و امّا وظيفه نهم اين است كه اعوان و ياران خود را از ميان
تودههاى پاكدل انتخاب كند. و اين هم جزء برنامه است، فرمود: اى مالك، وارد مصر
مىشوى مىبينى كه مردم دو گروهند: اكثريت آنها، تودههاى زحمتكش و پاكدل مردمند.
اقلّيت آنها طبقه مرفّه و از خود راضى و در ناز و نعمت بزرگ شده هستند. تكيهگاه
تو و ياران و ياوران تو بايد از آن اكثريت زحمتكش و پاكدل باشد، چرا كه توقعشان و
خرجشان بر بيت المال از همه كمتر است. امّا آن اقلّيت اشرافى در ناز و نعمت بزرگ
شده از خود راضى نه سرباز به ميدان جنگ مىفرستند، و نه در مشكلات از تو حمايت
مىكنند، و از همه هم پر توقعترند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 109
«و انّما عمود
الدّين و جماع المسلمين و العدّة للأعداء، العامّة من الامّة فليكن صغوك لهم و
ميلك معهم».
و امّا دهمين وظيفه از وظايف رهبر، اين است كه در برنامهها
اسوه باشد. يعنى هر فرمانى كه مىدهد اول خود عمل كند. هر چه را نهى مىكند اول
خودش خوددارى نمايد. نه تنها با حرف، بلكه عملا سخن بگويد.
«ايّها النّاس،
إنّي و اللّه ما احثّكم على طاعة إلّا و أسبقكم إليها و لا أنها كم عن معصية إلّا
و أتناهى قبلكم عنها» .
فرمود: اى مردم من شما را به هيچ طاعتى دعوت نميكنم، مگر اين
كه خودم قبلا آنرا انجام دادهام و از هيچ كار خلافى شما را نهى نميكنم مگر اين كه
پيش از آن خودم آنرا ترك گفتهام. من سرمشق و اسوه براى شما هستم، با زبان عمل سخن
مىگويم فقط حرف نمىزنم، عملم ناهماهنگ با حرفم نيست. اگر پيشوايى داراى يك چنين
صفات شد مشخص است كه نقش او در جامعه چگونه خواهد بود.
و امّا وظيفه مردم در مقابل رهبر بسيار فشرده و خلاصه از
بيانات على (ع) استفاده مىشود كه مردم در مقابل رهبر راستين 5 وظيفه دارند: 1-
اطاعت كامل و قاطع از او.
2- سستى نكردن
در انجام مسئوليتها.
3- ايثارگرانه
در درياى حوادث فرو رفتن.
4- نصيحت،
تذكر، خير خواهى و يادآورى به اندازه توانايى و قدرت فكر و انديشه.
5- كار را در
خدمت رهبر بصورت همكارى و تعاون انجام دادن.
جمله آن حضرت در باره اين 5 وظيفه چنين است:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 110
«و أمّا حقّي
عليكم فالوفاء بالبيعة و النّصيحة فى المشهد و المغيب و الإجابة حين أدعوكم و
الطّاعة حين آمركم» كه خود نيازمند بحثى گسترده است و بايد در فرصتى ديگر مورد
بررسى قرار گيرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 111
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 113
موضوع «وحدت و برادرى» در موارد بسيارى از نهج البلاغه مطرح
شده و تا آنجا كه من بررسى كردهام اين موضوع در ده بعد و جهت در نهج البلاغه ذكر
شده است كه عبارتند از: 1- بزرگترين نتيجه و دستاورد نبوّت و رسالت پيغمبر (ص)،
اتحاد بين مردمى كه متفرّق و متشتّت بودهاند، معرفى گشته است.
2- تعيين
جانشين براى پيغمبر، بخاطر ادامه همان وحدت و الفت بين مسلمين بوده است.
3- خداوند به
مردمى كه با يكديگر اختلاف دارند، هيچگونه خير و سعادتى نمىدهد.
4- اتحاد با
كراهت، بهتر از اختلاف با رضايت است.
5- براى توجيه اختلاف
نبايد قرآن را توجيه كرد.
6- تنها عامل
عزّت و سيادت مردم، اتحاد و اتفاق است.
7- كيفر تفرقه
انداز چيست 8- عوامل اتّحاد كدامست 9- عوامل اختلاف چيست 10- سيره و اخلاق على
(عليه السلام) در زمان حكومتش از بعد اتّحاد بين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 114
مسلمين چه بوده است و امّا در باره هر يك از اين ابعاد اگر
بطور فشرده هم بخواهم بحث را مطرح كنم وقت زيادى لازم دارد و با اين وقت كم شما نه
ادعاى معجزه از من داريد و نه مىخواهيد مطلب مثله شود بهر حال با توكّل بر خدا و
عنايت به «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها» مطالبى را مطرح مىنمايم
و از برادران و خواهران محترم از اساتيد معظم، ميهمانان عزيزى كه از كشورهاى
سوريه، لبنان، مغرب، مالزى تشريف آوردهاند تشكّر ميكنم كه اين مقدار وقتشان را
بمن مىدهند.
امّا «مطلب اوّل»: امير المؤمنين عليه السّلام در سه مورد
از نهج البلاغه، بزرگترين دستاورد نبوت را ايجاد اتّحاد بيان
ميكند. پيغمبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) بيست و سه سال در ميان مردم
زندگى ميكند، جنگ ميكند، تبليغ ميكند، زجر و شكنجه مىبيند و سرانجام مكتبى را كه
كاملترين مكتب از لحاظ اقتصادى، سياسى، اجتماعى و قضائى و همه ابعاد زندگى انسان
تا قيامت است تأسيس ميكند و از بركات اين مكتب يكى اتّحاد است كه برقرار
مىفرمايد.
امير المؤمنين (عليه السّلام) مىفرمايند: «قد صرفت نحوه افئدة
الأبرار و ثنيت إليه أزمّة الأبصار، دفن اللّه به الضّغائن و أطفأ به النّوائر،
ألّف به إخوانا» بعد از اين كه پيغمبر اكرم (ص) دعوت خويش را اظهار كرد، دلهاى
نيكان و پاكان متوجّه او گشت، عنان ديدهها بسوى او كشيده شد و خداوند متعال به
بركت وجود او كينهها را دفن نموده و شعلههاى عداوت را كه در سينهها بود فرو
نشاند و مردم را با اخوّت و برادرى بهم الفت داد.
و نيز مىفرمايد: «فصدع بما أمر به و بلّغ رسالات ربّه فلمّ
اللّه به الصّدع و رتق به الفتق و ألفّ به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 115
الشّمل بين ذوي الأرحام بعد العداوة الواغرة في الصّدور و
الضّغائن القادحة في القلوب» پيغمبر براى انجام فرمان خدا قيام كرد، رسالت
پروردگارش را ابلاغ نمود.
خدا بوسيله او گسيختگىها را التيام داد، فاصلهها را پيوستگى
بخشيد و بين خودشان يگانگى برقرار ساخت... و نيز به همين مضامين مطالبى را فرموده
كه در اينجا متن آنرا نقل ميكنم: «إلى أن بعث اللّه سبحانه محمّداً رسول اللّه (ص)
لإنجاز عدته و تمام نبوّته، مأخوذاً على النّبيين ميثاقه، مشهورة سماته، كريما
ميلاده، و أهل الأرض يومئذ ملل متفرقّة و أهواء منتشرة، و طرائق متشتّتةٌ، بين
مشبّه للّه بخلقه، أو ملحد في اسمه، أو مشير إلى غيره، فهداهم به من الضّلالة، و
أنقذهم بمكانه من الجهالة» بطور خلاصه حضرت اشاره مىفرمايد كه خداوند به بركت
وجود پيغمبر، مردم را از آن ضلالتى كه داشتند و مختلف و متشتّت بودند، رهانيد.
مطلب دوّم: كه تعيين جانشينى پيامبر هم بخاطر ادامه الفت و
محبت بوده است،
مىفرمايد: «و أعظم ما افترض «سبحانه» من تلك الحقوق حقّ
الوالي على الرّعية و حقّ الرّعية على الوالي فجعلها نظاما لالفتهم و عزّا لدينهم»
بين مردم خداوند متعال حقوقى معيّن فرموده و بزرگترين اين حقوق حقوقى است كه بين
والى و رعيّت است و اين حقوق بايد رعايت بشود تا رشته الفت باقى بماند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 116
در جاى ديگر مىفرمايد: مردم حاكم مىخواهند. چه نيكوكار باشد
و چه فاجر.
«لا بدّ للناس
من أمير برّ أو فاجر، يعمل فى إمرته المؤمن و يستمتع فيها الكافر»
مطلب سوّم: خداوند به هيچكس در نتيجه اختلاف خير و سعادتى
نمىدهد
«و انّ اللّه سبحانه
لم يعط أحدا بفرقة خيرا ممّن مضى و لا ممّن بقى» توضيحا عرض ميكنم: هر انسان
عاقلى كارى را كه انجام مىدهد، بدون استثنا براى جلب خير است. امير المؤمنين عليه
السلام مىفرمايد: هر كس كه با ديگرى رشته محبّت و الفتى دارد زمانى كه مىخواهد
اين رشته الفت را ببرد، پيش خودش خيال ميكند به خير و صلاح اوست امّا اشتباه
ميكند. حال چه به عنوان بريدن از فاميل يا از دوست باشد، چه به عنوان شيعه و سنّى،
زيدى و إسماعيلى و... هيچكس با تفرقه چه در گذشته و چه در آينده بجائى نمىرسد.
در جاى ديگر مىفرمايد: «و من يقبض يده عن عشيرته فإنّما تقبض
منه عنهم يد واحدة و تقبض منهم عنه أيد كثيرة» كسى كه در ميان فاميلى است كه مثلا
صد نفر ميشوند اگر دست نيكى و تعاون بسوى آنها دراز كند از طرف آنها صد دست بسوى
او دراز مىشود. ليكن يكى داده و صد تا گرفته و آن كسى كه از فاميلش ببرد يا مثلا
شيعه و سنى از هم ببرند، خود را از منفعت زيادى كه بايد از طرف مقابل به ايشان
برسد، محروم كردهاند.
مطلب چهارم: اتّحاد با كراهت از اختلاف با رضايت بهتر است
امير المؤمنين (ع) مىفرمايد: «فإيّاكم و التّلوّن في دين
اللّه فإنّ جماعة فيما تكرهون من الحقّ خير من فرقة فيما تحسبون من البّاطل» اگر
مىخواهى از رفيقت، دوستت و همكيشت ببرى، و خوشحال مىشوى كه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 117
از او جدا شوى (روى حسابهاى غلطى كه براى خودت كردهاى) با
وجود اين كه راضى نيستى اين كار را نكن و همبستگى و محبّت و الفت را ادامه بده.
اين كار بهتر است از اين كه از او بريده شوى و خوشدل باشى و بروى كنارى بنشينى
مطلب پنجم: براى توجيه اختلاف نبايد قرآن را توجيه كرد
«و إنّه سياتي
عليكم من بعدي زمان ليس فيه شيء أخفى من الحقّ، و لا أظهر من الباطل... فاجتمع
القوم على الفرقة و افترقوا عن الجماعة كأنّهم أئمة الكتاب و ليس الكتاب إمامهم» از
حوادثى كه بعد از من براى مردم پيش مىآيد اينست كه مردم طورى هستند كه حق در بين
آنها پنهان و باطل آشكار است... (تا به اينجا مىرسد كه) مردم همگى اتّحاد ميكنند
بر اختلاف بر اين كه از هم جدا بشوند، از جماعت ببرند، مثل اينست كه اينها پيشواى
قرآن هستند نه قرآن پيشواى آنها نكته دقيقى كه حضرت اشاره مىفرمايد اينست كه: شما
كه قرآن را قبول داريد و آنرا كلام خدا مىدانيد و به آن استناد مىكنيد، پس چرا
از اين آيات درس نمىگيريد كه: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا
تَفَرَّقُوا»، «وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ»، «إِنَّمَا
الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»، « إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً»، «وَ اعْتَصِمُوا
بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ»، «لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما
أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ
عَزِيزٌ حَكِيمٌ»... پس چطور شده از همين قرآن كه سند معتبرى نزد شماست، اختلاف و
جدائى و تفرقه به دست مىآوريد ذهنتان را صاف كنيد و در برابر اين آينه مصفّى قرار
دهيد، نه اين كه مثل خوارج محتويات مغزى خودتان را اصل قرار دهيد و بر قرآن تحميل
كنيد كه آنها آيه «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» را گرفتند و آن بلوا و آشوب و
اختلاف را بين مسلمين راه انداختند. امير المؤمنين عليه السّلام مىفرمايد: «به
قرآن بنگريد و متحد باشيد».
مطلب ششم: تنها عامل عزّت و سيادت، اتّحاد است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 118
مفصلترين خطبه در اين زمينه، «خطبه قاصعه» است، و حضرت امير
(ع) در آن خطبه به اندازه چهار صفحه صحبت ميكند و مىفرمايد: اى مردم در تاريخ
گذشتگان فكر كنيد و ببينيد عامل عزّت و سيادت و شكست و زبونى آنها چه بود وقتى فكر
كنيد در خواهيد يافت كه آنها زمانى عزّت و سيادت داشتند كه همدل و يگانه و متّفق
بودند، و زمانى به خوارى و ذلّت و سقوط گرائيدند كه تفرّق و جدائى و تشتّت بين
آنها بوجود آمد.
سپس آن حضرت از گذشتگان امت پيامبران مثال مىزند: اولا
إسماعيل و يعقوب و اسحق، زمانى عزيز و آقا بودند كه با هم متحد بودند امّا بمحض
جدائى و تفرقه، ذليل شدند و بعد خود عرب را مثال مىزند: قبل از ظهور اسلام،
ببينيد شما عربها چگونه اسير دست اكاسره و قياصره، دو ابر قدرت آن روز كه با هم
متّحد شده بودند بوديد، و شما را از وطن خودتان بيرون كرده بودند، و در كوهسارها و
جاهائى كه نه علفى مىرويد جا داده بودند. استراحتى نداشتيد، همنشين با شتر بوديد،
از پشم او براى خودتان لباس مىساختيد. هم غذايتان بود هم مركبتان. امّا وقتى رسول
خدا آمد، زير لواى اسلام متّحد شديد و به چه عزّت و سعادتى رسيديد و كسانى كه
سابقا حاكم بر شما بودند، محكوم شما شدند وقتى كه اين خطبه را مطالعه مىكردم دلم
مىخواست جملهاى را پيدا كنم كه بگويد عامل عزّت تنها اتّحاد نيست، بلكه دين و
عقيده هم در آن دخالت دارد ولى هر چه فكر كردم، ديدم نه امير المؤمنين (ع) اين
گونه مىفرمايد كه: اگر متّحد شوند به عزّت مىرسند اگر چه كافر و مشرك باشند، و
اگر متفرّق باشند بدون شك ذليل مىشوند. اكنون چند جمله از اين خطبه شريف را
مىخوانيم: «فإذا تفكّرتم في تفاوت حاليهم فالزموا كلّ أمر لزمت العزّة به شأنهم و
زاحت الأعداء له عنهم، و مدّت العافية فيه عليهم، و انقادت النّعمة له معهم، و
وصلت الكرامة عليه حبلهم: من الاجتناب للفرقة و اللزّوم للالفة
و التّحاضّ عليها و التّواصي بها»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 119
(نه تنها الفت
داشتند، بلكه يكديگر را به الفت و مهربانى و اتّحاد، سفارش مىكردند) «فانظروا كيف
كانوا حيث كانت الأملاء مجتمعة و الأهواء مؤتلفة...» تا آنجا كه مىفرمايد: «بنعمه
لا يعرف أحد من المخلوقين لها قيمة لأنّها أرجح من كلّ ثمن و أجلّ من كلّ خطر».
گمان نميكنم امير المؤمنين در اينجا مبالغه فرموده باشد (كه
احدى از مخلوقين، نعمت اتّحاد را نمىشناسد و قدرش را نمىداند) و يا عامّى باشد
كه قابل استثنا باشد، بلكه واقعيّت را فرموده است.
مطلب هفتم: كيفر تفرقه انداز
امير المؤمنين در نهج البلاغه مىفرمايد: «و الزموا السّواد
الأعظم فانّ يد اللّه على الجماعة، فإنّ الشّاذّ من النّاس للشّيطان كما أنّ
الشّاذّ من الغنم للذّئب ألا من دعا إلى هذا الشّعار فاقتلوه و لو كان تحت عمامتي
هذه» مىفرمايد: همراه جماعت باشيد كه خدا بالاى سر جماعت است، و از افتراق و
جدائى بپرهيزيد، براى اين كه هر گوسفندى كه از گله جدا شود طعمه گرگ مىشود. كسى
هم كه از جماعت و از سواد اعظم جدا بشود، نصيب شيطان مىشود. (در انقلاب اسلامى هم
ديديم اشخاصى بودند اين سخن امير المؤمنين عليه السلام را نشنيدند و با 36 مليون
جمعيت و تظاهرات همراه نشدند، در نماز جمعه نيامدند، كنار نشستند و جدا فكر كردند
و نتيجه اين شد كه شيطان آنها را گرفت و طعمه گرگ شدند و اكنون يا در زندان هستند
يا جاى ديگر و با خود مىگويند: اى كاش سخن امير (ع) را شنيده بوديم.) و در آخر
مىفرمايد: هر كه شعار تفرقه بدهد يا از سخنش بوى تفرقه بيايد، او را بكشيد حتّى
اگر گوينده تفرقه زير عمامه من باشد يعنى ولو من باشم، اگر ثابت كرديد كه شعار
تفرقه دادم، مانند شعار تفرقهاى كه خوارج دادند، حق داريد مرا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 120
بكشيد البته روشن است كه تشخيص شعار تفرقه با فقيه عادل و
مجتهد است.
مطلب هشتم و نهم: عوامل اتّحاد و عوامل اختلاف.
قبل از ورود در نهج البلاغه براى اين بحث بايد توضيحى عرض
نمايم: احكام اجتماعى اسلام در مواردى كه دو نفر يا بيشتر با هم رابطه دارند،
دستورهائى را بشكل امور وجوب و استحباب و يا حرمت و كراهت بيان فرموده است (و فرقى
نمىكند كه مثلا بين همسايه با همسايه باشد يا گروهى با گروه ديگر) كه نتيجه اين
دستورها اتحاد، الفت و برادرى بين آحاد مختلف مردم مىشود. در اينجا فقط
فهرستوار، مقدارى از اين دستورات و آداب را ذكر ميكنم: نماز جمعه و جماعت (فكر
كنيد كه چقدر در ايجاد الفت مؤثر است)، سلام كردن، مصافحه و معانقه، تبسّم، ادخال
سرور (اينها با همين عنوان در صحاح اهل سنت و كتب اربعه شيعه موجود است و براى هر
يك حدود ده الى بيست روايت از پيغمبر و ائمه نقل شده است)، مشاوره كردن، نصيحت،
تعاون، اصلاح ذات البين، نظافت (كه 1800 روايت در كتاب اوّل و دوّم وسائل راجع به
نظافت مو و دندان و ناخن و حمّام رفتن و چگونه نگهداشتن لباس داريم)، امانت،
عدالت، صداقت، مواسات، ترحّم، احسان به والدين، صله رحم، مراعات حقّ همسايه و هم
صحبت، نوازش ايتام، ضيافت، قضاى حوائج مؤمنين، حسن معاشرت، مطايبه و مزاح، بدرقه و
استقبال مسافر رفتن، هديه و سوغات بردن، عيادت مريض، تشييع جنازه، مصيبت ديده را
تسليت گفتن، كظم غيظ، زكات، انفاق، دعا كردن براى مؤمنين، پرسيدن اسم رفيقى كه تا
حال نديدهايد، تأخير سفر تا سه روز بخاطر مريض شدن همسفر، چوب و سنگ را از سر راه
مسلمين برداشتن و كنار گذاشتن، رفيق خود را به بهترين نام خواندن.
اينها و دهها مانند آن از امورى است كه اسلام نسبت به آن امر
كرده است.
امّا امور منهيّه، (دقت كنيد): نهى از گمان بد، تجسّس، دروغ،
غيبت (ارتباط اينها را در ايجاد اختلاف
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 121
مىتوانيد خودتان فكر كنيد)، تكبّر، خودخواهى، تحقير، استخفاف،
شماتت، قطع رحم، عاقّ والدين، سخن چينى، خدعه، تزوير، كم فروشى، احتكار، طمع، ريا،
نفاق، كينه توزى، در گوشى صحبت كردن در برابر ديگران، خلف وعده، تعصب بيجا و دهها
عنوان ديگر.
امّا از ديدگاه نهج البلاغه: يكى از مطالبى كه خود عامل اختلاف
است، مطرح كردن مطالب اختلافى است نام بردن از اشخاصى است كه سابق بودهاند و
مردهاند و حساب آنها با خداست. «خطبه شقشقيه» را در نظر آوريد. امير المؤمنين
(عليه السلام) در چند جمله، متن تاريخ را بيان ميكند. گله و شكايت ميكند از كسانى
كه از ابتدا نسبت به اسلام و مسلمين كم لطفى كردند. در بين سخنرانى يك نفر
برمىخيزد و نامهاى بدست امير المؤمنين (عليه السلام) مىدهد. حضرت مشغول خواندن
نامه شده و از سخن منصرف مىشوند.
ابن عباس برخاسته تمنا ميكند كه سخن را ادامه دهيد. حضرت
مىفرمايند: «شقشقة هدرت ثمّ قرّت» چند كلمه بر خلاف سبك و روش هميشگى سخن گفتم،
ديگر تعقيب مكن. در باره عثمان بن عفّان، قضاوتى ميكند و حتى قاتلينش را مجرم و
گناهكار ميداند و مىفرمايد: «استأثر فأساء الأثرة، و جزعتم فأسأتم الجزع و للّه
حكم واقع فى المستاثر و الجازع» روز قيامتى هست كه خدا بين عثمان و قاتلين او حكم
ميكند. شما بهشت و دوزخ آنها را معيّن نكنيد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 122
در باره عايشه قضاوتى مىفرمايد و در آخر اضافه ميكند: «و لها
بعد حرمتها الأولى و الحساب على اللّه» بهر حال بعد از همه حرفها، فراموش نميكنم
كه او چند سالى همسر پيامبر بوده است (و بعد با كمال احترام او را فرستاد) و حسابش
با خداست. شما بهشت و دوزخ او را معيّن نكنيد از اين روشنتر خطبهاى است كه حضرت
در پاسخ فردى كه مىگويد: با وجود اين كه شما استحقاقتان براى خلافت بيشتر بود چرا
شما را عقب زدند مىفرمايد: تو عنان زبان از كف دادهاى سؤال بيجا ميكنى، حالا وقت
اين سؤال نيست وقت جنگ صفّين است، امّا چون سؤال كردى برايت مىگويم: خلافت چيزى
است كه همه دوستش دارند. يك عدّه بخل ورزيدند، عدهاى سخاوت كردند، عدهاى هم
گفتند نمىخواهيم، و در آخر مىفرمايد: «و الحكم للّه و المعود إليه يوم القيمة» روز
قيامتى هست و تو بفكر آنجا باش. امروز سخن از جنگ صفّين است. در اين باره صحبت كن،
نه موضوعى كه سى و پنج سال پيش بوده است. اين خطبه كوتاه را لازم است مراجعه
نمائيد.
به عقيده من اگر امروز امير المؤمنين (ع) تشريف بياورند در
ميان ما، و ما از ايشان سؤال كنيم قضيه جنگ شما در صفّين چه بود، مىفرمايد: آن
قضيه گذشت، خداوند در روز قيامت به حسابها رسيدگى ميكند. آنچه كه امروز مهم است،
موضوع روز شما يعنى ذلّت مسلمين بعد از عزّتشان است، خيانتها و جنايتهاى عدهاى
صهيونيست و اخراج مسلمين از كشورشان است، شما نشستهايد و نگاه مىكنيد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 123
شما كه بهترين منابع ثروت را داريد، بهترين مراكز سوق الجيشى
مثل كانال سوئز، باب المندب، تنگه داردانل، مالاكار، هرمز و جبل الطّارق را داريد،
بهترين كتاب يعنى قرآن را داريد، روح زندگى در دست شماست. چرا بايد ذليل باشيد من
از آن جواب امير المؤمنين عليه السّلام اين طور مىفهمم كه به قضيّه روز خود
بپردازيد. به اين فكر باشيد كه يك عده در رياض مىنشينند و كارشان اختلاف اندازى
بين شيعه و سنى است. اين را كوچك نگيريد. آنها شيطان مجسّم هستند. پنجاه سال درس
شيطنت سياى آمريكا را خواندهاند، و حالا مىبينند منافع آمريكا اين طور حفظ
مىشود. امّا آن رحمت مجسّم خدا كه در جماران نشسته يعنى حضرت آية اللّه العظمى
امام خمينى (مدّ ظلّه العالى)، بارها به اتّحاد توصيه فرمودهاند. اتّحاد بين
دانشگاه و فيضيّه، بين ارگانها و نهادها، و بين همه اقشار مردم. اين مسئله را هم
نبايد به سادگى از كنارش گذشت.
من فكر ميكنم از زمانى كه نوجوان بوده، اوضاع تأسّف بار مسلمين
را مىديده و غصّه مىخورده و بعد از هفتاد سال فكر، به اين نتيجه رسيده كه عامل
عزّت مسلمين اتّحاد است. لذا مىفرمايد: «اگر اتّحاد داشته باشيد هيچ صدمه و آزارى
بشما نمىرسد و آمريكا نمىتواند هيچ غلطى بكند».
مطلب دهم: در مورد سيره و اخلاق على (ع) در زمان حكومت حضرت
از بعد اتّحاد بين مسلمين. از آنجا كه بررسى و بحث بيشتر
مىخواهد در گنجايش اين مقال نيست و نياز به فرصت ديگرى دارد.
خدايا، به ما نعمتهاى بسيارى عطا كردى، از جمله رهبرى روشندل و
دورنگر و بصير و اين كه طاغوتيان را از كشورمان بيرون كرديم، اكنون همان بيدارى و
اتّحاد را به جميع مسلمين دنيا عطا بفرما.
آمين يا ربّ العالمين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 125
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 127
در باره كسى مىخواهم سخن بگويم كه بدرستى او را نمىشناسم، و
در باره چيزى مىخواهم حرف بزنم، كه خود فاقد آن هستم: على (ع) و تقوى.
بحث من تشريح بخشى از خطبه (193 نهج البلاغه صبحى صالح و خطبه
184 فيض) معروف به خطبه همّام است كه صفات متّقين را بيان مىدارد. در چگونگى
ايراد اين كلام حضرت، گفته مىشود كه همّام- يكى از اصحاب پرهيزكار امير
المؤمنين- از ايشان درخواست كرد كه متّقين را براى او توصيف نمايند. حضرتش از اين
امر طفره رفت. لكن همّام اصرار بسيار نمود، تا آنكه حضرت لب به سخن گشود. و به نظر
من، اين خطبه، همچون آئينهايست پيش روى مؤمنين، تا خود را با معيارهاى متّقين
مقايسه كنند.
خطبه، با ذكر مقدّمه كوتاهى پيرامون استغناء حق تعالى از
آفرينش خلق، و اين كه نه معصيت هيچ بندهاى براى خداوند ضرر دارد، و نه طاعت هيچكس
منفعتى براى حق تعالى مىآورد، آغاز مىشود. سپس خطبه چنين ادامه مىيابد:
«فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل». تعبير خاص حضرت (هم أهل الفضائل) مىرساند كه
فقط آنهائى داراى فضيلتاند كه متّقى باشند. در بينش اسلامى اساس فضيلت و برترى،
تقوى است: يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ. نه نژاد و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 128
نه زبان و نه قوميّت، هيچيك ملاك برترى نيست. در نماز هم ما
نمىگوئيم السّلام علينا و على ايرانيها بلكه مىگوئيم السّلام علينا و على عباد
اللّه الصّالحين.
«منطقهم
الصّواب». پيامبر اكرم (ص) فرمود: «لسانك سبع إن أطلقته أكلتك» زبان تو درنده است،
اگر اين زبان درنده را آزاد و رها كنى ترا مىبلعد. و باز از پيامبر اكرم (ص) نقل
شده كه فرمود: «لا بشىء أحقّ بطول السّجن من اللّسان»: هيچ چيز براى زندانى شدن
(و براى طولانىتر شدن زندانش) شايستهتر از زبان نيست.
«و ملبسهم
الاقتصاد» لباس و پوشش ميانه روانه را، ما در سيره پيامبر اكرم (ص) و أئمه هدى
بروشنى مىيابيم. در حديث است كه: «كان رسول اللّه (ص) يلبس اللّيّن تارة و الخشن
أخرى» پيامبر اكرم گاه لباس نرم مىپوشيدند، و گاه لباس خشن. نه هميشه لباس نرم
مىپوشيدند و نه هميشه لباس خشن. زيرا اگر هميشه انسان مقيّد به لباس نرم باشد
نشانه راحت طلبى و ناز پروردگى اوست، و اگر هميشه هم لباس خشن بپوشد ممكن است
نشانه شهرت طلبى و ريا باشد. قال على (ع): اللبس ما لا تشتهر.
بهر حال «ملبس اقتصاد»- آن گونه كه از سيره معصومين (ع)
فهميده مىشود- استفاده از پوشاك است بعنوان «آلت»، بگونهاى كه اين آلت و وسيله،
فرد را از «هدف» و غايت متعالى خويش منصرف و منحرف نكند. خواه لباس نرم و خواه
لباس خشن، هيچكدام براى انسان هدف و بت نشود. و حتى اين اصل اختصاصى به لباس
ندارد، در ساير لوازم زندگى نيز چنين است. مركب پيامبر اكرم گاه «براق» است و گاه
«حمار».
«و مشيهم
التّواضع»: انسان متّقى در سادهترين امور خود نيز دقّت نظر دارد.
حتّى راه رفتن و مشى انسان متّقى، همراه با تواضع و متانت است.
(حال راه رفتن بمعناى پياده روى باشد و يا بمعناى موتور سوارى و ماشين سوارى، بهر
حال فرقى نمىكند).
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 129
قرآن كريم نيز در نصايح لقمان به فرزند، بعنوان پندى از سلسله
حكمتهاى الهى لقمان، مىفرمايد: «وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ وَ لا تَمْشِ
فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللَّهَ. لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ» . ملاحظه مىشود
كه حتى راه رفتن انسان چنانچه از سر تكبّر و نخوت باشد، مورد خشم پروردگار است. و
هم چنين در جاى ديگر مىفرمايد: «وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ
تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا. كُلُّ ذلِكَ كانَ
سَيِّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً» كه گوئى در اين آيات، خطاب قرآن كريم به
كسانى است كه از سر تكبّر پاى بر زمين مىكوبند و گردن فرازانه راه مىروند.
مىفرمايد: اى انسان متكبّر، اين چنين پاى بر زمين نكوب كه تو
آن قدر ضعيفى كه هرگز نمىتوانى زمين را با پاى كوفتن خود سوراخ كنى. و هر قدر كه
گردن برافرازى نمىتوانى از كوههاى سر بفلك كشيده بالاتر روى.
قرآن كريم باز در جاى ديگر ضمن تشريح صفات بندگان شايسته خدا
(عباد الرّحمن) مىفرمايد: «الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً» «غضّوا
أبصارهم عمّا حرّم اللّه عليهم» از ديگر صفات متّقين، اين كه چون نگاهشان به چيز
حرامى مىافتد، چشمان خويش را از آن بر مىگردانند.
امام صادق (ع) در حديثى پيرامون چشمهاى مؤمنين در قيامت
فرمودند: «كلّ عين باكية يوم القيمة إلّا ثلاثة أعين» تمام چشمها در قيامت
گرياناند بجز سه چشم: عين غضّت عن محارم اللّه»، اول، چشمى كه از محارم خداوند
اجتناب كند. و عين سهرت في طاعة اللّه، دوم، چشمى كه در اطاعت خدا و براى رضاى او
بيدارى بكشد. و عين بكت في جوف الليّل، سوم، چشمى كه از خوف خدا در دل شبها
مىگريد.
«وقفوا أسماعهم
على العلم النّافع لهم» از ديگر مشخصههاى متّقين، آن است كه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 130
گوشهاى خود را به هر سخن و صوت لغو و مضرّى نمىسپارند، بلكه
آنرا وقف سخنان آموزنده، و علومى كه نافع آنها باشد، مىكنند. از امير المؤمنين
(ع) در روايت آمده است: «الفكر في غير الحكمة هوس» حتى تفكّر كردن هم در امورى كه
مفيد و مطابق با حكمت نيست، نوعى هوس است. و قرآن كريم نيز از كسانى كه علومى غير
نافع و لغو را فرا مىگيرند انتقاد مىكند . «و متّقى مقيّد است كه بر اساس
نيازهاى فردى و جمعى مورد قبول مكتبش، رشته علمى و تحصيلى خود را تعيين كند. و در
كلمات منقول از رسول اكرم (ص) نقل شده است كه حضرتش مىفرمود: اللّهم إنّي أعوذ بك
من علم لا ينفع» خدايا، بتو پناه مىبرم از علمى كه بىفايده باشد. براى روشن شدن
اين كه علم نافع چه خصوصياتى و چه تقسيماتى دارد، روايتى را از امام كاظم (ع) نقل
مىكنيم كه فرمودند: ريشههاى علم نافع چهار تاست.
اول- أن تعرف ربّك: علمى كه به تو كمك كند تا پروردگارت را
بهتر بشناسى.
دوم- أن تعرف ما صنع بك: علمى كه به تو بصيرت و بينائى كافى
عطا كند، تا بتوانى قدرت نمائى حق تعالى را در آفرينش خود ملاحظه كنى. و لذا از
امام صادق (ع) نقل شده است: «از لوازم توحيد و خداشناسى كامل، آگاهى از علم تشريح
و اندام شناسى است». بخصوص چنانچه انسان در خصوصيّات روحى و روانى و عصبى خويش
مطالعه نمايد، با صناعات بسيار بديعى مواجه مىگردد.
سوم- أن تعرف ما أراد منك: از جمله علم نافع آنست كه بكمك آن
بتوانى فلسفه آفرينش خويش را بفهمى. و بدانى كه پروردگارت ترا براى چه هدفى آفريده
است، تا با شناخت هدف خلقت خويش، تنها طريق عبوديّت حق تعالى را بپيمائى.
چهارم- أن تعرف ما يخرجك من دينك: از جمله علم نافع آنست كه
بدانى چه عواملى ترا از دينت خارج مىكند و باعث گمراهى و فساد تو مىشود.
پس مادامى كه علم و دانش، حد اقل يكى از اين فوائد را براى
انسان بدنبال
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 131
نداشته باشد، علم نافعى نيست كه مورد تأئيد امام كاظم (ع)
باشد: اول- خدا شناسى. دوم- انسان شناسى. سوم- خط شناسى. چهارم- گناه شناسى.
و سپس حضرتش در جاى ديگرى از اين كلام، صفات ديگرى را براى
متّقين بر مىشمارند: «عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم» خداوند در
دلهاى ايشان بسيار گرانقدر و عظيم است، و جز خدا، همه چيز در نزد ايشان كوچك و
حقير است. اين جمله حضرت مرا بياد يك تشبيهى مىاندازد: تا كنون سوار هواپيما
شدهايد آيا ديدهايد كه چگونه هر چه بيشتر او مىگيريد، زمين و آنچه در آن است،
در چشمتان كوچك و كوچكتر مىشود... حركت تكاملى يك انسان متّقى، و اوج گيرى او
بسوى كمال مطلق هم، دنيا و ما سوى اللّه را در ديدگان او لحظه به لحظه حقيرتر و
پستتر مىكند. (صغر ما دونه في أعينهم) تا آنجا كه ديگر هيچ قدرت و عظمتى در جهان
نمىيابند، مگر قدرت و عظمت حق تعالى (عظم الخالق في أنفسهم) و لذا است كه آن
پيرمرد متّقى و آن عارف كامل، در حالى كه تمام دنيا در تحت سيطره بى چون و چراى
آمريكاى جهان خوار دست و پا مىزند، اين ابر قدرت را به هيچ مىگيرد. و بى كمترين
ترسى از شكست، پرچم مبارزه با او را بر مىدارد، و با صداى بلند در جهان اعلام
مىكند كه: «آمريكا هيچ غلطى نمىتواند بكند». امام امّت اين جمله را نه از روى
سياست و يا قدرت، بلكه از اثر «معرفت باللّه» مىگويد.
در نزد انسان متّقى تنها و تنها خدا بزرگ است. و غير او همه
حقير و ناچيزند.
«قُلِ اللَّهُ
ثُمَّ ذَرْهُمْ» بگو خدا و بس و ديگر باقى را بحساب نياور. و بزرگ بودن خداوند
را، يك فرد مسلمان همه روزه چندين بار تكرار ميكند: اللّه اكبر، يعنى خدا بزرگتر
از همه ديدنيها و همه شنيدنيها و تمامى توصيفاتى است كه در قلم و بيان آدمى
مىگنجد. (أكبر من أن يوصف).
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 132
«قلوبهم محزونة»
دلهاى مؤمنين هميشه داراى نوعى حزن است. انسان پرهيزگار هيچ گاه دچار آن چنان
سرخوشى و سرمستى و بى خودى نمىگردد كه سبك سرانه از ياد آخرت و خسران واقعى غافل
گردد. انسان متّقى هميشه نگران آنست كه عمر خويش را در چه مسيرى سپرى كرده است (في
ما أفنى عمره) در دعاى ماه رجب مىخوانيم: «خاب الوافدون على غيرك، و خسر
المتعرّضون إلّا لك» باختند آنها كه به غير تو دل بستند. و زيان كردند آنها كه روى
بسوى غير تو نمودند. و من فراموش نمىكنم كه مرحوم آية اللّه مطهرى هميشه تأكيد
مىكردند كه اين جمله را زياد بخوان. خواهران و برادران بسيارند كسانى كه كتاب
مىنويسند، زحمت مىكشند، پول خرج مىكنند و... امّا بدانيد اگر هدف غير خدا باشد،
همه اين تلاشها پوچ است و عبث. راضى كردن خداوند كار دشوارى نيست. او «سريع الرضا»
است. آيا خدايان متفرّق و متعدد را بهتر مىتوان اطاعت كرد يا خداوند يگانه قهار
را «أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ» بنا
بر اين متّقين محزوناند و حزنشان براى آنست كه چرا نتوانستهاند آن گونه كه بايد
باشند.
«و شرورهم
مأمونة» از نشانههاى متّقين اين است كه انسانها از دست و زبان آنها در اماناند و
شرّشان به كسى نمىرسد. المسلم من سلم المسلمون من يده و لسانه. و در باره زبان
آدمى گفتهاند: «قليل جرمه و كثيرة جرمه» جرماش كوچك است امّا جرائماش بسيار
است. «وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» واى بر هر نكوهش گر عيب جوى. مؤمن با
تقوى، نيش زبان و آزارش به كسى نمىرسد. و خداوند به رسولش فرمود كه اگر براى طعنه
زنندگان و تمسخر گران، هفتاد بار هم استغفار كنى، خداوند آنها را نمىبخشد «إِنْ
تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ». «أجسادهم
نحيفة» متّقين، شكم پرست و پرخور و تن پرور نيستند. قناعت مىكنند و زياد روزه
مىگيرند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 133
«حاجاتهم خفيفة»
انسان متّقى، از آرزوهاى دور و دراز پرهيز مىكند.
حاجات مادّى متّقين هميشه كم و اندك است.
«صبروا ايّاما
أعقبتهم راحة طويلة» انسان متّقى مىداند كه در اين چند روز كوتاه زندگى دنيائى
صبر مىكند، تا در آخرت آسايش طولانى و جاودانى را بدست آورد. «لا خير في لذّة من
بعده النّار».
«أرادتهم
الدّنيا فلم يريدوها» دنيا و زيباييهايش به ايشان رو مىآورد و در پيش چشمانشان
خود را مآرايد، لكن ايشان فريب اين زيباييهاى موقّت و پوچ را نمىخورند. در باره
دنيا گفتهاند كه مانند سايه مىماند، چنانچه پشت به او كردى و به راه خود ادامه
دادى، او بدنبال تو مىآيد، امّا چنانچه رو به او نموده در پىاش دويدى، او ترا
بدنبال خويش مىكشاند.
«أمّا اللّيل
فصافوّن أقدامهم» در نيمههاى شب كه مردم در بستر آرميدهاند، متّقين خواب را بر
خويش حرام مىكنند، و در سجدهگاههاى خويش به عبادت پروردگارشان مىپردازند.
و قرآن كريم در بارهشان فرموده: «تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ
الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ
يُنْفِقُونَ. فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ
جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ» . و آن قدر سجده كردن به درگاه خداوند، ارزش دارد
كه پيامبر اكرم (ص) فرمود «هر كس مىخواهد با من محشور گردد، در پيشگاه خداوند
سجدههاى طولانى نمايد».
امير المؤمنين (ع) در جاى ديگرى از همين خطبه، پيرامون متّقين
چنين مىفرمايد: لا يرضون من أعمالهم القليل و لا يستكثرون الكثير. متّقين
چنيناند كه هرگز عمل خويش را بزرگ نمىپندارند و بدان راضى نمىگردند. امروزه ما
بهترين نمونه زنده اين صفت را در اخلاق امام امت مىيابيم، ايشان در عين آنكه
رهبر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 134
عظيمترين تحوّل جهان در عصر حاضر هستند، مىگويند «اى كاش
منهم يك پاسدار بودم»، و يا مىگويند «رهبر ما آن طفل سيزده ساله است...» ويژگى
انسان متقّى آنست كه نه تنها از مدح و ثناى ديگران نسبت بخودش، خوشحال نمىگردد،
بلكه ناراحت هم مىشود زيرا او واقعا عمل خويش را در پيشگاه خداوند قليل مىداند
(إذا ذكر أحدهم خاف من ما يقال له). معروف است كه مرحوم آية اللّه بروجردى، با آن
همه زحماتى كه در راه اسلام متحمل شد و آن همه خدماتى كه به جامعه مسلمين نمود، و
آن همه كتابخانه و مسجد و مستشفى و مراكز علمى كه تأسيس كرد، و آن همه طلاب
ارزشمندى كه تحويل جامعه تشيّع داد، در لحظه مرگ مىگريست و مىگفت كه من اكنون در
حال رفتن هستم امّا دستم تهى است... قرآن كريم كسانى را كه اعمال بى ارزش خويش را
مستحق حمد و ستايش مىدانند نكوهش مىكند: «لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ
بِما أَتَوْا وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِما لَمْ يَفْعَلُوا فَلا
تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» .