در اولين خطبه نهج البلاغه مىخوانيم چيزى كه با ازليّت و
نامحدود بودن خدا مغاير باشد، هرگز نمىتواند وصف خدا نمايد.
«اوّل الدّين
معرفته و كمال معرفته التّصديق به و كمال التّصديق به توحيده و كمال توحيده الإخلاص
له و كمال الإخلاص له نفي الصّفات عنه» اين حكيم الهى، بيان خويش را بگونهاى عميق
مطرح ميكند كه بعدها شاگردى چون فارابى و شيخ اشراق از او قاعده «صرف الشيء لا
يتثنّى» را مىفهمد و شاگرد ديگرى چون صدر المتألهين از او «بسيط الحقيقه» را
مىفهمد و شاگرد ديگرى چون استاد علامه طباطبائى (رضوان اللّه عليهم أجمعين)
«اطلاق ذاتى» را دريافت ميكند.
اين درياى خروشان چگونه استدلال ميكند مىگويد: «كمال الإخلاص
له نفي الصّفات عنه» كدام صفت را بايد از خدا سلب كرد آن صفتى كه شهادت مىدهد كه
من غير از موصوفم. و آن موصوف هم شهادت مىدهد كه من غير از صفت هستم. يعنى آن
صفتى كه بايد از خداوند سلب شود «وصف زائد» است.
كه هم زيادى زائد، شاهد است بر اين كه من غير از «مزيد عليه»،
هستم، و هم «مزيد عليه» شهادت مىدهد كه من غير از «مزيد» هستم: «لشهادة كلّ صفة
أنّها غير الموصوف و شهادة كلّ موصوف أنّه غير الصّفة».
سپس حضرت در دنباله كلام تشريح ميكنند كه چگونه نفى صفات از تو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 63
كمال اخلاص در توحيد است: «فمن وصف اللّه سبحانه فقد قرنه، و
من قرنه فقد ثنّاه و من ثنّاه فقد جزّاه، و من جزّاه فقد جهله، و من جهله فقد أشار
إليه، و من أشار إليه فقد حدّه، و من حدّه فقد عدّه...».
بنا بر اين، چنانچه تسلسل و توالى فوق الذكر را تلخيص كنيم، در
يك كلام اگر كسى خدا را به «وصف زائد» توصيف كرد، يعنى او را با غير خودش مقرون
نمود، در واقع او را محدود كرده است و آن موجود محدود، ديگر خدا نيست. خدا يعنى
هستى محض. و هستى محض كرانى و كنارى ندارد. چيزى كه كمال محض است، علم محض هم هست،
و حيات صرف هم خواهد بود. هم كمالاتش نامحدود است و هم اتصافش بكمالات محدود به
نحو «عينيّت» است نه «زياده بر ذات».
آنچه تا بحال گفتيم گوشههائى از فلسفه الهى در بخش نظرى از
على (ع) بود. و اما فلسفه الهى در بخش عملى، عبارتست از سيره على (ع) در دوره حيات
مقدسش، كه خود فرمود: «ما للّه آية أكبر منّي».
مقام واقعى او اين نيست كه بگويد اين نعلين پاره، از خلافت بر
شما پيش من عزيزتر است. وقتى سائلى مسئلت كرد، حضرت به نمايندهاش فرمود: هزار
واحد به اين مستمند بده. نمايندهاش عرض كرد: هزار مثقال طلا يا هزار مثقال نقره
فرمود: «كلاهما عندي حجران» هم طلا پيش على سنگ است و هم نقره.
يكى سنگ زرد است و ديگر سنگ سفيد. اينها مقام واقعى على نيست،
تنها جزئى از عظمتهاى اين بحر بيكران است. زيرا حتى بسيارى از شاگردان نازل حضرتش
نيز به اين قبيل مقامات معنوى نائل شدهاند. و آنجا كه مىگويد: «آه من قلّة
الزّاد و طول الطّريق و بعد السّفر و عظيم المورد» مقامش برتر از اينهاست.
براستى اين كدام سفر است كه راهش براى على دور است اين سفر به
سوى خدا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 64
رفتن است او كه همسفر رسول اللّه است. پس اين كدام سفر است سير
الى اللّه را فرزندش على ابن الحسين (ع) بما آموخت كه براى راه روندهاش سفر دورى
نيست. «إنّ الرّاحل إليك قريب المسافة. و إنّك لا تحجب عن خلقك إلّا أن تحجبهم
الأعمال دونك».
سير الى اللّه براى سالكش دو گام بيش نيست:
دو خطوة بيش نبود راه
سالك اگر چه دارد او چندين مهالك
يك ازهاء «هويّت» در
گذشتن
دوم صحراى «هستى» در
نوشتن
براى على (ع) نه رفتن به سوى «او» دور است، و نه پيام محبوب را
براى خلق آوردن دشوار است. براى على نه قوس صعود سخت است و نه قوس نزول. زيرا اين
سفر الى اللّه است و على در درياى بيكران اين سفر مستغرق است.
اما تو اى مخاطب نهج البلاغه: خويش را تأويل كن نه زندگى را...
اين بيان حضرت در حقيقت زبان تعليمى است براى مخاطبهاى نهج البلاغه، كه: اى
انسان، بيدار باش توشهات اندك و سفرت طولانى است... يك قدم در خويشتن نه، و ان
دگر در كوى دوست.
«آه من قلّة
الزّاد و طول الطّريق و بعد السّفر (من اللّه الى اللّه...)» او پيك حق است كه حق
را با ديده حق ببيند. او به اين فكر است كه در اسماء الهى «بالحق» سير كند. و الّا
براى كسى كه به وادى دوست رسيد و پيام را آورد، و همواره با دوست بود، راه سخت
نيست. او خدا را حتى نه از بيم جهنم و نه به شوق بهشت بپرستد، بلكه چون او را
شايسته پرستش يافته است، مىپرستد و عبادت مىكند. «بل وجدتك أهلا للعبادة فعبدتك»
مرحوم كلينى در كتاب مهم كافى نقل ميكند وقتى كه على (ع) عازم نبرد
با معاويه بود، خطبهاى خواند كه با خدايش سخن گفت و سپس خلق را به قتال
فى
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 65
سبيل اللّه بسيج فرمود. در آغاز خطبه پس از حمد خدا مىگويد:
او خدائى است كه احد است و صمد «و لا من شيء كان و لا من شيء خلق ما كان...»
(اين خطبه مبسوط است و ما فقط به نكتهاى از نكات آن توجّه داريم).
در اين خطبه حضرتش به شكلى عميق شبهه ملحدين را رد ميكنند
بگونهاى كه مرحوم كلينى پس از نقل اين حديث مىنويسد: «و هذه الخطبة من مشهورات
خطبه (عليه السّلام) و هى كافية لمن طلب علم التوحيد إذا تدبرها و فهم ما فيها...
فلو اجتمع ألسنة الجنّ و الإنس ليس فيها لسان نبيّ على أن يبيّنوا التوحيد بمثل ما
اتى به بابى و امّى ما قدروا عليه». اگر همه جنّ و انس جمع شوند و در مجمع ايشان
اهل وحى و پيامبرى نباشد، توان تبيين فلسفه الهى را اين چنين ندارند.
شبهه ملحدان اين است كه مىگويند: خداوند جهان را يا از «شيء»
(چيزى) آفريد و يا از «لا شيء» (غير چيز). امّا «لا شيء»، «من» بر سر آن در
نمىآيد زيرا چيز نيست، پس خداوند جهان را از «شيء» آفريد. پس ماده «ازلى» است.
حضرت فرمود: نه خدا «از چيزى» (شيء) است و نه كار خدا «من شيء» است. خدا «چيزى»
است نه اين كه خدا «از چيزى» است. و خدا آفريد: نه «خلق من شيء»، بلكه «خلق لا من
شيء».
بعدها مرحوم محقق داماد (صاحب قبسات) سخن مرحوم كلينى را در
شرح اصول كافى چنين باز كرد: «من شيء» با «من لا شيء» نقيض يكديگر نيستند كه اگر
يكى نبود حتما بايد ديگرى باشد. حضرت فرمود: خدا جهان را «من شيء» نيافريد كه
لازمهاش ازليّت مادّه باشد. و هم چنين از «لا شيء» هم نيافريد كه «لا شيء» بشود
ماده. زيرا طبق قاعده عقلى، «نقيض كلّ شيء رفعه»، نقيض «من شيء»، «لا من شيء»
است نه «من لا شيء».
در پايان سخن توجه را به يك نكته جلب ميكنم: امير المؤمنين در
باره قرآن كريم مىفرمايد: خدا براى بندگانش در قرآن تجلّى كرد «يتجلّى سبحانه لهم
في كتابه و لكن لا يبصرون». اما بايد گفت كه خود حضرت امير (ع) هم «تجلى للنّاس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 66
فى كتابه. «يا أيّها النّاس سلوا نهج البلاغة قبل ان
تفقدوه...» تنها به مواعظش بسنده نكنيم. تنها به خطاباتش اكتفا نكنيم. تنها به
مسايل اجتماعى و اخلاقيش كفايت نكنيم، كه همه اينها لازمست ولى كافى نيست. چون اين
سخنان در ديگر كتب هم هست.
آنچه كه زير بناى اعتقادات ما است اثبات خدا و معاد و تبيين
ضرورت وحى و رسالت با برهان عقلى است.
وقتى اعتقاد به اين امور در انسان حاصل شد، انسان به وحى سر
مىسپرد. و به معانى تبيين شدهاش دل مىبندد. آن گاه در پيشگاه بارى تعالى تثبيت
شده و با برهان كرنش ميكند.
همه اين براهين را در كتاب قيّم نهج البلاغه مىيابيم.
اميدواريم خداى تعالى به بركت انبياء و اولياء و روح مقدس ولى
اللّه الاعظم، دلهاى ما را به معارف كتاب و عترت و سنّت روشن بفرمايد.
و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 67
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 69
قال امير المؤمنين عليه السلام: و إنّا لأمراء الكلام و فينا
تنشّبت عروقه و علينا تهدّلت غضونه.
موضوع سخن، «نقش خطابه در نهج البلاغه» است. «نهج البلاغه»
كتابى است كه «رضى» ارجمند در آن، خطب و رسائل و كلمات قصار امير المؤمنين عليه
السلام را گرد آورى نموده، و آنرا به اين نام ناميده است، و بحق نام زيبائى براى
اين گزيدهها و كلمات ارزنده و سازنده امير المؤمنين عليه السلام انتخاب كرده است.
اين جانب در اين روز فرخنده ميلاد مسعود مولّد اين كلمات، روزى كه بايد گفت عدل
قرآن و پيغمبر و يعسوب مؤمنين و ميزان علم و قسيم الجنّه و النّار (و آنكه اكمال
دين و اتمام نعمت و رضاى پروردگار به اسلام، به اين موجود بستگى دارد) را به عموم
حضّار محترم تبريك مىگويم. بخصوص به ميهمانان عزيز كه از خارج كشور تشريف
آوردهاند به كشور خودشان كشور آزاد شده از چنگال استعمار و فشار و جهل. كشورى كه
آنچه قرآن مىگويد، مىگويند و در پس آينه طوطى صفتشان نگه داشتهاند و آنچه استاد
بگويد آنرا تكرار ميكنند. اميدوارم درخشش اين خورشيد انقلاب و آزادى بر ديگر
كشورهاى اسلامى عزيز بتابد، و همه در زير چتر قرآن و پيغمبر امت بر زبان تمام امت
در سراسر جهان جارى گردد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 70
بحث در باره «خطابه» است. «خطابه» نوعى از سخن و گونهاى از
تعبير و بيان است. از امتيازاتى كه انسان در ميان موجودات جهان به آن ممتاز است،
نعمت بيان است و بيان معبر انتقال افكار از مغزى است به مغزهاى ديگر. گاهى اين
بيان، عادى است، مانند بيان متعارف بين آحاد مردم كه حاجات خويش و افكار خود و
احساسات برخاسته را با بيان نقل ميكنند (موضوع مهم نقل فكر است)، ولى گاه پارهاى
از احساسات هم انتقال پيدا ميكند.
قسم دوّم بيانى است در مقام تبيين حقوق و تدوين قانون كه در
آنجا بيان دقيق مىشود و مرز بندى كاملا مورد اشراف واقع مىشود و جملهها بايد بگونهاى
ادا شود كه حقوق صدمه نبيند و تعارض و تزاحم محقق نشود. در اينجا از احساس و عواطف
و شور خبرى نيست ولى بيانى است خطابى. يعنى بايد علاوه بر انتقال ادراكات و افكار
و انديشه و علاوه بر اين كه صحنه درك مخاطب مورد تهاجم و تسخير گوينده توانا واقع
مىشود، او توسن خود را بر قلمرو احساسات و عواطف به حركت در آورد بگونهاى كه
مخاطب مجذوب و مدهوش شود و چنان تحت تأثير قرار گيرد كه بى اختيار دنبال مفاد كلام
حركت كند، و گاهى آن چنان احساساتش تحريك شود كه فرياد بكشد، اشك بريزد، قلبش بتپد
و گمشده خود را بيابد. اگر همين طور سخن بطور عادى ادا مىشد فقط نقل فكر و درك
بود امّا اكنون احساسات در قلمرو گوينده در آمده، و مخاطب از خود بيخود مىشود
بطورى كه گذشت زمان و موقعيّت مكانى را فراموش كرده، و مسحور سخن خطيبى است كه در
بلاغت يد طولائى دارد.
نهج البلاغه امام امير المؤمنين در خطابه اين چنين است. در
سياست، در اقتصاد، در فرهنگ اسلامى، در امور اجتماعى و رسيدگى به حقوق مستضعفان،
در ضربه زدن به مستكبران و در بيدار كردن خفتهها و حركت دادن ارادهها و باور
كردن انديشهها، آن چنان سخن ادا مىشود كه مخاطب با تمام قوا به حركت در مىآيد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 71
خطابه، چنين بيانى است و نهج البلاغه سهمى بزرگ و خلّاق در اين
باره دارد. بزرگان سخن و امراء بيان از زمانى كه به اين مشرب وسيع و آبشخور بسيار
زلال و شفابخش و آرامش بخش رسيدند، به عجز خود اعتراف كردند و گفتند كه اين كلام
فروتر از كلام خالق، و فراتر از كلام مخلوق است و چون كلام على (ع) نخواهيم يافت.
مردى بزرگ بنام «جاحظ» در اوائل قرن سوم كتابى دارد بنام
«البيان و التبيين» با تحقيق «عبد السلام هارون». در سن جوانى توفيق يافتم تا آنرا
بررسى نمايم. ديدم مردى است خطيب و نويسندهايست توانا. امّا در جلد اوّل كتاب، در
مقابل سخنان حضرت امير (ع) سپر افكنده و گفته: اين كيست كه خداوند، جامه جلالت بر
كلام كوتاهش پوشانده، و پرده نور ملكوتى بر آن افكنده، بطورى كه معنا زودتر از لفظ
بذهن مىآيد كه «قيمة كل امرء ما يحسنه» و بعد مىگويد: من كه «جاحظ» باشم و در
همه عمر حتى فرصتهائى كه از ديگران ضايع مىشود بى مطالعه نبودم هنوز به چنين
كلامى نرسيدم.
در جاى ديگر كه كلامى را به معاويه نسبت مىدهند، فرياد بر
مىآورد كه: معاويه و كلام در باره زهد معاويه و كلام در عبادت كجا معاويه چنين
فهمى داشته است اين كلام از على (ع) است اكنون نيز نويسندگانى چون طه حسين، اين
نويسنده توانمند و پر مطالعه و پرنويس، وقتى به جنگ جمل مىرسد و اين كه عدهاى بر
اثر ديدن اشخاص و نديدن معنا و ديدن چند صباحى مصاحبت با پيامبر يعنى طلحه و زبير
و اين كه در مقابل على (ع) ايستادند، لغزيده و گفتند براى ما مشكل است بفهميم على
درست مىگويد يا طلحه و زبيرى كه با پيامبر چنين و چنان بودند، و امروز در مقابل
على ايستادهاند، امّا كلام معجز گون امام را مىشنوند كه مىفرمايد: تو راه تميز
و تحقيق را از دست دادهاى، حق و باطل را از معيارش تشخيص بده، نه از اقبال و
ادبار رجال: «إنّك لم تعرف الحقّ فتعرف أهله و لم تعرف الباطل فتعرف من أتاه»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 72
به چند روز مصاحبت با پيامبر، نمىتوان حق را در شخصى سرشته
شده يافت.
طه حسين مىگويد: بعد از كلام خدا، كلامى به اين زيبائى در
جهان نديده و نمىشناسم «نعيم البستاني» مىگويد: نبايد على (ع) را فقط قهرمان
ميدان جنگ و داراى صفاى دل و پاكى روح و ايمان حقيقى دانست، بلكه او داراى «اسلوب
اعجاز آميز بيان» است.
مىبينيم كه به اعتراف استادان سخن، اعجازى در بيان آن حضرت
است و گاهى خود «سيّد رضى» (كه ثعالبى در يتيمة الدّهر او را از اشعر قريش
مىشمارد) در مقابل افق ادبى آن حضرت به خضوع و تواضع بر مىخيزد. مثلا وقتى به
كلمات زيباى حضرت امير (ع) مىرسد آنجا كه مىفرمايد: «حقّ و باطل و لكلّ أهل فلئن
أمر الباطل لقديما فعل و لئن قلّ الحقّ فلربّما و لعلّ، و لقلّما أدبر شيء فأقبل»
.
رضى مىگويد: لا يقوم بها لسان و لا يطلّع فجّها إنسان. احساسات
و عواطف زبان من رضى هم ناتوان است و بر اين قلّه بلند هيچ انسانى نمىتواند پرواز
كند و به عمق آن كسى نمىتواند پى ببرد.
همچنين وقتى مىرسد كه آنجا كه على (ع) مىفرمايد: «فانّ
الغاية أمامكم و انّ من ورائكم السّاعة تحدوكم تخففّوا تلحقوا فانّما ينتظر بأوّلكم
اخركم» .
مىگويد: اين كلامى است كه بعد از كلام خداى منزّه و بعد از
كلام رسول خدا، به هر كلامى مقايسه و موازنه شود، بر آن برترى مىيابد و گوى سبقت
را مىربايد (لمال به راجحا و برّز عليه سابقا).
اين رضى است كه اين گونه در مقابل سخن امام و بلاغتش، تواضع
ميكند.
رضى را اگر مىخواهيد بشناسيد نگاه كنيد به آن كلماتى كه در
باره كلمات قصار نبى بنام «المجازات النبوية» نوشته است تا بدانيد كه او كيست و با
چه قدرتى
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 73
در آنجا اظهار قدرت سخن و خطابه ميكند امّا اينجا به عجز و
قصور خود اعتراف مىكند.
در خطابه همان گونه كه گفتم بايد انسان مسحور بشود. اين را خود
پيامبر فرموده وقتى چند نفر از سران عرب شرفياب حضورش شدند و پيامبر از يكى از
آنها «عمر بن اهتم» از حال ديگرى (زبرقان) پرسيد و او دو سه كلمه بلند در باره او
گفت، و وقتى او اعتراض كرد يا رسول اللّه در حق من كوتاهى كرد، خصال من بيش از
اينهاست، همان مرد چند جمله ديگر در ذمّ او سرود و پيامبر فرمود (انّ من البيان
لسحرا).
گويند «عضد الدولة ديلمى» دستور داد «ابو طاهر بن بقية» وزير
«عز الدولة» را بدار
بزنند. «ابو الحسن انوارى» چند شعر در مدح او سرود:
علوّا فى الحيات و فى
الممات لحقّ انت اهل المعجزات...
اى ابو طاهر تو هم در حيات و هم در ممات سر بلند بودى. آن قدر
بلند شدى كه اين مردمى كه در كنار دار تو ايستادهاند همه مانند منتظران، هديه
وصله تو را انتظار مىبرند. گويا تو خطيبى هستى بر فراز منبر «دار» و همه منتظر
نماز تو هستند. زمين براى جثّه بلند پايه تو تنگ بود، فضا بايد تو را در بگيرد.
كفن براى تو ناروا بود، باد براى تو از ذرات بايد كفن ببافد. چرا به دار نروى تو
مصيبتها و سختيها و اشك يتيميها و ناله بيوه زنها و قرض مقروضين را از بين
مىبردى.
مصائب روزگار را ترور مىكردى امّا نصائب متحد شدند و بر تو
يورش بردند.
وقتى اينها را گفت، عضد الدولة كه فرمان قتل داده بود گفت: اى
كاش خودم بدار رفته بودم و اين اشعار در باره من گفته شده بود اين را مىگويند:
«انّ من البيان لسحرا».
«دار» را توصيف
ميكند و مىگويد: تا بحال نديدم چوبى با همه كرامتها دست بگريبان بشود امّا تو اى
ينبوع كرامت، اى امير مؤمنان تو در كلامت سحرها آفريدى همچنين در پايان خطبه 82
مىنويسد (لمّا خطب بهذه الخطبة اقشعّرت لها
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 74
الجلود و بكت العيون و رجفت القلوب) هنگامى كه آن حضرت اين
خطبه را ايراد فرمود، بدنها لرزيد و اشكها ريخت و قلبها به طپش در آمد. اين ميدان
نهج البلاغه است.
خطبه 184 (خطبه همّام) را بخوانيد. همّام يكى از دست پروردگان
على (عليه السلام) است. اصرار ميكند كه اوصاف متّقين را براى من بيان كن.
آن حضرت با كلامى كوتاه «انّ اللّه مع الّذين اتّقوا و الّذين
هم محسنون» اجابت دعوت او را فرمود. امّا همّام آن حضرت را باب مدينه علم و ينبوع
فضائل و مفسّر قرآن و حقايق را در سينه او مخزون ميداند، لذا اصرار ميكند كه حضرت
بيشتر سخن بگويد، لذا آن حضرت حدود صد و چند صفت از صفات پرهيزكاران را بيان
مىفرمايد. اين بيانات وقتى به گوش همّام مىرسد، از گوش بهوش و از هوش به بيهوشى
و فراغ روح از بدن مىرسد حضرت مىفرمايد: مواعظ بالغه اين چنين با اهل آن عمل
ميكند.
ابن ابى الحديد مىگويد: ببينيد فصاحت، چگونه افسار خود را
بدست اين مرد داده، و خود را به او سپرده، و بلاغت را ببينيد كه چگونه مانند چشمه
جوشان در دست او رفت و آمد دارد. سبحان اللّه اين چه كسى است اينها اعترافات
بزرگانى بود كه خود صاحب قدرت بيان بودهاند.
اكنون در اين مقام كمى هم خودمان از سر چشمه پرفيض نهج البلاغه
بنوشيم و مستفيض شويم: وقتى آن حضرت مىخواهد در مورد خليفه سوم سخن بگويد، مىفرمايد:
من اين مرد را نصيحت كردم ولى نپذيرفت. سپس شرح خلاصهاى از زندگى او مىدهد: «الى
أن قام ثالث القوم نافجا حضنيه، بين نثيله و معتلفه» .
وقتى كه سومى زمام را بدست گرفت هر دو جانب خود را باد كرد
(مثل شترى كه پر خورى كرده) ميان موضع بيرون دادن و خوردنش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 75
«نثيل» محل فضله
افكندن حيوان و «معتلف» محل غذا خوردن اوست، ببينيد بلاغت چه ميكند مىفرمايد «بين
نثيله و معتلفه» يعنى مىخواهد بگويد «يتمتّعون و يأكلون كالأنعام».
مىخواهد بگويد، من كه عالم امت هستم بايد بيانگر ارزشهاى الهى
باشم.
«... و ما اخذ
اللّه على العلماء ان لا يقارّوا على كظه ظالم و لا سغب مظلوم» .
مباد روزى كه عالم، از مردم گرسنه غافل باشد، از مردمى كه به
انباشتن مال و شهوترانى و شكمبارگى و رفاه طلبى سرگرمند، غافل باشد كه روز سختى
دارد.
اين پيمان علماست.
علماى عزيزى كه ميهمان ما هستيد و قدمتان بر چشم ماست، پيام
نهج البلاغه را ببريد و بگوئيد كه ده مليون بشكه نفت توليد مىشود، چرا در مدينه و
مكه هنوز خانههاى بى برق وجود دارد چرا بايد صدها هزار ريال براى بچههاشان
بازيچه بخرند و گرسنگان بى غذا باشند عالم آنست كه درد عالم، درد او باشد. آن
عالمى كه فقط به نمازى و خطبهاى اكتفا كند، براى كتاب و صفحه كاغذ خوبست نه براى
جامعه. اين سخن على (ع) است و بعد هم در باره عثمان فرمود كه او با مردم، بد رفتار
كرد.
ما عالم شجاع و قاطعى مىخواهيم كه عيبها را در جامعه بگويد.
ايران چرا امروز سر بلند است براى اين كه عالمى بزرگ از تبار ابراهيم بت شكن، از
هيچ چيز نترسيد. آن كلامى كه يك روز به دهان اشخاص كوچك فكر، گزافه تلقى مىشد كه
(امريكا نمىتواند هيچ غلطى بكند) امروز جامه عمل پوشيد. اين زاده على است كه نهج
البلاغه را خوانده است.
عدهاى در جمل غوغا بر پا كردند، بيان كوبنده على عليه السّلام
را در باره آنان ببينيد: «زرعو الفجور و سقوه الغرور و حصدوا الثبور»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 76
بلاغت را بنگريد: نافرمانى كشتند، با آب فريب آنرا آبيارى
كردند و هلاكت را درو نمودند و در مورد مردم بصره مىفرمايد: «كنتم جند المرأة و
أتباع البهيمة، رغا فأجبتم و عقر فهربتم، أخلاقكم دقاق و عهدكم شقاق و دينكم و
مائكم زعاق» .
ابن ابى الحديد مىگويد: ببينيد چگونه كلمات در زنجيره سخنان
اين مرد است شما سپاه شتر هستيد هنگامى كه شتر بر انگيخته شد آمديد و هنگامى كه پى
شد، گريختيد اخلاق شما شكننده است، ارادهتان كجاست شما عهدتان عهد شكنى است
دينتان نفاق است و آبتان شور و بيمزه است. نه دنيا داريد و نه آخرت. آنكه در بين
شما باشد به گناهش گروگان است، و آنكه از بين شما برود نجات يافته است.
در بيانى ديگر، حضرتش با طلحه و زبير سخنى مىگويد كه سيد رضى
آنرا بى سابقه شمرده است. حضرت مىفرمايد: «عرفتني بالحجاز و أنكرتني بالعراق، فما
عدا ممّا بدا» تو مرا در حجاز شناختى و در عراق انكار نمودى، چه چيز تو را منصرف
كرد از آنچه بر تو ظاهر شده بود زيبائى و طراوت سخن را ببينيد: «فما عدا ممّا بدا»
چه چيز تو را بر انگيخت تا از شناختت صرفنظر كنى پول خانه هزار اسب باز هم در مورد
شور افكنى خطابه امام بگوئيم. حضرتش نامهاى به معاويه نوشت كه آب را به روى سپاه
ما مبند كه در ميان آنها پير مرد و مريض هست و همه نياز به آب دارند. عمرو عاص
بمعاويه گفت: على است مىگويد آب را مبند. معاويه گفت: اين برگ برندهاى براى ماست
اكنون على ناتوان است.
عمرو عاص گفت: در باره على اين را نگو. معاويه آب را بست. على
(ع) بر سكّوى خطابه رفت و فرمود: «قد استطعموكم القتال فأقرّوا على مذلّة و تأخير
محلّه، أو رووّا السّيوف من الدّماء
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 77
ترووا من الماء، فالموت في حياتكم مقهورين و الحياة في موتكم
قاهرين» .
از شما غذاى جنگ خواستند، غذاشان را آماده كنيد و يا ذلّت
بپذيريد و در جامعه رده آخر باشيد، و يا قبل از اين كه لبان خود را از آب فرات
سيراب كنيد لبه تيغ خود را از خون اين ناپاكان سيراب كنيد، كه مرگ بر زندگانى ذلّت
بار رجحان دارد. درود بر آن بخاك خفتگانى كه پرچم عزّت را به اهتزاز در مىآورند.
گفتار حضرت همان و جوشيدن خون و طپيدن قلب و احساسات پر شور
همان.
همين كه آب بدست اصحاب آن حضرت افتاد، عدهاى گفتند آب را
ببنديم.
فرمود: نه آنها تشنه دارند، پير مرد و مريض دارند، آب را
نبنديد.
در تاريخ بالاخره يك روز مسلمين بجوش خواهند آمد. آنها تابع
قرآن هستند و تحقير را نمىپسندند، بزودى با خطابهاى كه ارقامش از خون شريان، و
بيان آن از ناله اطفال و يتيمان، و پرچمش از پيراهن خونين بخون افتادگان بروز
ميكند، ريشه دشمن را خواهند كند. اگر سرداران و سردمداران دولتهاى مرتجع از خواب
غفلت بيدار نشوند، سيل مردم غيور مسلمان (يك ميليارد گوينده لا اله الّا اللّه،
محمّد رسول اللّه) امروز يا فردا بجوش خواهد آمد و با الهام از حسين عزيز و 72
ياور او كه به باطل گفت «به اندازه يك اسب دواندن براى شما مهلت نيست» آنها را
بهوش خواهد آورد. حسين عليه السلام باروتى بجان مردم ريخت كه هرگز خاموش شدنى
نيست.
من از همه ميهمانان عزيز و متفكران عاليقدر و از مردم عزيز و
دانشجويان ارجمند و نويسندگان مىخواهم كه اهتمام بيشترى در باره نهج البلاغه بكار
برند.
نهج البلاغه، محمد عبده، مفتى ديار مصر را چنان تكان داد كه با
مطالعه آن بحدى مسحور شد كه رسما نوشت اين كتاب در مدارس مصر بايد تدريس شود اين
كتاب راه سياست و كياست را ياد مىدهد، ارشاد ميكند، در موقعيت رهبرى، رهبر را در
قلب مردم جاى مىدهد. به مالك اشتر، محمد بن ابى بكر، عثمان بن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 78
حنيف سخن مىگويد و به آن عاملى كه خيانت كرد مىگويد كه از بند
كفش در نظر من پستترى زيرا خيانت كردى.
و به ابن عباس در «ذى قار» مىگويد: رياست بر شما در ديدگاه من
از اين كفشى كه در نظر تو قيمتى ندارد، پستتر است مگر حقّى را بپا كنم يا باطلى
را از بين ببرم.
و هنگامى كه اصناف مردم را دستهبندى ميكند، مىفرمايد: عدهاى
بيعرضهاند كه وقتى به رياست مىرسند همه رقم رذالت و شرارت بخرج مىدهند و عدهاى
زاهد نما هستند كه براى رسيدن بمقام، زهد را دامى قرار دادهاند، و عدهاى ديگر
مردانى ارزندهاند كه تمام همّتشان براى راهنمائى مردم است تا اين كه كشته شوند.
دنيا را پستتر از پوست جو بدانيد، اوّل اين را در خودتان
تأمين كنيد و سپس رياستها را بگيريد و مىفرمايد: «من مىتوانم با عسل مصفّى و نان
گندم بسر ببرم، امّا درست نيست كه من اين گونه باشم و در گوشه شهرى كسى با سيرى
عهدى نداشته باشد.
بايد در سختيهاى روزگار با مردم مشاركت كنم».
اين آقا و مولاى ماست. خدايا ما به گرد او نمىرسيم اما از گرد
راه او بر چهره ما بيفشان. خدايا از پرتو نورانيتش دل ما را براى خلوص و اخلاص و
خدمت به اين خلق، اين يك مليارد مسلمان و دو سه مليارد مستضعف جهان مهيا كن.
از حسن استماعتان متشكرم و از اين كه زحمت دادم مرا عفو
بفرمائيد.
و صلّى اللّه على محمّد و آله الطّيبين الطّاهرين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 79
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 81
مسئله جنگ از جنبه علل و عوامل اجتماعى، مىتواند مبادى و
منشأهاى متعددى داشته باشد. من در فرصتى كه پديد آمده، قصد دارم با مرورى به دوران
كوتاه حكومت على (ع)، انگيزهها و عوامل مؤثر در جنگهاى حضرت را مورد بحث قرار
دهم. براى اين منظور، لازم مىدانم بحثى پيرامون كلمه «حق» در نهج البلاغه انجام
دهم. چرا كه بنظر من اين بحث مىتواند بسيارى از ابهامات را در اين زمينه برطرف
كند.
از جمله خطبههائى كه مناسب اين بحث تشخيص داده شد، خطبهاى
است كه حضرت در آن، به مسئله اختلاط و امتزاج باطل با حق اشاره ميكنند و تصريح
مىفرمايند كه «چنانچه حق با باطل ممزوج نمىشد، فتنههاى معاندين نيز بوقوع
نمىپيوست». «إنّما بدء وقوع الفتن: أهواء تتّبع، و أحكام تبتدع، يخالف فيها كتاب
اللّه» همانا آغاز وقوع فتنهها دو چيز است: هواهاى نفسانى كه مورد پيروى
كوركورانه واقع ميشوند، و دستورات و قوانين بدعت گذارى شده كه مخالف كتاب خداست.
«و يتولّى عليها
رجال رجالا على غير دين اللّه» و در دوران فتنهها انسانها در
اثر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 82
تقليد از رجال گمراه، بر طريق غير دين خدا گام مىگذارند.
«فلو أنّ الباطل
خلص من مزاج الحقّ لم يخف على المرتادين» اگر چنانچه باطل ممزوج با حق نمىشد بر
طالبين حقيقت، باطل آشكار مىشد.
«و لو أنّ الحقّ
خلص من لبس الباطل، انقطعت عنه ألسن المعاندين» و اگر چنانچه حقيقت از پوشش باطل
خلاص مىشد، زبان معاندينى كه حق را بهانه عناد خويش كردهاند، قطع مىشد.
«و لكن يؤخذ من
هذا ضغث، و من هذا ضغث، فيمزجان فهنا لك يستولي الشّيطان على أوليائه، و ينجوا
الّذين سبقت لهم من اللّه الحسنى» لكن اينها مقدارى از حق را با اندكى از باطل
ممزوج و مختلط ميكنند، و بدين گونه شيطان بر يارانش مستولى مىگردد، امّا آنهائى
كه مصداق «سبقت لهم من اللّه الحسنى» هستند نجات مىيابند.
كلمه «حق» در نهج البلاغه به دو طريق استعمال گشته است: يكى حق
در برابر ناحق بمعناى «عدل» در برابر «ظلم». ديگر حق بمعناى «صحيح» در برابر باطل
بمعناى «ناصحيح».
عدم رعايت و ترك اين دو جهت توسط مردم، منشأ و پيدايش جنگهاى
دوران حكومت امير المؤمنين شد.
امير المؤمنين (ع) پايه حكومت خويش را بر اساس اقامه عدل، و
باز گرداندن امور اجتماعى به مجارى اسلامى خويش، بنا نهاد: تقسيم بيت المال بر
اساس عدل اسلامى، عزل و نصبها و جنگ و صلحها بر اساس عدل اسلامى و... اما در
جامعهاى كه در فراز و نشيب حوادث پس از رسول اكرم (ص)، از معيارهاى اسلامى فاصله
گرفته، و بدعتهاى خطرناكى در دين انجام يافته است و قوميّت پرستى و باند بازى و
باج دادن حكومت به چهرهها و شخصيتهاى سرشناس، بعنوان يك معيار حكومتى پذيرفته
شده است، اجراى عدلى كه مورد نظر امير المؤمنين (ع) است، طبعا دشوارىهاى فراوانى
در پى خواهد داشت. توقعات و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 83
تمنّيات و هواهائى كه قبل از حاكميّت على (ع) مورد پيروى و
تبعيّت واقع شدهاند، با اهداف امير المؤمنين مغاير است. لذاست كه عدل على (ع)
براى بسيارى از افراد و اشخاص منحرف بهيچ وجه قابل تحمل نيست.
«فالحقّ أوسع
الأشياء في التّواصف، و أضيقها في التّناصف» «حق»، براى آنكه پيرامونش سخن گفته
شود و شعار داده شود و تبليغات انجام گيرد، زمينه بسيار وسيع و گستردهاى دارد،
زيرا انسانها همه خواستار حقاند و فطرتا بدنبال حقيقت مىباشند. بنا بر اين حتى
اشخاص منحرف هم ادعاى حقيقت مىكنند و هيچ انسانى نيست كه براى تبليغ عمل خويش،
ادعاى حق بودن نكند. لكن در مقام عمل، اجراى حق و عدل، دشوارترين كارها، و زمينه
عملى آن، محدودترين زمينههاست.
بتاريخ بر مىگرديم. جنگ جمل را براى چه به راه انداختند حضرت،
خود در نهج البلاغه اين مطلب را روشن مىسازند. يكى از عوامل آن جنگ، اين بود كه
طلحه و زبير، بعنوان دو صحابى معروف پيامبر و دو شخصيت برجسته مملكت اسلامى، در
آغاز حكومت امير المؤمنين براى باج خواهى با چرب زبانى سخن از مشورت كردن حضرت با
ايشان در امر حكومت بميان آوردند. آن دو به حضرت اعتراض داشتند كه چرا در امور
مملكتى، آنها را مشاور و معاون خويش قرار نمىدهد. و حضرت در پاسخشان فرمود: «لقد
نقمتما يسيرا، و ارجأتما كثيرا. ألا تخبرانى، أيّ شيء كان لكما فيه حق دفعتكما
عنه أم أيّ قسم استأثرت عليكما به أم اىّ حقّ رفعه إلىّ احد من المسلمين ضعفت عنه،
أم جهلته، ام أخطأت بابه و اللّه ما كانت لي في الخلافة رغبة و لا في الولاية إربة
و لكنّكم دعوتمونى اليها و حملتمونى عليها» «همانا از «اندك» ناراضى بوديد، و
«بسيار» را پشت سر انداختيد. به من نمىگوئيد كه در چه چيز حق داشتيد كه آنرا از
شما منع كردم يا كدام نصيب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 84
و بهرهاى بوده كه خود برداشته و بشما ندادهام يا كدام حق و
مسئلهاى بوده كه مسلمين پيش من آورده باشند و من از آن عاجز و ناتوان مانده باشم،
يا نسبت به آن جهل داشته در آن اشتباه كرده باشم بخدا سوگند من خواستار حكومت بر
شما نبودم، شما مرا وادار كرديد و به آن دعوت نموديد.
و اين منطقىترين و مؤثرترين جوابى است كه مىتوان نسبت به
افرادى چون طلحه و زبير داد و حتى در شرايط حساسى كه باند «بنى اميّه» بعنوان
خطرناكترين دشمن براى حكومت اسلامى، در همه جا حضور مؤثّر دارند، و بدعتها و
فتنهها در گوشه و كنار جامعه اسلامى در حال شكل گيرى است، باز هم امير المؤمنين
حاضر نيست تا در مقابل طلحه و زبير كه حق و باطل را بهم ممزوج كردهاند، سازشكارى
و يا باج دهى كند. لذا پرده از چهره فريب كارشان بكنار رفت و معلوم شد كه آنان
براستى خواهان مصلحت و خير مملكت اسلامى نبودند، بلكه بدنبال قدرت بودند، و سر
انجام جنگى ناخواسته بر امير المؤمنين تحميل شد.
اما در چنين شرايطى امير المؤمنين كه براى خدا مىجنگيد، هيچ
بيم و ترديد بخود راه نمىدهد، اگر چه خونهاى بسيارى از معاندان هم بر زمين ريزد.
و در اين باره فرمود: «ألا و إنّ الشّيطان قد جمع حزبه، و استجلب. خيله و رجله، و
انّ معي لبصيرتى: ما لبّست على نفسي، و لا لبّس عليّ». هان زنهار كه بتحقيق شيطان
حزب خويش را گردهم آورد، و لشكر خويش را بسيج نمود. و من بتحقيق بر اساس بصيرت و
بينش الهى خود حركت ميكنم و هيچ حقيقتى بر من پوشيده و آميخته با باطل نيست.
من اسلام و قرآن را بهتر از هر كس مىشناسم و در اجراى حكم خدا
از هيچ حادثه و جنگى بيم ندارم... به اين ترتيب امير المؤمنين با قاطعيت اقدام
نموده و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 85
فتنه جمل را فرو نشاند. اما البته در مسايل اجتماعى و سياسى
كار بهمين جا خاتمه نمىيابد. پيامدها و اثرات اجتماعى يك چنين جنگ خونينى، بطور
اجتناب ناپذيرى براى حكومت امير المؤمنين (ع) مسئله ساز مىشود. طلحه و زبير و
بسيارى از بزرگان كشته ميشوند. عايشه أمّ المؤمنين آن گونه شكست مىخورد... مردم
گاه دچار شبهه ميشوند: ماجرا چيست چه كسى بحق است و چه كس بر باطل در اين سوى
ميدان اصحاب و بزرگان هستند و در آن سوى ميدان نيز... و اين گونه ترديدها حتى در
ميان اصحاب امير المؤمنين نيز مشاهده مىشود.
«حارث بن حوط»
پس از واقعه جمل، از حضرت مىپرسد: «أ تراني اظنّ أصحاب الجمل كانوا على الضّلالة»
و حضرت پاسخ دادند: «يا حارث، انّك نظرت تحتك و لم تنظر فوقك فحرت».
اى حارث، تو بجاى آنكه به بالاى سرت نگاه كنى به زير پايت چشم
دوختهاى. بجاى آنكه افق ديدت را گسترده كنى و امام خويش را دنبال كنى، به ظواهر
امور جزئيّه مشغول و معطّل مىگردى. فلذا حيران و گيج مىشوى. «انّك لم تعرف الحقّ
فتعرف من أتاه، و لم تعرف الباطل فتعرف من أتاه» تو حق را نمىشناسى تا پيروانش
را بشناسى. و باطل را نمىشناسى تا اهلش را بشناسى. پس چگونه مىتوانى در باطل
نبودن اصحاب جمل سخن بگوئى اتّفاقا شبيه همين سخن را حضرت به شخصى بنام «حارث
همدانى» فرمودند: «الحقّ لا يعرف بالرّجال» حق با اشخاص و افراد سنجيده و شناخته
نمىشود بلكه «عرّف الحقّ تعرف أهله» تو حق را بشناس، آن گاه تشخيص اين كه كدام
گروه بر حق است و كدام ناحق است آسان خواهد بود.
گفتيم كلمه حق، به معناى عدل كه در مقابل ظلم و جور مطرح بود،
يك سلسله مسائلى را در دوران حكومت على (ع) (بواسطه اجراى اين حق و عدل)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 86
بدنبال داشت. امّا حق به معناى دومى كه در مقابل باطل استعمال
شده است نيز مطرح بود. تا زمان جنگ صفين، اجراى «عدل» بود كه مسئله ساز حكومت امير
المؤمنين بود، اما در ماجراى حكمين و قضاياى مربوط به خوارج، «حق» در مقابل «باطل»
مطرح مىشود. كه در اين معناى دوم، مسئله، جنبه عقيدتى و ايدئولوژيكى پيدا ميكند.
«كلمة حق يراد بها الباطل». اينجاست سخن از «كلمه حق» مطرح است كه از آن، «معنا و
مقصد باطل»، اراده شده است.