سيماى اخلاقى رهبر در آيينه نهج البلاغه

حسين رزمجو

چكيده

در كتاب گرانقدر نهج‏البلاغه، كه از لحاظ عظمت و عمق معانى و شيوايى و زيبايى الفاظ، تالى قرآن مجيد است و آنرا دون كلام خالق و فوق كلام مخلوق دانسته‏اند، در كنار حكمتها، معارف و رهنمودهاى آموزنده و زندگى‏ساز و متنوع آن، كه چونان گوهرهاى فاخر و ذخاير نفيس دريايى است كرانه ناپيدا، مساله حكومت و رهبرى جامعه اسلامى پايگاهى والا دارد و از اهميتى خاص برخوردار است . چنانكه در اغلب خطبه‏ها، وصايا، خصوصا نامه‏هايى كه امام على بن ابى‏طالب (ع) در زمان خلافتش به نمايندگان خود يا كارگزاران حكومت اسلامى در مناطق مختلف دنياى آن روز اسلام نگاشته، ضمن رهنمودها و توصيه‏هايى كه به آنان در اجراى قوانين الهى و برقرارى عدالت اجتماعى فرموده است، صفات و مكارم اخلاقى را كه لازمه شخصيت‏يك رهبر و حاكم حقيقى مسلمان مى‏باشد، به خوبى مشخص و ارائه نموده است .

بى‏گمان، اين صفات و ويژگيهاى اخلاقى كه در مقاله حاضر - به اجمال - پيرامون آنها بحث‏شده، بازتابى است از آنچه كه خود اميرمؤمنان (ع) بدان متصف و متخلق بوده و يا در واقع اين سيماى درخشان و منحصر به فرد خود اوست كه در آئينه نهج‏البلاغه تجلى مى‏كند و الگوى كامل و مثل اعلايى را از رهبر جامعه اسلامى، به دست مى‏دهد . شايد بتوان گفت كه جامه رهبرى و زمامدارى جهان اسلام - پس از پيامبر اكرم (ص) و براى هميشه - تنها بر قامت مردانه امام على (ع) برازنده باشد، چه به گفته دانشمند و نويسنده مصرى سنى مذهب - عبدالفتاح عبدالمقصود - مؤلف كتاب مشهور الامام على بن ابى طالب:

من كه همواره اخلاق و موهبتهاى الهى يا آنچه را كه تشكيل دهنده شخصيت واقعى است، مقياس شناخت انسانى قرار داده‏ام، بعد از محمد (ص) كسى جز على (ع) را نديده‏ام كه بتواند در رديف او باشد . قصد من در اين سخن به طرفدارى از تشيع نيست، بلكه اين رايى است كه حقايق تاريخ بدان گوياست . على (ع) برترين مردى است كه مادر روزگار تا پايان عمر خود چون او نزايد . آرى، او مجسمه‏اى از كمال و بزرگى است كه در قالب بشريت ريخته شده است‏ .

يا به گفته شاعر:

مادر گيتى نزايد در جهان مثل على

آسمان در تركشش گويى همين يك تير داشت

نوع رهبرى جامعه اسلامى يا ولايت و زعامت فقيه كه در واقع تداوم خط مشى انبياء الهى و مكمل مسئوليت ولايتعهدارى ائمه معصومين مى‏باشد; به تعبير فلاسفه: از نوع سياست فاضله بوده كه غرض از آن تكميل خلق و لازمه‏اش نيل به سعادت است، چه سايش فاضل - همواره - تمسك به عدالت كند و رعيت را به جاى اصدقاء دارد و مدينه را از خيرات عامه مملو نمايد و خويش را مالك شهوات دارد، در حالى كه در سياست ناقصه - كه عكس سياست فاضله است - نتيجه آن استعباد خلق است و لازمه‏اش نيل به شقاوت، چه سايس ناقص، تمسك به جور كند و رعيت را به جاى خول (خدمتكاران و چارپايان) او عبيد دارد و مدينه را از شرور عامه آكنده كند و خويشتن را بنده شهوات دارد . (1)

به عبارتى ديگر، براى حكومت و مديريت جوامع در يك تقسيم‏بندى كلى مى‏توان به دو مكتب با دو جهان‏بينى مغاير قائل شد: يكى مكتب مبتنى بر اصالت وحى و ساختار حق جويى و عدالتخواهى و دو ديگر: مكتب پايه‏گذارى شده بر اصالت راى، كه پيشبرد اهداف حاكم و غالبا توام با حق‏كشى و ستمگرى و نفى ارزشهاى اخلاقى، اصل شمرده مى‏شود . در مكتب نخستين، كه روش پيامبران و رهبران دين‏مدار صالح خداترس و با تقوى است، هدف اصلى رهبر يا حاكم، تامين رضاى خداوند و مصالح مردم و پاسدارى از حقوق محرومان است و در مكتب دوم كه شكل احراز زمامدارى به صور انتصاب، وراثت‏سلطنتى، انتخاب، قهر و غلبه، كودتا و نظاير آن ميسر مى‏گردد; تامين منافع شخصى و ارضاى حس جاه‏طلبانه زمامدار، يا دارودسته و حزب پشتيبان او ملاك عمل بوده و منظور اصلى و هدف غائى حكومت استثمار و استعباد خلق است .

چنانكه ماكياول (1469 - 1527 م) تاريخدان و سياستمدار شهير اروپايى در كتاب معروف خود - شهريار - بدين موضوع تصريح كرده است: كه زمامدار لايق كسى است كه درندگى شير و تزوير روباه را تواما دارا باشد، و براى دستيابى به شهرت و قدرت، بتواند از هر وسيله‏اى سود جويد ولو ارزشهاى اخلاقى و خصايل انسانى را در راه رسيدن به اهداف جاه‏طلبانه خود، زير پاى گذارد .

به عقيده وى: چون حقوق و قوانين يك جامعه، منبعث از اراده و خواست زمامدار مى‏باشد; لذا حكمروايان مجازند به هر عملى، حتى ظلم و زور و خيانت و پيمان‏شكنى و دروغ دست‏يازند، زيرا اهداف آنان توجيه‏كننده ابزار كار و نحوه عملشان در حكمروايى است و نيل به مقصود، اتخاذ هر نوع وسيله و عملى را برايشان مشروع مى‏كند . (2)

در حالى كه رهبر و زمامدار متدين معتقد به اصالت وحى كه صائنا لدينه حافظا لنفسه، مطيعا لامر مولاه و مخالفا لهواه‏ (3) است و همواره رضاى پروردگار و برقرارى عدالت و خدمت‏به خلق و پاسدارى از حق، نصب العين اوست، هيچگاه حقيقت را فداى مصلحت و منافع شخصى خود و دار و دسته‏اش نمى‏كند و دست‏خويش به جور و خيانت و نادرستى نمى‏آلايد و ولايت و حكومت‏بر مردم - فقط - از آن جهت‏برايش ارزش و اهميت دارد، كه بتواند به نيروى آن، مجرى احكام الهى و گيرنده حقوق مظلومان و مستضعفان جامعه از مترفين و ستمگران و دنياداران بى‏بصر از خدا بى‏خبر، و تامين كننده بهزيستى و آسايش خلق و عامل ترقى و هدايت و فرمانروايى كه در اين راستا نباشد، و به عنوان مقام و مرتبه‏اى دنياوى و اشباع‏كننده حس رياست‏طلبى و خودخواهى زمامدار تلقى شود، و در نظر چنين رهبرى پشيزى ارزش ندارد .

چنانكه امام على (ع) آن را مانند ساير مظاهر مادى دنيا حتى از استخوان خوكى كه در دست انسان خوره‏دارى باشد، بى‏مقدارتر مى‏شمرد . (4)

و به نقل ابن عباس در داستان خاصف النعل، امام (ع) در حالى كه با دست‏خويش، كفش كهنه‏اش را پينه مى‏زند و از ابن عباس مى‏پرسد كه قيمت اين كفش چقدر است؟ و او مى‏گويد: هيچ، امام (ع) مى‏فرمايد: به خداى سوگند كه ارزش اين كفش كهنه در نظر من، از حكومت و امارت بر شما بيشتر است، مگر آنكه عدالتى را اجرا كنم يا حقى را به صاحب حقى برسانم، يا باطلى را از ميان بردارم .

و الله لهي احب الي من امرتكم الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا . (5)

و در مواردى ديگر انزجار خود را از رياست و امارت با چنين جملاتى بيان داشته است:

و الله ما كانت لي في الخلافة رغبة و لا في الولاية اربة و لكنكم دعوتموني اليها و حملتموني عليها . (6)

به خدا قسم من خواستار خلافت و علاقه‏مند به حكومت نيستم، ولى شما مرا دعوت به آن نموده و به قبولش وادارم كرده‏ايد .

بنابراين رهبرى و زعامت از ديدگاه اسلام و از جمله از نظر نهج‏البلاغه، وظيفه‏اى است آنچنان خطير و سنگين، كه جز از بزرگمردانى كه بر پايه كتاب خداى فرمان مى‏رانند و وجود عزيز خويش را به منظور برقرارى عدالت اجتماعى و رفع ظلم، و پاسدارى از حقوق مظلوم، وقف خدمتگزارى خدا و خلق نموده‏اند، ساخته و ميسر نيست، و يا به گفته امام على (ع) - در خطبه شقشقيه - رهبرى و مسئوليت اداره اجتماع به منزله تن‏پوشى نيست (7) كه هر كسى لايق پوشيدن آن باشد .

فاعلم ان افضل عباد الله عند الله امام عادل هدي و هدى فاقام سنة معلومة و امات بدعة مجهولة‏ . (8)

بلكه اين جامه شايسته برترين بندگان خداست كه دادگر و هدايت‏يافته و صالح هستند و مى‏توانند مردم را به سوى فضايل و روشنايى‏هاى دين راهنمايى كنند و برپاى دارنده سنتهاى سنيه رسول اكرم (ص) و از بين برنده بدعتها و كجرويها باشند .

به عبارتى ديگر اين چنين رهبر و پيشوايى كه هدايتگر مردم به سوى فضايل و پاكى‏ها و مثل عينى آن از نظر نهج‏البلاغه در وجود شخصيتى به نام امام‏ تجلى دارد، به رغم انتصابهاى فرمايشى مبتنى بر زد و بندهاى سياسى متداول در جهان امروز نه او را انتصاب مى‏كنند و نه انتخاب، نه مردم به او راى مى‏دهند و نه به خاطر انتصاب وى به اين مقام، از وى تبعيت مى‏نمايند . بلكه به او معتقد مى‏شوند و دعوتش را به واسطه منطقى كه در اصالت پيام و حقيقت انديشه‏اش مى‏يابند مى‏پذيرند . . .

افراد در برابر چنين رهبرى همچنانند كه در قبال يك نظريه علمى يا مكتب فلسفى، رابطه آشنايى و عامل تبعيت مردم از وى، ارزشهاى اخلاقى و عملى مكتب اوست و در نتيجه ايمان و اعتقاد و سپس دوستى، ارادت، تعصب، تعهد، همگامى و فداكارى در راه وى پيش مى‏آيد . . . و در واقع، امام - انسانى است كه هست، از آن گونه انسانهايى كه بايد باشد، اما نيست و اوست كه انسانها همواره در طلب شناختن و نيازمند داشتنش بوده‏اند . از طرفى او يك مافوق انسان نيست، يك انسان مافوق است كه هست و از جمله آن انسانهايى است كه همواره مى‏بايست‏باشند، اما در دوران تاريخ - جز مواردى - هيچگاه - نبوده است‏ . (9)

با توجه به اين كه حكومت نهادى است اجتماعى و قوام و دوام جامعه، رشد، نظم و تامين رفاه مادى و روحى مردم بستگى به شخص زمامدار يا پيشوا دارد، لذا وجود حاكم يا رهبر براى جوامع انسانى - از لحاظ اسلام - واقعيتى است انكارناپذير . بدين معنى كه مردم - در هر حال - بايد حكمروايى داشته باشند . صالح يا طالح، دادگر يا ستمگر، كه يا به شيوه سياست فاضله فرمانروايى كند و يا در جهت‏سياست ناقصه حكم راند . چنان كه امام على (ع) در قبال شعار بى‏پايه و فريب دهنده خوارج يعنى لا حكم الا لله‏ يا سخن به ظاهر حقى كه از آن اراده باطل داشتند و درصدد نفى هر نوع حكومتى بودند، صريحا فرموده است:

انه لا بد للناس من امير بر او فاجر يعمل في امرته المؤمن و يستمتع فيها الكافر و يبلغ الله فيها الاجل و يجمع به الفي‏ء و يقاتل به العدو و تامن به السبل و يؤخذ به للضعيف من القوي حتى يستريح بر و يستراح من فاجر . (10)

براى مردم - ناگزير - اميرى لازم است . خواه نيكوكار يا بدكار، تا مؤمن در قلمرو حكومت او به طاعت مشغول باشد و كافر بهره خود را بيابد و به واسطه از بين رفتن هرج و مرج كه لازمه برقرارى حكومت در يك جامعه است، خداوند در چنين جامعه‏اى كه داراى حكومت است، هر كسى را به اجل مقدر بميراند و توسط حاكم آن ماليات جمع‏آورى و با دشمنان مقابله شود، و راهها ايمن گردد و حق ضعيف از قوى گرفته شود، و نيكوكار در رفاه و آسايش زندگى كند و از شر بدكار، آسوده ماند .

بنابر آنچه گذشت، به منظور دستيابى به مدينه فاضله يا جامعه آرمانى كه فرمانهاى خداوند در آن اجرا گردد، و مردمان صالح آزاده آسوده باشند و دانش و فضيلت و قسط و عدل بر آن سايه گسترد و دست متجاوزان و تبهكاران از آن كوتاه و زمينه شكوفايى و رشد استعدادها فراهم باشد - يقينا - چنين جامعه‏اى به زمامدارى لايق و شايسته، مدير و مدبر، كه واجد شرايطى خاص - از لحاظ فكرى و اخلاقى و عاطفى - باشد، نيازمند است . اين گونه رهبران، كه مثل اعلاى آن در جهان اسلام، شخص شخيص پيامبر اكرم (ص) و ائمه هدى (ع) مى‏باشند و به گفته امام على (ع) جز از راه شناخت و فرمانبرى آنان، دستيابى به سعادت دنيا و آخرت و نيل به بهشت‏برين و نجات از آتش براى كسى ميسر نمى‏شود:

انما الائمة قوام الله على خلقه و عرفاؤه على عباده و لا يدخل الجنة الا من عرفهم و عرفوه و لا يدخل النار الا من انكرهم و انكروه‏ . (11)

همانا پيشوايان راستين، قيام‏كنندگان و بر پاى‏دارندگان آئين خداوندند كه براى راهنمايى مردم، پيرو اوامر و نواهى پروردگار هستند و او را به بندگانش مى‏شناسانند و كسى به بهشت داخل نمى‏شود مگر اين كه ايشان را بشناسد و آنان نيز او را بشناسند و در آتش وارد نمى‏شود، مگر كسى كه ايشان را منكر باشد و آنان نيز او را از آن خويش ندانند .

سيماى اين‏گونه رهبران در آئينه نهج‏البلاغه، داراى خطوطى روشن و مشخص است كه ويژگيهاى عمده و برجسته آن را، خلقيات و روحيات ذيل تشكيل مى‏دهد .

الف: حقمدارى و خداترسى

حق، كه در معانى درستى، حكم مطابق با واقع، ضدباطل و آنچه به عهده كسى ثابت‏باشد و اداى آن واجب‏ . (12) استعمال شده و لازمه رعايت و اداى آن خداترسى يا داشتن وجدانى پاك و آگاه است، مهمترين ويژگى اعتقادى و اخلاقى است كه حاكم و رهبر اسلامى - از ديدگاه نهج‏البلاغه - بايد دارا باشد و به تعبير امام على (ع) اصولا كسى كه مدار انديشه‏ها و گفتار و رفتارش، حق باشد و در همه چيز حق را ملاك ارزيابى قرار دهد، و از باطل بپرهيزد ولو آنكه عمل به حق برايش زيانمند و باطل براى او سودمند باشد، برترين مردم، نزد خداوند است:

ان افضل الناس عند الله من كان العمل بالحق احب اليه و ان نقصه و كرثه من الباطل و ان جر اليه فائدة و زاده‏ . (13)

همانا برترين مردم نزد پروردگار، كسى است كه عمل به حق را بيشتر از باطل دوست داشته باشد، هر چند كه حق به او زيان رساند و اندوهگينش كند، و باطل به او سود رساند و بهره‏مندش سازد .

اهميت‏حقمدارى و خداترسى حاكم اسلامى و تاكيدى را كه امام على (ع) بر آن فرموده است، از جاى جاى نهج‏البلاغه، همچنين از رخدادهاى آموزنده‏اى كه تاريخ درباره صاحب اين كتاب شريف به ياد دارد، مى‏توان دريافت . از جمله در گفت و شنودى كه امام (ع) با طلحه و زبير به هنگامى كه از او شكايت مى‏كنند كه چرا با ايشان در كارهاى مسلمانان مشورت نمى‏كند و از آنان كمك نمى‏طلبد، چنين مى‏خوانيم:

رحم الله رجلا راى حقا فاعان عليه او راى جورا فرده و كان عونا بالحق على صاحبه‏ . (14)

خداى بيامرزد مردى را كه چون حقى ببيند، به آن كمك كند، و اگر ستمى را مشاهده مى‏كند از آن جلوگيرى نمايد و همه قت‏ياريگر صاحب حق باشد .

و يا پس از واقعه نهروان و جنگ با خوارج، ضمن خطبه‏اى مى‏فرمايد:

. . . الذليل عندي عزيز حتى آخذ الحق له و القوي عندي ضعيف حتى آخذ الحق منه‏ . (15)

شخص خوار ستم‏كش، تا آن هنگام كه حق او را ستمگر نگرفته‏ام، نزد من گرامى و ارجمند است و فرد توانمند ستم‏پيشه، تا زمانى كه حق مظلوم را از او باز نستانده‏ام، ناتوان و حقير است .

حقمدارى، برجسته‏ترين و درخشانترين نشانه سيماى معنوى رهبر جامعه اسلامى - در آئينه نهج‏البلاغه - است و همچنان كه پيامبر اكرم (ص) به نقل ابوذر - در شان والاى اميرمؤمنان (ع) فرموده است: على مع الحق و الحق مع حيث كان‏ . (16)

رهبران جوامع اسلامى - همواره و در همه چيز: در داوريها، در صدور فرمانها، در انتخاب مشاوران و عاملان و كارگزاران ولايت و حكومت و . . . بايد حق را ملاك اعمال خويش قرار دهند و مخصوصا ارزش دولتمردان خود را با حق بسنجند نه حق را با ايشان تا هيچگاه حق را فداى مصلحت نكند و پيوسته از اين هراسناك باشند كه در تشخيص و اجراى حق غفلت ورزند كه به عقوبت الهى و عدل خداوندى گرفتار شوند .

خداترسى، كه خود لازمه حق‏مدارى و از ويژگيهاى رهبر اسلامى است، از ديگر موضوعات خطيرى است كه در اغلب خطبه‏ها و نامه‏هاى نهج‏البلاغه درباره اهميت آن بحث‏شده است . از جمله در نامه‏اى كه امام على (ع) به عثمان بن حنيف - استاندار خود در استان بصره - نگاشته (17) و او را با اين سخنان به جزاى الهى و فرجام كار غافلان از خدا بى‏خبر - هشدار داده است، چنين آمده:

چون جايگاه فرداى عمرمان تنگناى گورى است، كه در تاريكى آن آثار زندگى پنهان و به دست فراموشى سپرده مى‏شود و گودال گور، چونان غمكده‏اى است كه اگر دستى را براى گشايش آن باز كنيم، جز فشار خاك و سنگ چيز ديگرى را نخواهيم يافت . بنابراين، همت و كوشش من در مدت زندگانى، اين است كه نفس خويش را با استمداد از پرهيزكارى تربيت و خوار كنم، تا در روز ترسناك رستاخير - يوم الخوف الاكبر - روحم آسوده و در پيشگاه الهى سرافراز و روسپيد باشم .

و يا در داستانهايى چون: عقيل و آهن تفتيده (18) و اشعث‏بن قيس و حلواى اهدايى (19) او، درباره خداترسى حاكم اسلامى، اعتقاد راسخش را به قيامت و بازخواست الهى، چنين بيان داشته است: (20)

سوگند به خدا كه دوست مى‏دارم بستر آسايشم را بر خارهاى تن گزاى بيابان بگسترانم و شب - همه شب - بر آن بالين گزنده ناهموار بيدار مانم . راضيم كه مرا با زنجيرى آهنين سخت فروبندند و در كوه و صحرا بر سنگ و خاك بكشانند، ولى هرگز رضايت نخواهم داد كه قلبى از رفتار من‏و خاطرى از كردارم چنان پريشان و آزرده گردد، كه خداى خويشتن را با آلايش وجدان و دامن آلوده ديدار كنم . . . مگر نه اين است كه پس و پيش و دير يا زود در تنگناى گور خواهم خفت، و در اولين لحظه كه چشم از جهان فروبنديم، ديده به روى پروردگار دادگر مى‏گشاييم؟ من از روز بازپرسى و محضر عدل خداوند، سخت‏بيمناكم‏ .

. . . برادرم عقيل كه مردى ناتوان و نابيناست، وقتى به سراغم آمد، كودكان معصوم خود را كه از فرط بينوايى، چهره‏اى نيلگون داشتند، در پيشگاه من به شفاعت‏حاضر كرده بود بلكه بتواند يك صاع گندم بيش از حقوق مقرر خود از بيت‏المال استفاده كند . نمى‏توانم بگويم كه با چه زبان، شرح فقر و تهديستى خود را مى‏داد و چگونه در انجام تقاضاى خود تضرع و ناله مى‏كرد . چه بسا روزها كه با اصرار و تكرار، خواهش خود را تجديد مى‏نمود . من در پاسخ او هميشه خاموش بودم و ناله‏هاى جگرخراشش را به خونسردى و با بى‏اعتنايى گوش مى‏دادم .

اما او از سكوت من - گويى - چنين نتيجه گرفته بود، كه ممكن است دينم را به دنياى او بفروشم و براى آسايش برادرم، در مال ديگران خيانت كنم . تا روزى آهن پاره‏اى را در آتش سرخ كردم و به انتظار عقيل، آن شراره جانگداز را گرم نگهداشتم . همين كه براى آخرين دفعه از تيره‏بختى خود سخن گفت و تهيدستى خويش را عذر خيانت من قرار داد، پاره آتش را به جاى سكه طلا در دستش گذاردم .

چنان فرياد كرد، كه پنداشتم هم اكنون بدرود زندگى خواهد گفت و سراپاى وجودش از گرمى مشتعل خواهد گرديد . مانند شترى كه در قربانگاه ميان خون خود مى‏غلطد، فريادهاى سهمناك مى‏كشيد . به او گفتم: اى عقيل! مادر به عزايت گريه كند، تو از اين پاره آهنى كه انسانى آنرا به بازيچه گداخته است، چنين مى‏نالى؟ ! ولى من، من آتشى را كه از خشم پرودگار شعله مى‏زند، چگونه تحمل نمايم؟ (21)

لزوم حقمدارى و خداترسى را اميرمؤمنان كه از سوى ديگر از سوى خطاب به مسئولان جامعه اسلامى، و از طرفى به قاطبه مسلمانان با چنين عباراتى بيان فرموده و آنان را به رعايت‏حقوق مستضعفان نيازمند دعوت كرده است:

ثم الله الله في الطبقة السفلى من الذين لا حيلة لهم من المساكين و المحتاجين . . . و احفظ لله ما استحفظك من حقه فيهم‏ . (22)

پس - اى رهبران - از خداى بترسيد! از خداى بترسيد! درباره طبقه تهيدستان و نيازمندان، كه چاره‏اى برايشان در رفع فقر و محروميت، نيست . . . . و براى رضايت‏خداوند، آنچه را پروردگار از حق خود به شما امر فرموده است، بجاى آريد!

فالله الله ان تشكوا الى من لا يشكي شجوكم و ينقض برايه ما قد ابرم لكم انه ليس على الامام الا ما حمل من امر ربه الابلاغ في الموعظة و الاجتهاد في النصيحة و الاحياء للسنة و اقامة الحدود على مستحقيها و اصدار السهمان على اهلها فبادروا العلم من قبل تصويح نبته‏ . (23)

اى مردم! از خداى بترسيد و شكايت پيش كسى (رهبر و زمامدارى) كه اندوهتان را نمى‏تواند برطرف كند، نبريد، و از شخصى كه به راى خود، احكام الهى را كه بدان اعتقادى استوار داريد، مى‏شكند، استمداد ننماييد . به تحقيق، وظيفه رهبر جز قيام به آنچه پروردگارش به وى امر فرموده نيست . وظايف او: كوشش در موعظه و پند دادن به مردم و زنده نگهداشتن رفتار رسول خدا (ص) و اجراى قوانين و حدود الهى و احقاق حق مردم و رساندن سهم بيت‏المال به صاحبانش است . اى مردم! در غير طريق حق گام منهيد و دست ارادت و بيعت‏به سوى هر بى‏خبر از احكام دين دراز نكنيد و براى كسب دانش دين پيش از آنكه گياه آن بخشكد (قبل از آنكه امام و يا جانشين راستين او از ميانتان برود) بشتابيد .

حقمدارى و خداترسى، كه به جرات مى‏توان آن را مهمترين خصلت، يا گل سرسبد مكارم اخلاقى زمامدار اسلامى دانست، خود پديدآرنده صفات پسنديده ديگرى خصوصا زهدورزى و بى‏اعتنايى به زخارف فريباى دنيا و سادگى در لباس و خوراك و ديگر وسايل زندگى و همرنگى با طبقات فقير جامعه و فروتنى و افتادگى در شخص رهبر است . چنانكه مظاهر بارز اين خلقيات را در وجود مقدس شخص امام على (ع) و در رخدادهاى آموزنده و جالبى كه از زندگى پربركت آن حضرت نقل شده است، مى‏توان ديد . به عنوان مثال، او در چند جاى از نهج‏البلاغه - از جمله در نامه معروف خود به عثمان بن حنيف انصارى و در فرمان تاريخى‏اش به مالك اشتر نخعى، بر زهدورزى و بى‏اعتنايى و رويگردانى رهبران اسلامى از لذات زودگذر مادى و قناعت پيشگى و سادگى در لباس و خوراك تكيه فرموده و وضع و شيوه زندگى خود را - كه در واقع بايد الگويى باشد براى همه زمامدارانى كه دم از غمخوارى مردم مى‏زنند - اين گونه توصيف نموده است:

الا و ان امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه الا و انكم لا تقدرون على ذلك و لكن اعينوني بورع و اجتهاد و عفة و سداد فوالله ما كنزت من دنياكم تبرا و لا ادخرت من غنائمها وفرا و لا اعددت لبالي ثوبي طمرا . (24)

همانا، آگاه باشيد كه رهبر شما از دنياى خود به دو جامه كهنه و از خوراكيهاى آن روزانه به دو قرص نان اكتفا كرده است، و بدانيد كه شما توانايى انجام چنين رفتارى را نداريد، اما مرا با پرهيزكارى و كوشايى و پاكدامنى و درستكارى‏تان يارى كنيد و به خداى سوگند كه من از دنيايتان زر و سيمى نيندوخته‏ام و از غنايم آن مالى را ذخيره نكرده‏ام و جز كهنه جامه‏اى كه بر تن دارم، تن‏پوش ديگرى ندارم .

نكته‏اى كه تذكر آن به عنوان جمله‏اى معترضه - در اين ضرور مى‏نمايد، اين است كه زهدورزى على (ع) كه منبعث از حقمدارى و خداترسى و بشردوستى اوست يك زهد انقلابى است، نه از نوع زهد آنان كه خود را در دنيا از پول و نان و لذت و موارد مشروع محروم مى‏كنند، به منظور اينكه همه اين موارد را فقط خودشان در آخرت بدست آرند . . . اين جا كم مى‏خورند، براى آنكه آنجا بيشتر بخورند و اين خود نوعى معامله است كه با تقدير خودشان كرده‏اند . اصلا مال دنيا را بد مى‏پندارند، اما زهد على (ع) يك زهد انقلابى است و عبارت است از تحمل فقر، تحمل گرسنگى براى مبارزه با گرسنگى .

صرفنظر كردن از نان خويش، براى به دست آوردن نان مردم . همچنين از نظر زندگى فردى، هر چه بيشتر سبكبار و بى‏نياز بودن به نان و نمكى سير شدن و خود و خانواده خويش را سير كردن تا در مبارزه براى سير كردن مردم گرسنه زمان خود هيچگونه سنگينى بار زندگى فردى نداشتن . (25)

و اين گونه زهد انقلابى خداپسندانه است كه او را به صداقت، صراحت و دقت در اجراى اوامر الهى و برقرارى عدالت اجتماعى، و ضوابط را به جاى روابط در كار حكومت اعمال كردن، وامى‏دارد، و چون نحوه عملش توام با اخلاص و صداقت و پاكى است او را در چشم كسانى كه ماكياول‏وار وجود مقدسش را با چهره‏هايى چون: معاويه و عمر و عاص مى‏سنجند و لازمه سياستمدارى را در خدعه و نيرنگ و فرصت‏طلبى و دورويى مى‏دانند، بى‏تدبير و ساده‏لوح و ساده‏انديش جلوه‏گر مى‏كند، و بدين جهت است كه ناگزير در جواب كوته‏انديشانى بى‏خبر از معارف الهى و دور از زهدورزى واقعى، كه معاويه را از او سياستمدارتر مى‏دانند، عبارات ذيل را از سر درد، بيان مى‏فرمايد:

و الله ما معاوية بادهى مني و لكنه يغدر و يفجر و لو لا كراهية الغدر لكنت من ادهى الناس و لكن كل غدرة فجرة و كل فجرة كفرة و لكل غادر لواء يعرف به يوم القيامة و الله ما استغفل بالمكيدة و لا استغمز بالشديدة‏ . (26)

به خداى سوگند، معاويه از من زيرك‏تر نيست، ولكن او حيله‏گر است و فاسد، و اگر زشتى خدعه و نيرنگ نبود - به شما نشان مى‏دادم - كه من زرنگ‏ترين مردم هستم، اما هر نيرنگ و فريب‏كارى، نوعى فسق و تباهى است . و در هر فسقى، گناه و نافرمانى خداى وجود دارد، و در رستاخيز براى هر حيله‏گر پيمان‏شكنى، پرچمى (نشانه‏اى) است كه بدان شناخته مى‏شود . قسم به پروردگار، كه من غفلت نمى‏كنم تا درباره‏ام خدعه ورزند و در حل گرفتاريهاى زندگى ناتوان نيستم . فرق من با معاويه‏صفتان در اين است كه آنان پيرو شيطان و گرفتار هواى نفس خود هستند، و من در هر امرى خداى و فرمانهاى او را در نظر دارم و مدار كار و ارزشگزاريهايم بر حق و خشنودى خداست .

عبارات حكيمانه ذيل كه از نامه مشهور امام (ع) به مالك اشتر نخعى نقل مى‏شود، مبين ورع، تواضع و زهدورزى انقلابى و خداپسندانه‏اى است كه خود بدان متخلق بوده و كليه زمامداران و رهبران اسلامى را به تخلق بدان خلقيات، توصيه فرموده است:

فاملك هواك و شح بنفسك عما لا يحل لك فان الشح بالنفس الانصاف منها فيما احبت او كرهت . . . و اذا احدث لك ما انت فيه من سلطانك ابهة او مخيلة فانظر الى عظم ملك الله فوقك و قدرته منك على ما لا تقدر عليه من نفسك فان ذلك يطامن اليك من طماحك و يكف عنك من غربك و يفي‏ء اليك بما عزب عنك من عقلك اياك و مساماة الله في عظمته و التشبه به في جبروته فان الله يذل كل جبار و يهين كل مختال‏ . (27)

بر هواى نفس خود مسلط باش! و بر نفس خويش، از آنچه برايت‏حلال و روا نيست‏بخل بورز! زيرا بخل‏ورزى به نفس - در آنچه او را خوش آيد يا ناخوشايند باشد، نوعى انصاف و دادگرى است . . . و هرگاه امارت و حكومت‏برايت كبر و خودپسندى پديد آرد، بزرگى و شوكت‏سلطنت‏خداوند را كه فوق قدرت توست، به ياد آر! تا كبر و سركشى تو فرونشيند . و سرافرازى را از تو بازدارد، و خردى را كه از تو دور گشته است‏به سويت‏بازگردد، و بر حذر باش كه خود را در بزرگى و توانايى با خداوند برابر نشمرى و مانند ندانى، زيرا خداوند هر گردنكش متكبرى را خوار و پست گرداند .

و يا با اين گونه اندرزها، زمامداران را از خودستايى و استكبار، برحذر مى‏دارد و به فروتنى و شكسته‏نفسى دعوت مى‏فرمايد:

ان من اسخف حالات الولاة عند صالح الناس ان يظن بهم حب الفخر و يوضع امرهم على الكبر و قد كرهت ان يكون جال في ظنكم اني احب الاطراء و استماع الثناء و لست‏بحمد الله كذلك . . . فلا تكلموني بما تكلم به الجبابرة و لا تتحفظوا مني بما يتحفظ به عند اهل البادرة و لا تخالطوني بالمصانعة‏ . (28)

از پست‏ترين حالات فرمانروايان نزد مردم نيكوكار، آن است كه گمان دوستدارى فخر و خودستايى به آنها برده شود، و رفتارشان حمل به كبر و خودخواهى گردد، و من زشت مى‏دارم از اين كه به انديشه شما راه يابد كه ستودن و شنيدن ستايش را از شما دوست دارم و سپاس خداى را كه چنين نيستم . . . پس با من سخنانى كه براى خوشامد گردنكشان - گفته مى‏شود - ، نگوييد . آنچه را از مردم خشمگين، خوددارى و پنهان مى‏كنيد، از من پنهان مداريد! و به مداراة و چاپلوسانه با من رفتار ننماييد .

ب: دادگرى و ظلم‏ستيزى

پس از حقمدارى و خداترسى، مهمترين ويژگى اخلاقى كه به اعتقاد صاحب نهج‏البلاغه شريف، بايد در رهبر جامعه اسلامى باشد، خصلت عدالتخواهى و ستم‏ستيزى است .

اگر عدالت را به مفهوم: اصل برابرى طبقاتى و تساوى حقوق انسانى در جامعه، و نفى هرگونه تبعيض با رعايت استحقاقها، و رساندن حق، به ذيحق، در نظر گيريم و ظلم را به معنى اعم آن شامل: همه قبايح شرعى و عقلى بدانيم و از گناهان بزرگ به حساب آريم، و از طرفى با توجه به اين كه خداوند فرجام دردناك ظالمان را با چنين تعبيرات خبر داده است:

و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون‏ (29)

فلا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون‏ . (30)

مالا ارزش دادگرى و ظلم‏ستيزى و لزوم آن در زمامدار جامعه اسلامى مشخص‏تر مى‏شود .

بى‏گمان، عدالت از اصول اساسى در اداره جامعه به شمار مى‏رود و عنوان مقدس ظل اللهى شايسته رهبران عادلى است كه متخلق به اخلاق الله شده‏اند، زيرا عدالت، از صفات خداوندى است كه خويشتن را قائما بالقسط‏ (31) خوانده و انتظام كائنات و پيدايش شب و روز و ابر و باد و مه و خورشيد و فلك و آفرينش انسان و ساير مخلوقات را بر پايه عدل قرار داده است . به تصريح قرآن مجيد، هدف از ارسال پيامبران برقرارى عدالت در جوامع انسانى است:

لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط‏ . (32)

و خداوند خود به كرات مردمان را اين گونه به دادگرى و نيكوكارى دعوت فرموده است:

ان الله يامر بالعدل و الاحسان‏ . (33)

اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل‏ . (34)

و يا چنين حكمتهايى را درباره اهميت دادگرى - خطاب به زمامداران خداشناس جوامع انسانى - بر زبان پيامبر عدالت گسترش جارى ساخته است كه:

يك ساعت عدالت كردن حاكم اسلامى بهتر است از عبادت هفتاد ساله‏اى كه جميع روزهاى آن را عابد با روزه و شبهايش را با طاعت و نيايش حق سپرى كند . (35)

آنچه مسلم است اين كه ثمرات دادگرى و ظلم‏ستيزى حاكم اسلامى فراوان است و از جمله بركات آن محبوبيت رهبر و بقاى نام نيك او، دوام حكومت، آبادنى و وفور نعم خداوندى و آسودگى و خرسندى مردم و فراهم شدن زمينه شكوفايى و رشد استعدادها در آحاد مستعد جامعه و رسيدن حق به حقدار است . چه به گفته شيخ اجل سعدى:

چو حاكم به فرمان داور بود

خدايش نگهبان و ياور بود

گزند كسانش نيايد پسند

كه ترسد كه در ملكش آيد گزند

و گر در سرشت وى اين خوى نيست

در آن كشور آسودگى روى نيست

فراخى در آن مرز و كشور مخواه

كه دلتنگ بينى رعيت ز شاه

از آن بهره‏ورتر در آفاق كيست

كه در ملكرانى به انصاف نيست (36)

همچنان كه اشارت شد، لازمه دادگرى و ظلم‏ستيزى رهبر جامعه اسلامى، حقمدارى، خداترسى، همچنين توانايى او در پاسدارى از احكام شريعت و آشنايى شاملش از وضع جامعه و احوال مردم، عالم بودن يا واعظ غيرمتعظ نبودن، رايزنى با مشاورانى فرزانه و پرهيزكار و شجاع و مسئول در امور، غمخوارى و شفقت وى و كارگزاران حكومتش به مردم - خصوصا به طبقات محروم و مستضعف جامعه، سعى بليغ او در برطرف كردن مشكلات اجتماع و غور و تامل دائمى، در احوال گذشتگان به منظور عبرت‏گيرى از رخدادهاى زندگى و فرجام كار آنان، ترك هوى و هوس و پرهيز از لذت‏جوييهاى زودگذر، استقامت در تحمل شدايد و ظلم‏ستيزى دايمى و سازش‏ناپذيرى او با ستمكاران و دنياپرستان بى‏بصر از خدا بى‏خبر است .

در نهج‏البلاغه شريف به تمامى ثمرات و بركات و لوازم مزبور توجه كامل شده و درباره هر كدام - به اقتضاى حال و مقام - بحث و گفتگو به عمل آمده و رهنمودهاى حكيمانه‏اى نظير نكته‏هاى ذيل بيان گرديده است و يا به تعبيرى ديگر در نگارگرى سيماى اخلاقى راهبران راستين جامعه اسلامى، بر اين خطوط و نشانه‏هاى معنوى تاكيد و دقت زيادترى شده است:

الف: توانمندى و دانايى رهبر در پاسدارى و اجراى احكام شريعت، آشنايى او از وضع جامعه و احوال مردمان

ان احق الناس بهذا الامر (بالخلافة) اقواهم عليه و اعلمهم بامر الله فيه‏ . (37)

همانا سزاوارترين مردم براى خلافت (رهبرى) تواناترين مردم در اداره و سياستگزارى جامعه و داناترين آنان به احكام خداوندى است .

فاعلم ان افضل عباد الله عند الله امام عادل هدي و هدى فاقام سنة معلومة و امات بدعة مجهولة‏ . (38)

بدان كه برترين بندگان نزد خداوند، رهبر عادل و درستكارى است كه خود به راه حق هدايت‏يافته و ديگران را نيز راهنما باشد و سنت و طريقه آشكار زندگى پيامبر (ص) را برپا دارد و بدعت‏باطل را از ميان ببرد، و مردم را از نادرستى آن آگاه سازد .

. . . فهو من معادن دينه و اوتاد ارضه قد الزم نفسه العدل . . . . (39)

پس او (رهبر دادگر پرهيزكار) از جمله معادن دين خدا و از لحاظ استوارى در ايمان و معرفت چونان ميخهاى (كوههاى) زمين اوست، زيرا چنين رهبرى، دادگرى را ملازم خود قرار داده است .

ب: واعظ غيرمتعظ نبودن

من نصب نفسه للناس اماما فليبدا بتعليم نفسه قبل تعليم غيره و ليكن تاديبه بسيرته قبل تاديبه بلسانه و معلم نفسه و مؤدبها احق بالاجلال من معلم الناس و مؤدبهم‏ . (40)

كسى كه خود را پيشواى مردم كرده است، بايد پيش از ياد دادن به ديگران، نخست‏به تعليم خويش بپردازد و قبل از ادب كردن مردم به وسيله زبان و گفتار، به شيوه عمل و رفتار خويش آنان را ادب كند . همانا آموزنده نفس خود، - از لحاظ بزرگداشت و احترام - از ادب‏كننده مردم سزاوارتر است .

ايها الناس اني و الله ما احثكم على طاعة الا و اسبقكم اليها و لا انهاكم عن معصية الا و اتناهى قبلكم عنها . (41)

اى مردم به خدا سوگند، من هيچگاه شما را به فرمانبرى خداوند فرانخوانده‏ام، مگر آنكه در عمل كردن بدان فرمان، بر شما پيشى جسته‏ام و شما را از چيزى منع نكرده‏ام جز آنكه قبل از شما خودم از آن دورى جسته‏ام .

ج: رايزنى با مشاورانى فرزانه، پرهيزكار و مسئول و شجاع

از وظايف مهم رهبر جامعه اسلامى، مشاورت دائمى با فرزانگانى متقى و شجاع است . او بايد در انتخاب چنين مشاورانى دقت كافى مبذول دارد و همه وقت اين معيار ارزنده را كه در حديثى ماثور از رسول اكرم (ص) وجود دارد: يعرف الرجال بالحق لا الحق بالرجال‏ . (42)

پيش چشم داشته باشد و بدان عمل كند . كه در غير اين صورت، اگر مشاوران و اطرافيان نزديك او را كسانى تشكيل دهند، كه ظاهرا در زى علم و تقوى باشند، اما در باطن به زيور پرهيزكارى و پاكدامنى آراسته نباشند، طبعا در قلمرو حكومت چنين حاكمى، خودمحورى، باندبازى و روابط، جاى خدامحورى و ضوابط و قواعد و قوانين الهى را مى‏گيرد و مالا استبداد دينى كه به مراتب از استبداد سياسى خطرناكتر است‏بر جامعه حكمفرما مى‏شود و سرنوشت مردم به دست گروهى مغلطه‏كار متظاهر فريبكار مى‏افتد و اينان كه نقش تخريبشان در آن است كه: مطالب و سخنانى را از دين مى‏گيرند و ظاهرا خود را آن طور كه جالب عوام ساده‏لوح باشد، مى‏آرايند و مردمى را كه از اصول دين بى‏خبرند و با اساس دعوت پيامبران، آشنايى ندارند مى‏فريبند و مطيع خود مى‏سازند و عاقبت‏به اين روش فرينده به نام غمخوارى دين و نگهدارى آئين - ظل الشيطان را بر سر عموم مى‏گسترانند و در زير اين سايه شوم جهل و ذلت مردم را نگاه مى‏دارند و چون اين دسته با عواطف پاك مردم سروكار دارند و ضمنا در لباس دين هستند و در سنگر دين نشسته‏اند، خطرشان بيشتر و دفعشان دشوارتر است . . . و به نص آيات:

اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله‏ (43)

اطاعت از اينان شرك به ذات الهى مى‏باشد . و از اين روست كه امام على (ع) با چنين هشدارهايى زمامداران اسلامى را به انتخاب مشاوران و نديمانى مصلح و متخلق به سجاياى كريمه دعوت مى‏فرمايد:

و لا تدخلن في مشورتك بخيلا يعدل بك عن الفضل و يعدك الفقر و لا جبانا يضعفك عن الامور و لا حريصا يزين لك الشره بالجور فان البخل و الجبن و الحرص غرائز شتى يجمعها سوء الظن بالله‏ . (44)

اى مالك بنابر فرمان خداوند كه فرموده است:

و شاورهم في الامر فاذا عزمت فتوكل على الله‏ . (45)

در كارهايت مشورت كن! اما بخيل را در رايزنى خود راه مده كه تو را از نيكى كردن و بخشش بازمى‏دارد و از تهيدستى و فقر مى‏ترساند . همچنين با ترسو مشورت مكن! زيرا او ترا در اقدام به عمل، سست مى‏كند و شخص حريص را براى مشاورت با خود برمگزين! چه آزمند به واسطه منافع خويش، ستمگرى به مردم را در نظرت پسنديده جلوه‏گر مى‏كند . پس بدان كه خست و ترس و آز، غرايزى گوناگون است كه بدگمانى به خدا، آنها را در انسان گردمى‏آورد .

. . . الصق باهل الورع و الصدق ثم رضهم على الا يطروك و لا يبجحوك بباطل لم تفعله فان كثرة الاطراء تحدث الزهو و تدني من العزة‏ . (46)

و خود را با پرهيزكاران و راستكاران پيوند ده و با آنان همنشين باش! و به ايشان بياموز و وادارشان كن كه ترا بسيار نستايند و در اين كه كار ناشايسته‏اى انجام نداده‏اى تو را با تملق‏گويى خود شاد كنند، زيرا زياده‏روى در ستايش شخص را خودپسند و سركش مى‏كند .

و اكثر مدارسة العلماء و مناقشة الحكماء في تثبيت ما صلح عليه امر بلادك و اقامة ما استقام به الناس قبلك‏ . (47)

و درباره استوار كردن آنچه آرامش و نظم را در شهرهاى تحت‏حاكميت تو برقرار مى‏كند و در برپاداشتن آنچه مردم بيش از تو برپا داشته‏اند يارى مى‏دهد، با فرزانگان مشاورت و با راستگويان و درست‏كرداران مذاكره كن .

نكته بسيار ظريف و آموزنده‏اى كه در فرمانهاى امام على (ع) در نامه معروف خود به مالك اشتر ملاحظه مى‏شود، توصيه‏اى است كه آن حضرت به رهبران جوامع اسلامى در ارتباط با مشاوران، و خويشاوندان و نزديكانشان فرموده و زمامداران را از خويشان و نزديكانى كه خداترس و دادگر نيستند، برحذر داشته است .

. . . ان للوالي خاصة و بطانة فيهم استئثار و تطاول و قلة انصاف في معاملة فاحسم مادة اولئك بقطع اسباب تلك الاحوال و لا تقطعن لاحد من حاشيتك و حامتك قطيعة و لا يطمعن منك في اعتقاد عقدة تضر بمن يليها من الناس في شرب او عمل مشترك يحملون مئونته على غيرهم فيكون مهنا ذلك لهم دونك و عيبه عليك في الدنيا و الآخرة‏ . (48)

يقينا حكمرانان را نزديكان و خويشانى است كه به خودسرى و گردنكشى و تجاوز به مال مردم و بى‏انصافى خو گرفته‏اند، پس ريشه و پايه شرارت ايشان را با از بين بردن موجبات آن صفات نكوهيده قطع كن! و به احدى از آنان كه پيرامونت هستند، و به كسى از خاندان خويشاوندانت زمينى را واگذار مكن و بايد هيچكس در تو به گرفتن مزرعه و كشتزارى كه به وسيله آن به مردم زيان رساند و يا موجب خسارت همسايه‏اش در آبشخور يا كار مشترك ديگرى گردد، طمع نبندد، زيرا در صورت چنين رخدادى، سود گوارايى براى آن آزمندان فراهم خواهد شد، و عيب و سرزنش آن در دنيا و آخرت بر تو خواهد بود .

د - انتخاب كارگزاران و مامورانى خوشنام، راست كردار و خداترس براى اداره جامعه

ان شر وزرائك من كان للاشرار قبلك وزيرا و من شركهم في الآثام فلا يكونن لك بطانة فانهم اعوان الاثمة و اخوان الظلمة . . . فاتخذ اولئك خاصة لخلواتك و حفلاتك ثم ليكن آثرهم عندك اقولهم بمر الحق لك و اقلهم مساعدة فيما يكون منك مما كره الله لاوليائه واقعا ذلك من هواك‏ . (49)

بدترين وزيران تو (كسانى كه بر امور كشور مى‏گمارى و از راى آنان كمك مى‏طلبى) كسانى هستند كه پيش از تو وزير و شريك اشرار و بدكرداران بوده‏اند، و ايشان را در ارتكاب گناه و كارهاى ناشايست‏يارى كرده‏اند . . . پس از ميان كسانى كه بزهكاران و ستمكاران را مددكار نبوده‏اند، افراد صالحى را براى وزارت و كارگزارى امور حكومت انتخاب كن! و ايشان را در خفا و آشكار، از نزديكان خود قرار ده! و بايد برگزيده‏ترين آنان نزدت وزيرى باشد كه سخن تلخ حق به تو بيشتر گويد و كمتر تو را در گفتار و كردارى كه خداى براى دوستانش نمى‏پسندند، بستايد . اگر چه سخن تلخ حق و ستايش كمتر تو در آنچه مى‏خواهى، سبب دلتنگى و رنجش خاطرت شود .

و لا يكونن المحسن و المسي‏ء عندك بمنزلة سواء فان في ذلك تزهيدا لاهل الاحسان في الاحسان و تدريبا لاهل الاساءة‏ . (50)

و نبايد نيكوكاران و بدكرداران نزد تو يكسان و در يك مرتبه باشند - كه در اين صورت - نيكان را از نيكى كردن بى‏رغبت كند و بدان را به اعمال ناپسند بيشتر وادارد .

در مورد افراد چاپلوس فرصت‏طلب‏كه از زيانبارترين عوامل در كار مديريت جامعه، و اغواى احتمالى شخص زمامدار هستند، و اجتناب از آنان; امام على (ع) در جواب مردى از اصحاب خود كه با درازگويى تملق‏آميزش به ستايش آن حضرت مى‏پردازد، چنين فرموده است:

ان من حق من عظم جلال الله سبحانه في نفسه و جل موضعه من قلبه ان يصغر عنده لعظم ذلك - كل ما سواه . . . ان من اسخف حالات الولاة عند صالح الناس ان يظن بهم حب الفخر و يوضع امرهم على الكبر و قد كرهت ان يكون جال في ظنكم اني احب الاطراء و استماع الثناء و لست - بحمد الله - كذلك‏ . (51)

كسى كه عظمت‏خداوند و بلندى قدر پروردگار در نظر و قلبش جاى دارد، شايسته است كه عظمت غيرخدا نزد او حقير و ناچيز باشد . . . به درستى كه از پست‏ترين حالات حكمروايان نزد مردم نيكوكار، اين است كه گمان دوستدارى فخر و خودستايى به آنان برده شود و رفتارشان حمل بر خودخواهى ايشان گردد . من زشت مى‏پندارم از اين كه تصور كنيد شنيدن مدح و ستايش را از شما دوست دارم . سپاس خداى را كه چنين نيستم .

همچنين امام (ع) در جريان سفر شام به منظور جنگ با معاويه در صفين، كه در شوال سال 37 - هجرى اتفاق مى‏افتد، هنگامى كه گروهى از دهقانان شهر انبار در مواجهه با آن حضرت، از اسبهايشان پياده مى‏شوند و به قصد بزرگداشت امام در برابرش چاپلوسانه خم مى‏شوند و به ستايش او مى‏پردازند، با شگفتى مى‏فرمايد:

ما هذا الذي صنعتموه فقالوا خلق منا نعظم به امراءنا فقال و الله ما ينتفع بهذا امراؤكم و انكم لتشقون على انفسكم في دنياكم و تشقون به في آخرتكم‏ . (52)

اين چه كارى بود كرديد؟ گفتند: اين خوى و عادت ديرينه ماست كه فرمانروايان خود را بدين طريق احترام مى‏كنيم . پس امام - در مقام نكوهش فروتنى براى غيرخدا - فرمود: سوگند به خداوند كه حكمروايان شما، از اين عملتان سودى نمى‏بردند شما نيز خويش را با اين گونه اعمال در دنيا به رنج مى‏افكنيد و در آخرت به سختى گرفتار مى‏كنيد .

و عبارات ذيل كه از عهدنامه مالك اشتر نقل مى‏شود، امام خطاب به همه زمامداران اسلامى، آنان را با اين گونه تذكرات حكيمانه، از غرور و تكبر و مجالست‏با افراد چاپلوس فرومايه - پرهيز مى‏دهد:

. . . و اذا احدث لك ما انت فيه من سلطانك ابهة او مخيلة فانظر الى عظم ملك الله فوقك و قدرته منك على ما لا تقدر عليه من نفسك فان ذلك يطامن اليك من طماحك‏ . (53)

هر گاه قدرت فرمانروايى برايت موجب كبر و خودپسندى شود، به عظمت‏خداوند كه فوق توست و به توانمندى ذات مقدس او و چيزهايى كه بر آن قدرت ندارى، بينديش! كه اين گونه تفكر، كبر و سركشى را در تو فرومى‏نشاند و سرافرازى را از تو مى‏گيرد .

بنابراين، از ديگر ويژگيهاى اخلاقى كه در سيماى روحانى حاكم و رهبر اسلامى - در آئينه - نهج‏البلاغه - به چشم مى‏رسد، منزه بودن از تفرعن و تعين در رفتار و گفتار و پندار است . زيرا تجمل در وسايل زندگى و داشتن خدم و حشم و پايبندى به تشريفات و مراسم فريباى چشم‏افساى گوش پركنى كه امروز در زندگى پرخرج و عريض و طويل سران و دولتهاى جهان - خصوصا به هنگام ملاقاتها، جشنها، بازديدها يا به هنگام رفت و آمد آنان به كشورهاى ديگر معمول است، از جمله اعمالى است كه از قدر معنوى رهبر اسلامى مى‏كاهد و از طرفى بذر دنيادوستى و تمايل به زخارف مادى و حسادت و كينه‏توزى را در دل افراد ضعيف نفس رياست‏طلب يا كسانى كه - فى قلوبهم مرض - مى‏باشند و در قاطبه مردم بينواى محروم، غم حقارت و مسكنت را تشديد مى‏كند .

غمخوارى و شفقت‏به مردم خصوصا به طبقات محروم مستضعف جامعه

از نامه امام (ع) به مالك اشتر:

و اشعر قلبك الرحمة للرعية و المحبة لهم و اللطف بهم و لا تكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم فانهم صنفان اما اخ لك في الدين و اما نظير . . . فاعطهم من عفوك و صفحك مثل الذي تحب و ترضى ان يعطيك الله من عفوه و صفحه‏ . (54)

اى مالك! مهربانى با رعيت را در دل خود جاى ده، و با آنان خوشرفتار باش و نسبت‏به مردم، همانند جانورى كه خوردنشان را غنيمت داند، مباش، زيرا مردمان به دو دسته تقسيم مى‏شوند: يا مسلمان و برادر دينى تو هستند، و يا غيرمسلمان، ولى در آفرينش مانند تو مى‏باشند . . . پس با مهربانى و گذشت‏خودت ايشان را عفو كن همانگونه كه دوست دارى، خداى تو را بيامرزد و مورد بخشايشت قرار دهد .

ان الله تعالى فرض على ائمة العدل ان يقدروا انفسهم بضعفة الناس كيلا يتبيغ بالفقير فقره‏ . (55)

خداوند متعال بر رهبران دادگر واجب فرموده است كه خود را با مردمان تنگدست‏برابر نهند، تا اين كه فقير و تنگدست پريشانيش بر او فشار نياورد و نگران نسازد .

از نامه امام (ع) به عثمان بن حنيف انصارى:

. . . هيهات ان يغلبني هواي و يقودني جشعي الى تخير الاطعمة و لعل بالحجاز او اليمامة من لا طمع له في القرص و لا عهد له بالشبع او ابيت مبطانا و حولي بطون غرثى و اكباد حرى . . . ا اقنع من نفسي بان يقال هذا امير المؤمنين و لا اشاركهم في مكاره الدهر او اكون اسوة لهم في جشوبة العيش . . . . (56)

چه دور است كه خواهش نفسانى بر من چيره شود، و بسيارى حرص مرا به برگزيدن غذاهاى رنگارنگ وادارد، در حالى كه شايد به حجاز يا يمامه كسى باشد كه به قرص نانى نيازمند باشد! ! هيهات كه من با شكم سير بخوابم در حالى كه پيرامونم شكمهاى گرسنه و جگرهايى گرم از تشنگى به سر برند! . . . آيا من مى‏توانم تنها به اين خرسند باشم كه مرا زمامدار مؤمنان خطاب كنند در صورتى كه در سختيهاى روزگار با آنان شريك و همدرد و در بهره‏ورى از تلخكاميها پيشواى آنان نباشم .

. . . ثم الله الله في الطبقة السفلى من الذين لا حيلة لهم من المساكين و المحتاجين و اهل البؤسى و الزمنى فان في هذه الطبقة قانعا و معترا و احفظ لله ما استحفظك من حقه فيهم و اجعل لهم قسما من بيت مالك و قسما من غلات صوافي الاسلام في كل؟ ؟ . . . و لا تصعر خدك لهم و تفقد امور من لا يصل اليك منهم ممن تقتحمه العيون و تحقره الرجال ففرغ لاولئك ثقتك من اهل الخشية و التواضع فليرفع اليك امورهم ثم اعمل فيهم بالاعذار الى الله يوم تلقاه فان هؤلاء من بين الرعية احوج الى الانصاف من غيرهم و كل فاعذر الى الله في تادية حقه اليه و تعهد اهل اليتم و ذوي الرقة في السن ممن لا حيلة له . . . . (57)

. . . پس از خدا بترس! از خداى بترس درباره طبقه پايين جامعه يا افراد درمانده و گفتار رنج و ناتوانى، زيرا در اين گروه هم كسانى هستند كه ذلت و ناتوانى خود را اظهار مى‏كنند و هم افرادى كه به عطا و بخشش نيازمندند، ولى به واسطه داشتن عزت نفس، نياز خود را اظهار نمى‏كنند پس به منظور رضاى خداوند آنچه را كه از حق خود درباره ايشان به تو امر فرموده است‏به جاى آور! و بخشى از بيت‏المال را كه در دست توست و قسمتى از غلات را در هر شهرى به آنان اختصاص بده . . . و از روى گردن‏كشى از ايشان روى مگردان! و كارهاى كسانى را كه به تو دسترسى ندارند و مردم، آنان را با ديده خوارى مى‏نگرند، رسيدگى كن! و امين خود را كه خداترس و فروتن باشد براى بررسى احوال ايشان قرار ده تا وضع حالشان را به تو خبر دهد . آنگاه درباره ايشان چنان رفتار كن كه روزى كه خداى را ملاقات خواهى كرد، عذرت پذيرفته شود، زيرا اين طبقه در بين رعيت - به دادگرى - از ديگران نيازمندترند . پس، در اداى حق هر يك از ايشان نزد خداوند عذر و حجت داشته باش و درباره يتيمان خردسال و پيران سالخورده بيچاره رسيدگى كن و كارساز مشكلات آنان باش!

دلسوزى و انساندوستى رهبر، از ديدگاه نهج‏البلاغه تا آن اندازه مهم است كه همانگونه كه در بخشى از نامه امام (ع) به مالك اشتر ملاحظه شد، آنجا كه پاى عدالت اجتماعى و رفاه طبقات مختلف جامعه پيش مى‏آيد، حضرت على (ع) مسلمان و غيرمسلمان را به يك چشم مى‏نگرند و از مسلمانان به عنوان اخ لك فى الدين‏ و از غيرمسلمان به عنوان نظير بك فى الخلق‏ نام مى‏برد و در مورد كسانى كه جزء مذهب ما نيستند، اما انسانند و تحت نظام و رهبرى جمهورى اسلامى زندگى مى‏كنند، مى‏گويد:

دمائهم كدمائنا و اموالهم كاموالنا .

همه انسانها، خونشان مثل خود ما مسلمانان و اموالشان مثل اموال ماست . . .

و حتى به حاكمش مى‏نويسد:

حقوق اقليتهايى را كه از نظر مذهبى با تو شريك نيستند، اما در اين رژيم رسمى دينى، تحت رهبرى و قيادت تو زندگى مى‏كنند، بيشتر از كسانى كه در طبقه حاكم هستند و يا دين رسمى دارند و جزء اكثريت‏اند، مراعات كن! حتى مجال نده كه آنها حقشان را از تو مطالبه كنند، تو به سراغشان برو و حقشان را بده .

در تركتازيها و تجاوزاتى كه بنى‏اميه به مرزهاى قلمرو حكومت على (ع) مى‏كردند، يك زن يهودى كه در ذمه حكومت او يا ذمه و مسئوليت اسلامى بوده، آسيب مى‏بيند يا كشته مى‏شود، على (ع) به خاطر اين كه بايد از او دفاع مى‏شده و او نتوانسته است از آن زن در برابر مخالفت و دشمن دفاع كند، به قدرى خشمگين مى‏شود كه محكم و با خشم در مسجد فرياد مى‏زند:

اگر انسانى از اين ننگ بميرد سرزنشش نكنيد . (58)

تامل و عبرت در احوال گذشتگان

. . . فمن تبصر في الفطنة تبينت له الحكمة و من تبينت له الحكمة عرف العبرة و من عرف العبرة فكانما كان في الاولين‏ . (59)

. . . هر كس در زيركى بينا گردد راه راست - در علم و عمل - بر او هويدا مى‏گردد و هر كه حكمت و راه راست‏برايش آشكار شود پند گرفتن از احوال گذشتگان را مى‏شناسد و هر كس به پند گرفتن از احوال ديگران آشنا گردد بدان ماند كه در ميان پيشينيان زندگى كرده است و حال آنان را ديده و نتايج كردارشان را آزموده است .

. . . ان الناس ينظرون من امورك في مثل ما كنت تنظر فيه من امور الولاة قبلك و يقولون فيك ما كنت تقول فيهم و انما يستدل على الصالحين بما يجري الله لهم على السن عباده فليكن احب الذخائر اليك ذخيرة العمل الصالح فاملك هواك و شح بنفسك عما لا يحل لك فان الشح بالنفس الانصاف منها فيما احبت او كرهت‏ . (60)

به درستى كه مردم به كارهاى تو به همان چشم مى‏نگرند، كه تو به كارهاى حكمروايان پيش از خود مى‏نگرى، و درباره تو همان را مى‏گويند كه تو درباره آنان مى‏گويى . پس، بايد بهترين اندوخته تو كردار شايسته باشد . بنابراين، بر خواهشهاى نفسانى و هوايت مسلط باش و بر نفس خويش از آنچه برايت‏حلال و روا نيست‏بخل بورز! زيرا بخل و تنگ گرفتن بر نفس اماره، نوعى دادگرى است - در آنچه او را خوش آيد يا خوش نيايد - .

بى‏گمان كليه ويژگيهاى اخلاقى و عاطفى كه در مباحث گذشته براى رهبر جامعه اسلامى - از ديدگاه نهج‏البلاغه - بيان گرديد، در ستم‏ستيزى زمامدار تبلور و عينيت مى‏يابد، و اين خود از موضوعات گرانسنگ و خطيرى است كه اميرمؤمنان على (ع) را به مساله عدالت اجتماعى و سعى بليغى كه در اجراى آن داشته است، شايد همين يك نشانه بسنده باشد كه تمام عمر پربركتش را در راه بسط و برقرار آن به كار گرفته و آخرالامر نيز جان پاكش را براى آن به گونه‏اى فدا كرده است كه درباره او گفته‏اند:

قتل فى محراب عبادته لشده عدله‏ .

عبارات ذيل، اندكى است از بسيار و مشتى است از خروار گفتارها و توصيه‏هايى كه امام (ع) درباره ستم‏ستيزى و دادگرى رهبران اسلامى بيان فرموده است:

قد الزم نفسه العدل فكان اول عدله نفي الهوى عن نفسه يصف الحق و يعمل به‏ . (61)

- بر زمامدار است كه دادگرى را ملازم خود قرار دهد . مرحله آغازين عدالت آن است كه خواهشهاى نفسانى را از خويش دور سازد و حق را بيان كند و بر طبق آن رفتار نمايد .

. . . ايم الله لانصفن المظلوم من ظالمه و لاقودن الظالم بخزامته حتى اورده منهل الحق و ان كان كارها . (62)

سوگند به خدا كه براى گرفتن حق ستمديده از ستمگر، از روى دادگرى و انصاف فرمان مى‏دهم، و ستمكار را - همانند شترى كه در بينى‏اش حلقه كنند و مهارش را بكشند - با حلقه بينى‏اش مى‏كشم تا به آبشخور حق وادارش سازم، اگر چه به آن بى‏ميل باشد . ستمگر را ذليل مى‏گردانم تا حق ستمديده را از وى بستانم .

. . . و الله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا او اجر في الاغلال مصفدا احب الي من ان القى الله و رسوله يوم القيامة ظالما لبعض العباد و غاصبا لشي‏ء من الحطام و كيف اظلم احدا لنفس يسرع الى البلى قفولها و يطول في الثرى حلولها . (63)

سوگند به، خداوند، اگر شب را بيدار بر روى خار سعدان بگذرانم و در حالى كه با غل و زنجير دست و پايم را بسته‏اند بر خار خاشاك بيابانم بكشند، نزد من اين عمل محبوبتر است از آنكه خدا و رسول او را در رستاخيز در حالتى ملاقات كنم كه بر بعضى از بندگان ستم كرده يا چيزى از مال دنيا را غصب كرده باشم، و چگونه به كسى ستم روا دارم براى نفسى كه به شتاب جوانيش به پيرى مى‏گرايد و همواره به سوى كهنگى و پوسيدگى (مرگ) پيش مى‏رود، و مدت اقامتش در زير خاك بس دراز است .

. . . و ان افضل قرة عين الولاة استقامة العدل في البلاد و ظهور مودة الرعية و انه لا تظهر مودتهم الا بسلامة صدورهم . . . . (64)

همانا نيكوترين چيزى كه زمامداران را خرسند مى‏كند، برپا داشتن دادگرى در شهرها و آشكار ساختن دوستى رعيت است، و دوستى مردم هم آشكار نمى‏شود، مگر آنكه سينه‏هاى آنان از بيمارى خشم و كينه نسبت‏به حكمروايانشان سالم ماند .

ا تامروني ان اطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه و الله لا اطور به ما سمر سمير و ما ام نجم في السماء نجما لو كان المال لي لسويت‏بينهم فكيف و انما المال مال الله الا و ان اعطاء المال في غير حقه تبذير و اسراف . . . . (65)

آيا از من مى‏خواهيد كه با ستمكارى پيروزى را به دست آوردم؟ ! خداى را سوگند تا هنگامى كه اختلاف شب و روز وجود دارد و تا زمانى كه ستارگان به دنبال هم رهسپارند، چنين كارى را نمى‏كنم، اگر بيت‏المال از آن خودم بود هر آينه آن را به طور مساوى بين مردم تقسيم مى‏كردم، در حالى كه بيت‏المال از آن خداست، بدانيد كه بخشايش مال به غيرمستحق آن ناروا و اسراف است . . . .

و بالاخره در نصايح خود به امامان همام حضرت امام حسن و امام حسين (ع) لزوم ستم‏ستيزى دائمى رهبران اسلامى را با اين عبارات حكمت‏آميز اظهار مى‏دارد:

كونا للظالم خصما و للمظلوم عونا . (66)

هميشه دشمن ستمگر و ياور ستمديده باشيد .

كوتاه سخن آنكه علاوه بر آنچه گذشت، سيماى اخلاقى رهبر راستين جامعه اسلامى را - در آيينه نهج‏البلاغه خطوط و ويژگيهاى ديگرى نيز هست كه مظاهرشان را در چهره روحانى انسانهاى مؤمن صالحى كه به تعبير پيامبر اكرم (ص) :

زهاد الليل و اسد النهار مى‏توان مشاهده كرد .

بندگى خاضعانه، رضا، قناعت، شجاعت، فصاحت و بلاغت در گفتار، اعتدال در امور، شكيبايى و پشتكار، استقامت و كوشندگى، آينده‏نگرى، عزم اراده قوى، قدرت تصميم‏گيرى در رزم و داورى، اخلاص و راستى در پندار و گفتار و كردار و . . . از جمله آن ويژگيهاست و تمامى اين مكارم در شخص شخيص صاحب آن آيينه پاك، يا وجود مقدس اميرمؤمنان و مولاى متقيان على بن ابى‏طالب (ع) جمع است و به واقع آنچه خوبان همه دارند - آن بزرگ رهبر - تنها داراست .

پانوشت‏ها

1 - اخلاق ناصرى، خواجه نصيرالدين طوسى، با تصحيح و حواشى اديب تهرانى، چ تهران، 1346، انتشارات جاويدان، ص 275 .

2 - شهريار، نيكولوماكياول، ترجمه محمود محمود، چ تهران، 1311 ش، انتشارات اقبال، صص 11 و 12 .

3 - منسوب است‏به حضرت امام حسن عسكرى (ع) كه در تفسير آيه 72 سوره مباركه بقره/2: و منهم اميون لايعلمون الكتاب . . .  فرموده‏اند: الاحتجاج، تاليف: ابى منصور احمد بن على بن ابى‏طالب طبرسى، چاپ سنگى نجف، 1350 ه . ق، مطبعه مرتضويه .

4 - سيرى در نهج‏البلاغه، استاد شهيد مرتضى مطهرى، چاپ دوم، تهران 1354 ش، انتشارات صدرا، ص 106 .

5 - نهج‏البلاغه، ضبط نصه و ابتكر فهارسه العلميه، الدكتور صبحى الصالح، الطبعة الاولى، بيروت 1387 ه . ق، خ 33 ص 76 .

6 - ماخذ پيشين، خ 205، ص 322 .

7 - همان، خ 3 (معروف به شقشقيه)، ص 48، كه امام على (ع) ضمن شكايت از كسانى كه قبل از او خلافت را غصب كرده‏اند، سخنان خود را - خطاب به ابن عباس - با اين عبارات آغاز مى‏فرمايد:

والله لقد تقمصها فلان و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحا . . . به خداى سوگند كه فلانى پيراهن خلافت را پوشيد در حالى كه مى‏دانست پايگاه من براى خلافت چونان قطب آسيا در آسياست و من بدان از هر كسى سزاوارترم . . . .

8 - همان، و من كلام له (ع) (164)، صص 234 و 235 .

9 - امت و امامت، دكتر على شريعتى، چ تهران، 1351 ش، انتشارات حسينيه ارشاد، صص 108 و 170 و 119 و 118 .

10 و 11 - نهج‏البلاغه، ضبط نصه . . . : الدكتور صبحى الصالح، - ايضا - و من كلام له (ع) (40)، ص 82، خ (152)، ص 212 .

12 - لغت‏نامه دهخدا، شماره 48، چاپ تهران، 1338، انتشارات سازمان لغت‏نامه دهخدا، صص 737 و 738 .

15 - 13 - نهج‏البلاغه، ضبط نصه . . . : الدكتور صبحى الصالح، - ايضا - و من كلام له (ع)، (125) ص 182 و (205) ص 322 و (37) ص 81 .

16 - حماسه غدير، گردآورى و نگارش: محمدرضا حكيمى، چاپ تهران، 1396 ه . ق، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ص 24 .

17 - نهج‏البلاغه، ضبط نصه: الدكتور صبحى الصالح - ايضا - و من كتاب له (ع) (145) ، ص 417; النفس مظانها فى غد حدث نتقطع آثارها و تغيب اخبارها و حفرة لوزيد فى فسحتها و اوسعت‏يدا حافرها لاضغطها الحجر و المدر . . . .

21 - 18 - نهج‏البلاغه، ماخذ پيشين، و من كلام له (ع) (224)، ص 346; نهج‏البلاغه، ترجمه جواد فاضل، چاپ نهم، 1360 ش، انتشارات مطبوعاتى علمى، ج 1، صص 44 و 45 .

23 - 22 - نهج‏البلاغه، ضبط نصه: الدكتور صبحى الصالح، - ايضا - و من كتاب له (ع)، (53 - كتبه للاشتر النخعى) ص 438، و خ (105) ص 152 .

24 - ماخذ پيشين، و من كتاب له (ع) (45)، (ص 417)، از برخى كتابها و مقالاتى كه تاكنون درباره زندگانى اميرمؤمنان على (ع) نگاشته شده است، چنين برمى‏آيد: كه ملبوس آن حضرت از همه‏كس درشت‏تر و كم‏بهاتر بوده و بيش از يك نان خورش با نان - غالبا - جوين خود نمى‏خورده است، و گهگاه كه براى كار در مزرعه يا حفر قنات به خارج شهر مى‏رفته و با خود غذايى را به همراه مى‏برده است - به عمد - سر انبان نان خويش را مى‏بسته است كه مبادا فرزندانش از سر مهربانى آن را با روغنى يا نان خورشى ديگر همراه سازند . داستان شب نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى يا شبانگاه ضربت‏خوردنش به دست ابن ملجم مرادى - كه براى افطارى به خانه دخترش - ام‏كلثوم - به مهمانى مى‏رود، گواهى بر زهد خداپسندانه و انقلابى اوست . بدين معنى كه وقتى چشمش به سفره‏اى كه ام‏كلثوم براى او با دو قرص نان جوين و كاسه‏اى از شير و مقدارى نمك مهيا نموده است مى‏افتد، مى‏گويد و مى‏فرمايد: مگر نمى‏دانى كه پدرت به پيروى از رسول خدا (ص) هيچگاه - دو نان خورش با نان خود تناول نكرده است؟ پس به دخترش امر مى‏كند كه يكى از اين دو را از سفره بردارد و ام‏كلثوم به دستور وى، كاسه شير را برمى‏دارد و امام (ع) با نان و مقدارى نمك روزه‏اش را مى‏گشايد .

25 - على (ع)، نوشته دكتر على شريعتى، چاپ تهران، 1361 ش، انتشارات نيلوفر، ص 101 .

28 - 26 - نهج‏البلاغه، ضبط نصه: الدكتور صبحى الصالح، - ايضا - و من كلام له (ع) (200)، ص 318، و من كتاب له (ع) (53)، صص 427 و 428، و خطبه (216) ص 335 .

29 - سوره مباركه شعرا/26، آيه 227 .

30 - سوره مباركه ابراهيم/14، آيه 42 .

31 - ماخوذ است از آيه 18 سوره مباركه آل عمران/3 شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكة و اولوالعلم قائما بالقسط . . . .

32 - سوره مباركه حديد/57، آيه 25 .

33 - سوره مباركه نحل/16، آيه 90 .

34 - سوره مباركه نساء/4، آيه 58 .

35 - معراج السعادة، احمد نراقى، چاپ گراورى، تهران، 1332 ش، انتشارات كتابفروشى اسلاميه، ص 156 .

36 - بوستان سعدى (سعدى‏نامه)، تصحيح و توضيح: دكتر غلامحسين يوسفى، چاپ دوم، تهران، 1363 ش، انتشارات خوارزمى، ابيات 214، 229، 230، 232 .

41 - 36 - نهج‏البلاغه، ضبط نصه: الدكتور صبحى الصالح، - ايضا - خطب 173، 136 و 87، صص 247، 248 و 234، 235 و 119 و من حكم (73)، ص 480 و خ (175)، ص 250 .

43 - 42 - تنبيه الامه و تنزيه المله يا حكومت از نظر اسلام، آية الله علامه شيخ محمدحسين نائينى، با مقدمه و توضيحات: آية الله سيد محمود طالقانى، چاپ تهران، 1334 ش، صص 127، 120 و 121 .

44 - نهج‏البلاغه، ضبط نصه: الدكتور صبحى الصالح، - ايضا - و من كتاب له (ع) (53)، ص 430 .

45 سوره مباركه آل عمران/3 آيه 159 .

50 - 46 - نهج‏البلاغه، ضبط نصه: الدكتور صبحى الصالح، - ايضا - صص 430، 431 و 441 .

54 - 51 - ماخذ پيشين، صص 334، 335، 475 و 427 و 428 .

57 - 55 - همين ماخذ، صص 325، 418 و 438 و 439 .

58 - على (ع)، نوشته: دكتر على شريعتى، - همان - صص 110 و 111، نهج‏البلاغه، صبحى الصالح، - همان - خ 27 (فضل الجهاد) ص 69 .

66 - 59 - نهج‏البلاغه، ضبط نصه: الدكتور صبحى الصالح، - ايضا - صص 473 و 427، 119، 194، 346، 433، 183 و 421 .