جريان شناسى دشمنى با على(ع) در
نهج البلاغه(2)
سيّد
عليرضا واسعى
در
شماره گذشته جريانها و انگيزه هايى را كه دشمنى با امام على(ع) را از سوى هم
دورگانش باز مى شكافت نگاشتيم و آشكار شدن و پيدايى آن را در سه نبرد داخلى: جمل
صفّين و نهروان نشان داديم. بخش اخير بحث به صورت كوتاه و بريده آمد. اكنون شرح آن
را به پژوهش مى نشينيم.
دشمنى با على(ع) كه از دوره هاى بسيار پيش آغاز شده بود در برهه اى از حيات آن
حضرت نمودار شد. در زمان پيامبر(ص) هر چند اين دشمنى وجود داشت امّا مهر و دوستى و
توجه رسول خدا به آن حضرت و پشتيبانيهاى همه جانبه اش هرگونه دشمنى ورزى را به
گونه آشكار ناممكن مى ساخت. در نتيجه كينه هاى سرپوشيده آهسته آهسته مى رفت تا
مجالى بيابد و خودى نشان دهد. آغازين خودنمايى آن در پَسِ رحلت پيامبر(ص) در جريان
گزينش خليفه است. چون شمارى برابر گفته رسول خدا در پى برنشاندن على(ع) به كرسى
خلافت برآمدند شعار جمع نشدن خلافت و نبوت در يك خانواده از زبان آنانى بيرون آمد
كه از آنان جز دفاع از حميّت دينى و پرچم
اسلامى انتظارى نمى رفت. اين سخن كه بى گمان رد و اثر خود را بر جاى نهاد بى هيچ
مبنايى دينى بود; امّا عقده هايى را گشود. پس از گزينش خليفه و سامان يافتن طرح
خلافت فشارهاى گوناگون سياسى اجتماعى و اقتصادى به روشنى بر على(ع) وارد آمد به
گونه اى كه ديگر بر كسى دستهاى پنهان آن پوشيده نماند.
بيست وپنج سال خلافت سه خليفه و كناره گيرى امام از تلاشهاى سياسى پيروزى شمارى از
رقيبان شمرده شد و اندكى از دردها و آلام آنان را التيام بخشيد. آنچه در اين دوره
فترت به آن حضرت گذشت چنين شمردنى است:
1. به كژراهه كشاندن دسته اى از ياران امام على(ع): دوران سه خليفه در سير حيات
انسانى چندان كوتاه نبود. فراز و فرودهاى گوناگونى به وجود آمد آزمونهاى بسيارى را
پيش آورد كه مهم ترين آنها سه آزمون: مال مقام و اخلاق بويژه در دوره خلافت ده
ساله سوّمى بود; چه اصحابى كه به بيراهه كشانده شدند و از حقيقت جدا گرديدند.
2. پراكندن جمع ياران امام: دست طبيعت درگذر زمان شمارى از اصحاب و ياران
پيامبر(ص) را كه با جان و دل با على(ع) بودند در ربود و بر اين خرده اى نيست امّا
دسته اى ديگر در برابر جاذبه هاى چشم پركن سياسى آن حضرت را رها كردند و يا به
خاطر قرار گرفتن در آماج تهديدها ناگزير به ترك امام(ع) هر چند به صورت ظاهرى
شدند.
3. درگير كردن امام با گزاره هاى اعتقادى و اخلاقى: آنچه در اين 25 سال گذشت تنها
زمان از دست رفته نبود بلكه دستاوردهايى از باورها فرهنگها و در يك كلام سنت نيز
در زير چرخ گران ماشين سياست قرار گرفت. دگرگونيهايى كه پس از كشورگشاييها در
زندگى جمعى مسلمانان پديدار شد نمودى از دگرگونى مبانى دينى و اخلاقى بود كه ديگر
با زمينه مساعد زمان پيامبر(ص) سخت دگرسان بود و امام(ع) با همان دشواريها و
گرفتاريهايى
روبه رو بود كه رسول خدا به هنگام بعثت.
4. تنگ كردن عرصه تلاشهاى سياسى بعدى: آنچه در تاريخ آمده است به كارگيرى نيروهاى
نه چندان پذيرفته در صحنه هاى سياسى در دوره سه خليفه بويژه خليفه دوم بود كه با
ديد خوش بينانه ناخواسته به تجزيه پنهان باورها و سرزمين اسلامى انجاميد و نيز سبب
پراكندگى در جامعه مسلمانان شد. عمل خليفه دوم در گماردن شمارى از فرمانداران
ناشايست در شهرها و سرزمينهاى اسلامى و مهم تر از آن به عضو شوراى خلافت درآوردن
كسانى كه ويژگيهاى لازم را نداشتند و… گامهاى لرزان سياست گرى دينى بود و همچنين
آنچه از سوّمى در گزينش مشاوران و همدستانش سر زد كه هم به بهاى از دست دادن جانش
تمام شد و هم سنّت ناشايستى را بر جاى نهاد.
گذشته از آنچه بيان شد گزاره هاى ديگرى نيز پيش آمد كه در ضمن مباحث بدان اشاره مى
كنيم.
به هر روى تلاشهاى پنهان و دستهاى مرموز سياست در برابر شكوه حق ناتوان آمد و
سرانجام خواسته عمومى و همگانى امام على(ع) را بر جايگاه خلافت نشاند.
اما اين على(ع) بود كه خلافت را زينت بخشيد و اين خلافت بود كه به او نياز داشت.
در روز بيعت با على(ع) صعصعة بن صوحان برخاست و به آن حضرت گفت:
(واللّه يا اميرالمؤمنين لقد زيّنت الخلافة ومازانتك ورفعتها ومارفعتك ولهى اليك
أحوج منك اليها.)1
به خدا سوگند اى اميرمؤمنان كه تو خلافت را آراستى و آن تو را نياراست. و تو بالا
بردى آن را و آن تو را بالا نبرد و آن به تو نيازمندتر است تا تو به آن.
و وقتى امام به كوفه آمد يكى از حكماى عرب به او گفت:
(اى علي! واللّه تو مقام خلافت را بالا بردى و آن به تو نيازمندتر است.)2
اما اين خواسته و نگاه هرگز بدخواهان و دنياخواهان را بر جاى ننشاند و همچنان باب
دشمنى گشوده ماند حتى از سوى آنان كه خود در پذيرش خلافت از جانب على(ع) نقش
آفريدند.
خلافت على(ع)
خليفه سوم در ذى حجه سال 35 هجرى در مدينه به دنبال شورشى كه خود در برپايى آن نقش
داشت كشته شد.3 سيل جمعيت به سوى على(ع) راه افتاد و او را تنها فرد شايسته آن
دانستند. در پيشاپيش همگان طلحه و زبير بودند. گفته اند طلحة بن عبيدالله نخستين
كس بود كه با على(ع) بيعت كرد و حتى بيعت مهاجران را نيز متعهد شد. پس از او زبير
بن عوام و ديگر اصحاب رسول خدا دست همراهى و بيعت به سوى على(ع) دراز كردند.4
با اين بيعت ديگر مهاجر و انصار جز شمارى اندك خلافت امام را پذيرفته و بيعت كردند
هر چند از طلحه و زبير ذكر شده كه مدّعى بيعت از روى اجبار شدند نه اختيار.5 امّا
ديگر داده هاى تاريخي6 و نيز سخن امام در نهج البلاغه غير اين را مى رساند.
امام در خطاب به آن دو مى گويد:
(همچون ماده شتر كه به طفل خود روى آرد به من رو آورديد و فرياد بيعت! بيعت!
برآورديد. دست خود را باز پس بردم آن را كشيديد از دستتان كشيدم به خود
برگردانيديد.)7
البته آن شمار اندكى كه از بيعت با على(ع) سرباز زدند بيش تر از سر نادانى و
گرفتارى در بند پيامدهاى دوران 25 ساله بود. به همين جهت از امام مى پرسند:
(چه كسانى از بيعت تخلّف كردند؟
مى گويد: (اينان از حق نشستند و باطل را نيز يارى نكردند.)8
خلافت امام(ع) با همراهى مسلمانان استوار شد. چيزى نگذشت كه مخالفتها آغاز و به
ستم عليه آن حضرت دستانها و ترفندها چيده شد كه راز و رمز آن بر كسى پوشيده نبود.
اول كسانى كه آشكارا به ستيز برخاستند همان دويى بودند كه به اصرار امام را براى
بيعت خواندند. دشمنى آن دو به بيعت شكنى و سرانجام به طراحى نبردى انجاميد كه به
جمل شهرت يافت.
جنگ جمل
براساس روايات و اخبار تاريخى چون على(ع) به خلافت رسيد بر دو اصل پاى فشرد:
الف. احياى سنّت پيامبر(ص) و اجراى احكام اسلامي.
ب. برپايى عدالت اجتماعي.
بدين منظور از نخستين كارهايى كه انجام داد از كار بركنار كردن كارگزاران خليفه
پيشين به جز ابوموسى اشعرى و به كار گماردن شايستگان بود.
طلحه و زبير به نزد وى آمده گفتند:
(انّه قد نالتنا بعد رسول اللّه جفْوة فاشتركنا فى امرك!)9
پس از رسول خدا بر ما جفا شد اكنون ما را در كار خود شريك كن.
امام در پاسخ فرمود:
(أنتما شريكاى فى القوّة والاستقامة و عوناى على العجز والأود.)10
شما در نيرومندى و راستى دو شريك منيد و بر ناتوانى و گرانبارى دو ياور من.
پس از آن كه آن دو چنين پاسخى از امام(ع) شنيدند دريافتند كه در دستگاه خلافت آن
حضرت جايى نخواهند يافت. از اين روى از امام خواستند كه اجازه دهد عمره گزارند.
امام(ع) گفت:
(واللّه ما ارادا العمرة ولكنّهما ارادا الغدره.)11
آن دو عمره اراده نكرده اند بلكه پيمان شكنى اراده آنهاست.
به هر حال آن دو به سوى مكه رفتند و با عايشه همسر پيامبر(ص) كه چون شنيده بود
على(ع) پس از عثمان به خلافت رسيده از ميان راه به مكه بازگشته بود ديدار كردند و
از او خواستند تا به خون خواهى عثمان برخيزد. عايشه نيز با آنان همراه شد.
اين سه تن بر آن شدند تا به شام رفته و با همدستى معاويه كارى را پيش گيرند. امّا
عبداللّه بن عامر رأيشان را زد و آنان را به بصره متوجه ساخت.12 در ميان راه وقتى
عايشه به ماء الحوأب رسيد و صداى سگان آنجا را شنيد به ياد سخنى از پيامبر(ص)
افتاد كه وى را از آن پرهيز داده بود. عايشه خواست برگردد كه همراهان چهل گواه
آوردند كه اين جا ماء الحوأب نيست. بدين گونه حركت ادامه يافت. آنان به بصره رفته
و كارگزار امام على(ع) عثمان بن حنيف را به حيله اى فريفته و در بند كردند ريش
سبيل مژه ها و ابروانش را كندند و بيت المال را به غارت بردند. چون خبر به امام
رسيد از مدينه خارج شد و با كمك خواهى از ديگران به سوى بصره حركت كرد و در جمادى
الآخر سال 36 هـ.ق. با آنان رو به رو شد امام(ع) كوشيد تا آنان را به همراهى و صلح
وادارد امّا نشد. سرانجام طلحه به دست مروان بن حكم كشته شد و زبير در گفت وگويى
با على(ع) پشيمان شد و خواست برگردد كه از سوى فرزندش به ترسويى متهم شد و سرانجام
عمرو بن جرموز تميمى او را به جرم اين كه عايشه را برانگيخت و خود مى گريزد
كُشت.13 بدين گونه جنگ جمل با كشتار 13 هزار نفر در 15 روزپايان يافت.14
امام(ع) جنگ جمل را چنين ترسيم مى كند:
(خدايا! آن دو ـ طلحه و زبير ـ پيوند مرا گسستند; بر من ستم كردند و بيعتم را
شكستند و مردم را به جنگ من فراهم آوردند. پس آنچه را بستند بگشا! و آنچه را محكم
كرده اند پايدار مفرما و نافرجامى آنچه را آرزو كردند و آنچه انجام دادند به آنان
بنما. پيش از آغاز كشتار از آن دو خواستم تا دست به جنگ نگشايند ـ و به جمع
مسلمانان درآيند ـ و به هنگام گيرودار انتظار بردم لكن نعمتى را كه نصيب شان شده
بود نپذيرفتند و عافيت را باز گرداندند.)15
و در جايى ديگر مى گويد:
(فخرجوا يجرون حرمة رسول اللّه كما تجرّ الامةُ عند شرائها متوجّهين بها الى
البصرة فَحَبسا نساءَهما فى بيوتهما و ابرزا حبيس رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله
لهما ولغيرهما فى جيش ما منهم رجل الاّ وقد اعطانى الطاعة وسمع لى بالبيعة طائعاً
غير مكره فقدّموا على عاملى بها و خُزَّان بيت المال المسلمين وغيرهم من اهلها.
فقتلوا طائفة صبْراً وطائفةً غدْراً.)16
بيرون شدند و حرم رسول خدا را با خود اين سو و آن سو كشاندند چنانكه كنيزكى را به
هنگام خريد كشانند او را با خود به بصره بردند و زنان خويش را در خانه نشاندند. آن
را كه رسول خدا در خانه نگاهداشته بود و از آنان و جز آنان بازداشته به اين و آن
نماياندند; با لشكرى كه يك تن از آنان نبود كه در طاعت من نباشد. پس بر فرمان گزار
من در بصره و خزانه داران مسلمانان و مردمى جز آنان تاختند. بعضى را بازداشتند و
كشتند و بعضى را به نيرنگ دستخوش كشتن ساختند.
نبرد جمل كه نخستين ستيز آشكار رقيبان و دشمنان على(ع) بود به شكست آنان پايان
يافت; امّا آنچه كه موجب اين حركت شده بود جاى پژوهش دارد.
سببها و انگيزه هاى عهدشكنى و ستيزه جويى اهل جمل
از آنچه در باب نبرد جمل گفته آمد كم وبيش راز و رمز دشمنى طلحه و زبير و ديگران
با على(ع) آشكار شد و اكنون زواياى آن را مى شكافيم تا اين فراز از تاريخ بهتر
روشن شود:
1. بلند پروازى طلحه و زبير دو طراح اصلى نبرد:
امام(ع) مى گويد:
(لقد أتلعوا اعناقهم الى امرٍ لم يكونوا أهلَه فوقصوا دونَه.)17
آنان براى كارى كه در خور آن نبودند گردن افراشتند ناچار گردنهاشان شكسته دست باز
داشتند.
طلحه و زبير كه در دوره سه خليفه پيشين به عنوان اصحاب رسول خدا از جايگاه و مقامى
ارج مند برخوردار بودند به گمان اين كه در دوره امام على(ع) نيز از چنين منزلتى
بهره مى برند با آن حضرت بيعت كردند امّا در آغازين روزهاى خلافت دريافتند كه با
او نمى توان دادوستدى سياسى داشت. بنابراين ادامه حضور و همراهى با امام(ع)
برايشان ممكن نمى نمود چاره كار آن بود كه به گونه اى عمل كنند تا به عهدشكنى كه
حتى نزد عربان غيرمسلمان سخت مورد نكوهش بود متّهم نشوند; از اين روى به خون خواهى
عثمان كه امرى به ظاهر دينى بود تمسّك جستند و همسر پيامبر(ص) را نيز به تأييد
رفتار خويش با خود همراه كردند.
2. عدالت ورزى على(ع) و دنياخواهى اهل جمل: امام(ع) كه بر اصل عدالت اجتماعى پاى
مى فشرد و همگان را در بخشش برابر مى دانست و حتى براى موالى چون عرب اصيل سهمى
قرار مى داد براى آنان كه بويژه در دوره عثمان مال و ثروتى اندوخته بودند18 و
همچنان براى خويش فزون تر مى خواستند پذيرفتنى نبود حتى روزى با آن حضرت در اين
باب گفت وگو كردند. امام چوبى از زمين برداشت و آن را ميان دو انگشت خود نهاد و
گفت: تمام قرآن را تلاوت كردم و براى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق به اندازه
اين چوب برترى نيافتم.19
اين عمل و سخن به كام بسيارى تلخ بود و در پى آن بودند تا جريانها را به زمان پيش
باز گردانند:
(وانّما طلبوا هذه الدّنيا حسداً لمن افاءها اللّه عليه فأرادوا رد الامور على
ادبارها.)20
آنان اين دنيا را طلبيدند. چون بر آن كس كه خدا آن را بدو ارزانى داشته حسد
ورزيدند. مى خواهند كار را به گذشته بازگردانند و بار ديگر ما را از حكم برانند.
ابن ابى الحديد ماجراى خرده گيرى طلحه و زبير را به تقسيم عادلانه
امام(ع) به شرح ياد مى كند و مى نويسد:
(على بيت المال را در ميان مسلمانان تقسيم كرد و براى هر يك سه دينار بخشيد و
برخلاف دوران خلافت عمر و عثمان على همه مسلمانان را از عرب و عجم برابر و يكسان
قرار داد. طلحه و زبير به عنوان اعتراض به روش مساوات على از اين تقسيم عادلانه
تخلف ورزيدند و سهم خود را تحويل نگرفتند.
على آنان را نزد خود خواند و گفت: شما را به خدا مگر اين نبود كه شما به پيش من
آمديد و از من خواستيد كه زمام خلافت را به دست بگيرم در صورتى كه من از پذيرفتن
آن ابا و اكراه داشتم؟
گفتند: آري.
على گفت: مگر شما بدون اجبار و اكراه و با اختيار خود با من بيعت نكرديد و امور
خلافت و زعامت مسلمانان را بر من تسليم و واگذار نكرديد؟
گفتند: آري.
على گفت: پس چه خلافكارى در من مشاهده نموده ايد كه راه اعتراض و مخالفت با من را
در پيش مى گيريد؟
گفتند: يا علي! تو خود بهتر مى دانى كه ما نسبت به ساير مسلمانان داراى سابقه و
فضيلت هستيم و ما با تو به اين اميد بيعت نموديم كه بدون مشورت ما به كارهاى مهم و
امور مملكتى اقدام نخواهى كرد و در كارهاى مهم ما را مشاور خود قرار خواهى داد ولى
حالا مى بينيم بدون مشورت ما به كارهاى مهم اقدام مى كنى و بدون اطلاع ما بيت
المال را به
طور مساوى تقسيم مى نمايي.
على گفت: طلحه و زبير! شما در كارهاى كوچك خورده گيرى مى كنيد و از مصالح مهم چشم
پوشى مى نماييد و مصالح اجتماعى و سرنوشت امت اسلامى را فداى مصالح شخصى خود مى
كنيد به سوى خدا توبه كنيد شايد خدا توبه شما را بپذيرد.
طلحه و زبير! به من بگوييد كه آيا من شما را از حق مسلّم تان محروم ساخته ستمى بر
شما داشته ام؟
گفتند: معاذ اللّه كه از تو ستمى سربزند.
على گفت: آيا از اين ثروت و بيت المال قسمتى بر خودم اختصاص داده ام و سهم بيش ترى
برداشته ام.
گفتند: نه. به خدا سوگند چنين عملى از تو سر نزده است.
على گفت: آيا براى فردى از مسلمانان پيش آمدى نموده است كه من به حكم آن جاهل بوده
ام; و يا در اجراى آن حكم ضعف و سستى از خود نشان داده ام؟
گفتند: نه به خدا سوگند.
على گفت: پس در حكومت من چه ديديد كه راه مخالفت مى پيماييد و خود را از اجتماع
مسلمانان بركنار مى سازيد.
گفتند: تنها چيزى كه ما را از تو رنجيده خاطر و به حكومت تو بدبين ساخته است
مخالفت تو با روش خليفه دوم عمر بن خطاب مى باشد كه در تقسيم بيت المال سابقه
افراد و فضيلت آنان را در نظر مى گرفت و به هر كسى به مناسبت موقعيت و مقامش سهمى
مى داد; امّا تو همه مسلمانان را مساوى قرار داده و امتياز ما را ناديده گرفتى در
صورتى كه اين
ثروتها با شمشيرهاى ما و در اثر فعاليتها و جانبازيهاى ما به دست آمده است چگونه
سزاست آنان كه اسلام را به اجبار و از ترس شمشيرهاى ما پذيرفته اند با ما يكسان و
برابر باشند؟
على گفت: امّا مسأله مشورت و هم فكرى با شما در امور خلافت من كه به خلافت علاقه و
رغبتى نداشتم شما بوديد كه مرا به سوى آن خوانديد و با اجبار بر مسند خلافت
نشانديد و من نيز از اختلاف و پاشيدگى مسلمانان بيم كردم. اين مسؤوليت را پذيرفتم.
وقتى هم اين مسؤوليت را به عهده گرفتم به كتاب خدا قرآن و سنت و روش پيامبر
اكرم(ص) مراجعه كردم و حكم هر موضوع و مسأله را از آنها به دست آوردم و نيازى به
نظريه و مشورت شما نداشتم تا از فكر شما در امور خلافت استمداد كنم و همان قرآن و
سنت مرا از استمداد كردن از ديگران مستغنى نمود.
آرى اگر روزى امر مهمى پيش بيايد كه حكم آن در قرآن و سنت پيدا نشود و خود را
محتاج مشورت ببينم با شما مشورت خواهم نمود.
و امّا مسأله تقسيم بيت المال و مساواتى كه در ميان مسلمانان قرار دادم: اين نيز
روش اختصاصى من نبود و من اولين كسى نيستم كه اين رفتار را پيش گرفته باشم. من و شما
در زمان رسول خدا(ص) بوديم و روش او را ديديم كه هميشه بيت المال را به طور مساوى
تقسيم مى كرد و كوچك ترين امتيازى در اين باب بر كسى قائل نمى گرديد.
علاوه بر اين حكم اين مسأله در كتاب خدا نيز آمده است كه ما را به مساوات و برابرى
دعوت و امتيازات بى جا را لغو
مى نمايد. اين قرآن است كه در پيش روى شماست و دستوراتش هميشگى است و كوچك ترين
سخن باطل و ناروا بر آن راه نخواهد داشت.
و امّا آنچه شما مى گوييد كه: اين بيت المال به وسيله شمشيرهاى شما به دست آمده و
بايد بدين لحاظ امتيازى براى شما قائل گرديد. در گذشته نيز كسانى بودند كه با جان
و مال به اسلام يارى نمودند و غنائمى به دست آوردند با اين حال رسول خدا(ص) در
تقسيم بيت المال براى آنان نيز امتيازى قائل نگرديد و سبقت در اسلام و فعاليت آنان
باعث اين نبود كه سهم بيش ترى به دست آرند.
آرى اين جانبازى و عمل شايسته آنان حتما در پيشگاه خداوند مورد نظر بوده در روز
جزا به پاداش عمل نيك شان خواهند رسيد.
خداى مى داند كه من نسبت به شما و ساير مسلمانان جز اين وظيفه اى بر خود نمى
دانم.)21
به همين جهت از امارت امام ناخشنود شده و تمامى تلاش خويش را به كار گرفتند و با
همدستى ديگران بر آن شدند تا وى را از كرسى خلافت به زير كشند كه تنها در اين صورت
بود كه مى توانستند به زندگى كام جويانه خويش ادامه دهند.
امام با دريافت اين انگيزه مى گويد: همبستگى و پيوند اينان تنها ناخشنودى از
زمامدارى من است. يعنى تنها چيزى كه اهل جمل را به هم پيوند داده است (نه) گفتن به
حكومت على(ع) است نه چيز ديگر. اين قضيه هر چند امر شخصى ديده مى شود. امّا پايه
هاى نظام اسلامى را لرزاند; از اين روى امام مى فرمايد:
(من شكيبايى مى ورزم چندانكه از پراكندگى جمعيت شما نترسم; چه اگر آنان اين رأى
سست را پيش برند رسته كار مسلمانان از هم بگسلد.)22
3. پاى فشردن امام بر اصول:
(وان معى لبصيرتى ما لَبَسْتُ ولالُبِسَ عليَّ وإنَّها لَلفئة الباغيه فيها الحما
والحمة والشبهة المغدفه وإنّ الامر لواضح وقد زاح الباطل عن نصابه وانقطع لسانه عن
شَغَبِه.)23
همانا حقيقت بينى من با من همراه است. اينان گروهى هستند ستمكار ـ تيره درون
زيانبار ـ چون لاى تيره و عقرب جرّار. در شبهتى چون شب تيره گرفتار حالى كه حقيقت
پديدار است و باطل از حريم آن رانده و زبانش از فرياد بريده و در كام مانده.
امام براساس بينش دينى و معرفت الهى خويش پيش مى رود و اصرار دارد كه براى اجراى
عدالت و بِه سامانى جامعه از هيچ تلاش باز نمى ايستد و به اين منظور اعلام مى كند:
(واللّه لو وجدته قد تزوّج به النساء وملك به الاماءَ لَرددتهُ فانّ فى العدل سعةً
ومن ضاقَ عليه العدل فالجور عليه اضيق.)24
به خدا اگر بينم كه مَهر زنان يا بهاى كنيزكان رفته باشد آن را باز مى گردانم كه
در عدالت گشايش است و آن كه عدالت را برنتابد ستم را سخت تر يابد.
اين نگرش امام و پايدارى بر آن براى افرادى كه به دوران خلافت عثمان به ميدان آمده
و قدرتى يافته بودند25 خوشايند نبود. بنابراين مى كوشيدند تا با متهم ساختن آن حضرت
به كشتن عثمان وى را از ادامه تلاش بازدارند.
امام(ع) نيز با كشف اين ترفند در برابر افتراى كشتن عثمان
بى هيچ ترديدى سخن مى گويد و هرگز از دستاويزهاى آنان (اهل جمل) نمى هراسد و به
گونه رسمى بيان مى كند: آنان خود در خون عثمان شريكند چرا كه در حمايت از او كوتاهى
كردند.
اين نكته جالب است كه در مدت چهل روزى كه عثمان در محاصره بود طلحه زمام امور را
در دست داشت و بر مردم نماز مى گزارد و حتى آن چنان بر اوضاع سلطه يافت كه خزانه
ملت در اختيارش قرارگرفت.26 و اين حكايت از آن دارد كه دشمنى او و ديگران با
على(ع) در غير آن چيزى است كه ادعا مى كنند.
آنان در رويارويى با على به ستمگرى وارد شدند و به هرگونه ممكن در تخريب شخصيت
حضرتش برآمدند; چرا كه پافشارى او بر اصول و ارزشها خوشايند آنان نبود. امام عمل
اينان را به انگيزش شيطان مى داند چون از مسلمان خردمند بروز چنين عملى ناممكن مى
نمايد:
(واللّه ما أنكروا عليّ مُنكَراً ولاجعلوا بينى وبينهم نصفاً وانّهم لَتطلِبُون
حقاً هم تركوه ودماءً هم سفكوه.)27
به خدا كه دامن مرا به گناه آلودن نتوانستند و ميان من و خود انصاف را كار نبستند.
آنان حقى را مى خواهند كه خود واگذاردند و گريختند و خونى را مى جويند كه خويشتن
ريختند.
بلاذرى مى نويسد:
(هيچ يك از اصحاب رسول خدا(ص) از نظر مخالفت و ستيزه با عثمان به پاى طلحه نمى
رسيد. وى از رسيدن آب به خانه عثمان جلوگيرى مى كرد و نمى گذاشت آب آشاميدنى به آن
جا برسد.)28
با اين بيان جاى هيچ گمانى باقى نمى ماند كه انگيزه مخالفت اهل جمل با امام هرگز
خون خواهى عثمان و حق طلبى نبود بلكه هراس از چيزهايى بود كه على(ع) را در جامه
عمل پوشاندن به آنها سخت پاى بند مى دانستند.
4. رقابت در دستيابى به قدرت: اين عنصر شايد بيش از هر چيز ديگرى در شعله ور ساختن
نبرد جمل كارگر بود. طلحه و زبير كه با پيشاهنگى در اسلام از زمان رسول خدا
جايگاهى دينى و اجتماعى يافته بودند و در زمان آن حضرت به عنوان نزديكان به او
محترم شمرده مى شدند و در زمان ابوبكر نيز محوريتى داشتند با قرار گرفتن در شوراى
شش نفره خلافت از سوى عمر به عرصه اى در آمدند كه هرگز با وجود على(ع) شايسته آن
نبودند.
اين كار خليفه اين گونه وانمود شد كه دست كم شش تن از اعضاى شورا شايستگى خلافت را
دارند! هر چند از پيش روشن بود كه رقابت جدى تنها بين دو كس خواهد بود; امّا توقع
ديگر اعضا به شدت اوج گرفت و در ديده ديگران نيز چنين پندارى پيش آمد كه تمامى
اعضاى برگزيده خليفه دوم در مقامى هستند كه مى توانند به عنوان خليفه مسلمانان
مطرح شوند. اين نگاه خليفه سوم را سخت بيمناك و هراسناك ساخته بود; از اين روى پس
از خلافت به شمارى از آنان بويژه به طلحه و زبير كه داعيه قدرت در آن دو بيش از
ديگران بود امتيازهاى ويژه مى داد كه به شهادت تاريخ اين دو با استفاده از جايگاهى
كه در نزد خليفگان از جمله سوّمى داشتند درهمها و دينارها گرد آوردند و ثروتها
انباشتند و زندگى پرزرق و برقى براى خود سامان دادند.29
امام پس از روى كار آمدن و به دست گرفتن خلافت بى توجه به جوّ تبليغى و سياسى و با
در نظر داشت سنّت رسول خدا(ص) و احكام الهى به عدالت گرى پرداخت و براى هيچ كس در
مقام اجتماعى امتيازى ويژه قايل نشد. اين امر براى طلحه و زبير كه در رديف ديگر
مسلمانان قرار گرفته بودند در خور پذيرش نبود; چرا كه آنان بر اين باور بودند كه
در دستگاه خلافت على(ع) همچون زمان عثمان از حقى ويژه برخوردار شوند بنابراين تنها
راه چاره آن بود كه با دشمنى و ستيز با على(ع) هم گذشته خويش را توجيه كنند و هم
از سخت گيرى آن حضرت بكاهند.
طبرى در برترى جويى طلحه مى نويسد:
چون او از هرگونه امتيازى نااميد شد اين مَثَل معروف را بر زبان راند:
(ما لنا من هذا الامر الا كلحسة الكلب انفه. بهره ما از اين كار به اندازه بهره اى
است كه سگ از ليسيدن دماغش مى برد.)30
حس مقام جويى و رقابت در قدرت نه تنها ميان آن دو با امام كه حتى بين خودشان نيز
وجود داشت. آن دو وقتى به اتفاق عايشه به بصره رفتند بر سر امامت نماز با يك ديگر
به رقابت و جدال پرداختند تا آن جا كه مى رفت به ستيزه بيانجامد.
ييعقوبى مى نويسد:
(هر يك جامه ديگرى را مى كشيد تا وقت نماز از دست رفت و مردم فرياد زدند نماز اى
اصحاب محمّد عايشه گفت: روزى محمد بن طلحه و روزى عبداللّه بن زبير نماز
بخواند.)31
اين كشمكش در خودنمايى و اقتدارجويى آنان را به دشمنى با امام(ع) برانگيخت.
خلاصه آن كه جنگ جمل زاييده خشم و دشمنى شمارى از مدعيان قدرت و ثروت
عليه حق و عدالت بود. على(ع) نيز به حكم وظيفه و تكليف دينى چنانكه پيامبر(ص) بدو
فرموده بود32 به كارزار با آنان پرداخت و به روشنى اعلام كرد:
(من تا زنده ام به يارى جوينده حقّ روى گردان از آن را مى زنم و با فرمانبردار
يكدل نافرمان بد دل را; كه به خدا سوگند پس از رحلت رسول(ص) تا امروز پيوسته حق
مرا بازداشته اند و ديگرى را بر من مقدم داشته اند.)33
پايان نبرد جمل و سركوبى دسته اى از بدخواهان آغاز ستيزه هاى ديگرى بود. آنچه بيش
از همه عرب را به دشمنى وا مى داشت رقابتهاى قومى و قبيله اى بود كه پس از ظهور
اسلام اندك زمانى رو به افول نهاد امّا چيزى نگذشت كه دوباره سربرآورد. هم اينك بزرگ
ترين مدّعى قدرت وابسته به عنصر اموى در شام كمين كرده است تا رقيب خود را كه از
تيره (هاشم) است از ميدان بيرون كند. معاويه كه هرگز خود را برابر و همسان با امام
على(ع) نمى دانست پس از كشته شدن عثمان و نيز نبرد جمل حربه هايى يافت كه با آن مى
توانست توده اى ناآگاه را به مبارزه با على(ع) بكشاند.
علامه عسكرى پيامدهاى جنگ جمل را چنين بر مى شمرد:
(1. يكى از ميوه هاى تلخ جنگ جمل شعله ور گشتن آتش جنگ صفّين بود; زيرا جنگ صفّين
در واقع دنباله جنگ جمل و يكى از آثار شوم آن است. اين دو جنگ با نخ محكمى كه
ابتداى آن در كنار بصره و انتهايش در صفّين باشد به هم پيوسته بود.
2. قيام به خون خواهى عثمان از طرف عايشه طلحه وزبير موجب شد كه معاويه خلافت را
در ميان خاندان خود موروثى كند و انتقال آن را به خاندان ديگر ناممكن سازد.
3. نتيجه ناگوار ديگر آن پيدايى جنگ نهروان است چون
جنگ جمل و سپس صفّين در روح مردم بدبين تنگ نظر و كوته فكر آثار بدى گذاشت به طورى
كه به ديگران به ديده عداوت و تكفير مى نگريستند.)34
جنگ صفّين
قضاياى به وجود آمده زمينه مناسبى براى معاويه فراهم ساخت. وى كه از پيش در پى
پديدآوردن حكومتى در كنار خلافت در تلاش و تكاپو بود با كشته شدن عثمان و نبرد جمل
بهانه اى به ظاهر دينى و مشروع يافته بود تا به انگيزش توده هاى مردم بپردازد. او
با طرح ستمديدگى عثمان و بايستگى خون خواهى او به رايزنى پرداخت و از سران و
بزرگان نيز خواست تا او را در اين امر يارى رسانند چنانكه براى برانگيختن سعد بن
ابى وقاص به وى چنين نوشت:
(همانا سزاوارترين مردم به يارى عثمان اهل شورى از قريش اند همانا كه حق او را
پايدار ساختند و او را بر جز او برگزيدند و راستى كه طلحه و زبير او را يارى
نمودند و آن در شورى شريك تو و در اسلام نظير تو اند. امّ المؤمنين هم براى اين
كار بى دريغ شتاب ورزيد. اكنون توهم آنچه را پسنديده اند ناخوش مدار و آنچه را
پذيرفته اند رد مكن.)35
هر چند سعد در پاسخ وى اندكى به انصاف سخن گفت و نوشت:
(امّا بعد همانا عمر در شورى وارد نكرد مگر كسى را كه خلافت او را روا باشد. پس
هيچ كدام از ما از ديگرى سزاوارتر به آن نبود مگر به اين كه بر او اتفاق كنيم.
جز آن كه على هر چه در ما بود در او بود و آنچه در او بود در ما نبود. امّا طلحه و
زبير پس اگر در خانه خود مانده بودند براى آن دو بهتر بود و خدا امّ المؤمنين را
هم بيامرزد.)35
و به اين گونه بر آن شد تا معاويه را از طرح و نقشه اى كه اجراى آن را در نظر داشت
بازدارد امّا معاويه همچنان به حركت خويش ادامه داد و با عَلَم كردن پيراهن خون
آلود عثمان نقشه شوم و ويرانگرى را طراحى كرد. او براى برانگيختن مردم پيرمردانى
ريش سفيد را در مسجد دمشق به گريه و زارى واداشت و با سخنرانى و اعلام خود به
عنوان ولى دَمْ افراد را براى خون خواهى آماده كرد و از اين راه و با اين ترفند
سپاهى از شاميان فراهم ساخت و به سوى امام و براى جنگ با آن حضرت حركت كرد.
امام چون از توطئه شاميان آگاهى يافت سپاهى را سازمان داد و براى رويارويى به سوى
شام حركت كرد. دو سپاه در ربيع الاول سال 36 هجري36 يا در صفر سال 37هجري37 در
منطقه صفّين رويارو شدند.
امام براى اين نبرد لشكرى بزرگ با خود همراه كرد چون مى دانست معاويه با ترفندى كه
به كار بسته و تبليغاتى كه انجام داده است گروهى را با خويش دارد كه مقابله با
آنان آسان نيست همچنين اين نبرد در نگاه حضرت پيكارى با ستمگران است كه تنها راه
چاره آن ريشه كن كردن آنان است چنانكه در نامه به كارگزار خويش در بحرين مى نويسد:
(من مى خواهم سر وقت ستمكاران شام بروم و دوست داشتم تو با من باشى چه تو از كسانى
هستى كه از آنان در جهاد با دشمن يارى خواهند و بديشان ستون دين را برپادارند.)38
در نبردگاه صفّين در كنار فرات دو لشكر با يك ديگر رو به رو مى شوند. امام(ع)
براساس دستورات اسلامى از پيش تازى در شروع جنگ مى پرهيزد و به لشكر خود فرمان مى
دهد تا زمانى كه آنان پاى به ميدان ننهادند آغازگر جنگ نباشند و حتى زمانى كه دشمن
بر آب فرات دست مى يابد و بهره گيرى از آن را بر سپاه امام مى بندد آن حضرت با
تاكتيكى كه ويژه چون اوست بر آب دست مى يابد امّا هرگز بسان آنان رفتار نمى كند.
امام در نامه اى به معاويه مى نويسد:
(ما عمل بد تو را به بدى كيفر نمى دهيم. ما و شما در استفاده از آب برابريم بياييد
و آب برداريد. آب براى استفاده همگان است.)39
امام با اين گونه رفتارها در صدد روشن گرى آنان است كه به غفلت و گمراهى در
افتادند. امّا معاويه همچنان بر شعله ور كردن جنگ پا مى فشارد. امام براى جلوگيرى
از خون ريزى و كشتار از معاويه مى خواهد تا در نبردى تن به تن تكليف كار را يك سره
كنند:
(وقد دعوت الى الحرب فدع الحرب جانباً واخرج اليّ واعف الفريقين من القتال لتعلم
ايّنا المرين على قلبه والمغطّى على بصره.)40
خواهان جنگي؟ پس مردم را به يك سو بگذار و خود رو به من آر! و دو سپاه را از كشتار
بزرگ معاف دار! تا بدانى پرده تاريك بر دلِ كدام يك از ما كشيده است و ديده چه كسى
پوشيده.
على(ع) با اين پيشنهاد و خلوص و ايمان و پاكى خويش را مى نمايد; امّا معاويه كه به
انگيزه ديگرى به ميدان آمده از نبرد تن به تن سر باز زد و امام همچنان با واپس
انداختن جنگ و درنگ در پى آگاهاندن مردم و اصلاح آنان است تا شايد از اين راه نور
حقيقت را در دل آنان بتاباند.41
امام پيشنهاد مى كند تا در آرامش به چاره جويى و درمان بپردازند و با جنگ قوام و
انسجام كار مسلمانان سستى نيابد; امّا معاويه و يارانش تنها راه را نبرد و ستيز
دانستند. در نتيجه (جنگ درگرفت و پايدار گرديد و آتش آن برافروخت و سركشيد.)42
روزهايى اين جنگ ادامه داشت و شمارى از بهترين دوستان امام در اين نبرد به شهادت
رسيدند.43 جنگ مى رفت كه به سود حضرت على(ع) پايان يابد كه عمروعاص حيله اى انديشيد
و با برافراشتن قرآن لشكر امام را به داورى براساس
آن خواندند. مردم از جنگ دست كشيده و عرصه را بر امام تنگ گرفتند و از او خواستند
صلح را بپذيرد و با گزينش حكمين قضيه را پايان دهند.
در سپاه على(ع) شمارى از جاسوسان معاويه حضور داشتند كه پذيرش داورى را تنها راه
حل نشان مى دادند. اشعث بن قيس كندى از جمله آنان بود كه مدعى بود آنان مردم را به
حق دعوت كرده اند.
امام گفت:
(اينان با شما فريب كارى كردند و خواستند شما را از خود بازدارند. اشعث گفت: به
خدا سوگند بايد پيشنهاد ايشان را بپذيرى يا تو را به آنان تسليم مى كنيم.)44
بدين گونه امام به حكميّت تن داد.
در باب انتخاب داور امام بر آن بود تا عبداللّه بن عباس يا مالك اشتر را برگزيند;
امّا دستهاى پنهان و حيله گر دستگاه معاويه از آستين گروهى از ياران امام برآمد و
تنها ابوموسى را كه با او دشمنى داشت نامزد داورى كرد و آن حضرت نيز به ناچار
پذيرفت.
از سوى معاويه عمروعاص به ميدان آمد. آن دو پيمانى نوشتند كه سر سال در اَزْرُح
درباره امت رأى خويش را اعلام كنند. بدين گونه مردم پراكنده شدند در حالى كه
معاويه با احساس پيروزى و الفت و امام با اختلاف و نارضايتى ياران همراه بود.
امام نبرد با معاويه را تنها راه حفظ سنت محمّدى(ص) مى دانست چنانكه خود مى گويد:
(وقد قَلَّبْتُ هذا الامر بطنه وظهره فما وجدتنى يسعنى الاّ قتالهم او الجحود بما
جاء به محمد صلّى اللّه عليه وآله فكانت معالجة القتال اهون عليّ من معالجة العقاب
و موتات الدنيا اهون عليّ من موتات الآخره.)45
پشت و روى اين كار را نگريستم و ديدم جز اين رهى نيستم [راهى نيست مرا] كه جنگ با
آنان را پيش گيرم يا آنچه را محمد صلّى اللّه عليه وآله براى من آورده است نپذيرم.
پس پيكار را از تحمل كيفر آسان تر ديدم و رنج اين جهان را بر كيفر آن جهان
برگزيدم.
هر چند با فتنه و ترفندى كه رخ داد آنچه امام در پى آن بود به حقيقت نپيوست.
دو داور ابوموسى اشعرى و عمروعاص و جمعى از اصحاب رسول خدا براساس پيمانى كه بسته
بودند در شعبان سال38 در ازرح گردآمده تا نظر خويش را اعلام كنند. عمروعاص كه در
طول گفت وگوها هميشه ابوموسى را به بهانه برترى در سنّ پيش مى داشت در اين جا نيز
گفت:
(من هرگز بر تو پيشى نخواهم گرفت چون تو از نظر هجرت و سنّ از من برتري.)
بدين گونه ابوموسى به منبر فراز رفت و پس از حمد و سپاس خدا گفت:
(اى مردم! ما در كار اين امت نگريستيم و ديديم هيچ چيز كارسازتر و التيام بخش تر
از آن نيست كه كارهاى امّت به اختلاف نكشد. بنابراين رأى من و همتايم عمرو بر اين
قرار گرفت كه على و معاويه را خلع كنيم و تعيين آينده اين امر را به شورايى از
مسلمانان بسپاريم كه هر كس را خوش دارند به ولايت امور خويش گمارند.
اينك من على و معاويه را خلع كردم. شما خود كار خويش را به دست گيريد و هر كس را
شايسته مى دانيد به ولايت بر خود گماريد. پس به كنارى رفت و نشست.
آن گاه عمروبن عاص در جاى او ايستاد و خدا را سپاس و
ستايش كرد و سپس گفت:
اين مرد آنچه شنيديد بگفت و مولاى خود را خلع كرد. من نيز مولاى او را همچنان كه
او وى را خلع كرد خلع كردم و مولاى خود معاويه را [بر خلافت] استوار مى دارم. وى
دست نشانده و دوستدار عثمان و خواستار انتقام خون او و شايسته ترين مردم بدين مقام
است.
ابوموسى به او گفت: خدايت كامروا نكند كه به غَدْر ناپيمانى كردى و فجور ورزيدى به
راستى در مَثَل به سگ مانى كه:
(ان تحمل عليه يلهث او تترُكه يَلهَثْ.)
اگر او را تعقيب كنى و يا به حال خودگذارى پارس كند.
پس عمرو بدو گفت: راستى را كه تو در مَثَل به درازگوش مانى:
(الحمار يحمل الاسفار.)
درازگوشى كه كتابى چند بر پُشت كشد.)46
دو حكم و همراهانشان با ناراحتى و دشنام از يكديگر جدا شدند بى آنكه كه
نتيجه اى به دست آورده باشند جز اين كه معاويه در رديف خليفگان قرارگرفت.
در اين نوشتار بيان جزء جزء جنگ صفّين هدف ما نيست. آنچه بيان شد تنها شمايى از آن
جنگ بود تا بتوانيم براساس آن تحليلى از انگيزه هاى دشمنى و نبرد معاويه و
همراهانش عليه على(ع) ارائه دهيم. ذكر اين نكته لازم است كه در فاصله گزينش حكمين
تا زمان اعلام رأى جريان خوارج در رويارويى با على(ع) پيش آمد كه خود مقوله اى سخت
عبرت انگيز و اسفناك است و پس از اين بدان مى پردازيم.
سببها و انگيزه هاى جنگ صفّين
بى گمان آنچه در اين جا شمرده مى شود با آنچه در باب نبرد جمل آورده ايم شباهتى
نزديك دارد امّا با اين حال بررسى آن به گونه مستقل خالى از فايده نيست.
انگيزه هاى دشمنى با امام على(ع) كه به نبرد صفّين انجاميده چنين است:
1. قدرت طلبى معاويه: معاويه كه از زمان عمر و پس از مرگ برادرش يزيد سال 18هجرى
به حكومت و فرماندهى لشكر شام گمارده شد.47 به توسعه دايره اقتدار خويش پرداخت و
در زمان خلافت عثمان وى در آن ديار اختيارى تام يافت و به عادت ديرين حكومتى جاهلى
و اشرافى به پا كرد.48 معاويه با اين كه كارگزار عثمان در سرزمين شام بود امّا به
گونه مستقل و خودكامه عمل مى كرد و در پى آن بود كه حكومتى را شكل دهد. بدين منظور
در كمين تغيير اوضاع بود تا بتواند خود را به صورت رسمى خليفه بنامد. از اين روى
حاضر به يارى عثمان نشد49 چون با وجود او بهانه اى براى سركشى خويش نمى يافت
چنانكه بلاذرى تاريخ نگار قرن سوم هجرى مى نويسد:
(معاويه در يارى عثمان درنگ ورزيد تا وى در آن گيرودار كشته شود و سپس به نام
عموزادگى ادعاى خون خواهى و سپس خلافت و حكومت كند.)50
اين داستان كه يعقوبى نقل مى كند نيز شنيدنى و در چهره نگارى و بيان انگيزه معاويه
دقيق و هنرمندانه است. وى مى نويسد:
(وقتى معاويه براى ستيز با على(ع) مصمم شد با عمروعاص به مشورت نشست و گفت: ما به
خون عثمان با على مى جنگيم.
عمرو گفت: چه رسوايي! راستى كه سزاوارترين مردم به آن كه نام عثمان را نبرد منم و
تو.
معاويه گفت: واى بر تو چرا؟
گفت: امّا تو كه با همراه داشتن مردم شام دست از يارى او بازداشتى تا آن كه از زيد
بن اسد بجلى فريادرسى خواست و او نزد وى رفت و امّا من كه آشكارا او را گذاشتم و
به فلسطين گريختم.)51
بنابراين اعلام خون خواهى عثمان از سوى معاويه بهانه اى بيش نبود و تنها راهكار
فريبنده اى بود كه او توانست بهانه اى و دستاويزى براى خويشتن در رويارويى با
على(ع) بيابد.
به هر حال پس از عثمان بويژه رخدادهاى پايانى خلافتش كه به قتل او انجاميد زمينه
مناسبى فراهم ساخت تا معاويه بتواند بيش از پيش گردن فرازى كند. از اين رو وقتى
امام على(ع) توسط جرير براى او نامه فرستاد و خواست تا بيعت كند در پاسخ گفت:
(به دو شرط حاضرم تا بيعت على را بپذيرم: نخست آن كه شام و مصر را در تيول من قرار
دهد و خراج آن دو سرزمين از آن من باشد و دو ديگر پس از مرگش براى كسى به گردن من
بيعت نگذارد.)
از اين عبارت آشكارا قدرت طلبى معاويه و ذوق و اشتياق وى به آن بر
مى آيد. او نه به انگيزه دين دارى و دين خواهى و يا عدالت طلبى و خون خواهى كه
تنها براى دستيابى به قدرت و توسعه آن كه آرمان ديرينه و تاريخى خاندان بنى اميه
بود پاى به ميدان هماوردى نهاد و چون مى دانست ياراى رويارويى با على را در عرصه
ديانت و حق ندارد از دَرِ مصالحه و معامله وارد شد تا شايد بتواند بدين گونه آن
حضرت را بفريبد و خود را نيز اهل مدارا نشان دهد. امّا روشن است كه امام هرگز تن
به چنين سياستهايى نمى دهد و فردى را كه شايستگى لازم ندارد امارتى گسترده نمى دهد
تا بر گردن مردم سوار شود.
معاويه وقتى دريافت كه نمى تواند همچنان به اميرى بر اريكه قدرت شام تكيه زند در
پى ستيزه جويى برآمد و نبرد صفّين را به پا داشت.
2. رقابت قومى و نژادى: در بخش نخست نوشتار به شرح در اين باب سخن گفته ايم. آنچه
در پيشينه دو تيره بنى هاشم و بنى اميه پيش آمده بود آنان را در ميدان هماوردى
رياست و مكنت به رويارويى واداشت. با ظهور اسلام و پيدايى جريان بعثت و پيامبرى هم
آن رقابتهاى جاهلى رنگ باخت و هم وجهه قدسى پيامبر(ص) كه از بنى هاشم بود خاندانش
را از دور رقابت برفراز آورد و از دسترس رقيبان دور داشت; امّا هرگز آرزوهاى نهفته
امويان در دست يابى به قدرت رياست و مقام از بين نرفت و جهتى دينى نيز نيافت; بلكه
همچنان پويندگى داشت. عثمان در دوره خلافت خويش با نرم خويى كه نسبت به قريشيان
بويژه امويان داشت آنان را به كار گماشت و دست آنان را در كارها گشاده داشت:
(خمس افريقيه را براى مروان نوشت و به نزديكانش و خويشانش عطايا داد و به اهل بيت
خود مال و منال. در اين باب آنچه را خداوند امر كرده بود تأويل كرد و گفت: ابوبكر
و عمر آنچه حق نزديكان و اهل بيت بود ترك كردند و من آنها را گرفتم و در بين
خويشان و نزديكان تقسيم كردم.)53
معاويه نماينده رسمى جريان رقابت قوم اموى بود; چرا كه عثمان هر چند خود از امويان
بود امّا روش روى كارآمدن او وجهه اى دينى يافته بود از اين روى مى شد براى او
جهتى غير نژادى ترسيم كرد; امّا معاويه بى هيچ رنگ دينى به رويارويى با امام
على(ع) هاشمى پرداخت و اين رويارويى براى معاويه بازگشتى به دوران جاهليت بود كه
از اين رهگذر مى توانست همه افتخارات گذشتگان خويش را بازپرورده و احيا كند. از
اين روى بى توجه به اصول دينى و ارزشهاى اجتماعى به ناسازگارى و ستيز با خليفه
براى به دست گرفتن قدرت برآمد. البته پيداست كه اين پيروزى تنها برترى يافتن يك
نژاد و قوم بر نژاد و قوم ديگرنبود بلكه چون امويان پس از ظهور اسلام و در زمان
پيامبر(ص) نماد كفر و شرك به شمار مى آمدند و پس از آن نيز هيچ گاه جز اين عمل
نكردند در اين زمان پيروزى آنان پيروزى همان انديشه و نگرش بر دستاوردهاى اسلامى و
پيامى نگران كننده بود. به همين جهت امام على(ع) مبارزه با معاويه و يارانش را
ضرورتى مى داند كه جامه عمل نپوشيدن و به حقيقت نپيوستن آن به انكار دستاوردهاى
رسالت مى انجامد.
3. بى بندوبارى: بى بندوبارى اخلاقى سياسى و مالى و… با آنچه على(ع) در جست وجوى
آن بود سازگار نبود. آنچه از تاريخ درباره خاندان اموى به طور عام و معاويه به
گونه خاص بر مى آيد پاى بند نبودن آنان به مبانى و اصول است. رفتار شاهانه معاويه
كيد و خدعه هاى او بذل و بخششهاى نابجا و نيز جمع مال و گماردن افراد ناشايست بر
كارها همگى از نااستوارى باورهاى او حكايت دارد. داستان تشريفات و شكوه مادى او و
گفت وگويى كه با عمر داشته به روشنى گوياى اين ادعاست:
(در دوران حكومت معاويه بر شام عمر به قصد مصر وارد دمشق شد. معاويه با موكب عظيم
و تشريفات بسيار به
استقبال او رفت. وقتى معاويه نزديك شد عمر گفت: آيا تو صاحب اين موكب عظيم و
پرشكوه هستي؟
گفت: بلى يا اميرالمؤمنين.
عمر گفت: به من خبر داده اند كه نيازمندان به دربار تو روى مى آورند و بر در خانه
ات ساعتها مى ايستند؟
معاويه گفت: صحيح است.
عمر گفت: چرا چنين مى كني؟
گفت: ما در سرزمينى هستيم كه جاسوسان دشمن روميان در آن بسيارند لازم است براى
ايجاد رعب در دل آنها بزرگى و شكوه و قدرت خويش را آشكار كنيم تا آنها به هراس
بيفتند.)54
ابن عساكر در تاريخ دمشق به بخشى ديگر از بى بندوبارى معاويه اشاره مى كند.55
بنابراين چنين فردى نمى تواند خود را با كسى كه تمام تلاشش اجراى احكام و حدود
الهى است سازگار كند. خليفه اى كه آن چنان زهد مى ورزد كه گاه براى لباس تنش
نيازمند است. از ابن حيان تميمى از پدرش نقل است كه على بن ابيطالب را بر منبر
ديدم كه مى گفت:
(من يشترى منّى سيفى هذا؟ فلو كان عندى ثمن ازار مابعته فقام اليه رجل فقال: سلفك
ثمن ازار.)
چه كسى است كه اين شمشيرم را بخرد؟ اگر پول ازارى داشتم اين را نمى فروختم. سپس
مردى برخاست و گفت: من وجه ازار را به صورت سلف به تو مى دهم.
عبدالرزاق در ادامه مى گويد: آن روز كه على(ع) چنين گفت جز شام ديگر سرزمينهاى
اسلامى در دستش بود.56
روشن است انسانى كه خود اين گونه زندگى مى كند هرگز روا نمى شمارد كارگزارانش به
هر شكلى عمل كنند و تحمل اين وضع براى معاويه بى گمان
ناممكن بود; زيرا على(ع) را تنها مؤمن مى تواند برتابد چنانكه تنها منافق از او
دورى مى جويد.57
خوارج و عوامل پيدايى آنها
از دل جنگ صفّين دسته اى برآمدند كه در تاريخ به خوارج يا حروريّه شهرت يافتند.
اينان پس از جريان حكميّت سربرآوردند و در اعتراض به امام على(ع) گفتند:
(حكّمت الرجال فى دين الله والله تعالى يقول ان الحكم الا للّه.)58
تو در دين خدا مردان را داور نهادى درحالى كه خداوند مى گويد: تنها حكم از آن
خداست.
جمع ناسازگاران خرده گيران و فتنه انگيزان افزون شد و در ميان مسلمانان تفرقه و
فتنه افكندند و چيزى نگذشت كه پرچم مخالفت برافراشتند و به هنگام بازگشت از صفّين
در حروراء ماندند و به خون ريزى و راهزنى پرداختند. هر چند امام(ع) با آنان به گفت
وگو نشست و حق را برايشان بيان كرد و عده زيادى را بازگرداند و به سوى خود كشيد;
امّا گروهى ديگر ثابت قدم به نهروان رفتند و عبداللّه بن خبّاب بن ارتّ را كشتند.
بدين سبب گفته اند:
(آنان نظر عبداللّه را درباره امام على(ع) پرسيدند او گفت: على اميرالمؤمنين و
امام المسلمين است. از اين پاسخ به خشم آمده او و همسرش را كه باردار بود به قتل
رساندند. همچنين در طول راه به هر كسى بر مى خوردند رأى او را درباره حكميّت سؤال
مى كردند اگر با آنها موافق نبود او را مى كشتند.)59
بدين سبب امام به سوى آنان لشكر كشيد. بيشترشان از جمله ذوالثديه كه
رهبرى آنان را به عهده داشت كشته شدند (در سال 38).60
پيامبر(ص) ظهور خوارج را از پيش بيان كرده بود:
(يخرج فى آخر الزمان قوم من امّتى احداث الاسنان سفهاء الاحلام يقولون من قول خير
البريّه. يقرءون القرآن لايجاوز حناجرهم يمرقون من الدين كما يمرق السهم من
الرّميه….)61
دسته اى به روش گفتار انسانهاى نيك سخن مى گويند و قرآن مى خوانند امّا از حنجره
هاى آنان در نمى گذرد از دين خارج مى شوند چنانكه تير از كمان بيرون مى رود.
درروايتى ديگر از پيامبر(ص) در اشاره به ذوالثديه آمده است:
(وى را يارانى است كه هر يك از شما نماز و روزه اش را در مقابل آنان كوچك مى شمارد
و اينان چون تير از كمان از دين بيرون مى روند و رهبرشان مردى است كه يكى از دو
سينه اش چون پستان زنان برآمده است.)62
خوارج افرادى به ظاهر دين دار و قرآن دان متعصب و خشك بودند. به همين جهت وقتى
امام عبدالله بن عباس را براى مجادله با آنان مى فرستد سفارش مى كند كه با آنان به
قرآن تمسك نكند چون قرآن به معانى و وجوه گوناگونى درخور حمل است و هر چه گفته شود
چيزى خواهند گفت. پس بايد با آنان به سنت احتجاج شود تا راه گريزى نيابند.
(لاتخاصمهم بالقرآن فان القرآن حمّال ذو وجوه تقولون ويقولون ولكن حاججهم بالسنّة
فانّهم لن يجدوا عنها محيصاً.)63
به قرآن بر آنان حجت مياور كه قرآن تاب معنيهاى گونه گون دارد. تو چيزى از آيه اى
مى گويى و خصم تو چيزى از آيه ديگر. ليكن به سنت با آنان گفت وگو كن كه ايشان را
راهى نبود جز پذيرفتن آن.
اشكالهاى خوارج به على(ع):
1. چرا امام برخلاف قرآن! به داورى انسانها تن داد در حالى كه صريح آيه قرآن64 به
نفى آن نظر دارد.
امام(ع) در پاسخ به آنان دو پاسخ مى گويد نقضى و حلّى:
الف. آنچه شما از آيه برداشت كرده ايد خلاف مقصود قرآن است. كلامى كه بدان استناد
مى جوييد حق است امّا اراده اى كه از آن داريد خطا و باطل است. آرى حكمى جز حكم
خداوند نيست و كسى اين سخن را انكار نمى كند ولى آنچه خوارج مى گويند آن است كه
امارتى جز براى خدا نيست. امام در ادامه مى گويد:
(وانّه لابدّ للنّاس من امير برٍّ او فاجر يعمل فى امرته المؤمن ويستمتع فيها
الكافر.)65
جايى كه مردم را حاكمى بايد نيكوكردار يا تبه كار تا درحكومت او مرد با ايمان كار
خويش كند و كافر بهره خود برد.
بنابراين مراد آيه غير چيزى است كه خوارج آن را اراده كرده اند.
ب. اين كه پذيرش حكميّت به اصرار خود شما بود.
(فانّا نذير لكم ان تصبحوا صرعى باثناء هذا النّهر وباهضام هذا الغائط على غير
بيّنة من ربّكم ولا سلطان مبين معكم. قد طوّحت بكم الدّار واحتبلكم المقدار وقد
كنت نهيتكم عن هذه الحكومة فابيتم على اباء المخالفين المنابذين حتّى صرفت رأيى
الى هواكم وانتم معاشر اخفّاء الهام سفهاء الاحلام ولم آت لااباكم بجرا ولا اردت
لكم ضرّاً.)66
شما را از آن مى ترسانم كه كُشته در كرانه اين رود افتاده
باشيد و در پست و بلنديهاى اين مغاك افكنده. نه برهانى روشن از پروردگار داشته باشيد
و نه حجتى آشكار آواره خانه و ديار و به دام قضاگرفتار.
شما را از كار حَكَميّت بازداشتم و سرباز زديد. با من در افتاديد و مخالفت
ورزيديد. چندان كه رأى خود را در كار هواى شما كردم. شما اى سبكسران اى بى خردان
نادان اى ناكسان! من نه بلايى براى شما آوردم و نه زيانى برايتان خواستم.
امام در اين پاسخ خشم آلود و اندوهگينانه نشان مى دهد كه آنچه رخ داد بيش تر
خواسته خود آنان بود نه تصميم گيرى شخصى تا سزاوار بازخواست و تندى باشد. هر چند
هيچ يك از اين دو پاسخ در خوارج كارگر نيفتاد.
2. اشكال ديگر خوارج. امام تن در دادن ايشان به حذف لقب اميرالمؤمنين! با اين
توضيح كه چون زمان نگارش پيمان رسيده بود دو طرف از مقدم داشتن نام على يا ناميدن
او به اميرالمؤمنين به نزاع برخاستند و سرانجام با ميانجى گرى خود امام قضيه پايان
يافت.67 خوارج در بهانه هاى خويش اين نكته را گنجاندند كه چرا آن حضرت به حذف لقب
خويش رضايت داد؟ امام در پاسخ به آنها به عمل پيامبر(ص) در حديبيّه اشاره كرد كه
آن حضرت در اعتراض نماينده قريش فرمود: تا نام و پدرش را بى هيچ لقب بنگارند بدين
گونه امام پيروى خويش را نشان داد.68
3. اشكال مهم ديگرى كه بر حضرت وارد ساختند آن بود كه چرا با پذيرش حكميّت وصايت
خويش را انكار كرده است. يعنى اگر وصى بود نمى بايست با تن دادن به داورى وصيت را
تباه سازد! امام به اين نكته نيز پاسخ گفت و به آنان فهماند كه اگر دست از وصايت و
همراهى او بردارند خود مرتكب خطا و گناه شد ه اند نه على(ع).69
4. بلاذرى از اشكال چهارمى سخن به ميان مى آورد وى مى گويد: خوارج از عمل امام پس
از پيروزى بر ناكثين (جمل) نيز پرسش داشتند كه چرا آن حضرت غنايم آنان را تقسيم
نكرد؟ اگر اهل جمل مسلمان بودند; چرا با آنان جنگيد و اگر جنگيدن با آنان روا بود
چرا گرفتن اموالشان حلال نبود؟70
با اين بهانه ها حركت و شورش غيرانسانى خود را موجه نشان مى دادند كه امام(ع) به
ناچار به سركوبى آنان پرداخت هر چند به ديگران سفارش كرد كه پس از او خوارج را
نكشند چرا كه آنان دچار گمراهى در شناخت حق اند.71
انگيزه هاى خوارج در دشمنى با على(ع)
ستيزه جويى خوارج از آنچه بيان شد به دست مى آيد. شايد بتوان مهم ترين انگيزه آنان
را از سخنان خود آنان و بويژه از استدلال ابن ملجم مرادى براى انگيختن شبيب بن
بجره به قتل امام(ع) جست وجو كرد.
1. سطحى نگرى و جهل به ژرفاى دين: خوارج را در تاريخ انسانهايى اهل دين و ديانت
شناسانده اند امّا ديندارانى كه بينش لازم را نداشتند. همين امر آنان را به دشمنى
با على(ع) كشاند آگاهى و شناخت ژرف و ناكران پيداى او از دين و قرآن زبانزد همگان
بود. امام(ع) وقتى فردى خارجى را در عبادت مى بيند مى فرمايد:
(نوم على يقين خير من صلاة فى شك.)72
به يقين خفتن بِه كه با دو دلى نماز گزاردن.
با اين سخن امام به گونه اى عذر آنان را در دشمنى با خويش موجّه مى نمايد و حتى در
وصيّتى كه براى پس از خود در رويارويى با آنان مى كند به روشنى پيداست كه آن حضرت
خوارج را گروهى جوياى حق ولى بيراهه رو و گمراه مى داند.
در سخن پيامبر(ص) نيز سطحى نگرى خوارج آمده بود و در عين حال آن حضرت قتال با آنان
را فرمان داده بود; چرا كه اين گونه نگرش عاميانه و غيرواقعى به دين پايه هاى دين
را درهم مى شكند.
ابوسعيد خدرى نقل مى كند:
(پيامبر(ص) ما را به قتال با ناكثين قاسطين و مارقين فرمان داده بود و ما از آن
حضرت پرسيديم به همراه چه كسى چنين پيكار كنيم؟ فرمود: با على بن ابى طالب.)73
2. داور قرار دادن انسان در دين خدا: ابن ملجم كه براى كشتن امام على(ع) مأموريت
يافت در كوفه با شبيب بن بجره تماس گرفت و از او خواست تا وى را در اين كار همراهى
كند. چون شبيب علت آن را پرسيد پاسخ گفت: على به كارى تن در داد كه برخلاف حكم خدا
بود.
اين نگرش آن چنان در درون ابن ملجم خارجى جاى يافته بود كه وقتى عمل غيرانسانى
خويش را انجام داد و ضربتى بر امام وارد آورد فرياد برآورد:
(الحكم للّه يا على لالك ولا لاصحابك.)
بنابراين راز دشمنى آنان با على(ع) در فهم نادرست ايشان از دين بود.
3. ديگر جهتى كه خارجيان را به دشمنى مى كشاند ادعاى قتل مسلمانان است كه باز در
سخن ابن ملجم به شبيب آمده است:
(على برادران صالح ما را كشته است و سزاى چنين فردى كشتن است.)74
به هر حال خوارج با چنين باورى به خشم و خشونت روى كردند و پيروان اينان هيچ گاه
از صحنه تاريخ اسلام ناپديد نشدند; چرا كه هميشه انسانهاى كج فهم متعصّب و
دينداران خشك مغز نادان وجود خواهد داشت. شايد سخن امام على(ع) در پاسخ به كسى كه
گفت: خوارج همگى به هلاكت رسيدند ناظر به همين مضمون باشد:
(كلاً واللّه اِنّهم نُطفٌ فى اصلاب الرّجال و قرارات النِّساء كلّما نجم منهم قرن
قُطِعَ حتى يكون آخرهم لُصُوصاً سلاّبين.)75
هرگز! به خدا كه نطفه هايند در پشتهاى مردان و زهدانهاى مادران. هرگاه مهترى از
آنان سربرآرد از پايش در اندازند چندان كه آخرِ كار مالِ مردم ربايند و دست به
دزدى يازند.
فرجام سخن
آنچه در دو بخش از نوشته آمد نگاهى نه چندان ژرف به راز و رمز دشمنى با على(ع) بود
همو كه به حسب ظاهر كسى نمى بايست با او دشمنى ورزد; چرا كه پيامبر(ص) وى را معيار
و ملاك ايمان انسانها قرار داده بود و دوستى با او را وظيفه هر مسلمان.
(من احبّ عليّاً فقد احبّنى ومن ابغض عليّاً فقد ابغضنى ومن اذى عليّاً فقد اذانى
ومن آذانى فقد آذى اللّه.)76
و درباره قاتل او نيز فرموده بود:
(يا على(ع) مى دانى شقى ترين پيشينيان و شقى ترين پسينيان چه كسانى اند؟
امام عرض كرد: خدا و رسولش داناترند.
پيامبر(ص) فرمود: شقى ترين پيشينيان پى كننده شتر صالح است و شقى ترين پسينيان كسى
است كه بر فرق تو شمشير مى زند.)77
با اين همه نماياندن دشمنيهايى كه بيان شد اندكى ژرف كاوى مى طلبيد.
پاورقيها:
59.
(اخبار الطوال)206/.
20.
(نهج البلاغه) خطبه 169.
17.
همان خطبه 219.
19.
تاريخ اليعقوبي) ج183/2.
12.
(المعارف) ابن قتيبه208/.
10.
(نهج البلاغه) نامه 64.
14.
(طبقات الكبري) ابن سعد ج22/3 ـ 23.
16.
همان خطبه172.
13.
(تاريخ اليعقوبي) ج183/2.
11.
(تاريخ اليعقوبي) ج180/2.
1.
(تاريخ اليعقوبي) احمد بن محمد بن واضح اليعقوبى ج179/2 دار صادر بيروت.
15.
(نهج البلاغه) خطبه 137.
18.
(مروج الذهب) مسعودى ج332/2 ـ 333.
21.
(نقش عايشه در تاريخ اسلام) علامه سيد مرتضى عسكرى ترجمه عطا محمد سردارنيا و…
ج37/2 ـ 40 مركز فرهنگى انتشاراتى منير به نقل (شرح نهج البلاغه) ابن ابى الحديد
ج39/7 ـ 41.
2.
(اسدالغابه) ج107/3.
24.
همان خطبه 16/15.
23.
همان خطبه 134/137.
27.
(نهج البلاغه) خطبه 22.
28.
(انساب الاشراف) ج81/5 ـ 90.
25.
(تاريخ الخلفا) سيوطي156/.
26.
(تاريخ الامم والملوك) جرير طبرى ج117/5.
22.
(نهج البلاغه) خطبه176/16.
29.
(مروج الذهب) ج332/2 ـ 333.
39.
(وقعه صفّين) ابن مزاحم193/.40. (نهج البلاغه) نامه 10.
32.
(تاريخ بغداد) ج340/8.
37.
(طبقات الكبري) ج23/3.
38.
(نهج البلاغه) نامه 42.
31.
(تاريخ يعقوبي) ترجمه محمد ابراهيم آيتى ج79/2 علمى و فرهنگي.
3.
(تاريخ المدينه المنوره) ج1220/4.
34.
(نقش عايشه در تاريخ اسلام) ج233/2 ـ 234.
36.
همان78/ ـ 88.
30.
(تاريخ الامم والملوك) ج53/5.
35.
(تاريخ يعقوبي) ترجمه محمد ابراهيم آيتى ج78/2 علمى و فرهنگي.
33.
(نهج البلاغه) خطبه 6.
42.
همان نامه 58.
43.
همان خطبه 182.
47.
(تاريخ الامم والملوك) جرير طبرى ج202/4; (سير اعلام النبلاء) ج237/1.
4.
(تاريخ اليعقوبي) ج178/2.
44
. (تاريخ يعقوبي) ترجمه محمدابراهيم آيتى ج2 / 90 .
49.
(انساب الاشراف) ج40/5.
41.
همان خطبه 55.
48.
(الاصابه) ج260/2.
46.
(وقعه صفّين) 546/ ـ 549 ترجمه پرويز اتابكي756/ علمى و فرهنگى تهران; (اخبار
الطوال119/ ـ 120.
52.
(وقعه صفّين) ابن مزاحم مِنقَري127/.
54.
الاصابه ج413/3.
58.
(استيعاب) ج217/3.
56.
(استيعاب) 212/3.
5.
(طبقات الكبري) ابن سعد ج22/3.
5.
(طبقات الكبري) ابن سعد ج22/3.
53.
(تاريخ الخلفاء) سيوطي156/.
57.
(سنن نسايي) 116/8; (تاريخ بغداد) 417/8.
51.
(تاريخ اليعقوبي) ج186/2 ترجمه محمد ابراهيم آيتى 86/2. علمى و فرهنگى تهران.
50.
همان.
55.
(تهذيب تاريخ دمشق) ج8 211/ ـ 212.
60.
(طبقات) ج24/3.
64.
سوره (انعام) آيه 54.
66.
همان خطبه 36.
62.
(بحارالانوار) علامه مجلسى ج326/33 وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى مؤسسه چاپ و نشر.
61.
(كنزالعمّال) ج202/11.
68.
همان96/.
63.
(نهج البلاغه) نامه 77.
65.
(نهج البلاغه) خطبه 40.
69.
همان.
6.
(اسدالغابه) ج107/4.
67.
(تاريخ يعقوبي) ترجمه محمد ابراهيم آيتى ج91/2.
71.
(نهج البلاغه) خطبه شماره 61.
72.
همان كلمات قصار 97.
70.
(انساب الاشراف) ج360/2.
73.
(مسند احمد) ج361/2; ج5/3.
74.
(الاستيعاب) ج219/3.
76.
(مستدرك حاكم) ج130/3; (الاستيعاب) ج204/3.
7.
(نهج البلاغه) صبحى صالح ترجمه دكتر جعفر شهيدى خطبه135/137 سازمان انتشارات و
آموزش انقلاب اسلامي.
75.
(نهج البلاغه) خطبه 60.
77.
(طبقات الكبري) ج25/3.
8.
(اسدالغابه) ج107/4.
9.
(تاريخ اليعقوبي) ج180/2.