جريان شناسى دشمنى با على(ع) در نهج البلاغه(1)
سيد
عليرضا واسعى
درباره
على(ع) سخن به فراوانى گفته شده است. در طول تاريخ اسلام پژوهشگران بسيارى در پى
شناختن و شناساندن شخصيت آن حضرت برآمدند و از زوايايى به تماشاى او نشستند. چهره
نگاريهاى گوناگون ارائه شده از سوى چهره نگاران و تاريخ نگاران از امام على(ع) از
پيچيدگى و ود او حكايت دارد. شمارى او را تا سرحد خدايى بالا بردند و پرستش و
عبادت وى را برخود واجب دانستند و شمارى از سر نادانى و جمودانديشى او را تا حد
كفر پايين كشيدند.امّا به راستى على(ع) برابر كداميك از آن دو نگاه است؟
بى گمان درك ژرفاى وجود امام على(ع) آسان نيست. او كه از يك سو در راه اعتلاى حق
گردن مشركانى را مى شكند و به دوزخ روانه شان مى سازد و از ديگر سوى با شنيدن شيون
زن و يا كودكى زار مى گريد هرگز در ترازوى فهم بشر عادى تراز نمى شود و انسانهايى
كه تمام وج ودشان يك بُعد دارد نمى توانند در آينه درون خود موجودى چند بُعدى به
تماشا بايستند. هر چه بكوشند تنها يك بُعد از وجود او را ترسيم مى كنند و بس.
پس ما نه در پى شناسايى على(ع) كه در صدد ابراز توانايى خويش از تصوير آن عزيزيم.
در اين نوشتار برآنيم جريان دشمنى با على(ع) و نيز گونه هاى آن را از زبان خود آن
حضرت در نهج البلاغه بنمايانيم و به روشنگرى در اين مقوله بپردازيم.
اين مقاله به اين پرسش پاسخ مى دهد كه انگيزه هاى ناسازگارى و دشمنى با على(ع) در
زمان خلافت آن حضرت چه بوده است و نُمود آن به چه شيوه اي؟
البته طرح اين بُعد از قضيه بى طرح رويه ديگر آن ـ راز دوستى با على(ع) ـ هم چنان
ناقص مى ماند; اما بناچار به همين جنبه بسنده مى كنيم تا در مجالى فراخ تر به
زاويه ديگر اشاره كنيم.
پيش از ورود به بحث نكته اى بايسته مى نمايد و آن اين كه: نويسنده بر آن است تا
اين چهره نگارى بى رنگ باورهاى دينى و مذهبى ارائه شود هر چند بى رنگى همه سويه را
ممكن نمى داند; اما تا اندازه اى بدان پاى بندى نشان خواهد داد تا آنچه به عنوان
ريشه ها و انگى زه هاى دشمنى عرضه مى شود واقعى تر باشد.
از چشم انداز عقايد مذهبى دشمنى با على(ع) در يك نكته خلاصه مى شود: برنتافتن
امامت او كه از سوى پيامبر(ص) به امر الهى به او واگذار شده بود. اما اين پاسخ
نياز پرسش گران را بر نمى آورد و تشنگى آنان را فرو نمى نشاند.
ساده كردن مسأله و پاسخى ساده تر به آن دادن هيچ گاه انديشه انديشه ور ژرف كاو را
سيراب نمى كند هرچند اين شيوه در كاهش هزينه اثر گذار است; اما كارآمدى آن به همان
ميزان خواهد بود. از اين روى ژرف كاوى و واشكافى پديده ها براى دست يابى به
جريانهاى آن فراتر ا ز باورى مذهبى امرى خوشايند است.
بر اساس پرسشهاى طرح شده اين نوشتار در دو بخش سامان مى يابد:
1.انگيزه هاى دشمنى با على(ع): در اين بخش به انگيزه هايى كه به راستى در دشمنى با
آن حضرت نقش داشته اند پرداخته مى شود.
2.گونه هاى دشمنى: در اين بخش گونه ها و شيوه هاى بروز دشمنى به كوتاهى
بررسى مى شوند. البته بحثهايى در اين زمينه باقى مى ماند بويژه بحث چگونگى
رويارويى امام على(ع) با دشمن كه در مجالى ديگر بدان خواهيم پرداخت.
انگيزه هاى دشمنى با امام على(ع)
نُمود ناسازگارى با على(ع) از زمان اسلام آوردن او آغاز و تا پايان عمر آن حضرت و
حتى پس از شهادت وى نيز پاييد. حال بايد ديد چه عناصرى در اين دشمنى بويژه در روزگار
خلافت آن حضرت نقش آفريده است؟
الف. انگيزه هاى قومى و نژادى:
واشكافى اين عنصر هر چند بخشى از دشمنيها را تا حدى طبيعى مى نمايد; اما هرگز نه
از زشتى كار انسانى مى كاهد و نه از عظمت و بزرگى امام على(ع).
على(ع)از تيره بنى هاشم و از قبيله قريش بود. قريشيان در ميان ديگر قبيله هاى عرب
از جايگاه ويژه و از بزرگى و شرافت بالايى برخوردار بودند. از آن روز كه قصى بن
كلاب جد پنجم آن حضرت به گونه اى عهده دار رياست كعبه شد و دگرديسيهايى در ساختار
و اداره آن خانه و نيز شهر مكه ـ كه در تاريخ عرب جاهلى هميشه تابعى از خانه به
شمار بود ـ پديد آورد.
بزرگى قريش در تيره اى به نام بنى قصى مركز گرفت بنى قصى در ميان عربان آن ديار
مقامى والا يافتند و بى شك رياست كعبه بر بزرگى و شرافت آنان مى افزود.
پاكى و والايى كعبه كه از ابتداى بنياد گذارى باورى عمومى بود آهسته آهسته به
متوليان آن سريان يافت تا آن جا كه شمارى از مردم آنان را نيز مقدس مى پنداشتند.
درايت شجاعت و جوانمردى قصى نيز بر اين مقام صحه گذارد.
زندگى قبيله اى كه نظام اجتماعى و سياسى ويژه اى دارد بر پيوند خون استوار
است. اعضاى يك قبيله همگان در يك فرد كه سرسلسله نژادشان است با يكديگر پيوند مى
يابند. بنابراين عرب به دو چيز سخت دل بسته است: نسب عامل پديد آورنده و خون عامل
ماندگاري. و آن كه حافظ هر دو عنصر مقدس عرب است رئيس قبيله به شمار مى رود.
از
اين روى رئيس قبيله سخت مورد توجه بوده و پيروى از او بر همگان لازم; چرا كه
سرپيچى و سربرتافتن از دستورهاى او شالوده نظام قبيله اى را در هم مى ريزد و به
ناچار آن كس كه نمى تواند خود را با رياس ت قبيله و خواسته هاى او همساز كند
بايستى به جريمه طرد از قبيله محكوم شود (طريد).در اين فضا انسانها از يك سو بى
اختيار و فرمانبردار بار مى آيند و از ديگر سو برابر ديگران سخت و به دور از نرمش
و مهر.
اينان در دامن قبيله خودپذير و خودخواه (غيرگريز) پرورده مى شدند كه تنها خويشتن
را مى ديدند و از پذيرش ديگران سرباز مى زدند.
اين
ويژگى نظام قبيله اى را از ديگر زندگيهاى جمعى جدا مى ساخت.
از ديگر ويژگيهاى نظام قبيله اى ذوب شدن فرد در پيكره بزرك قبيله بود. در اين نظام
فرد استقلال شخصيتى نداشت. شخصيت فرد در پرتو و همراه قبيله معنى مى يافت. از اين
روى هرگاه وابسته به قبيله اى كسى را مى كُشت اين قاتل نبود كه بايد قصاص مى شد
بلكه وابستگان و هم قبيلگان او نيز در جرم او شريك بودند. چنين وضعى براى همگان
پذيرفته نبود.
آنان
كه از سطح انديشه و توان مالى بيش ترى برخوردار بودند در پى استقلال خويش و تجزيه
قبيله بر مى آمدند. اين خواسته در هنگام مرگ رئيس قبيله رخ مى نمود و خود را مى
نماياند. رئ يس قوم از دنيا مى رفت چند تن از فرزندان او يا ديگران در دست يابى به
رياست به پا مى خاستند و گاه جنگها در پى آن برافروخته مى شد.با درگذشت قصى بن
كلاب رياست به دست عبد مناف افتاد و پس از او عمرو(هاشم) رياست كعبه را به دست
گرفت اميّه فرزند عبدشمس
برادر هاشم با عموى خويش در اين ميدان به ستيز برخاست تا رياست را از چنگ هاشم به
در آورد.
اين
دشمنى نافرجام به جدايى تيره بنى هاشم و بنى اميه انجاميد.
هماوردى و كوشش براى برترى قومى و نژادى كه در هميشه تاريخ حيات نظام قبيله اى
وجود داشت در اين زمان شعله ور شد و پس از آن دو كه رياست مكه به دست عبدالمطلب
رسيد ديگر اين بنى هاشم بودند كه توانستند سرورى خويش را بر همگان بگسترند و بنى
اميه در اين عرصه و اپس ماندند; اما هرگز از ادعاى خويش دست نكشيدند.
در دوره رياست ابوطالب در پيكره اقتدار بنى هاشم رخنه اى پديدار شد.1
از يك سو ابوطالب دچار بحران مالى شد2 و از ديگر سو دو كس از خاندان هاشم مدعى
رياست شدند: عباس و ابولهب در اين گيراگير فرزندان اميّه كه خود را شكست خورده
يافته بودند با همدستى ديگر تيره هاى كوچك مكه به استوارسازى پايه خويش پرداختند;
بويژه از آن جهت ك ه فرماندهى نظامى ـ پرچمدارى مكه ـ با آنان بود. مجموعه اين
انگيزه ها بنى اميه را در عرصه هماوردى با بنى هاشم توان بخشيد و در پى سست كردن
پايه هاى رياست بنى هاشم برآمدند.
ظهور پيامبر(ص) كه از تيره بنى هاشم بود شمارى را به اين پندار كشاند كه بنى هاشم
در رويارويى و هماوردى با ديگر تيره ها به چنين ترفندى دست زده است تا آقايى خودرا
همچنان تداوم بخشد.
اين
سخن ابوجهل شنيدنى است كه به اخنس بن شريق مى گويد:
(ما و فرزندان عبدمناف در شرف و بزرگى به هماوردى و برترى جويى برخاستيم و هر چه
آنان كردند انجام داديم تا به نزديك هم رسيديم يك باره گفتند: از ما پيامبرى است
كه از آسمان وحى مى آورد.)3
شعرى كه يزيد پس از جريان كربلا بدان زمزمه مى كند مؤيد اين سخن است:
لعبت هاشم بالملك فلا
خبرجاء و لا وحى نزل.(4)
بر همين اساس حتى رسالت پيامبر(ص) توجيه مى شود.گسترش روز افزون اسلام در انديشه
برخى از كوته فكران كژانديش پيروزى بنى هاشم بود بر ديگر گروه ها و تيره هاى عرب
هر چند زياد بر زبان آورده نمى شود; امّا در بسا پرده ذهنشان چنين بود و گاهى بر
زبان نيز جارى مى شد.5
از اين روى چون در جريان خلافت سخن از خلافت على(ع) به ميان آمد شمارى در عين دين
دارى و ادعاى نزديكى با پيامبر(ص) گفتند: نبوت و خلافت در يك خاندان جمع نمى شود
اين سخن ترجمان ذهن بسيارى بود.
با اين شرح نخستين عنصر دشمنى را نموديم.
على(ع)
از بنى هاشم است و آنان كه در هماوردى و برترى جويى تاريخى با اين تيره احساس
سرشكستگى و پستى مى كنند نمى توانند اينك على(ع) را بر خويشتن پيشوا و فرمانروا
ببينند پس دشمنى با او امرى روشن و پيامد جريانى ريش ه دار است كه در ادوار بعد
نيز ادامه يافت.6
معاويه در نامه اى به على(ع) بر آن است تا با برابر شمردن خويش با على(ع) از نظر
نژادى بر اين خشم تاريخى خويش سرپوش نهد اما امام على(ع) در پاسخ او مى گويد:
(و اما قولك: انا بنو عبد مناف فكذلك نحن و لكن ليس اميه كهاشم و لا حرب
كعبدالمطلب و لا ابوسفيان كابى طالب.)7
امّا گفته تو كه ما فرزندان عبد منافيم; درست است تبار ما يكى است اما اميه در
پايه هاشم نيست و حرب را به عبدالمطلب در يك رتبت نتوان آورد و ابوسفيان را با
ابوطالب قياس نتوان كرد.
امام با اين بيان پرده از انديشه پنهان معاويه بر مى دارد.
ب. عنصر دينى و مذهبى:
طلوع اسلام موازنه قدرت را در مكه آهسته آهسته به سمت و سويى ديگر كشاند. و آنچه
تا پيش از اين ارزش به شمار بود جاى خود را به چيزهايى داد كه در فهم عرب غرق در
زندگى نمى گنجيد.
جلوه
فروشيها و به هم نازيدنهاى جاهلى كه بخشى از هستى نظام قبيله اى بدان بسته بو د در
هم ريخت و رهيدگان از چنگال ستم بت پرستى بر تمامى آنها پاى انكار نهادند.حال مى
بايست راه و روش جديدى براى زيستن برگزيد.آنان كه دلى پاك داشتند و در پى حق و
حقيقت بودند در وادى ديانت اسلامى گام نهادند و با پيامبر(ص) همراه شدند.
از اين به بعد مرز جديدى ميان دو طيف بنى اميه و بنى هاشم كشيده شد. خط نژاد و
قوميت به حزب اسلام و كفر تبدل يافت و اينك همگان را با ملاك ديگرى ارزيابى مى
كنند.على(ع) در اين عرصه نيز پيشتاز است.
او
اول مسلمان است8 و در ويژگيهاى انسانى بر همگان پيشوا:
(اللهم انّى اول من اناب و سمع و اجاب لم يسبقنى الاّ رسول الله بالصلاة)9
خدايا! من نخستين كسم كه به سوى تو روى آورد و شنيد و اجابت كرد در نماز كسى از من
پيش نيفتاد جز رسول خدا كه درود خدا بر او و آل او باد.
در پذيرش دعوت حق صله رحم ايثار و بزرگى هيچ كسى چونان او پيشتاز نبوده است.
آنچنان در اسلام غرق است كه هرگز نمى توان بر او خرده اى گرفت:
(به هنگامى كه ديگران وامانده بودند من برخاستم و آ ن روز كه آنان سر در گريبان
فرو برده بودند گام در صحنه نهادم و زمانى كه همگان به لكنت افتاده بودند و قدرت
گفتارشان نبود لب به سخن گشودم.و در
كودكى كه همه بر دست و پاى مرده بودند در پرتو هدايت الهى پيشرو بودم.
(و كنت اخفضهم صوتاً و اعلاهم فوتاً فطرت بعنانها و استبددت برهانها كالجبل لا
تحركه القواصف و لا تزيله العواصف.)10
آرى در مقام حرف و شعار صداى من از همه فروتر بود; اما در مقام عمل برتر و پيشتاز
بودم. پس بر بال شاهين بعثت به پرواز درآمدم و بر اوجها پرگشودم و گوى سبقت از
ديگران ربودم و چونان كوهى استوار و عظيم طوفانهاى هول و تندبادهاى نيرومند را تاب
آوردم و ايستادم . )
على(ع) آن روز كه پيامبر(ص) تنها در ميان خويشان خود در پى ياورى بود به يارى او
برخاست11 و آن هنگام كه دشمن با تمام توان خويش آهنگ كشتن او كرده بود به جاى
حضرتش خفت12 و در تمامى گيراگيرهاى پيش از هجرت رسول خدا و پس از آن لحظه اى از او
جدا نشد تا اسلام در قلبها ريشه دواند و در زمين گسترده شد بى آن كه ذره اى سستى
كند و يا از انجام وظيفه بگريزد.
(به خدا سوگند من در دنباله آن سپاه بودم تا يك باره پشت كرده و سر به حكم اسلام
در آورد. نه سست شده ام و نه ترسانم نه خيانت كرده ام نه ناتوانم. به خدا سوگند
درون باطل را چاك مى زنم تا حق را از تهيگاه آن بيرون كنم.)13
لحظه اى از فرمان خدا و رسولش سر برنتافت و آن گاه كه قهرمانان در آوردگاهها پاى
واپس مى نهادند جان خويش را سپر بلاى پيامبر(ص) مى كرد.14
نزديكى همدمى و همراهى على(ع) با پيامبر(ص) از آغازين روزهاى زندگى آغاز15 و تا
آخرين لحظه زندگى رسول خدا ادامه داشت.16 اين پديده كه در قاموس اسلام ارزشى بس
بزرگ است در فرهنگ دنياپرستى گمراهان گناهى نابخشودنى است; از اين روى باب دشمنى
شمارى گشوده مى شد بويژه آن كه پيامبر(ص) هر لحظه عشق و محبت خويش را به على(ع) بر
زبان مى راند تا آن جا كه از آن عزيز نقل است:
(من از على و على از من است.)17
چنين پيوند ژرف و ناگسستنى محمد(ص) و على(ع) كينه ها و خشمهايى را بر مى انگيخت و
هر از گاهى كه كينه ورزان مجال مى يافتند آن را ابراز مى داشتند.در زمان حيات رسول
خدا اين مجال كم تر پيش آمد; اما پس از آن به بهانه هايى پيدا مى شد.
در سه مرحله انتخاب خليفه بگومگوهايى كه ميان افراد در گرفت از اين نگرش حكايت
دارد.18 با اين كه مى دانستند او شايسته ترين فرد به خلافت است تا آن جا كه ممكن
بود آن را از او دريغ داشتند.
امام مى فرمايد:
(به خدا سوگند او (ابوبكر) رداى خلافت را بر تن كرد در حالى كه خوب مى دانست من در
گردش حكومت اسلامى چون محور سنگ
آسيابم. سيل ها و چشمه هاى [علم و فضيلت] از دامن كوهسار وجودم جارى است و مرغان
[دورپرواز انديشه ها] به افكار بلند من راه نتوانند يافت.)19
در مرحله دوم نيز كه به گزينش عمر انجاميد اين قضيه وجود داشت و در مرحله سوم كه
به شكلى بدتر و رسواتر پايان يافت 20 اين مسأله آشكارتر است تا اين كه بناگريز
دستها به سوى او دراز شد.
آن گاه كه همه درهاى اميد به روى مردم بسته شد و تنها على مى توانست اين كشتى در
حال غرق را به ساحل نجات رهنمون شود.21
پس از روى كار آمدن امام آنان كه خود را در عرصه هماوردى دينى و اعتقادى واپس
مانده ديدند به دشمنى برخاستند و حسادت درونشان آنان را بر آشوباند.22
چيزى كه براى امام على(ع) هرگز به دور از انتظار نبود; چرا كه پيامبر(ص) نيز او را
از چنين آينده اى آگاهانده بود.23
امام اين دشمنى را چنين بيان مى دارد:
(فانّا كنّا نحن وانتم ما ذكرت من الالفة و الجماعة ففرّق بيننا و بينكم امس. انّا
آمنّا وكفرتم و اليوم انا استقمنا و فتنتم وما اسلم مسلمكم الا كُرهاً وبعد ان كان
أنفُ الاسلام كله لرسول اللّه حزباً.)24
هم چنان كه در نامه ات يادآور شده اى ما و شما متحد و همبسته بوديم اما آن چه
ديروز از هم جدامان كرد اين بود كه ما ايمان آورديم و شما كفر ورزيديد و عامل
جدايى امروزمان اين است كه ما پايدارى ورزيده ايم و شما به انحراف كشيده شده ايد.
واقعيت اين است كه روزى ا سلام به سر سلسله شما تحميل شد و ناگزير بدان تن در داد
كه تمامى بزرگان اسلام را براى رسول خدا هيأت حزبى يك پارچه يافتند.
اين انگيزه دينى و مذهبى از انگيزه هاى بسيار اساسى و مهم در خشم و دشمنى با
على(ع) است كه تا آخرين لحظه حيات آن حضرت به درازا كشيد.
ج: عنصر سياسى و اجتماعى:
دست يابى به قدرت و نفوذ در دلها و به دست آوردن وجهه اجتماعى از انگيزه هاى جدى
انسانها در زيستن است. كم تر انسانى است كه اين دو انگيزه در او مرده باشد و يا آن
را در خود كشته باشد. آدميان از راه هاى گوناگون برآنند تا بر اقتدار خويش
بيافزايند و در ميان مر دم از جايگاهى برتر برخوردار شوند. هماورديهاى سياسى در
درازناى تاريخ بشر سر منشأ بروز جريانهايى بوده است كه كتابهاى تاريخى آكنده از
آنهاست و نيز يافتن جايگاه اجتماعى و كوشش براى برترى جويى از خواسته هاى ديرينه
بشرى است. عربان از اين ويژگى دو چندان برخورد ار بودند چرا كه گونه زندگى آنان و
همچنين دشواريها و سختيهاى گوناگونى كه آنان را در بر گرفته بود مجال هرگونه
خودنمايى را در صحنه گسترده جهانى از آنان گرفته بود.
تنها
در بعضى از وقتها بود كه عرب مى توانست خودى نشان دهد. پس از ظهور اسلام و تشكيل
حكومتى وا حد در عربستان مركزى هماورديها بر سر دست يابى به قدرت و خودنمايى
پديدار شد; اما با وجود پيامبر(ص) كه بنيان گذار چنين حكومت و سياستى بود و نيز در
رأس هرم ارزشهاى دينى قرار داشت ديگران كم تر در پى عرض اندام و برترى جوييها
بودند. هر چند در اين دوره نيز گاه بر سر فرماندهى نظامى يا پستهاى اجتماعى
سخنهايى بين كسان ردوبدل مى شد ولى چنين پديده هايى كم رنگ و كوتاه دامن بود. پس
از درگذشت رسول خدا اين زاويه از خواسته درونى افرادى با ديگر زواياى حيات آنان در
آميخت و برترى جوييها و هماورديها ى جدى اى را پديد آورد.در اين ميدان مسابقه آن
كسى در جامعه دينى گوى سبقت مى برد كه هم از استوارى فكرى برخوردار
باشد و هم از سوى بنيان گذار اسلام تائيد شده باشد و اين فرد كسى جز على(ع) نيست.
(فنحن مرةً اَوْلى بالقرابة و تارَةً اَوْلى بالطاعة.)25
ما به دو جهت بر ديگران برترى داريم: يكى از آن رو كه به پيامبر(ص) خويشى مى بريم
و ديگر از آن جهت كه در پيروى پيش تريم .
امام دو بُعد از سزاوارى به خلافت را بر مى شمرد و گويى اين ابعاد در انديشه عموم
مردم پذيرفته شده است از اين رو در پاسخ به معاويه مى گويد:
(مهاجران به همين عناصر در سقيفه بر انصار حجت گذرانيدند و بر آنان پيروزى يافتند
و اگر چنين است پس ما به شما در امر خلافت سزاوارتريم و اگر چنين نباشد پس انصار
در ادعاى خويش بر حق بودند.)26
امام على(ع) باز خطاب به معاويه مى فرمايد:
(معاويه! از كى شما زمامداران رعيت و فرماندهان امت بوده ايد نه پيشينه اى در دين
داريد و نه پيشينه اى مهين از زمان پيشين )
برترى مهاجران بر انصار در امر خلافت متكى به امورى بود كه بى گمان وجود آنها در
على(ع) جاى انكار نداشت. هرچند در برهه اى امكان سرپوشى آن را يافتند اما براى
هميشه نور وجود آن حضرت پشت ابرهاى دشمنى پنهان نماند. اين جا بود كه شمارى در
مقام دست يابى به قدر ت و كرسى خلافت و امارت با على(ع) به ستيز برخاستند تا آنچه
را حق اوست بربايند:
(واقعيت جز اين نيست كه انگيزه اصلى اينان دنيادوستى ناشى از حسدورزى بر كسى است
كه خداوند خلافت را به او ارجاع كرده است. پس با چنين انگيزه اى مى خواهند جريانها
را به واپس برانند.)27
گروهى به قصد كسب مقام با على(ع) دشمنى كردند. امام درباره طلحه و زبير مى گويد:
(هر يك از آن دو به رهبرى خود اميد بسته است و رياست را در رقابت با دوستش به سوى
خويش مى كشد; چرا كه هيچ يك را رشته اى به خدا نپيوسته است و به جاذبه اى از جاذبه
هاى حق سر ننهاده است چنين است كه دل هريك كانون كينه ديگرى است و در آينده نه
چندان دور نقاب از چهره بر خواهند گرفت.)28
امام در اين گفتار به نكته اى بس ظريف و روان شناسانه اشاره مى كند. طلحه و زبير
كه دو دوست هميشگى بودند و با همدستى يك ديگر به هماوردى و برترى جويى با امام
برخاستند در نگاه آن حضرت خود عليه يك ديگرند كه در صورت رسيدن به مقام دمار از
روزگار يكديگر بر خو اهند كشيد.اين سخن درباره ديگر افراد حاضر در صحنه جدال نيز
صادق است.
امام على(ع) اين گونه انسانها را كه به دنبال فرصتى هستند تا خودى بنمايانند به
چهار دسته تقسيم مى كند و مى گويد:
(اى مردم اينك در روزگارى آكنده از ستم و سرشار از ناسپاسى قرار گرفته ايم. دورانى
كه نيكوكار بدكار به شمار مى آيد و ستم گر بر سركشى خويش مى افزايد… در چنين محيطى
مردم به چهار بخش تقسيم شده اند.)
1. (منهم من لا يمنعه الفساد فى الارض الاّ مهانة نفسه وكلالة حدة و نضيض وفره.)
بخشى سياست بازان پليدى هستند كه اگر زمين را به فساد نمى كشند تنها به سبب
ناتوانى احساس زبونى خود كم بينى كندى تيغ و نبود
تواناييهاى مادى است. اينان كسانى اند كه توانايى گستاخى ندارند نه آن كه به اصول
و ارزشى پاى بندند.
2. (و منهم المصلت لسيفه والمعلن بشرّه والمجلب بخيله ورجله قد اشرط نفسه و اوبق
دينه لحطام ينتهزه او مقنب يقوده او منبر يفرعه و لبئس المتجر ان ترى الدنيا لنفسك
ثمناً و ممّا لك عندالله عوضا.)
دسته ديگر اشرار سياسى اند كه با شمشيرهاى آخته شان آشكارا دست به شرارت مى زنند و
با سواران و پيادگان خود بر مردم هجوم مى آورند و براى اندكى از حطام دنيا كه
غنيمت برند يا گروهكى كه بر ايشان فرماندهى يابند يا بلنداى منبرى كه بر آن فراز
آيند خود را افر وخته اند و دين را به تباهى كشانده اند. و چه سوداگرى زشتى است كه
انسان دنيا را بهاى خويشتن خويش تلقى كند و ثوابهاى الهى و ارزشهاى خدايى را به
دنيا و ضد ارزشهايش بفروشد و دل خوش دارد.
3.(ومنهم من يطلب الدنيا بعمل الآخرة ولا يطلب الآخرة بعمل الدنيا. قد طامن من شخصه
و قارب من خطوه و شمّر من ثوبه و زخرف من نفسه للامانة و اتخذ ستراللّه ذريعة الى
المعصية.)
و گروهى نيز مزدورانى اند كه به جاى آن كه با تلاش و كار در دنيا آخرت را بجويند
با عبادتهاى ريايى و قديس مآبانه در جست وجوى دنيايند. با وقارى دروغين گامهايى
كوتاه برمى دارند و دامن جامه خويش بر مى چينند و امانت فروشى را آرايه خويش مى
كنند و پرده پوشى خ دا را ابزار گناه مى سازند.
4. (ومنهم من ابعده عن طلب الملك ضؤولة نفسه و انقطاع سببه فقصرته الحال على حاله
فتحلّى باسم القناعة و تزيّن بلباس اهل
الزّهاده. و ليس من ذلك فى مراح و لامغدي.)
و دسته چهارم آنان اند كه به دليل نداشتن موقعيت و امكان بازمانده از جاه و مقام
منزوى شده اند امّا درماندگى شان را قناعت نام داده اند و خود به لباس زهد آراسته
اند در حالى كه از قناعت و زهد بوى نبرده اند.29
امام چه زيبا دنيا مداران سياست باز را شناسانده است. حتى آنان كه ظاهرى پارسا
پيشه دارند نيز در نگاه على(ع) از سر ناچارى به چنين شيوه اى روى كرده اند و اگر
زمانه به آنان اجازه دهد تنها مقام را مى شناسند و دنيا را.
د. عنصر اخلاقى و ارزشهاى متعالى:
آدميان برابر سرشت خويش به خوبيها و منشهاى برين و ارزشهاى والا گرايش دارند و تا
آن جا كه مى توانند در پى كسب آن بر مى آيند; اما چون ناتوان شوند در توجيه عمل و
خوى خويش به رويارويى با شرافت و ارزشها بر مى خيزند. على(ع) انسان والا و نُماد
واقعى ارزشها بو د. همين امر بسيارى را از او رنجانده بود. اين سخن در نگاه نخست
اندكى شگفت آور مى نمايد; اما درنگ در آن انسان را به واقعيت تلخ آن مى رساند.
اخلاق برين و كمال انسانى در جوّ و فضايى كه آدميان از سطح شعور و فرهنگ بالايى
برخوردارند كم و بيش خواهان دارد اما در جامعه هاى واپس گرا و كوته انديش تنها
آنچه كه با حواس و تجربه به دست آوردنى است ارزش مند است و معنويات در مرحله پايين
ترند. على(ع) در چنين جامعه اى مى زيد و ناگزير خوشايند زمانه نيست. وى ويژگيهايى
دارد كه دشمن زاست شايد گذرى بر اين ويژگيها مناسب باشد:
1. بندگى خدا و پيروى از سنت رسول او: هر كسى درباره على(ع) قلم زده به اين نكته
اشاره كرده است كه على(ع) بنده خالص و بى آميغ خدا و پيرو كامل او بوده و هرگز
حاضر نبود ذره اى او را نافرمانى كند:
(به خدا سوگند اگر اقليمهاى هفتگانه را با هر چه در زير آسمانهاى آنهاست به من
بدهند تا خدا را ـ حتى در گرفتن پوست جويى از دهان مورى ـ نافرنانى كنم نخواهم
كرد.)30
و خود هميشه در عبادت خدا و پيروى از او پيشرو همگان بود:
(ايّها الناس انّى والله ما احثّكم على طاعة الاّ و اسبقكم اليها ولا انها كم عن
معصية الاّ واتناهى قبلكم عنها.)31
اى مردم! به خدا من شما را به طاعتى بر نمى انگيزم جز كه خود پيش از شما به گزاردن
آن برمى خيزم و شما را از معصيتى باز نمى دارم جز آن كه خود پيش از شما آن را فرو
مى گذارم.
به فرمان خدا و سنت رسول او زيست تا آن جا كه خلافت را در مرحله سوم و در شوراى شش
نفره به بهاى پافشارى بر سنت رسول خدا از دست داد.32
چنين انسان والايى در ظرف وجودى انسانهاى كوچك جاى نمى گيرد; پس ستيزه گرى با او
امرى طبيعى است.
2. عدالت ورزى و عدالت خواهى: هر چند عدالت از صفات متعالى است امّا اندك شمارند
پاى بندان به آن. انسانها تا آن جا به فرمان عدالت گردن مى نهند كه درگاه اجرا به
سود آنان رقم بخورد.پس عدالت خواهى در قاموس فكرى اينان مرزى دارد و آن هم سود و
بهره شخصى آنان ا ست و اگر اجراى آن به سودشان تمام نشود از آن روى برمى تابند و
هيچ گاه در پى آن نمى روند.
امام على(ع) از اين مرزها درگذشت و هرگونه خودخواهى را در هم شكست. او عدالت پيشه
اى نمونه است و براى اجراى آن هرگونه خطرى را به جان مى خرد وقتى به او گزارش مى
دهند: مزدوران دشمن غدار معاويةبن ابوسفيان به شهر انبار يورش برده اند و خلخال و
دستبند و گردنبن د و گوشواره از زنان گرفتند و زنان جز شيون و زارى پناهى نداشتند
مى گويد:
(فلو ان امرءاً مسلماً مات من بعد هذا اسفاً ما كان به ملوماً بل كان به عندى
جديراً.)33
اگر كسى به شنيدن چنين ستمى از اندوه جان دهد نه تنها از نظر من سرزنشى بر او
نيست; بلكه شايسته تقدير و ارج است.
و در جاى ديگرى مى گويد:
(به خدا اگر شب را بر روى اشترخار مانم بيدار و از اين سو بدان سويم كشند در
طوقهاى آهنين گرفتار خوشتر دارم تا روز رستاخيز بر خدا و رسول درآيم بر يكى از
بندگان ستمكار يا اندك چيزى را گرفته باشم به ناسزاوار و چگونه بر كسى ستم كنم به
خاطر نفسى كه به كهنگ ى و فرسودگى شتابان است و زمان ماندنش در خاك دراز و فراوان.)34
على(ع) با اين روح لطيف و بلند مهرورزى و مهرگسترى از يك سوى و با سرسختى و شدت
عمل در برابر ستم و بيداد و دست درازى به جان و مال مردم از ديگر سوى تنها كسانى
را به سوى خود مى كشاند كه در زير بار ستم كمر خميده و در آتش ستم سوخته اند.امّا
آنان كه خود ستم پ يشه اند هرگز او را نمى پسندند بلكه در مقام دشمنى و ستيز با او
برمى آيند.
چون در زمان خلافت عثمان بسيارى از صحابه پيشين رسول خدا! در آزمون مال و مقام
مردود شدند و ثروت اندوختند و عمارتها ساختند امام كه بر سر كار مى آيد بر خود
واجب مى داند كه در اجراى عدالت حقوق از دست رفته را بازگردان و اموال بيت المال
را در جاى خود نهد و د ر آغازين سخنرانى خويش اعلام مى دارد:
(به خدا قسم اگر با بيت المال مسلمانان ازدواجى صورت گرفته باشد و يا كنيزكانى به
چنگ آمده باشد همه را باز مى گردانم; چرا كه در عدل و اجراى آن گشايشى است و آن كه
بر او عدل تنگ آيد بى گمان ستم بر او تنگ تر خواهد بود.)35
بدين گونه سياستِ حكومت خويش را بيان داشت امّا اين سخن بسيارى را ناخوش آمد و از
همان ابتداى خلافتش سر ناسازگارى پيشه كردند و در پى بازداشتن او از اجراى عدالت
بر آمدند.
3. زهد و پارسايى: آدميان بخشى از تلاش را در لذت پست و مقام و بهره ورى از آن
سپرى مى كنند.شايد گزافه نباشد اگر بگوييم بسيارى از انسانها از نام بيش از نان و
از آن دو بيش از هر چيز ديگرى دل خوش مى دارند. دنيا در نگاه بسيارى همه چيز است;
از اين روى در پى دست يافتن به آن به هر وسيله اى چنگ مى زنند.امّا على(ع) دنيا را
چون استخوان خوكى در دست بيمارى جذامى بلكه بدتر از آن مى داند.36 و در
خطاب به دنيا مى گويد:
(اى دنيا از من دور شو و غير مرا بفريب كه مرا به تو هيچ نيازى نيست.)37
و آن هنگام كه خليفه مسلمانان است همچون برده اى مى نشيند برمى خيزد و غذا مى خورد
و وقتى براى استانها و سرزمينهاى دور دست امير و كارگزار بر مى گزيند نخستين سفارش
وى به آنان نگهداشت حال توده مردم و احترام به آنان 38 و نيز استيفاى حقوق آنان
است.
به كارگزاران خود يادآور مى شود:
(امارت امانتى در دست شماست نه طعمه اى در چنگ شما.)39
امام در سفارش به ياران انسان الگويى را نمونه مى آورد و از ياران خويش مى خواهد
تا چون او باشند.
(در آن گذشته غرورآفرين مرا در راستاى حق برادرى بود كه كوچكى دنيا در چشمش او را
در چشم من عظمت ويژه اى مى بخشيد. او از چيرگى شكم خويش آزاد بود پس نه به آنچه
نداشت گرايش و خواهشى داشت و نه در مصرف آنچه مى يافت زياده روى مى كرد. در بيش تر
عمر خويش ساكت بود; اما گاهى كه به سخن لب مى گشود ديگر سخنوران را ميدان سخن نبود
و بر شراره ى پرسش پرسش گران آب مى افشاند و سوز تشنگى شان را فرو مى نشاند. او به
ظاهر تكيده و استخوانى مى نمود ولى اگر برخوردى اصولى و جدى به ميان مى آمد بسان
شير بيشه مى خروشيد و چونان مارانى بيابانى بر دشمن مى پيچيد. برهان خويش را جز در
دادگاه صلح طرح نمى كرد. چنين خو گرفته بود كه هيچ كس را بر آن چه در موردش ارائه
توجيه
درستى امكان بود پيش از شنيدن آن پوزش سرزنش نمى كرد. از هيچ دردى جز به هنگام
برطرف شدنش نمى ناليد آن چه مى گفت مى كرد و آن چه نمى شد نمى گفت. اگر در سخن
امكان شكستن بود هرگز در سكوت شكست نمى خورد. بر شنيدن آزمند تر از گفتن بود و در
نهايت بر سر دو راه آن را بر مى گزيد كه با هوسهاى فردى اش بيش تر مخالف بود. پس
بر شما باد كسب چنين فضيلتها و مسابقه در اين ميدان و اگر احساس مى كنيد كه توان
به دست آوردن مجموعه آن را نداريد گرفتن اندك بهتر از رهاكردن بسيار است.)40
امام در اين سخن بلند و باارزش ويژگيهاى انسانى را بر مى شمرد كه يافتن آن آسان
نيست. انسانى كه چنين به هستى زندگى و بشريت مى نگرد بيش از آن كه دوست داشتنى
باشد از سوى دنيا خواهان طرد شدنى است. على(ع) به دنبال انسانى است كه سرزنش هيچ
سرزنش گرى در آنان اثر نمى كند:
(چهره هاى آنان چهره راستان است و گفتارشان همسنگ نيكان از نيايشهاى آنان شب آباد
است و با مشعل وجودشان روز روشن.همواره چنگ در ريسمان قرآن دارند و سنتهاى خدا و
سنتهاى رسولش را زنده مى دارند. نه اهل استكبار هستند و نه برترى جويند.نه
دغلكارند و نه تباهى انگ يز. دلهاشان همواره در بهشت و تن هاشان در زمين هميشه در
كار است.)41 تنها چنين انسانهايى از ديد على(ع) پذيرفته اند و روشن است كه نه آن
حضرت را با غير اين دسته ميانه اى است و نه آنان را با على(ع) پيوندي. تنها
پيوندشان دشمنى خواهد بود كه چنين بود.
4. مهابت و شجاعت على(ع): به طور معمول انسانهايى كه از لطافت روحى و معنويت
اخلاقى برخوردارند از سختى و شجاعت بى بهره اند. اينان يا اهل اخلاق و پارسايى و
زهدند و يا بى اعتناى به اين امور اهل تلاش و كوشش و كارورزي. آنچنان اين دو دسته
از هم دور افتاده اند كه شمارى انگاشته اند: بين زهدورزى و تلاش براى دنيا و بِه
سامانى آن نمى شود جمع كرد.يا وارستگى بايد داشت و يا استوارى و سختى يا پارسا بود
يا جنگاور. آنان كه اهل توانايى و نبردند از كمال و اخلاق بى بهره اند و آنان كه
اهل زهد و پارساييند موجوداتى سست و ناتوانند. امّا على(ع) با جمع ميان اين دو
دسته ويژگيها خويها و منشها حقيقت آدمى را به نمايش گذاشت. او كه الگوى زاهدان در
ميدان زهدورزى بود و سرآمد پهلوانان در ميدان رزماوري.شيرحقى كه شمشير از پى حقى
مى زند. اين مرد با مهابت و شجاع كه از نخستين روزهاى هجرت پيامبر(ص) به مدينه در
خدمت اسلام قرار گرفت بسيارى را به خشم خويش گرفتار ساخت.
امام خود در نامه اى به معاويه از راز خشم معاويه پرده بر مى دارد:
(فانا ابوالحسن قاتل جدك و خالك و اخيك شدخاً يوم بدر و ذلك السيف معى و بذلك
القلب القى عدوّى ما استبدلت ديناً ولا استحدثت نبيا و انى لعلى المنهاج الذى
تركتموه طائعين و دخلتم فيه مكرهين.)42
آرى من ابوالحسن كشنده جد دايى و برادر تو در جنگ بدر هستم. همان شمشير امروز نيز
با من است و با همان قلب با دشمن خويش روبه رو مى شوم بى آن كه دين تازه اى آورده
باشم يا پيامبر ديگرى برگزيده باشم و اين نيز واقعيت مسلمى است كه من در همان
راستاى روشنى هست م كه شما آن را امروز به دلخواه ترك گفته ايد و نشان داده ايد كه
انتخاب ديروزينتان از سر ناگزيرى بود.
امام در اين بخش از نامه خويش از شجاعت و استوارى خود سخن مى گويد كه در راه اسلام
مشركان را از پاى درآورد و هم اكنون نيز آمادگى انجام آن را دارد.
اين شجاعت و دلاورى و پايمردى در راه حق و حقيقت شمار زيادى را عليه آن حضرت
برانگيخت.
5. معرفت و آگاهى: در هميشه تاريخ عنصر جهل در رويارويى با علم و آگاهى و جاهل در
ستيز با عالم بوده است. جاهلان كه نمى توانند راز و رمز رفتار و منش عالمانه را
دريابند به آسان ترين راه روى مى كنند و آن انكار و ستيز با آنان است. امام على(ع)
در سخنى با كميل انسانها را از نظر كسب آگاهى و درك عقلانى به سه قسم تقسيم مى كند
و مى فرمايد:
(اى كميل مردم سه گروه اند:
1. عالم ربانى 2. شاگردان راستين عالمان كه به اميد يافتن راه نجاتى علم مى
آموزند. 3. پشه هاى دستخوش باد و طوفان كه هر آوازه اى را پى مى گيرند و با هر
خروش باد به سويى رانده مى شوند نه از روشناى علم فروغى يافته اند و نه بر تكيه
گاه محكمى تكيه كرده اند.) 43
در ادامه امام به برترى دانش بر ثروت اشاره مى كند و مال اندوزان را كسانى چون
چارپا مى شمارد كه تنها به چرا مى انديشند و بدين گونه امام(ع) فاصله ميان
انسانهاى دانشمند و آگاه با نادانان مال اندوز نشان مى دهد.
على(ع) خود دانشمندى بزرگ است كه داستان (سلونى قبل ان تفقدوني) او گوش همگان را
پر كرده است. چنين انسانى كه راههاى آسمان را بِه از راههاى زمين مى داند44 و عالم
حقيقت و معنى براى او چون عالم محسوس و ظاهر است چگونه مى تواند
محبوب نادانان و گمراهانى شود كه ا وج فهم و دانش آنان فراتر از فراز شكم شان نمى
رود.
6. راستى و روشن گويى على(ع): دنياى سياست دنياى فريب و نيرنگ است تا آن جا كه
شمارى سياست و نيرنگ را به يك معنى مى دانند اگر چه اين همانى در اين دو واژه
پذيرفته ما نيست; اما در طول تاريخ سياست و حكومت سياست گران تنها با اين ويژگى ـ
حيله گرى دروغ گوى ى ـ هدفهاى خويش را پيش برده و كارگزاران حكومت نيز به اين شيوه
پاى بندى داشته اند. على(ع) برخلاف همگان در امر اداره جامعه و مديريت آن طرحى نو
در افكند; او با راستى و روشن گويى و به دور از هرگونه نيرنگ بازى و زيركى به
خلافت پرداخت; چرا كه نه در پى مال و منال دنيا ـ حطام دنيا ـ بود و نه در پى قدرت
يابي. از اين رو خود مى گويد:
(ما كذبت ولاكذبت ولاضللت و لاضل بي.)45
دروغ نمى گويم چنان كه به من دروغ گفته نشده است و گمراه نمى كنم چرا كه به گمراهى
كشيده نشده ام.
امام با اين سخن به يك اصل ريشه اى اشاره مى كند: آنانى كه در دنياى سياست به دروغ
و نيرنگ روى مى كنند تنها در اين عرصه و از باب ضرورت به چنين روش روى نمى كنند
بلكه سرشت و تربيت اينان اين گونه است كه در ميدان سياست خود را آشكارتر نشان مى
دهد و گرنه اين م وجود در تمامى عرصه هاى زندگى خدعه گر و دروغ گوست. امام على(ع)
در دستگاه تربيتى پيامبر(ص) پرورش يافته و هدايت شده است. در قاموس چنين انسانى
دروغ و نيرنگ راه نمى يابد. گاه افراد كژانديش گمان مى كردند كه على(ع) اهل سياست
نيست در حالى كه سياستى كه آن حضر ت پايه گذارى كرده است سياستى انسانى و بنا شده
بر ارزشهاست:
(واللّه ما معاوية بادهى منّى ولكنّه يغدرو يفجُر ولولا كراهية الغدر لكنت من أدهى
الناس ولكن كل غُدرَةٍ فُجَرَة وكل فجرة كُفَرَه ولكل غادر لواء يُعرَفُ به يوم
القيمه والله ما استغفل بالمكيدة ولا أُستغْمَزُ بالشديدة.)46
على به خدا سوگند ياد مى كند كه معاويه سياست مدارتر و زيرك تر از او نيست ولى
معاويه نيرنگ و پرده درى مى كند كه اگر در تفكر اسلامى و در پهنه اخلاق انسانى
فريب و خدعه زشت نبود على(ع) زيرك ترين مردم بود; اما هرگز در فرهنگ متعالى آن
امام چنين روشى تجويز نش ده است. آنان كه تنها در انديشه حفظ قدرت و موقعيت
خويشتند هر چيزى را مباح مى شمارند; اما على(ع) هرگز به امور پست دنيايى نمى
انديشد:
(به خدا سوگند تا لحظه اى كه امور مسلمانان به سامان باشد و تنها شخص من تخته نشان
تيرهاى ستم و حق كشى قرار گرفته باشم در موضع مسالمت پاى مى فشارم چرا كه اجر چنان
موضع گيرى و امتيازش را خواستارم و به زرق و برق رياست كه ميدان رقابت شماست مرا
اعتنايى نيست.) 47
كسى كه دل به دنيا ندارد و تمام دغدغه او خشنودى خدا و به سامانى امور انسانها
باشد هرگز بر خلاف حقيقت سخن نمى گويد و روش منافقانه پيشه نمى كند و ناگزير در
ميان سست عنصران بدكردار به ضعف و ناتوانى متهم مى شود و باب دشمنى با او باز مى
شود و سر ناخشنودى بر مى دارند. چنانكه امام مى گويد:
(بى ترديد اين گروهكان اينك بر محور ناخشنودى از زمامدارى من به هم پيوسته اند و
من آن جا كه براى جامعه احساس خطرنكنم شكيبايى پيشه مى كنم.)48
افزون بر ويژگيهاى مطرح شده درباره امام على(ع) ويژگيهاى متعالى ديگر نيز در آن
حضرت وجود دارد كه در نگاه دينى ارجمند اما در جامعه واپس گرا و پَست بشرى
ناخوشايندند.
گونه هاى دشمنى و مخالفت
دشمنى با على(ع) به هر انگيزه اى كه بود به گوناگون گونه ها خود را نشان داد البته
آنچه در دوره پيامبر(ص) و خلفاى سه گانه بر امام روا شد با آنچه در زمان خلافت پنج
ساله اش صورت گرفت هماننديهايى داشت; اما در مجموع مى توان آن گونه ها را چنين
برشمرد:
الف. بازداشتن از حقوق اجتماعى: در زمان پيامبر(ص) گاه بدگوييها از عليه على(ع)
صورت مى گرفت; اما وجود مبارك رسول خدا مايه صلاح و اصلاح امور مى شد و كم تر
دشمنيها به چشم مى آمد. اما پس از آن حضرت حق كُشيها آغاز شد.
على(ع) مى گويد:
(فواللّه ما زلت مدفوعاً عن حقى مستأثراً على منذ قبض اللّه نبيّه حتى يوم
الناس هذا.)49
خداى را سوگند كه از روز وفات پيامبر خود(ص) تا امروز مردم تخته نشان حق كُشى حق
كشان بوده ام و گرفتار خودكامگى خود كامگان.
اين حق كشى و خودكامگى در نتيجه بر هم آميختگى حق و باطل بروز يافته است. آن روز
كه پيامبر(ص) حضور داشت حق آشكار بود و دست تزوير چندان در اين ميدان كارگر نبود;
اما با درگذشت آن حضرت باطل در لباس حق ظاهر شد و رياكارى و خودنمايى پاى به عرصه
نهاد در اين وضع اين حق است كه قربانى مى شود:
(همانا آغاز پديد آمدن فتنه ها پيروى خواهشهاى نفسانى است و نوآورى در حكمهاى
آسماني… پس اگر باطل با حق در نياميزد حقيقت جو آن را شناسد و داند و اگر حق به
باطل پوشيده نگردد دشمنان را مجال طعنه زدن نماند ليكن اندكى از اين و آن مى گيرند
تا به هم درآميزد و شيطان فرصت يابد و حيلت برانگيزد.)50
بدين گونه شيطان پا در ميان نهاد و على(ع) معيار حق را خانه نشين كرد و اين رفتار
با على(ع) پديده اى بى مقدمه و ريشه نبوده است بلكه زاده سالها انتظار بود. به هر
روى امام از حق خود محروم شد و اين وضع هم چنان ادامه يافت. خليفه اول با اينكه مى
دانست كه جايگ اه على در خلافت هم چون محور در آسيا سنگ است; اما آن را از او دريغ
داشت و با اين كه خود بارها و بارها از شايستگى و سزاوارى وى براى خلافت سخن گفته
بود. امّا آن را به عمر وانهاد و او نيز به ترفندى خلافت را در اختيار عثمان
گذاشت.51
اين شيوه مخالفت و دشمنى با على(ع) در راستاى شكستن و پائين كشيدن مقام او صورت مى
گرفت چنانكه انباز دانستن آن حضرت با ديگران در شوراى شش نفره به همين
منظور بود. امام(ع) در خطبه معروف شقشقيه با اندوه بسيار به اين نكته اشاره مى
كند:
(فيالله وللشورى متى اعترض الريب فيّ مع الاول منهم حتى صرت اقرن الى هذه النظاير
لكن اسففت اذ اسفّوا وطرت اذطاروا.)52
خدا را چه شورايي. من از نخستين چه كم داشتم كه مرا در پايه او نپنداشتند و در صف
اينان داشتند ناچار با آنان انباز و با گفت و گو شان دمساز گشتم.
پس از آن كه امام(ع) به انتخاب مردم و اصرار آنان53 خلافت مسلمانان را پذيرا شد در
پى پيمان شكنى با او برآمدند و سدّ راهش شدند و براى به زير كشاندن حضرتش به راهى
دست يازيدند.54
ب.بدگويى: از شيوه هاى دشمنى آدمهاى دون پايه و سست عنصر آن است كه با تهمت و
افترا به تخريب شخصيت ديگران دست بزنند هر چند اين عمل چندان مؤثر واقع نشود.
على(ع) كه در پى اعتلاى حق و بر كرسى نشاندن حقيقت و اجراى عدالت بود و به طور
طبيعى با معيارهاى اندازه گى رى رايج راست نمى آمد زمينه براى بدگمانيها مى يافت;
از اين رو آن حضرت را به ويژگيهاى زير متهم كردند:
1. دروغ گويى: آدميان هميشه خود را برتر از ديگران مى پندارند و ضعف درك خويش را
به مبهم گويى گوينده نسبت مى دهند در باب على(ع) نيز به چنين كژروى درافتادند چون
بلنداى سخن حضرتش را در نمى يافتند او را دروغ گو مى خواندند:
(لقد بلغنى انكم تقولون (على يكذب) قاتلكم اللّه فعلى من أكذب؟ اعلى الله فانا اول
من آمن به ام على نبيه فانا اوّل من صدّقه كلاّ واللّه و لكنها لهجة غبتم عنها و
لم تكونوا من اهلها .)55
شنيده ام كه مى گوييد على دروغ مى گويد. خدايتان مرك دهاد بر چه
كسى دروغ مى بندم بر خدا؟ در حالى كه نخستين كسى هستم كه به او ايمان آوردم يا بر
پيامبر (ص) او كه اولين كسى ام كه او را تصديق كردم؟ به خدا هرگز! لكن آنچه مى
گويم سخنى است كه از دانستن معناى آن به دوريد و شايستگى فهم آن را نداريد و به
نادانى خود مغروريد.
در نيافتن سخن امام و پايين بودن سطح فهم آنان موجب شد تا امام را دروغ گو پندارند
و امام به اصرار به آنان مى فهماند كه آنچه مى گويد سخن رسول خداست و نه چيز
ديگر.56
2. ترس و ضعف در فرماندهى: على(ع) كه تمام توان خويش را به كار گرفت تا آخرين راه
هاى ممكن را براى هدايت انسانها بپيمايد و به اين منظور هرگز در جنگها آغازگر نبود
و هميشه خود را براى شنيدن پرسشها آماده مى داشت گاه از سوى شمارى وانمود مى شد كه
على(ع) ناتوان در رهبرى جنگ است. انسانهايى كه آموخته اند كه در جنگ دست به شمشير
ببرند و در خشم تنها فرياد بر آورند چون رفتار على(ع) را مى ديدند نامأنوس مى
يافتند و گمان مى كردند از سر ترس و وحشت در پى مدارا با دشمن بر آمده است و گاه
به گستاخى مى گفتند: على از ترس مرگ و جنگ به چنين شيوه اى دست يازيده و يا در
حركت خويش ترديد روا داشته است.
امام در پاسخ به آنان كه وى را ترسان از مرگ مى پنداشتند مى گويد:
(فوالله ما ابالى دخلت الى الموت او خرج الموت اليّ.)
به خدا پروا ندارم كه من به آستانه مرك درآيم يا مرك به سر وقت من آيد.
در پاسخ كسانى كه رفتار على(ع) را شك آلود مى انگاشتند مى گويد:
(و اما قولكم شكّاً فى اهل الشام فوالله ما دفعت الحرب يوماً الاّ و انا اطمع ان
تلحق بى طائفة فتهتدى بى و تعشوا الى ضوئى و ذلك احبّ اليّ من ان اقتلها على
ضلالها و ان كانت تبوء بآثامها.)57
اما گفته شما كه در جنگ با شاميان دودل مانده ام به خدا كه يك روز جنگ را واپس
نيفكنده ام جز اين كه اميد داشتم گروهى به سوى من آيند و به راه حق گرايند و به
نور هدايت من راه بپيمايند. اين مرا خوش تر است تا شاميان را بكشم و گمراه باشند
هر چند خود گردن گيرن ده گناه باشند.
به راستى زيباتر از اين نگاه و انسانى تر از اين سخن در هيچ فرهنگى نمى توان يافت.
هدايت
انسانها در حساس ترين لحظه ها. امّا اين نگرش و گفتار براى همگان در يافتنى نيست.
گاه از روى كينه ورزى اين جا و آن جا وانمود مى كردند: على در فرماندهى جنگ ضعيف
است.مى گفتند: مردى شجاع است لكن دانش جنگ و فنون آن را نمى داند.
امام در پاسخ به آنان پيشينه جنگى خود را مى نماياند كه هنوز بيست سال نداشت پا در
ميدان معركه مى نهاد و بيش از ديگران با دشمنان جنگيد و با دليران در آويخت.58
ترفندهاى دشمنان على(ع) براى بيرون كردن على(ع) از صحنه گاه آنچنان ابتدايى و دور
از واقع بود كه پذيرش آن حتى براى دون پايگان نيز آسان نبود; اما از سرناچارى و
درماندگى به آنها تمسك مى كردند.
3. قتل عثمان. عثمان كه به عنوان خليفه مسلمانان اختيار امت اسلامى را به دست
گرفته بود با بى درايتى و داشتن مشاوران ناشايست سخت به بيراهه در افتاد و در
فرجام گرفتار شورش توده هاى مسلمان شد و آنان كه مى بايست و مى توانستند او را يارى
دهند كوتاهى كردند و از يارى رساندن به وى سرباز زدند.59
و اين على(ع) بود كه براى حفظ حرمت مسلمانى به ميانجى گرى پرداخت تا شايد بتواند
مردم خشمگين زخم خورده را به آرامش فرا خواند و در فضاى آرام به بست و گشاد كارها
بپردازد.60و آن هنگام كه هجوم سيل آساى مردم به خانه عثمان هرسدّى را مى شكست اين
باز على(ع)بود كه با خطر كردن در جلوگيرى از آن برآمد.61
اما
پس از
كشته شدن عثمان و روى كار آمدن امام على(ع) فرصت طلبان سودجو به بهانه خون خواهى
عثمان و در واقع براى دست يابى به قدرت امام را به قتل عثمان متهم كردند با اين كه
خود مى دانستند كشندگان عثمان چه كسانى بودند و چه انگيزه اى داشتند.
62اين
سخن واهى و افتراى و بهتان ناجوانمردانه شمارى را فريفت و عليه حضرت بسيج كرد.
4. آزمندى به قدرت: قدرت طلبى و اقتدارجويى در ميان انسانها آنچنان رواج دارد كه
گويى لازمه وجودى آنان است و چون چنين است گاه هر روشى را براى دست يابى به آن
مشروع مى شمارند و با توجيه گرى به سوى هدفهاى خود مى شتابند.
امّا على(ع) به حكم ضرورت و مسؤوليت تن به خلافت داد و اگر جز اين بود هرگز به آن
روى نمى كرد. اين وظيفه شناسى على(ع) را در نگاه شمارى از آزمندان قدرت آزمندى به
شمار آمد.
بويژه آن كه روشن گويى و پايدارى او را در انجام دستورهاى الهى مى ديدند مى
پنداشتند براى رياست و مقام و فرمانروايى چنين سخت مى گيرد و پايدارى مى ورزد.
امام در پاسخ اين مى گويد:
(به خدا سوگند كه من نه آن كفتارم كه با آهنگهاى پياپى و طولانى صياد به خواب رود
تا جوينده اش به او برسد و نخجيرگر كمين كرده در راهش او را بفريبد و به او دست
يابد و شكارش كند. من با نيروى گرويده به حق فراريان از حق را سركوب مى كنم و با
سربازان آماده و ب ه فرمان دودلان وسوسه گر را در هم مى كوبم و مطمئن باشيد كه تا
فرا رسيدن مرگ از اين روش دست نخواهم كشيد.)63
بدين گونه امام انگيزه سخت گيرى خويش را به روشنى بيان مى كند و اعلام مى دارد: تا
آخر بر اين شيوه پاى مى فشارد.
تهمت قدرت طلبى بيش تر از ناحيه آنانى بروز كرد كه روزگارى در كنار على(ع) و در
مجموعه صحابه رسول خدا(ص) قرار داشتند.
اينان
كه به حكم نزديكى با پيامبر(ص) و زحمتهايى كه براى اسلام كشيده بودند بر اين گمان
بودند كه در دستگاه خلافت على(ع) هم چون زمان عثمان از امتيازهاى ويژه و برترى
برخوردار شوند بويژه از آن زمان كه عمر به انگيزه هاى سياسى و دينى آنان را در رديف
على(ع) به نامزدى خلافت در شورا گذارد آنان بر چنين انگارى استوارتر شدند امّا
على(ع) كه عدالت و حق تنها مبناى انديشه گرى اوست هرگز نمى تواند به آ نان به چشم
ديگرى بنگرد از اين رو با امام دشمن شده و وى را در اين جايگاه به آزمندى به قدرت
خواندند!
امام به روشنى درباره آنان مى گويد:
(واقعيت جز اين نيست كه انگيزه اصلى اينان دنيا دوستى ناشى از حسدورزى بر كسى است
كه خداوند خلافت را به او داده است پس با چنين انگيزه اى مى خواهند جريانها را به
واپس برانند.)64
امام با اين روش از يك سوى به تبرئه خويشتن پرداخت و از سوى ديگر بر
ضرورت پافشارى بر اصول انگشت تأييد نهاد:
(به خدا سوگند كه مرا نه بر خلافت ميلى و نه به زمامدارى كم تر نيازى بود اين شما
بوديد كه بدان خوانديد و با اصرار بر كرسى خلافت نشانديد. و چون خلافت به من رسيد
از كتاب خدا و قوانينى كه براى ما وضع كرده و ما را فرمان داده بود كه براساس آن
حكم برانيم پيرو ى كرديم.)65
ج. جنگها و ستيزها.
آشكارترين
شكل دشمنى با على(ع) جنگهايى بود كه به بهانه هاى واهى عليه دستگاه خلافت آن حضرت
به راه انداختند. در اين مقاله به اشارت از اين جنگها ياد مى كنيم شرح آن و نيز
برابرسازى بحثهاى بيان شده را بر اين سه جنگ كه نماد كامل دشمنى است به مقاله ديگر
وا مى نهيم.
1. جنگ جمل: هنوز خلافت على(ع) بر پايه هاى خود استوار نيافته بود كه مزوّران
دنياخواه با همدستى حسودى كينه توز عده اى را به نبرد عليه امام كشاندند و جنگ جمل
را به راه انداختند. هر چند امام خود منتظر چنين عملى از سوى آنان بود چنانكه به
طلحه و زبير مى نويس د:
(همواره پيامدهاى خيانت شما را منتظر بودم و از پس پيرايه هاى فريب سيماى واقعى
تان را مى شناختم. اگر چه تعاليم دين پرده اى بود ميان من و شما ولى با درستى
انگيزه چهره شما را چنان كه بود مى ديدم.)66
به هر روى نائره جنگى كه از سوى آنان شعله ور شد بيش از همه دامن گير خودشان شد هر
چند براى امام چندان خوشايند نبود.
اين
جنگ كه با پيروزى سپاه على(ع) پايان يافت تزلزلى در دستگاه خلافت به شمار بود و
رخنه اى در ديواره آن افكند; چرا كه نبرد داخلى در هر حال ضربه اى بر پيكره نظام
است و همين جنگ و پيامد آن بود كه زمينه را براى گستاخى معاويه در حركت عليه
اميرمؤمنان(ع) فراهم ساخت.
2. جنگ صفين: معاويه كه از ديرباز از طرف دو خليفه ـ عمر و عثمان ـ در ديار شام
امارت يافته بود آنچنان در آن جا ريشه دوانيده بود كه جز به خلافت راضى نمى شد. با
كشته شدن عثمان و نيز زمينه سازيهاى عايشه طلحه و زبير كه جنگ عليه خليفه مسلمانان
را مشروع نمودن د بدو بهانه داد تا با شعار خون خواهى عثمان به سوى على(ع) حركت
كند. اين جنگ با همه فراز و نشيبهايى كه داشت چندان به سود على(ع) پايان نيافت.
فرجام نبرد صفين كه با عمل حيله گرانه سپاه معاويه و قرآن بر سر نيزه كردن67 در
پرده ابهام قرار گرفت براى دين دا ران ناآگاه و متحجران سبك مغز68 دست آويزى شد تا
باب اعتراض دينى به على(ع) را بگشايند و سومين جنگ ناجوانمردانه عليه على(ع) را به
راه بيندازند.
3. جنگ نهروان: امام خود در خطاب به اين دسته از سبك مغزان كه پس از خرده گيرى به
امام و خارج شدن از سپاه دين خوارج نام گرفتند مى گويد: اين شما بوديد كه مرا به
پذيرش حكميّت وا داشتيد با اين كه خود موافق با آن نبودم; اما تعصب و قشرگرى اين
دسته دريچه بينش آنان را بسته بود و هيچ از حقيقت نمى فهميدند و سرانجام جنگى را
به راه انداختند كه باز براى امام گوارا نبود.
اينان
كه ازسر گمراهى به چنين باتلاقى فرو رفته بودند امام را بر آن داشت تا براى پس از
خويش سفارش كند كه اينان را نكشيد:
(لاتقتلوا الخوارج بعدى فليس من طلب الحق فاخطأ كمن طلب الباطل فادركه.)69
امام بر اين سه دسته از دشمن نام ناكثين قاسطين و مارقين نهاد.
بدين گونه دشمنى با امام(ع) خود را نشان داد هر چند انگيزه هاى همگونى در آن ديده
نمى شود. در اين باب سخن بسيار مى توان گفت كه ادامه آن را به نوشتارى ديگر وا مى
گذاريم.
پاورقيها:
23.
همان كلمات قصار 369.
47.
همان خطبه 74.
16.
همان خطبه197.
18.
(تاريخ يعقوبي) ج123/2.
12.
(البدء والتاريخ) ج170/2.
13.
(نهج البلاغه) خطبه104/.
17
. (السنّة) امام ابى بكر احمدبن عمرو ج2 / 885 .
11.
همان خطبه 192.
14.
همان خطبه231.
15.
همان خطبه 192.
1.
(تاريخ يعقوبي) ج13/2.
19.
(نهج البلاغه) خطبه3.
10.
همان خطبه 37.
21.
همان خطبه 92.
2.
(سنن نسايي) ج3/4.
22.
همان خطبه137.
24.
همان نامه 64.
27.
همان خطبه 169.
29.
همان خطبه 32.
20.
همان.
28.
همان خطبه 148.
25.
همان نامه 28.
26.
همان.
38.همان.
30.
همان خطبه224.
36.
همان كلمات قصار 236.
31.
همان خطبه 175.
3.
(السير والمغازي)210/.
34.
همان خطبه 224.
35.
همان خطبه15.
32
. (تاريخ الرسل والملوك) ج2 / 580 به بعد.
33.
(نهج البلاغه) خطبه27.
37.
همان كلمات قصار77.
39.
همان نامه 5.
44.
همان خطبه 189.
46.
همان خطبه 200.
49.
همان خطبه6.
41.
همان خطبه 192.
45.
همان كلمات قصار185.
40.
همان كلمات قصار289.
42.
همان نامه 10.
4.
(مقتل الحسين) عبدالرزاق الموسوى المقرم357/ دارالكتاب الاسلامي; (تذكرة الخواص)
سبط ابن الجوزي235/ مؤسسه اهل البيت لبنان بيروت.
43.
همان كلمات قصار147.
54.
همان خطبه 137.
58.
همان خطبه 27.
50.
همان خطبه 50.
52.
همان.
55.
همان خطبه 71.
57.
همان خطبه 55.
5.
(جامع البيان) ج240/4.
56.
همان خطبه 101.
59.
همان نامه 28.
53.
همان.
51.
همان خطبه 3.
63.
همان خطبه 6.
61.
همان خطبه 3.
6.
(تشيع در سير تاريخ) فصل اول.
69.
همان خطبه 61.
62.
همان نامه 10.
67.
همان خطبه 122.
68.
همان خطبه 36.
60.
همان خطبه 164.
64.
همان خطبه 169.
65.
همان خطبه 205.
66.
همان خطبه 4.
7.
(نهج البلاغه) صبحى صالح نامه 17.
8.
(البدء والتاريخ) ج145/2.
9.
(نهج البلاغه) خطبه131/.