«آن گاه خداى
سبحان، يكى از حقوق خود را براى بعضى از مردم وظيفهاى نسبت به بعضى ديگر قرار داد
و آن حق و وظيفه را كه بر عهده كسى گذاشت، در ديگرى هم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 209
مساوى آن حق و وظيفهاى مقرر فرمود. و حق بعضى را در مقابل
بعضى ديگر واجب ساخت، و بعضى را واجب نكرد، مگر به بعضى حقوق ديگر. و بزرگترين حق
از اين حقوق، كه خداى سبحان فرض نمود، حق والى است بر رعيّت، و حق رعيّت بر والى.
فريضهاى است كه خداى سبحان براى هر يك از والى و رعيت واجب كرده است و آن را براى
الفت آنان و ارجمندى دينشان نظام قرار داد.
پس كار رعيت صلاح نمىپذيرد مگر به صلاحيت و خوشرفتارى واليان
و كار واليان صلاح نپذيرد مگر به ايستادن رعيت در فرمانبردارى واليان .
پس وقتى رعيت حق والى را ادا كرد و والى حق او را ادا نمود، حق
در ميان آنان عزت مىيابد و راههاى دين بر پا مىگردد و نشانههاى عدل اعتدال
مىيابد و سنّتها بر وجه خود جريان مىيابد، پس زمانه به آن آبادان مىگردد...».
علاوه بر اين حقوق برابر و واجب كه شناخت و اداى آنها در فراهم
ساختن اعتماد و اطمينان و همكارى ميان مردم و هيئت حاكمه مؤثر مىباشد و در سراسر
نهج البلاغه شريف خصوصا در نامه مشهور امام (ع) به مالك اشتر به تفصيل پيرامون
آنها بحث شده و وظايف حاكم و كارگزاران دولت در قبال طبقات مختلف جامعه روشن
گرديده است، به نظر نگارنده مهمترين عواملى را كه امام على (ع) ضمن بحثهاى حكيمانه
و پرشور خود، در باره ايجاد اعتماد در مردم نسبت به هيئت حاكمه و پيدائى حركت و
شوق به همكارى با حكومت در آنها بر مىشمرد و بر اهميت و نقش حياتى آنها تأكيد
مىفرمايد، موضوع رهبرى و وجود رهبر يا حاكم داناى پرهيزكار دادگر دلسوز جامع
شرايط، براى جامعه و نحوه عمل هيئت حاكمه به تعهدات الهى و مسئوليتهاى انسانى خود
و چگونگى اجراى دقيق قانون و سپردن كارهاى جامعه به كاردانان لايق متعهد و برقرارى
عدالت اجتماعى از بين رفتن تبعيضها استثناها و جايگزينى ضوابط بجاى روابط و
جلوگيرى از نفوذ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 210
فرصت طلبان و منافقان رياست طلب در كادر رهبرى و حكومت است.
به گفته استاد شهيد مطهرى: «از نظر على عليه السلام، آن اصلى
كه مىتواند تعادل اجتماع را حفظ كند و همه را راضى نگه دارد، به پيكر جامعه سلامت
و به روح اجتماع آرامش بدهد، عدالت است. ظلم و جور و تبعيض قادر نيست حتّى روح خود
ستمگر و روح آن كسى را كه به نفع او ستمگرى مىشود، راضى و آرام نگه دارد، تا چه
رسد به ستمديدگان و پايمال شدگان. عدالت، بزرگراهى است عمومى كه همه را مىتواند
در خود بگنجاند و بدون مشكلى عبور دهد. امّا ظلم و جور، كوره راهى است كه حتّى فرد
ستمگر را به قصد نمىرساند... على (ع) عدالت را يك تكليف و وظيفه الهى، بلكه يك
ناموس الهى مىداند و هرگز روا نمىشمارد كه يك مسلمان آگاه به تعليمات اسلامى،
تماشاچى صحنههاى تبعيض و بى عدالتى باشد، به نظر او عدالت نبايد فداى مصلحت بشود،
تبعيض و رفيق بازى و باند سازى و دهانها را با لقمههاى بزرگ بستن و دوختن، همواره
ابزار لازم سياست قلمداد شده است». نه از لوازم حكومت دينى.
و با توجه به اين امر خطير و مآلا در ارتباط با نحوه تحقق
اعتماد و اطمينان ميان مردم و حكومت است كه حضرت، از شرايط اساسى يك والى مدير و
مدبّر، اين را مىداند و مكررا توصيه مىفرمايد كه بايد خادم و خائن به نظر حاكم
يكسان نباشد و تحت تأثير و نفوذ كسى قرار نگيرد، گول فرصت طلبان را نخورد،
اطرافيان خود را بخوبى بشناسد و وزراء و مشاوران خويش را از ميان كسانى كه قبل از
او شريك ستمگران و ياور گناهكاران بودهاند انتخاب نكند و از چاپلوسان فريبكار
بپرهيزد. و بايد برگزيدهترين و نزديكترين مشاوران حاكم كسى باشد كه بخيل و ترسو و
آزمند نباشد، بلكه چنان شجاع و آزاده باشد كه بيشتر سخنان تلخ حقى را كه منافع
مردم و رضاى خداوند در آن ملحوظ باشد، به او بگويد و وى را كمتر در گفتار و كردارى
كه خداى براى دوستانش نمىپسندد، بستاند... به اين عبارات كه از نامه امام (ع) به
مالك نقل شده است توجه كنيم: «و لا يكوننّ المحسن و المسيء عندك بمنزلة سواء،
فإنّ في ذلك تزهيدا لأهل الإحسان في الإحسان و تدريبا لأهل الإساءة على الإساءة و
ألزم كلّا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 211
منهم ما ألزم نفسه». و نبايد نيكوكار و بدكار نزد تو يكسان
باشد كه آن، نيكوكاران را به نيكوئى كردن بى رغبت سازد و بدكرداران را به بدى كردن
وا دارد. پس هر يك از ايشان را به آنچه گزيدهاند، جزا ده (نيكو كار را پاداش و
بدكردار را كيفر ده).
«انّ شرّ و
زرائك من كان للأشرار قبلك وزيرا، و من شركهم في الآثام فلا يكوننّ لك بطانة،
فانّهم أعوان الأثمة و اخوان الظّلمة...». همانا بدترين وزير تو كسى است كه پيش
از تو وزير بدكاران بوده است. پس چنين كسى كه در گناهان بدكاران شريك بوده، نبايد
از خاصّان و نزديكان تو باشد، زيرا اينان يار بزهكاران و برادر و مددكار بيدادگران
هستند.
«و لا تدخلنّ في
مشورتك بخيلا يعدل بك عن الفضل و يعدك الفقر، و لا جبانا يضعفك عن الامور.
و لا حريصا يزيّن لك الشّره بالجور.
فإنّ البخل و الجبن و الحرص غرائز شتّى يجمعها سوء الظّن
باللّه». «در كار مشورت خود، ممسك را راه مده كه ترا از نيكى و بخشش باز مىدارد
و از تهى دستى و فقر مىترساند و نه ترسو را كه تو را از اقدام در كارها سست
مىگرداند و نه آزمند را كه بيدادگرى به مردم را در نظرت مىآرايد و جلوه مىدهد.
پس همانا بخل و ترس و آزمندى طبايعى گوناگونند كه بدگمانى به
خداوند آن را در آدمى گرد مىآورد.
«ثمّ ليكن اثرهم
عندك أقولهم بمرّ الحقّ لك و أقلّهم مساعدة فيما يكون منك ممّا كره اللّه لأوليائه
واقعا ذلك من هواك حيث وقع...». و بايد برگزيدهترين ايشان (از وزرايت) وزيرى
باشد كه سخن تلخ حق به تو بيشتر گويد و كمتر ترا در گفتار و كردارت كه خداوند براى
دوستانش نمىپسندد، بستايد.
اگر چه سخن تلخ و كمتر ستودن خواهش و آرزوى تو، سبب دلتنگيت
شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 212
... همچنان كه
گذشت، از ديدگاه نهج البلاغه، مهمترين عامل در ايجاد روح اعتماد و اطمينان عمومى
جامعه نسبت به حكومت و برانگيختن مردم به همكارى با هيئت حاكمه و ايثار در راه
اهداف آن، موضوع رهبرى و شخصيت رهبر است. زيرا وجود امام عالم عامل عادل پرهيزكارى
كه حضور او در صحنه اجتماع به تعبير حضرت (ع) چونان «چراغى در تاريكيها و كليدى
براى گشايشها و راهنمائى در وادى پر مخاطره زندگى انسانهاست» مسلما قوىترين
تسكين دهنده آلام و آرامش بخش قلبها و زداينده كدورتها و گشاينده عقدهها و مآلا
موجد اعتماد و اطمينان و اميدوارى در مردم تواند بود.
آرى على عليه السلام الگوى كامل يك زمامدار حقيقى و واجد ابعاد
مختلف روحى و صفات گوناگونى است كه آنها را در كمتر چهرهاى از رهبران تاريخ
بشريّت مىتوان يافت.
به تعبير متفكر و نويسنده شهيد دكتر على شريعتى «او مرد شمشير
و سخن و سياست است، احساسى به رقّت يك عارف دارد و انديشهاى به استحكام يك حكيم
در تقوى و عدل چندان شديد است كه او را در جمع ياران و حتّى در چشم برادرش تحمل
ناپذير ساخته... او در همه استعدادهاى متفاوت و متناقض «روح» و «زندگى» قهرمان
است، قهرمان خردمندى و عشق، جانبازى و صبر، ايمان و منطق، حقيقت و سياست، هوشيارى
و تقوى، خشونت و مهر، انتقام و گذشت، و غرور و تواضع، انزوا و اجتماع، سادگى و
عظمت... انسانى كه هست، از آن گونه كه بايد باشد و نيست او كه در معركههاى خونين
نبرد شمشير پرآوازهاش صفوف دشمن را به بازى مىگيرد و سپاه خصم همچون كشتزارهاى گندم
رسيده در دم تيغ دودمش بر روى هم مىخوابد و در دل شبهاى ساكت مدينه همچون يك روح
تنها و دردمند كه از خفقان زيستن بى طاقت شده است و از بودن به ستوه آمده است،
بستر آرامش را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 213
رها مىكند و در پناه شب كه با على سخت مأنوس و محرم است، از
سايه روشنهاى آشناى نخلستانهاى ساكت حومه شهر، خاموش مىگذرد و سر در حلقوم چاه
مىبرد و غريبانه مىنالد، زندانى بزرگ خاك، عظمتى كه در زيستن نمىگنجد... او كه
از شمشيرش مرگ مىبارد و از زبانش شعر، هم زيبائى دانش را مىشناسد و هم زيبائى
خدا را، هم پروازهاى انديشيدن را و هم تپشهاى دوست داشتن را. خونريز خشمگين صحنه
پيكار، سوخته خاموش خلوت محراب پارساى شب و شير روز» .
على عليه السلام فرمانروائى است كه به واسطه شدت پرهيزكارى و
روح فضيلت جو و خدا ترسش، ريا و تظاهر و نفاق را به آستان بلندش راهى نيست. او هيچ
گاه حقيقت را فداى مصلحت نمىكند، سيماى سياسى او با سياستمداران چند چهره و
ماكياول گونه شرق و غرب امروز اين تفاوت را دارد كه به معاملات ديپلماتيك و
سازشكاريهاى سياسى و مماشات با حيلهگران و فرصت طلبان دنيادار حتّى براى
لحظهاى- تن در نمىدهد. چنانكه وقتى به خلافت مىرسد، بيدرنگ معاويه را از حكومت
عزل مىكند و پيشنهاد ابن عباس را كه در مورد پسر ابو سفيان عقيده دارد تا برقرارى
ثبات در شهرهاى اسلامى، بر سر كار باشد، نمىپذيرد و در مورد ساير زرداران و
زورمدارانى كه قبل از وى، زمينها و اموالى را از مسلمانان غصب و تصاحب كرده بودند،
مىفرمايد: «و اللّه لو وجدته قد تزوّج به النساء و ملك به إلاماء لرددته». به
خداى سوگند اگر آنها را بيابم، به صاحبان اصليشان باز مىگردانم، اگر چه از آن
اموال زنها به شوهر داده و يا كنيزكانى خريده باشند.
او كه هرگز راضى نمىشد و «نمىپسنديد كه شكم دستهاى شياد
آزمند از مال حرام و حق ديگران آماس كند و پوست شكم گروهى مظلوم و ستمزده بر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 214
پشتشان چسبيده باشد، اكثريت بينوا رنج ببرند و معدودى بيكاره و
خود پرست به حكم حسب و نسب و جاه و مقام دسترنج آنها را به ستم بستانند و حقّشان
را پامال كنند». اعتقاد راسخ اين حاكم راستين، به قرآن مجيد و توجه هميشگىاش به
اين كلام الهى كه فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ
يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ . او را آن چنان در حفظ بيت المال و
مراقبت از حقوق مردم سختگير مىكند، كه جواب برادر پير و كور و معيلش- عقيل- را
كه به اميد استفاده از نسبت برادرى با او، تقاضاى، مختصر اضافهاى را بر مقررى خود
از بيت المال كرده است، با آهن گداخته مىدهد و در داستان ملاقاتش با طلحه و زبير
كه شب هنگام به ديدارش در محل بيت المال آمده بودند، راضى نمىشود كه
در امور شخصى- حتّى براى چند لحظه از نور چراغى كه سوخت آن به
وسيله مردم تأمين مىگردد استفاده كند، لذا چراغ را خاموش مىكند و در تاريكى با
دوستان به گفتگو مىنشيند.
و يا آن گاه كه دختر جوانش رقيّه (يا به روايتى: ام كلثوم)
گردن بندى را به عاريت و امانت از خزانه بيت المال گرفته است تا در عيد قربان به
گردن آويزد، بر او خشمآگين مىخروشد و با دست خويش آن را از گردن وى مىگشايد و
بيدرنگ دختر را به بازگرداندن گلوبند به خزانه و همرنگ شدن با ديگر دخترانى از
عامه مردم كه فاقد زر و زيور هستند توصيه مىنمايد، همچنين خزانهدار خود- ابن
ابى رافع- را به سختى تهديد مىكند كه زنهار تا ديگر بار، گرد چنين شيرينكاريها و
خوش خدمتىها نگردد آرى، اعتماد و اطمينان مردم زمانى به هيئت حاكمه خود جلب
مىشود و اقدام به همكارى با آن مىكنند كه سايه فرمانروائى پاك و دلسوز و متقى
چون على (ع) را كه در برقرارى عدالت اجتماعى و اجراى فرمانهاى الهى، ميان خودى
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 215
و بيگانه، غنى و فقير، عرب و عجم، سياه و سفيد فرق نمىنهد و
همه را به يك چشم مىنگرد و آنان را در برابر قانون مساوى مىداند، بر سر خود
احساس كنند و فردى را زمامدارشان ببيند كه شخصا از يتيمان و بيوه زنان سركشى
مىكند و به دلجوئيشان مىپردازد و شبانگاهان با دست و دوش خود مايحتاجشان را به
خانههاشان حمل مىكند و از طرفى، زندگى خود او آن اندازه ساده و بى تكلّف است كه
در سال به دو جامه كرباس و روزانه به دو قرص نان جوين قناعت مىكند. كفشش را با
دست خود وصله مىزند و گذران زندگىاش را از طريق كار و كوشش و كدّ يمين و عرق
جبين تأمين مىنمايد. و از مال دنيا اندوختهاى ندارد چنانكه خود فرمايد: «فو
اللّه ما كنزت من دنيا كم تبرا و لا ادّخرت من غنائمها وفرا و لا أعددت لبالى ثوبى
طمرا و لا حزت من ارضها شبرا». به خدا سوگند از دنياى شما زر نيندوختهام و از
غنيمتهاى آن مالى ذخيره نكرده و با كهنه جامهاى كه در بردارم جامه كهنه ديگرى
آماده ننمودهام و براى خود از زمين دنيا حتى يك وجب بر نداشتهام».
و او كه هرگز از حال مستمندان و محرومان جامعه غافل نيست،
چنانكه وقتى مىشنود استاندارش- عثمان بن حنيف- در بصره به مهمانى يكى از اشراف
شهر رفته و از سفره رنگارنگ و طعامهاى لذيذ آن متنعم شده است، او را به باد انتقاد
و سرزنش مىگيرد و ضمن نامهاى برايش مىنويسد: من چنين نمىپنداشتم كه تو ميهمانى
مردمى را بپذيرى كه نيازمندان را مىرانند و توانگران را مىخوانند.
پس بنگر كه بر اين سفره چه مىخايى. آن لقمه كه حلالى و حرامى
آن ندانى از دهان بيرون افكن و چيزى تناول كن كه به پاكيزگى فراهم آوردن آن باور
داشته باشى.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 216
... بدان كه
پيشواى شما از نوشيدنى و خوردنى اين جهان به دو جامه فرسوده و دو گرده نان بس كرده
است.
اگر مىخواستم، به شهد پاكيزه و مغز گندم و بافتههاى ابريشمين
راه داشتم، چه مطلوبترين چيزهاى اين جهان برايم ميسر است اما دور باد كه هوس بر من
پيروز گردد و آز آتشين مرا به نوشخوارى كشاند در حالى كه در حجاز و يمامه مردمى
باشند كه به گردهاى نان اميد نداشته و شكمى سير به خود نديده باشند. دور باد كه
من با شكمى انباشته و آماسيده از طعام روز به شب آرم و در پيرامون من گرسنگان و
جگر سوختگان باشند. يا چنان باشم كه شاعر گفته است:
و حسبك داء ان تبيت
ببطنة و حولك اكباد تحنّ الى القدّ
اين سرافكندگى ترا بس، كه با شكم پر به خواب روى در حالى كه
پيرامون تو لب تشنگانى از تنگدستى و در آرزوى سبوى چرمين آب بسوزند.
آيا از خويشتن به اين خرسند باشم كه مرا امير مؤمنان بنامند،
اما در ناگواريهاى روزگار با مردم همنفس نباشم يا در تلخكاميها پيشاپيش آنان راه
نسپرم يا همچون چار پاى افسار گسيخته كه كار او چريدن در زبالههاست و شكم از علف
مىآكند و از سرانجام خويش غافل است زيست كنم، يا رها شدهاى بيحاصل و يا
واگذاشتهاى به باطل باشم... پس اى پسر حنيف خود را از باز خواست خداى بپاى و بايد
كه گردههاى نان تو، ترا نگاهدارد تا از آتش رهايى يابى». و در جائى ديگر
مىفرمايد: «إنّ شرّ النّاس عند اللّه إمام جائر ضلّ و ضلّ به» .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 217
بدترين مردم نزد خداى تعالى پيشواى ستمگر است كه خود گمراه است
و ديگران به واسطه او گمراه مىشوند.
و او كه ارزش رياست دنيا و امارت بر خلق به نظرش از لنگه كفش
مندرسى كمتر است و از تشريفات و جاه و جلال و كبكبه و دبدبه مطلوب جهانداران، آن
چنان منزجر و گريزان است كه وقتى در شهر انبار گروهى از دهقانان به سنت دوران
سلاطين ساسانى به استقبال موكبش مىشتابند و در برابرش از اسبها پياده مىشوند و
به خاك مىافتند، با سرزنش به ايشان مىفرمايد: چه گناه بىحاصلى را مرتكب
مىشويد، زيرا نه اميرانتان از اين عمل ذلّت بار بهرهاى مىبرند و نه خودتان و
چون فروتنى تنها خداى را شايسته است لذا براى غير او حاصلى جز رنج و بدبختى دنيا و
عقبى ندارد. - و او كه پايگاه علمى و مرتبه دانائيش آن چنان بلند است كه به ذروه
«سلونى قبل ان تفقدونى» نائل مىشود و بنا بر اين كلام رسول خدا (ص) كه مىفرمود
«أنا مدينة العلم و على بابها فمن أراد العلم فليأت الباب» مفتخر به عنوان در شهر
دانش نبى مىگردد، و آن دلاورى كه شمشير و زبان و انديشهاش همواره در پاسدارى از
حريم حق و عدل به كار گرفته مىشود و در راه ريشه كن كردن درخت ظلم و حمايت از
مظلوم از خطرات نمىهراسد و از آن استقبال مىكند، و او كه در برابر جوسازيها و
شايعه پراكنىها و جنگهاى روانى كه ابناى زمانش بويژه ناكثين و مارقين و قاسطين
براى او فراهم مىنمايند مردانه استقامت مىورزد و منطق كوبندهاش در جواب كسانى
كه او را با ملاكهاى سازشكارانه سياسى و فكرى خود و در قياس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 218
با سياستمداران حيلهگر و چند چهرهاى چونان معاويه و عمرو
عاص، فاقد «دهاء» سياسى قلمداد مىكنند، اين است كه: «و اللّه ما معاوية بأدهى
منّى، و لكنّه يغدر و يفجر و لو لا كراهية الغدر لكنت من أدهى النّاس، و لكن كلّ
غدرة فجره و كلّ فجرة كفرة»: به خداى سوگند، معاويه از من زيركتر نيست. اما او
حيلهگر و خيانت كار است. و اگر خيانت و حيلهگرى ناپسند و خلاف راه و رضاى حق
نبود- به شما نشان مىدادم كه زيركترين مردمان، من هستم. ولى- بدانيد- كه هر
فريبكارى تبهكار است، و كليه تبهكاران ناسپاس و كافر كيشاند.
و در جائى ديگر مىفرمايد: «لو لا التقى لكنت ادهى العرب»: اگر
تقوى نمىبود- به شما مىنمودم- كه زيركترين مرد جامعه عرب، من هستم.
و بالاخره آن انسان كامل و رهبر بزرگى كه به واسطه شدت عدلش،
سرانجام به توطئه منافقانى خوارج نام، در محراب عبادت به فيض شهادت مىرسد و از
فزونى شفقت و جوانمردى، حتّى در باره قاتل خود وصيت مىكند كه با او مدارا نمايند
و از همان شيرى كه خود مىنوشد به او بخوارنند و اگر بتوانند عفوش كنند و در صورت
قصاص، وى را فقط با يك ضربت بكشند، و مبادا كه مثلهاش كنند و يا كسان و بستگانش
را بيازارند قهرمانى با اين سعه صدر و عواطف انسانى بىنظير كه در واقع جا دارد-
در وصفش با استاد شهريار همنوا گرديم و اقرار كنيم:
بجز از على كه گويد به پسر
كه قاتل من چو اسير تست اكنون به اسير كن مدارا
چو به دوست عهد بندد ز
ميان پاكبازان
چو على كه مىتواند كه به
سر برد وفا را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 219
و از ديگر مكارم اخلاقى و فضايل روحى امام على عليه السلام كه
نه اين قلم ناچيز و بيان نارسا را توانى است در وصفشان و نه وقت اين مجلس ارجمند
را حوصله و مجالى است بر استماع ذكرشان، يا بطور كلى از خطوط چهره فكرى و اعتقادى
اين بزرگ حاكم كه به تعبير شيخ شيراز:
گر همه صورت خوبان جهان
جمع كند روى زيباى- وى- ديباچه اوراق آيد،
اين نتيجه گرفته
مىشود كه مهمترين عامل در تسكين آلام و آرامش بخشى دلهاى مردم- خصوصا محرومان و
مستضعفان- و مآلا مؤثرترين انگيزه در ايجاد اعتماد و اطمينان ميان آنان و
حكومتشان، وجود رهبرى خردمند و دادگر و پيشوائى پرهيزكار و قاطع و خير خواه، چونان
مولاى متقيان و امير مؤمنان على بن ابي طالب است (عليه السلام).
سخن را با سپاس فراوان از خداوند منّان مهربان حسن ختام
مىبخشيم كه پس از گذشت قرنها از حكومت عدل على- عليه السلام- اينك، با تأييد
ملت شهيد پرور ايران در به ثمر رساندن انقلاب شكوهمند اسلامى خود، زمام كشورمان را
به كف با كفايت رهبرى عظيم الشأن از سلالهى پاك آن امام همام سپرده است كه با
إحياء حكومت الهى و تجديد احكام قرآنى، روح اعتماد و اطمينان و حس ايثار و همكارى
را در قاطبه مردم و اميد به رهائى را در دلهاى مستضعفان فراهم آورده و زمينهساز
پيشرفت و سرافرازى مسلمانان جهان شده است.
له الحمد و له الشكر على ما هدانا.
و السلام على من اتبع الهدى
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 221
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 223
يكى از اساسىترين شرايط پيروزى نهائى هر انقلاب، شناخت دشمنان
آن است. شناخت دشمن نه تنها شرط تداوم انقلاب، بلكه از مهمترين علل تكامل فردى و
اجتماعى جامعه نيز به شمار مىرود. آدمى در مسير تكامل طبيعىاش تا آنجا كه دشمن
را شناخته، توانسته است در دفع آن بكوشد، ولى همين انسان، ضربههاى فراوانى از
دشمنان ناشناخته خود مىخورد، و هر روز هزاران قربانى در اين راه مىدهد. بعنوان
نمونه، انسان از آن زمانى كه دشمنى به نام ميكروب را شناخت به آسانى توانست در پى
دفع زيان آن برآيد. و همو، چون نتوانسته است سرطان را بشناسد هر روز قربانىهاى
فراوانى به خاطر «عدم شناخت دشمن» نثار مىنمايد. در اين باره احاديثى از امامان
راستين شيعه رسيده است كه توجه شما را به نمونههائى از آن جلب مىكنيم:- پيامبر
گرامى اسلام (ص) فرمود:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 224
«ألا و إنّ أعقل
النّاس عبد عرف ربّه فأطاعه و عرف عدوّه فعصاه» آگاه باشيد، عاقلترين مردم كسى
است كه خدايش را بشناسد و از او پيروى كند، و دشمنش را نيز بشناسد و آن
گاه نافرمانيش نمايد.
- و در حديثى
ديگر رسول اللّه (ص) مىفرمايد: مردم اگر به ده چيز شناخت پيدا كنند، سعادت دنيا و
آخرتشان تأمين است، كه يكى از آن امور «شناخت ابليس و ياورانش» مىباشد. على (ع)
نيز در احاديث فراوانى پيروان خود را از مكرها و حيلههاى دشمن بر حذر داشته
است:- «كن للعدوّ المكاتم أشدّ حذرا منك للعدوّ المبارز» از دشمن پنهان بيشتر بر
حذر باش تا دشمن آشكار.
- «لا تستصغرنّ
عدوّا و إن ضعف» هرگز دشمنى را كوچك مشمار، هر چند ضعيف باشد. و به گفته سعدى:
دانى كه چه گفت زال با
رستم گرد دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
- «آفة القويّ
استضعاف الخصم». آفت قدرتمند ضعيف شمردن دشمن است.
«أكبر الأعداء
أخفاهم مكيدة». بزرگترين دشمنان كسانىاند كه حيله خود را بيشتر پنهان دارند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 225
از اين احاديث و ديگر گفتارهائى كه در اين باره از امامان (ع)
وارد شده، مىيابيم كه يكى از اساسىترين عوامل پيروزى، شناخت دشمن است. و اين
مطلب را از بررسى نهضتها و انقلابهاى توحيدى انبياء و امامان نيز مىتوان به دست
آورد. اين بزرگ مردان آسمانى براى بوجود آوردن انقلاب در جامعه خود ابتدا به
شناسائى چهره دشمن مىپرداختند و آن گاه مبارزات علنى خود را آغاز مىنمودند.
و مىبينيم بعد از آنكه اسلام واقعى از مسير خود منحرف مىگردد
و خلافت از خاندان پيامبر گرامى اسلام كه وارثان بحقّ اسلام مىباشند غصب مىشود،
از همان آغاز مهمترين روش امامان ما شناساندن چهره دشمنان اسلام بوده است.
تاريخ هرگز نشستهاى شبانه امام على (ع) و زهرا (س) و ديگر
ياران راستين اسلام را براى افشاى چهره غاصبان خلافت فراموش نمىكند. تاريخ هرگز
گفتار مستدل و منطقى على (ع) و فريادهاى برخاسته از دل او را كه براى افشاى چهره
دشمنان انقلاب مىفرمود از ياد نمىبرد. و نيز تلاشهاى مستمرّ امام حسن (ع) براى
شناسائى دشمن هزار چهره اسلام (معاويه)، و كوششهاى برادر قهرمانش امام حسين (ع) را
در اين مسير به فراموشى نمىسپارد. و مهمترين رمز پيروزى حسين (ع) در انقلابش در
همين نكته نهفته است كه او دشمن را به مردم معرفى كرد:- با شبانه از مدينه بيرون
آمدن.
- با هجرت به
مكه.
- با 123 روز
ماندن در مكّه و خطابههاى متعدد براى افشاى چهره دشمن، و معرفى انقلابى كه در پى
آغازيدن آن است.
- با نوشتن
نامه به سران آن روز جامعه اسلامى.
- با حركت كردن
در حساسترين روزهاى حج، يعنى دو روز پيش از عيد قربان.
- با همراه
بردن خانواده و نزديكان قهرمان خود كه سخنگويان و خبرنگاران انقلاب حسين (ع)
بودند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 226
و خلاصه، با امام سجّاد مرد علم و شمشير و عبادت و دعا، و با
زينب شير زن قهرمان كربلا.
آرى، فلسفه انقلاب حسين (ع) و صلح حسن را مىتوان در همين شيوه
عمل يافت.
و اگر بخواهيم خيلى از گذشتهها شاهد نياوريم كافى است كه
نگاهى به انقلاب اسلامى ايران و رمز پيروزى آن بياندازيم: بىترديد از مهمترين علل
پيروزى انقلاب اسلامى ايران، همگانى شدن انقلاب بود و آنهم در سايه شناخت دشمن. با
توجه به اين سنت بود كه رهبر عاليقدر انقلاب اسلامى امام خمينى قبل از پيروزى
انقلاب بيشتر تأكيدها را براى شناخت و شناساندن دشمن مىنمود و به خطبا و مبلّغين
و نويسندگان دستور مىداد تا هر چه بيشتر در افشاى رژيم سرسپرده پهلوى بكوشند.
از آن زمان كه ملت مسلمان ما چهره دشمن دژخيم را بخوبى شناخت،
وارد صحنه شد و با ارزندهترين از خود گذشتگيها با دشمن مبارزه كرد و نابودش نمود.
و البته نمىتوان نقش اساسى ايمان و وحدت و رهبرى انقلاب را در
پيروزى انكار كرد.
ملت ما دشمن را شناخت و با او مبارزه كرد و سرنگونش ساخت و
انقلابى اسلامى بوجود آورد و بنيان رفيع جمهورى اسلامى را بر ويرانههاى رژيم
شاهنشاهى پىريزى كرد. ولى با اين كار آيا رسالت ما پايان پذيرفته است، يا آنكه
رسالت اصلى پس از پيروزى انقلاب شروع مىشود آرى، وظيفه اصلى ما پس از پيروزى انقلاب
آغاز مىگردد، زيرا تا ديروز در پى ويرانى بوديم و اكنون مصمم براى آبادى. و بديهى
است كه آبادانى را زحمتى بيشتر از ويرانى است. و در اين مسير دشمنانى هستند به
مراتب بيشتر از دشمنان زمان ويرانى.
انقلاب اسلامى ما زلزلهاى در جهان بوجود آورده است. با اين انقلاب،
اسلامى كه مىرفت در جهان منزوى شود دوباره مطرح شد، و فروغ اميدى براى همه
مستضعفان جهان گشته كه: هان اى مردم بپاخيزيد، ارزشهاى جاهلى را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 227
بدور افكنده و در پى به مسند نشاندن ارزشهاى الهى باشيد.
بديهى است كه انقلابى با اين ويژگى دشمنان بسيار دارد، و همان
گونه كه براى ايجاد اين انقلاب «شناخت دشمن» عنصر اساسى پيروزى بود براى: حفظ
انقلاب، تداوم انقلاب و صدور انقلاب نيز مىتواند نقش اساسى ايفاء كند.
راه شناخت دشمن
از راههاى گوناگونى مىتوانيم دشمنان انقلاب اسلامى را
بشناسيم: 1- بررسى ابعاد انقلاب اسلامى: زيرا هر بعدى از انقلاب، با منافع
گروههائى در تضاد است.
2- شناخت
ويژگيها و خطوط اصلى رفتار دشمنان انقلاب پيامبر گرامى اسلام و ديگر پيامآوران
آسمانى، زيرا انقلاب اسلامى در بينش ما حلقهاى از مبارزات طولانى «حق با باطل»
است كه در رأس حلقههاى پيشين آن انبياء و امامان راستين ما بودهاند. و در اين
باره از قرآن مجيد فراوان بهره مىتوان جست. و از آنجا كه نمونه حكومت اسلامى
ايران را در تاريخ اسلام مىتوان فقط در دوران چند ساله اواخر عمر پيامبر گرامى
اسلام در مدينه، و حكومت چند ساله على (ع) يافت بهترين راه شناخت دشمنان انقلاب،
بررسى ويژگيها و صفات دشمنان انقلاب در اين دو مرحله از تاريخ اسلام مىباشد.
نويسنده اين سطور در نظر دارد كه در اين دفتر به بررسى چهره
دشمنان انقلاب در حكومت چهار ساله على (ع) پرداخته و انگيزهها و روشها و هدفهاى
آنان از دشمنى با حكومت على (ع) را از نهج البلاغه على (ع) استخراج كرده، تا آنكه
چراغى فرا راه همه كسانى باشد كه در صدد شناختن و شناساندن چهره دشمنان انقلاب
اسلامى ايران مىباشند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 228
سه جريان مخالف در حكومت على (ع)
حكومت چند ساله امير مؤمنان على (ع) مواجه با سه جريان مخالف
در برابر خود بود: 1- جاه طلبان و مقام پرستان كه در آغاز با على (ع) بيعت كرده
بودند، تا بتوانند از اين راه به مقام و رياستى نائل آيند، اما پس از آنكه على (ع)
به حكومت رسيد و ارزشهاى الهى را بجاى ارزشهاى پوسيده جاهلى نهاد اينان از حكومت
حضرتش مأيوس شده و شروع به مخالفت با آن نموده و عليه حكومت اسلامى على (ع) شورش
كردند. نام اين گروه در تاريخ اسلام «ناكثين» (پيمان شكنان) مىباشد.
2- ظالمانى كه
از حكومت پيشين بهرهها مىبردند، دزديها و غارتگريها مىنمودند و از اين راه
اموال فراوانى بهم زده بودند، و با سر كار آمدن حكومت عدل على (ع) از تمام اين غارتگريها
ممنوع گشته و به شدت با ستم آنان مبارزه شد. نام اين گروه در تاريخ اسلام «قاسطين»
است.
3- كوته فكران
و خشكه مقدسان و ظاهر بينانى كه فقط براى آنها ظاهر مطرح است نه حقيقت، و به شدّت
به عقيده باطلشان پاى بندند. نام اين گروه در تاريخ اسلام «مارقين» يا «خوارج»
مىباشد. على (ع) اين سه جريان را اين گونه بيان مىفرمايد: «فلمّا نهضت بالأمر
نكثت طائفة و مرقت أخرى و قسط آخرون» هنگامى كه به امر زمامدارى برخاستم گروهى
عهد خود را شكستند، جمعى ديگر از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 229
راه منحرف شدند، و گروه ديگرى هم ستمكارى را پيشه خود كردند.
اينها سه جريانى هستند كه در حكومت عدل على (ع) پديد آمده و
بديهى است كه در برابر هر حكومت عدلى اين سه جريان قد علم خواهند كرد. و مطرح كردن
اين خطوط را بعنوان «جريان» براى همين است كه بدانيم دشمنى انقلاب هميشه در فرد
خلاصه نمىشود بلكه در بيشتر موارد فرد بعنوان سمبل يك جريان مطرح است و بايد با
شناخت جريان مخالف با آن روبرو شد و مبارزه را عليه آن آغاز كرد كه از راه مبارزه
با جريان مخالف، افراد وابسته به آن از بين خواهند رفت.
ما در اين نوشتار به بررسى اولين جريان مخالف يعنى ناكثين
مىپردازيم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 231
ناكثين
(پيمان شكنان)
واژه ناكثين سمبلهاى ناكثين انگيزه پيمان شكنى آنها هدف از پيمان شكنى ناكثين
تاكتيكهاى ناكثين عكس العمل على (ع) در برابر ناكثين
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 233
واژه ناكثين
اين واژه به معناى نقض كردن و شكستن آمده است. و بنا بر نظر
راغب واژه شناس قرآن، كاربرد آن در نقض عهد بنا بر نوعى استعاره مىباشد. مفسر
بزرگ اسلام مرحوم طبرسى، «نكث» را در مورد شكستن پيمانهائى كه وفاى به آنها لازم
است به كار برده است.
اين واژه در تاريخ اسلام بر كسانى اطلاق مىشود كه ابتدا با
على (ع) بيعت كردند و پيمان وفادارى با حضرتش بستند، ولى پس از آن چون حكومت عدل
گستر على (ع) را حافظ منافع نامشروع خود نديدند، عليه حكومت وى شوريده و جنگ جمل
را آفريدند.
اين نام را از پيش پيامبر اسلام بر اين گروه از مخالفان على
(ع) نهاده بود.
پيامبر به همسر خود «ام سلمه» فرمود: بشنو و شهادت بده كه اين
على پسر ابو طالب سرور مسلمين و رهبر متقيان و كشنده ناكثين و قاسطين و مارقين
است.
ام سلمه گويد: پرسيدم پيمان شكنان كيانند فرمود: كسانى كه در
مدينه با او بيعت مىكنند، و در بصره آنرا مىشكنند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 234
سمبلهاى ناكثين
دو چهره معروف ناكثين عبارتند از: طلحه و زبير. شناختن اين دو
چهره مىتواند پاسخ خوبى باشد به كسانى كه مىخواهند سابقه انقلابى داشتن را
معيارى براى برترى بگيرند، و سابقه نيكو داشتن در يك زمان را براى هميشه معيار
ارزش بدانند، هر چند آن صفت ارزنده ادامه نداشته باشد.
وجود اين دو چهره در تاريخ اسلام و جنايات و خيانتهاى آنان
بزرگترين شاهد اين مطلب
است كه: انقلابى بودن مهم نيست، بلكه مهم انقلابى ماندن است.
و در قرآن چهرههايى همچون شيطان را مىيابيم كه با وجود عبادت
شش هزار ساله منحرف مىگردند. و «بلعم باعورا» يى كه به تعبير قرآن آيات الهى به
او داده شده، و به تعبير روايات «مستجاب الدعوة» بود، بالاخره فريب فرعون را
مىخورد و كارش بجايى مىرسد كه قرآن او را تشبيه به سگ مىكند.
و در تاريخ اسلام به چهرهاى همچون «اسامة بن زيد» بر مىخوريم
كه در واپسين دم حيات پيامبر گرامى اسلام از سوى حضرتش به فرماندهى كل قوا منصوب
مىگردد و كسانى كه از لشكر او تخلف كنند مورد نفرين واقع مىشوند، ولى چنين
چهرهاى آنجا كه بايد دنبال حق را گرفته و با آئينه تمام نماى حق، يعنى على (ع)
بيعت كند، و با دشمنان او كه دشمنان اسلامند بجنگد، سرباز مىزند و مىگويد: با
خدا عهد كردهام تا با كسانى كه «لا اله الا الله» مىگويند نجنگم. و به چهرهاى
همچون «صهيب» بر مىخوريم كه وقتى مىخواست هجرت كند، كفّار قريش به وى گفتند:
نادار و زبون به شهر ما آمدى و در اينجا توانگر شدى، اكنون مىخواهى مال و جان
خويش را به سلامت بيرون برى به خدا قسم كه اين ناشدنى است. صهيب گفت: اگر مال خويش
را واگذارم مرا رها
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 235
مىكنيد گفتند: آرى. گفت: هر چه دارم به شما واگذاشتهام. و
چون خبر به رسول خدا رسيد، دو بار فرمود: صهيب فايده كرد. ولى كار همين صهيب
انقلابى به جايى مىرسد كه امام صادق (ع) مىفرمايد: خدا لعنت كند صهيب را كه با
ما دشمنى ورزيد. اين نمونهها همه شاهد اين است كه همواره بايد پايدارى و استقامت
در اعتقاد دينى و انقلابى را از خدا خواست نه اين كه تنها در يك مقطع از زمان مؤمن
و انقلابى بود.
طلحه و زبير داراى چند ويژگى اساسى هستند كه نمايانگر سابقه
طولانى مبارزاتيشان مىباشد: 1- اين دو نفر در دورانى كه اسلام و مسلمان بودن جرم
محسوب مىشد به اسلام گرويدند، و از پيشتازان در اسلام به شمار مىآمدند.
2- اين دو
چهره، از چهرههاى مقاومى هستند كه در جنگ احد قهرمانانه نبرد كردند و حتى پس از
فرار مسلمانان بر اثر شكست در مرحله اول جنگ، دليرانه ايستادگى كرده و به دفاع از
جان پيامبر گرامى اسلام پرداختند تا جائى كه دست طلحه در جنگ احد شكست.
3- اين دو نفر
از رهبران شورشيان عليه حكومت عثمان بودند و در تحريك مردم نقش اساسى داشتند. 4-
اين دو چهره از نخستين كسانى بودند كه پس از به خلافت رسيدن على (ع) با حضرتش بيعت
نمودند، و زبير از كسانى است كه در شوراى 6 نفرى كه عمر براى تعيين خليفه معين
كرده بود، به خلافت على (ع) رأى داد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ص 236
اينهاست سوابق انقلابى و درخشان اين دو نفر آرى، همينان از
نخستين كسانى بودند كه بر ضد حكومت على (ع) شوريدند.
پس هشدارمان باد كه گول سوابق انقلابى افراد را نخورده و
«هميشه شخصيتها را با ميزان حق بسنجيم نه حق را با شخصيتها».
انگيزه ناكثين
چرا شورش كردند و عليه حكومت عدالت گستر على (ع) به نبرد
برخاستند پاسخ اين سؤال را بايد در ماهيت حكومت على (ع) جست، و ويژگيها و خطوط
اصلى حكومت حضرت را مورد بررسى قرار داد، على (ع) خود در جملهاى مىفرمايد: «إنّ
هؤلاء قد تمالئوا عليّ سخطة امارتي و سأصبر ما لم أخف على جماعتكم.» همانا اين
گروه (ناكثين) به خاطر نارضايتى از حكومت من به يكديگر پيوسته و من تا هنگامى كه
بر اجتماع شما خوفناك نگردم صبر خواهم كرد.