[ 24 ]
العلماء 1 ، آن را به سيّد ابراهيم همدانى در پاسخ به نامه عبد الباقى نسبت داده است . با تطبيق دو نسخه موجود در كتابخانه مجلس با نامه درج شده در رياض العلماء ، يكسان بودن عبارات اين چند نامه احراز مىگردد . از اين نظر ، با مشاهده قرائن موجود در دو نسخه خطّى مجلس و با دقّت در مفاد و سياق عبارات نامه ، انتساب آن به عبد الباقى رجحان دارد . متن كامل نامه چنين است : به حقّ بيت و به حقّ صاحب بيت و به حقّ دلهاى شكسته و به حقّ آن كه دلهاى دوستانش را شكسته مىدارد ، كه از قيود امور صوريه و تعيّنات اعتباريه خود را خلاص ساختن ، كار مردان است و دليران است ، و هر جبّه و جوشنپوش را از ميدان مردانگى ميسّر نيست و ظاهر عبارت « الشفقة على خلق اللّه » سدّ راه سالكان است . جهت آنكه شفقت بر خلق معنى ديگر است و علاقه با خلق امر ديگر . انداختن ابراهيم خليل اللّه عليه السلام هاجر و اسماعيل را در وادى غير ذى زرع صحراى مكّه و به جانب شام رفتن و با ايشان سخن نگفتن ، از قبيل ترك علاقه بود نه از قبيل ترك شفقت بر خلق . چون چنين باشد كه « الشفقة على خلق اللّه » از ايشان ميراث است و تسليم كردن ابراهيم اسماعيل را به حمايت اللّه تعالى از كمال شفقت ناشى است چرا كه حمايت اللّه تعالى به از حمايت ابراهيم است بلا شكّ و ريب ، كريمى كه گاو يتيمى را در بيشه ميان سباع حفظ كند و به پرى پوستش به زر بفروشد جهت يتيم به بركت توكّل پدرش ، اسماعيل را نيز در صحراى مكّه حفظ مىتواند كرد به بركت توكّل ابراهيم ، با خلق بر آمدن كار صعب است و جمع بين الاضداد از جمله محالات است ، با حقّ آشنا شدن چندان دشوار نيست چه اراده خود را به اراده واگذاشتن از قبيل ممكنات و انسان را از اين مقام بهره هست و به وقوع پيوسته . قال ابن الفارض : . . . 2[ 25 ]
و حصول معنى احدى بنى نوع را دليل امكان حصول اين معنى است براى ديگرى ، خدا نصيب فرمايد . النتيجة : راه منحصر در دو : يكى به جانب نور وحدت و ديگرى به جانب ظلمت كثرت و لا ثالث لهما . اهل كثرت را از نور وحدت يارى نيست ، چنان كه اهل وحدت را از ظلمت كثرت غبارى هزار سال اگر كسى اوقات خود را بكلّى صرف اهل دنيا كند ، به صورت و سيرت انسان برنيايد ، با اين كس رام و مهربان نمىشود : « لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصارى حَتّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ » 1 ، پس ايشان را با حقّ دلالت بايد كرد قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَى 2 ، و يا مثل ايشان شد و ترك حقّ كرد لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوائَهُمْ بَعْدَ الَّذى جائَكَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصِيرٍ 3 . شقّ اوّل را ايشان قائل نيستند . شقّ دوم را ما چون قائل شويم ، ما را به حقّ نمىفروشند ، ما چون حقّ را به دنيا فروشيم چاره منحصر است در ترك ايشان « مَنْ نَجَا رَبَّه فَقَد رَبحَ » 4 . چنين كردهاند عارفين و اولياء اللّه حقّ . الخلاصة : اوليا را شعار ترك دنيا است هر چه باشد و هر كه باشد : « القيد كفر و لو كان باللّه » . اهل دنيا را مدار بر تحصيل است هر چه باشد و از هر كه باشد ، اگر چه سدّ راه و بند پا باشد « و بينهما بون [ 5 ] بعيد » . الإشارة : با صفات بشريت صفات حقّ جمع نمىشود هر كدام را كه خواهند اختيار كنند . سخن پوست كنده مدّت مديد به درگاه حقّ تضرّع كردن و براى طلب هر سهل به مراد نرسيدن ، به از آن است كه به وسيله مكتوبى و يا به واسطه پيغامى از بزرگى صاحب آلاف و الوف شدن ، چه اوّل را نور خضوع همراه است و آخر را ظلمت فروتنى و تنزّل در دنبال ابراهيم ادهم از ترك پادشاهى ضررى نكرد . فرعون را سلطنت روى زمين فايده[ 26 ]
ندارد . حمّالان باربر گردن نه چون سواران سبك عنانند « سيروا قد سبق المفردون » . الحقيقة : علمى كه به زبان و گوش محتاج باشد علم نيست ، دردى است ، چرا كه سوداگر را از كسادى بازار آتش در جان است و هر چه در حافظه و خيال ، مخزون است مانع نفس حيوانى است ، مانند كتابخانه در معرض زوال است ، و آن علمى كه روح را شمع راه است ، كدام است « العِلْمُ نُقْطَةً كَثَّرَها الْجاهِلُون » 1 ، تمام علم از مقوله شىء من وجه است و علم علماى دنيا از مقوله علم به وجه شىء است ، و تفاوت بين الامرين بسيار است . بر تقديرى كه معلوم شىء واحد باشد ، آثار متفاوت است چه شمع ثانى را از هر بادى ضرر زوال است و شمع اوّل را باد صرصر معين و ممدّ شعاع است . النكتة : ماهيت علم صورت حاصلى است . چون حقّ را دانستى علم حاصل كردى ، همه را دانسته قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فى خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ 2 . المعذرة : من تنگ حوصله و تنگ مايهام . با اهل دنيا خلطه نمىتوانم كرد . دريا آشامان را حال ديگر است . آنچه نوشتهام خيال خود را بيان كردهام : « الإناء يترشّح بما فيه لا إنكار لنا لأحد » . همه خوبند و همين بد ماييم « و الفرار من الكثرة ليس إلاّ بإطاعة الأمر لا بمقتضى العلم » .
هر كه را ذرّهاى وجود بود
پيش هر ذرّه در سجود بود
[ 27 ]
أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ 1 ، نه همراه مىتوانم گرداند نه علاقه مىتوانم از آن برداشت . يقين مىدانم كه عن قريب در معرض بيع من يريد شىء قليل فروخته خواهد شد ، پس علم يقين را در اين راه مرتفعى نبوده است . اللّه تعالى عين اليقين را نصيب طالبين گرداند بحرمة الواصلين إلى حقّ اليقين . الرمز : بند بندم مىلرزد از تعقّل آن چيزى كه تمنّاى صادقان را فرض عين است فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقيِنَ 2 و مدار بر اغماض عين است با آنكه يقين مىدانم كه عاقبت مؤمنان و محبّان آل محمّد صلى اللّه عليه و آله به خير است . تعيّشم در دنيا مثل تعيّش زندانيان و محبوسان است ، پس از خلاص شدن از زندان ، اين چه خوف و اين چه بيم است « رحم اللّه امرءا عرف قدره » 3 ، اين است حال من و مقدار من . المقصود : غرض از نوشتن اين چند كلمه كه زبانزد هر بزرگ و كوچك است ، نه قصد افاده است كه نسبت به ملازمان آن جناب توهّم اين داعيه محض كفر است و نه عرض دانش و اظهار معرفت خود است كه قطره را با درياى محيط خودنمايى دليل جهل است ، بلكه مطلوب آن است كه خود را بدين وسيله به خاطر فيض مآثر آن عالى مقدار ، كه هرگز از خانه محبّتم قادر آمده است قدم بيرون ننهاده است ،
اى قدم ننهاده هرگز از دل تنگم برون
حيرتى دارم كه چون در هر دلى جا كردهاى
[ 28 ]
احتياجى به اين اظهار نيست لكن « تهادّوا تحابّوا » [ 1 ] وارد است ، مرا بهتر از عرض اخلاص هديهاى نبود ، بدان اكتفا كردم و از آن هم اندكى ذكر كردم كه « الجرعة تدلّ على الغدير و الجفنة على البيدر الكبير » [ 2 ] . اللّه تعالى ملازمت آن جناب را بار ديگر بزودى روزى اين مخلص گرداند ، بالنبى و آله الأمجاد .