«فمن علامة
أحدهم انّك ترى له قوّة في دين» از علامات متّقين اينست كه نسبت به معتقدات
دينىشان قدرتمند و استوارند. تزلزل در ايشان راهى ندارد.
قرآن كريم كسانى را كه چون خيرى به ايشان مىرسد و منافعى
ظاهرى بدست مىآورند خوشحال ميشوند، و در هنگام دشوارىها بيتابى و ناسپاسى ميكنند
ملامت ميكند: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ، فَإِنْ
أَصابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى
وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ» متّقين
بر اساس منافع آنى و مادّى خود، نسبت به دين گرايش ندارند، بلكه اساس ديندارى آنها
بر ايمان استوار است.
«و حرصا فى علم»
انسان متّقى در تحصيل علم حريص است، و هيچگاه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 135
خود را فارغ التحصيل نمىداند. خداوند به رسولش مىگويد تو نيز
از علم بيشتر بىنياز نيستى، وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً «و قصدا في غنى» در
حال غنى و ثروتمندى، ميانه روى را ترك نمىكنند. و براى ثروتمند شدن هم حريص
نيستند.
«و تجمّلا في
فاقة» متّقين در شرايط دشوار مادّى هم شكيبا و متعادل هستند. و هرگز ظاهر موقّر و
آراسته خويش را تبديل به كهنه ملبسى مندرس نمىكنند. در حديث است كه پيامبر اكرم
در يكى از غزوات دستور تهيه غذا براى لشكر اسلام را دادند. و فرمودند كه يك ديگ
غذا بگذارند و 9 ديگ آب جوش.
و هنگامى كه علّت را جويا شدند، فرمودند: «چنين مىكنم تا
لشكريان دشمن گمان نكنند كه مسلمين اندك و فقيرند». مؤمن چنان از لحاظ مادّى زندگى
مقتصدانه و متعادلى دارد كه ديگران گمان ميكنند او ثروتمند است، بخاطر آنكه هر
لحظه دست نياز بسوى اين و آن دراز نمىكند. (يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ
مِنَ التَّعَفُّفِ) «و صبرا في شدّة» در هنگامه بلايا و مشكلات، پايدارى و
ايستادگى و صبر پيشه ميكند و بيتابى و فزع از خود نشان نمىدهد. قرآن كريم اين
گونه انسان را ملامت ميكند كه اذا مسّه الشّر جزوعا بلكه انسانى را تصوير و تأييد
ميكند كه تربيت الهى شده باشد بطورى كه در برابر مصائب و مشكلات، با صبر و متانت،
ايستادگى ميكند: «وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ
قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» «و نشاطا في هدى» انسان
متّقى در هدايت نشاط دارد. (چه آنكه كسى
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 136
او را هدايت كند و چه آنكه خود منشأ هدايت ديگران واقع شود)
بخلاف منافقين كه از مشخصاتشان آنست كه «لا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ
كُسالى». منافق اگر هم نمازى بخواند در حال كسالت مىخواند زيرا در طريق هدايت،
نشاطى ندارد.
انسان پرهيزكار، نه تنها عبادات را بارى بر دوش خويش نمىداند،
بلكه به تعبير روايات، انسان متّقى در مساجد مانند ماهى در درياست.
پيامبر اكرم (ص) فرمود: «أفضل النّاس من عشق العبادة» برترين
مردم آن است كه عاشق عبادت باشد. امام حسين (ع) در واقعه كربلا يك شب را مهلت
خواستند كه جنگ بعقب بيافتد. و فرمودند كه من نماز را دوست مىدارم (إنّى أحبّ
الصلاة) يعنى امام حسين (ع) نه فقط نماز را بخاطر وجوبش ادا ميكند، بلكه عاشق
عبادت است. و اين مصداق «نشاطا فى هدى» است.
«و تحرّجا عن
الطّمع» انسان با تقوى، طمع ندارد. طمع كارى، از معايب كليد است كه منشأ بسيارى از
معايب و انحرافات است. انسان طمعكار خود را به ذلّت مىافكند. و چنانچه بوسيله
ذليل كردن خود نيز نتوانست منافع مادّى خويش را تأمين كند، كينه افراد را به دل
مىگيرد. و چون دلش مملو از كينههاى گونهگون نسبت به افراد شد، دست به خيانت و
ستمكارى مىزند. لذا در روايت است كه «حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة».
«يعمل الأعمال
الصّالحة و هو على و جل» انسان متّقى اعمال شايسته را انجام مىدهد، اما هم چنان
دلهره دارد. دلهره نسبت به آنكه اعمالش مورد قبول درگاه حق واقع مىشود يا نه. امامان
ما همه نسبت به خداوند چنين بودهاند. امام حسن مجتبى (ع) هنگام نماز از خوف خدا
مىلرزيد. و امام زين العابدين (ع) در هنگام تلبيه، غش كرد. از حضرتش پرسيدند چرا
چنين حالتى به شما دست داد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 137
فرمود: ترسيدم كه بگويم لبّيك، و پاسخ منفى بشنوم. اينان با
آنكه در اوج «تعالى الى اللّه» در سيرند، معهذا خائف نيز هستند.
«يمسي و همّه
الشّكر، و يصبح و همّه الذّكر» روز را به شب مىرساند در حالى كه شكرگزار نعمات
الهى است. و شب را به صبح مىرساند در حالى كه به ذكر و ياد خدا مشغول است. و چه
ذكرى برتر از آنكه انسان در لحظه مواجهه با معاصى و كششهاى نفسانى، ياد خدا را
سپر خويش قرار دهد (چنانچه در اصول كافى روايتى در اين معنا نقل شده است) همچون
يوسف صديق (ع) كه چون در آن لحظه بحرانى و خطرناك در برابر گناه قرار گرفت گفت:
«وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها» اين گونه ذكر خدا، بسيار ارزشمند است.
«يمزج الحلم
بالعلم و القول بالعمل» انسان متّقى حلم را با علم بهم آميخته است و قولش با عملش
موافق و همراه است. قرآن كريم از كسانى كه ميان قول و فعلشان دوگانگى باشد سخت
نكوهش كرده: «كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» «تراه
قريبا امله، قليلا زلله، خاشعا قلبه، قانتة نفسه» انسان پرهيزكار از آرزوهاى دراز
اجتناب ميكند، در سياق زندگى آن چنان عاقلانه حركت ميكند كه لغزشهايش اندك
مىگردد، قلب او در پيشگاه خداوند خاشع و در برابر فرمان حق مطيع است، نفس سركش را
مهار نموده او را به قناعت عادت داده است.
«منزورا أكله،
سهلا امره، حريزا دينه» انسان پرهيزكار از پرخورى و شكم پرستى پرهيز ميكند و غذايش
اندك است. امر دنيا را سخت نمىگيرد، و مقيّد به تجمّلات و تشريفات و تكلّفات
زايده نيست. امّا در نگهدارى از دينش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 138
بسيار دقيق است بطورى كه دينش در حصن و حصارى محفوظ بماند.
«ميتة شهوته،
مكظوما غيظه» ديو سركش شهوت در جان زنده و بيدار متّقين، به بند كشيده شده است. و
غريزه خطرناك و حسّاس غضب، بواسطه قدرت عاقله ايشان، كاملا منقاد و اسير است. و
خلاصه، انسان متّقى، چنان زندگى ميكند كه اگر هر لحظه به او خبر مرگش را بدهند،
غافلگير نمىشود. گوئى در تمام عمر مشغول آماده سازى سفر آخرت بوده است. و اين
آمادگى براى مرگ، يكى از ملاكهاى قرآن كريم براى ارزيابى مدعيان ايمان است...
«قُلْ يا أَيُّهَا الَّذِينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ
مِنْ دُونِ النَّاسِ» «الخير منه مأمول و الشّر منه مأمون» انسان متّقى بگونهاى
در ميان مردم زندگى ميكند كه در هنگام نياز مردم به همكارى در امور خير، به سراغ
او مىروند.
و آن گاه كه فتنهاى ظاهر مىشود، مردم از شرّ آنها در
اماناند.
«يعفوا عمّن
ظلمه» از نشانههاى بسيار بارز متّقين آنست كه چون مورد ستمى واقع ميشوند،
كينههاى ديگران را هم چون كوهى عظيم در دل خويش نگه نمىدارند، بلكه در هنگامى كه
قدرت انتقام گيرى دارند، با عفو و بخشش به طرف مقابل درس اخلاق مىدهند. پيامبر
اكرم (ص) فرمود: «اگر دو مسلمان بيش از سه روز، با هم قهر باشند چنانچه در روز
چهارم با يكديگر آشتى نكنند، مسلم نيستند».
«يعطي من حرمه و
يصل من قطعه» انسان پرهيزگار عمل زشت را با زشتى پاسخ نمىدهد. به آن كس كه او را
از چيزى محروم كرده است، مىبخشد. و با آن كس كه از او قطع رابطه كرده است، بار
ديگر پيوند برقرار ميكند. اسلام نسبت به آشتى ميان دو نفر مسلمان، عنايت بسيارى
دارد. قرآن كريم مىفرمايد: «يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إِلَّا مَنْ
أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» قيامت، روزى است كه مال و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 139
فرزند به درد انسان نمىخورد و تنها كسانى بهره مىبرند كه با
قلب سليم به درگاه خدا مبعوث شده باشند. و كسى كه دچار گناهان و كينههاست، قلب
سليم ندارد.
و در صحنه روابط انسانها، هميشه ندا مىدهد كه «فَاعْفُوا وَ
اصْفَحُوا» از يكديگر در گذريد. «أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ»
آيا دوست نمىداريد كه خداوند از گناهان شما بگذرد پس از گناهان هم بگذريد، و
كينهها را بدور بريزيد.
خداوند همه ما را به صفات متّقين بيارايد.
و السّلام عليكم و رحمة اللّه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 141
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 143
سَلامٌ
عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ در كتاب «صوت العدالة
الانسانية» از كتابى بنام «احتضاريات و القبريات» نام برده مىشود كه قاعدتا شايد
ابتكارىترين كتاب در نوع خود باشد. در اين كتاب از چهرههاى معروف جهان تا همان
زمان قرن چهارم ذكر مىشود كه در مقابله با مرگ از خود چه عكس العملى نشان
دادهاند، و بعد نتيجه گيرى ميكند كه در بين جملات انسانهاى بزرگ در برخورد با
مرگ، زيباترين و عظيمترين جمله به على بن ابي طالب (ع) اختصاص دارد كه در لحظات
آخر عمر خود كه فرق مباركش (كه بى شك بر فرقدان پيشى مىگرفت) شكافته شد فرمود:
«فزت و ربّ الكعبة».
اين جمله از يك «فعل» و يك «قسم» تشكيل شده كه با استمداد از
روح پرفتوح امام امير المؤمنين سلام اللّه عليه مقدارى در اين زمينه بحث خواهم
نمود.
سوگند «و ربّ الكعبة»، خود جهت عمل امير المؤمنين (ع) را مشخص
ميكند كه در حقيقت بسمت پروردگار كعبه، و براى او و در راه او بوده است. شايد خود
لطيفهاى هم باشد كه شهادتش همچون ولادتش رو به كعبه دارد، و بقول عبد الفتاح عبد
المقصود كه جمله شاعرانهاى دارد: «كعبه قبله عبادت است، ولادت امير (ع) در آنجا
اتّفاق افتاد تا جهت ولايت هم به همان سمت باشد.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 144
در مورد قسمت اوّل يعنى «فزت»، ابتدائا مقدمهاى را عرض ميكنم:
شما خود نيز تجربه كردهايد كه هر انسانى در مقابله با مرگ جملهاى را بروز مىدهد
حتّى اگر به زبان نياورد. اين جمله بدون تعيّن و تشخص كه در جان او نهفته است طورى
نيست كه بطور مصنوعى بتوان آنرا تمرين كرد و بروز داد.
جملهاى كه در آن لحظه خارج مىشود، در حقيقت نمودار مجموعه
حيات انسان و «شاكله» انسان است. همان «شاكله» اى كه در طول ساليان مديد عمل شده و
در آن لحظه به شكل عصاره فكر و انديشه و عمل و مجموعه حيات انسان بروز پيدا ميكند
و لذا نمىشود آنرا از قبل بطور مصنوعى تمرين كرد.
اگر مىبينيد كسى در لحظه مرگ، مثلا فرياد مىزند: «واى
مادرم»، معلوم مىشود او يك مجموعه حيات عاطفى دارد. ديگرى از اموالش سخن مىگويد
و نشان مىدهد كه روح ماديّت در تمامى وجود او رخنه كرده است. و افراد ديگر، بنوعى
ديگر، برخورد داشتهاند.
جمله حضرت امير (سلام اللّه عليه) عظيمترين جملهايست كه يك
انسان در مقابله با مرگ بيان كرده، و در حقيقت مرامنامه و اساسنامه و قطعنامه و
پايان نامه حيات و عمل و تفكر و انديشه و موجوديّت اوست.
براى بررسى بيشتر كاربرد اين لفظ، به قرآن مراجعه مىكنيم تا
بنگريم قرآن چه كسانى را «اهل فوز» ميداند. ما معتقديم وقتى حضرت امير (ع)
مىفرمايد: «فزت»، قرآن شاهد بر اوست. قرآن و حديث و سنّت، شاهد بر يافتههاى
اولياء اللّه است. آنها مشهود آن شاهد (قرآن) مىشوند.
در قرآن كريم «فوز» در دو بعد مطرح شده است: 1- اعمالى را نام
مىبرد و آنها را «فوز» معرفى ميكند.
2- نتيجه و
ميوه بعضى اعمال را «فوز» معرفى ميكند نه خود اعمال را.
در مورد اول به اين آيات برمىخوريم: «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ
وَ رَسُولَهُ وَ يَخْشَ اللَّهَ وَ يَتَّقْهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ» يعنى
اطاعت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 145
خدا و رسول، خشيت خدا و تقوى، خود اين اعمال فوز است.
بنا بر اين وقتى حضرت امير مىفرمايد: «فزت»، يعنى مجموعه
حياتم، اطاعت از خدا و رسول و تقوى و خشيت بوده است.
آيه ديگر: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي
سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ
وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ» در اين آيه، ايمان، هجرت و جهاد فى سبيل اللّه به
اموال و جانها، فوز شمرده شده است و گوينده جمله «فزت» اين آيه را شاهد بر عمل،
تفكّر و مجموعه حيات خودش مىبيند و چون جوهره ايمان در جان اوست، و جهاد و هجرت
در مجموعه عمل اوست، آن جمله را هنگام مرگ مىفرمايد.
در آيه ديگر «إِنِّي جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِما صَبَرُوا
أَنَّهُمْ هُمُ الْفائِزُونَ» صابران را در مأمن فوز آرميده ميداند. كسانى كه در
مقابله با نيشخندها و سخريهها و بازيگريهاى دشمن صبورانه ايستاده، و با اين حربه
دل حوادث را مىشكافند به فوز مىرسند.
آيه ديگر «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ
أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ
اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ
الْإِنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ
فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ
الْعَظِيمُ» و آيه بعد از آن «التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السَّائِحُونَ
الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ
الْمُنْكَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ» در اين
دو آيه، به هر دو بعد فوز توجه شده است. هم به نفس عمل، و هم نتيجه و ميوه عمل.
از طرفى، كسانى را كه در معاملهاى كه خداوند خريدار و فروشنده
مؤمنين، و مورد معامله، جان و مال مؤمنين، و سند معامله تورات و انجيل و قرآن، و
بهاى معامله، بهشت، و سرانجام معامله «فوز» است وارد شدهاند اين گونه است كه
نتيجه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 146
عملشان به «فوز» مىرسد.
و در دنباله آيه كه ويژگيهاى معامله گران را نام مىبرد يعنى
افراد توبه كننده، سپاس گزارنده، سياحتگران در حريم ولايت خداوندى، ركوع كنندگان و
ساجدين، آمرين بمعروف و نهى كنندگان از منكر، حافظان حدود الهى را با عطفى كه در
متن آيه است داراى همان صفت «فوز» معرفى ميكند.
پس امام عليه السلام با جمله «فزت و ربّ الكعبة»، آيه را شاهد
مىگيرد كه در زندگيش، عابد و تائب و سائح و آمر بمعروف و ناهى از منكر و حافظ
حدود الهى بود و اينها كارنامه حيات او را مشخص ميكند.
اين آيه و آيات قبلى و آيات ديگرى كه خود مراجعه خواهيد نمود
قطعنامه حيات آن حضرت را بعنوان اطاعت از خدا و رسول و خشيت و تقوى و هجرت و جهاد
و ايمان و عبادت و صبر و... بيان مىفرمايد.
بعد دوم آياتى است كه نتيجه و ميوه عمل را فوز ميداند: «فَمَنْ
زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ» كارى كه نتيجهاش
دور شدن از آتش و داخل شدن در بهشت باشد، خود «فوز» است.
«قُلْ إِنِّي
أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ. مَنْ يُصْرَفْ عَنْهُ
يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ وَ ذلِكَ الْفَوْزُ الْمُبِينُ» نتيجه انصراف از
عصيان الهى، رحمت و فوز آشكار خداوندى است.
«لَهُمُ
الْبُشْرى فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ لا تَبْدِيلَ لِكَلِماتِ
اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ». در اينجا هم نتيجه عمل به فوز عظيم
مىانجامد. بدست آوردن جوار رحمت خداوندى و آرامش كامل، و منزلگاههاى پاك در
طربسراى عدن، و كسب رضايت الهى ميوه اعمال است و فوز شمرده مىشود.
با نگرشى سريع به مجموعه اين آيات از قرآن كريم كه شاهد بر على
بن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 147
ابي طالب (سلام اللّه عليه) است، در مىيابيم كه آن حضرت وقتى
«فزت» فرموده است، دقيقا كاربرد قرآنى كلمه را در نظر داشته است، و با توجه به
مفاهيم آن آنرا بيان نموده است.
بهر حال الفاظ به تنهائى صرفنظر از مفاهيمشان، خاصيتى ندارند.
لفظ «آب» هيچ تشنهاى را سيراب نمىكند. گويند: سمينار عظيمى از 102 نفر دانشمند
بزرگ دنيا تشكيل شد كه بحث اشتراكشان در مورد «آب» بود، و هر كدام از يك بعد آنرا
مطرح كردند و براى بحثشان دو سال فرصت خواستند و به تحقيق پرداختند و تماما اظهار
عجز نمودند. به هر حال سخنرانيها و كتابها در مورد آب، عطش را برطرف نمىكند.
مثالى را از مرحوم شاه آبادى نقل ميكنند كه فرمود حتّى اگر بين شما و ليوان آب
پرده نازكى باشد و شما تشنه باشيد و ندانيد، گاهى انكار آب مىكنيد.
بهر حال بدون اغراق، در مورد حضرت امير (ع)، بقدرى آن حضرت
عظمت دارد كه «مادح او»، بنا بر جمله «مادح خورشيد مدّاح خود است»، مدح اطّلاعات
خود را ميكند و من كوچكتر از آنم كه مدح مولا را بكنم.
امّا ما مىخواهيم آن حضرت در زندگى و ديار ما نقش داشته باشد،
و در حدّ خودمان تغذيه بشويم و نگوئيم «او ز خاك دگر و شهر و ديار دگر است» كه اگر
چه درست است امّا راه بندان نيست و ما هم بايد از ديار ولايت، بوئى به مشاممان
بخورد. اين كه در آن منزل، سلمان را راه دادند پيداست كه براى ديگران هم راه باز
است.
اكنون بعنايت الهى چند جملهاى هم در مورد اين جمله معروف
حضرتش «و اللّه لابن ابي طالب آنس بالموت من الطّفل بثدى امّه» سخن بگويم.
انسانها دو گونهاند، يك دسته آنهائى كه از «حيات» تغذيه
ميشوند، حياتى كه قرآن آنرا
لهو و لعب ميداند، و نتيجهاش حرص و بدآموزى و بدفكرى و تنگ
نظرى و غرور و خودخواهى است. و يك دسته هم از «مرگ» تغذيه ميشوند. حضرت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 148
مىفرمايد: همان طور كه بچه به پستان مادرش مك مىزند و شيره
جان مادر را مىمكد، من نيز از مرگ دائما تغذيه ميكنم، و فرزند ابي طالب از آنچه
در مجموعه رگ و پوست و استخوان مرگ وجود دارد، تغذيه مىشود. در اين غذا بسيار
شيرينىهاست كه قرآن مىفرمايد: اگر اولياء خدا هستيد از مرگ تغذيه شويد. انس على
بن ابي طالب (سلام اللّه عليه) به مرگ از انس فرزند به پستان مادرش بيشتر است.
يكى از شيرينىهاى اين غذا، لقاء اللّه است. غذاى ماديش
نعمتهاى بهشتى است، و غذاى معنوى ولايتمداران، لقاء اللّه است كه در اشتياق آن
مىسوزند.
مرگ بدنبال همه ما هست و ما را ملاقات خواهد كرد (فإنّه
ملاقيكم)، و بفرمايش حضرت، ملازمتش با ما از سايه خودمان بيشتر است، ولى ما از او
تغذيه نمىكنيم زيرا فريفته حيات مادّى هستيم، و دنيا خواهى و خود خواهى و غرور و
عجب در ما ريشه كرده است. امّا اگر از مرگ تغذيه بشويم، امكان ندارد به گناه آلوده
شويم، زيرا براحتى خود را عقب مىكشيم، و چون خود را در مقابل خداوند عجز محض
مىبينيم، خودخواهى از بين مىرود، اضطرار خودمان را در نظر مىآوريم. خلافت
خداوندى جز از طريق اضطرار، راه ديگرى ندارد (أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا
دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ، وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الْأَرْضِ، أَ إِلهٌ مَعَ
اللَّهِ قَلِيلًا ما تَذَكَّرُونَ» به فرموده علّامه بزرگوار طباطبائى (رضوان
اللّه عليه) كه فرمود: اسم اعظم يك اسم خاص و يك مفهوم نيست، بلكه شما هر گاه عجز
خودتان را عميقا بفهميد و متوجّه «قدرت» او شويد اين اسم اعظم است. همينطور وقتى
متوجّه جهلتان شديد، «علم» خدا اسم اعظم است، مريض كه شديد، «شافى» اسم اعظم
خداست. پراكندگىمان را كه يافتيم «يا جامع كلّ شيء» اسم اعظم است. ظلمتمان را كه
ديديم و عميقا «يا نور» گفتيم، اسم اعظم است.
پس شناختن اين صفات جز از طريق خويشتن و درون و يافتن عجز و
ضعف
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 149
و كم نورى و جهل امكان ندارد. و انس على بن ابي طالب به مرگ
بعنوان دروازهاى به لقاء اللّه، از انس طفل به پستان مادرش شديدتر است. و آن وقت
وقتى از اين غذا، تغذيه شد، اطمينان و آرامش و اعتمادى مىيابد كه هيچ اضطراب و
تشويشى را در آن راه نيست. ما بعنوان شيعه على (عليه السّلام) بايد سعى كنيم
بتوانيم چنين قطعنامههائى را در پايان حيات خود صادر كنيم. البته خود آن حضرت هم
فرموده كه مثل من نمىتوانيد باشيد «و لكن أعينوني بورع و اجتهاد و عفّة و سداد» بايد
از طريق تقوى و پايدارى و تغذيه شدن از مرگ حركت كرد، و بدنبال آن حضرت رفت. به
چند جمله در اين زمينه اشاره ميكنم: «من ارتقب الموت سارع في الخيرات» «إنّ أحبّ
ما أنا لاق الى الموت» «و أنتم طرداء الموت إن أقمتم له أخذكم و إن فررتم منه
أدرككم و هو ألزم لكم من ظلّكم، الموت معقود بنواصيكم...» مرگ الآن با ماست، خوشا
بحال كسانى كه از پستان مرگ تغذيه مىشوند.
از خداى متعال تقاضا مىكنيم كه بما توفيق بدهد كه از مرگ
تغذيه شويم و در اين حيات، حيات طيّبه بدست آوريم.
«و صلّى اللّه
على محمّد و آله الطّيبين الطّاهرين»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 151
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 153
انْفِرُوا
خِفافاً وَ ثِقالًا وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ
اللَّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ على مرد جنگ است، و نهج
البلاغه كتاب جنگ، و جنگ ناموس خدا است و تبلور ايمان است، زيرا كفر به طاغوت
مقدّمه ايمان به اللّه است، و تا طاغوت تكفير نشود و در خاك نابودى پوشانده نشود،
ايمان به اللّه استقرار نيابد.
پس على (ع) كه نخستين مؤمن است و نخستين مسلم، نيز نخستين كافر
است به طاغوت، و لازمه كفر به طاغوت نابودى آن است.
على (ع) در انديشهاش و در سخن و عملش جنگ مىجوشد. او گاهى
جهادش، جهاد دعوت است و تربيت و حكومت براى كفر به طاغوت در پهنه فرهنگ، و گاهى
جهادش كشتار است و قتال است هم بيرحمانه و هم سرسختانه، زيرا خدا به او فرموده است
كه رأفت به طاغوت در دين اللّه نيست.
على نه آنكه سردارى باشد از سرباز، جدا. يا زاويه نشستهاى كه
ديگران را به معركه فرستد، كه خودش پيشتاز است و پيش آهنگ. هم در سنين كوچكى از
چنگش خون مىچكد، در بدر و احد و خندق، و هم در كهنسالى در ليلة الهرير
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 154
شمشيرش تا پايان سپاه زبانه مىزند، و از دستش بر قبضه تيغش
خون مىچكد و على در روح پيروانش تجلّى دارد، هر كس مجاهد است و عارف است و جنگ
آور و در راه خدا است، برخاسته از مكتب اوست.
امّا جنگ در نهج البلاغه داراى خصيصه فى سبيل اللّه است،
همچنان كه از قرآن بر مىخيزد، عباد صالح، انسانهاى آرزومند و مستعد، راهى راه
خدايند در صيرورت تكامل، امّا در برابر اين رهروان حقّ، رهزنانى بر مىخيزند تا
راه را بر مؤمنان ببندند، و كاروان را به غارت كشند و توقّف بخشند. اينجا است كه
نبرد با اهريمن راهزن و فريفته كفر به طاغوت، ايجاب مىكند كه تا راهنمايان راهگشا
نيز باشند و آنرا كه رهزن است و ره بند، در خون كشند.
پس جهاد در اسلام، فى سبيل اللّه است، همچنان كه ديگر فرائض و
ديگر حركتها در صيرورت الهى كه «الى اللّه المصير».
جهاد را على (ع) دروازهاى ميداند بسوى بهشت. نزديكى به خدا و
درك فيض حضور ربّانى كه آخرين پرواز در معراج امّت بسوى سدرة المنتهى و خلوتگاه
راز حق. پس آن كس كه پيراهن سرخ جنگ مىپوشد و سينه به سلاح دژخيم مىسپارد، آن
كسى است كه دروازه قرب برويش گشوده مىشود. امّا اين جهادگر بايد ولّى خدا باشد،
بلكه برتر، خاصهاى از اولياء حق، انّ الجهاد باب من ابواب الجنّه، فتحه اللّه
لخاصّة اوليائه اولياء جهادگران، اولياء خدايند بل برتر، كه خاصّان اولياء،
پيامبران جهادگرند كه پيوند با منشأ وحى دارند، و امامان مجاهدند كه مفطورند به
فطرت حق و ممتازند به عصمت. امّا گاه مىنگريم برهنه پايانى را كه مكتبى
نديدهاند، و مراحلى نپيمودهاند، گمنامانى هستند كه دروازه بهشت برويشان باز
مىشود و در رديف خاصان اولياء حقاند، يعنى درس ناخواندگان و پاى برهنگان و
گمنامانى كه مراحلى از فلسفه يا عرفان نپيمودهاند، آنسان برخاستند كه به استواى
خاصّت اولياء بالا مىروند و دروازه قرب حقّ، برويشان باز مىشود و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 155
اين نمايش سترگ امروز در اين سرزمين پديدار است، اگر خواهيد هم
دروازه بهشت را مىتوانيد بنگريد و هم خاصان اولياء خدا را كه در زمان ظهور نهج
البلاغه، چنين نمايشگاهى چون امروز پديد نيامده است. روستا زادگان درس ناخوانده،
آنان كه از خانههاى فقيران برخاستهاند شعلههائى هستند از قبس شجره اللّه، همان
شجرهاى كه بر موسى (ع) درخشيد. امروز اين زبانه در تاريكستان كفر طاغوتى شعله
مىزند و راه بهشت را به روى انسان مىگشايد.
در جبهه بنگريد، همين امروز كه اينسان آرام نشستهايد خواص
اولياء خدا به صورت نوجوانانى هستند كه دروازه قرب، برويشان باز است و اين نمايش
پس از كربلا، زيباترين نمايشى است در اين روزگار «و هو لباس التّقوى» خواص اولياء
خدا اين پيراهن بهشتى را كه كسوت پارسائى است بر تن دارند.
تا دامن مادر پاك نباشد، تا قلب پدر درخشش ايمان نيابد، تا
فرزند در سرچشمه پرهيزكارى، شستشو نكند، به مقام والاى جهادگرى عروج نخواهد كرد.
دژ مستحكم جهاد است كه امّت را در خويش نگه ميدارد، و اين زره
آهنين جهاد است كه اجتماع اسلامى را از نفوذ طاغوتيان مصون نگه ميدارد. امّتى كه
در منطقش و مكتبش، جهاد نباشد، او هرگز زره آهنين مصونيت خدائى را بر تن نخواهد
داشت، چنانكه در چهارده قرن، ملّت مسلم چون نتوانست جهاد كند، آنسان در فشار
طاغوتيان بود، و امروز كه اين پيراهن سرخ را پوشيده است، خداى هم زره آهن مصونيت
بر اندامش راست كرده و او را در حصن توحيد نگه داشته است. جهاد، سپر محكمى است كه
در پشت آن از تير باران حوادث و آختن تيغهاى جنايت محفوظ مىماند، و ما امروز اين
سپر بلا را در ميهن اسلامى خويش مىنگريم كه هزاران تيرانداز و تيغ زن دژخيمان
طاغوت به سوى اين ملّت حمله مىبرند، امّا اين سپر كه خداى بر سر اين امّت نهاده،
جانشان را از خطر حفظ ميكند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 156
آن كس كه از جهاد روى برگرداند، خداى لباس خوارى بر تنش
مىپوشاند.
امروز ببينيد، اجتماع اسلامى جهان، چرا دچار ذلّت است، چون از
جهاد رو برگردانيده است و اگر به جهاد روى آورد، به عزّت خواهد رسيد. و ما كه
ساعات آخرى را مىگذرانيم كه به پيروزى قاطع برسيم و به دنيا جلوه جهاد را نشان
دهيم، از زبان على (ع) مرد جنگ، مرد حكومت، مرد نماز، مرد شرف و زكات، به همه
مسلمانها اعلام مىكنيم كه اين لباس ذلّ از تن برآوريد و پيراهن سرخ جهاد بر اندام
راست كنيد و به كفر طاغوت بپردازيد كه امروز طاغوت بر اسلاميان حاكم است،
طاغوتيانى كه در دو جبههاند و در يك منهجاند و بايد اين قيام در امّت مسلم پديد
آيد تا لباس جهاد در پوشند و سپر حمايت خداى را بر سر گيرند.
ملّتى كه نمىجنگد، كوچك مىشود و خوار لقمهاى در دهان فراخ
جهانخواران گرفتار حماقت.
اين حماقتى كه امروز بعضى از سران كشورهاى اسلامى به آن دچار
شدهاند همان ذلّتى كه انتقام خدا آنها را به آن گرفتار كرده است.
على (ع) فرياد مىزند «بجنگيد با كافران قبل از اين كه آنها با
شما بجنگند».
33 سال پيش بود
كه كافران، فلسطين عزيز را اشغال كردند.
چرا پيش از آنكه اين دشنه را بر جگر مسلمين وارد كنند، مسلمين
برنخاستند و اكنون كه اين اهريمن بر اجتماع مسلمين مىتازد، به جاى اين كه با او
به غزا پردازند، او را به رسميّت مىشناسند. اين درد است براى امّت مسلم كه بعضى
سران مزدور آنها با كفر محض جهانى دست مودّت دهند و با اسلام ممثّل در جهاد و
انقلاب به جنگ پردازند امروز مسلمانان در خوارى بسر مىبرند، زيرا دشمن در درون
خانهشان جا كرده و تا برنخيزند دشمن را از خانه بيرون نرانند.
دچار خفّت، نكبت، زيان و خسرانند، بنگريد پيروان على (ع) را،
آنانكه جهاد را از نهج البلاغه على (ع) آموختهاند و از قرآن منزل كريم، چگونه
دشمن را از خانه خويش بيرون مىريزند، اين رشادتها نمونه ايمان مردمى است كه على
را قائد خويش در ايمان و در كفر به طاغوت مىدانند، و گام به گام از قدمهاى
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 157
مقدّسش پيروى مىكنند، و بدانسان كه اكنون دشمن از اين سرزمين
رانده شده و تمام
قدرتها در برابر جلوههاى خورشيد جهاد مردم ما خيره ماندهاند،
اين سخن على (ع) است كه نگذاريد دشمن در درون خانه شما آشيان كند، خانه ما تنها
ايران نيست، ما ايران را از وجود دشمن تطهير كردهايم ولى هر جا بانگ توحيد بلند
است خانه ما است و جنگجويان ما دشمن را از آن خانه بيرون خواهند راند تا همه جهان
اسلام از وجود طاغوت تطهير شود، و طاغوت تكفير شود و در خاك دفن گردد، همچنان كه
در مرزهاى ما گورستانهائى براى تدفين عوامل طاغوت مشهود است.
اين سخن على (ع) زيباترين سخنى است كه هيچ جنگاور، چنين سخن
نگفته زيرا جنگاوران تاريخ، ناحكيمند، و حكيمان تاريخ، ناجنگاور. و اين تنها على
(ع) است كه هم حكيم است، هم جنگاور است، هم پارسا است و هم عارف است، ولى او
مىگويد: «فالموت فى حياتكم مقهورين» اگر شما در زندگى مرده باشيد، حيات انسانى،
زندگى آزادى، شرف و كرامت بشرى در شما نباشد، شكست خوردگانيد. امّا اگر جان دهيد و
جان بخشيد، جان فروشيد تا مكتب خويش احياء كنيد، اگر چه سر بر خاك خونين بيفكنيد
شما پيروزيد و من مفهوم اين سخن على (ع) را در يك عينيّت روشن به نظر در آوردم.
در اهواز، دو تالار وجود داشت. يك تالار، خاص مردگان زنده و
تالار ديگر، خاص زندگان مرده. يعنى سالنى بود اسيران عراقى در آن بودند، اينان
مردگان زنده بودند و در جاى ديگر شهيدان را ديديم كه زندگان مرده بودند.
اين سخن على (ع) است: آنانكه هويّت خويش از كف دادهاند، آنانكه
فاقد حيثيت انسانىاند، به ظاهر پيكرى زنده دارند ولى روحشان مرده است. اسيرانى در
بند، سرافكنده، شرمسار، خجل، مغلوب و منكوب، امّا آن سوى، شهيدانى بر خاك خفته
ولى
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 158
ديدگانشان باز بر افق حيات، ولى درخشش تبسّم پيروزى بر
دندانهاى سفيدشان متجلّى.
اين سخن على (ع) است كه پس از چهارده قرن پيروان على (ع) به آن
عينيّت مىبخشند و عملا آنرا تفسير مىكنند. على (ع) مىگويد: در نبرد صدق بايد
مجاهد صادق باشد «كونوا مع الصادقين» و على (ع) خود صادق است و راست و راستين است
و ارتش او نيز صدق دارد، صدقى را كه خداى ميداند. (چون خداى راستى ما را در انديشه
و نيّت، در عمل و اخلاق نگريست بر دشمنان ما واژگونى و شكست را فرو فرستاد، و بر
ما نصر را و فتح را، تا آنجا كه اسلام استقرار يافت).
پس مجاهد بايد راستين باشد، در راستاى خطّى كه او را بسوى خداى
مىبرد و در اين سبيل اللّه هيچ اعوجاجى و انحرافى مشهود نيست. پس شرط جهاد صدق
است، و اگر جهاد با صدق همراه باشد، پيروزيش محتوم است، مسجّل و محقّق.
و امروز مىنگريم صدق جهادگران اسلامى را كه درس جنگ را از نهج
البلاغه، آموختهاند كه چگونه با صدق خويش در مسير جهاد پاى فشردهاند و خداوند
چون صدقشان را ديد و نيازشان را و نمازشان را در سنگرشان و نگاهشان را به آسمان و
ضربان قلبشان را به عشق خدا پى برد، بر دشمنانشان واژگونى و سرنگونى را فرو فرستاد
و نصر را بر همين جوانان پا برهنهاى كه خداى آنان را بر استاى اولياء خاصّش قرار
داد.
اين را بگويم كه پيروزيى كه امروز بدست مجاهدان اسلام آمده است
در و همراهش يك پيروزى سياسى عظيم نيز حاصل آمده است كه بزودى اثراتش را مىنگريد
و من با اين كه نبايد بگويم براى شادمانى شما يك گوشه از آن پرده را كنار مىزنم و
آن اين كه سه روز پيش يكى پيغام داد كه من اشتباه كردم كه با جمهورى اسلامى در
افتادم و خيانتكاران را پناه دادم و اكنون به حقّانيت اين جمهورى عارفم و براى
جبران اشتباهم حاضر به هر اقدام هستم.
پيام ديگرى از ناحيه شيخ نشينان كه: ما صدّام را برميداريم و
همه غرامت را نيز مىپردازيم، شما جنگ را در مرز متوقّف كنيد.
اين دليل عظمتى است كه جهادگران ما آنرا احراز كردهاند. امّا
بنگريد كه على (ع) چگونه سخن مىگويد: «و صلوا السيوف بالخطا»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 159
(اگر شمشيرتان
كوتاه است، با قدمتان كوتاهى شمشير را جبران كنيد).
عجيب است اين سخن. جلوتر برويد، امروز اين استراتژى را،
رزمندگان ما به دنيا نشان دادهاند. چون دنيا هميشه روى «سيف» حساب ميكرد، روى
«شمشير» يعنى ابزار جنگ.
چه شمشير آن زمان و چه سلاحهاى پيچيده اين زمان. على (ع)
مىگويد: اگر سلاحتان كم است و كوتاه، با قدمتان آنرا جبران كنيد يعنى با ايمان
بجنگيد، كمبود اسلحه را با عشق به خدا جبران كنيد.
ما اين چنين كرديم، ما شمشيرمان كوتاه بود، شمشير دشمن خيلى
دراز بود و خيلى پرتوان. شيعيان على (ع) درس جنگ را از نهج البلاغه آموختند،
كوتاهى شمشير را با گامشان جبران كردند و كمى اسلحه را با ايمانشان. ببينيد
خبرگزاريهاى دنيا همه گفتهاند كه در ايران مجاهدان كم سال، جوانانى هستند كه با
عشق به ايمان بر دشمن يورش مىبرند و خطوط دشمن را درهم مىكوبند.
خود خبرگزاريها، خبرنگارانشان آمدند جبهه جنگ را ديدند كه
چگونه اين جوانان برخاستند. اگر تانك (تى 72) نداشتند قدم داشتند، اگر رادار پرنده
آسمانى آمريكا را نداشتند (اى واكس) نداشتند، چشمانشان آن چنان از زير كلاه خود
مىدرخشد كه موج هر سلاح فيزيكى را درهم مىكوبد و اين قدمها بود كه كمبود سلاح را
جبران كرد و اين پيروزى را بوجود آورد.
جهادگر مؤمن، كافر به طاغوت كه نبردش به اذن اللّه است، اللّه
او را مىنگرد، در صلواتش و در نسكش و در محيايش و در مماتش و در جنگش و در خونش و
در پيروزيش و در شكستش.
آنها چه هدف دارند طاغوتيان مىجنگند براى غارت و براى قتل و
براى نابودى شرف انسانى، (و عساكر الموحّدين) مىجنگند براى استقرار حكومت خدا و
ايجاد قسط و عدل الهى. پس جهادگران، بدانيد كه ديدگان اللّه ناظر شماست و امام
همراه شماست، پس ارتشى كه خداى آنرا مىنگرد و در هر لحظه حمايتش مىكند و
پيشاپيش، در حركت است، چنان ارتشى هرگز دچار شكست نمىشود هيچگاه ارتش ما عقب
ننشستهاند، اگر ضربه خورده است از آن جهت بوده