روح با آرمان مورد عشق، را بايد در نظر گرفت مگر
نشنيدهاى كه «و لو أنّ رجلا احبّ حجرا لحشره اللّه معه».
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 38
اگر انسانى به سنگى عشق بورزد، روح او با همان سنگ محشور
مىشود.
يعنى سنگ مىشود. معشوق يك وحدتى با عاشق پيدا مىكند.
اگر روح به اختيار و آزادى شكوفا در اختيار، عشق بورزد يقينا
جوهر آن روح با اختيار در آميخته، و ما فوق جبرها و جبر نماها قرار گرفته است.
گرايش به عدالت و تطبيق روش بر عدالت (يعنى رفتار مطابق قانون)
ممكن است چند علّت داشته باشد. يك علّت اين است كه حوادث و رويداد روزگاران و
عوامل جبرى كارى كند كه انسان دائما مطابق قانون رفتار كند، مانند اين كه همه گونه
اختيار را از او سلب كنند، و بگويند همين راه را بايد بروى، و بگويند اين حركت و
اين رفتار مطابق قانون كه عدالت ناميده مىشود، يك اثر خشك مطابق با آن رفتار است،
ولى داخل در محدوده ارزشها نخواهد بود. زيرا اين اختيار در كار نبوده است.
مثالى مىزنيم: اگر از كوه دماوند بطور فرضى چشمه سارى جارى
شود و به كوير برود، و كويرى را آباد كند و تمدّن ايجاد نمايد، يك كار بزرگ و
چشمگيرى انجام شدة است. از طرف ديگر كفّاشى كه كفش خود را براى تعمير كردن به او
سپردهايد، اگر بيشتر از قرارداد، بخاطر انسانيت و ايمان و شرف، كار انجام دهد و
دو سه بخيه اضافهتر بزند، اين كار او در منطقه ارزشهاست. در حالى كه چشمه سار
جارى از دماوند، داخل ارزشها نيست اگر چه عظمت آن با اين قابل مقايسه نيست، ولى آن
يكى از روى عوامل جبرى جارى شده و اين ديگرى از روى كمال اختيار انجام گرفته است.
ارزشها مطرح است و فعل درست مسبوق به آگاهى و اختيار، ارزشمند است.
اگر عدالت على بن ابي طالب، از روى عوامل جبرى مىبود، در طول
اين چهارده قرن اين همه عشق انسانهاى پاك را بخود جذب نمىكرد. عمل و رفتار او در
مسير عدالت از روى اراده و اختيار انجام مىگرفت، بلكه او عدالت مجسّم بود.
در طول زمان دنيا پرستان و قدرت محوران، براى حفظ قدرت خود در
طول چند روزه دنيا، با على بن ابي طالب (ع) مخالفتها كردند، امّا نشد كه نشد. اگر
خداوند بخواهد كسى را بزرگ كند هيچكس تاب مقاومت ندارد همچنان كه اگر بخواهد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 39
كسى را زمين بزند هيچكس ياراى ايستادگى نخواهد داشت زيرا اراده
خالق هستى در كار است. هزاران اتّهام به على بن ابي طالب (ع) روا داشتند تا بدانجا
كه گفتند «نماز نمىخواند» و خواستند عدالتش را مخفى كنند امّا خدا خواسته كه او
را بلند مرتبه گرداند. عدالت او، حيلهگرى و مكر پردازى رو به صفتان تاريخ نبوده
كه در ميدان تنازع بقاء، براى زنده ماندن، عدالت بورزد. او خود در نهج البلاغه اين
مسئله را پيش بينى و بيان فرموده كه «و اللّه ما معاوية بأدهى منّي». سوگند بخدا
(كه سوگند على هم سوگند كسى است كه خدا را با چشم جان ديده است و فرموده «لم اعبد
ربّا لم اره»، خدائى را كه نديدهام عبادت نمىكنم) معاويه و معاويه صفتان،
باهوشتر و سياستمدارتر از من نيستند. امّا «انّ اكرمكم عند اللّه أتقيكم» در پيش چشم
من است و من بايد آن گونه رفتار كنم تا به ديگران بگويم كه دنيال من بياييد، و اين
با حيله گرى و نقشه پردازى نمىسازد. فرمود «و لو لا التقى لكنت من أدهى النّاس»
اگر تقوائى نبود، مىديديد كه سياستمدارترين فرد (با معيارهاى معاويه) من بودم.
تاريخ نشان داد كه على (ع) در تمام موضعگيرىهائى كه مىفرمود، مطلب را براى مردم
بيان مىنمود و چون سخنش را نمىشنيديد مىفرمود:
«امرتكم امرى بمنعرج اللّوى فلم تستبين النصح الّا ضحى الغد»
مطلب را بشما گفته بودم امّا سخنم را نشنيديد تا وقتش گذشت و
بى فايده شد.
اگر به بعضى پيشگوئيهاى حضرت امير در نهج البلاغه از اين ديد
توجّه كنيم مىبينيم، يك سياستمدار تمام ورزيده، نيز نسبت به كارى كه در شرف وقوع
است همان طور تفسير مىكند. حضرت مطلب را بيان مىفرمود و بعد در صدد اجرايش نيز
بود.
بنا بر اين، عدالت على بن ابي طالب (ع) به جهت ناتوانى از
سياست بازيهاى
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 40
زمان نبود. او دستش را به چنان رفتارها، آلوده نكرد. اگر او
چنان ميكرد، ديگر على بن ابي طالب نبود، كه خود دشمنان بنويسند تا سر حدّ عشق، به
عدالت پاى بند بود. آنها كه در كتابشان آن حضرت را در كنار اسكندرها مىگذارند،
شعورشان همان قدر است كه از على بن ابي طالب انتظار داشته باشند اگر كمى هم
سياستمدارى ميكرد بهتر بود بگذار در ميان عاشقان چند «من باره» نيز (بر وزن «شكم
باره») وجود داشته باشد.
آن حضرت هرگز به دروغ و مخالف واقع دست نيالود، اگر چه به ضررش
مىبود كه «ضرر» در اصطلاح ما «ضرر» است ولى عاشق عدالت كجا، ضرر برده است كسى كه
در مجراى «و تمّت كلمة ربّك صدقا و عدلا» حركت مىكند و در دعاى كميلش به ما تعليم
مىفرمايد كه «و اجعل لساني بذكرك لهجا و قلبي لحبّك متيّما» يعنى پروردگارا،
زبانم را به ياد خود گويا و دلم را عاشق و بيقرار محبّتت بساز. جهت حركت بر مبناى
اطاعت محض از خداى عدالت را روشن مىنمايد.
ديگر «امّا» ندارد آن گونه كه بعضى كوتاه انديش بعد از ذكر فضايلش
«امّا» وارد كردهاند.
على (ع) انسان را از ديدگاه ديگرى مىديد، صحبت از «ديد» و
«شناخت» است. او انسان را نه فقط در خورد و خوراك بلكه او را نهال خدائى مىديد.
خلق همه يكسره نهال
خدايند هيچ، نه بشكن از اين نهال و نه بر كن
دست خداوند باغ خلق دراز
است
بر خسك و خار همچون بر گل
و سوسن
خون بناحق، نهال كندن
اويست دل ز نهال خداى كندن، بر كن
تو براى چنان نهالى مىخواهى راه خطا و دروغ را باز كنى. اگر
باز شود آيا باز برايش مىنويسى كه «عظيم العظماء» كه «شبلى شمّيل» گفت پس عدالت
على (ع) نه از روى جبر، و نه از روى حيلهگرى و سياست بازى زمان بود.
ديگر آنكه عدالتش وسيلهاى براى ادامه قدرت نبود. او وظيفهاى
احساس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 41
كرده بود و زمامدارى را وظيفهاى مىدانست مشقّت بار، كه تمام
روح او را تسخير كرده بود: او ابيت مبطانا و حولي بطون غرثى» و لعلّ بالحجاز او
اليمامة من لا طمع له في القرص و لا عهد له بالشّبع احتمال اين معنا كه در
دورترين قلمرو حكومت من انسانى گرسنه بخوابد، خواب را از چشم من مىبرد. شبها فقط
چند لحظه چشم روى چشم مىگذاشت.
فجر تا سينه آفاق
شكافت چشم بيدار على خفته نيافت
روحش بر انسانهائى كه در حيطه زمامدارى او هستند گسترده شده
است. او چطور مىتواند عدالت را وسيله بقاء قدرت قرار بدهد اصلا خود عدالت
وسيلهاى است كه انسان براى حيات واقعى روح خود بايد از آن استفاده كند.
اين مطلب را هر چقدر انسان ديرتر بپذيرد، ضرر كرده است،
بالاخره مىپذيرد، ولى هر چقدر ديرتر، پر ضررتر و خطرناكتر.
نتيجه اين كه، براى فهم عدالت على و انگيزه او در عدالت، بايد
به بينش او نگاه كرد. اگر مىخواهيد مطلب را فهم كنيد به دو چشم مرد عادل حتّى
براى يك لحظه خيره شويد تا خيلى از ابهامات را براى شما حل كند و هستى را قابل
تفسير نمايد و از يأس و نااميدى برهاند.
تأكيد على (ع) بر اسرار و مبناى هستى (كه عدالت است) وسيلهاى
است براى احياى حيات روح انسانى كه فرمود: «و تمّت كلمة ربّك صدقا و عدلا لا مبدّل
لكلماته».
خدايا، اى خداى على (ع) ترا بحقّ على قسم مىدهيم كه طعم عدالت
را بر ما بچشانى. و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 43
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 45
سيد اوصياء امير المؤمنين على (ع) در چندين جاى نهج البلاغه از
اهل بيت وحى و عصمت، گاهى بنام «عترت»، گاهى بنام «آل» و گاهى به اسم «اهل بيت» و
القاب و اوصاف ديگر نام مىبرد، همان طور كه خداوند وقتى در قرآن مجيد امام، رهبر،
امير قافله، سالار كاروان، پيشوا و مقتداى انسان را، اسم مىبرد، اوصافى براى آن
أئمه به حق مىآورد تا معيار و ميزان انسان شناسى در دست افراد بشر باشد كه خودشان
را با آن صفات و آن سرمشقها بسازند. چون موضوع به «انسان» مربوط مىشود، لذا
بسيار مهم است، خداوند مىخواهد انسان سرمشق داشته باشد، تعليم بگيرد و سعادت
ابديش را تحصيل كند.
عقل و فطرت اجازه نمىدهد كه انسانى چنين، كه فنا و زوال، و
نابودى و تباهى براى او نيست، و بدانگونه است كه خود را ساخته است عبث و بيهوده
باشد. بايد ببينيم كه به تعبير امام نهم (عليه الصّلوة و السّلام) در اين بازار
كسب و كار و تجارت چه چيز بدست مىآوريم، و چگونه خودمان را مىسازيم. انسان است
كه زنده و برگزيده و عالم اكبر است، در كتاب عظيم وجود، خداوند متعال كلمهاى
بزرگتر از او ننوشته است و نهالى بزرگتر از او نيست. حبّه و دانهاى كه اگر درست
تربيت بشود و به بار بنشيند قابليت ملكوتى شدن دارد. هر حبّه و دانهاى لياقت و
قابليت شجره طوبى شدن را ندارد. اين انسان است كه اگر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 46
درست تربيت شود شجره طوبائى مىشود كه: أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ
ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها... اين
چنين درختى را نمىتوان و نمىشود به دست هر كس داد. لذا أمير المؤمنين على (ع) در
چندين جاى از نهج البلاغه اين رهبران به حقّ مردم و سفراى به حق بين خلق و خالق را
به اوصافى معرّفى مىفرمايد تا «ميزان تشخيص و تميز» درست باشد، و انسان خودش را درست
بسازد. كج و معوج به بار نيايد، منحرف نشود، بر صراط مستقيم باشد، كه خداوند بر
صراط مستقيم است: « إِنَّ رَبِّي عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ . قرآن و آياتش صراط
مستقيم است. اينها پلّه و درجات عروج انسان بسوى جمال مطلق و جلال مطلق هستند [در
اينجا بعنوان جمله معترضه مىگويم: خداوند متعال به حضرت عيسى مسيح (ع) فرمود:
«فرزند مريم، آنچه را كه به بندگان من مىگويى اگر خودت عامل به آن نيستى از من
شرم بدار».] سخن اين بود كه سرمايه كسب و كار را همه ما داريم، وسيله جستجو و كسب
سعادت را خداوند به همه ما داده، و هيچ كس در عالم محروم نيست. آيا شده است كه كسى
براه افتد و تن بكار دهد، ولى خدا به او نعمت عطا نكند چه كسى حركت كرد و خداوند
حركتش را بركت نداد دار، دار حركت است، دار ترقى و تعالى است. در قرآن كريم خداوند
متعال به خطاب «تعالوا» ما را در چندين جا دعوت فرموده است. «تعال» و «تعالوا» را
عرب در جايى بكار مىبرد كه گوينده آن در قلّه شامخى قرار گرفته و به ديگران كه در
دامنه كوه هستند مىگويد: «بالا بياييد» پيغمبر اكرم (ص) مىفرمايد: «دست مرا
بگيريد و بالا بياييد» قرآن و نهج البلاغه به ما مىگويند: «ما را بگيريد و بالا
بياييد» اگر بر حسب ظاهر در دامنه خاك تربيت شدهايد امّا موجودى هستيد آن سوئى.
گر چه براى اين مقام هر مثالى بياوريم آن چنانكه شايسته باشد،
حقيقت آن را بيان نكردهايم امّا آن عارف نامور، ملّاى رومى، اين مثل را پيدا كرده
و گفته است: مىبينيد كه تخم اردك در زير پر مرغ خانگى نهاده مىشود و روزى
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 47
جوجههاى اردك در زير پر مرغ خانگى بيرون مىآيند و همين كه
خودشان را شناختند، مىبينند خاكى نيستند و دريايىاند. لذا مرغ خانگى را رها
مىكنند و به اصل خود باز مىگردند.
و ما هر چند در دامنه خاك تربيت شدهايم و «جسمانية الحدوث»
هستيم، و انسان هر چند از نطفهاى است كه مثل ديگر دانهها در مزرعه زمين، در دل
كوه، در رحم، مانند نبات و يك رستنى تربيت مىشود، امّا در حقيقت همانطورى كه
پيشينيان ما فرمودهاند «حيّ بن يقظان» است. زندهاى است كه هيچگاه به خواب
نمىرود، روح ما مظهر «لا تأخذه سنة و لا نوم» است. اين موجودى كه در دامان خاك
تربيت شده است، مولودى است «كريم الأبوين» و مادرى دارد بنام «نفس كل» و به او
فرمودهاند: «تعالوا: بالا بيا» اگر ما لياقت و قابليت ارتقاء و اعتلا را نداشتيم،
پيغمبر خاتم به زبان وحى به ما نمىفرمود: «بالا بياييد». پس ما، راه براى ارتقاء
و اعتلاى به آن معارج و مقامات شامخ انسانى، داريم. چنان نيست كه وقف خاص سلمان و
ابو ذر بوده باشد.
يك صبح به اخلاص بيا بر در
ما گر كام تو بر نيامد آنگه گله كن
دست بيعت به اهل سير و سلوك و بهره برده از مقصد و از سر چشمه
ولايت آب حيات نوشيده بده، اگر به مقصود نرسيدى آن گاه شكوه و شكايت كن.
قرآن سر چشمه آن منبع آب حيات است، و يكى از اوصافى كه براى
خودش آورده اين است كه مىفرمايد: من آب حياتم و انسان بايد اين آب حيات را بنوشد
تا شاداب و شكوفا گردد و سعادت ابدى پيدا كند. با نوشيدن اين آب حيات، «اسماء
اللّه تكوينى» در او پيدا شده و به درجهاى مىرسد كه خود مظهر «اسماء اللّه»
مىشود. در اين حالت نه تنها به مفاهيم اسماء آگاهى پيدا مىكند بلكه خود نيز
اسماء اللّه را چشيده و لمس كرده و آنرا مىيابد.
منتهى در دارا شدن اسماء و دانا شدن به آنها تفاوتى وجود دارد،
بدين معنى كه ممكن است شما درس بخوانيد، ادبيات و فقه و اصول و فلسفه و عرفان
بخوانيد، به روايات آشنائى پيدا كنيد، به علوم غريبه دست بيابيد و خلاصه، به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 48
خيلى چيزها دانا بشويد، امّا دانائى غير از دارائى است.
اين دانا شدن به مفاهيم اسماء غير از دارا شدن حقايق اسماء
است. بايد انسان «حقايق اسماء» را دارا بشود تا به فعليّت انسانيش برسد. انسانى كه
از قوه به فعليّت رسيده آن انسانى است كه به سعادت دست يافته است. و «انسان به
سعادت رسيده»، به اخلاق و اوصاف ربوبى متّصف است، به اخلاق حق متخلّق است. و اين
براى بنده و جنابعالى، شدنى است.
غرض از ارسال انبياء اين است كه اين نهالها بارور بشوند و به
آن مقام شامخ فعليّت و كمال خودشان برسند و ما اگر امروز را مغتنم نشمرديم و به
سراغ رهبران دين و سرچشمه آب حيات نرفتيم و خبيث را از طيّب تميز نداديم، حسرتها
در پيش داريم و كار ما در برزخ خيلى مشكل خواهد بود. آن كسى كه راه را رفته و
عوالم ملك و ملكوت براى او مكشوف و مشهود شده و به همه آگاهى دارد، حجابى براى او
نيست.
حضرت امام صادق (ع) فرمود: «ما بيمى كه در باره شما داريم در
باره برزخ شماست». در برزخ انسان تكامل دارد، و البته دامنه مطلب گسترده است، بحث
مىخواهد كه «تكامل برزخى چگونه است» در آخرت تكامل نيست اينجا كه جاى حركت است و
ماده و طبيعت وجود دارد، مستعدها، دم به دم از قوه به فعليّت مىرسند. در عالم
برزخ كه نه آخرت محض است و نه مادّه كذائى اين جائى، آنجا تكامل مطرح است. امّا چگونه
جاى اين موضوع هم در حكمت متعاليه است و «اين زمان بگذار تا وقت دگر» ما را به سوى
خودشان دعوت كردند و گفتند «بسوى ما بياييد». چنان نيست كه ما را از طلا و نقره
آفريده باشند و شما را از آهن و چدن. سرمايه كسب به شما داده شده است، به راه
بيفتيد: «تعالوا»، بالا بياييد تا ببينيد على (ع) در چه مقام شامخى قرار گرفته
است. او انسان است و به ما مىفرمايد: «بياييد، به خوى من در آييد، كه ميزان و
منطق و معيار حق منم». انسان يعنى پيامبر خاتم (ص)، على مرتضى (ع)، امام باقر (ع)،
امام صادق (ع) و ساير ائمه و كسانى كه در مسير و در خط آنان هستند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 49
اين همه كه از آغاز كار اسلام و از آغاز كار پيامبران، شهيد
داده و زحمتها كشيده و تلخيها و ناگواريهائى در راه دين چشيدهايم و آن همه ارسال
رسل و انزال كتب، و اين همه كتابها و تأليفها و حوزههاى علمى و مسجدها و محرابها
و منبرها و قلمها و دهانها، همه براى اين است تا نفوس مستعده به كمال نهائى خود
برسند.
بيائيد از سر چشمه، آبى بنوشيد كه شما را حيات و سعادت ابدى
مىدهد.
امير المؤمنين در نهج البلاغه مىفرمايد: «شما مردم مىخواهيد
گمراه بشويد و به بيراهه برويد و سعادت را تحصيل نكنيد، چگونه مىخواهيد از
سعادتتان سرباز بزنيد و حال اين كه حجت بر شما تمام شد. من از عترت نبىّ شما هستم
و در حجة الوداع جناب رسول اللّه فرمود: مردم آنچه كه شما را به طرف خدايتان
مىكشاند و به صفات ملكوتى تقرّب مىدهد و از حريم الهى باز مىدارد و به شقاوت
هميشگى مىكشاند، به شما گفتم يعنى عترت را براى شما بيان كردم» اميدواريم كه در
پرتو انقلاب عظيم اسلامى، حقايق و معارف خاندان وحى و رسالت در متن زندگى ما قرار
بگيرد و با قرآن كريم آشنائى پيدا كنيم، و اين حقايق در متن زندگى ما پياده بشود.
امام زين العابدين (ع) فرمود: «خداوند متعال چون مىدانست كه
در آخر الزّمان مردمى متعمّق، مو شكاف، دانش پژوه، كاونده، پيدا ميشوند، براى آنان
سوره (قل هو اللّه احد) را فرستاد و آن شش، هفت آيه اوّل سوره حديد را نازل كرد».
تا هر فيلسوف متألّه و هر عارف پختهاى كه گردنهها را پيموده و منازل و مراحل را
سير كرده، بخواهد در معرفت اللّه سخن بگويد و در اين درياى بيكران الهى غوّاصى
بنمايد، سوره اخلاص و آيات اوائل سوره حديد را بخواند.
براى مردم متعمّق، براى مرد و زن جامعه و همه دانش پژوهان،
خزانهها داريم، انبارهاى علوم و معارف كتابهاى بسيار داريم. همان طور كه در نهج
البلاغه نيز مىخوانيد امير المؤمنين (ع) عترت پيغمبر را به عنوان «كنوز الرّحمن»
نام مىبرد.
آنها كه اهل قرآنند، قرآن در آنها عجين شده، مراتب قرآن را سير
كردهاند، معارج
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 50
قرآن را پيمودهاند و به مقامات شامخه قرآن رسيدهاند، اينها
آثار و علائمى دارند، حركات، قلم، رفتار و گفتارشان با ديگران فرق دارد.
آيا شما مىتوانيد در ميان آن همه نوشتهها و كتابها و در ميان
آن همه صحابه كه در زمان پيامبر اكرم (ص) بودند و آن همه تابعين كه بعد از صحابه
بودند، افرادى را پيدا كنيد كه مانند على امير المؤمنين (ع) سخن گفته باشند آيا
كسى را كه گفتار او «عديل نهج البلاغه» باشد و بتواند يكى از خطبههاى نهج
البلاغه را بگويد پيدا مىكنيد بايد ريشه سعادت را در اين نشئه، در مزرعه دلت
بكارى و غرس كنى. اينجا، جاى تجارت و كسب و كار است و وقت و فرصت اندك، و ابديّت
در پيش روى ماست.
امير المؤمنين (ع) در جملهاى مىفرمايد: «شتران تشنه را
ببينيد كه وقتى چشمشان به نهر آب مىافتد، چگونه از يكديگر سبقت مىگيرند و
مىشتابند و مىكوشند كه خودشان را به نهر آب برسانند و از يكديگر سبقت مىگيرند
آن چنان كه شتران تشنه را مىبينيد كه مىكوشند از يكديگر سبقت بگيرند، شما نيز
نسبت به گفتههاى اهل بيت پيغمبر (ع) و گفتههاى وحى و قرآن چنين باشيد. بشتابيد و
به سوى اين منبع آب حيات بيائيد. فرصت كوتاه زندگى را غنيمت بشماريد، امروز و فردا
نكنيد و بكوشيد».
امام صادق (ع) فرمود: «اگر پرده برداشته شود و شما مردم آن
سويى را ببينيد كه گرفتار عاقبت اعمال هرزه و بد دنياى خودتان هستيد، مىبينيد كه
اكثر مردم، بخاطر «تسويف» به آن اعمال مبتلا شدند». تسويف يعنى تأخير كردن، يعنى
بهار و تابستان كردن، يعنى پائيز و زمستان كردن، يعنى امروز و فردا كردن. وقت نيست
و بايد به جدّ بكوشيم تا خودمان را درست بسازيم.
علم و عمل براى انسان دو بال هستند، هر چند اينجا تمام اموال
ما، آراء ما، افكار ما، حركت است: حرف مىزنيم، راه مىرويم، مىنشينيم، طواف
مىكنيم، نماز مىخوانيم، نهال مىكاريم، مىنويسيم، اينها همه حركتند، اما اين
حركت به ظاهر، عرض است. در دل اين حركت، جوهرى نهفته است كه اين حركات به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 51
وسيله آن انسان ساز و روح ساز مىشوند و در كنف اين حركات،
انسان ساخته مىشود.
شيخ الرئيس در رساله «معراجيه» حديثى را نقل مىكند كه اين
حديث در كافى و در جوامع روائى (چه جوامع روائى ما و چه جوامع برادران اهل سنّت)
آمده است: او مىگويد: حضرت رسول (ص) به امير المؤمنين (ع) فرمود: يا على، وقتى
مىبينى مردم به انواع رفتارها به خدايشان تقرّب مىجويند، تو سعى كن كه با بدست
آوردن عقل به خدايت تقرّب بجوئى. اگر با عبادت، عقلى نباشد، پيكرى است كه روح و
جان ندارد. بكوش كه از راه تحصيل عقل، تقرّب بجوئى و من به تو على بگويم كه از همه
آنان سبقت خواهى گرفت.
شيخ الرئيس پس از نقل اين سخن مىگويد: سزاوار ولايت و قابل
چنين خطابى بايد امير المؤمنين على (ع) باشد كه پيغمبر (ص) در ميان آن همه صحابه
او را به اين خطاب مخاطب فرمود و اختصاص داد.
سخن شيخ الرئيس اين است كه مىگويد: «آرى على در ميان صحابه
چنان بود كه «معقول» در ميان «محسوس». او «جان» بود و ديگران «پيكر»، ديگران «بدن»
بودند و او «روح» بود».
مسعودى كه در حدود سيزده سال يا چهارده سال قبل از ولادت سيد
رضى (ره) وفات كرده در «مروج الذّهب» مىگويد: «خطبههاى حضرت امير المؤمنين كه
الآن بر سر زبان فصحاء و خطباست، چهار صد و هشتاد و چند تا است» («چند تا» را به
تنصيص اسم نمىبرد) و ما وقتى حساب كنيم مىبينيم كه آنچه را شريف رضى از امير
المؤمنين در نهج البلاغه گرد آورده حتى نصف مقدارى كه مسعودى گفته است نمىشود. به
همين سبب مستدرك نهج البلاغه نوشتهاند و ديگر گفتههاى امير المؤمنين را به اين
وسيله جمع كردهاند.
اين نهج البلاغه درياى بيكران علم الهى است به هر كدام كه
توجّه مىكنيم آنرا اقيانوس معارف مىيابيم مثلا در خطبه 184 كه سيد رضى در باره
آن گفته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 52
(آنچه را كه از
اصول علم در اين خطبه جمع آمده است خطبه ديگر در بر ندارد) در مورد توحيد
مىخوانيم كه: «خدا كسى است كه براى او حدّى نمىتوانيد بياوريد كه صمد است». صمد
يعنى چه حضرت امام حسين سيّد الشّهداء صمد را معنا فرمود كه ابن بابويه در كتاب
«توحيد» آورده است كه: «الّذى لا جوف له» صمد كسى است كه براى او «جوف» نيست، جاى
خالى ندارد، پر است كه اگر بخواهيد يك خردلى را، ذرهاى را، از وجود او بدر ببريد
او را اجوف دانستهايد، صمد ندانستهايد، پس تميز چنين صمدى با خلقش چگونه است در
باره تميز اين صمد، باز آن منطق حق بيان فرمود: «تميز از خلق دارد، امّا تميز از
صفات نقص»، قوّه باصرهات را نگو كه قوّه باصره من با نفس ناطقه من يكى است. تمام
قواى كشور هستى تو، بدن و ظاهر و باطن و همه فروع و شاخهها و شئون و اعتبار وجود
تو، يك حقيقت هستند بنام نفس ناطقه. در عين حال كه نفس ناطقه همه اينهاست امّا از
آنها تميز دارد. نه اين كه مثلا چشم، غير از نفس ناطقه باشد، بلكه نفس، بيناست و
اين چشم مظهر بينائى اوست.
خطبههاى توحيدى نهج البلاغه را كه جمع آورى بفرمائيد به اين
نتيجه مىرسيد كه: «خداست كه دارد خدائى ميكند». ابن بابويه در «توحيد» فرمود:
امير المؤمنين على (ع) در كوفه به جائى مىرفت، شخصى با ديگرى سخن مىگفت بدون اين
كه متوجّه باشد كه امكان دارد امير المؤمنين حرفهاى او را بشنود. او به همراهش
گفت: «نه قسم به آن كسى كه پشت آسمان است». فرمود: «پس زمين خالى از خداست» حكم
الهى در طبيعت نافذ نيست اين طبيعتى كه سرشت او در حركت است، جوهر او مشمول حركت و
اضمحلال و متلاشى شدن و از بين رفتن است امّا آن نقّاش چيره دست و آن «واهب
الصّور» و آن حاكم على الاطلاق كه اين همه صور را به تجديد امثال حفظ ميكند با اين
كه همه دم به دم در حركتند حكم او در همه جا نافذ است: در آسمان، در زمين، در اين
دنيا و در آن دنيا. آن فرد روشن و متنبّه شد.
خداوند در حديث قدسى فرمود: «شما يك وجب بيائيد من دوان دوان
بسوى شما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 53
مىآيم». آن فرد گفت: «آقا آيا بايد براى اين قسم كفّاره بدهم
فرمود: نه شما به خدا قسم نخورديد. كفّاره قسمت اين باشد، اين مطالبى را كه برايت
مىگويم بدانى.
يكى از مشايخ زمان كه شخصى نامور و نامدار بود خدمت امام صادق
(ع) آمد، و ديد نوجوانى خردسال بسوى در باز و گشوده، ايستاده و نماز مىخواند. آن
عالم، هر چند دانشمند نامور زمان خود بود امّا همچون كاهى در پيشگاه آفتاب و شمس
آسمان معرفت قرار گرفته است، روى كرد به امام صادق (ع) و عرض كرد: آقا، فرزند شما
دارد بسوى در گشوده و باز نماز مىخواند و اين كراهت دارد. امام فرمود: ايشان كه
نمازشان را تمام كردند، خودتان به ايشان بگوئيد آن طفل خردسال كه نمازش تمام شد،
اين دانشمند كهنسال رو به او كرد و گفت: آقا چرا بسوى در باز و گشوده نماز خوانديد
كراهت دارد. اين نوجوانى كه امام به مردم فرموده بود «شما كشتى هستيد و اين نوجوان
خردسال ناخداى اين كشتى است»، در جواب اين دانشمند پير فرمود: «آنكه من بسوى او
نماز مىخواندم از اين در باز و گشوده به من نزديكتر بود».
گر بشكافند سرا پاى
من جز تو نيابند در اعضاى من
آرى، بايد همچون شتران تشنه كه چشمشان به آب افتاده و بسوى آب
مىشتابند، بشتابيد به سوى آب حيات. بشتابيد تا انشاء اللّه به سعادت ابدى خود
نائل شويد.
و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 55
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 57
فلسفه يعنى شناخت چيزى كه «هست»، و تميز آن از «نيستى».
جهانشناسى عقلى را گويند فلسفه. ما در بحث «على و فلسفه
الهى»، سخن را در دو بخش دنبال مىكنيم: اول، فلسفه الهى نظرى- دوم، فلسفه الهى
عملى.
على و فلسفه الهى نظرى
اگر فلسفه را اين چنين تفسير كردهاند كه «صيرورة الإنسان
عالما عقليّا مضاهيا للعالم العينى»، پس على (ع) يك فيلسوف الهى است، زيرا هم در
باره مبدأ جهان سخن گفته، و هم پايان جهان را مورد نظر و تشريح قرار داده است. آن
چنان عالمانه در اين باره سخن مىگويد كه احدى در جهان فلسفه اين گونه سخن نگفته
است. دانش عميق و الهى على (ع) در باره مبدأ و معاد و هستى و نيستى جهان طبيعت، آن
چنان گسترده است كه از او فيلسوفى به تمام معنى، بصير ساخته است. او خود پيرامون
علم خويش بر مبدأ جهان هستى مىفرمايد: «ما كنت أعبد ربّا لم أره» من نه تنها خدا
را مىشناسم، بلكه معبود خويش را با چشم جانم «مىبينم» و هرگز خداى ناديده را
نپرستيدهام.
و در باره حقيقت عالم و پايان جهان چنين مىگويد: «لو كشف
الغطاء ما ازددت يقينا» كه مردم همه در خواب غفلتاند و چون
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 58
مرگشان فرا رسد بيدار ميشوند (النّاس نيام و إذا ماتوا
انتبهوا) اگر پردههاى وجودى عالم طبيعت را نيز بكنارى زده شود، ذرّهاى بر يقين
على (ع) نسبت بحقيقت هستى و كنه فلسفه آفرينش افزوده نمىشود، چرا كه براى او
غطائى و حجابى وجود ندارد.
در باره وحى و نبوت و رسالت نيز، دانش اين فيلسوف الهى در
بالاترين سطح ممكن است كه فرمود: «أشمّ ريح الوحي و أرى نور النّبوة» : من بوى وحى
را استشمام ميكنم و اين نور را مىبينم.
بنا بر اين، امير المؤمنين حكيمى است در «خداشناسى»، شاهد.
فيلسوفى است در «معادشناسى» شاهد، و متألهى است در «وحى شناسى» شاهد. و خود حضرتش
اين سه شهود را چنين تعبير كرد كه: «سلونى قبل ان تفقدونى. فلأنا بطرق السّماء
أعلم منّي بطرق الارض» و براستى، حقّ همانست كه فلسفه اسلامى را از چنين حكيمى كه
جهان غيب را بهتر از گيتى شهادت مىشناسد، بگيريم.
از جمله اساسىترين پايههاى فلسفه اسلامى «اصل عليّت» است كه
در واقع مادر تمامى قوانين و تفكّرات بشرى است. در نهج البلاغه خطبهاى است كه سيد
رضى (رضوان اللّه عليه)، به بلنداى محتواى آن اقرار كرده، و مىگويد مضمون اين
خطبه در ديگر خطبهها نيست. اين خطبه كه از عميقترين مسائل فلسفه الهى مشحون است،
با حمد خداوند آغاز مىگردد و سپس چنين ادامه مىدهد: «كلّ معروف بنفسه مصنوع و
كلّ قائم في سواه معلول». هر آنچه كه قابل شناخت است و مىتوان آنرا با علم حصولى
حكيم، و با علم شهودى عارف يافت، او ديگر «صانع» نمىتواند باشد، بلكه يك «مصنوع»
است. هر چه كه به دانش قابل دسترسى است (خواه از روزنه برهان، خواه از دريچه
عرفان)، او «مصنوع» است نه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 59
«صانع». زيرا
صانعى كه خود «فكر» و «متفكّر» و «تفكّر» را آفريد، و به تعبير ظريف عارف شبستر:
«بنام آنكه جان را فكرت آموخت»
آن خدا «محاط» علم
هيچ حكيمى نمىشود و اگر شهود عارف است، شاهد و شهود را «او» ساخته است، و هرگز
سازنده شاهد، مشهود او نخواهد شد (كلّ معروف بنفسه مصنوع) فلذا خدا را نه با دانش
بلكه با آياتش بايد شناخت كه «يحذّركم اللّه نفسه». «و كلّ قائم في سواه معلول»:
هر چيز كه به «غير» تكيه كند «علتى» دارد، خواه اين چيز «صورتى» باشد كه در
«مادّه» است، خواه «عرضى» باشد كه بر موضوع است، و يا نفسى باشد كه با بدن است. هر
چه كه بغير خود متكّى باشد علّتى دارد. حال چنانچه اين شيء،
مادى و وابسته و آغشته به ماده باشد، هم علّت «قابلى» دارد و
هم علّت «فاعلى». و چنانچه اين چيز يك امر «مجرد» بود، يعنى مادّه و موضوع و متعلق
نداشت، اما به مبدأ فاعلى تكيه كرد، (يعنى «قيام صدورى» داشت نه «قيام حلولى»)
آنهم بشرح ايضا، معلول است: «كل قائم في سواه معلول».
اين اصل علّيت (كه در بيان فوق از نهج البلاغه مذكور شد)، نظام
هستى را نظام «علّى و معلولى» ميداند. لذا هم «تصادف» مورد قبول «بخت و اتفاقيها»
را نفى ميكند، هم شبهه «تداعى» مورد قبول بعضى از علماى غرب را، و هم «جرى العادة»
اشاعره را ابطال ميكند. چه، علّيت با هيچيك از اين سه مشرب سازگار نيست. بنا بر
اين هر موجودى كه هستيش عين ذات او نيست «معلول» است، و آن موجودى كه به «غير»
خود، نه «قيام حلولى» دارد و نه «قيام صدورى» بلكه هستى محض است، آن موجود «علّت»
است از براى تمامى معلولها: «فهو تعالى الكلّ، و الكلّ معاليله».
حضرت، اين اصل كلّى «علّيت» را در خطبه ديگرى نيز تبيين ميكند،
و نشان مىدهد كه منكرين نظام علّى و ملحدان، نه حجّتى دارند و نه سخن مستدلى را
گفتهاند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 60
فرمود: «أنكر المقدّر و جحد المدبّر» بدا بحال كسى كه تدبير
كننده عالم را انكار كرد و مهندس جهان هستى را نپذيرفت. «زعموا أنّهم زرع بلا
زارع» آيا فكر كردند كه انسان گياه خودروئى است كه هيچ زارعى آنرا كشت نكرده است
«هل يكون بناء من غير بان و جناية من غير جان» آيا نزد عقلا، هيچ بنائى بدون معمار
بپا شده است و هيچ جنايتى بدون جانى واقع گرديده است. اين سخن حضرت، تفسيرى است از
اصل كلّى علّيت.
و از امام صادق (ع) در «اصول كافى، كتاب الحجّة» روايتى در
تشريح اين معنا آمده است كه فرمود: «ابى اللّه أن يجري الأشياء إلّا بأسباب و جعل
لكلّ سبب شرحا، و لكلّ شرح علم، و لكلّ علم باب، من عرفه عرفه، و من جهله جهله، و
نحن هو».
بنا بر اين نظام آفرينش و هستى، از ديد اين بزرگ حكيم متألّه
يك نظام علّى است كه خدا «علّت» است و ساير اشياء «معلول».
امّا خداوند، عالم را چگونه آفريد آيا كار خدا «تحريك مواد»
است، يا «آفرينش ماده و حركت»
كيفيت فاعليت حق تعالى
اكنون كه معلوم شد در فلسفه الهى على (ع)، جهان داراى نظامى
علّى است كه خداوند علت است از براى «ما سواه»، آيا علّيتى كه على (ع) طرح ميكند
علّيتى است مثلا بر محور «ديالكتيك» يا آنكه علّيتى است در مدار بلند «فلسفه الهى»
نحوه فاعليّت حق تعالى چگونه است آيا كار خدا همراه با «حركت» است يا حركت را به
حريم كبريائيش راهى نيست... حضرت به اين سئوالات با دقت و عمق بسيار پاسخ مىدهند.
(كه نه ذاتش حركت ميكند و نه صفات ذاتيش كه عين ذاتاند) در بسيارى از خطبههاى
نهج البلاغه عموما، و در همين خطبه مورد بحث (خطبه 186) خصوصا، حضرت تشريح ميكنند
كه: خدا «فاعل لا بالحركة»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 61
است. او فاعلى است كه فاعليتش نه با حركت فكرى قرين است و نه
با حركت بدنى همراه است. فاعليت او نه مانند فاعليت انسان متفكر است كه توأم با
حركت نفسى باشد، و نه چون ساير موجودات مادى است كه نيازى به ابزار و ادوات داشته
باشد تا با حركت عضو و ابزار كار كند: «فاعل لا بمعنى الحركات و الآلة» و نيز
مىفرمايد: «لا يجري عليه السّكون و الحركة» (ادامه همان خطبه 228).
خداوند (جلّ شأنه) محكوم «قانون حركت» نيست. نه حركت دارد و نه
سكون.
زيرا مخزن اين هر دو «مادّه» است. و خداى خالق ماده، «ثابت»
است: نه ساكن است و نه متحرّك. «و كيف يجرى عليه ما هو أجرأه و يعود فيه ما هو
أبدأه و يحدث فيه ما هو أحدثه» چگونه ممكن است قانونى كه خدا آفريده است بر خود
خدا حكومت كند
فلسفه على (ع) فلسفهايست الهى محض. و لذا ديالكتيك و ديگر
اصول مادّى را به ساحت انديشه اين متألّه عظيم القدر، راهى نيست.
او در باره خدا، «ذاتى» را ثابت ميكند كه با همان اثبات، همه
«صفات ذاتيّه» را هم مىتوان تبيين كرد. مىفرمايد: گر چه به كنه خدا نمىتوان
رسيد، زيرا متفكّر و فكر و تفكّر، همه و همه امورى هستند كه از انوار ذات اقدس
«او» وجود يافتهاند و فيض او بوده است كه در ايشان تنيده است، لكن معهذا اين را
بوضوح مىتوان دريافت كه: «ليس كمثله شيء» پيرامون نحوه ارتباط خالق با خلق و
چگونگى شناخت خالق توسط خلق مىفرمايد: «داخل في الأشياء لا بالممازجة» او داخل هر
شيء است بى آنكه ممزوج با آن باشد. و كدام «متفكّر» است كه خود را بيرون از خدا
ببيند و آن گاه در باره ذاتش «تفكّر» كند على (ع) هر فرد متفكّر را بهمراه فكرش، و
مقدمتين قياسش، و پيوند دليلى و نتيجه فكرىاش، همه و همه را بكلى محصور در سيطره
وجودى حق تعالى ميداند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 62
پس هيچ عقلى بكنه حق هرگز نتواند رسيد. اگر چه معهذا بخوبى
مىتواند دريابد كه: ليس كمثله شيء... آرى اين را بخوبى مىتوان فهميد، خواه با
بلنداى انديشه يك حكيم، خواه با عمق شهود يك عارف. و اگر از اين حد بگذريم، انديشه
هيچ متفكّرى ياراى دريافت حقيقت حضرت حق را ندارد. «لا يدركه بعد الهمم و لا يناله
غوص الفطن» (خطبه اول نهج البلاغه) هر چه حكيم بخواهد با فكر پرواز كند، به قله
رفيع شناخت «او» نمىرسد، و هر چه عارف بكوشد كه در درياى شهود، غوّاصى كند، به
ژرفاى سترگش دست نمىيابد.