خطبه 109

و من خطبة له عليه الصّلوة و السّلام : 1 « كلّ شى‏ء خاشع له ، » هر چيزى كه هست خاشع و فروتن است او را .

فلك اندر ركوع استاده اوست
زمين اندر سجود افتاده اوست

شادى روحانيان از بهر اوست
گريه كرّ و بيان از قهر اوست

مرغ گردون در رهش پر مى‏زند
بر درش چون حلقه‏اى سر مى‏زند

در سجودش روز و شب خورشيد و ماه
كرده پيشانىّ خود بر خاك راه

روز از بسطش سپند افروخته
شب ز قبضش در سياهى سوخته

اى خرد سرگشته درگاه تو
عقل را سر رشته گم در راه تو

بحر در شورت سرانداز آمده
پاى در گل تا كمرگاه آمده

آتش از شوق تو چون آتش شده
پاى بر آتش چنين سركش شده

باد پى تو بى سر و پا آمده
باد در كف خاك پيما آمده

آب را نامانده آبى بر جگر
و آبش از شوق تو بگذشته ز سر

خاك در كوى تو ، بر در مانده‏اى
خاك بر سر ، خاكسارى مانده‏اى

« و كلّ شى‏ء قائم به : » و هر چيزى كه موجود است به ذات خداى تعالى قائم است و ثابت ، و حق تعالى به ذات خود قائم .

مصراع :

ما به تو قائم چو تو قائم به ذات

قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم : 2 « أصدق بيت قالته العرب قول لبيد [ مصراع ] : ألا كلّ شى‏ء ما خلا اللّه باطل » 3 يعنى هر چه غير خداى تعالى است باطل و غير ثابت است في نفسه ، بل ثابت لغيره است از قبيل عمى .

( 1 ) نهج البلاغه ، خطبه 109

( 2 ) بحار الأنوار ، ج 70 ، ص 295

( 3 ) مصراع دوم : « و كلّ نعيم لا محالة زائل »

[ 1025 ]

بيت :

وجود جمله ظلّ حضرت توست
همه آثار صنع و قدرت توست

جهانى عقل و جان حيران بمانده
تو در پرده چنين پنهان بمانده

« غنى كلّ فقير ، و عزّ كلّ ذليل ، و قوّة كلّ ضعيف ، و مفزع كلّ ملهوف . » اوست بى‏نيازى هر نيازمند ،

( شعر :

قديم بى ولد قيّوم بى‏خويش
تولاّى توانگر فخر درويش

منزّه از زن و از خويش و فرزند
مبرّا از شبيه و مثل و مانند )

و عزيزى هر خوارى كش ، و قوّت هر ضعيف ، و فريادرس هر محزون .

عطّار :

زهى عزّت كه چندين بى‏نيازى است
كه چندين عقل و دين آنجا به بازى است

زهى حيرت 1 كه از تعظيم آن جاه
ندارد كس سر مويى بدان راه

زهى قوّت كه گر خواهد به يك دم
زمين چون موم گرداند فلك هم

« من تكلّم سمع نطقه ، و من سكت علم سرّه ، » هر كس كه سخن گويد ، مى‏شنود گفتار او ، و آن كس كه خاموشى گزيند ، مى‏داند اسرار او .

« و من عاش فعليه رزقه ، و من مات فإليه منقلبه . » آن كس كه بزيست پس بر اوست روزى او ، و آن كس كه مرد پس به سوى حضرت اوست بازگشت او .

و منها : « سبحانك خالقا و معبودا بحسن بلائك عند خلقك » پاكا از همه نقصى ،

آفريننده و معبودا به خوبى بلاى تو نزد خلق تو .

الباء في قوله : « بحسن بلائك » قيل : إنّها يتعلّق بسبحانك : أى أنزّهك بهذا الإعتبار ، و يحتمل أن يتعلّق بمعبود ، و يحتمل أن يتعلّق بقوله :

« خلقت دارا ، و جعلت فيها مأدبة : مشربا و مطعما ، و أزواجا و خدما ، و قصورا و

( 1 ) دا : حرمت

[ 1026 ]

أنهارا ، و زروعا و ثمارا ، ثمّ أرسلت داعيا يدعو إليها ، فلا الدّاعى أجابوا ، و لا فيما رغّبت رغبوا ، و لا إلى ما شوّقت إليه اشتاقوا . » آفريدى تو خانه‏اى را ، و گردانيدى در او ميهمانى از شراب و طعام ، و همسران و خادمان ، و قصرها و جويها ، و زرعها و ميوه‏ها ، باز فرستادى داعى كه بخواند به سوى آن ميهمانى . پس نه آن دعوت كننده را اجابت كردند ، و نه در آنچه ترغيب كردى رغبت كردند ، و نه به آنچه تشويق كردى مشتاق شدند .

استعار لفظ الدار للاسلام ، باعتبار جمعه لأهله ، و لفظ المأدبة للجنّة باعتبار جمعها للمشتهيات ، و الداعى هو الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قد جمعها الخبر : « إنّ اللّه جعل الإسلام دارا ، و الجنّة مأدبة ، و الدّاعى إليها محمّدا » . 1 « أقبلوا على جيفة قد افتضحوا بأكلها ، و اصطلحوا على حبّها ، » روى آوردند بر جيفه گنديده كه رسوا شدند به خوردن آن ، و متّفق شدند بر دوستى آن .

عطّار :

چند نازى زين سراى خاكسار
همچو مردارى و كركس صد هزار

استعار لفظ « الجيفة » للدنيا ، لاستقذار نفوس الأولياء لها ، و وصف « الإفتضاح بأكلها » للإشتهاء بإقنائها ، 2 و الخروج به عن شعار الصالحين و طاعة اللّه .

مولانا :

چون كه در كوچه خرى مردار شد
صد سگ خفته بدان بيدار شد

حرصهاى رفته اندر كتم غيب
تاختن آورد و سر بر زد ز جيب

مو به موى هر سگى دندان شده
وز براى حيله دم جنبان شده

صد چنين سگ اندر اين تن خفته‏اند
چون شكارى نيستشان بنهفته‏اند

« و من عشق شيئا أعشى بصره ، و أمرض قلبه ، » و آن كس كه عاشق شد چيزى را ،

( 1 ) « قال رسول اللّه : فالملك اللّه و الدار الدنيا و المأدبة الجنّة و الداعى أنا » بحار الأنوار ، ج 18 ، ص 337 و اختيار مصباح السالكين ، ص 260

( 2 ) دا : باقتنائها

[ 1027 ]

مى‏پوشاند آن چيز چشم او را ، و مريض مى‏گرداند دل او را .

« فهو ينظر بعين غير صحيحة ، و يسمع باذن غير سميعة ، » پس او نظر مى‏كند به ديده معلول ، و مى‏شنود به گوش ناشنوا .

استعار وصف « العشا » لما يعرض لأبصار 1 بصائر أهلها من أغطية الجهل ،

فيفسد نظرها ، فلا يبصر ما ينتفع به ، و لا يسمع ما يتّعظ به .

« قد خرقت الشّهوات عقله ، و أماتت الدّنيا قلبه ، و ولهت عليها نفسه ، » بدرستى كه دريده است شهوتها عقل او را ، و مى‏رانيده است دنيا دل او را ، و واله و شيفته گردانيده است بر خويش نفس او را .

هر آن ملكى كه از جان داريش دوست
نيرزد هيچ چون مرگ از پى اوست

اگر ملك تو شد صحراى دنيا
سرانجامت سه گز خاك است مأوى

تو گر باشى گدايى يا شهنشاه
سه گز كرباس و ده خشت است همراه

اگر ملكت ز ماهى تا به ماه است
سرانجامت بدين دروازه راه است

چو بر بندند ناگاهات زنخدان [ 2 ]
همه ملك جهان آن دم زنخ [ 3 ] دان

ز هر چيزى كه دارى كام و ناكام
جدا مى‏بايدت شد در سرانجام

برين عمرى كه چندين پيچ دارد
مشو غرّه كه پى بر هيچ دارد

چو پى بر باد دارد عمر هيچ است
ولى اين هيچ را صد گونه پيچ است

استعار وصف « التخريق » لتفريق أفكاره في تحصيل المشتهيات ، و استعار وصف « الإماتة » لإخراج قلبه من الإنتفاع به في أمر الآخرة ، فهو كالميّت عنها .

« فهو عبد لها ، و لمن في يده 4 شى‏ء منها ، » پس او بنده است دنيا را ، و بنده است آن كس را كه در دست او چيزى است از دنيا .

قال ابو على الرودبارى : « من دخل الدنيا و هو عنها جرّار ، تحلّ إلى الآخرة و هو

( 1 ) دا : لابصارها

[ 2 ] زنخدان : چانه ، ذقن

[ 3 ] زنخ : قبيح و ركيك و كريه

( 4 ) نهج البلاغه : في يديه

[ 1028 ]

عنها جرّ . » نظامى :

پاژگون بين نقش ديباچه جهان
نام هر بنده جهان خواجه جهان

« حيثما زالت زال إليها ، و حيثما أقبلت أقبل عليها ، » پس به طريق بندگان آنجا كه زايل شد دنيا ، زايل مى‏شود از آنجا كه به سوى او ، و آنجا رو كرد دنيا روى آورد بر او .

عطّار فرمايد :

ألا اى روز و شب در حرص پويان
به حيلت همچو مور و موش جويان

حريصى بر سرت كرده فسارى
تو را حرص است و اشتر را مهارى

شبانروزى چو اختر روز كورى
اسير حرص روز و شب چو مورى

فغان زين عنكبوتان مگس‏خوار
همه چون كركسان در بند مردار

فغان از حرص انسان گوى تا چند
و زين سگ سيرتان زشت پيوند

« و لا ينزجر من اللّه بزاجر ، و لا يتّعظ منه بواعظ ، » و منزجر و ممتنع نمى‏شود از خداى تعالى به زجر و منع زاجرى ، و پند گرفته نمى‏شود از او به پند واعظى .

« و هو يرى المأخوذين على الغرّة ، حيث لا إقالة و لا رجعة ، كيف نزل بهم ما كانوا يجهلون ، » و او مى‏بيند گرفتاران بر فريب خوردن به دنيا ، جايى كه نيست در گذاشتن گناه و نه بازگشتن يعنى آخرت كه چگونه فرود آمده به ايشان آنچه بودند كه نمى‏دانستند .

« و جاءهم من فراق الدّنيا ما كانوا يأمنون ، و قدموا من الآخرة ما كانوا يوعدون . » و چگونه آمده ايشان از فراق دنيا آنچه بودند كه به امن بودند از آن ، و پيش آمدند از آخرت آنچه بودند كه بيم كرده مى‏شدند .

سوف ترى إذا انجلى الغبار
أ فرس تحتك أم حمار

شيخ احمد غزالى گويد : فذلك كار ديدن ملك است و به اوّل مغرور گشتن هلك . يكى از علما پادشاهى را به فوت پسرى تعزيت داد ، گفت : مات إبنك و هو فرعك ، و مات أبوك و هو أصلك ، و مات أخوك و هو وصلك ، فماذا ترتقب بعد

[ 1029 ]

فناء الأصل و الفرع و الوصل ؟ باش تا اين تجارت را خسارت بينى عين القضاة :

بفكندنى است هر چه برداشته‏ايم
استردنى [ 1 ] است هر چه بنگاشته‏ايم

سودا بود است هر چه پنداشته‏ايم
دردا كه به عشوه 2 عمر بگذاشته‏ايم

« فغير موصوف ما نزل بهم : » پس در وصف نمى‏آيد آنچه نازل شده به ايشان از شدايد .

« اجتمعت عليهم سكرة الموت و حسرة الفوت ، » مجتمع شده بر ايشان شدّت مرگ و حسرت فوت اموال و اهالى .

« ففترت لها أطرافهم ، و تغيّرت لها ألوانهم ، » پس سست شد اعضاى ايشان ، و متغيّر شد رنگهاى ايشان .

« ثمّ ازداد الموت فيهم ولوجا ، فحيل بين أحدهم و بين منطقه ، » باز زيادت كرد موت در ايشان دخول ، پس حائل شد ميان يكى از ايشان و سخن گفتن او .

آن يكى ديوانه را از اهل راز
گشت وقت نزع [ 3 ] ، جان كندن دراز

از سر بى‏قوّتى و اضطرار
همچو ابرى خون فشان بگريست زار

گفت چون جان اى خدا آورده‏اى
چون همى بردى چرا آورده‏اى ؟

گر نبودى جان من بر سودمى
زين همه جان كندن ايمن بودمى

نه مرا از زيستن مردن بدى
نه تو را آوردن و بردن بدى

كاشكى رنج شد آمد نيستى
گر شد آمد نيستى بد نيستى

« و إنّه لبين أهله ينظر ببصره ، و يسمع باذنه ، على صحّة من عقله ، و بقاء من لبّه ، » و بدرستى كه او هر آينه در ميان اهل خويش نظر مى‏كند به چشم خود ، و مى‏شنود به گوش خود ، بر حال صحّت از عقل ، و باقى بودن از خرد او .

[ 1 ] استردن : ستردن ، پاك كردن ، محو ساختن

( 2 ) دا : به عشرت ، عشوه : فريب ، خودنمايى ، دلفريبى

[ 3 ] نزع : حالت جان كندن

[ 1030 ]

« يفكّر فيم أفنى عمره ، و فيم أذهب دهره » انديشه مى‏كند كه در چه چيز فنا شده زندگانى او ، و در چه چيز گذرانيده زمان حيات او « و يتذكّر أموالا جمعها ، » و ياد مى‏آورد مالها كه جمع كرده آن را .

« أغمض في مطالبها ، و أخذها من مصرّحاتها و مشتبهاتها ، » حال آنكه اغماض كرده و چشم فرو خوابانيده در مأخذ آن اموال ، و فرا گرفته آن را از محرّمات واضحة الحرمة و از مشتبهات آن . أى تساهل في وجوه أخذها و لم يضبط دينه فيها .

« و قد لزمته تبعات جمعها ، و أشرف على فراقها ، » بدرستى كه لازم او شد عاقبتهاى بد جمع كردن آن اموال ، و مطّلع شد بر فراق آن .

« تبقى لمن وراءه ينعمون فيها ، و يتمتّعون بها ، » باقى ماند آن اموال مر آن كسانى كه بعد از اويند ، تنعّم مى‏كنند در آن ، و تمتّع مى‏گيرند به آن .

« فيكون المهنأ لغيره ، و العب‏ء على ظهره . » « المهنأ » المصدر من هنأ يهناء يعنى پس باشد گوارا شدن و هنائت آن اموال مر غير او را ، و باشد ثقل و بار آن بر پشت او .

« و المرء قد غلقت رهونه بها ، » و شخص بتحقيق در گرو است رهنهاى او به آن .

استعار وصف « غلق الرهون » ملاحظة لعدم انفكاك نفسه من تبعاتها المشبّهة ،

لغلق الرهن بما عليه من مال .

« فهو يعضّ يده ندامة على ما أصحر له عند الموت من أمره ، » پس او مى‏گزد دست خود را از پشيمانى آنچه ظاهر و منكشف شده مر او را در حال مرگ از امر او .

مولانا :

سيلاب گرفت ، كرد ويرانه عمر
آغاز پرى نهاد پيمانه عمر

خوش باش كه تا چشم زنى خوش بكشد
حمّال زمانه رخت از خانه عمر

« و يزهد فيما كان يرغب فيه أيّام عمره ، » و زاهد و بى‏رغبت مى‏شود در آنچه بود كه رغبت مى‏كرد در او مدّت عمر خويش .

« و يتمنّى أنّ الّذى كان يغبطه بها و يحسده عليها قد حازها دونه » و تمنّا كند آنچه

[ 1031 ]

بود كه غبطه مى‏برد به آن و حسد داشت بر آن ، بدرستى كه صاحب آن شود غير او « فلم يزل الموت يبالغ في جسده حتّى خالط سمعه ، » 1 پس لا يزال مرگ مبالغه مى‏كند در جسد او ، تا آميخته شد سمع او را .

« فصار بين أهله لا ينطق بلسانه ، و لا يسمع بسمعه : » پس بازگشت ميان اهل خود نه سخن گويد به زبان خود ، و نه شنوا باشد به سمع خود .

« يردّد طرفه 2 في وجوههم ، » مى‏گرداند چشم و نگرستن خود در رويهاى ايشان .

« يرى حركات ألسنتهم ، و لا يسمع رجع كلامهم . » پس مى‏بيند حركات زبانهاى ايشان ، و نمى‏شنود رجوع سخنان ايشان با يكديگر .

عطّار :

تيرگىّ ديده و كرّى گوش
پيرى و نقصان عقل و ضعف و هوش

اين و صد چندان سپاه لشگرند
سر به سر مير اجل را چاكرند

روز و شب پيوسته لشگر مى‏رسد
يعنى از پس ، ميرها در مى‏رسد

چو درآمد از همه سويى سپاه
هم تو باز افتى و هم نفست ز راه

خوش خوشى با نفس سگ در ساختى
عشرتى با او به هم در باختى

پاى بست عشرت او آمدى
زير دست قدرت او آمدى

چون درآيد گرد تو شاه و حشم
تو جدا افتى ز سگ ، سگ از تو هم

گر ز هم اينجا جدا خواهيد شد
پس به فرقت مبتلا خواهيد شد

غم مخور گر با هم اينجا كم رسيد
ز آنكه در دوزخ خوشى با هم رسيد

« ثمّ ازداد الموت التياطا ، » باز زياد كرد مرگ التصاق به او .

« فقبض بصره كما قبض سمعه ، و خرجت الرّوح من جسده ، » پس قبض كرد بينايى او همچنان چه قبض كرده بود شنوايى او ، و بيرون رفت روح از جسد او .

همچو آن مرغ قفص در اَندُهان
كرد بر گردش به حلقه گربكان

( 1 ) نهج البلاغه : لسانه سمعه

( 2 ) همان : طرفه بالنظر

[ 1032 ]

مرغ جانش موش شد سوراخ جوى
چون شنيد از گربكان او غرّه خوى

كى بود او را درين حزن حزن
آرزوى از قفص بيرون شدن

گربه مرگ است و اجل چنگال او
مى‏زند بر مرغ پرّ و بال او

« فصار جيفة بين أهله ، قد أوحشوا من جانبه ، و تباعدوا من قربه . » پس بازگشت مردارى بد بوى ميان اهل خود ، بدرستى متوحّش شدند از جانب او ، و دورى جستند از نزديك شدن به او .

« لا يسعد باكيا ، و لا يجيب داعيا . » يارى نمى‏كند هيچ گريه كننده را ، و جواب نمى‏دهد هيچ خواننده را .

« ثمّ حملوه إلى محطّ في الأرض ، » باز حمل كردند او را به سوى لحد .

عطّار :

دفن مى‏كردند مردى را به خاك
شد حسن در بصره پيش آن مغاك [ 1 ]

سوى آن گور و لحد مى‏بنگريست
بر سر آن گور بر خود مى‏گريست

پس چنين گفت او كه كارى مشكل است
كين جهان را گور آخر منزل است

وان جهان را اوّلين منزل همين است
اوّلين و آخرين زير زمين است

دل چه بندى در جهانى جمله رنگ
كآخرش اين است يعنى گور تنگ

چون نترسى از جهانى صعبناك
كاوّلش اين است يعنى زير خاك ؟

« فأسلموه فيه إلى عمله ، » پس سپردند او را در آنجا با عمل او .

في الفتوحات المكيّة : « كلّ انسان في البرزخ مرهون بكسبه ، محبوس في صور أعماله ، إلى أن يبعث يوم القيامة . » « و انقطعوا عن زورته حتّى إذا يبلغ الكتاب أجله ، و الأمر مقاديره ، » و منقطع شدند از زيارت او تا وقتى كه برسد نوشته بقاى نشئه دنيا به مدّت مضروبه خود ، و امر خلايق به اندازه خويش .

[ 1 ] مغاك : گودال ، قبر

[ 1033 ]

« و الحق آخر الخلق بأوّله ، » و ملحق گردد آخر خلق به اوّل او . قال تعالى : إنَّ الأوَّلِينَ وَ الآخِرِينَ لَمَجْمُوعُونَ إلى مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ . 1 « و جاء من أمر اللّه ما يريده من تجديد خلقه ، » و بيايد از امر خداى تعالى آنچه مى‏خواهد آن را از نو گردانيدن خلق او .

« أماد السّماء و فطرها ، » بخسباند آسمان را و بشكافد آن را .

« و أرجّ الأرض و أرجفها ، » و بلرزاند زمين را و بجنباند او را جنبانيدن سخت .

« و قلع جبالها و نسفها ، » و بركند كوههاى او و بر باد دهد .

« و دكّ بعضها بعضا من هيبة جلالته » و خرد و مرد گرداند بعضى از آن بعض ديگر را از هيبت عظمت او .

« و مخوف سطوته ، » و خوف شدّت او .

« و أخرج من فيها ، فجدّدهم بعد إخلاقهم ، و جمعهم بعد تفريقهم ، » و بيرون آورد آن كس كه در زمين مدفون است ، پس نو گرداند ايشان را بعد از كهنه گردانيدن ايشان ، و جمع آرد ايشان را بعد از متفرّق گردانيدن ايشان .

« ثمّ ميّزهم لما يريد من مسألتهم عن خفايا الأعمال و خبايا الأفعال ، » باز تمييز كند ايشان را از براى آنچه مى‏خواهد از پرسش ايشان را ، از پنهانيهاى علمها و پنهانيهاى فعلها .

« و جعلهم فريقين : أنعم على هؤلاء و انتقم من هؤلاء . » و بگردانيد ايشان را دو گروه سعدا و اشقيا : انعام كند بر آن گروه سعدا ، و كينه كشد از آن گروه اشقيا .

عطّار :

گر دوزخى و گر بهشتى امروز
پيدا نشود خوبى و زشتى امروز

دى رفت قلم آنچه نوشتى امروز
فردا به برآيد آنچه كشتى امروز

هر لحظه تحيّر به شبيخون آيد
تا جان پس ازين كجا شود چون آيد

( 1 ) الواقعة : 50

[ 1034 ]

مى‏سوزم از آن كه پرده چون برخيزد
چه كار ز زير پرده بيرون آيد

به هر گه كز جهان رفتى تو بيرون
نخواهد بود حالت از دو بيرون

اگر آلوده پالوده گردى
وگر پالوده [ 1 ] آسوده گردى

چو تو آلوده باشى و گنه‏كار
كنندت در نهاد خود گرفتار

و گر پالوده دل باشى تو در راه
فشانان دست به خرامى [ 2 ] به درگاه

فراز عرش و شيب چاه با توست
بهشت و دوزخت همراه با توست

همى تا تو چگونه رفت خواهى
در اين ره بر چه پهلو خفت خواهى

اگر در پرده در پرده [ 3 ] باشى
در آن چيزى كه در وى مرده باشى

نميرد هيچ بينا دل سفيهى
نخيزد هيچ كنّاسى [ 4 ] فقيهى

« فأمّا أهل الطّاعة فأثابهم بجواره ، و خلّدهم في داره ، » پس امّا اهل طاعت و فرمانبردارى خداى تعالى : پس پاداش دهد ايشان را به جوار خويش ، و مخلّد دارد ايشان در دار خويش يعنى جنّت .

« حيث لا يظعن النّزّال ، و لا تتغيّر بهم الحال ، و لا تنوبهم الأفزاع ، و لا تنالهم الأسقام ،

و لا تعرض لهم الأخطار ، و لا تشخصهم الأسفار . » آنجا كه نقل نكنند نازلان در او ، و متغيّر نگردد به ايشان حال ، و فرو نيايد به ايشان فزعها و ترسها ، و نرسد به ايشان مرضها ، و عارض نشود ايشان را خطرها ، و بيرون نمى‏برد ايشان را سفرها .

بل نعيم دائم مخلّد مؤبّد ، لأنّ نوع الإنسانى أبدىّ بالإتّفاق ، قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم : « إنّكم خلقتم للأبد ، و إنّما تنقلون من دار إلى دار » . 5

اندر آن بقعه ز اهل نفس و نفس
مرگ ميرد دگر نميرد كس

و اختلفوا في انقطاع أشخاص النوع الإنسانى بانتهاء مدّة الدنيا ، و انتفاء التوالد

[ 1 ] پالودن : صاف كردن ، تصفيه ، پاك كردن

[ 2 ] خرامى : زيبايى و لطافت و چالاكى ، خراميدگى

( 3 ) دا : برده

[ 4 ] كنّاس : خاكروبه ، خانه روب

( 5 ) بحار الأنوار ، ج 6 ، ص 249

[ 1035 ]

في الآخرة .

قال الشيخ في الباب التاسع و الستّين و ثلاثمائة : 1 « إختلف أصحابنا في هذا النوع الإنسانى ، هل ينقطع 2 أشخاصه بانتهاء مدّة الدنيا أو لا ؟ فمن لم يكشف قال بانتهائه ، و من كشف قال بعدم انتهائه ، و إنّ التوالد في الآخرة في هذه النوع الإنسانى باق في المثل في نكاح الرجل المرأة الآدمية الإنسانية على صورة أذكرها ، و التوالد أيضا بين جنسين مختلفين : و هما بنو آدم و الحور اللاتى أنشأهنّ اللّه في الجنان على صورة الإنسان و ليس بأناسىّ . فتوالدهما بنكاح بينهما في الإنس و الحور ، و يتناكحان في زمن الفرد ، ينكح الرجل إذا أراد جميع من عنده من النساء و الحور ، من غير تقدّم و لا تأخّر ، مثل فاكهة الجنّة لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ . 3 بل يقطف دان 4 من غير فقد مع وجود أكل و طيب طعم . فإذا أفضى الرجل إلى الحوراء و الإنسيّة له في كلّ دعوة 5 شهوة و لذّة ، لا يقدر قدرها ، لو وجدها في الدنيا غشى عليه من شدّه حلاوتها .

فتكون منه في كلّ دعوة 6 ريح مثيرة يخرج من ذكره ، فيتلقاها رحم المرأة ، فيتكوّن من حينه فيها ولد في كلّ دفعة ، و يكمل نشأة ما بين الدفعتين ، و يخرج مولودا مصوّرا مع النفس الخارجى من المرأة روحا مجرّدا طبيعيا . فهذا هو التوالد الروحانى في البشر بين الجنسين المختلفين و المتماثلين .

فلا يزال الأمر كذلك دائما أبدا ، و يشاهد الأبوان ما تولّد عنها من ذلك النكاح ،

و هم كالملائكة الذين يدخلون البيت المعمور و لا يعودون اليه أبدا . هذا 7 صورة توالد هذا النوع الإنسانى و لا حظّ لهؤلاء الأولاد في النعيم المحسوس ، و لا يبلغوا مقام النعيم المعنوى . فنعيمهم برزخى ، كنعيم صاحب الرؤيا بما يراه في حال نومه ،

و ذلك لما يقتضيه النشأ الطبيعى . فلا يزال النوع الانسانى يتوالد ، و لكن حكمه ما

( 1 ) الفتوحات المكّية ، چاپ سربى ، جزء 3 ، ص 473

( 2 ) همان : تنقطع

( 3 ) الواقعة : 33

( 4 ) الفتوحات : تقطف دائما

( 5 ) همان : دفعة

( 6 ) همان : دفعة

( 7 ) همان : هذه

[ 1036 ]

ذكرناه .

و أمّا توالد الأرواح البشرية فإنّ لهما في الآخرة مثل ما لهما في الدنيا اجتماعات برزخيات ، مثل ما يرى النائم في النوم أنّه ينكح زوجته و يولد له . فإذا اقيم العبد في هذا المقام ، سواء كان في الدنيا أو في الآخرة ، و نكح الرجل من حيث 1 زوجته من حيث زوّجها ، 2 يتولّد بينهما من ذلك النكاح أولاد روحانيون ، ما يكون حكمهم حكم المولودين من النكاح الحسّى في الأجسام ، و الصور المحسوسات التى تقدّم ذكرها . فيخرج الأولاد ملائكة كراما ، لا بل أرواحا مطهّرة . و هذا هو توالد الأرواح .

و لكن لا بدّ أن يكون ذلك عن تجلّى برزخى ، فتجلّى الحقّ في الصور المقيّدة . فإنّ البرزخ أوسع الحضرات وجودا ، 3 و هو مجمع البحرين : بحر المعانى و بحر المحسوسات . فالمحسوس لا يكون معنى ، و المعنى لا يكون محسوسا ، و حضرة الخيال التى عبّرنا عنه 4 بمجمع البحرين ، هو يجسّد المعانى ، و يلطّف المحسوس ، و يلقب في عين الناظرين 5 عين كلّ معلوم . فهو الحاكم المتحكّم الذى يحكم و لا يحكم عليه ، مع كونه مخلوقا . إلاّ أنّ الأنفاس التى تظهر من تنفّس الحوراء أو الآدمية ، إذا كانت صورة ، 6 ما ظهرت فيه من نفس النكاح يخرج مخالفا للنفس الذى لا صورة فيه ، يميّزه اهل الكشف ، و لا يدرك ذلك في الآخرة إلاّ اهل الكشف في الدنيا . و صورة هذا النشأ المتولّد عن هذا النكاح ، في 7 صورة نشأ الملائكة أو الصور من أنفاس الذاكرين للّه ، و ما يخلق اللّه من صور الأعمال ، و قد صحّت الأخبار بذلك عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . » « و أما أهل المعصية فأنزلهم شرّ دار ، و غلّ الأيدى إلى الأعناق ، و قرن النّواصى بالأقدام ، و ألبسهم سرابيل القطران ، و مقطّعات النّيران ، » و امّا اهل معصيت ، پس فرود

( 1 ) الفتوحات : روحه

( 2 ) همان : روحها

( 3 ) همان : جنودا

( 4 ) همان : عنها

( 5 ) همان : الناظر

( 6 ) همان : كانتا صورا

( 7 ) همان : في الجنّة

[ 1037 ]

آورد ايشان را در بدترين خانه كه دوزخ است ، و ببندد دستهاى ايشان بر گردنهاى ايشان ، و نزديك سازد موى پيشانى ايشان به قدمهاى ايشان ، و بپوشاند ايشان را پيراهنهاى سياه از قطران [ 1 ] ، و جامه‏هاى آتشين .

« في عذاب قد اشتدّ حرّه ، و باب قد أطبق على أهله ، » در عذابى بتحقيق مشتدّ شده گرماى او ، و بابى بدرستى بسته شده بر اهل او .

« في نار لها كلب و لجب ، و لهب ساطع ، و قصيف هائل ، » در آتشى كه او را شدّت است و اصوات غلبه ، و زبانه بلند برآمده ، و غرّيدن هولناك از قبيل غرّيدن 2 رعد .

« لا يظعن مقيمها و لا يفادى أسيرها ، و لا تفصم كبولها . » نقل نمى‏كند مقيم او ، و باز خريده نمى‏شود اسير و بندى او ، و شكسته نمى‏شود زنجير و غلّ او .

« لا مدّة للدّار فتفنى ، و لا أجل للقوم فيقضى . » نه مدّتى معيّن است آن شرّ دار را تا فانى شود ، و نه اجلى است اهل او را تا منقضى گردد . أعاذنا اللّه تعالى من شرّ دار

هر آن چندان كه كردى نيك و بد تو
همه آماده بينى گرد خود تو

اگر بد كرده‏اى زير حجابى
وگرنه با بزرگان هم ركابى

به نيكى و بدى در كار خويشى
يقين آيينه كردار خويشى

اگر نيك است و گر بد كار و كردار
شود در پيش روى تو پديدار

[ 1 ] قطران : قير ، مس گداخته آتشين

( 2 ) دا : سخت غرّيدن

[ 1038 ]