www.balaghah.net

حكومت حق است يا تكليف ؟

مسأله ديگرى كه در نهج البلاغه بسيار حائز اهميت است ، اين است كه آيا حكومت ،

يك حق است يا يك تكليف ؟ و امير المؤمنين « عليه السلام » در بيانى خلاصه و موجز ،

حكومت را هم يك حق مى‏داند و هم يك تكليف . به اين ترتيب نيست كه هر كسى كه برايش شرايط توليت امور مردم فراهم شد و توانست به نحوى با كسب وجاهت ، با تبليغ ، با كارها و شيوه‏هايى كه معمولا طالبان قدرت خوب مى‏دانند آن شيوه‏ها را انجام بدهند ، نظر مردم را جلب كند و بتواند حكومت كند . وقتى حكومت ، حكومت حق است ، اين حق متعلق به كسان معينى است ، و اين به معناى آن نيست كه يك طبقه ، طبقه ممتازند . زيرا كه در جامعه اسلامى ، همه فرصت آن را دارند كه خود را به آن زيورها بيارايند . همه مى‏توانند كه آن شرايط را براى خود كسب كنند . البته در دوران بعد از پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم يك فصل استثنايى وجود دارد . اما نهج البلاغه بيان خودش را به صورت عامّ ارائه مى‏دهد و به اين حق بارها و بارها اشاره مى‏كند . امام « عليه السلام » در اوايل خلافت ، در خطبه معروف شقشقيّه مى‏فرمايد :

« و انّه ليعلم انّ محلّى منها محلّ القطب من الرّحى ، ينحدر عنّى السّيل و لا يرقى الىّ الطّير . » ( مى‏فرمايد جايگاه من در خلافت ، جايگاه ميله محور سنگ آسيا است . ) درباره روزى كه در شوراى شش نفرى با عثمان بيعت كردند ، مى‏فرمايد :

« لقد علمتم انّى احقّ النّاس بها من غيرى . »  ( اى مردم « يا اى مخاطبان من » ، شما مى‏دانيد كه من از همه كس به حكومت و خلافت اولى‏ترم . ) امام ، حكومت را حق مى‏داند . اين چيزى است كه در نهج البلاغه واضح است . البته دنبالش بلافاصله مى‏فرمايد :

« و واللّه لأسلّمنّ ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الاّ علىّ خاصّة . » ( ما دامى كه فقط به من ظلم مى‏رود ، من صبر مى‏كنم ، تسليم هستم . ما دام كه كارها بر محور خود انجام بگيرد ، من در خدمت هستم . ) عين همان بيانى كه در آغاز خلافت ابو بكر هم ، يعنى نسبت به آن دوران هم ، بيان فرموده‏اند :

« فامسكت يدى حتّى رايت راجعة النّاس قد رجعت عن الأسلام . » اول دست از بيعت شستم ، تسليم نشدم ، بيعت نكردم ، اما ديدم حوادثى به وقوع مى‏پيوندد كه مصيبت آن حوادث براى اسلام و براى مسلمين و براى شخص على « عليه السلام » ، صعبتر و غير قابل تحمل‏تر است از مصيبت از دست رفتن حق ولايت .

بنابراين امير المؤمنين « عليه السلام » ، ولايت را يك حق مى‏داند و اين جاى انكار نيست .

خوب است همه مسلمانها به اين مسأله ، با چشم واقع بينى نگاه كنند . اين امر ، كارى به بحث احيانا جدال انگيز شيعه و سنى ندارد . ما امروز معتقديم كه در آفاق عالم اسلامى بايد برادران شيعه و سنى با هم و براى هم زندگى كنند و اخوّت اسلامى را از همه چيز بالاتر بدانند و اين يك حقيقت است . اين تفاهم و وحدت طلبى امروز يك وظيفه است ، و هميشه وظيفه همين بوده است . اما يك بحث علمى و اعتقادى در نهج البلاغه اين حقيقت را به ما نشان مى‏دهد ، و ما نمى‏توانيم چشممان را روى هم بگذاريم و آنچه را كه نهج البلاغه با صراحت مى‏گويد نديده بگيرم . اين را امير المؤمنين « عليه السلام » يك حق مى‏داند ، و همچنانكه يك وظيفه نيز مى‏داند . يعنى آن روزى كه اطراف على « عليه السلام » را مى‏گيرند به نحوى كه :

« فما راعنى الاّ و النّاس كعرف الضّبع إلىّ ، ينثالون علىّ من كلّ جانب حتّى لقد وطى‏ء الحسنان و شقّ عطفاى »

 ( مردم آنچنان انبوه بر من گرد آمدند كه فرزندان مرا در زير پاهاى خود لگدمال كردند و رداى من پاره شد . ) مردم مشتاقانه و نيازمندانه از على « عليه السلام » مى‏خواهند كه به نياز آنها پاسخ بدهد . امير المؤمنين « عليه السلام » براى حكومت شأن واقعى قائل نيست . حكومت براى على « عليه السلام » هدف نيست ، همچنانكه در بحث بعدى بايد روشن بشود . اما با اين حال ، حكومت را به عنوان يك وظيفه مى‏پذيرد ، و مى‏ايستد و از آن دفاع مى‏كند :

« لو لا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود النّاصر . . . لألقيت حبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكاس أوّلها . » ( باز هم حكومت براى من ارزشى ندارد . باز هم حاضر نيستم براى به دست آوردن مقام ، از ارزشها بگذرم . باز هم حاضرم با همان جام نخستين ، اين جمع را سيراب كنم و همچنانكه روز اول كنار نشستم ، بازهم كنار بنشينم . » مؤكدا مى‏گويد :

« دعونى و التمسوا غيرى . » ( مرا بگذاريد و به سراغ ديگران برويد . ) اما وقتى احساس مى‏كند كه وظيفه است ، احساس مى‏كند كه زمينه آماده است و او مى‏تواند اين نقش عظيم و اساسى را بر عهده بگيرد . آن وقت قبول مى‏كند . آيا حكومت براى على « عليه السلام » يك هدف است يا يك وسيله ؟ خط اساسى فاصل ميان حكومت على « عليه السلام » و حكومت ديگران همين است كه حكومت براى على « عليه السلام » هدف نيست بلكه فقط وسيله‏اى براى رسيدن به آرمانهاى معنوى است .

محققان ، نهج البلاغه را براى اين زمان بسيار قدر بدانند . حقيقت اين است كه اگر ما امروز « هزاره نهج البلاغه » را مى‏گيريم ، بايد بدانيم كه اين كتاب عزيز از اين هزار سال اقلا نهصد و پنجاه سال را در انزوا و سكوت بوده است . جز دانشوران و خواص ، كسى از نهج البلاغه جز نامى نمى‏دانست . اولين ترجمه‏اى كه از آن شده از مترجم روحانى محترمى است كه اول بار نهج البلاغه را همه فهم كرد و به دست مردم داد : آقاى سيد على نقى فيض الاسلام بود . من از ايشان قدردانى مى‏كنم و كار ايشان كار مهمى بود كه من به آن ارج مى‏گذارم .

به تدريج ، نهج البلاغه به صحنه زندگى آمد و به دست مردم افتاد . مردم نمى‏دانستند نهج البلاغه‏اى هم هست . تنها جملاتى از نهج البلاغه شنيده بودند ، كه آنهم بيشتر در مذمّت دنيا و بخشهاى كمى از اخلاق بود و ديگر هيچ . بعد از آن ، قدرى نهج البلاغه دست به دست گشته است . كسانى بر آن شرح نوشته‏اند و كسانى برداشتهاى خود را به نام شرح نوشته‏اند . همه اين زحمات ارجمند است ، همه قابل تقدير است ، اما در برابر عظمت نهج البلاغه و كارهايى كه بايد انجام گيرد ناچيز است .

نهج البلاغه ترجمه كامل ندارد ، شرح و تفسير كامل ندارد . فصل بندى و باب بندى ندارد . بجز كتاب بسيار ارجمندى كه استاد عاليقدر آقاى مصطفوى به عنوان كاشف الفاظ نهج البلاغه تنظيم كرده‏اند ، كارى در اين حد و در اين مايه براى نهج البلاغه انجام نگرفته است . امروز ما بايد به نهج البلاغه برگرديم . فضلا و انديشمندان كار خود را بكنند ، اما جوانها نبايد منتظر اساتيد ، فضلا و پيشروان انديشه و علم و ادب بمانند .

نهج البلاغه را بايد از ابعاد گوناگون مورد نظر قرار دهيم و براى اين كار ، جمعها و جلسه‏ها تشكيل دهيم ، البته « بنياد نهج البلاغه » ، كه رحمت و توفيق خدا يار آن باد ،

مى‏تواند محورى باشد ، از خدا مى‏خواهيم كه ما را در اين كوشش موفق بدارد .