صفحه بعد فهرست صفحه بعد

و اين مسئله بقدرى مسلم است كه حتى دشمنان على (ع) مكرر به آن اقرار كرده‏اند و از مروان كه قاتل طلحه است نقل ميكنند كه پس از كشتن طلحه گفت پس از اين مطالبه خون عثمان را نخواهم كرد، چون موفق به قصاص قتل عثمان و كشنده عثمان شدم.

آرى، مسئله به اين روشنى و وضوح است. اما آن گاه كه سخن از شورش عليه على (ع) به ميان مى‏آيد معاويه به طلحه مى‏نويسد: «فأظهر الطّلب بدم عثمان» پس با اظهار خونخواهى عثمان كارت را آغاز كن.

و بالاخره قاتلان عثمان پيراهنش را علم مى‏كنند.

على (ع) در چند مورد از نهج البلاغه به توضيح اين مطلب پرداخته است: آن گاه كه خبر شورش ناكثين به حضرت مى‏رسد، مى‏فرمايد:

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 257

«قد كنت و ما اهدّد بالحرب، و لا ارهّب بالضّرب و أنا على ما قد وعدني ربّي من النّصر. و اللّه ما استعجل متجرّدا للطّلب بدم عثمان إلّا خوفا من أن يطالب بدمه، لأنّه مظنّته و لم يكن في القوم أحرص عليه منه، فأراد أن يغالط بما أجلب فيه...»  من هيچگاه از جنگ نمى‏هراسيدم، و هرگز كسى نمى‏توانست از ضربت شمشير مرا به وحشت اندازد، و من به همان وعده يارى خدا كه به من داده است باقى‏ام. به خدا سوگند او (طلحه) براى خونخواهى عثمان با عجله دست بكار نشد جز اين كه مى‏ترسيد خون عثمان از خود او مطالبه شود زيرا او متهم به قتل عثمان است و در ميان مردم از او حريص‏تر «بر كشتن عثمان» يافت نمى‏شد.

اما او براى به شك انداختن مسلمانان و اشتباه اندازى و مغالطه‏كارى، گروهى را بعنوان خونخواه اطراف خويش گرد آورد. سوگند به خدا او مى‏بايست در مورد عثمان يكى از سه كار را انجام مى‏داد ولى نكرد، زيرا اگر پسر عفان ستمكار بود چنانكه او مى‏انديشيد سزاوار بود كه با كشندگان او همكارى كند و از يارانش دورى و به مبارزه با آن بپردازد، و اگر مظلوم بود باز سزاوار بود كه از كشته شدن او جلوگيرى كند و در مورد كارهايش عذرهاى موجهى ارائه دهد، و چنانچه در اين مورد شك و ترديد داشت خوب بود كناره مى‏گرفت و به گوشه‏اى پناه مى‏برد و مردم را با او مى‏گذاشت. اما او هيچكدام از اين سه راه را انجام نداد و به كارى دست زد كه دليل روشنى بر آن نداشت و عذرهاى كه بر آن مى‏آورد قابل پذيرش نيست.

و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «و إنّهم ليطلبون حقّا هم تركوه و دماهم سفكوه فلئن كنت شريكهم فيه فإنّ لهم لنصيبهم منه و لئن كانوا ولّوه دوني فما التّبعة إلّا عندهم و إنّ أعظم حجّتهم لعلى أنفسهم يرتضعون امّا قد فطمت و يحيون بدعة قد اميتت يا خيبة الدّاعى من دعا و إلام اجيب و إنّي لراض بحجّة اللّه عليهم و علمه فيهم»

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 258

و اينان در طلب حقى هستند كه خود آنرا ترك كرده‏اند و خواهان خونى‏اند كه خود آنرا ريخته‏اند، اگر در ريختن اين خون شريكشان بوده‏ام پس آنها نيز سهيمند و اگر تنها خودشان مرتكب شده‏اند كيفر مخصوص آنهاست. مهم‏ترين دليل آنها به زيان خودشان تمام مى‏شود و از پستانى شير مى‏خواهند كه مدتها است خشكيده، و بدعتى را زنده مى‏كنند كه زمانهاست از بين رفته. چه دعوت كننده‏اى و چه پاسخ دهندگانى من به كتاب خدا و فرمانش در باره آنها راضيم.

و در مورد ديگر مى‏فرمايد: «لو أمرت به لكنت قاتلا أو نهيت عنه لكنت ناصرا غير أنّ من نصره لا يستطيع أن يقول: خذله من أنا خير منه، و من خذله لا يستطيع أن يقول: نصره من هو خير منّي و أنا جامع لكم أمره استأثر فأساء الأثرة و جزعتم فأسأتم الجزع و للّه حكم واقع في المستأثر و الجازغ»  اگر به كشتن او فرمان داده بودم قاتل محسوب مى‏شدم و اگر آنها را باز مى‏داشتم از ياورانش به شمار مى‏آمدم اما كسى كه او را يارى كرده نمى‏تواند بگويد از كسانى كه دست از ياريش برداشتند بهترم و كسانى كه دست از ياريش برداشتند نمى‏توانند بگويند ياورانش از ما بهترند من جريان عثمان را برايتان خلاصه كنم: استبداد ورزيد، چه بد استبدادى و شما ناراحت شديد و از حد گذرانديد و خداوند در اين مورد حكمى دارد كه در باره مستبدان و افراط گران جارى مى‏شود (و هر كدام به واكنش اعمال نادرست خود گرفتار مى‏شوند.

و در موارد ديگرى از نهج البلاغه نيز على (ع) باين مسئله اشاره مى‏كند كه جهت رعايت اختصار، آنها را نقل نمى‏نمائيم.

شيوه هميشگى پيمان شكنان «سوژه يابى و بهانه جوئى» است و بهانه‏هائى هم كه مى‏آورند چيزهائى است كه تنها در ظاهر رنگ و روئى دارد و در باطن هيچ.

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 259

و اين چنين است كه قاتلان عثمان خونخواه او مى‏گردند، و قاتلان آزادى و استقلال، مدافع سرسخت و حامى آن. و هشدارمان باد كه بايد على وار آستين بالا زد و «بهانه‏ها را از دست بهانه جويان گرفت».

3-  ايجاد شبهه

يكى از حقايقى كه قرآن مجيد مكررا به آن تصريح كرده است عبارت است از پايدارى حق و نابودى باطل.

قرآن حق را از آن جهت كه منطبق با فطرت و سرشت آدمى است ماندنى دانسته و باطل را امرى عارض و رو به زوال مى‏داند: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ وَ لَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ  بلكه حق را محكم بر فرق باطل كوفته و آن گاه باطل را نابود ساخته و از بين مى‏برد و واى بر شما از توصيفهائى كه مى‏نماييد.

 وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً  و بگو حق آمد و باطل تباه شد همانا باطل از بين رفتنى است.

و در آيه‏اى ديگر حق را تشبيه به درختى نموده است كه ريشه آن در اعماق زمين است و باطل را به درختى كه ريشه ندارد: أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ  آيا نمى‏بينى چگونه خداوند مثال زده است براى كلمه حق مانند يك درخت سالم و پاك ميوه دارى كه ريشه آن در زمين فرو رفته است و شاخه‏هايش سر به بالا كشيده و ميوه و برگ دارد و ميوه‏اش فصلى نيست بلكه درختى است كه در همه فصل ميوه‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 260

مى‏دهد و هميشه بهار است و مثل عقيده باطل مانند درخت پليدى است كه بى ميوه و بى ريشه است و دوام و ثباتى ندارد.

و در سوره رعد آيه 17 مى‏فرمايد: أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ. فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ.

خداوند آبى از آسمان نازل نمود و از هر سرزمين رودهائى به اندازه گنجايش آن براه افتاد (رودها بهم پيوستند و سيلابى تشكيل دادند) سيلاب كفهائى را بروى خود حمل كرد (نه تنها بر روى سيلاب كف ظاهر مى‏گردد بلكه) در روى فلزاتى كه براى زينت يا وسائل زندگى زير فشار آتش ذوب مى‏شوند اين گونه كفها آشكار مى‏گردد، اين چنين خداوند حق و باطل را مجسم مى‏سازد اما كف بزودى از بين مى‏رود، ولى آنچه به مردم سود مى‏رساند در زمين باقى مى‏ماند.

نكته بسيار لطيفى كه در آيه شريفه هست اينست: از آنجا كه حق مطابق با فطرت و باطل بر خلاف سرشت آدمى است، باطل با وصف بطلانش نمى‏تواند ظاهر شود، بلكه بر روى آب پديد مى‏آيد و خيلى پر زرق و برق و زيباست. باطل آن گاه مى‏تواند نفوذ كند كه لباس حق بپوشد.  و اين همان چيزى است كه در

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 261

اصطلاح نهج البلاغه نام آن شبهه است، شبهه يعنى چيزى كه شبيه به حق است.

على (ع) در خطبه 38 مى‏فرمايد: «إنّما سمّيت الشّبهة شبهة لأنّها تشبه الحقّ فأمّا أولياء اللّه فضياؤهم فيها اليقين و دليلهم سمت الهدى و أمّا أعداء اللّه فدعاء هم فيها الضّلال».

شبهه را از اين رو شبهه نام نهاده‏اند كه شباهت به حق دارد اما براى دوستان خدا نورى كه آنان را در تاريكيهاى شبهه راهنمائى كند يقين آنهاست و راهنماى آنها مسير هدايت است، ولى دشمنان خدا گمراهيشان آنها را به شبهات دعوت مى‏كند.

و در مورد ديگر مى‏فرمايد: «فلو أنّ الباطل خلص من مزاج الحقّ لم يخف على المرتادين و لو أنّ الحقّ خلص من لبس الباطل انقطعت عنه ألسن المعاندين و لكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان فهنا لك يستولي الشّيطان على أوليائه و ينجو الّذين سبقت لهم من اللّه الحسنى»  پس اگر باطل از حق كاملا جدا مى‏گشت بر آنان كه در پى حقيقت‏اند پوشيده نمى‏ماند. و چنانچه حق از باطل خالص مى‏شد زبان معاندان از آن قطع مى‏گرديد ولى قسمتى از حق و قسمتى از باطل را مى‏گيرند و بهم مى‏آميزند. اينجاست كه شيطان بر دوستان خود چيره مى‏شود و تنها آنها كه مورد رحمت خدا بوده‏اند نجات مى‏يابند.

براى مردمى كه به حقايق واقف نيستند بزرگترين خطر «شبهه» است، زيرا عامّه مردم آن قدر قدرت تجزيه و تحليل ندارند كه باطل را تشخيص داده و لباس‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 262

حق را از تن باطل بر كنند و از اينجاست كه خائنان در پى همين‏اند.

اينان باطلشان را در جامعه با لباس حق به خورد مردم مى‏دهند تا آنجا كه گاه حتى بر نزديكترين نزديكان هم حق مشتبه مى‏گردد، كار شبهه گاه به آنجا مى‏كشد كه حتى «حق ناطق» و «تبلور راستين حق» هم بايد تلاش زياد براى معرفى حق بكند تا شبهه داران باور كنند كه لباس حق بر باطل پوشانيده‏اند.

به هنگامى كه امام على (ع) نزديك بصره رسيد كسى را نزد حضرت فرستادند تا حقيقت حال را جويا شود كه شورشگران (ناكثان) چگونه رفتار خواهد نمود تا شبهه از دلشان زدوده گردد. امام على (ع) چگونگى رفتار خويش را به نحوى بيان فرمود كه بر اين شخص روشن گرديد حق با آن حضرت است، در اين هنگام كه امام اعتراف او را نسبت به حقانيت خويش يافت از او خواست بيعت كند، اما او پاسخ داد: من فرستاده گروهى هستم و از پيش خود كارى نمى‏كنم.

امام (ع) فرمود: اگر آنها تو را گسيل مى‏داشتند كه محل ريزش باران را برايشان بيابى و سپس بسوى آنها باز مى‏گشتى و از مكان سبزه و آب آگاهشان مى‏كردى اگر مخالفت مى‏كردند و به سرزمينهاى بى آب و علف روى مى‏آوردند تو چه مى‏كردى گفت آنها را رها مى‏ساختم و به جائى كه آب و گياه بود مى‏رفتم. امام فرمود: پس دستت را دراز كن و بيعت نما، آن شخص مى‏گويد سوگند به خدا به هنگام روشن شدن حق بر من توانائى امتناع را نيافتم و با آن حضرت بيعت نمودم.  آرى، بزرگترين خطر براى يك انقلاب اينست كه در ميان انقلابيون «شبهه» پديد آيد زيرا مردم تا آن گاه وفادار به انقلاب مى‏مانند كه انقلابشان را بر حق ببينند ولى اگر وسواسان خنّاس با ايجاد شبهه انقلاب را باطل جلوه دهند و بر باطل خود پوششهائى از حق بپوشانند، طبيعى است كه ديگر مردم در صحنه نبوده و به كنار مى‏روند، و اين آغاز خطر است.

و اين تجربه تلخى است كه از انقلابهاى گذشته و مخصوصا انقلاب بزرگ پيامبر گرامى اسلام و امير مؤمنان على (ع) مى‏گيريم.

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 263

هنوز آب غسل بدن پيامبر نخشكيده است و پيامبر دفن نگشته كه فرصت طلبان در سقيفه بنى ساعده جمع مى‏شوند و با استدلالهاى بسيار سست و واهى، على (ع) را كنار مى‏زنند و اسلام را از مسير خود منحرف مى‏سازند.

و مى‏بينيم على (ع) اين چهره پر افتخار تاريخ اسلام و اولين گروندگان به مكتب، در حكومت معاويه آن قدر چهره تابناكش تيره جلوه داده مى‏شود كه وقتى در محراب بشهادت مى‏رسد انگشت حيرت به دندان گرفته و مى‏گويند: مگر على (ع) هم نماز مى‏خواند و هشدارمان باد كه ديگر اين تجربه تلخ تكرار نگردد، و بر ماست كه حق را شناخته و پوششهاى باطل آنرا به دور ريزيم.

4-  استفاده از چهره‏هاى وجيه

شخصيت‏ها و چهره‏هاى وجيه همان گونه كه يكى از عوامل مهم پيروزى فرد و جامعه بوده‏اند بهمين ترتيب گاه بزرگترين عامل انحطاط نيز گشته‏اند و باعث انحراف مردم شده‏اند.

گاه شخصيت آنها بحدّى بزرگ است كه مردم خودشان را مى‏بازند و تابع محض مى‏شوند و اگر جنابان راه راست بروند مردم هم براه راست مى‏روند و اگر براه كج بروند اينها هم براه كج مى‏روند از اينجاست كه قرآن شخصيت پرستى و قهرمان پرستى را بشدت كوبيده است. قرآن مجيد از زبان مردمى كه از راه گمراه شده‏اند نقل مى‏كند كه اينان در روز قيامت مى‏گويند: رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا  پروردگارا ما بزرگان و اكابر خويش را اطاعت و پيروى كرديم و در نتيجه ما را گمراه ساختند.

و بخاطر نقشى كه شخصيتها در جامعه دارند هميشه دشمنان سعى مى‏كنند كه يك يا چند تن از اين چهره‏هاى «وجيه الملّة» را با خود يدك بكشند تا بتوانند

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 264

توده ناآگاه را بسوى خود بكشانند. على (ع) در باره اين تاكتيك ناكثان چنين مى‏فرمايد: «فخرجوا يجرّون حرمة رسول اللّه «صلّى اللّه عليه و آله» كما تجرّ الأمة عند شرائها متوجّهين بها إلى البصرة فحبسا نساءهما في بيوتهما و أبرزا حبيس رسول اللّه «ص» لهما و لغيرهما»  پس اينان شورش كردند در حالى كه همسر رسول خدا را همچون كنيزى كه براى فروش مى‏برند بدنبال خود كشاندند در حالى كه همسران خود را در خانه پشت پرده نگه داشتند (تا از نظر بيگانگان دور باشند) و پرده نشين حرم پيامبر را در برابر ديدگان خود و ديگران قرار دادند.

عاليترين نحوه تبليغ براى طلحه و زبير اينست كه عائشه امّ المؤمنين را با خود داشته باشند زيرا كه مردم براى همسران پيامبر احترام خاصى قائلند. و راه جلوگيرى از اين خطر اينست كه بايد معيار كه حق است را به مردم شناساند. در جنگ جمل (جنگى كه ناكثين براه انداختند) مردى دچار ترديد مى‏شود و با خود مى‏گويد چطور ممكن است شخصيتهائى از قبيل طلحه و زبير بر خطا باشند، درد دل خود را با على (ع) در ميان مى‏گذارد و از خود على مى‏پرسد كه مگر ممكن است چنين شخصيتهاى عظيم بى سابقه‏اى بر خطا روند على (ع) به او مى‏فرمايد: «إنّك لملبوس عليك إنّ الحقّ و الباطل لا يعرفان بأقدار الرّجال. اعرف الحقّ تعرف أهله و اعرف الباطل تعرف أهله» يعنى تو سخت در اشتباهى، تو كار واژگونه كرده‏اى، تو به جاى اين كه حق و باطل را مقياس عظمت و حقارت شخصيت قرار دهى عظمت‏ها و حقارتها را كه قبلا با پندار خود فرض كرده‏اى مقياس حق و باطل قرار داده‏اى، تو مى‏خواهى حق را با مقياس افراد بشناسى بر عكس رفتار كن، اول خود حق را بشناس آن وقت اهل حق را خواهى شناخت.

                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 265

آن وقت ديگر اهميت نمى‏دهى كه چه كسى طرفدار حق است و چه كسى طرفدار باطل. و از خطا بودن آن شخصيت‏ها در شگفت و ترديد نخواهى بود .

5-  استفاده از ناآگاهى مردم

از ديرينه‏ترين نقشه‏هاى دشمن براى استعمار انسان همين حيله است.

بزرگترين خطر براى دزد غارتگر، آگاهى و بيدارى صاحب خانه است. اينست كه دشمنان هميشه سعى مى‏كنند كه مردم را در نادانى و جهالت نگه دارند.

و براى شورش عليه انقلاب نيز از اين تاكتيك بهره‏هاى فراوان مى‏برند. طلحه و زبير شورش خود را از بصره آغاز مى‏كنند چرا زيرا مردم بصره آگاهى كافى ندارند.

على (ع) در اين باره مى‏فرمايد: «أرضكم قريبة من الماء بعيدة من السّماء خفّت عقولكم عقولكم و سفهت حلومكم فأنتم غرص لنابل و أكلة لآكل و فريسة لصائل»  سرزمين شما به آب نزديك است و از آسمان دور . عقلهايتان سبك و افكار شما سفيهانه است پس هدف خوبى براى تيراندازانيد و لقمه چربى براى مفتخواران و صيدى براى صيادان.

و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «كنتم جند المرأة و أتباع البهيمة رغافا جبتم و عقر فهربتم أخلاقكم دقاق و عهدكم شقاق و دينكم نفاق و ماءكم زعاق و المقيم بين أظهركم مرتهن بذنبه و الشّاخص‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 266

عنكم متدارك برحمة من ربّه»  شما سپاه زن بوديد و پيروان حيوان. تا زمانى كه شتر صدا مى‏كرد به پا مى‏خواستيد. و با پى شدنش فرار كردند. اخلاق شما پست، پيمانهايتان از هم گسسته، دين شما دوروئى و آب شهرستان شور است. آن كس كه بين شما اقامت گزيند در دام گناه گرفتار آيد، و اگر از شما دورى گزيند رحمت حق را دريابد.

و اينها كه على (ع) مى‏فرمايد حقايقى است كه بعد از چهارده قرن آنرا تجربه كرديم و همان گونه كه فرمود يافتيم زيرا كه ديديم بعد از انقلاب ضدّ انقلاب چگونه از ناآگاهى مردم بهره‏ها جست، و شورش را از جاهائى آغاز كرد كه مردم در آگاهى كامل نبودند همانند كردستان، تركمن صحرا، خوزستان و... نمى‏گويم تنها عامل، اين مسئله بود، مقصودم در اينجا بيان تنها يكى از عوامل است.

و وظيفه ما در قبال انقلاب اسلامى اينست كه با تمام توانمان در آگاهى دادن و آگاهى يافتن بكوشيم كه تداوم انقلابمان در گرو اين مسئله است.

6-  هدف وسيله را توجيه مى‏كند.

شورشگران عليه حكومت عدالت گستر على (ع) بزرگترين آرزوشان رسيدن به مقام و حكومت دنياست و اينست مقصد اصليشان: محمد بن سيرين از ابو خليل نقل مى‏كند كه طلحه و زبير را قسم دادم كه چه چيز باعث شده كه به بصره بيائيد (و بر حكومت على (ع) شورش نماييد) جواب ندادند، تكرار كردم، پاسخ دادند: ما به خاطر دنيا آمده‏ايم.  على (ع) مى‏فرمايد: اينان حكومت و رياست را مى‏خواهند، ولى اگر يكى از اين دو پيروز گردند جان ديگرى را خواهد ستاند، و براى حكومت مطلقه خود از شنيع‏ترين مسائل استفاده خواهد كرد. اين گونه على (ع) داد سخن مى‏دهد: «كان واحد منهما يرجوا كل الأمر له و يعطفه عليه دون صاحبه لا يمتّان إلى اللّه‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 267

بحبل و لا يمدّان إليه بسبب كلّ واحد منهما حامل ضبِّ لصاحبه و عمّا قليل يكشف قناعه به و اللّه لئن أصابوا الّذي يريدون لينتزعنّ عن هذا نفس هذا و ليأتينّ هذا على هذا»  هر كدام از آن دو (طلحه و زبير) اميد دارند كه زمامدارى و حكومت بدست او افتد و آنرا بسوى خود مى‏كشد نه بسوى رفيقش، آنها به رشته‏اى از رشته‏هاى محكم الهى چنگ نزده‏اند (وحدتشان ظاهرى است) و نه بوسيله‏اى به او نزديك شده‏اند، هر كدام بار كينه رفيق خويش را بدوش مى‏كشد و بزودى پرده از روى آن برداشته مى‏شود، بخدا سوگند اگر به آنچه مى‏خواهند برسند اين يكى جان ديگرى را مى‏گيرد و آن يكى اين را از بين مى‏برد.

ابن ابى الحديد در ذيل خطبه مى‏نويسد: مورخين نوشته‏اند كه طلحه و زبير پيش از شروع جنگ در مورد اين كه كداميك براى مردم نماز بخوانند اختلاف كردند و عائشه براى رفع اختلاف محمد بن طلحه و عبد الله زبير را به عنوان امام جماعت انتخاب كرد كه يك روز اين و روزى ديگر آن نماز بخواند و اين وضع تا پايان جنگ ادامه داشت.  و نيز مى‏نويسد: طلحه و زبير در فرماندهى كل قوا با هم اختلاف نمودند و جالبتر اين كه مى‏گويد: طلحه از عائشه خواست كه مردم او را به عنوان امير سلام كنند و زبير هم همين درخواست را داشت، عائشه دستور داد به هر دو به عنوان اميرى سلام دهند.

آرى، آنجا كه خدا مطرح نباشد هدف وسيله را توجيه مى‏نمايد.

7-  مكر و حيله

در عالم سياست بازان حرفه‏اى جهان مكر و حيله چيزى است از آب ضرورى‏تر براى حيات. اينان جز از اين راه نمى‏توانند به حكومت برسند.

و اصولا در نظر آنها سياست عبارت است از مكر و حيله. ابرقدرتهاى شرق و

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 268

غرب جهان با هزار دوز و كلك در صدد بلعيدن انسانهاى مستضعف و محرومند و اينست هدف مشتركشان. حال گاه با چشم غره رفتن، گاه پيام تبريك، گاه حمله صريح و گاه ملاقاتهاى مخفى، و اينها همه روى‏هاى يك سكه است و چه زيبا على (ع) چهره اينان را ترسيم فرموده.

مى‏گويند: مروان بن حكم در جنگ جمل در بصره اسير شده بود، امام حسن و امام حسين براى آزادى او نزد امام شفاعت كردند و امام وى را آزاد ساخت، سپس فرزندان امام على (ع) عرض كردند مروان مى‏خواهد با شما بيعت كند، حضرت با لحنى غضب آلود مى‏فرمايد: «أو لم يبايعني بعد قتل عثمان لا حاجة لي في بيعته إنّها كفّ يهوديّة لو بايعني بكفّه لغدر بسبّته»  مگر او پس از قتل عثمان با من بيعت نكرد. هرگز نيازى به بيعت او ندارم دستش دست يهودى است اگر با دستش بيعت كند با پشت خود به شكستن پيمان اقدام مى‏كند ولى در مكتب سياستمداران الهى مكتب اصالت داشته، و بهيچ وجه كلك در آن راه ندارد. على (ع) اگر اهل كلك بود خيلى زودتر بخلافت مى‏رسيد زيرا مى‏توانست در شوراى 6 نفرى همان گونه كه عبد الرحمن بن عوف از حضرتش خواسته بود بظاهر بگويد: آرى به راه شيخين مى‏روم، و آن گاه كه قدرتمند شد اين وعده خود را زير پا گذارد. ولى على (ع) اهل اين حرفها نيست، او مرد حق است، مى‏گويد نه و باز هم در خانه مى‏نشيند و چه زيبا اين سخن را از زبان خودش بشنويم: مى‏گفتند معاويه از على (ع) سياستمدارتر است، حضرتش در جواب اين ياوه گفتار، مى‏فرمايد: «و اللّه ما معاوية بأدهى منّي و لكنّه يغدرو و يفجر و لو لا كراهيّة الغدر لكنت من‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 269

أدهى النّاس و لكن كلّ غدرة فجره و كلّ فجرة، كفره و لكلّ غادر لواء يعرف به يوم القيمة. و اللّه ما استغفل بالمكيدة و لا أستغمز، بالشّديدة»  سوگند بخدا معاويه از من سياستمدارتر نيست، اما او نيرنگ مى‏زند و مرتكب انواع گناه مى‏شود، اگر نيرنگ ناپسند و ناشايسته نبود من سياستمدارترين مردم بودم ولى هر نيرنگى گناه است و هر گناهى يك نوع كفر است، بخدا سوگند من با مكر و حيله اغفال نمى‏شوم، و در روياروئى با شدايد ناتوان نمى‏گردم.

ابن ابى الحديد مى‏نويسد: بعضى خيال كرده‏اند معاويه از على (ع) سياستمدارتر بود ولى اين درست نيست، زيرا سياستمدارانى همچون معاويه هرگز به هدف خود نخواهند رسيد مگر اين كه طبق نظريه خود و مقدماتى كه لازم مى‏بينند عمل كنند، خواه موافق دين و شريعت باشد يا نباشد. اما سياست امام (ع) مقيد به حق و عدالت و دين و شريعت بود و در تمام موارد هر جا كه با آئين حق موافق نبود اقدام نمى‏كرد ولى معاويه مقيد به اين اصل نبود.

معاويه در جنگ به روش زمامداران «هند» و كسراها عمل مى‏نمود، ولى على (ع) به سربازانش دستور مى‏داد شما شروع به جنگ نكنيد بگذاريد آنها شروع كنند. فراريان را تعقيب نكنيد. مجروحان را به قتل نرسانيد. اين سياست على (ع) بود. او همواره در پى رضاى خدا بود دستهاى خود را بسته بود جز در آنچه رضايت داشت و مى‏بينيم در عالم سياست دشمنى‏ها به دوستى مبدل مى‏گردد و دوستى‏ها به دشمنى.

معاويه‏اى كه حامى عثمان است (البته بظاهر) همكار طلحه و زبير انقلابى و شورشگر بر عثمان مى‏شود.

و در انقلاب اسلامى‏مان مى‏بينيم تمام گروههائى كه با اسلام و امام مخالف بودند و با همديگر در تضاد، اينك به وحدت كامل رسيده‏اند و در برابر دشمن مشتركشان كه خط امام است صف آرائى نموده‏اند و اين است كلك سياست معاويه‏وار كه على (ع) به آن اشارت مى‏كند.

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 270

8-  سر و صدا و هياهو

دشمنان انقلاب على (ع) از آنجا كه تو خالى و بى‏محتوايند بايد بوسيله‏اى خود را مغزدار و داراى محتوا جا بزنند. على (ع) در اين باره مى‏فرمايد: «و قد أرعدوا و أبرقوا و مع هذين الأمرين الفشل و لسنا نرعد حتّى نوقع و لا نسيل حتّى نمطر»  و بازيگران كارزار جمل رعد و برق‏ها راه انداختند و بالاخره با آن همه هياهو و خروش شكست خوردند، ولى ما براى تهديد ديگران رعد آسا نمى‏خروشيم تا شكست دشمن تهديد عملى براى آنان گردد. و تا باران سيل آور نبارانيم سيلى براه نمى‏اندازيم.

و ما مى‏توانيم از اين جمله پر محتواى على (ع) به نقش تبليغات پى ببريم. زيرا كه ممكن است مراد از رعد و برق شيوه‏هاى تبليغاتى فريب كارانه باشد.

نقش تبليغ

اثر روانى و اجتماعى و اقتصادى تبليغ بر كسى پوشيده نيست. تاريخ نشان داده است كه مى‏توان با تبليغ انسان خادم را در جامعه خائن، و خائن را خادم جلوه داد. با تبليغ مى‏توان بنجل‏ترين كالاهاى اقتصادى را بعنوان مرغوب‏ترين كالا بدست مردم داد. و از همين جهت است كه براى اعلام كالاهاى آمريكائى در سال 1959 بيش از 4 بيليون دلار به مصرف رسيده و با آغاز سال 1960 از 11 بيليون تجاوز كرد.

بهمين جهت است كه مى‏بينيم خبرگزاريهاى مهم جهان و روزنامه‏هاى معتبر از آن سرمايه‏داران صهيونيست است، زيرا مى‏توانند با وسايل مهم تبليغاتى كه در اختيار دارند نبض سياست و اقتصاد را بخوبى در دست داشته باشند.

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 271

على (ع) در اين جمله مى‏فرمايد: طلحه و زبير سر و صداى تبليغاتى راه انداختند، تهديد و تطميع نمودند تا عدّه‏اى را بدور خود بكشانند ولى ما اهل اين نوع تبليغات فريبكارانه نيستيم، ما مرد عمليم نه اهل حرف.

9-  تفرقه

برنده‏ترين سلاح دشمن تفرقه و برنده‏ترين سلاح عليه او وحدت است.

قرآن مجيد در موارد متعددى مؤمنان را به وحدت دعوت نموده است البته وحدتى بر پايه ايدئولوژى، نه وحدت روبنائى، زيرا ما را به چنگ زدن به «حبل اللّه» خوانده است و با

توجه به تفاسير مختلفى كه براى «حبل اللّه» شده است مى‏توان در جمع بندى نظرات، ريسمان الهى را همان ايمان و اعتقاد به خدا دانست.

و نيز قرآن رمز شكست مسلمانان را در جنگ احد «تنازع و اختلاف» مى‏داند.

مثلى است در زبان عرب كه مى‏گويند «فرّق تسد» يعنى تفرقه بيانداز و حكومت كن. و اين شيوه هميشگى دشمنان انقلاب بوده است.

على (ع) در باره دشمنانش مى‏فرمايد: «فقدموا على عمّالي و خرّان بيت المسلمين الّذي في يديّ و على أهل مصر كلّهم في طاعتي و على بيعتي فشتّتوا كلمتهم و أفسدوا عليّ جماعتهم»  بر مأموران من و خزانه‏داران بيت المال مسلمين كه در اختيار من است وارد شدند و در شهرى كه همه مردمش در اطاعت و بيعت من هستند قدم گذاردند، وحدت آنها را بر هم زدند، و جمعيت آنها را كه همه با من بودند به شورش واداشتند.

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 272

عكس العمل على (ع) در برابر ناكثين

بايد ببينيم على (ع) چه عكس العملى در برابر ناكثين داشت تا ما كه پيرو او هستيم همان راه را دنبال كنيم.

على (ع) در برابر ناكثين چند نوع عكس العمل داشت:

1-  آگاهى و هشيارى

حضرتش بدرستى بر نقشه آنها واقف بود زيرا كه فقط در صورت آگاهى و مراقبت است كه انسان ناخودآگاه در دام دشمن واقع نمى‏شود.

امام مى‏فرمايد: «و اللّه لا أكون كالضّبع تنام على طول اللّدم حتّى يصل إليها طالبها و يختلها راصدها»  و بخدا سوگند من همچون كفتار نيستم كه با ضربات آرام و ملايم بر در لانه‏اش بخواب رود، و ناگهان دستگيرش كنند.

اين اولين قدم پيروزى بر هر توطئه در شرف تكوين است.

2-  منطق و استدلال

دومين شيوه برخورد على (ع) در برابر اينان شيوه منطقى و استدلالى است.

زيرا كه قرآن اولين راه خواندن مردم به سوى خدا را «حكمت» مى‏داند «ادع إلى سبيل ربّك بالحكمة» و حكمت عبارت است از گفتارى كه مستند و مستدل است. على (ع) در باره زبير مى‏فرمايد: «يزعم أنّه قد بايع بيده و لم يبايع بقلبه فقد أقرّ بالبيعة و ادّعى الوليجة فليأت عليها بأمر يعرف و إلّا فليدخل فيما خرج منه»

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 273

زبير مى‏پندارد كه بيعتش تنها با دست بوده نه با دل، پس او اقرار به بيعت مى‏كند ولى مدعى است كه با قلب نبوده است، بنا بر اين بر او لازم است بر اين ادعا دليل روشنى بياورد و گر نه بايد به بيعت خود باز گردد و به آن وفادار باشد.

سو اين درسى است بزرگ كه حتى با دشمنانى همانند طلحه و زبير هم نبايد منطق و استدلال را فراموش نمود.

3-  گرفتن بهانه از دست آنان

دشمنان على (ع) براى منفور جلوه دادن چهره على (ع) پيراهن عثمان را علم مى‏كنند و حضرتش را قاتل عثمان معرفى مى‏نمايند.

بديهى است اگر اين تهمت جا بيفتد بزرگترين موفقيت براى دشمنان على (ع) محسوب مى‏گردد. ولى حضرتش در خطبه‏هاى مختلف به تحليل ماجراى عثمان مى‏پردازد، و در اين خطبه‏ها مبرّى بودن خودش را از خون عثمان اثبات مى‏كند و بدين ترتيب بهانه را از دستشان خارج مى‏سازد.

4-  نبرد تا نابودى آنان

آخرين راه حل على (ع) در برابر اين جرثومه‏هاى ننگ و رذالت نابودى اينهاست، چرا كه اينان منشاء فساد در جامعه‏اند و بايد به دست نابودى سپرده شوند. حضرتش مى‏فرمايد: «فإن أبوا أعطيتهم حدّ السّيف و كفى به شافيا من الباطل و ناصرا للحقّ» ... پس اگر از آن سرباز زنند لبه تيز شمشير را در اختيار آنها قرار مى‏دهم و اين كار براى درمان باطل و يارى حق كفايت مى‏كند.

و بالاخره آنجا كه «بيّنه و كتاب و ميزان» بكار نايد نوبت به وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ مى‏رسد.

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 275

شارحان نهج البلاغه از قرن پنجم تا هشتم عزيز اللّه عطاردى

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 277

كتاب مقدس نهج البلاغه از زمان مولف بزرگوارش مورد توجه اهل علم و ادب بوده است، و گروهى از علماء و محققان به ترجمه و شرح آن پرداخته‏اند، و هر كدام به اندازه استعداد و ذوق خود از اين درياى بيكران درهاى گرانبهائى را استخراج كرده‏اند.

ما در اين مقاله تعدادى از شروح را كه از قرن پنجم تا قرن هشتم هجرى نوشته شده، و اينك بصورت خطى و يا چاپى در دسترس اهل تحقيق قرار دارد مورد بحث قرار داده، و خصوصيّات هر يك از آنها را شرح مى‏دهيم تا اهميت اين اثر ارزنده روشن گردد.

از مطالعه و تحقيق در باره نهج البلاغه بخوبى معلوم مى‏گردد كه اين كتاب از زمان تاليف، جاى خود را در ميدان علم و ادب باز كرد و توجه جوامع مختلف را به طرف خود كشانيد، از سلسله اجازات نهج البلاغه، كه خود مقاله‏اى مى‏شود اهميّت اين موضوع بخوبى روشن است.

1-  نخستين كسى كه نهج البلاغه را مورد بررسى قرار داده، و كلمات و الفاظ مشكله آن را شرح و تفسير كرده است، مولّف گرانقدر آن سيد رضى (رضوان اللّه عليه) بوده كه براى شاگردان خود بيان مى‏كرده است، و در نهج البلاغه‏هاى مطبوع تفسيرهاى او در ذيل بعضى از خطب آمده است.

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 278

در نسخه‏اى كه سيد رضى از نهج البلاغه به خط خود نوشته و اين نسخه تا زمان «ابن ميثم» در بغداد محفوظ بوده، و شارحان نهج البلاغه مانند «قطب الدين كيدرى» و «قطب الدين راوندى» و «ابن ابى الحديد» هم اين نسخه را ديده، و در آثار خود از آن نام برده‏اند معلوم مى‏شود كه سيد رضى در حاشيه آن مطالبى نوشته بوده است.

«قطب الدين كيدرى» در «حدائق الحقائق» و «قطب الدين راوندى» در «منهاج البراعه» در ذيل بعضى از كلمات نهج البلاغه تفسيرهائى از سيد رضى نقل مى‏كنند كه در نهج البلاغه‏هاى موجود ذكر شده است، و از اين جا معلوم است كه ناسخان نخستين نهج البلاغه تمام حواشى و تعليقات سيد رضى را نقل نكرده‏اند.

2-  يكى از كسانى كه نهج البلاغه را مورد بحث و تحقيق قرار داده و آن را شرح و تفسير كرده است «سيد مرتضى علم الهدى» برادر بزرگ سيد رضى (رضوان اللّه عليهما) بوده، و در شرح حال او و آثارش آمده كه او خطبه‏هاى نهج را براى شاگردان خود املاء مى‏كرده است.

يكى از آثار علم الهدى شرح و تفسير خطبه شقشقيه است، «قطب الدين كيدرى» در شرح نهج البلاغه خود به نام «حدائق الحقائق» تمام اين خطبه و شرح را آورده و گويد: من اين شرح را در يك جا يافتم و تمام آن را در اين جا آوردم.

3-  «امام احمد بن محمد بن وبرى خوارزمى» از دانشمندان و محققان قرن ششم هجرى است، و با «بيهقى» معاصر بوده، يكى از آثار مشهور او شرح نهج البلاغه است، متأسفانه از اين شرح اثرى در دست نيست و ليكن «كيدرى» از وى بسيار روايت مى‏كند.

«على بن زيد بيهقى» در شرح خود بنام «معارج نهج البلاغه» گويد: از كسانى كه خبرش را شنيده، و اثرش را نيز ديده ولى شخص او را نديده‏ام، «امام احمد بن محمد و برى» است كه او را شيخ جليل مى‏گويند، و او مشكلات كتاب نهج البلاغه را شرح داده و تفسير كرده است.

از اين شارح و خصوصيات او كه در كجا زندگى مى‏كرده، و طريقه‏اش چه‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 279

بوده اطلاعى نيست، و در كتب رجال نيز از روى ذكرى نشده است، تنها ذكرى كه از وى شده همان مطالبى است كه شارحان نهج البلاغه از او نقل مى‏كنند.

4-  ابو الحسن على بن زيد بيهقى» يكى از علماء بزرگ و محققان قرن ششم هجرى است و در سبزوار و نيشابور زندگى مى‏كرد و به كارهاى علمى اشتغال داشت، اين عالم جليل القدر بيش از هفتاد كتاب در موضوعات مختلف تاليف كرده است كه هر يك از آنها در باب خود در خور اهميت مى‏باشد.

يكى از آثار گرانقدر كتابى است بنام «معارج نهج البلاغه» كه نسخه‏اى از آن در آستان مقدس حضرت امام رضا (عليه السلام) محفوظ است، بيهقى نخستين كسى است كه همه خطب نهج البلاغه را شرح داده و از جنبه‏هاى مختلف بحث مى‏كند.

على بن زيد بيهقى گويد: من نهج البلاغه را نزد پدرم خواندم، و با اين كتاب آشنا شدم و از حقايق و دقائق آن اطلاع يافتم، و بعد خود را آماده كردم تا شرحى مبسوط براى آن بنويسم تا همگان از اين كتاب بهره‏مند شوند.

ابو الحسن بيهقى در جمادى الاول سال 552 شرح خود را پايان داد و در سال 565 در بيهق در گذشت. و در قريه شتمه در نزديك سبزوار دفن گرديد، و قبرش اكنون زيارتگاه است نسخه‏اى كه در كتابخانه آستان قدس رضوى موجود است بسيار مغلوط مى‏باشد و قابل قرائت نيست.

نگارنده اين سطور عكسى از اين نسخه را در دست دارد، و براى تهيه نسخه دوم كوشش بسيار كرده ولى متاسفانه از اين فعاليت‏ها تاكنون نتيجه نگرفتم.

علامه تهرانى صاحب الذريعة گويد: نسخه‏اى از اين كتاب در كتابخانه شيخ محمد صالح در قطيف بوده، و ما در اين باره مكاتباتى با قطيف و بحرين و رياض انجام داديم، ولى نتيجه مطلوب بدست نياورديم.

5-  «ضياء الدين ابو الرضا فضل اللّه بن علا حسينى راوندى» از رجال علم و ادب و مشاهير عصر خود بود، و در شهر كاشان اقامت داشت و آثار زيادى از نظم و نثر تاليف كرد و در كتب رجال از وى بسيار تجليل شده و از فضل و كمال و ادب و دانش او سخن گفته‏اند.

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 280

تاج الاسلام سخنانى در كتاب انساب ذيل «راوند» و «قاشان» از وى ياد مى‏كند و گويد: در شهر كاشان به منزل سيد فاضل ابو الرضا علوى حسينى رفتم، پس از اين كه درب منزلش را كوبيدم و منتظر شدم تا درب خانه را به رويم بگشايند، متوجه شدم با گچ بالاى در خانه‏اش نوشته‏اند «انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» و پس از لحظه‏اى توقف در خانه گشوده شد و من او را ملاقات كرد، و در اين بين مذاكراتى انجام شد و من تعدادى از اشعار او را يادداشت كردم.

صفحه بعد فهرست صفحه بعد