نامه عبد الباقى به سيّد ابراهيم همدانى

نسخه‏اى از اين نامه عرفانى فلسفى ، كه در الذريعة 3 معرّفى شده ، در كتابخانه مجلس به شماره 61 5283 موجود بوده و در الذريعة نيز همين نسخه مورد اشارت است . اخيرا نسخه ديگرى از همين نامه در كتابخانه مجلس ضمن مجموعه طباطبايى با شماره 901 به فهرست رسيده است .

صاحب رياض العلماء پس از مشاهده اين نامه ، ضمن درج تمامى مطالب آن در رياض

( 1 ) أعيان الشيعة : ج 7 ، ص 433 رياض العلماء : ج 3 ، ص 59 الذريعة : ج 4 ، ص 280 ج 23 ، ص 179 ج 13 ، ص 352 و ج 9 ، ص 682

( 2 ) الذريعة ، ج 13 ، ص 352

( 3 ) الذريعة ، ج 22 ، ص 168

[ 24 ]

العلماء 1 ، آن را به سيّد ابراهيم همدانى در پاسخ به نامه عبد الباقى نسبت داده است . با تطبيق دو نسخه موجود در كتابخانه مجلس با نامه درج شده در رياض العلماء ، يكسان بودن عبارات اين چند نامه احراز مى‏گردد . از اين نظر ، با مشاهده قرائن موجود در دو نسخه خطّى مجلس و با دقّت در مفاد و سياق عبارات نامه ، انتساب آن به عبد الباقى رجحان دارد .

متن كامل نامه چنين است :

به حقّ بيت و به حقّ صاحب بيت و به حقّ دلهاى شكسته و به حقّ آن كه دلهاى دوستانش را شكسته مى‏دارد ، كه از قيود امور صوريه و تعيّنات اعتباريه خود را خلاص ساختن ، كار مردان است و دليران است ، و هر جبّه و جوشن‏پوش را از ميدان مردانگى ميسّر نيست و ظاهر عبارت « الشفقة على خلق اللّه » سدّ راه سالكان است . جهت آنكه شفقت بر خلق معنى ديگر است و علاقه با خلق امر ديگر . انداختن ابراهيم خليل اللّه عليه السلام هاجر و اسماعيل را در وادى غير ذى زرع صحراى مكّه و به جانب شام رفتن و با ايشان سخن نگفتن ، از قبيل ترك علاقه بود نه از قبيل ترك شفقت بر خلق . چون چنين باشد كه « الشفقة على خلق اللّه » از ايشان ميراث است و تسليم كردن ابراهيم اسماعيل را به حمايت اللّه تعالى از كمال شفقت ناشى است چرا كه حمايت اللّه تعالى به از حمايت ابراهيم است بلا شكّ و ريب ، كريمى كه گاو يتيمى را در بيشه ميان سباع حفظ كند و به پرى پوستش به زر بفروشد جهت يتيم به بركت توكّل پدرش ، اسماعيل را نيز در صحراى مكّه حفظ مى‏تواند كرد به بركت توكّل ابراهيم ، با خلق بر آمدن كار صعب است و جمع بين الاضداد از جمله محالات است ، با حقّ آشنا شدن چندان دشوار نيست چه اراده خود را به اراده واگذاشتن از قبيل ممكنات و انسان را از اين مقام بهره هست و به وقوع پيوسته .

قال ابن الفارض : . . . 2

( 1 ) رياض العلماء ، ج 3 ، صص 64 60

( 2 ) در اصل افتادگى دارد

[ 25 ]

و حصول معنى احدى بنى نوع را دليل امكان حصول اين معنى است براى ديگرى ، خدا نصيب فرمايد .

النتيجة : راه منحصر در دو : يكى به جانب نور وحدت و ديگرى به جانب ظلمت كثرت و لا ثالث لهما . اهل كثرت را از نور وحدت يارى نيست ، چنان كه اهل وحدت را از ظلمت كثرت غبارى هزار سال اگر كسى اوقات خود را بكلّى صرف اهل دنيا كند ، به صورت و سيرت انسان برنيايد ، با اين كس رام و مهربان نمى‏شود : « لَنْ تَرْضى‏ عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصارى‏ حَتّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ » 1 ،

پس ايشان را با حقّ دلالت بايد كرد قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَى‏ 2 ، و يا مثل ايشان شد و ترك حقّ كرد لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوائَهُمْ بَعْدَ الَّذى جائَكَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصِيرٍ 3 . شقّ اوّل را ايشان قائل نيستند . شقّ دوم را ما چون قائل شويم ، ما را به حقّ نمى‏فروشند ، ما چون حقّ را به دنيا فروشيم چاره منحصر است در ترك ايشان « مَنْ نَجَا رَبَّه فَقَد رَبحَ » 4 . چنين كرده‏اند عارفين و اولياء اللّه حقّ .

الخلاصة : اوليا را شعار ترك دنيا است هر چه باشد و هر كه باشد : « القيد كفر و لو كان باللّه » . اهل دنيا را مدار بر تحصيل است هر چه باشد و از هر كه باشد ، اگر چه سدّ راه و بند پا باشد « و بينهما بون [ 5 ] بعيد » .

الإشارة : با صفات بشريت صفات حقّ جمع نمى‏شود هر كدام را كه خواهند اختيار كنند . سخن پوست كنده مدّت مديد به درگاه حقّ تضرّع كردن و براى طلب هر سهل به مراد نرسيدن ، به از آن است كه به وسيله مكتوبى و يا به واسطه پيغامى از بزرگى صاحب آلاف و الوف شدن ، چه اوّل را نور خضوع همراه است و آخر را ظلمت فروتنى و تنزّل در دنبال ابراهيم ادهم از ترك پادشاهى ضررى نكرد . فرعون را سلطنت روى زمين فايده

( 1 ) بقره : 120

( 2 ) همان

( 3 ) همان

( 4 ) « من نجا برأسه فقد ربح » بحار الأنوار ، ج 32 ، ص 588

[ 5 ] بون : مسافت ميان دو چيز

[ 26 ]

ندارد . حمّالان باربر گردن نه چون سواران سبك عنانند « سيروا قد سبق المفردون » .

الحقيقة : علمى كه به زبان و گوش محتاج باشد علم نيست ، دردى است ،

چرا كه سوداگر را از كسادى بازار آتش در جان است و هر چه در حافظه و خيال ، مخزون است مانع نفس حيوانى است ، مانند كتابخانه در معرض زوال است ، و آن علمى كه روح را شمع راه است ، كدام است « العِلْمُ نُقْطَةً كَثَّرَها الْجاهِلُون » 1 ، تمام علم از مقوله شى‏ء من وجه است و علم علماى دنيا از مقوله علم به وجه شى‏ء است ، و تفاوت بين الامرين بسيار است . بر تقديرى كه معلوم شى‏ء واحد باشد ، آثار متفاوت است چه شمع ثانى را از هر بادى ضرر زوال است و شمع اوّل را باد صرصر معين و ممدّ شعاع است .

النكتة : ماهيت علم صورت حاصلى است . چون حقّ را دانستى علم حاصل كردى ، همه را دانسته قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فى خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ 2 .

المعذرة : من تنگ حوصله و تنگ مايه‏ام . با اهل دنيا خلطه نمى‏توانم كرد .

دريا آشامان را حال ديگر است . آنچه نوشته‏ام خيال خود را بيان كرده‏ام :

« الإناء يترشّح بما فيه لا إنكار لنا لأحد » . همه خوبند و همين بد ماييم « و الفرار من الكثرة ليس إلاّ بإطاعة الأمر لا بمقتضى العلم » .

هر كه را ذرّه‏اى وجود بود
پيش هر ذرّه در سجود بود

جهت مختلف طريق انبيا و اوليا صراط مستقيم است و هدايت به طلب منوط است و إِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ 3 تعليم طلب است وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلاَّ ما سَعى‏ 4 اديب عظيم است ، و اطّلاع بر سرّ قدر مافوق طاقت است ، و اطاعت اوليا ، سرمايه نجات است .

الإنصاف : به دست خود تفسير بيضاوى نوشته‏ام ، پاى بندم شده است وَ ما

( 1 ) عوالى اللئالى ، ج 4 ، ص 129

( 2 ) انعام : 91

( 3 ) فاتحه : 5

( 4 ) نجم : 39

[ 27 ]

أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ 1 ، نه همراه مى‏توانم گرداند نه علاقه مى‏توانم از آن برداشت . يقين مى‏دانم كه عن قريب در معرض بيع من يريد شى‏ء قليل فروخته خواهد شد ، پس علم يقين را در اين راه مرتفعى نبوده است . اللّه تعالى عين اليقين را نصيب طالبين گرداند بحرمة الواصلين إلى حقّ اليقين .

الرمز : بند بندم مى‏لرزد از تعقّل آن چيزى كه تمنّاى صادقان را فرض عين است فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقيِنَ 2 و مدار بر اغماض عين است با آنكه يقين مى‏دانم كه عاقبت مؤمنان و محبّان آل محمّد صلى اللّه عليه و آله به خير است .

تعيّشم در دنيا مثل تعيّش زندانيان و محبوسان است ، پس از خلاص شدن از زندان ، اين چه خوف و اين چه بيم است « رحم اللّه امرءا عرف قدره » 3 ، اين است حال من و مقدار من .

المقصود : غرض از نوشتن اين چند كلمه كه زبان‏زد هر بزرگ و كوچك است ، نه قصد افاده است كه نسبت به ملازمان آن جناب توهّم اين داعيه محض كفر است و نه عرض دانش و اظهار معرفت خود است كه قطره را با درياى محيط خودنمايى دليل جهل است ، بلكه مطلوب آن است كه خود را بدين وسيله به خاطر فيض مآثر آن عالى مقدار ، كه هرگز از خانه محبّتم قادر آمده است قدم بيرون ننهاده است ،

اى قدم ننهاده هرگز از دل تنگم برون
حيرتى دارم كه چون در هر دلى جا كرده‏اى

برساند و طلب تجديد التفات خاطر آن خورشيد ذرّه‏پرور نمايد و خود را در سلك محبّان و مشتاقان آن درگاه جاى دهد ، اگر چه مآثر محبّتم را چندان

( 1 ) شورى : 30

( 2 ) جمعه : 6

( 3 ) « ما هلك امرؤ عرف قدره » بحار الأنوار ، ج 72 ، ص 66

[ 28 ]

احتياجى به اين اظهار نيست لكن « تهادّوا تحابّوا » [ 1 ] وارد است ، مرا بهتر از عرض اخلاص هديه‏اى نبود ، بدان اكتفا كردم و از آن هم اندكى ذكر كردم كه « الجرعة تدلّ على الغدير و الجفنة على البيدر الكبير » [ 2 ] . اللّه تعالى ملازمت آن جناب را بار ديگر بزودى روزى اين مخلص گرداند ، بالنبى و آله الأمجاد .