صفحه بعد فهرست صفحه بعد

 وَ ما كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقى‏ إِلَيْكَ الْكِتابُ، إِلَّا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ.  «هرگز اميدوار نبودى براى تو كتابى نازل گردد مگر بطور رحمت از پروردگار تو.»

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 185

 وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا، ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً، نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا.  «اين گونه كتابى را به تو وحى

كرديم يا روحى به سوى تو فرستاديم، تو چنين نبودى كه بدانى كتاب و ايمان چيست ولى ما آن را نورى قرار داديم كه هر كس از بندگان خود را بخواهيم، هدايت مى‏كنيم.» جمله: «ما كنت...» در اين دو آيه به معنى اين است كه از آن نظر كه تو بشرى، قدرت آن را نداشتى كه از «كتاب» و «ايمان» آگاهى پيدا كنى.

با مراجعه به آيات قرآن و موارد استعمال جمله‏هاى «ما كنت» و «ما كان» روشن مى‏گردد مفاد اصلى آنها همان نفى شأن است مثلا «ما كنت» شأن تو نبود «ما كان» شأن او نبود 1-  وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى‏ مِنْ دُونِ.  «شان قرآن نيست كه به غير خدا به كسى منتسب باشد.

2-  ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ.  «شان خدا نيست كه براى آنان عذاب فرستد در حالى كه در طلب آمرزشند.» 3-  ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ، ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ.  «هيچ بشرى حق ندارد كه از جانب خدا به او كتاب و فرمانروائى و نبوت داده شود، پس بگويد كه به جاى خدا مرا بپرستيد.» آگاهى از معارف «كتاب» و «سنت» و «نهج البلاغه» به ممارست و آشنائى به زبان اين منابع الهى نياز دارد اين نه تنها قرآن و نهج البلاغه است كه براى خود لسان و زبانى دارند، اصولا آشنائى به مفاهيم يك مكتب الهى و يا

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 186

انسانى بدون ممارست و پشتكار، بدون آگاهى از روش ظريف و عالى آن، از طريق سخن گفتن و شيوه استدلال آن امكان پذير نيست.

افراد بدون اطلاع، از «خاورشناسان» و مقلدان و سرسپردگان آنان، اين نوع آيات و احاديث را، گواه بر عدم عصمت و عدم ايمان پيامبر پيش از بعثت، و يا عدم آگاهى (در دوران جوانى)، قبل از نزول كتاب و افاضه نبوت مى‏دانند. آنان كه نو پردازانى هستند كه بدون آگاهى از الفباى قرآن و معارف اهل بيت، مى‏خواهند از معارف اين كتاب عظيم الهى آگاه شوند، و چنين مى‏انديشند كه در پرتو آشنائى با مفردات و گرامر زبان عربى مى‏توان در اقيانوس «علوم قرآن» و درياى «معارف نهج البلاغه» فرو رفت، ولى غافل از آنكه شناگرانى ناشى و غواصانى بى‏تجربه‏اند كه سرانجام در امواج سهمگين خطا فرو خواهند رفت و طوفان، لاشه بدن بى روح آنان را به كرانه‏اى خواهد افكند.  با ديگر سخنان امام پيرامون مشورت آشنا شويم: 1-  «من استقبل وجوه الاراء عرف مواقع الخطاء».  «هر كس به آراء گوناگون روى آورد، جاهاى خطا و اشتباه را در كار خود مى‏شناسد.» «الاستشارة عين الهداية و قد خاطر من استغنى برأيه.»  «مشورت عين راه‏يابى است، آن كس كه به فكر خود متكى گردد، خود را به مخاطره انداخته است.» 3-  «من استبدّ برأيه هلك و من شاور الرّجال شاركها في عقولها.»  «هر كس به راى خود استبداد ورزد، نابود مى‏شود و هر كس با مردان به مشورت بپردازد، از خرد آنان بهره مى‏گيرد.»

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 187

4-  «لا ظهير كالمشاورة.»  «كمك كارى مانند مشاوره نيست.» 5-  «لا مظاهرة اوثق من المشاورة.»  «معين و كمكى، استوارتر از مشورت نيست.» كلمات و سخنان امام پيرامون اهميت مشاوره، منحصر به آنچه كه در «نهج البلاغه» آمده است، نيست، بلكه مولف «غرر الحكم و درر الكلم»، دهها سخن ارزنده از امام پيرامون مشاوره نقل كرده است، ما در اين مقاله فقط به آنچه كه در نهج البلاغه آمده است اكتفا كرديم.

2-  با چه كسى به مشورت بپردازيم

شكى نيست كه «مشورت»، «اصطكاك دو فكر» است كه از «التفاء» آن دو، فكر «مشورت‏گر» نيرو مى‏گيرد، و قدرت درخشندگى خاصى پيدا مى‏كند.

از اين نظر انسان نبايد با هر فردى به مشورت بپردازد، چه از مستشارى كه از «عقل» و «خرد»، در «واقع بينى» و «حقيقت گرائى» و از ديگر فضائل انسانى دور و عارى باشد، نه تنها فكر آدمى، بارور نمى‏گردد، بلكه بى بهره و احيانا گمراه مى‏شود، از اين جهت امام، در فرمان تاريخى خود به «مالك اشتر» مى‏نويسند: «و لا تدخلنّ في مشورتك بخيلا يعدل بك عن الفضل و يعدك الفقر ، و لا جبانا يضعفك عن الامور، و لا حريصا يزيّن لك الشّرة بالجور، فإنّ البخل و الجبن و الحرص، غرائز شتّى، يجمعها سوء و الظّنّ باللّه.»

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 188

«هرگز به حوزه مشورت خود، بخيلى كه ترا از نيكى و بخشش باز مى‏دارد و به فقر و بى چيزى تهديدت مى‏كند، راه مده. هرگز با افراد جبان و ترسو، مشورت منما كه اراده تو را سست كرده و تو را از قيام به امور نيك باز مى‏دارند. هرگز انسان حريص و آزمند را در جلسه مشورت وارد مكن زيرا (بر اثر داشتن طمع فراوان و انديشه سيم و زراندوزى) ستمگرى بر مردم را در نظر تو خوب جلوه مى‏دهد. بخل و ترس و آز و طبايع گوناگون انسانى هستند كه ريشه همه آنها بدگمانى به خدا است».

امام در اين فراز از نامه، استاندار خود را از مشاوره با سه گروه باز مى‏دارد و آنان عبارتند از: 1. بخيل.

2. ترسو.

3. آزمند.

سپس ضرر مشورت با اين سه گروه را بيان مى‏كنند و اين كه: مشورت با فرد «بخيل»، انسان را از «بخشش» و «بزرگوارى»، و مشاوره با فرد «ترسو» آدمى را از «اقدام عاقلانه» به كارهاى نيك باز مى‏دارد. همچنان كه مشورت با «طمّاع» و «آزمند» هوس گردآورى سيم و زر را در انسان زنده مى‏كند و سرانجام «ستمگرى» را در نظر او خوب جلوه مى‏دهد.

جالب‏تر از همه اين كه از نظر روانى، براى هر سه غريزه، جهت جامع و وجه مشتركى را بيان مى‏كند و آن اين كه: «اگر فردى بخيل است به خاطر «بدگمانى» است كه به «خدا» دارد زيرا اگر بخيل از «انفاق مناسب» خوددارى مى‏كند، براى اين است كه تصور مى‏كند در اثر انفاق، ممكن است فقر بر او مستولى گردد و سرانجام در سختى و فشار قرار گيرد. اين فرد نمى‏داند كه خداوند رزاق است و روزى تمام انسانها بلكه تمام جانداران روى زمين بر عهده اوست آنجا كه مى‏فرمايد: وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها.

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 189

«هيچ جاندارى در روى زمين نيست مگر اين كه روزى او بر عهده خداست.» «اگر فرد ترسو، خود و ديگران را از اقدام به كارهاى عاقلانه باز مى‏دارد، از اين نظر است كه مى‏ترسد در اين راه آسيبى به او برسد، ولى اگر خدا را خوب مى‏شناخت و مى‏دانست كه او حافظ و نگهبان انسانها است، و نگهبانانى براى صيانت انسانها مامور نموده است، چنين انديشه‏اى را به خود راه نمى‏داد آنجا كه مى‏فرمايد: قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ.  «خدا بهترين نگهبان و او بخشنده‏ترين بخشندگان است.» إِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمَّا عَلَيْها حافِظٌ.  «براى هر انسانى نگهبان مخصوصى است.» وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً.  «و مقتدر و بالادست بندگان است و براى شما نگهبانانى اعزام مى‏كند.» اگر فرد حريص و آزمند مشاوران خود را به گردآورى سيم و زر، تشويق مى‏كند و احيانا به خاطر حرص بيشتر، ستمگرى را در نظر آنان نيك جلوه‏گر مى‏سازد، بخاطر همان انديشه باطلى است كه بخيل دارد و چنين تصور مى‏كند كه اگر دست به گردآورى ثروت نزند، ممكن است روزى فقير و بيچاره گردد.

3-  امام و مشاوران

امام با صراحت هر چه تمام‏تر، نظر مستشاران را آن گاه كه حق را بر خلاف گفته آنان تشخيص دهد، براى خود الزام آور نمى‏داند، و مى‏فرمايد: شما بايد نظر

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 190

دهيد و من در باره نظر شما بينديشم و آنچه را مصلحت ديدم، عمل كنم، آنجا كه به «ابن عباس» چنين مى‏گويد: «لك ان تشير علىّ و ارى، فإن عصيتك فاطعنى.»  «بر تو است كه نظر بدهى و من در باره آن بينديشم، هر گاه با تو مخالفت كردم، از من پيروى كن.

امام اين سخن را موقعى گفته‏اند كه «ابن عباس» نظر مى‏داد كه امام در آغاز كار، مخالفان خود را راضى سازد و «طلحه» و «زبير» را براى استاندارى «بصره» و «كوفه» نامزد كند و «معاويه» را در مقام و موقعيت خود تثبيت نماند، تا قلوب مردم آرام گيرد و موضوع بيعت به پايان برسد، در اين موقع، امام با افزودن جمله: «لا أفسد دينى بدنيا غيرى.» «دين خود را با دنياى ديگرى تباه نمى‏سازم.» جمله پيشين را بيان فرمودند.

اگر نظر افراد مورد مشاوره براى امام الزام آور نيست، براى اين است كه او بايد از حق پيروى كند، نه از افكار عمومى، نه از نظر مستشاران، و اگر مستشاران او مطالبى را در اختيار او گذارند او بايد آنچه را حق مى‏داند مورد عمل قرار دهد، نه آنچه را آنان گفته‏اند.

«شارح حديدى»  مى‏كوشد، علت لزوم پيروى از نظر امام را، برترى نظر امام و پختگى فكر و انديشه او تشريح كند. ولى مطلب از نظر مكتب بالاتر از اين است. بلكه متبوع بودن نظر امام به خاطر اين است كه، «امامت» و «پيشوائى» وى از جانب «خداوند» است، و چنين فردى علاوه بر كمالات شخصى و مزاياى‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 191

روحى و عقلى، داراى «عصمت الهى» است. چنين صيانتى، او را از لغزش و خطا باز مى‏دارد، از اين جهت است كه مى‏فرمايد: «لك ان تشير علىّ و ارى فإن عصيتك فاطعنى.» «بر توست كه نظر بدهى و من در باره آن بينديشم، هر گاه با تو مخالفت كردم، از من پيروى نما.» و اگر هم مشورت مى‏كند به خاطر همان مصالحى است كه «پيامبر گرامى»-  صلوات الله عليه و آله-  مشورت مى‏نمايد.

از اين بيان حدود مشورت به روشنى آشكار مى‏گردد كه پيشواى اسلام اعم از «پيامبر» و «امام» و يا ديگر افراد، در صورتى مى‏توانند به تشكيل «شورى» دست زنند و موضوعى در اختيار شورى بگذارند كه در آنجا نظر قاطعى از جانب خداوند بيان نشده باشد و به اصطلاح موضوع يك «موضوع فرعى» باشد كه اهل شورى صلاحيت اظهار نظر داشته باشند. ولى در امورى كه از جانب خداوند، حكم قاطعى برسد، و يا خود پيامبر و امام نظرى را قاطعانه صادر كنند، چنين موضوعى از قلمرو مشورت بيرون بوده و هر نوع اظهار نظر، غلط و بى پايه خواهد بود.

«امام امير مؤمنان»-  صلوات اللّه عليه-  طى سخنان خود با «طلحه» و «زبير» كه انتظار داشتند، امام در تمام امور با آنان مشورت كند، چنين مى‏فرمايد: «فلمّا افضت إلىّ، نظرت إلى كتاب اللّه و ما وضع لنا و امرنا بالحكم به فاتّبعته، و ما استنّ النّبيّ-  صلّى اللّه عليه و آله-  فاقتديته، فلم احتج في ذلك إلى رأيكما، و لا راي غيركما و لا وقع حكم جهلته فاستشير كما و اخوانى المسلمين و لو كان ذلك لم ارغب عنكما و لا عن

غيركما.»  «هنگامى كه زمام را به دست گرفتم، به كتاب الهى نگريستم و از خطوط و احكام آن پيروى نمودم و سنتهاى پيامبر را ناديده نگرفته، من به راى شما و غير شما نيازمند نشدم، موضوعى پيش نيامد كه حكم آنرا ندانم تا با شما و ديگر برادران مسلمان‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 192

مشورت نمايم و اگر چنين موضوعى پيش مى‏آمد، از مشورت شما و غير شما روى بر نمى‏گرداندم».

جمله «و لا وقع حكم» يعنى «حكمى و موضوعى واقع نشده»، به صراحت ما را به حدود مشورت، و موارد آن راهنمائى مى‏كند.

4-  استدلال امام بر خلافت خود از طريق شورى

يگانه خليفه‏اى كه در اسلام، با اكثريت قريب به اتفاق «مهاجر» و «انصار» انتخاب گرديد، «امام امير مؤمنان على»-  عليه السلام-  بود. در تاريخ خلافت اسلامى اين موضوع كاملا بى سابقه است، و هم چنين ديگر براى آن نظيرى نيامد. در اين ميان «معاويه» (كه از مدتها قبل اساس حكومت و امپراطورى خود را در «شام» پى‏ريزى كرده بود و عداوت ريشه‏دار و ديرينه‏اى با خاندان پيامبر داشت) از انتخاب «حضرت على»-  عليه السلام-  براى خلافت به وسيله مهاجر و انصار آگاه گرديده، سخت ناراحت شد و حاضر به بيعت با امام نگشت. نه تنها با امام بيعت ننمود، بلكه او را به قتل و كشتن «عثمان» و حمايت از قاتلان او، متهم كرد.

«امام على»-  عليه السلام-  براى اسكات معاويه، و براى اين كه همه نوع درهاى عذر را به روى او ببندد، در يكى از نامه‏هاى خود، يادآور مى‏شود كه همان افرادى كه با «ابو بكر» و «عمر» و «عثمان» بيعت كردند، با من نيز بيعت كرده‏اند. هر گاه خلافت آنان را از اين نظر محترم مى‏شمارى كه مهاجر و انصار با او بيعت كرده‏اند، اين شرط در خلافت من نيز موجود است. اينك متن نامه امام: «انّه بايعنى القوم الدّين بايعوا ابا بكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه، فلم يكن للشّاهد ان يختار، و لا للّغائب ان يردّ. و انّما الشّورى للمهاجرين و الانصار فإن اجتمعوا على رجل و سمّوه اماما كان ذلك (للّه) رضى، فإن خرج عن امرهم خارج، بطعن او بدعة، ردّوه الى ما خرج منه، فإن ابى قاتلوه على اتّباعه غير

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 193

سبيل المؤمنين.»  «همان افرادى كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند، با من نيز بيعت كردند، در اين صورت براى حاضر در مدينه حق انتخاب امام ديگر، و براى غائب از مركز شورى، حق رد نظريه آنان نيست. عضويت در شورا از آن مهاجر و انصار است، هر گاه آنان بر امامت و پيشوائى فردى، اتفاق نظر پيدا كردند و او را امام ناميدند، اين كار مورد رضايت (خدا) خواهد بود، اگر فردى از مردان آنان از طريق ايراد و سرپيچى خارج شود، او را به آنچه از آن خارج شده است، باز مى‏گردانند و اگر امتناع ورزيد، با او نبرد مى‏كنند، زيرا او از غير راه مؤمنين پيروى كرده است.

»  هدف امام از اين نامه، جز اسكات و بستن راه هر نوع بهانه جوئى و غرض ورزى و به اصطلاح «مجادله بوجه احسن» چيز ديگرى نيست، زيرا «معاويه» مدتها استاندار «عمر» و پس از وى استاندار عثمان در سرزمين شام بود، و آنها را خليفه رسول خدا و خود را نماينده خلفاء مى‏دانستند. امام يادآور مى‏شود كه هر گاه احترام به خلافت آنان به خاطر اين بود كه آنان از طرف مهاجر و انصار، انتخاب شده بودند، عين همين انتخاب در باره امام به طور واضح و كامل انجام گرفته است، ديگر دليلى ندارد يكى را محترم شمرده، ديگرى را رد كند.

«امام على»-  عليه السلام-  از طريق مجادله كه در قرآن مجيد به آن امر شده است، افكار و مخالفت «معاويه» را با خلافت خويش، محكوم كرده و سخن خود را بر اساس احتجاج با اصل مسلم در نزد طرف استوار ساخته و مى‏گويد: «كسانى كه با ابى بكر و عمر و عثمان بيعت كردند، با من نيز بيعت نمودند، در اين صورت چرا خلافت مرا به رسميت نمى‏شناسى» حقيقت مجادله جز اين نيست كه آنچه طرف مخالف، محترم مى‏شمارد، پايه استدلال قرار داده شود، تا وى روى مبناى اعتقاد محكوم گردد.

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 194

بنا بر اين، اين نامه هرگز گواه بر آن نيست كه امام روش حكومت اسلامى را پس از درگذشت «رسول خدا»-  صلّى اللّه عليه و آله-  روش شورائى مى‏داند، و انتخاب خليفه را از طريق شوراى «مهاجر» و «انصار» يك امر صد در صد صحيح مى‏شناسد، و عقيده درونى امام نيز همين است، كه بايد خليفه بطور مطلق از طريق شوراى «مهاجر» و «انصار» برگزيده شود، و هرگز مسأله امامت يك مساله انتصابى نيست، بلكه يك مساله انتخابى است.

هر گاه هدف امام اين بود، نبايد نامه خود را با گفتگو از بيعت خلفاى سه گانه آغاز كند، بلكه بايد بدون گفتگو از خلافت آن سه نفر، سخن خود را چنين آغاز مى‏نمود: «مهاجر و انصار با من بيعت كردند و هر فردى كه آنان با او بيعت كردند پيشواى مسلمانان خواهد بود». امام در جمله‏هاى بعد فرمود: «فإن اجتمعوا على رجل، و سمّوه اماما كان ذلك (للّه) رضى.» «اگر بر مردى اجتماع و اتفاق نظر پيدا نمودند، و او را راهبر خواندند، آن امام مورد رضايت الهى است.» آن نيز احتجاج روى عقيده طرف مخالف است و لفظ «للّه» در چاپهاى «عبده» بين پرانتز قرار دارد. يعنى اشاره به اين كه وجود اين لفظ در نامه، مورد شك و ترديد است.  در حقيقت امام مى‏فرمايد: «هر گاه مسلمانان براى پيشوايى فردى اتفاق نظر پيدا كردند، يك چنين كار مورد رضاست، يعنى مورد رضايت «امت كنونى» است و همين كار در باره من نيز انجام گرفته است، ديگر چرا در بيعت با من مخالفت مى‏ورزى» نخستين كسى كه با اين نامه براى اثبات نظريه «اهل تسنن» استدلال كرده است، «شارح حديدى» يعنى ابن ابى الحديد است. وى روى غفلت از قراينى كه در خود نامه و ديگر خطبه‏هاى نهج البلاغه وجود دارد، با اين خطبه به استوارى‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 195

نظريه اهل تسنن استدلال نموده و گفتار امام را به صورت امرى جدى كه نشان دهنده عقيده امام است، تلقى نموده است.  دانشمندان شيعه هر موقع به شرح اين نامه رسيده‏اند، مطلبى را كه ما يادآورى كرده‏ايم، بازگو نموده‏اند.

«احمد كسروى نيز در بخشى از نوشته‏هاى خود  به اين نامه چسبيده و آنرا گواه بر بى پايگى عقيده شيعه گرفته است. «كسروى» كه در اواخر عمر بازيچه اجانب شده و دعوى رهبرى داشت و اصول و فروع اسلام را پايان يافته مى‏دانست، چرا در اين مساله اظهار نظر مى‏كند آيا جز اين كه مى‏خواهد بر هر دو طرف ضربه بزند تعجب بيشتر از كسانى است كه پس از اين دو نفر گفتار آنان را تكرار نموده و آن را به صورت يك كالاى تازه، به بازار فريب خوردگان عرضه مى‏دارند. ديگر نمى‏دانند كه در هر عصر و زمانى «آئين تشيع» مراقبانى دارد كه مشت مغرضان را باز كرده و راز آنان را فاش مى‏سازند.

نقل متن نامه از كتاب «وقعه صفين».

گواه ديگر بر اين كه نامه به عنوان احتجاج بر اساس مسلمات طرف، تنظيم گرديده است، جمله‏هائى است كه مرحوم «سيد رضى»-  جامع نهج البلاغه-  حذف نموده ولى در كتابى كه او اين نامه را از آن نقل كرده است، موجود است.

و شيوه رضى در گردآورى خطبه‏ها و نامه‏ها و سخن‏هاى امام اين است كه قسمت‏هاى حساس نامه را نقل كرده، و قسمت‏هاى ديگر كه به نظر او حساس نيست، حذف مى‏نمايد. وى بيشتر روى زيبائى جمله توجه دارد، و به اصطلاح آنچه از نظر فصاحت و بلاغت ممتاز مى‏باشد، در مد نظر مى‏آورد.

نامه مورد بحث را «نصر بن مزاحم منقرى» متوفاى سال 312، كه 147 سال،

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 196

قبل از تولد «سيد رضى»  در گذشته است، در كتاب معروف خود «وقعه صفين»، در صفحه 29 (طبع مصر) آورده است. كه ما به برخى از اين قسمت‏هاى حذف شده اشاره مى‏كنيم: 1-  امام نامه خود را چنين آغاز مى‏كند: «امّا بعد: فإنّى بيعتى بالمدينة لزمتك و انت بالشّام، لإنّه بايعنى الدّين...» «بيعت (مهاجر و انصار) از من در مدينه در حالى كه تو در شام بودى بر تو حجت را تمام كرده و الزام آور است (و فرد غائب حق اعتراض بر تصميم حاضران ندارد)...» 2-  در ذيل نامه دارد: «و انّ طلحة و الزّبير بايعانى ثمّ نقضا بيعتى و كان نقضهما كردّ هما فجاهدتهما على ذلك حتّى جاء الحقّ و ظهر امر اللّه و هم كارهون فادخل فيما دخل فيه المسلمون.

«طلحه و زبير با من بيعت نمودند، سپس بيعت خود را شكستند. و شكستن بيعت آنان بسان رد ابتدائى آنهاست (و هرگز نمى‏تواند به موضوع خلافت من خدشه‏اى برساند) و من با هر دو نبرد كردم تا حق فرا رسيد. (و در جاى خود قرار گرفت) و امر الهى پيروز گرديد، در حالى كه آنان ناراضى بودند، پس در آنچه كه مسلمين به آن داخل شده‏اند، داخل شو.» 3-  به اين جمله نيز توجه نمائيد «و قد اكثرت في قتلة عثمان فادخل فيما دخل فيه المسلمون ثمّ حاكم القوم الىّ احملك و ايّاهم على كتاب اللّه فامّا تلك الّتى تريدها فخدعة الصّبىّ عن اللّبن.» «در باره قاتلان عثمان زياد سخن گفتى، پس در آنچه مسلمانان وارد شده‏اند، وارد شو، پس موضوع قتل عثمان را مطرح ساز من تو و آنان را به سوى كتاب آسمانى رهبرى مى‏كنم و مطابق قرآن داورى مى‏نمايم. آنچه تو مى‏خواهى مانند خدعه‏اى است كه كودك شيرخواره را با آن فريب مى‏دهند».

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 197

«معاويه» از «امام» چه مى‏خواست معاويه از امام به گواهى نامه‏هائى كه «سليم بن قيس» در «اصل» نقل كرده است،  مى‏خواست كه امام قبلا قاتلان عثمان را به ايشان تحويل دهد و او انتقام خون عثمان را از آنها بگيرد، سپس خود با پيروان شامى خويش با وى بيعت كنند. امام يك چنين درخواستى را كه به منظور متوقف ساختن على-  عليه السلام-  از هر نوع تصميم در باره شاميان پيشنهاد مى‏شد، جز خدعه و حيله چيز ديگرى نمى‏داند.

آغاز و انجام نامه به روشنى، گواهى مى‏دهد كه اين نامه يك نامه «احتجاجى» در برابر طرف «معاند» است، نه فرد حق بين و هرگز در چنين موقعى لازم نيست كه امام بر اساس معتقدات خود سخن بگويد، بلكه لازم است كه روى معتقدات و مسلمات طرف مقابل، احتجاج و استدلال نمايد، با توجه به اين نكته نمى‏توان گفت كه اين نامه بيانگر عقيده واقعى امام مى‏باشد.

بحث مفصّل ديگرى در باره در شوراى سقيفه است كه در خور موقعيت و فرصت ديگرى است.

و السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته.

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 199

رابطه مردم و حكومت از ديدگاه نهج البلاغه حسين رزمجو

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 201

از نظرگاه امام على عليه السلام و نهج البلاغه شريفش كه خود تالى قرآن مجيد، و عصاره‏اى است از معارف و تعليمات حيات بخش اسلام، همچنان كه اراده لا يزال خداوندى و حاكميّت مطلق بارى تعالى بر كليّه كائنات و در سراسر عالم وجود جارى و نافذ مى‏باشد، اين اراده بر جهان بشرى نيز كه جزئى از جهان است حكمروائى تام دارد و بنا بر آيات مباركات: إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ.  و: ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُكْمُ.  و يا مضامينى چون:... ذلِكُمْ بِأَنَّهُ إِذا دُعِيَ.  و: وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ ... أَلا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ  و...

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 202

حاكميّت تنها از ان خداوند است و فرمانروائى به ذات پاكى اختصاص دارد كه به منظور

انتظام جوامع انسانى و هدايت و بهروزى فرزندان آدم-  مجموعه قوانين و احكامى را از طريق وحى به پيامبران أولو العزمش نازل فرموده و آئين حكومت بر مردم را به آنان آموخته است، تا به يارى كتاب و ميزان، پاسدار عدالت باشند، چنانكه فرمايد: لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ.  حاكمان به حق و واليان سزاوار، در مكتب نهج البلاغه، پس از خداوند-  احكم الحاكمين-  پيامبران‏اند كه به تعبير حضرت على (ع): «اصطفى سبحانه من ولده (آدم) انبياء أخذ على الوحى ميثاقهم و على تبليغ الرّسالة امانتهم».  «خداوند متعال از ميان فرزندان آدم عليه السلام پيامبرانى برگزيد و از طريق وحى از ايشان براى تبليغ رسالت و امانت، عهد و پيمان گرفت.» و پس از خاتم پيامبران (ص) أئمه هدى عليهم السلام هستند و در زمان غيبت امام زمان (عج) نيز سرپرستى مردم و حكومت از آن واليان فقيه و علماى عادل و بصيرى است كه فكر و اراده‏شان كلا در جهت رضاى خداوند و اجراى دقيق فرمانهاى او و پاسدارى از قوانين و حدود شرع مبين به كار مى‏رود. از خطوط برجسته چهره معنوى اين واليان راستين كه در اصطلاح نهج البلاغه، «امير مؤمنان» و يا «امام» نام دارند، اين است كه: الإمام: يحلّ حلال اللّه و يحرّم حرام اللّه و يقيم حدود اللّه و يذبّ عن دين اللّه و يدعوا إلى سبيل ربّه بالحكمة و الموعظة الحسنة و الحجّة البالغة الإمام: كالشّمس الطالعة المجلّلة بنورها للعالم،... الإمام: السّحاب الماطر و الغيث الهاطل و الشّمس المضيئة و السّماء الظّليلة و الأرض البسيطة و العين الغزيرة...

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 203

الإمام: أمين اللّه في خلقه و حجّته على عباده و خليفته في بلاده و الدّاعى إلى اللّه و الذّابّ عن حرم اللّه.

الإمام: المطهّر من الذّنوب و المبرّء عن العيوب، المخصوص بالعلم، الموسوم بالحلم، نظام الدّين و عزّ المسلمين و غيظ المنافقين و بوار الكافرين.

الإمام: واحد دهره، لا يدانيه أحد و لا له مثل و لا نظير...».  «امام: روا و ناروا را مشخص و بيان مى‏كند و حدود آنها را بر پا مى‏دارد، و از آئين خداوندى پاسدارى مى‏نمايد و با دانش و پند نيكو و برهان رسا، مردم را به راه خدا فرا مى‏خواند.

امام: همانند آفتابى بر آينده و شكوهمند است كه بر جهان پرتو افكند.

امام: چونان ابرى است بارنده و بارانى سيل آسا و خورشيدى فروزان و آسمانى سايه بخش و زمينى گسترده و چشمه‏اى است جوشنده... امام: امين خداى عزّ و جّل است در ميان خلق او و حجت پروردگار است بر بندگانش و جانشين اوست بر زمين و دعوت كننده به سوى خدا و حافظ حقوق الهى است.

امام: كسى است كه از گناهان پاك و از عيوب بركنار و به دانش مخصوص و به حلم و بردبارى موسوم است. او موجب نظم دين و عزتّ مسلمين و خشم منافقان و هلاك كافران است.

امام: يگانه روزگار خود است، كسى با او برابر نيست، و نظير و مانندى ندارد...» در سازمان جامعه اسلامى و نظام حكومتى كه مورد تأييد نهج البلاغه مى‏باشد، نوع ارتباط هيئت حاكمه با مردم، كه سرپرستيشان با امام يا والى فقيه دادگر متقى است، از نوع رابطه شبان و رمه گوسفندان يا راعى و رعيت به مفهوم پست و ناپسندى كه اين كلمات تدريجا در زبان فارسى يافته‏اند و خصوصا در نظام حكومتهاى ستم شاهى و استبدادى بر آن تكيه شده است، نظير مضمونى كه در اين بيت آمده:

 

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 204

كه او چون شبان است و ما گوسفند            دگر ما زمين، او سپهر بلند

و شبان براى پادشاه، و گوسفند براى مردم و نيز آسمان به جاى فرمانروا و زمين براى رعيت به كار رفته، نيست بلكه، نوع رابطه حكمران جامعه اسلامى با قاطبه مسلمانان، رابطه پدرى مهربان و دلسوز و والدينى دانا و مسئول، با فرزندان، و ديگر اعضاى خانواده آنهاست: «الإمام الانيس الرفيق و الوالد الشفيق و الاخ الشقيق و الّام البرّة بالولد الصّغير...»،  امام، چونان همدمى است مهربان و پدرى دلسوز و برادرى اصلى (برادر ابى و امى) و مادرى دلسوز به فرزند كوچك خود) زيرا در نوع رابطه چوپان با رمه كه احيانا مراقبت و هدايت و پاسدارى گوسفندان از خطراتى چون سرما و گرما و گرگ، ملحوظ نظر شبان مى‏باشد، وجوه افتراقى مانند: خردمندى و مالك الرقاب بودن چوپان و بى شعورى گوسفندان و سر در پيش و پوزه در زمين داشتن آنان و اسيروار به هر جهتى رانده شدن و بى ارادگى گله و نظاير آن وجود دارد كه، مآلا اين دو-  يا حاكم و محكوم-  را از هم جدا مى‏كند. و بر اين قياس، در جامعه‏اى كه حكومتش استبدادى است و حاكم به عنوان خدايگان و چوپان رمه ملت و در مقام سپهر بلند توجيه مى‏شود و مردم به منزله گوسفند و در درجه فرودين زمين پست قرار مى‏گيرد، طبعا كليه آحاد ملت در معرض استثمار حاكم، و محكوم تمايلات شخصى او واقع مى‏شوند، در حالى كه در نظام حكومت راستين اسلامى كه روابط هيئت حاكمه با مردم از نوع ارتباط پدر و فرزندى است، چون پدر و فرزندان، هر دو موجوداتى عاقل و مختار و آزاد بوده و توده مردمان «عيال اللّه» اند و مؤمنان برادران و خواهران يكديگرند كه إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ و كلا اعضاى يك خانواده محسوب مى‏شوند، لزوما طرز برخورد هيئت حاكمه با افراد ملت، مشفقانه، انسانى و شرافتمندانه است و به مصداق توصيه امام على (ع) كه فرمود: «و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك اللّه حرّا»  در چنين نظام اجتماعى، مردم آزاد و مستقل و متكى به خود پرورده مى‏شوند و در پناه حكومت

                        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 205

عادلانه الهى كه خدمت‏گزار صديق آنهاست، با برخوردارى از موهبت برادرى و تساوى حقوق و پشتوانه عاطفى شعارهاى اسلامى ارزنده‏اى نظير: «النّاس كلهّم سواء كأسنان المشط»  (همه مردم مانند دانه‏هاى يك شانه، از لحاظ حقوق برابر و مساوى‏اند) به زندگى سعادتمندانه‏اى كه توأم با اعتماد و اطمينان به هيئت حاكمه است مى‏رسند.

مؤيد وجود اين نوع رابطه، ميان حاكم جامعه اسلامى و مردم، توصيه‏هاى مستمرى نظير اين عبارات است كه حضرت على (ع) ضمن نامه‏ها، خطبه‏ها و فرمانهاى خود در نهج البلاغه به عاملان و استانداران خويش خاطرنشان فرموده است.

«ثمّ تفقد من امورهم ما يتفقُد الوالدان من ولدهما » «به امور مردم همانند پدر و مادرى كه به وضع فرزندانشان رسيدگى مى‏كنند، رسيدگى نما» «و اشعر قلبك الرّحمة للّرعيّة و المحبّة لهم و اللّطف بهم و لا تكوننّ عليهم سبعا ضاريا تغتنم أكلهم فإنّهم صنفان: امّا أخ لك في الدّين، او نظير لك في الخلق، يفرط منهم الزّلل و تعرض لهم العلل و يؤتى على أيديهم في العمد و الخطاء فأعطهم من عفوك و صفحك مثل الذّى تحبّ أن يعطيك اللّه من عفوه و صفحه، فإنّك فوقهم و والى الأمر عليك فوقك، و اللّه فوق من ولّاك» «دلت را سراپرده محبت توده مردم كن، بر آنان مهر ورز و با آنان نرم باش. مبادا كه چون درنده‏اى شكار افكن به خونريختن آنان پردازى، چه آنان بر دو گروهند: يا در دين با تو برادرند يا در آفرينش با تو برابر، امّا از آنان لغزش سر مى‏زند و بيماريهاى روانى بر آنان عارض مى‏گردد و خواه ناخواه به ناروا دست مى‏زنند، پس آنسان كه دوست مى‏دارى خداى بر تو ببخشايد و از گناهانت در گذرد، تو نيز بر آنان ببخشاى و از خطاهاشان در گذر، چه تو زبردست و سر پرست آنانى و آن كس كه ترا بر آنان‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 206

فرمانروائى داده، زير دست توست.»  «و اعلم أنّه ليس شي‏ء بأدعى الى حسن ظنّ راع برعيّته من احسانه اليهم و تخفيفه المئونات عليهم.»  «بدان كه هيچ چيز، حسن ظن فرمانگزار را به توده مردم چنان بر نمى‏انگيزد كه احسان او به آنان و سبكبار ساختن آنان».

«فلا تشخص همّك عنهم و لا تصعّر خدّك لهم و تفقّد امور من لا يصل اليك منهم ممّن تقتحمه العيون و تحقره الرّجال. ففرّغ لأولئك من أهل الخشية و التواضع فليرفع اليك أمورهم ثمّ اعمل فيهم بالاعذار الى اللّه يوم تلقاه، فإنّ هؤلاء من بين الرّعيّة احوج الى إلانصاف من غيرهم و كل فاعذر الى اللّه في تأدية حقّه اليه و تعهّد أهل اليتم و ذوى الرّقة في السّنّ ممّن لا حيلة له و لا ينصب للمسألة نفسه...».

«و نبايد كه مردم را اندك مايه شمارى و از نظر دور دارى و روى از آنان بگردانى، حال آن گروه را كه دستشان به دامان تو نمى‏رسد و مردم از آنان روى مى‏گردانند و تحقيرشان مى‏كنند، بازپرس، از معتمدان خويش، مردمى خداى ترس و فروتن به جستجوى كارشان برگزين تا احوالشان را به تو باز گويند، پس-  آن گاه-  در باره آنان چنان كن كه روزى كه به ديدار پروردگار سبحان مى‏رسى، عذر توانى داشت.

همانا كه اين گروه از توده مردم، به انصاف و داد نيازمندتر از دگرانند. با يتيمان و سالخوردگان كه بى وسيلت معاشند و روى سؤال ندارند، مهربان باش تا در پيشگاه خداى اداى حق هر يك از آنان را عذرى بجا داشته باشى» .

«... و صلّ بهم كصلاة أضعفهم و كن بالمؤمنين رحيما» و با آنان چونان ناتوانترينشان نمازگزار و با گرويدگان مهربان باش.  «و اخفض للرعيّة جناحك و ابسط لهم وجهك و ألن لهم جانبك و آس بينهم في اللّحظة و النّظرة و الإشارة و التّحيّة حتّى لا يطمع العظماء في حيفك و لا ييأس‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 207

الضّعفاء من عدلك» «با توده مردم فروتن باش و روى گشاده دار و آنان را به نرمى باز ده. در نظر كردن با مردم به گوشه چشم يا به روياروى و در اشارات كردن و درود گفتن به آنان يكسان باش، تا توانمندان طمع نورزند كه آرام آرام كفّه مهر ترا به سود خويش سنگين كنند، و تا ناتوانان از عدالت نااميد نگردند. » و... البته با توجه به وظايف فردى و اجتماعى كه همه احاد جامعه مسلمان-  از طرفى نسبت به يكديگر و از سوئى نسبت به هيئت حاكمه خود-  دارند و بايد با اشتراك مساعى و همكارى در رفع مشكلات و پيش برد امور بكوشند، در نهج البلاغه، با تأكيد به نوع رابطه مزبور ميان حاكم و مردم، كلمات راعى و رعيت نه به مفهوم متداول در نظام حكومتهاى ستم شاهى، بلكه به معنى دقيق خود  به كرّات استعمال شده است، چنانكه از واژه راعى معنى حامى و نگهبان و كسى كه مأمور اصلاح و مسئول تدبير امور مردم است اراده شده، و به رغم آنچه كه در فرهنگ حكومتهاى استبدادى از آن فهميده مى‏شود و اختصاص به يك فرد دارد، به مفهوم اسلامى آن همه مردمان و اعضاى جامعه را شامل مى‏شود و بدين جهت است كه خطاب به همه مسلمانان گفته و توصيه شده است: «كلّكم راع و كلّكم مسئول عن رعيّته».

و امّا همان گونه كه كانون گرم يك خانواده سالم با بذل محبتهاى بى آلايش و تأمين عاطفى فرزندان خود، زمينه مساعدى را براى رشد و پرورش استعدادهاى مختلف آنان فراهم مى‏كند و عشق آسمانى مادر و مهر بى رياى پدر پشتوانه‏اى‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 208

ارزنده است در اين كه چشم اندازهاى زندگى آينده را در نظر فرزندانشان اميد انگيز و شيرين مى‏نمايد، نقش هيئت حاكمه اسلامى در خدمت به مردم نيز چنين است. و از طرفى همان طور كه انس و الفت و آرامش و همزيستى مطلوب ميان اعضاى يك خانواده زائيده اتحاد و اتفاق و اعتماد و اطمينانى است كه افراد آن بايد به يكديگر داشته باشند و اين امور جز در سايه ايفاى وظايف متقابل و شناخت و مراعات حقوق همه خانواده بر مبناى مساوات و عدالت تأمين نمى‏شود، لذا همكارى و اعتماد بين مردم و حكومت هم جز با برقرارى عدالت اجتماعى و شناخت حقوق متقابل و انجام وظايف و تكاليفى كه خداوند براى حاكم و مردم تعيين فرموده است، ميسر نيست.

و اين موضوع از لحاظ حضرت على (ع) از چنان اهميتى برخوردار است كه همچنان كه در اين عبارات مشاهده مى‏شود، آن حضرت ضمن آنكه اداى حقوق و تكاليف متقابل حاكم و رعيّت را برابر و از واجبات الهى شمرده است، قوام جامعه و عزّت دين و اصلاح روزگار و برپائى احكام و سنتهاى سنيّه را نيز بسته به اجراى آنها مى‏داند: «ثمّ جعل سبحانه من حقوقه حقوقا افترضها لبعض النّاس على بعض، فجعلها تتكافا في وجوهها و يوجب بعضها بعضا و لا يستوجب بعضها الّا ببعض و أعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق حقّ الوالى على الرّعية و حقّ الرّعيّة على الوالى، فريضة فرضها اللّه-  سبحانه-  لكلّ على كلّ، فجعلها نظاما لألفتهم و عزّا لدينهم، فليست تصلح الرّعيّة الّا بصلاح الولاة و لا تصلح الولاة الّا باستقامة الرّعيّة.

فإذا أدّت الرّعيّة الى الوالى حقّه و أدّى الوالى اليها حقّها، عزّ الحقّ بينهم و قامت مناهج الدّين و اعتدلت معالم العدل و جرت على أذلالها السُّنن فصلح بذالك الزّمان...» .

صفحه بعد فهرست صفحه بعد