شعارى كه خوارج در تشكلاتشان (در يك صحرائى بنام «حرورا» و نيز
در مواقع ديگر) مطرح مىكردند «لا حكم الّا للّه و لو كره المشركون» بود.
امير المؤمنين (ع) در برابر شعار و تبليغات اين گروه روش
ملايمت و پرهيز از درگيرى و خونريزى را در پيش گرفتند. خط مشى حضرت اين بود كه ما
دام كه جريان خوارج به شكل يك جريان عقيدتى و سياسى در جامعه مطرح است، و هنوز
جنبه نظامى و محاربه با حكومت اسلامى را بخود نگرفته، با آنها نجنگد.
زيرا ما دام كه دست به ترور و آدم كشى و سرقت مسلحانه و...
نزدهاند، تنها بعنوان يك طرز تفكّر جاهلانه، و يك سلسله معتقدات آلوده به تعصّب
مطرحاند.
حتى اين گروه، در هنگام تجمع مردم در مسجد، به ميان مردم
مىآمدند، و با درشت خوئى و بى ادبى شعار خود را مطرح مىكردند. (و گاه خطبه امير
المؤمنين را قطع مىكردند، و يا حتى در ميان نماز جماعت، آياتى را كه براى حبط عمل
مشركين نازل شده است خطاب به امير المؤمنين قرائت مىكردند كه: «لئن اشْرَكْتَ
لَيَحْبطنَّ عملُك وَ لَتَكُونَنَّ من الخاسِرينَ» ، معهذا حضرت با بزرگوارى عجيب
و صبرى جميل، با برخورد منطقى و روش تربيتى اسلامى با اينان برخورد مىكردند.
حرف خوارج اين بود كه معاويه و على (ع) در قضيه قبول حكميت، هر
دو تن مرتكب شرك شدند. لذا بايد همه برگرديم به صحرائى كه در آن، صحنه جنگ صفّين
واقع شد. و سپس سه روز از خداوند طلب آمرزش كنيم، و پس از آن جنگ را با لشكر شام
آغاز كنيم. حضرت مىگفتند: پس چرا شما اين موضع تند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 87
ضد معاويهاى را آن روز كه در جنگ صفين فقط چند گام با پيروزى
فاصله داشتيم، نگفتيد جواب مىدادند: كه ما آن روز خسته بوديم و در جنگ زخمى زياد
داده بوديم. امّا الآن متوجه اشتباه خود شدهايم. حضرت مىفرمود: آن روز كه من شما
را به ادامه جنگ با معاويه تشويق كردم و شما تن به حكميت داديد، من ناچار مجبور به
قبول حكميت شدم و با دشمن پيمان بستم. امروز ديگر نمىتوانم نقض پيمان بكنم.
پيامبر خدا با مشركان هم پيمان مىبست و هرگز پيمان شكنى نمىكرد. و لكن اينان
همچنان بر شعار باطل خويش اصرار مىورزيدند.
امير المؤمنين خود در باره شعار فريبنده «لا حكم الّا للّه»
چنين فرمود: «كلمة حقّ يراد بها لباطل نعم إنّه لا حكم الّا للّه، و لكن هولاء
يقولون: لا إمرة الّا للّه. و انّه لا بدّ للنّاس من أمير برّ أو فاجر» : اين
شعار، كلمه حقى است كه با آن هدف باطلى را اراده كردهاند. آرى «حكم» فقط از آن خداست،
امّا اين جمعيت (خوارج) مىگويند هيچ «امارتى» نيست مگر براى خدا اما بالاخره مردم
براى اداره امورشان نيازمند يك اميرى هستند خواه صالح و نيكوكار باشد، خواه فاجر و
بد كار.
اينجا ملاحظه مىشود كه كلمه «حق» در مقابل «باطل» بكار رفته
است نه در برابر ظلم». «ابن ميثم» در شرح اين جمله حضرت مىگويد: اين كلام و شعار
«لا حكم الّا للّه» كه كلمهايست حقّ اما بدان اراده امرى باطل را كردهاند، در
حقيقت معلول و مولود خدعههائى بود كه بذرش را اصحاب معاويه در اذهان خوارج
كاشتند. پس از آنكه چند گامى تا شكست نهائى فاصله نداشتند، قرآنها را به نيزه
كردند و فرياد زدند كه اى مسلمين ميان ما و شما قرآن حكومت كند.
اين كلمهاى حق بود اما قصد آنان تنها نجات معاويه از شكست، و
هدف باطل ايشان سست كردن مسلمين بود. و امروزه ما همين روش را در صلح جوئى صدام در
جريان جنگ تحميلى مشاهده مىكنيم كه تنها هدف آن، تجديد قوا و تجهيز نيرو است و
بس. و من در اينجا احساس وظيفه ميكنم كه هشدار دهم به تمام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 88
كسانى كه سخن من را مىشنوند: هشيار باشيد امروز جنگ عراق عليه
ما، جنگ كفر است عليه اسلام، جنگ تمام مستكبرين جهانى است عليه مسلمين، جنگ شيطان
است با دين خدا، جنگ رذالت است در مقابل شرف و آزادى. امروز ملت ايران بر سر يك دو
راهى بزرگ قرار گرفته است: يا كشته بدهد، معلول و مجروح بدهد، بمبها و موشكها را
تحمل كند، حصر اقتصادى را بپذيرد، اما آزاد و مستقل و آقا بماند. و يا آنكه در
برابر مطامع دشمنان، سازش و تسليم را پيش گيرد و تن به صلحى ذلت بار بدهد. من
امروز، در اين كنگرهاى كه بنام على (ع) تشكيل شده است، يك جملهاى را از آن حضرت
نقل ميكنم كه معتقدم اين جمله، با شرايط امروز ايران تناسب كامل دارد.
عن علي (ع) «ليس العاقل من يعرف الخير من الشّر و لكنّ العاقل
من يعرف خير شرّين».
بحثم بپايان رسيد. خداوند منافقين و مرتجعين منطقه را رسوا و
نابود، و لشكر اسلام را پيروز، و در فرج آقا و صاحبمان حضرت ولى عصر (عج) تعجيل
بفرمايد و نايب او را تا آن زمان بسلامت بدارد.
و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 89
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 91
قال اللّه تبارك و تعالى: لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ
تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ بحث بنده در باره على (عليه السلام) و قرآن كريم است.
علماى علوم قرآنى و مفسّران در اين حقيقت متّفقند كه اصحاب پيامبر گرامى ما (صلوات
اللّه عليه) در استعداد فهم و درك معانى قرآنى، مراتب متفاوت داشتهاند چنانكه از
فيض مشاهده نزول وحى و شهادت بر نزول سورهها و مجموع آيههاى نازله بر پيامبر به
نسبتى متفاوت بهره بردهاند.
آنانكه در مدينه به رسول خدا ايمان آوردند شاهد نزول سورههاى
مكّى نبودند و از تفسير و شأن نزول خصوصا مصداق نزول آيات محروم ماندند.
در مورد شأن نزول آيهاى كه تلاوت شد، حديث شناسان و مورّخان
همداستانند كه مقصود از «أُذُنٌ واعِيَةٌ»، على بن ابي طالب (سلام اللّه عليه)
است. چنانچه «ابن جرير طبرى» و «ابن ابى حاتم» و «واحدى» (صاحب «اسباب النزول») و
«ابن مردويه» و «ابن عساكر» و ديگران از قول «بريدة اسلمى» چنين ثبت كردهاند كه
رسول خدا (ص) به على (ع) فرمود:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 92
إنّ اللّه أمرنى أن أدنيك و لا أقصيك و أن أعلّمك و أن تعي و
حقّ لك أن تعي.
فنزلت هذه الآية «لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ» و اين
مطلب را از «الدّر المنثور» تفسير جلال الدين سيوطى نقل ميكنند و «اسباب النّزول»
صفحه 294 و ابو نعيم در «حلية الاولياء» نيز همين را ثبت نمودهاند و با نقل حديث
ديگرى كه پيامبر (ص) به على عليه السلام فرمود: «فأنت أذن واعية لعلمي» .
همچنين در تفسير همين آيه، «سعيد بن منصور» و «ابن جرير» صاحب
تاريخ و تفسير طبرى و «ابن أبي حاتم» و «ابن مردويه» از «مكحول» اين روايت را
البته بشكل مرسل ثبت كردهاند كه پس از نزول آيه «وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ»،
رسول خدا فرمود: «از خداوند خواستم كه گوش هوش على (ع) را چنين بگرداند». و على
(ع) فرمود: «پس از آن نشد كه چيزى را از پيامبر خدا بشنوم و فراموش كنم» «ثعلبى»
نيز از طريق «أبو حمزه ثمالي»، اين روايت را بشكل مسند (و نه مرسل) ثبت كرده است.
در اين سوره مباركه (الحاقّه) قبل از اين آيه، خداوند سرگذشت
اقوام منقرض شده و نيز پيامبران گذشته را نقل فرموده و آن گاه مىفرمايد: براى درك
و فهم و حفظ اين سرگذشتهاى عبرت آموز در تاريخ پيامبران و ملّتها، گوش هوشى مستعد
و فراگير لازم است. بهمين جهت على عليه السلام، قرآن را بهتر از همه اصحاب رسول
اللّه (صلوات اللّه و سلامه عليه) درك نموده، و بديگران آموخته است.
«ابن عطيه»،
«بدر الدين» و «سيوطى» بر اين متفقند كه «صدر المفسّرين» على بن ابي طالب عليه
السلام بوده است، و «ابن عباس» نزد آن حضرت تفسير را آموخته، و سپس ديگران مانند
«مجاهد» و «سعيد بن جبير» و غيرهم از او پيروى
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 93
كرده و نزد ابن عباس شاگردى نمودند.
امير المؤمنين (سلام اللّه عليه) ضمن آنكه بهترين درك كننده،
حفظ كننده و فراگيرنده قرآن بوده، در جمع آورى و بيان تفسيرى قرآن، سرآمد اصحاب
بشمار مىرفته است.
ابن عباس در مورد آيه شريفه إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ
قُرْآنَهُ مىگويد: خداوند قرآن را در قلب و ضمير على (ع) جمع كرد و او پس از وفات
پيامبر بمدت شش ماه آنرا جمع و تدوين نمود.
«ابو نعيم» در
«حلية الاولياء» و «خطيب» در «اربعين» از سيوطى، و او از على بن ابي طالب (ع)
روايت نمودهاند كه: وقتى پيامبر خدا (ص) در گذشت، سوگند ياد نمودم كه رداى خويش
را از شانه فرو نيفكنم تا همه قرآن را تأليف نمايم و اين كار را انجام دادم.
مورّخان و مفسّران نيز در اين حقيقت همداستانند كه تنها كسى كه
ادعا كرد كمر به جمع قرآن بسته است، على (ع) بود پيش از آنكه كسى بفكر جمع و تأليف
آن بر آيد.
در احتجاج طبرسى آمده است كه ابو ذر غفارى گفت: على عليه
السّلام، پس از وفات رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) و بنا به وصيّت آن حضرت
قرآن را جمع و تأليف نمود و نزد مهاجران و انصار آورد و به آنها ارائه داد. وقتى
يكى از آنان، آنرا باز نمود و در همان صفحه اوّل، رسوائيهاى آن عدّه را بديد با آن
به مخالفت برخاست.
اولين كارى كه حضرت امير سلام اللّه عليه نسبت بقرآن انجام داد
همين بود كه ادعا كرد من از خانه بيرون نمىروم تا جمع آورى و تأليف قرآن را به
پايان برسانم. اين خود بزرگترين تهديد بود براى كسانى كه قصد تعرّض نسبت به قرآن
كريم را داشتند و شمشيرى بود آخته بر سر كسانى كه مىخواستند قرآن را كم و زياد
كنند. در تاريخ ثبت است كه وقتى خواستند در آيه مباركه إِنَّ كَثِيراً مِنَ
الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ» تا آيه
بعد كه مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا
يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ، «واو» را از
سر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 94
«الّذين»
بردارند تا معناى آيه را تحريف نمايند و چنان نشان دهند كه اين «الّذين» يعنى
كسانى كه طلا و نقره را كنز ميكنند فقط احبار و رهبان هستند نه كسانى كه در جامعه
اسلامى دست به چنين كار جنايتكارانهاى مىزنند، ابو ذر آن صحابى عاليقدر شمشير
برّان زبانش را بر سر آنها آخته داشت تا اين تحريف انجام نشود. امّا كار على عليه
السلام از اينها بالاتر بود. او (بقول ابو رافع) در خانه نشست و قرآن را چنانكه
نازل شده بود تأليف كرد (نه بدين معنى كه مجموعه آيات و سور را بحسب ترتيب نزول
جمع كند كه اين كار انجام شده بود، و اين ترتيب فعلى از اختيار بشر حتى پيامبر
خارج بود بلكه شأن نزول و اين كه آيات در باره چه كسانى و در چه زمانى نازل شده
بود را مشخص فرمود و اين مصون داشتن قرآن و معانى آن از خطر تحريف معنوى بود.
لذا شاگردانش را تشويق نمود كه در تفسير، شأن نزول و ترتيب
نزول را بياموزند و به ديگران نيز ياد دهند كه آيات در باره چه كسانى، چه حوادثى و
چه شرائطى نازل شده است). از «ابن حجر» نيز همين مضمون نقل شده و اين روايت را
«ابن ابى داود نسائى» با سند صحيح از «عبد اللّه بن عمر» ثبت نموده است.
امام حسين بن على سيد الشهداء نيز فرمود، امير المؤمنين در
نطقى فرمود: از من در باره قرآن بپرسيد تا بشما بگويم كه آياتش در باره چه كسانى و
در چه وقتى نازل شده است.
امّا براى اين كه به اهميت تبيين ترتيب و زمان و موقعيت نزول
آيات پى ببريم، دو مثال مىزنم: يكى در باره احكام، و يكى هم در باره شأن نزول.
در سوره بقره دو آيه در باره وفات و حكم همسران داريم كه يكى
ناسخ و ديگرى منسوخ است. امّا آيه ناسخ قبل از آيه منسوخ آمده است (آيه ناسخ آيه
234 و آيه منسوخ 240 است) دانستن اين كه كدام ناسخ و كدام منسوخ است احتياج به
دانستن شرايط نزول آيه دارد، و البته از همان زمان جمع و تأليف قرآن تا بحال همه
حكم ناسخ و منسوخ را مىدانستهاند، و جاى آيات را هم فرشته وحى به پيغمبر (ص)
ابلاغ ميكرد. از ابن عباس است كه وقتى فلان آيه آمد، فرشته وحى به پيامبر گفت اين
آيه را بر سر فلان آيه قرار بده. بهر حال دانستن ترتيب نزول آيات
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 95
از اين نظر كه ناسخ از منسوخ باز شناخته شود، فوق العاده
اهميّت دارد.
مثال بعدى در مورد شأن نزول است. تاريخ جنگ احد در سوره مباركه
آل عمران آمده است. از «عبد الرحمن بن عوف» يا از ديگرى از صحابه رسول خدا در مورد
چگونگى جنگ احد سؤال شد و او به آيات پس از 120 سوره آل عمران ارجاع داد، و گفت:
اگر آنها را بخوانى چنان است كه با ما در اين جنگ شركت داشته باشى.
از جمله وقايع جنگ احد اينست كه ابتدا پيشرفت با مسلمانان بود
ولى پس از خالى كردن گردنه كوه توسط كمانداران و حمله سواره نظام دشمن از آن موضع،
فشار دشمن سخت مىشود. پيامبر دستور مىدهد مسلمين بخاطر عدم تناسب كمّى نيروى
خودى از دامنه كوه مقابل بالا رفته به كوه تكيه بدهند و عقب نشينى كنند.
پيامبر در مؤخرّه سپاه است و او هم از دامنه كوه بالا مىرود
امّا در معرض حمله خطر سواره نظام دشمن است كه بيرحمانه به كشتار مشغول است.
آيه 153 دلالت بر اين موضوع دارد: إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا
تَلْوُونَ عَلى أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْراكُمْ فَأَثابَكُمْ
غَمًّا بِغَمٍّ لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا ما أَصابَكُمْ وَ
اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ.
تا اينجا مسئلهاى نيست و آيات، دنباله واقعه را مىگويد، ولى
يكباره خداوند كسانى را بعنوان اين كه از دشمن رو برتافتند و گريختند مورد مؤاخذه
قرار مىدهد، آيه 155: إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى
الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا.
معلوم مىشود اينها عدهاى از همين سپاه اسلامند، امّا اين كه
آنها چه كسانى هستند بايد فرد والائى همچون على عليه السلام آنها را مشخص كند.
در قديمترين سيره كه مؤلّفش متوفاى 207 هجرى است و سيره «ابن
اسحاق» را ديده، «المغازى» «ابن شهاب الزهرى» را مشاهده كرده و همه روايات را
بررسى و ثبت نموده مىگويد: وقتى خبر كشته شدن پيامبر توسط كفّار، بين مسلمين پراكنده
شد، آنها متفرق شدند و بعضى به مدينه رسيدند و اولين كسى كه بمدينه آمد و خبر داد
كه پيامبر كشته شده است «سعد بن عثمان» ملّقب به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 96
«ابو عباده»
بود. بعد عده ديگرى وارد شهر شده پيش زنهاى خود رفتند. زنها آنها را سرزنش نموده و
گفتند از خدمت رسول خدا مىگريزند يكى از زنان «ام ايمن» بود كه در برخورد با
عدهاى به رويشان خاك پاشيد، و به يكى از آنها گفت: بيا اين دوك را بگير و بريس و
شمشيرت را بمن بده و بعد همراه عدهاى از زنان به احد رفت.
امّا در مقابل، «علي بن أبي طالب»، «طلحة بن عبيد اللّه»، «سعد
ابن أبى وقّاص» و عدهاى از انصار كه اسامى آنها كاملا در تاريخ ثبت است بسختى با
دشمن مىجنگند و از پيامبر حفاظت ميكنند. «نصيبه» دختر «كعب ام عماره» كه براى آب
دادن و مداوا بجنگ آمده است وقتى كه مىبيند دندان و پيشانى مبارك پيامبر مىشكند،
و لبان حضرت شكافته مىشود، شمشير را بر مىدارد و افرادى را مىكشد. او خود و
افراد خانوادهاش در جنگ پايدارى مىكنند.
«طلحة بن عبيد
اللّه» اين صحابى قهرمان، دست خودش را سپر مىكند تا شمشير «ابن قميصه» بر شانه
پيامبر فرود نيايد كه انگشتش قطع مىشود و تا آخر عمر سند دفاع او از پيامبر
مىگردد. در اين ميان پيامبر در گودالى از گودالهائى كه «ابو عامر راهب» (كه
پيامبر او را فاسق لقب داد) كنده و رويش را پوشانده بود مىافتد، كسى بنام «شماس
بن عثمان» خودش را در مقابل شمشيرهائى كه بر پيغمبر فرود مىآمد، سپر دفاع مىكند
و همان جا شهيد مىشود. اينها قهرمانان اين واقعه هستند. امّا آن عدّه هم فرار
ميكنند كه پيامبر به «نصيبه» اين زن قهرمان كه آثار شمشير بر پيكرش تا پايان عمر
باقى بود مىفرمايد: «كار تو از آن فراريان (كه نام مىبرد) بهتر است».
همان جا در گودال در حالى كه زانوى مبارك پيامبر آسيب ديده و
نمىتواند بلند شود، على (ع) دست آن حضرت را و طلحة بن عبيد اللّه زير بغل ايشان
را مىگيرند و از دامنه كوه بالا مىروند و در همين اثنا دستههاى متفرق مسلمين هم
مىرسند، و گرد پيامبر حلقه زده دشمن را دفع ميكنند.
بهر حال اين شأن نزول دقيقا مشخص ميكند كه اين افراد چه كسانى
بودند و آيات چه مىگويد. كار بحدى دقيق است كه در همين جنگ كه، يكى از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 97
مسلمين كه با ديگرى دشمنى دارد او را غافلگيرانه مىكشد، مدتى
بعد از جنگ احد، وقتى او را مىيابند پيامبر او را محاكمه و اعدام ميكند. بهر حال
دقيقا مقاومت كنندگان قهرمانان و گريزندگان نامشان مشخص است، هم در تفاسير، هم در
صحاح بخصوص صحيح بخارى.
خالد بن وليد (فرمانده همين سواره نظامى كه حمله كردند و
بسيارى از مسلمين را كشتند) بعدها وقتى مسلمان شد در شام مىگويد: خدا را شكر كه
مسلمان شدم و خدا مرا هدايت كرد و بعد مىگويد شهودم در جنگ احد اين است كه
مسلمانها گريختند خويشاوندى از خود را ديدم كه به تنهائى مىگريزد.
من در رأس يك سواره نظام نيرومند بودم. چون با او خويشاوند
بودم، ترسيدم كه اگر به او نزديك شوم، سپاه او را بگيرند و بكشند، لذا راهم را كج
كردم تا او را نبينند همچنين در سيره ابن هشام، در واقدى و در همه صحاح هست كه
«انس بن نذر» عموى «انس بن مالك» صحابىاى را مىبيند كه با عدهاى نشستهاند.
مىپرسد چرا نشستهايد مىگويند رسول خدا كشته شده است.
مىگويد بعد از او براى چه مىخواهيد زندگى كنيد. برخيزيد و بر سر آنچه رسول خدا
كشته شد، بجنگيد تا كشته شويد. آن وقت خود بر مىخيزد و مىجنگد تا كشته مىشود و
جاى دهها زخم بر بدن او آشكار مىگردد.
اينجا معلوم مىشود كه نوشتن شأن نزولها توسط على بن ابي طالب
چه فايدهاى دارد.
براى اين است كه حق قهرمانانى كه از پيامبر (ص) دفاع مىكردند
همچون طلحه بن عبيد اللّه ضايع نشود و معلوم شود گريختگان كيانند. آن وقت عدهاى
نسخه نويسها براى خيانت آمدهاند و بعضى از اسمها را حذف كردند. اسمهائى كه از
همين كتاب واقدى نقل كردم. ملاحظه مىكنيد كه چكار مىكنند و آن كار حضرت امير
(سلام اللّه عليه) چه ارزشى در زدودن تحريفها دارد. اگر اينها نباشد وقايع را
نمىفهميم. امّا نگذاشتند تفسير امير المؤمنين با ترتيب نزول و شأن و حوادث، پخش
بشود. بعضى از آنها را، برخى اصحاب باوفا آموختند و در تاريخ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 98
و تفسيرها هست مانند داستان «انس بن نذر».
متأسفانه آن كسى را كه پيامبر را دفاع كرده و از آن مهلكهها
رهانيده مىخواهند او را كنار بزنند و گريزندگان را بجاى او بنشانند. نگذاشتند شرح
قرآن و تفسير على بن ابي طالب منتشر بشود. على (ع) بعد از جنگ جمل وقتى وارد بصره
مىشود، عربى مىآيد و از طلحه بدگوئى مىكند. حضرت به او تشر مىزنند و مىگويند
تو در جنگ احد نبودى و نديدى كه او چگونه خدمت مىكرد و چه مقام و منزلتى در
پيشگاه خدا دارد. آن مرد خجالت كشيده و ساكت مىشود. ديگرى سؤال ميكند چه خدمتى
كرده حضرت مىگويند: او خود را سپر رسول خدا ساخته بود در حالى كه از هر سو شمشير
و نيزه مىآمد. از يكسو من و از سوى ديگر «ابو دجّانّه» مهاجمان را به عقب مىزديم
و «سعد ابن ابى وقّاص» از يكسوى ديگر. من به تنهائى سواره نظامى را كه به فرماندهى
«عكرمة بن أبى جهل» بود عقب مىنشاندم در حالى كه از هر سو مرا احاطه كرده بودند و
دو بار آنها را به عقب زده و برگشتم... اينجاست كه شرح و تفسير مولا على بن أبى
طالب قرآن را از تحريف معنوى نجات داد، و چنانكه بايد آنرا به نسلها رسانيد، و
شاگردانش مثل ابن عباس و بعدىها اينها را به ما رساندند.
خدايا، ما را قدردان نعمت ولايت مولى أمير المؤمنين قرار بده
آمين يا ربّ العالمين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 99
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 101
امير المؤمنين على (ع) در نهج البلاغه، دو جمله در باره حقّ
فرموده است. اوّل اين كه فرمود: «الحقّ أوسع الأشياء في التّواصف و أضيقها في التّناصف»
مىفرمايد: حق به هنگام بيان و توصيف، از همه چيز گستردهتر، امّا در هنگام عمل
از همه چيز تنگتر و محدودتر است. به تعبير مشهور خودمان: «گفتن حقّ بسيار آسان و
عمل كردنش بسيار مشكل است».
جمله دومى كه مولاى متقيان در باره حق بيان ميكند همان مسئله
پيوستگى حق و وظيفه است. هر كجا حقّى است وظيفهاى است و هر كجا وظيفهاى است حقّى
است. و به تعبير ديگر هر كجا انسان حقّى دارد بر او حقّى دارند. هر كجا مديون حقّى
است، طلبكار حقّى نيز است. يعنى حق هميشه دو جانبه است. در هيج جا، حق يك جانبه
وجود ندارد. حتّى خدا كه بالاترين حق را بر مردم دارد در برابر حقّ او، مردم هم بر
خدايشان حقّى دارند كه حقّ هدايت، حقّ تعليم، حقّ فرستادن پيامبران و حقّ ارسال
كتب آسمانى است. اين جمله دوّم را در همان خطبه 216 نهج البلاغه، بسيار كوتاه امّا
جالب و فشرده و عميق بيان فرموده است: «لا يجزي لأحد إلّا جرى عليه و لا يجري عليه
إلّا جرى له». حق در مورد هيچكس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 102
جارى نمىشود مگر اين كه در مقابلش حقّى بر گردن او خواهد
افتاد و در هيچ جا حقّى بر گردن كسى نمىافتد مگر حقّى به نفع او در كنار او هست.
اين همان چيزى است كه تعبير مىكنيم وظيفه و حق جدا نشدنى هستند.
من حقّى بر فرزندم دارم، و در برابر وظيفهاى نيز دارم. فرزند
من بر من حقّى دارد و در برابر آن، نسبت به من وظيفهاى دارد. امام بر امّت حق
دارد و در مقابل اين حقّى كه دارد وظيفهاى دارد. امّت در مقابل امام حق دارند و
در برابر حقّشان وظيفهاى هم دارند. اين دو جمله در باره حقّ، در نهج البلاغه آمده
است.
اينك در باره فلسفه امامت و رهبرى بر اساس آنچه كه در نهج
البلاغه آمده مسائلى را مطرح مىكنيم: وجود رهبر پنج فلسفه دارد (البته منحصر در
اين تعداد نميكنم امّا آنچه كه من اجمالا با عقل قاصر خود در نهج البلاغه به آن
رسيدهام، اين تعداد است).
اولين فلسفه وجود رهبر، اين است كه يك ملّت تكيهگاه مىخواهد
و اين تكيهگاه بدون وجود رهبر ممكن نيست.
دوّم اين كه يك ملّت در صورتى مىتواند پيروز و موفّق شود كه
برنامههايش هماهنگ و صفوفش متّحد باشد، اين هم بدون وجود رهبر، ممكن نيست.
سومين فلسفه وجود رهبر، مسئله جهت دادن به حركتها و تلاشها و
كوششهاست، و اين غير از مسئله وحدت است. اين سه قسمت را از همان جمله كوتاهى كه
حضرت در خطبه شقشقيه فرمودهاند مىتوان استفاده كرد كه: «إنّ محلّي منها محلّ
القطب من الرّحي» يعنى موقعيّت من در مورد مسئله خلافت همچون ميلهاى است كه در
وسط سنگ آسياست.
تعبير، بسيار زيباست. سنگ آسياب ممكن است هزار و يك عيب داشته
باشد امّا در عين حال بگردد و كار كند، امّا اگر آن ميله وسط (كه هم تكيهگاه است
و هم هماهنگ كننده است و هم جهت دهنده) برداشته شود، آسياب حتّى براى يك لحظه هم
نمىتواند بگردد.
وجود رهبر در يك جامعه همانند آن ميله ثابت محكم و استوارى است
كه سنگ را بر گرد خود بحركت در مىآورد و به سنگ جهت، و به گردشش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 103
هماهنگى و يكنواختى و يكسانى مىدهد. بنا بر اين براى اين كه
يك جامعه بتواند داراى تكيهگاه باشد و در حوادث جارى، پايگاه، و در حركت خود
اتحاد و جهت داشته باشد، نيازمند به وجود رهبر است.
حتى با تعبير ديگرى در همين خطبه شقشقيّه مىفرمايد: «ينحدر
عنّي السّيل» در اينجا وجود خودش را به كوهسارى تشبيه مىكند كه دانههاى باران بر
آن مىبارد، اين دانهها با شيب كوه حركت مىكند و در درّه جمع مىشود و در يك
مسير به حركت در مىآيد. اين كه وجود خودش را به دامنه كوهى تشبيه مىكند كه سيلاب
از دامنه او سرازير است، باز اشاره به همين مسئله تلاشها و جهت دادن به حركتهاست.
چهارمين فلسفه وجود رهبر، مسئله بينش دادن به امّت، و پنجمين
مسئله، اسوه بودن است. على (ع) در نامه 45 (نامه معروف به عثمان بن حنيف) اشاره به
اين دو فلسفه كرده و اين چنين مىفرمايد: «ألا و انّ لكلّ مأموم إماما يقتدي به و
يستضيء بنور علمه» اى فرماندار بصره، اى عثمان بن حنيف، بدان هر پيروى، پيشوائى
دارد و از پيشواى خودش استفاده مىكند. اوّل آنكه از علم او بهره مىگيرد و امام و
رهبر به او بينش و آگاهى مىدهد، و ديگر آنكه اسوهاى براى او در تمام كارهاست. از
جملاتى كه نقل شد اجمالا فلسفههاى وجود رهبر را مىتوان استفاده كرد. در اين
زمينه مىتوان دو شاهد زنده، يكى از زمان پيامبر (ص) و يكى از زمان خودمان ارائه
داد.
مردم عرب در زمان جاهليّت، در ظاهر فاقد همه چيز بودند، امّا
در واقع و بالقوّه همه چيز داشتند، تنها آنچه نداشتند يك رهبر و پيشواى لايق بود.
هنگامى كه پيغمبر گرامى اسلام قيام كرد و مقام رهبرى را بر عهده گرفت، همچون ميله
استوار و محكم در وسط اين سنگ آسياب قرار گرفت و تكيهگاه شد. حركت داد، هماهنگ
كرد، جهت داد و اسوه شد و بينش داد.
بواسطه آن حضرت، عرب عصر جاهليّت كه فاقد همه چيز بود، داراى
همه چيز شد و اسوه جهانى گرديد.
امّا در عهد خودمان: عصر رژيم منفور شاهنشاهى فاقد همه چيز از
جمله
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 104
استقلال، آزادى و شخصيّت و احترام جهانى و حركت و جنبش و دين و
ايمان (جز در يك سطح محدود) بود. امّا همه چيز را بالقوّه داشت. آنچه نداشت رهبر
بود كه به اين تلاشها و كوششها حركت دهد، هماهنگ كند، يكسان كند، بينش دهد، قدوه و
اسوه باشد و از اين جاهليّت عصر شاهنشاهى رژيمى انقلابى بسازد.
و با وجود رهبر اين چنين تحوّلى در كشور ما انجام شد و اكنون
هم عنصر رهبرى در كشورهائى كه در حال انقلاب هستند بقدرى اهميّت دارد كه اگر رهبرى
درست و الهى باشد پيروزى و تعالى آنها حتمى است.
اينها مقدّمهاى بود تا وارد اصل بحث بشوم: در باره وظايف رهبر
يا حقوق مردم و همچنين وظايف مردم يا حقوق رهبر آنچه كه از نهج البلاغه در يك نگاه
فشرده مىتوان استفاده كرد اينست كه آن حضرت براى رهبران ده وظيفه قائل است، و
براى امّت و پيروان، پنج وظيفه بيان فرموده است. در اين فرصت آنها را فهرست وار
عرض مىكنم و مىگذرم.
اولين بيانى كه على (ع) در مورد وظيفه رهبر بيان فرموده است
مىفرمايد: رهبر بايد خود را آن چنان بسازد كه مقام و موقعيّت او را تكان ندهد،
دگرگون نسازد و مغرور نشود و شخصيّتش تغيير پيدا نكند. اين سخن را على (ع) به
فرماندهان ارتش نوشته است و بيان فرموده: «من عبد اللّه علي بن أبي طالب أمير
المؤمنين إلى أصحاب المسالح» در اينجا حضرت خودش را عبد اللّه ناميده است. آن همه
مقام در او غرورى ايجاد نكرده و افتخارش به اين است كه عبد اللّه و بنده خداست، و
بعد لقب امير المؤمنين را به عنوان يك لقب رسمى براى خودش بيان ميكند. امام (ع)
اين نامه را به اصحاب مسالح مىنگارد. «مسلح» جايگاه سلاح در مرزهاست و اصحاب
مسالح، مرزداران و فرماندهان ارتش هستند. در اين نامه مىفرمايد: «فإنّ حقّا على
الوالي أن لا يغيّره على رعيّته فضل ناله و لا طول خصّ به و أن يزيده ما قسم اللّه
له من نعمه دنوّا من عباده و عطفا على إخوانه»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 105
فرمود: اولين حق والى و امام و پيشواى مردم اين است كه با
موقعيتى كه پيدا كرده دگرگون نشود، و تغيير حالت پيدا نكند بلكه بر عكس، هر چه از
نظر قدرت به او بيشتر نعمت داده مىشود، نزديكى او به بندگان خدا و محبّتش به مردم
بيشتر شود. يعنى نسبت مستقيمى ميان قدرت و محبّت، و نزديكىاش به بندگان خدا و به
مردم باشد. كسانى را مىشناسيم كه وقتى يك لباس نو در بر مىكنند يا يك كفش نو
مىپوشند يا يك مقام جزئى پيدا مىكنند حتّى طرز راه رفتن آنها و سخن گفتن و نگاه
كردنشان دگرگون مىشود.
على (ع) فرمود تمام قدرتها را به تو مىدهند، عوض نشو. كه اين
نخستين شرط پيشوائى بر مردم است.
دوّمين وظيفهاى را كه براى امام و رهبر بيان ميكند مسئله
احترام به افكار مردم و مشاوره با مردم در همه چيز (بدون استثناء) است. مردم بايد
هميشه حاضر در صحنه باشند و در همه چيز مورد مشورت قرار گيرند.
سوّم: عدم كتمان اسرار است. اسرار را از مردم مكتوم ندارد مگر
اسرارى كه ضرورت خاصّى پيدا كند كه على (ع) به عنوان اسرار جنگى از آنها ياد
ميكند.
چهارم: كوتاهى نكردن در اداى حقوق جامعه.
پنجم: تبعيض ميان مردم قائل نشدن و همه را در مقابل قانون
يكسان دانستن.
اين چهار قسمت اخير، شاهدش جمله ديگرى است كه فرمود: «ألا و
انّ لكم عندي أن لا أحتجز دونكم سرّا إلّا في حرب و لا أطوي دونكم أمرا إلّا في
حكم و لا اؤخّر لكم حقّا عن محلّه و لا أقف به دون مقطعه و أن تكونوا عندي في
الحقّ سواء» فرمود: بر عهده و وظيفه من است كه هيچ سرّى را از شما مكتوم ندارم
(جز اسرار جنگى و در مواقع ضرورت). يك امام به حق، و يك پيشواى الهى همه مسائلش را
آشكار براى مردم مىگويد، زيرا خودش را قيّم مردم نمىداند، بلكه شريك آنها در همه
چيز مىشمرد اگر چه دشمن (حتى اگر نقشه جنگى ما را هم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 106
بداند) در برابر اسلحه ايثار، اسلحه عشق به شهادت و دويدن به
روى مينها و شكار تانك و خلاصه اسلحه ايمان كارى نمىتواند بكند، زيرا در مقابل
آن چيزى ندارد.
و مىفرمايد: من هيچ مسئلهاى را بدون مشورت با شما انجام
نمىدهم، جز مسئله قضاوت، زيرا در قضاوت وقتى قاضى مىخواهد تصميم بگيرد، ديگر
جنبه مشورتى ندارد. بايد تشخيص خودش را به عنوان يك حكم قاطع بيان نمايد. اما در
مسائل مملكتى همه چيز را با شما در ميان خواهم گذاشت و از شما مشورت خواهم خواست.
هيچ حقّى را از شما مضايقه نمىكنم و همه شما در برابر من، در حق مساوى هستيد.
على (ع) اين سخن را گفت و عملًا هم نشان داد. به جاى درهم و
دينارى كه برادرش عقيل (بر خلاف اصول عدالت) تقاضا كرده بود، آهن گداخته به دست
برادرش نزديك نموده و ثابت ميكند كه برادر با بيگانه، در حق و عدالت و در بيت
المال مسلمين يكسانند.
اما ششمين وظيفهاى كه رهبر دارد، همسان بودن با ضعيفترين
افراد مردم است، كه على (ع) از آن به عنوان يك فريضه ياد مىكند: «إنّ اللّه تعالى
فرض على أئمة الحقّ أن يقدّروا أنفسهم بضعفة النّاس كيلا يتبيّغ بالفقير فقره» خداوند
بر امام عادل و رهبران راستين فرض و واجب كرده است كه زندگى خود را با ضعيفترين
قشرهاى مردم از نظر ماديّات همسان كند. لباسش سادهترين لباس، سفرهاش سادهترين
سفره و خانهاش سادهترين خانهها باشد.
فرمود مىدانى چرا براى اين كه ممكن است در كوتاه مدت فقر از
جامعه اسلام ريشه كن نشود (البته در يك جامعه اسلامى به معنى واقعى، در دراز مدّت،
فقر وجود نخواهد داشت امّا در كوتاه مدّت قبل از آنكه به آن مرحله برسند بايد كارى
كرد كه فقر، نه عيب و نه مايه ناراحتى فكر باشد) فرمود: وقتى امام و پيشواى مردم
لباس و زندگيش همچون زندگى و لباس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 107
ضعيفترين قشرها باشد افرادى كه از نظر مادى فقيرند، نه احساس
شرمندگى مىكنند، و نه احساس حقارت و ناراحتى.
«يتبيّغ» در لغت
بمعنى ناراحتى شديدى است كه منجر به مرگ مىشود، يعنى «دقّ كردن».
در جمله ديگرى باز در همين زمينه در نامه 45 (نامه معروف به
عثمان بن حنيف) مىفرمايد: «أ أقنع من نفسي بأن يقال أمير المؤمنين و لا أشاركهم
في مكاره الدّهر أو أكون أسوة لهم في جشوبة العيش» يعنى كسى كه امير مؤمنان است
بايد در غمهاى مؤمنان با آنها شريك باشد و در زندگى مادى همانند و هماهنگ آنها
باشد. اين هم يكى از وظايفى است كه رهبران حق در مكتب على (ع) در برابر امّتها
دارند.
وظيفه هفتم از وظايف رهبر كه در حقيقت حق مردم است، اين است كه
تماس مستقيمش با مردم قطع نشود، يعنى كانال اطلاعاتى رهبر و امام نبايد محدود باشد
علاوه بر تماس دائم با تودههاى مردم بايد حقّ آزادى طرح شكايت، بدون هيچگونه
تشريفاتى به همه مردم داده شود. اين جمله را از سخنان على (ع) در نامه 53 (نامه
معروف آن حضرت به مالك اشتر) مىتوان استفاده كرد: «و اجعل لذوي الحاجات منك قسماً
تفّرغ لهم فيه شخصك و تجلس لهم مجلساً عامّاً فتتواضع فيه للّه الّذي خلقك و تقعد
عنهم جندك و أعوانك من أحراسك و شرطك حتّى يكلّمك متكلّمهم غير متتعتع».
فرمود: اى مالك يكى از توصيههاى من به تو اين است وقتى به مصر
مىروى جزو برنامه اساسى حكومتت بايد اين باشد كه در عرض روز يا در عرض هفته
ساعتهايى را معيّن كنى كه در خانهات را بگشايى و در آن ساعت هيچ مشغوليّات خاطر
نبايد داشته باشى (يعنى به تعبير امروز تلفن بغل دستت نباشد صدا بكند، نامه به
دستت ندهند كه فكرت را مشغول كند) و با تمام حواس متوجه مردم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 108
باشى. در را باز كنى و مأمورين و محافظين خود را كنار بزنى تا
با توده مردم كارى نداشته باشند و جوّى بشود خالى از تشريفات و خالى از وحشت. مردم
با آزادى بيايند هم اطلاعاتشان را در اختيار تو بگذارند كه كانال اطلاعاتى تو
محدود نباشد و هم شكايتشان را آزادانه براى تو طرح كنند. كه من از پيغمبر گرامى
اسلام شنيدم «اگر ملتى ضعيفشان حق نداشته باشند با صراحت از ظلمهايى كه به آنها
شده است شكايت كند هرگز چنين ملّتى روى سعادت را نخواهد ديد». اين برنامهاى است
كه جز در مملكت على بن ابى طالب، در هيچ نقطهاى از دنيا نمىتوانيد آن را پيدا
كنيد.
و امّا هشتمين مسئوليّت رهبر اين است كه بعضى از كارها را بايد
شخصا (نه با واسطه) نظارت بكند. گر چه رهبر نمىتواند همه كارها را شخصا انجام
دهد، بلكه بايد افراد مورد اعتماد بعنوان واسطه او كارها را انجام دهند و او نظارت
داشته باشد. امّا حضرت امير (ع) فرمود: اى مالك در بعضى كارها بايد مستقيما خودت دخالت
كنى. آن كارهائى كه بدون واسطه بايد خودت آنها را انجام دهى يكى رسيدگى به امور
مستضعفان است، در گوشه و كنار اين كشور اسلام افرادى هستند معلول، يتيمانى هستند
كه پدرشان در جبهه كشته شده، بيوه زنانى هستند كه بى سرپرست ماندهاند و افرادى
هستند كه از كار افتادهاند. و فرمود: اين مستضعفان و اين گروه را مستقيما خودت
برنامهشان را بايد زير نظر داشته باشى كه اين، يكى از وظايف رهبر در برابر امّت
است.