ديدگاه ابن ميثم درباره توحيد و صفات الهى

 (در شرح نهج‏البلاغه)

محمد رصافى

تلخيص: ابوطالب ربيع نيا

مقدمه

 ابن ميثم عالمى وارسته، فيلسوفى مدقق، متكلمى توانا و عارفى موحد بود. به اعتراف عالمان و متفكران مسلمان وى استادى زبردست و جامع علوم عقلى و نقلى بود. ابن ميثم با آن كه فقيه جامع الشرايط بود، اما بيشترين سعى و تلاش علمى خود را صرف تبيين و گسترش مبانى كلامى تشيّع نمود و با عنايات و توفيق الهى و به مدد اراده و همّت خويش توانست آثار گرانسنگى از خود برجاى بگذارد. آثارى كه سال‏ها جزو متون درسى حوزه‏هاى علمى و دينى بود. قواعد المرام و شرح نهج‌البلاغه‏اش جزو كتاب‏هاى درسى بود كه بزرگانى مانند شهيد ثانى و سيد حيدرآملى آنها را نزد اساتيد خود درس گرفته‏اند.

 از جمله مشهورترين اثر ابن ميثم - كه وى با آن شناخته مى‏شود - شرحى است كه بر نهج‏البلاغه اميرمؤمنان على(ع) نوشته است. از ويژگى‏هاى اين شرح آن است كه نه كوتاه است و نه طولانى و خسته‏كننده، شرحى كه در ارائه نظريات دقيق و عميق و طرح مسائل مختلف اعتقاد اخلاقى، عرفانى و علمى در نوع خود بى‏مانند و يا كم‏نظير است.

 اين ويژگى و ويژگى‏هايى از اين دست، ما را بر آن داشت تا به بررسى و طرح اصلى‏ترين مطالب كلامى- فلسفى ابن ميثم در شرح نهج‏البلاغه كه همان شناخت خدا، توحيد و صفات الهى است، بپردازيم.

شناخت خدا

اولين موضوعى كه درباره شناخت خداى متعال مطرح مى‏شود، اين است كه آيا شناخت ذات اقدس الهى و به طور كلى عالم الوهيت براى انسان ممكن است يا خير؟ و اگر ممكن است محدوده اين شناخت تا كجاست و از چه راه‏هايى مى‏توان خداى متعال را شناخت و نسبت به او معرفت پيدا كرد؟ در اين مسئله ابتدا بايد بين انواع شناخت (حضورى و حصولى) فرق گذاشت و قلمرو اين دو را از يكديگر جدا نمود، تا مشخص شود كه كدام يك از اين نوع شناخت‏ها، نسبت به خداوند متعال و به طوركلى عالم الوهيت براى انسان ميسر است.

1 ـ  شناخت حضورى

 شناخت و يا علم حضورى، يعنى حضور بى‏واسطه معلوم نزد عالِم كه در حقيقت نوعى اتحاد وجودى بين عالم و معلوم برقرار مى‏شود. اين نوع علم تام و تمام به خداوند و عالم الوهيت امكان ندارد، زيرا كه احاطه وجودى نفس انسانى به تمام عالم الوهيت مستلزم تقدم معلول بر علت است و در جاى خود ثابت شده كه تقدم معلول بر علت محال است.

 اما اين كه هر معلولى به مقدار استعداد وسعه وجودى خويش آيا مى‏تواند بى‏واسطه با عالم الوهيت مرتبط باشد يا نه، امرى است كه از لحاظ فلسفى قابل اثبات نيست. آنچه معروف و مشهور است و حكماى مسلمان به طور ضمنى آن را تأييد كرده‏اند، صحت و امكان چنين شناختى است. اين كه تا چه حد مى‏توان به چنين شناختى دست يافت، محتاج تجربه‏هاى سلوكى است و ربطى به براهين فلسفى ندارد.

 در مراتب شناخت، ديدگاه ابن ميثم خواهد آمد و خواهيم گفت كه طبق تقرير ابن ميثم بعضى از مراتب شناخت، از راه شناخت حصولى به دست نمى‏آيد، بلكه محتاج سير و سلوك و شهود است.

 2 ـ شناخت حصولى

 علم حصولى تام، معرفتى است كه از راه تجزيه و تحليل اجزا و حدود اشيا براى نفوس انسانى حاصل مى‏شود. طبق اين تعريف اولين و اصلى‏ترين ركن براى موضوع شناخت (معلوم) تركيب عقلى است. بنابراين، با اين تعريفى كه از علم حصولى ارائه شد مى‏توان دريافت كه ذات خداوند و صفات وى قابل شناخت حصولى نيست؛ زيرا در جاى خود اين مدعا به شكل قياس زير به اثبات رسيده است.

 «الواجب تعالى ليس بمركب اصلاً و ماليس بمركب اصلاً ليس بمدرك الحقيقه، فالواجب ليس بمدرك الحقيقه.» (ابن ميثم، شرح‌نهج‏البلاغه، ج1، ص 114)

ابن ميثم بحث شناخت خدا را با توضيح بيشتر چنين بيان مى‏كند:

«انك قد علمت ان الادراك اما حسى اوعقلى و لما كان البارى تعالى مقدساً عن الجميه منزهاً عن الوضع و الجهه، استحال ان يدركه شى‏ء من الحواس الظاهره و الباطنه و لما كانت ذاته بريئه عن انحاء التركيب، استحال ان يكون للعقل اطلاع عليها باكلنه، فخفاوه اذن على جميع الادراكات ظاهر و كونه اخفى الامور الخفيه واضح.» (همان، ج 2، ص 127)

 يعنى (دانستى كه ادراك يا حسى است و يا عقلى و چون خداوند از جسميت، وضع و جهت، پاك و منزه است محال است كه حواس ظاهر، يا باطن او را ادراك كنند و چون ذات او عارى از انواع تركيب است، محال است كه عقل به كنه ذات او پى ببرد. پس معلوم شد كه ذات خداوند از مخفى‏ترين امور است.)

 با دقت و تأمل در عبارات فوق، در مى‏يابيم كه حقيقت ذات و صفات الهى قابل شناخت حصولى نيست. البته اين عدم شناخت به اين معنا نيست كه انسان‏ها توان هيچ گونه شناختى از معقولات و مجردات و عالم الوهيت را ندارند، بلكه شناخت حصولى انسان‏ها از معقولات شناخت ناقص‌ و برپاية مفاهيم ساختگى است، نه يك شناختى كه به حقيقت آن پى ببرند و مطابق نفس الامر باشند.

 ابن ميثم در اين باره مى‏گويد:

«دانستى كه وقتى عقول و نفوس بشرى قابليت اتصال به امور مجرده را پيدا كنند و قوه خيال بتواند حس مشترك را از توجه به حواس ظاهر باز دارد، در اين حال وقتى نفس براى شكار يك حقيقت معقول متوجه عالم مجردات شود، صورت آن معقول در نفس انسان نقش مى‏بندد سپس نفس با كمك قوه متخيله آن را تنزل مى‏دهد و به صورت امورى كه شبيه امور محسوسه است آن را حكايت مى‏كند و سپس اين صورت به دست آمده را براى ثبت و ضبط به خزانه خيال مى‏فرستد. (همان، ج 3، ص 255-256)

وى در جاى ديگر مى‏گويد:

«وهم (قوه وهم و خيال) امورى را درك مى‏كند كه متعلق به محسوسات يا تخيلات باشد. بنابراين هر چيزى را كه انسان در اين عالم درك مى‏كند (به ادراك حصولى) چه ذات خدا باشد يا صفات يا غير آن، به ناچار مخلوط يا مرتبط با صورت‏هاى خيالى است، در حالى كه خداى متعال پاك و منزه از اين امور است.» (همان، ج 4، ص 29)

 ابن ميثم هم چنين مى‏گويد:

«قوة عاقله، هنگام تحصيل مطالب عقلى مجرد براى ثبت و ضبط آن ناچار است، از وهم و قوه خيال به واسطه شبح و صورت‏هاى خيالى كمك بگيرد. از همين جهت است كه پيامبر اكرم(ص) جبرئيل را به صورت دحيه كلبى مشاهده كرد و از اين قبيل است معانى كه انسان‏ها در خواب درك مى‏كنند اين معانى تنها به واسطه صورت‏هاى خيالى است كه ثبت و ضبط مى‏شوند.» (همان، ج 4، ص164-165)

بنابراين، با اين بيان از نظر ابن ميثم، عقول و نفوس انسانى توانايى درك حقيقت ذات خداى متعال و نيز قدرت و توان درك حقيقت صفات را ندارند؛ زيرا كه ذات و صفات از امور عالى و مجردات هستند. اگر انسان‏هايى بتوانند به نحو حضورى به آن عالم مرتبط شوند، هنگامى كه آن دريافت و شهود در حيطه معرفت بشرى قرار گيرد، با صور خيالى و معانى وهمى ممزوج و مخلوط مى‏شود.

 البته، اين بدان معنا نيست كه تمامى مباحث فلسفى، كلامى و عرفانى و... كه درباره خداى تعالى و صفات وى آمده، باطل و غير واقعى است. بلكه بدين معناست كه اين مطالب خالص و ناب نيستند، اگرچه به كلى عارى از حقيقت هم نيستند. هم چنين شناخت‏هاى شخصى انسان‏ها از خدا ولو به نحو حضورى- خالص و كامل نيست، اگرچه هر انسانى به مقدار سعه وجودى و استعداد خود مى‏تواند به مقدارى از حقيقت دست يابد.

ابن ميثم با استعانت از كلمات امام على(ع) در نهج‏البلاغه چنين مى‏گويد:

«انه تعالى وهب لكل نفس قسطاً من معرفته...» (همان، ج 2، ص 132)، يعنى خداوند به هر انسانى به اندازه فهم و درك او راه شناخت و فهم را اعطا نموده و به هر نفسى مقدارى از معرفت خويش را بر حسب استعداد ذاتى آن عطا كرده است، حتى منكران و ملحدان نيز از اين مقدار اندك بى‏بهره نيستند. آنان نيز به وجود او معترف‏اند و جان و فطرت آنها گواهى مى‏دهد كه اين نشانه‏هاى خلقت محتاج صانع حكيمى است. اگرچه به زبان خلاف آن را بگوئيد.

 بنابراين آنچه را كه در اينجا مى‏توان گفت، اين است كه از ديدگاه ابن ميثم شناخت خدا به گونه‏اى كه مطابق واقع و نفس الامر باشد امكان ندارد؛ زيرا كه خداى متعال جسم نيست تا از راه حواس شناخته شود. هم چنين از انحاى تركيب خالى و بسيط محض است. لذا نمى‏توان ذات اقدس الهى را در معرض تحليل عقلانى قرار داد.

مراتب شناخت واجب الوجود

 همان گونه كه پيش‌تر بيان شد، شناخت و معرفت خدا و صفات وى و به طور كلى عالم الوهيت معرفت حقيقى و خالص نيست- چه اين كه اين شناخت حضورى باشد و يا حصولى- اما همين معرفت ناقص بشرى كه در حد توان اوست، داراى مراحل و مراتبى است كه خداى متعال اسباب و راه‏هاى رسيدن به آن را براى انسان فراهم كرده است.

 ابن ميثم با بهره‏گيرى از كلمات اميرمؤمنان على(ع) معرفت و شناخت خداوند را در پنج مرحله تبيين و تشريح نموده است.

1ـ  علم به صانع

اولين و پايين‏ترين مرتبه شناخت خدا آن است كه انسان بداند اين جهان داراى سازنده است. (تصور صانع) اين معرفت از راه‏هاى مختلفى مى‏تواند براى انسان حاصل شود. انسان از اولين لحظه‏اى كه به فكر صانع عالم مى‏افتد، مشغول بررسى و دقت مى‏شود و به تدريج قراين و شواهد را بررسى مى‏كند و به او علم پيدا مى‏كند.

 عبارت ابن ميثم در اين باره چنين است: «واعلم انّ معرفه الصانع سبحانه على مراتب فأوليها و ادناها أن يعرف العبد انّ للعالم صانعاً.» (ابن ميثم، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 119). از نظر ابن ميثم شناخت خداى متعال در حد تصور، معرفتى ناقص و پايين‏ترين مرتبه شناخت خدا است.

«انّ المتصور لمعنى اله العالم عارف به من تلك الجهه معرفه ناقصه.» (همان، ج 1، ص 121)

2 ـ  تصديق صانع

 شناخت خدا تا وقتى كه در حد تصور است معرفتى ناقص است، اين شناخت هنگامى به كمال مى‏رسد كه انسان به وجود او يقين كند؛ زيرا كه انسان زمانى كه بفهمد جهان داراى خدا و سازنده‏اى است، بالضروه در مرحله قبل به اين مطلب توجه نموده كه خود او نيز وجود دارد، چرا كه وقتى يك شى‏ء خودش موجود نباشد محال است كه از او اثرى صادر شود. اگر براى انسان چنين اعتقادى پيدا شد و آن را پذيرفت، به كمال معرفت صانع رسيده است.

«تمامها الحكم بوجوده و وجوبه، اذ من ضروره كونه موجداً للعالم كونه موجوداً، فان ما لم يكن موجوداً استحال بالضروه ان يصدر عنه اثر موجود، فهذا الحكم اللاحى هو كمال معرفته.» (همان، ج 1، ص 121)

 نكته‏اى كه از بيان ابن ميثم استفاده مى‏شود اين است كه معرفت انسان نسبت به خدا در مرحله اول، معرفتى اجمالى، ارتكازى و فطرى است. به بيان ديگر اذهان بشرى ابتدا متوجه خدا و سازنده اين جهان مى‏شوند، اما اين كه سازنده آن كيست و داراى چه خصوصياتى است، براى آنها به تفصيل و به وضوح حاصل نشده است. انسان‏ها اين شناخت را مى‏توانند از اين مرحله بالاتر ببرند و با دقت و تفكر در مفهوم صانع بى‏آن كه او را با عالم مرتبط سازند، به وجود خدايى مطلق كه واجب الوجود نيز هست معتقد شوند.

3 ـ  توحيد

 شناخت خداى متعال و تصديق به وجود او مى‏تواند كامل‏تر شود و آن هنگامى است كه انسان با بررسى و دقت بيشتر درباره خداوند، او را واجب‏الوجود بداند و با تفكر و انديشه به مرتبه‏اى برسد كه براى او شريكى قايل نباشد. چون زمانى كه انسان وجود واجبى- به نام صانع را تصديق كرد، ولى نتواند بفهمد كه چنين خدايى واحد و بى‏همتاست، اين تصديق ناقص است.

اگر انسان به درستى خداى واجب‏الوجود را بشناسد مى‏داند كه لازمه چنين ذاتى وحدت و يگانگى است. اگر دو صانع در عالم پيدا شوند، هر كدام بايد به مقتضاى اثنينيت (دوتا بودن) امتيازى از يكديگر داشته باشند. در نتيجه هر كدام از مابه‏الاشتراك و مابه‏الامتياز تركيب مي‌‏شوند و هر مركبى ممكن است، نه واجب. پس در حقيقت كسى كه نتواند توحيد و يگانگى خدا را بفهمد، نتوانسته به هيچ واجب‏الوجودى معتقد شود و نسبت به واجب الوجود جاهل است، اگر چه تصورى از معناى واجب‏الوجود داشته باشد و وجود او را تصديق كند، ولى هنگامى كه دانست آن صانع واجب‏الوجود واحد است، مى‏توان گفت كه او خداى واجب را خوب شناخته است. (همان، ج 1، ص 121-122)

4 ـ  اخلاص

 شناخت و معرفت ذات اقدس الهى در مرحله بالاتر از نفى شرك جلى (توحيد)، نفى شرك خفى است (نفى صفات)، انسان با تفكر در واحديت خداوند مى‏تواند به مرحله كامل‏ترى از معرفت دست يابد و بفهمد علاوه بر اين كه خداوند شريكى در خلقت و صنع ندارد، اساساً در مقابل او غيرى وجود ندارد. كسى كه چنين معرفتى نسبت به خدا پيدا كرد و هيچ غيرى را در قبال او تصور نكرد، در حقيقت از شرك خفى هم رها شده است.

 اگر انسان در مقام ملاحظه جلال و عظمت خداوند غير او را در نظر داشته باشند، چنين شخصى در حقيقت خدا را واحد ندانسته و براى او شريك قايل شده و هنوز به توحيد حقيقى دست نيافته است. هنگامى انسان به كمال توحيد مى‏رسد كه هيچ غيرى را براى او لحاظ نكند و اين معناى اخلاص است.

 ابن ميثم مرحله «اخلاص» از معرفت خدا را چنين بيان مى‏كند:

«در علم سير و سلوك ثابت شده كه عارف مادامى كه در حين ملاحظه جلال و عظمت الهى به چيزى غير از او (خدا) توجه داشته باشد، هنوز به مقام وصول نرسيده و پايين‏تر از اين مقام است؛ زيرا كه در كنار خدا غيرى قرار مى‏دهد. حتى اهل اخلاص اين عمل را شرك خفى دانسته‏اند، چنانكه بعضى از اهل اخلاص گفته‏اند؛ كسى كه در قلب او ذره‏اى غير جلال الهى باشد او مريض است و ايشان در تحقق اخلاص لازم مى‏دانند كه عارف در حال ملاحظه جلال الهى از خودش غايب شود و اگر به خودش توجه دارد، از اين حيث است كه لاحظ است نه از اين جهت كه او متزين زينت حق است. پس توحيد مطلق آن است كه هيچ غيرى با او لحاظ نشود.» (همان، ص122)

5 ـ  نفى صفات

 ممكن است انسان با رسيدن به مقام اخلاص فكر كند به معرفت كامل خداى متعال رسيده و توحيد حقيقى نصيب وى شده است؛ چرا كه مى‏بيند شريكى را براى خداوند لحاظ نمى‏كند و به درجه‏اى از معرفت رسيده كه فقط خداوند در نظر اوست. اما غافل از آن است كه آن است كه آن صفاتى را كه عقل براى حق تعالى اعتبار مى‏كند، آنها نيز غير او هستند. اگر كسى خدا را از راه صفات ملاحظه كند، در حقيقت غير خدا را مى‏بيند و اگر بخواهد به كامل‏ترين درجه شناخت و معرفت برسد، بايد اين صفات را هم كنار بگذارد و فقط و فقط متوجه ذات حق باشد. «و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه.» (نهج‏البلاغه، ج 1)

ابن ميثم در بالاترين و كاملترين مرحله معرفت حق تعالى مى‏فرمايد: «وقتى معلوم شد كه اخلاص با اثبات صفات سازگار نيست، پس اخلاص خفى در نفى صفات است. در اين هنگام مطلوب اول ثابت مى‏شود و آن اين است كه كمال معرفت و شناخت خدا نفى صفات از اوست. اين مرحله، مرحله توحيد مطلق و اخلاص محقق است كه نهايت عرفان و غايت كوشش عارف است از تمام حركات حسّيه و عقليه. اما آنچه در نفس الامر هست (ذات اقدس الهى) عبارت است از وحدت مطلقه كه مبرّا از هر لاحقى است و آن مقامى است كه نور ديدگان در حسرت ديدارش وامانده و تيغ افكار از تحقيق آن عاجز گشته است و مردم درباره آن زياد سخن گفته‏اند، پس گرفتار معانى يا احوال گشته‏اند و به ضلالت دچار گرديده‏اند.» (ابن ميثم، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 123)

آيا صفات خدا غير از ذات او هستند؟ بين صفت و موصوف تغاير وجود دارد؟ لذا بايد در آخرين مرحله شناخت اين صفات نيز نفى شوند! يا نه، ذات حق تعالى موصوف و جداى از صفت نيست، بلكه يك ذات است كه هم وجود و هم علم و هم قدرت و... است. عالِم بودن او مستلزم اين نيست كه ذات، جداى از صفت باشد.

 از نظر ابن ميثم، توصيف؛ يعنى قرار دادن ذات خدا با غيرش، مقارنى كه غير او و زايد بر اوست، اما جداى از او نيست، اگرچه اين تقارن، تقارن زمانى و مكانى نباشد. لازمه اين تقارن اين است كه در مفهوم واجب الوجود دو چيز را در نظر گرفته باشيم. يكى ذات و ديگرى صفات، پس واجب الوجود دو چيز مى‏شود و اين مستلزم تركيب است. تركيب معنايش اين است كه خداوند داراى اجزاست - هر كس خدا را داراى اجزا بداند، پس جاهل به اوست؛ زيرا هر مركبى محتاج اجزاست و احتياج مستلزم امكان است، پس آنچه در حقيقت تصور شده يك شى‏ء ممكن است نه يك واجب الوجود.

از اين رو، مى‏توان گفت كسى كه خداوند را توصيف كند براى او قرين قرار داده و كسى كه براى او قرين قرار دهد، او را تثنيه كرده و كسى كه او را تثنيه كند او را تجزيه كرده و كسى كه او را تجزيه كند، نسبت به او جاهل است. در نتيجه كسى كه او را توصيف كند، به او جاهل است. در اين هنگام مطلوب واضح مى‏شود و آن اينكه كمال اخلاص در نفى صفات است، چون اخلاص به او و جهل نسبت به او قابل جمع نيستند.» (همان، ص 122-123)

نتيجه

 بنابراين بالاترين مرتبه معرفت و شناخت نسبت به خداى متعال اين است كه صفات او را از وى نفى كنيم. معرفت اين چنينى همان توحيد مطلق است كه نهايت سعى هر عارفى است. آنچه در واقع و نفس الامر هست - بدون اينكه عقل براى آن چيزى اعتبار كند - ذات واحد مطلق است كه از هر لاحقى پاك و منزه است.

 با تأمل در بيانات ابن ميثم، چنين استفاده مى‏شود كه وى مرحله اخلاص و مرحله نفى صفات را با نوعى از شهود عرفانى همراه مى‏داند و در حقيقت در صدد بود تا «وحدت در بينش» را كه از مقامات عارفان است، توضيح و تشريح نمايد.

تشكيكى بودن مراتب شناخت

 همان طور كه بيان شد معرفت داراى مراتبى است كه در طول يكديگرند. معرفت يك مقوله تشكيكى است كه داراى مراتب است و اين مراتب قابل شدت و ضعف و زياده و نقصان است. وقتى مقوله‏اى تشكيكى شد نمى‏توان درجات معينى براى آن در نظر گرفت. به عنوان مثال نمى‏توان گفت نور داراى پنجاه درجه است، بلكه نور داراى بى‏نهايت درجه است. همچنين است هر حقيقت مشكك ديگر، ولى بر حسب بعض مراتب ممتاز و مشخص، ممكن است درجه‏بندى خاصى صورت بگيرد.

 در معرفت و شناخت هم درجات بى‏نهايت است. مثلاً همان معرفت ابتدايى (علم به صانع) داراى بى‏نهايت درجه است. از ابتدايى‏ترين برداشت و تصور از خداوند شروع مى‏شود و به هر اسم ناقصى كه انسان از راه صفات سلبى و اضافى پيدا مى‏كند، معرفت تشديد مى‏شود تا به مرز برسد.

 ابن ميثم ضمن تشكيكى دانستن مقوله معرفت آن را چنين تبيين مى‏كند:

«اعلم ان فى اطلاق الكمال هيهنا تنبيهاً على انّ معرفه الله تعالى مقوله بحسب التشكيك اذا كانت قابله للزياده و النقصان...» (همان، ج 1، ص 121)؛ يعنى بدان كه اطلاق لفظ (كمال) در اين جا تنبيه است بر اين كه شناخت خدا مقول به تشكيك است؛ چون قابل زيادى و نقصان است.

 بيان آن اين است كه واجب الوجود از تركيب منزه است، لذا معرفت او ممكن نيست، مگر به رسوم ناقصه (معرفت حدى كه مستلزم تركيب است در اين جا وجود ندارند) كه تشكيل مى‏شوند از صفات سلبى و اضافى كه اين صفات سلبى و اضافى لازمه عقلى ذات بارى تعالى هستند و چون اين سلب و اضافه‏ها متناهى نيستند، پس درجات معرفت كه مستند به اين صفات هستند، غير محدود است و به حسب زياده و نقصان يا خفا و جلاى آن سلب و اضافه‏ها، درجات معرفت نيز متفاوت مى‏شود. هم چنين است مرتبه تصديق كه داراى مراتب بى‏شمارى است. همين طور است مرتبه اخلاص. (همان 121)

 تقسيم بندى معرفت و شناخت بر اساس مراحل و مراتب اعتبارى، منافاتى با تشكيكى بودن آن ندارد. چنان كه ابن ميثم به پيروى از نهج‏البلاغه معرفت را به پنج مرحله تقسيم كرد، در حالى كه هر كدام از اين مراتب (1. شناخت صانع 2. صديق 3. توحيد 4. اخلاص 5. نفى صفات) خود دراى مراتب بى‏شمارى است.

 نتيجه اينكه ممكن است افرادى در يك مرحله شناخت، مثل تصديق خدا باشند، اما باز متفاوت باشند آن هم با تفاوتهاى زياد. به همين جهت است كه تفاوتهاى زيادى بين خداشناسان وجود دارد.

براهين اثبات خدا

 خداشناسى و خداجويى در نهاد و سرنوشت آدمى به وسيله وديعه نهاده شده و هر انسان منصفى با اندك تأمل و مراجعه به فطرت خويش اين معنا را مى‏فهمد كه جهان خلقت خدايى دارد. از اين رو است كه يكى از براهين اثبات خدا برهان فطرت است. بنابراين وجود خداى متعال از بديهيات فطرى است و نيازى به برهان و استدلال ندارد. اما با توجه به اهميت موضوع (خداشناسى) و در مقابل منكران و ملحدان دليل‏هايى براى اثبات ذات بارى تعالى آورده شد. البته اقامه برهان با بديهى بودن يك مطلب منافاتى ندارد.

براى اثبات خدا راه‏هاى مختلفى وجود دارد، متكلمان از راه حدوث عالم وجود خود را اثبات مى‏كنند. فلاسفه طبيعى از راه حركت و فلاسفه الهى از راه امكان و تقسيم مفهوم، وجود خدا را اثبات مى‏كنند.

 ابن ميثم در يك جمع‏بندى كليه راه‏هاى اثبات خدا را در دو روش بيان مى‏كند:

1 ـ  برهان صديقين؛ اين برهان با ملاحظه اصل وجود شروع مى‏شود و بعد با تقسيمات حاصره به واجب‏الوجود مى‏رسد. شكى نيست كه ما موجودى داريم، آن موجود اگر واجب است كه مطلوب ثابت است و اگر ممكن است، نياز به مؤثر دارد؛ زيرا كه ملاك احتياج به علت، امكان است و آن موجود (موثر) هم اگر ممكن باشد، باز بايد به غير تكيه داشته باشد و در نهايت بايد به يك واجب ختم شود والا دور يا تسلسل لازم مى‏آيد كه هر دوى آنها باطل است. (ابن ميثم، شرح نهج‏البلاغه، ج3، ص 229)

 پس از اين كه به واجب الوجود رسيدند، در اين جهت نظر مى‏كنند كه يك واجب الوجود چه لوازمى دارد و بعد از لوازمى كه به دست مى‏آورند، صفاتى را براى او اثبات مى‏كنند، سپس از صفات او به كيفيت صدور افعال و مخلوقات او پى مى‏برند و... تا برسند به تمام معلولات او يعنى از راه علل به طرف معلولات پايين مى‏آيند. مثل اين كه از راه وحدت حقيقيه كه لازمه وجوب وجود است، همه انواع كثرت را نفى مى‏كنند. اين نفى كثرت خود مستلزم عدم جسميت و لواحق آن است.

 پس در اين شيوه، ما اول به واجب‏الوجود مى‏رسيم و سپس از راه علل به معلولات او پى مى‏بريم.

اين روش اعلى و اشرف طرق است؛ زيرا استدلال از علت بر معلول بهترين براهين است از اين جهت كه يقين‏آور است؛ زيرا علم به علت مستلزم علم به معلول است، اما عكس اين مطلب  صحيح نيست. (همان، ص 128)

 ابن ميثم ضمن تأييد اين برهان نظر ابن سينا را در برهان صديقين نقل مى‏كند: «بعضى از علماء   گفته‏اند، اين طريقه شيوه صديقين است كه ابتدا از خود واجب شروع مى‏كنند نه از موجودات؛ يعنى از وجود خدا بر وجود اشياى ديگر استدلال مى‏كنند؛ زيرا آنها معلول‏هاى خدا هستند و اين صديقين از وجود مخلوقات بر وجود خدا استدلال نمى‏كنند، چون خدا ظاهرترين وجودهاست و اگر مخفى است از شدت ظهور است.» (همان، ص 128)

وى در جاى ديگر مى‏گويد: «اين طريق عليين است؛ يعنى كسانى كه از طريق خداوند استدلال مى‏كنند بر وجود مخلوقات و اين طريق را برهان لِمّ مى‏گويند.» (همان، ص22 )

برهان صديقين هم وجود خداى متعال را اثبات مى‏كند و هم مخلوقات را. اگر اين برهان به عنوان استدلال بر واجب الوجود ملاحظه شود، برهان لِمّى نيست (طبق تقرير ابن سينا و پيروان مكتبش) بلكه برهان انّى است - و به تعبير شوارق الالهام شبه لم است - كه از يك ملازم به لازم ديگر منتقل مى‏شود، ولى اگر بيشتر به عنوان استدلال بر مخلوقات ملاحظه شود، مى‏توان گفت اين برهان لِمّى است. در هر دو صورت - چه برهان لم باشد يا انّ - چنين برهانى مفيد يقين است .

2 ـ برهان متكلمان و طبيعيون؛ اين برهان برهانى است كه از معلول به علت مى‏رسند. تمامى گروه‏ها- به غير از حكماى الهى- در اثبات خدا از اين روش استفاده كرده‏اند، البته با تقريرها و بيان‏هاى متفاوت.

 حكماى طبيعى از حركت و تغييرى كه در جهان مشاهده مى‏كنند، بر محرك نامتحرك استدلال مى‏كنند و آن را مبدأ اول مى‏دانند. متكلمان نيز از حدوث يا امكان موجودات بر وجود خالق استدلال مى‏كنند و با ملاحظه مخلوقات، صفاتى براى او اعتبار مى‏كنند. همه متكلمان از اين شيوه پيروى كرده‏اند، منتهى تقريرهاى مختلفى داشته‏اند كه ابن ميثم آنها را در چهار تقرير خلاصه كرده است.

الف: برخى از متكلمان از حدوث اشيا بر امكان آنها استدلال كرده‏اند و از امكان آنها احتياج به خالق را نتيجه گرفته‏اند. اين شيوه اشعرى، ابوالحسن بصرى و متكلمان متأخر است.

 ب: عده‏اى نيز از حدوث اشيا بر خالق و محدث بودن آنها استدلال كردند، بدون اينكه امكان را واسطه بگيرند و قياسى به اين شكل بيان كرده‏اند:

 اجسام حادث‏اند، هر حادثى به محدِث نياز دارد، پس اين اجسام داراى محدث‏اند. اين گروه صغراى اين قياس را استدلالى و كبرا را بديهى دانسته‏اند.

 ج: بعضى هم از راه امكان صفات وارد شده‏اند و گفته‏اند: اجسام فلكيه و عنصريه متماثل‏اند. بعد گفته‏اند، ما مشاهده مى‏كنيم كه بعضى اجسام داراى صفات و ويژگى‏هايى هستند كه جسم يا اجسام ديگر چنين ويژگيهايى را ندارند. بعد سؤال كرده‏اند كه علت اختصاص هر جسمى به يك ويژگى خاص چيست؟ پس از آن تحليل كرده‏اند كه اين اختصاص مربوط به جسميت و لوازم آن نيست، زيرا كه جسميت و لوازم آن بين جميع اجسام مشترك است.

 بنابراين مى‏بايست تمام اجسام داراى ويژگى يكسانى باشند. هم چنين به عوارض آن جسم نيز مربوط نيست؛ چرا كه خود عوارض نيز مانند صفات يك جسم است و بايد ديد اختصاص آن عارض به اين جسم مربوط به چيست؟

بالاخره به طبيعت اجسام (صورت نوعيه) نيز مربوط نمى‏باشد، چون طبيعت بعض اجسام بسيط است و نمى‏تواند منشأ صفات و ويژگى‏هاى مختلفى در آن جسم باشد. در نتيجه تنها يك احتمال باقى مى‏ماند و آن اين است كه اين اختصاص مربوط به مدبّرى حكيم باشد و اين مدبر حكيم همان صانع است كه ما معتقديم.

 د: عده‏اى ديگر هم از حدوث صفات به محدث آن استدلال كرده‏اند و گفته‏اند: اجسام همگى در جسميت مشترك‏اند، ولى هر جسمى داراى صفاتى است و اين صفات مثل خود اجسام حادث‏اند، پس احتياج به محدث دارند و آن محدث خداوند است. (همان، ص 230 )

آيه 53 سوره فصلت به هر دو روش؛ يعنى هم به برهان صديقيين و هم به برهان متكلمان در اثبات خداى متعال اشاره كرده است. «سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبيّن لهم انه الحق، أوَلم يكف بربّك انه على كل شى‏ء شهيد.»

(ما آيات قدرت و حكمت خود را در آفاق جهان و نفوس بندگان كاملاً هويدا و روشن مى‏گردانيم تا آشكار گردد كه (خدا و قيامت و رسالتش هم) بر حق است. آيا اى رسول (همين حقيقت كه) خدا بر همه موجودات عالم پيدا و گواه است كفايت از برهان نمى‏كند؟)

صدر آيه اشاره به برهان متكلمان و حكماى طبيعى است و ذيل آن اشاره به برهان صديقيين دارد.

توحيد

 همان گونه كه در مراتب شناخت خدا بيان شد، يكى از مراحل و مراتب شناخت و معرفت خداى متعال توحيد است. اولين بحثى كه در اين جا مطرح مى‏شود اين است كه معناى توحيد چيست؟ و خداوند «واحد» است به چه معناست؟

معناى واحد (اقسام وحدث)

 در كتاب‏هاى فلسفى و كلامى معانى متعددى براى «واحد» ذكر شده كه تنها بعضى از آنها بر خدا صادق است. ابن ميثم در مجموع چهار معنا براى واحد ذكر كرده است.

1ـ  واحد عددى؛ يعنى آنچه مبدأ كثرت و واحد شمارش است. واحد به اين معنا داراى قلّت و كثرت است و مفهومى نسبى است. وحدت عددى درباره خداوند صادق نيست؛ زيرا اگر خدا واحد عددى باشد، قليل و كم است - معنايش اين است كه خدا يكى است و دوتا و سه تا و... نيست - چون يك خدا كمتر از ده خداست و از اين ناحيه نقصان و به دنبال آن حاجت مى‏آيد، در حاليكه خداوند از اتصاف به قلت و كثرت منزه است؛ زيرا قلت و كثرت مستلزم نقصان و حاجت است و نقصان و حاجت از لوازم امكان است.

 بنابراين، خداوند واحد عددى نيست، بلكه اين واحد به معناى اين است كه (لاثانى له) دوم برايش فرض نمى‏شود.

2ـ وحدت فردى، نوعى و جنسى؛ در اين معنا اگر بگوييم خدا يكى است، صحيح نيست؛ چرا كه خداوند را فردى از طبيعت يك نوع يا يك جنس قرار داديم و گفتيم كه خدا يك فرد از آن طبيعت است و در نتيجه براى خدا شبيه فرض كرديم. بنابراين خدا واحد از يك نوع و يا واحد از جنس نيست..

 3ـ واحد به معناى بدون شبيه (بى‏همتا، بى‏مانند)؛ يعنى چيزى كه در حقيقت خاص به خود است و غير او در او مشاركت ندارد. در عرف به چنين واحدى بى‏نظير و بى‏همتا گفته مي‌شود.

4ـ واحد به معناى غير قابل قسمت بودن؛ يعنى آنچه كه داراى اجزاى خارجى و عقلى نباشد. به چنين واحدى بسيط گفته مى‏شود. دو معناى اخير از واحد در حق خداوند صحيح است.

 ابن ميثم در بحث «توحيد» دو نكته را متذكر مى‏شود كه شايان توجه است:

 1ـ چون بحث وحدت الهى از مسائلى است كه اثبات نبوت بر آن متوقف نيست، مى‏توان براى اثبات وحدانيت خداوند از «سمع» و «نقل» استمداد جست. (ابن ميثم، شرح نهج‏البلاغه، ج 2، ص 274)

2ـ كلمه «لا اله الاّ اللّه» شريف‏ترين كلمه توحيدى است و منطبق بر جميع مراتب توحيد است. وى در مقابل علماى «نحو» كه معتقدند در كلمه «لا اله الاّ اللّه» چيزى مانند «لنا» و يا «موجود» بايد در تقدير باشد، مى‏گويد: هر كلمه‌اي‏ در جمله لا اله الاّ اللّه در تقدير گرفته شود، اطلاق آن را از بين مى‏برد و به آن تخصيص مى‏زند، در حالى كه به چنين تقديرى نياز نيست، بلكه انسان در نگاه اول مى‏فهمد كه خبر آن «الاّ اللّه» است.

 اين نكته اگرچه با قواعد نحوى سازگار نيست، ولى ابن ميثم با توجه به اين مطلب مى‏فرمايد:

«وقد زعم النحويون ان فيها شيئاً مقدراً يكون خبراً للا. قالوا و تقريره لا اله لنا الا الله او لا اله موجود الا الله. و اعلم ان كل تقدير يقدر هيهنا فهو مخرج لهذه الكلمه عما يفيد اطلاقها و يفيدها تخصيصاً لم يكن و هو مما يجده الانسان من نفسه عند الاعتبار، فالاولى ان يكون خبر «لا» قولنا «الا الله» ولا حاجه الى تقدير امرزائد». (همان، ج 1، ص238)

دلايل توحيد

 همان گونه كه بيان شد، يكى از معانى توحيد و واحديت اين است كه هيچ كس در حقيقت خداوندى با او شريك نيست و فرض شريك و ثانى (دومى) براى او ما را از توحيد خارج مى‏كند.

دليل‏هايى براى توحيد اقامه شده كه به يكى از آنها پرداخته مى‏شود، با تقرير ابن ميثم: هر چيزى كه مانند و نظير داشته باشد واجب الوجود لذاته نيست؛ زيرا آن مثل و شريك يا در تمام جهات مثل واجب الوجود است، يا اين كه در بعضى جهات مثل او و از بعضى جهات با او مغاير است.

 اگر در تمام جهات مثل اوست، در اين صورت تعدد و شراكت معنا ندارد؛ زيرا ميان دو چيز (خدا يا غيرخدا) حداقل بايد يك وجه امتياز و مغايرتى وجود داشته باشد والا نمى‏توان گفت ما دو چيز داريم. اما اگر از بعضى جهات مثل واجب‏الوجود است و در بعضى جهات مغايرت دارد، در اين صورت آن وجه شباهت از سه فرض خارج نيست و هر كدام از سه فرض كه باشد ما را دچار اشكال مى‏كند.

 الف: آن چيز در تمام حقيقت با خدا شريك است، اما در عوارض و لوازم با يكديگر مغاير هستند.

 ب: در قسمتى از حقيقت شريك و در قسمت ديگر مغاير است.

 ج: در تمام حقيقت با يكديگر مغاير و در يك امر عارضى شريك هستند.

 اگر فرض اولى باشد، بايد وجه اختلاف يك عرض لازم يا يك عرض مفارق باشد و به طور كلى بايد در عوارض مختلف باشند، ولى اين فرض باطل است. چون مقتضاى اين عوارض يا خود حقيقت واجب است، پس بايد هر دو در عوارض نيز شريك باشند و يا مقتضاى عوارض چيزى غير از حقيقت آنهاست كه در اين صورت واجب الوجود در امتياز خود از غير، محتاج به يك امر بيرونى است و اين مستلزم امكان است.

 اگر فرض دومى باشد، معناى اين حرف اين است كه هر كدام از اينها مركب از دو جزء ذاتى باشند، يك جزء مشابه و يك جزء مخالف و اين تركيب با وجوب وجود سازگار نيست.

 اگر فرض سوم را بپذيريم، اين هم باطل است؛ زيرا كه اولاً اتصاف ذات واجب به يك امر عارضى مشترك اگر از كمال ذات واجب الوجود باشد، پس واجب الوجود در استفاده كمال محتاج به غير است و اگر كمال نباشد، لابد نقصان است؛ زيرا هر چه غير از كمال باشد نقص است.

 نتيجه اين كه هر موجودى كه بتوان شريكى براى او فرض كرد- بدون هيچ اشكالى عقلى- آن موجود نمى‏تواند واجب الوجود باشد. بنابراين اگر تصور انسان از خدا به نحوى باشد كه فرض ثانى برايش ممكن باشد او به خدايى معتقد است كه در حقيقت خدا نيست. (همان، ج 4، ص 152)

صفات الهى

 در گذشته بيان شد كه ذات حق تعالى و ويژگى‏هاى حقيقى وى، قابل ادراك تام حضور يا حصولى نيست. آنچه انسان‏ها براى آن ذات در نظر مى‏گيرند، در حقيقت ساخته عقل انسان است، نه حكايت از يك واقعيت و حقيقت.

 ابن ميثم در زمره آن دسته از حكمايى است كه معتقد به عينيت صفات با ذات است، يعنى همان چيزى كه حكماى الهى و اماميه معتقدند. اگر چه اين اعتقاد به صراحت در عباراتش نيامده، اما از مجموع مطالب و توضيحاتى كه در باب صفات بيان مى‏كند، اين مطلب فهميده مى‏شود.

 وى معتقد است، ما يك واجب الوجود با ويژگى‏هاى خاص به خود داريم (صفات جلال و جمال)، اما آن ويژگى‏ها زايد بر ذات او نيست، بلكه يك وحدت مطلقه‏اى است كه ذاتاً داراى اين ويژگى هاست. اين ويژگى‏ها به نحو تكثر در آن جا نيست، اگر چنين باشد به وحدت مطلقه خدشه وارد مي‌شود. بنابراين ما طبق برهان واستدلال مى‏دانيم چنين ذاتى وجود دارد. اما چگونه است و چه كيفيتى دارد؟ براى دستگاه ادراكى انسان قابل فهم نيست، نه ذات و نه صفات.

به بيانى ديگر، ذاتى كه عبارت است از همان صفاتى كه جملگى واحد هستند، قابل ادراك نيست؛ چرا كه ادراك واقعى در اين باب غير ممكن است. توصيف وقتى كامل است كه با نفس‌الامر مطابق باشد، چنين كارى در حق واجب تعالى غيرممكن است؛ زيرا اگر خواسته باشيم واجب تعالى را توصيف كنيم، بايد حقيقت او را با صفات جلال و جمالى كه دارد به همان نحو كه در نفس الامر هست ادارك كنيم و سپس توصيف نماييم، اما ساختار عقل انسانى اجازه چنين كارى را به انسان نمى‏دهد. بنابراين دست عقل به ذات و صفات الهى نمى‏رسد، تا او را توصيف كند (ابن ميثم، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 110)

پس واجب‏الوجود (طبق برهان) يك حقيقت واحده مطلقه است كه قابل تصور نيست، تا چه رسد به اين كه توصيف شود. اگر انسان‏ها او را توصيف مى‏كنند،  از راه‏هاى ظريفى غير از ادارك ذات به اين كار مى‏پردازند.

 به بيانى ديگر، از راه مطالعه مستقيم ذات صفات او را نمى‏شناند، بلكه صفاتى كه براى خدا اثبات مى‏كنند مطابق تصور و برداشتى است كه از خدا دارند. دستگاه ادراكى انسان چون نمى‏تواند بى‏واسطه و مستقيم با خود ذات واحد على‏الاطلاق ارتباط پيدا كند، براى شناخت و او، ويژگى‏ها و صفاتى را برايش اعتبار مى‏كند، تا با تصور يك ذات مستجمع اين صفات تصور صحيحى از خداوند داشته باشد، آن گاه از راه عينيت صفات با ذات، مشكل تكثر ذاتى را حل مى‏كنند.

راه‏هاى تشخيص صفات

اختصاص دادن يك صفت به ذات خداى متعال (صرف نظر از نقل)، براساس شناخت اجمالى و اوليه‏اى است كه يك انسان از ذات دارد. اين شناخت اوليه ممكن است از راه وجدان و فطرت و يا از راه برهان و استدلال به دست بيايد. در مجموع سه راه براى تشخيص و تحصيل صفات الهى بيان شد است.

 1 ـ هر انسان خداپرستى مى‏داند كه اگر واجب‏الوجودى هست، او اعلى و اشرف است و ظاهراً اين انتظار فطرى است؛ يعنى انسان‏ها در طول تاريخ هميشه خداى خود را برتر از موجودات ديگر دانسته‏اند و براساس چنين شناخت اجمالى، هميشه بين دو طرف تضاد يا تناقص، طرف اعلى و اشرف را براى خداوند برمى‏گزينند. به عنوان مثال، انسان بين علم و جهل، علم را براى خدا اثبات مى‏كند و او را عليم مى‏داند؛ چرا كه ساختار ذهن بشر به گونه‏اى است كه علم را كمال و جهل را نقص مى‏داند. ابن ميثم در اين باره مى‏گويد:

«ولما كان دأب العقلاء أن يصفوا خالقهم سبحانه بما هو أشرف طرفى النقيض، لما تقرر فى عقولهم من اعظميته و مناسبه اشرف الطرفين للاعظميه، كان ما وصف به تعالى من الصفات الحقيقيه و الاضافيه و السلبيه كلها كذالك.» (ابن ميثم، شرح نهج‏البلاغه، ج 109 )،  يعنى و چون روش عقلاى عالم اين است كه خالق خويش را توصيف مى‏كنند،  آن طرفى كه اعلى و اشرف از طرف ديگر است نقيض هست؛ زيرا اين مطلب و روش در عقول آنها متقرّر و مرتكز است كه خالق آنها اعظم است و مناسب با اعظميت و بزرگى، اشرف طرفين نقيض است. چون چنين است، پس تمام صفات حقييه و اضافيه و سلبيه‏اى كه عقلاء براى حق تعالى مى‏آورند از همين سنخ است .

لازم به ذكر است كه در تشخيص صفات برخى موارد مثل علم و جهل، حيات و ممات و... آسان است، امّا انسان نمى‏تواند هر چه را كه به نظرش كمال مى‏رسد، براى خداوند اثبات كند؛ زيرا انسان نمى‏تواند در همه موارد كمال واقعى را از نقصان تشخيص دهد. اگر انسان در اين زمينه دقت نكند و مواظب نباشد، ممكن است پاى اوهام و خيالات به ميان آيد و در نتيجه صفاتى را براى ذات اقدس الهى ثابت بداند كه هيچ تناسبى با او ندارد.

 البته، در تشخيص اين كه چه ويژگى  و صفتى براى خداوند كمال است و چه صفاتى چنين نيست، نقش وحى و انبياى گرامى غيرقابل انكار است.

2ـ متكلمان همان گونه كه در برهان اثبات خدا، از مخلوقات استمداد كرده‏اند، براى اثبات صفات نيز از همان‏ها مدد جسته‏اند.

از باب مثال، از اين كه معلولات متقن و محكم هستند، علم و حكمت و قدرت را براى خداوند اثبات مى‏كنند و از آن جا كه علم و حكمت و قدرت نمي‌تواند از موجود غير حىّ (زنده) صادر شود، پس حيات را براى او اثبات مى‏كنند و به همين ترتيب از ملاحظه احوال و اوضاع معلولات، صفات ثبوتيه و سلبيه و اضافيه را به خدا نسبت مى‏دهند. ابن ميثم در اين باره مى‏گويد:

«ثمّ بالنظر فى احوال المخلوقات (يستدلون) على صفاته واحده واحده، مثلاً باحكامها و اتقانها على كون فاعلها عالماً حكيما و بتخصيص بعضها بامر ليس للاخر على كونه مريدا.ً» (همان، ج 2، ص 128)، يعنى، «سپس با نظر و دقت در مخلوقات بر يك يك صفات حق تعالى استدلال مى‏كند، مثلاً از اتقان و احكام مخلوقات نتيجه مى‏گيرند كه فاعل و صانع آنها عالم و حكيم است و از اين كه بعضى از مخلوقات را به چيزى تخصيص داده كه در چيز ديگر نيست، نتيجه مى‏گيرند كه او مريد است.»

3ـ  حكماى الهى از راه مطالعه در وجود به واجب‏الوجود رسيده‏اند و آن گاه از راه مطالعه لوازم وجوب وجود به صفات او راه مى‏يابند نظير اين كه وجود واجب داراى وحدت حقيقى است و چون واحد حقيقى است، پس هيچ گونه كثرتى در آن راه ندارد. لذا جسم و جسمانى نيست و مجرد است و چون نمى‏تواند فاقد كمالات باشد - چرا كه يكى از معانى واحد اين بود كه مستجمع جميع كمالات باشد - پس حيات، علم، قدرت و... دارد. (همان، ج 2، ص 128)

نتيجه اين كه صفاتى كه انسان‏ها براى خدا اثبات مى‏كنند، همه استنباطى است و از راه مطالعه مستقيم به دست نيامده است. بر فرض كه انسان به درجه  علم حضورى هم برسد ولى بى‏واسطه با عالم الوهيت مرتبط شود، باز براى ادراك حصولى آن معلوم حضورى، دستگاه اداركى انسان آن را از صرافت و خلوص بيرون مى‏آورد و با تنزلات و تمثلات و اوهام مى‏آميزد .

عمده دليل پافشارى ابن ميثم براين كه اين صفات از اعتبارات ذهن است و داراى مبدأ عينى نيست دفع اشكال تكثر از ذات واجب الوجود است.

 اگر ذات واجب داراى جهات متكثر و مبادى مختلف عينى براى اين صفات باشد، واجب الوجود متكثر مى‏شود، نه واحد بسيط. اما اگر در واقع يك ذات واحد مطلق باشد، ولى عقل و ذهن انسان صفات و ويژگى‏هايى را براى او در نظر بگيرد، چنين محذورى پيش نمى‏آيد؛ زيرا در اين صورت ثكثر در ناحيه شناخت و بينش است نه در ناحيه معلوم و موضوع شناخت.

 ابن ميثم بحرانى در شرح نهج‏البلاغه در چند خطبه مطالبى بيان كرده كه همگى بر اعتباريت صفات تأكيد دارند. در اين جا به ذكر دو نمونه از عبارات وى اكتفا مى‏كنيم.

«الصفة امر يعتبره العقل لامرآخر و لايمكن ان يعقل الا  باعتباره معه ولايلزم من تصور العقل شيئاً لشى‏ء ان يكون ذالك المتصور موجوداً لذالك الشى‏ء فى نفس الامر...» (همان، ج 1، ص 108-109)؛ يعنى «صفت امرى است كه عقل آن را براى يك شى‏ء اعتبار مى‏كند و نمي‌تواند اين صفت را اعتبار كند مگر هنگامى كه آن را با موصوف در نظر بگيرد، پس صفت هميشه يك امر عينى نيست، بلكه اعتبار عقلى است و اعتبار عقلى مستلزم عينيت صفت نيست. صفت از مقوله اضافه است. در تعريف مضاف گفته شد كه مضاف آن چيزى است كه ماهيت آن هميشه در مقايسه با غير درك مى‏شود و داراى ماهيت مستقل نيست و اساساً وجود مضاف؛ يعنى اعتبار آن با يك شى‏ء ديگر... و حال كه چنين است، اگر عقل هم صفاتى را به صورت منفصل براى خدا اعتبار كند، مانند علم، قدرت، حيات و... و آنها را به اقسامى تقسيم نمايد، اتصاف ذات به اين صفات مستلزم تركيب نيست؛ زيرا كه اينها اعتبارهايى است كه عقل براى ذات، در مقايسه با غير در نظر مى‏گيرد و لازم نيست اين صفات عينيت داشته باشند.»

ابن ميثم در جاى ديگر مى‏گويد:

«قد علمت فيما سبق انّ الاوهام لايصدق حكمها الا فيما كان محسوساً او متعلقاً لمحسوس فامّا الامور المجرده من علايق الماده و الوضع فالوهم ينكر وجودها اصلاً فضلاً ان يصدّق فى اثبات صفه لها و...» (همان، ج 2، ص 274)، يعنى «دانستى كه حكم اوهام صادق نيست، مگر در محسوسات و آنچه به محسوسات تعلق دارد، اما امورى كه مجرد از ماده و ماديت هستند، و هم منكر وجود آنهاست تا چه رسد به اين كه براى آن صفتى در نظر بگيرد.

 تنها عقل صرف است كه مى‏تواند صفاتى را براى آن امور اعتبار كند و تو دانستى كه آنچه را عقل اثبات مى‏كند يك حقيقت خارجى نيست، بلكه امورى است اعتبارى كه عقل در مقايسه با غير آنها را اعتبار مى‏كند.»

 چنين به نظر مى‏رسد كه ابن ميثم قصد تقرير بيان حكماى مشاء را در باب صفات خداوند ندارد؛ يعنى با اين همه شرح و تفصيل نمى‏خواهد تنها مسأله عينيت صفات را تشريح كند و زيادت صفات بر ذات را ابطال نمايد، بلكه وى در عين اعتقاد كامل به صحت قول حكماى مشاء درباره صفات، گاهى مطالب ديگرى را مطرح كرده‏اند. به نحوى كه حقيقت توحيد را نفى صفات مى‏دانند نه قايل شدن به عينيت صفات با ذات.

 در حقيقت منظور ابن ميثم در اين جا اين است كه مسأله صفات و عينيت آن با ذات، با نهايت دقتى كه فلاسفه در آن اعمال كرده‏اند، فرضيه‏اى ذهنى است كه بشر با استفاده از داده‏هاى عقلى آن را ساخته و نوعى تحليل عقلى انجام داده است. اما توحيد حقيقى زمانى به دست مى‌آيد كه در يك جهش معرفتى انسان تمام صفات را نفى كرده و فقط متوجه به يك ذات واحد على‏الاطلاق شود. در اين جا ابن ميثم با حفظ صحت قول حكما در حقيقت به سمت نظريه عميق‏تر عرفا رفته است؛ يعنى با اين كه قول به عينيت را كاملاً صحيح دانسته، ولى آن را مطابق نفس الامر نمى‏داند.

 سيد حيدر آملى از عرفاى بزرگ قرن هشتم هجرى در بعضى از موارد، به نظريات ابن ميثم در باب توحيد و صفات اشاره كرده و بيان نموده كه وى در اين زمينه‏ها به طريقه عارفان موحد پيوسته است، سيدحيدر آملى معتقد است، ابن ميثم از آن دسته عالمانى است كه در نهايت دست از فسفه  كشيده و به سلك عارفان ملحق شده است. (آملى، سيدحيدر، جامع‏الاسرار و منبع الانوار، ص 498 – 497)

اقسام صفات

 پس از بيان معناى صفات و روش درك اين موضوع كه بحث صفات فقط در حوزه معرفتى كارايى دارد، حال بايد ديد كه عقل چه نوع صفاتى را براى واجب الوجود در نظر مى‏گيرد.

ابن ميثم ابتدا صفاتى را كه عقل براى خداوند اثبات مى‏كند به حقيقيه و اضافيه و سلبيه تقسيم نموده و سپس به توضيح آنها پرداخته است.

 عقل انسان هنگامى كه صفتى را به غير نسبت مى‏دهد، آيا نسبت آن صفت به منسوب اليه را نيز ملاحظه مى‏كند يا خير؟

 اگر صورت اول باشد؛ يعنى علاوه بر نسبت آن صفت به مبدأ آن، رابطه بين اين صفت و منسوب اليه را نيز در نظر مى‏گيرد، در اين صورت اين صفت مضاف حقيقى است و حقيقت آن اين است كه اين يك صفتى است كه در مقايسه با غيرى كه به ازاى اوست اعتبار شده است و وجودى غير از وجود قياسى و ربطى ندارد. مثل اين كه مى‏گوييم خداوند خالق يا رازق است.

حقيقت اين صفات اين است كه اين‏ها اعتبار شده‏اند در مقايسه و نسبت به يك مخلوقيت و مرزوقيت كه در طرف مقابل لحاظ مى‏شوند. اگر خالقى هست مخلوقى نيز هست و اين رابطه را خالقيت مى‏گويند و اگر در اعتبار صفت، چنين رابطه متقابلى لحاظ نشود، پس آن صفت يا براى مضاف موجود است يا خير.

 اگر صورت اول باشد، آن صفت حقيقى است مثل حيات. حيات صفتى است كه با فرض صحّت علم و قدرت خداوند لحاظ مى‏شود و حيات در قبال امر ديگرى كه با ذات نسبت داشته باشد در نظر گرفته نمى‏شود و اگر موجود نيست آن صفت، صفت سلبيه است. مثل اين كه خداوند جسم نيست عرض نيست و... (ابن ميثم، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 108)

اكثر صفات الهى اعم از صفات ثبوتى و سلبى در خطبه‏هاى نهج‏البلاغه آمده كه ابن ميثم نيز به شرح و تفسير آنها پرداخته است. از ميان آنان برخى صفاتى را كه وى با استفاده از مطالب فلسفى- كلامى به آنها پرداخته، در اين جا مطرح مى‏شود.

1 ـ  صفات ثبوتى

 الف: علم الهى

 تقريباً تمامى فرقه‏هاى اسلامى علم خداوند را قبول كرده‏اند - هم علم به ذات و هم علم به ماسوا را - اما آيا خداوند قبل از خلقت موجودات به آنها علم داشته يا علم به همراه خلقت آنها پيدا شده است، ابن ميثم از آن دسته حكمايى است كه به تبع حكماى مسلمان به علم تفصيلى قبل از خلقت معتقد است.

 وى معتقد است كه تمام جزئيات و ريزه‏كارى‏هاى عالم خلقت، قبل از وجود عينى آن در نظر گرفته شده است. اشيا در عالم علم زمان‏مند شدند، به هر شى‏ء طبيعت مخصوص داده شد، مزاج آنها تعديل شد، عوارض و لوازم آنها اعطا شد، سپس خلقت عالم براساس اين ترتيب علمى شروع مي‌شود. (ابن ميثم، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص 135-137)

 براين اساس كه خداوند فاعل بالعنايه است. علم او سبب ايجاد عالم شده و به حكم سببيّت بايد علم، قبل از معلوم باشد آن هم علم به تمام جزئيات. (همان، ج 4، ص 216)

 برخى از متكلمان معتقدند كه علم تابع معلوم است، لذا بايد علم بعد از معلوم حاصل شود. بنابراين علم قبل از ايجاد كه مدعاى فلاسفه است صحيح نيست. ابن ميثم جواب ايشان را به كتب فلسفى ارجاع داده‏اند. (همان، ص 216-217)

 در كتاب‏هاى فلسفى علم به دو قسم فعلى و انفعالى تقسيم شده است. علم فعلى مقدم بر معلوم و سبب ايجاد آن مى‏شود و علم انفعالى مؤخر و معلول وجود عينى معلوم است. جواب متكلمان از اين تقسيم به خوبى روشن مى‏شود.

  چگونگى علم خدا به ماسوا: ابن ميثم در چگونگى علم خداوند به ماسوا آن را براساس صور مرتسمه توجيه مى‏كند و مى‏گويد:

خداوند اولاً به ذات خويش علم حضورى دارد. در اين جا مدرِك و مدرَك و ادارك متحد است. اگر ما آن را متعدد ملاحظه مى‏كنيم به حسب اعتبار عقلى است. سپس خداوند به معلولات قريب خويش مانند صادر اول كه عقل نخستين است علم حضورى دارد؛ يعنى عين آن عقل در پيش‏گاه خداى متعال حاضر است و در اين جا مدرِك و ادراك متحد است، اما مدرَك جداست. همچنين است عقول منارقه كه هر كدام از آنها به نحو حضورى مدرَك ماقبل و مدرِك مابعد هستند. اما معلولات بعيده نظير ماديات يا معدومات، صور معقوله و كليه اين امور- كه اين صور از تغيير و تبدل مصون هستند در معلولات قريبه كه معلوم حضورى حق تعالى هستند، مرتسم شده است و به اين ترتيب خداوند به تمام اشيا علم دارد بدون اين كه تغيير و تجددى در پى داشته باشد.

 اين بيان درباره صور مرتسمه، شبيه بيانى است كه خواجه در شرح عبارت شيخ در اشارات دارد. (ابن سينا، الاشارات و التنبيهات، ج 3، ص 299-300)

 قرآن كريم در چندين آيه به علم تفصيلى خداوند به اشيا اشاره فرموده، از جمله اين آيه كريمه است كه مى‏فرمايد: «لايعزب عنه مثقال ذره فى‏السموات و الارض و لا اصغر من ذلك و لااكبر الا فى كتاب مبين.» (سباء، آيه 3 )

(پوشيده نيست بر او حتى ذره بسيار ريز در آسمان‏ها و نه در زمين و نه چيز بسيار كوچك‏تر از ذرّه ريز و نه بزرگتر از آن نيست، جز آن كه در كتاب (علم ازلى حق) آشكار است .

در اصطلاح به آن معلولات قريبه كه منقّش و مرتسم به صور جميع مخلوقات هستند، كتاب مبين يا لوح محفوظ و يا عقول فعال گفته مى‏شود. (ابن ميثم، شرح نهج‏البلاغه، ج 2، ص 280)

ب: كلام الهى

 بحث‏هاى مختلفى درباره كلام الهى مطرح شده و از قديم مورد نزاع بوده است. كلام كه با آن اخبار ما فى‏الضمير صورت مى‏گيرد در انسان‏ها با آلاتى مثل لب و زبان، دهان، حنجره و غيره ايجاد مى‏شود، ولى خداوند از اين آلات جسمانى مبّراست. پس خداوند متكلم است، امّا نه به اين معنا كه تلفظ مى‏كند و حروفى از حنجره و دهان او خارج مى‏شود، بلكه كلام خدا؛ يعنى ايجاد اصوات در لسان نبى يا در هوا. بنابراين كلام به قدرت خداوند بازمى‏گردد و چون كلام او با آلات جسمانى ايجاد نمى‏شود، شارع مقدس اجازه نداده كلمه «تلفظ» درباره او استعمال شود، چون دلالت «تلفظ» بر آلات جسمانى بيشتر از «قول و كلام» است. (همان، ج 4، ص 170)

 متكلمان در حقيقت كلام اختلاف كرده‏اند. معتزله جملگى كلام را مركب از حروف و اصوات مى‏دانند. اكثر اشعرى‏ها معتقدند كه غير از اين كلام زبانى و لفظى، يك معناى قائم به نفس هست كه به آن «كلام نفسانى» مى‏گويند. سپس بر سرِ معناى حقيقى لفظ «كلام» بحث شده، عده‏اى از آنها استعمال لفظ «كلام» در اين كلام نفسانى را حقيقت و در كلام لفظى مجاز مى‏دانند بعضى ديگر از اشعريون لفظ كلام را در كلام لفظى حقيقت و در نفسانى مجاز دانسته‏اند و بعضى از آنها نيز لفظ كلام را مشترك لفظى يا معنوى بين دو نوع كلام دانسته‏‌اند .

معناى «اللّه متكلم» نزد معتزلى اين است كه او كلام را در يك جسمى مانند هوا يا زبان پيامبران ايجاد مى‏كند و به نظر اشعرى‏ها اين است كه او داراى يك معناى قائم به نفس است كه اين اصوات و حروف مسموعه دلالت‏ها و نشانه‏هايى است بر آن. (همان، ج 4، ص169)

 يكى از مباحثى كه در زمينه «كلام الهى» از گذشته ميان متكلمان مطرح بوده، مسأله حدوث و قِدم كلام الهى بوده است. معتزله معتقدند كه كلام الهى حادث است، اما اشعرى‏ها بر اين عقيده‏اند كه كلام الهى قديم است.

 امام على (ع) در اين باره مى‏فرمايد: «و انّما كلامه- سبحانه- فعل منه انشأه و مثله لم يكن من قبل ذلك كائناً و لو كان قديماً لكان الهاً ثانياً». (نهج‏البلاغه فيض‏الاسلام، خ 288، ص 746)

ابن ميثم در تفسير اين بيان حضرت على (ع) مى‏نويسد: «ان هذا الكلام لما استفادت المعتزله منه كون كلامه تعالى محدثاً و فيه تصريح بغير ما ذهبوا اليه - فمعنا قوله «فعلا من انشأه» اى اوجده فى لسان النبى. فامّا قوله و مثله فاراد صوّره فى لسان النبى و سوّى مثاله فى ذهنه». (ابن ميثم، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 172)، معتزله از اين كلام نهج‏البلاغه، حادث بودن كلام الهى را استفاده كرده‏اند... كلام خداوند همان الفاظ است كه خداوند آن را در زبان پيامبر (ص) ايجاد مى‏كند و صورت آن را در ذهن ايشان تمثّل مى‏دهد.

دليل حدوث كلام الهى

 اگر كلام خداوند قديم باشد، خداى دومى در كنار او خواهد بود. لكن خداوند شريك ندارد. پس كلام خداوند قديم نيست. نكته‏اى كه در اين قياس بايد بررسى شود اين است كه ثابت شود كلام خداوند، واجب بالذات است، اگر واجب بالذات شد، كلام، خدا و اله دوم خواهد بود.

 بيان مطلب:  اگر كلام خداوند قديم باشد از دو حال خارج نيست. يا واجب الوجود است، يا ممكن الوجود. اگر ممكن الوجود باشد و در عين حال قديم باشد؛ يعنى در ازل موجود بوده، محتاج به مؤثرى خواهد بود، چون ممكن الوجود براى تحقق و تعيّن محتاج علت است.

 آن مؤثر و علت از دو حال خارج نيست. يا غير از خداوند است. يا ذات خداوند باعث تحقق او شده است.

اگر مؤثر، غيرخداوند باشد محال است ؛ زيرا لازم مى‏آيد، خداوندى كه واجب الوجود است در واجد شدن صفت كلام، محتاج به غير باشد. هم چنين لازم مى‏آيد، در ازل همراه خداوند، غيرى باشد كه خداوند در تلبس به كلام به او مستند است. در اين صورت آن غير، خداى ثانى خواهد شد، بلكه او به خدايى سزاوارتر است و اين هم محال است.

 اما اگر علت كلام، خود ذات خداوند باشد؛ يعنى خداوند خود ايجاد كننده كلام خويش در ازل است - اين صورت هم محال است؛ زيرا كه مؤثر بايد مقدم بر اثر باشد به تقدم وجودى و رتبى. حال مى‏پرسيم كه آيا كلام از صفات كمال است يا خير؟

اگر از صفات كمال است، پس اين كمال قبل از اين كه خداوند آن را ايجاد كند براى او ثابت بود. چون در جاى خود ثابت شده كه هر صفت كمالى براى او بالفعل حاصل است. و اين خلاف فرض است و اگر در حالتى كه ذات خداوند از اين صفت كمال خالى بوده، تأثير كرده و خود واجد كلام شده است، معنايش اين است كه او از يك صفت كمال خالى بوده و بالذات ناقص بوده است و اين هم محال است.

 امّا اگر كلام از صفات كمال نباشد، در اين صورت اثبات كلام براى خدا از ازل، اثبات صفت غير كمالى است و آنچه غير از كمال است نقصان است، پس از ازل براى او (خدا) نقصان اثبات كرده‏اند.

نتيجه، اگر كلام قديم باشد، حتماً واجب الوجود لذاته است و واجب‏الوجود لذاته؛ يعنى اله ثانى (خداى دوم). پس به اين دليل روشن و بديهى، ثابت شد كه كلام الهى نمى‏تواند قديم باشد، بلكه حادث است. (همان، ج 4، ص 172-173)

 ج: سمع، بصر، اراده

 حواس سامعه (شنوايى) و باصره (بينايى) در انسان‏ها و حيوانات داراى ساختارى است كه تحت شرايط خاص و با ظرفيتى خاص مى‏تواند شنيدنى‏ها و ديدنى‏ها را درك كند. مثلاً حس سامعه صداهاى خيلى آهسته يا خيلى بلند را نمى‏شنود و يا قوه بينايى رنگ‏هاى ضعيف يا اشياء را نمى‏بيند يا در ظلمت و تاريكى قادر به رؤيت نيست. سر اين مطلب اين است كه اين دو حس و حواس ديگر، آلات جسمانى هستند و طبق شرايط خاص كار مى‏كنند و داراى توان و طاقت و حساسيت خاصى هستند.

 قرآن و روايات دو صفت سميع و بصير را براى ذات اقدس الهى ثابت دانسته‏اند. از طرفى چون خدا جسم و جسمانى نيست، نمى‏توان احساس جسمانى به او نسبت داد. بنابراين بايد گفت او سميع است؛ يعنى هيچ چيز از ادراك او پنهان نيست و چون چنين است صداهاى آهسته و نجوا را نيز مى‏شنود، به اين معنا كه به آنها عالم است. لذا شرايط شنيدن و يا ديدن جسمانى در اين جا شرط نيست، بلكه سمع و بصر خداوند ؛ يعنى ادراك مسموعات و مبصرات. پس سمع و بصر به علم حق تعالى بازگشت مى‏كند و صفات جداگانه‏اى نيستند، بلكه شعبه‏هايى از علم خداوند هستند. (همان، ج 2، ص 172-173)

 اراده الهى نيز به همين معناست و به اين وجه باز مى‏گردد كه او عالم به حكمت و مصلحت افعال است و خود اين علم مبدأ فعل مى‏شود.

 نزد خداوند بين داعى و اراده فرقى نيست؛ يعنى همان علم به مصلحت و حكمت داعى بر فعل است و اين داعى همان اراده است و اراده چيزى جداگانه نيست. پس علم به حكمت و مصحلت در وجود يك شى‏ء همان اراده حق تعالى به ايجاد آن است و اين همان است كه با لفظ «كن» به آن دلالت شده است «يقول لما اراد كونه كن فيكون» و «فيكون» نيز اشاره به صدور بدون تراخى آن مراد است. نتيجه اين كه سمع، بصر و اراده به علم برمى‏گردند.» (همان، ج 4، ص 170-172)

د: علو و دنو (قرب و بعد)

 ابن ميثم بحرانى ابتدا سه معنا براى علو و رفعت ذكر مى‏كند.

1- علو حسى و مكانى

2- علو تخيّلى

3- علو عقلى.

وى علّو به معناى اول و دوم را در حق خداوند صحيح نمى‏داند ؛ زيرا خداوند مكان ندارد و از كمالات خيالى عادى است. چرا كه كمالات خيالى به حسب اشخاص و اوقات مختلف است. نزد بعضى كمال و نزد بعضى نقصان است، ولى كمال خداوند اين چنين نيست.

ابن ميثم علو و رفعت خداوند را، علو عقلى و تنزّه از نقايض دانسته و قرب يا دنو او را قرب علمى و قرب تجليّات مى‏داند. خداوند از نظر عقلى عالى، بلكه اعلى است ؛ يعنى هيچ چيز از نظر رتبه بالاتر از او نيست. بلكه جميع مراتب عقليه و سلسله علل و معلولات از او به وجود آمده‏اند.

به بيانى ديگر، اعلى مراتب كمال عقلى مرتبه عليت است و چون خداوند علت تامه و عله‌العلل تمام موجودات حسى و عقلى است و هيچ نقصانى در او نيست. بنابراين رتبه و مرتبه او بالاترين مراتب عقلى است مطلقا. او فوق مطلق است، البته فوقيت او از مقوله اضافه نيست، لذا از نسبت و اضافه عارى است و ممكن نيست چيزى فوق او باشد. در نتيجه او در اين علو و رفعت متفرد است و بر تمام عالى‏ها مقدم است و اولين و آخرين علو اين جهان است. (ابن ميثم، شرح نهج‏البلاغه، ج 2، ص 130-131)

 خداوند در عين علو و رفعت، قريب و نزديك است. دنو و نزديكى به نظر ابن ميثم چهار معنا دارد.

1 - عقلى

2 – مكانى

3 – تخيّلى

4 - علمى.

 خداوند از سه مفهوم اول پاك و منزه است و قرب او به معناى چهارم است؛ يعنى خداوند به حسب علم نزديك، بلكه نزديك‏ترين است كه هيچ ذره‏اى در زمين و آسمان از نظر او غايب نيست و به اين اعتبار او اقرب كل قريب و ادنى كل دانى است. (همان، ج 2، ص 131 )

هـ: قبل و بعد

 ابن ميثم درباره صفت قبليت و بعديت مى‏گويد: اينها از امورى است كه بالذات عارض زمان و بالعرض عارض زمانيات مى‏شوند و ثابت شد كه خداوند زمانمند نيست، زيرا زمان از لواحق حركت است و حركت، متأخر از جسم و جسم متأخر از عقول و خداوند است. پس خداوند نمى‏تواند در زمانى قرار گيرد كه حداقل سه مرتبه متأخر از اوست. علاوه بر ذات اقدس الهى، عالم اولوهيت نيز از عوارض زمان خالى است.

 مراد از عالم الوهيت ذات اقدس الاهى و صفات كمال و جلال است. بنابراين نمى‏توان گفت علم او قبل از قدرت اوست: يا قدرت، قبل از علم است، يا اوّليت او براى عالم قبل از آخريت اوست و... بر اين اساس قبليت و بعديت زمانى در عالم الوهيت راه ندارد. اما قبل و بعد به معناى قبليت و بعديت باشرف، بالذات و بالعليه چگونه است؟

 در بحث‏هاى قبل گذشت كه تمام صفات كه به ذات حق ملحق مى‏شوند اعتبارات عقلى هستند و اين اعتبارات به هيچ يك از معانى قبل و بعد، داراى قبليت و بعديت نيستند. پس نمى‏توان گفت ذات حق مستحق اعتبار اين صفت است قبل از اعتبار آن صفت؛ چرا كه كمالات ذاتى خداوند در اين صورت قابل زياده و نقصان خواهد بود، بلكه بايد گفت ذات اقدس الهى داراى يك استحقاق واحد براى جميع كمالات است دائماً. اين كه در قرآن كريم به خداوند اول و آخر نسبت داده شده است، اين اوّليت و آخريت مربوط به عالم الوهيت نيست، بلكه نسبت به خدا و مخلوقات اوست. خدا هم اول معلولات خويش است و هم آخر آنها و به عبارت ديگر هم فاعل است و هم غايت (همان، ج 2، ص 168-169)

 اوليت و آخريت دو وصف اضافى هستند كه عقل آنها را اعتبار مى‏كند. اوليت به اعتبار مبدأ بودن و آخريت به اعتبار غايت موجودات بودن است. اگر عقل سلسله موجودات ممكنه را ملاحظه كند مى‏يابد كه همگى به او مى‏رسند و او اول اين سلسله است. چون اين زنجيره به غناى مطلق منتهى مى‏شوند. پس او اول بالذات و بالعليه و باشرف است و چون مكانى و زمانى نيست، اوّليت و آخريت زمانى از او منتفى است. (همان، 326)

2 ـ صفات سلبى

 الف: نفى زمان و مكان

 درباره نفى زمان و مكان از وجود حق تعالى دو دليل عمده در شرح نهج‏البلاغه آمده است.

1ـ  زمان و مكان از لوازم و لواحق جسم است و از آن جا كه خداوند جسم و جسمانى نيست، پس در زمان و مكان نيست.

 توضيح اين كه: زمان از لواحق حركت است و حركت از لواحق جسم است و جسم از نظر رتبه پس از وجود عالم عقول و مجردات قرار دارد و عالم مجردات، پس از ذات واجب الوجود قرار گرفته است. پس وجود زمان چند مرتبه بعد از وجود واجب است. بنابراين زمانمند بودن خدا ادعاى صحيحى نيست، چون لازمه تقدم زمان، على نفسه لازم مى‏آيد .

براى مكان نيز دليلى شبيه به اين دليل تقرير مى‏شود. البته ممكن است وهم، براى مجردات نيز زمان در نظر بگيرد، چرا كه ساخت و ذهن بشر به گونه‏اى است كه نمى‏تواند اشيا را بدون قالب زمان و مكان تصور كند.

ابن ميثم اين دليل را چنين بيان مى‏كند:

«همراهى و مصاحبت حقيقى مستلزم معيت و مقارنت است كه اين دو از لواحق زمان هستند و زمان از لواحق حركت و حركت نيز از لواحق جسم است و وجود جسم متأخر از وجود بعضى از ملائك است و وجود آنها متأخر از وجود صانع است. پس وجود زمان و وقت به چند مرتبه، متأخر از وجود خداى متعال است....آرى گاهى وهم، مجردات را نيز زمانمند مى‏پندارد و آنها را به امور زمانى تقسيم مى‏كند و اين از آن جهت است كه وهم نمى‏تواند مجردات را بدون زمان تصور كند. (ابن ميثم، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 154-155)

2 ـ دليل دوم اين است كه خداوند خالق و موِجد زمان و مكان است و خلقت زمان از دو حال خارج نيست.

 اوّل اين كه، خداوند با اين كه در زمان قرار گرفته، خالق زمان است كه در اين صورت، محذور تقدم شى‏ء برنفس پيش مى‏آيد؛ زيرا مفروض اين است كه قبل از خلقت زمان، زمانى نبوده است.

پس اگر خدا در زمان قرار داشته باشد، تقدم زمان برخودشان لازم مى‏آيد.

 دوم: خداوند در زمان قرار نگرفته و زمان را خلق مى‏كند، در اين صورت معلوم مى‏شود كه خداوند از زمان بى‏نياز است و دليلى ندارد كه زمان را همراه ذات واجب الوجود بدانيم. درباره مكان نيز همين بيان آورده مى‏شود.

 ب: نفى‏ضد

 درباره نفى ضد نيز دو دليل اقامه شده است.

1. تضاد از باب اضافه است و مضاف به حقيقى و غيرحقيقى تقسيم مى‏شود. مضاف حقيقى آن است كه حقيقت و ماهيت آن تعقل و تصور نمى‏شود مگر با ملاحظه غير و طرف اضافه مضاف غيرحقيقى آن است كه خود مضاف، حقيقتى غير از اضافه دارد، لكن اضافه بر آن عارض مى‏شود. در هر دو صورت (چه مضاف حقيقى و چه غير حقيقى) بايد غير و مضاف‏اليه باشد، تا مضاف محقق شود.

بنابراين مى‏توان گفت كه هميشه وجود يكى از مضافين معلق بر وجود ديگرى است. حال اگر واجب الوجود ضدى دارد، پس متعلق الوجود به آن ضد است و اين، با وجوب وجود منافات دارد.

2. از دقت در تعريف ضدان متوجه مى‏شويم كه خداوند ضد ندارد، چون ضد آن را چنين تعريف كرده‏اند:

«هما الامران وجوديان يتعاقبان على محل واحد و يمتنع اجتماعهما فيه.» حال اگر بين خدا و غيرش تضادى باشد، لازم مى‏آيد خداوند محتاج به محلى باشد تا پس از ضدش به آن محل درآيد و حال آن كه خداوند غنى از محل است و محل و موضوع براى او ممتنع است. (همان، ج 4، ص 156)

ج: نفى حدّ و حدود

 منظور از حد، اصطلاحى است؛ يعنى تعريف منطقى كه از جنس و فصل تشكيل مى‏شود. بنابراين وقتى گفته مى‏شود فلان شى‏ء حد ندارد؛ يعنى اجزاى عقلى مثل جنس و فصل و ماده و صورت ندارد، تا حد داشته باشد. يا حد لغويى است؛ يعنى نهايت و پايان شيء از يك جهت، و حدود شى‏ء؛ يعنى پايان و انتهاى يك شى‏ء در تمام جهات. به اين معنا نيز خداوند حد ندارد؛ زيرا چنين حد و حدودى عارض برجسم مى‏شود و جسم به اين حدود منتهى مى‏شود. نهايت و لانهايت از لواحق كم متصل و منفصل است. و چون خداوند جسم و جسمانى نيست و محل و عرض هم نيست. از اتصاف به چنين حدودى مبّراست. (همان، ص 157)

توجه به اين نكته ضرورى است كه وصف لانهايت در خداوند به چه معناست؟

 سلب نهايت در خداوند به معناى سلب معروض نهايت و لانهايت كه مقدار است، مى‏باشد؛ يعنى خداوند مقدارى ندارد تا نهايت يا لانهايت بر آن عارض شود. به اين معنا نيست كه خداوند مى‏تواند معروض نهايت و لانهايت قرار گيرد، ولى لانهايت است.

«و اما وصفه با الانهايه فلى سبيل سلب النهايه عنه مطلقا بسلب معروضها كالمقدار مثلاً لاعلى سبيل العدول بمعنى‏انه معروض النهايه و الانهايه لكن ليست النهايه حاصله له» (همان، ص 157)

 د: نفى حركت و سكون

 ابن ميثم بحرانى در تنزيه ذات حق از حركت و سكون هشت دليل آورده كه در اين جا به اختصار چهار تا از مهم‏ترين دليل‏ها بيان مى‏شود.

1ـ  حركت و سكون از آثار واجب الوجود است كه در اجسام ايجاد كرده است و هر چه كه از آثار او باشد، محال است برخود او جارى شود و جزو صفات او قرار گيرد؛ زيرا اگر مخلوق كه متأخر از خالق است، صفت ذات خالق باشد تقدم ما هوالمتأخر كه محال است، لازم مى‏آيد.

2ـ  اگر حركت و سكون بر ذات خداوند عارض شود لازم مى‏آيد كه در آن جا تغيير راه يابد؛ چون حركت و سكون از حوادث متغير است و اگر تغيّر راه يافت به دنبال آن امكان مى‏آيد و واجب ممكن مى‏شود و اين خلاف فرض است.

 3ـ  اگر خداوند حركت و سكون داشته باشد، پس او جسم است (چون حركت و سكون از عوارض خاصه جسم است) و هر جسمى مركب است و هر مركبى ممكن است. پس حركت و سكون مستلزم تركيب، تجزيه و در نتيجه امكان است. بنابراين اگر خداوند حركت و سكون داشته باشد مركب و ممكن است.

4ـ  حركت و سكون موجب مى‏شود كه خداوند ازلى نباشد. اين دليل هم طبق مبناى متكلمان و هم بر مبناى حكما قابل اجراست .متكلمان در تقرير اين دليل مى‏گويند: حركت و سكون از خواص جسم است كه اجسام هم حادث‏اند. بنابراين هر چه متصف به حركت و سكون شود، حادث است و اگر خداوند نيز به حركت و سكون متصف شود، پس او هم حادث است و ازلى نخواهد بود.

 تقرير حكما از اين دليل به اين صورت است كه مى‏گويند: خداوند چون واجب الوجود است، پس ازلى بالذات است. ممكن الوجود بنابر قول حكما، ازلى بالغير است، در ذاتش نه مستحق وجود است و نه عدم، تا چه رسد به ازليت.

حال اگر واجب، حركت و سكون را داشته باشد، جسم است و جسم ممكن است لذاته. پس او مستحق حدوث ذاتى است، نه ازليت ذاتى و لذا ازليت ذاتى واجب از بين مى‏رود. (ابن ميثم، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 160-161)

منابع:

 1- قرآن كريم.

2-  نهج‏البلاغه.

3- بحرانى، ابن ميثم، شرح نهج‏البلاغه.

4- رصافى، محمد، انديشه‏هاى كلامى- فلسفى ابن ميثم بحرانى در شرح نهج‏البلاغه (پايان نامه)، 1377، دانشگاه تربيت مدرس قم .

5- آملى، سيدحيدر، جامع الاسرار و منبع الانوار، تهران، 1368 ش، علمى فرهنگى.

 6- ابن سينا، الاشارات و التنبيهات، قم، 1375، نشر بلاغت.