هدف از بعثت رسول در آثار شيخ ميثم بحرانى
نگارنده
: شيخ حسن آل عصفور
از
آنجائى که بشر براى دست يازيدن به مراتب ترقى و
صعود از پله کانهاى ترقى نيازمند به داشتن يک راهنما و مرشد
مى باشد و نيل به اين مقصود ميسر نيست مگر در
سايه بهره مندى از يک هادى و هدايتگر معصوم که
بتواند با استفاده از او از لغزشها و اشتباهات بر حذر باشد لذا خداوند منان بر
اين اقتضاء پيامبران را در ميان جوامع بشرى مبعوث نمود که
آنها را به سوى حق هدايت نمايند و از گمراهى برهانند و
نظر به اينکه بشر بالذاته به سمت شهوت و گرايش داشته و ميل به
گناه و ارتکاب به اعمال گناه آلود در او بيشر از عنايت وى به
امور اخلاقى و تقديات مى باشد روى همين اصل
پيامبران براى تبليغ فرامين الهى از روش
تسهيل و تسامح استفاده برده اند و براى هدايت بشر پله پله و به
تدريج عمل نموده اند تا اينکه نوبت به حضرت ختمى مرتبت
صلى الله عليه و آله و سلم رسيد که براى ابلاغ
کاملترين اديان مبعوث گرديد . براى اينکه به
حقيقت خاتميت واقف گرديم ناگزير از نگرش و تامل و تعمق در
محيط اجتماعى روزگار حضرت رسول و معناى رسالت حقه ايشان و
درک معناى نبوت هستيم . و با اين نگرش در خواهيم
يافت که سخن حق را بعد از رسول از زبان هيچ کس جز على (ع)
نمى شنويم با مراجعه به شرح نهج البلاغه ابن ميثم بحراني
متوجه مى شويم که بارقه اى از وحى الهى در کلام
امير المومنين (ع) که در اوج فصاحت و بلاغت بيان داشته شده وجود
دارد و اين باقه تا حدى است که مى توان گفت نهج البلاغه عصاره
قرآن است که توسط سرچشمه علم و دانش و کسى که عمق معناى وحى را
درک نموده براى ما به عنوان ميراثى گرانقدر به يادگار
مانده است وچرا چنين نباشد؟! در حالى که امير المومنين
نفس رسول(ص) و برادر و داماد و خليفه او بعد از خودش در بين
مسلمين است و امانت دار امين و صادق آن چيزى است که رسول
در نزد وى به امانت نهاده و نيز نبايد فراموش نمود که مجموعه
کلماتى که امير المومنين در نهج البلاغه به قصد معرفى و
شناساندن حضرت رسول ۀورده تنها کفى از يم اقيانوس
لايتناهى شخصيت حضرت رسول است که بنا به گفته حضرت(ص) : لا
يعرفنى احد الا الله و انت ( هيچ کس در اين دنيا جز
خدا و على مرا نشناخت و شخصيت وجودى مرا درک ننمود) و واقعا هم
همين طور است حتى وقتى که به شرح نهج البلاغه ابن ميثم
بحرانى مراجعه مى نمائيم و آنرا به دقت مورد مطالعه قرار
مى دهيم متوجه خواهيم شد که شرح اين عبارات که در
حقيقت عصاره قرآن و ترجمان وحى است در خواهيم يافت که
با چه درياى بى کرانه اى مواجه هستيم
درياى بيکرانى که خورشيد تمامى ارزشهاي
والاى انسانى از يک سوى آن طلوع و در سوي
ديگرش غروب مى نمايد و سخنان و کلمات و عبارات
ياراى توصيف تمامى ابعاد شخصيتي محمد (ص) را
ندارد .
گفت :
گر
بريزى بحر را در کوزه اى
چند
گنجد قسمت يک روزه اى
امير
المونين در بيان غايت و انگيزه بعثت حضرت رسول (ص)
مى فرمايند :
ان
الله بعث محمدا نذيرا للعالمين و امينا على التنزيل
و انتم معشر العرب على شر دين و فى شر دار منيخون
بين حجاره خشن و حيات سم تشربون الکدر و تاکلون الجشب و تسفکون دمائکم
و تقطعون ارحامکم الاصنام فيکم منصوبه و الآثام بکم معصوبه.
خداوند
محمد را در ميان ادميان مبعوث نمود که بيم دهنده و هشدار دهنده
آنان باشد و امانت دار وحي در حالى که شما اعراب در پليد
ترين سرزمين ها مو من به بد ترين اديان بوديد و
در ميان سنگلاخها همنشين مارهاى زهر آگين بوديد و
مردار خوارى مى نموديد و اب تيره گون مي
نوشيديد و خون يکديگر بر زمين مي
ريختيد و با خويشاوندانتان معاشرتى نداشتيد و
بتهاى پليد را خداوندگارتان مى پنداشتيد و خود غرق در
گناه و معصيت بوديد.
بدان
که ايشان در اين خطبه موارد ممدوح و مذموم را با يکديگر
ذکر نموده است ايشان خطبه را با ذکر احوال پيامبر که درود و سلام
خداوند بر او و خاندانش باد آغازيده و انگاه به پاره اى از
انگيزه هاى بعثت پيامبر اشاره نموده است و نظر به اينکه
هدف از بعثت حضرت رسول(ص) هدايت و راهبرى انسان از تباهى به خدا
گرائى و وحدت پرستى است لذا به انگيزه اين راهبري
از بيم و اميد استفاده نموده است و اشاره نموده که بيم دادن
وسيله اى قوى تر از ديگر وسائل مى باشد چرا که
عامه انسانها کمتر به وعده هائى که در آخرتبه آنها داده مى شود توجه
دارند چون بهره ورى از لذليذ دنيوى را که در اختيار
دارند و براى آنها ملموس تر است بيشتر قبول دارند و به سمت آنها
بيشتر متمايل هستند تا اعتقاد آوردن به وعده هاى اخروى که
براى ايشان قابل تصور نيست بويزه اينکه شرط دست
يازيدن بدانها در سراى اخرت تحمل پاره اى از سختيها
و چشم پوشيها در دنيا است که معمولا در چشم و دلشان سخت و صعب
مى نمايد و تحمل مشقاتش براى آنها دشوار است لذا بيشتر به
امور دنيوى و بهره ورى از لذايذ آن متمايل هستند
لذا با در نظر گرفتن اين حقيقت و اين گرايش ذاتى در
انسان( راحت طلبى و حاضر خورى ) استفاده از انذار ( بيم دادن )
براى متوجه نمودن انسان به امور اخروى و رعايت اخلاقيات
موثر تر است و مى بينيم که امير المومنين
على (ع) هم در اين خطبه پيامبر را نذير للعالمين
معرفى نموده و اين بدان سبب است که عرب قسى القلب را به خداوند
متوجه گرداند که اين امر انطباق دارد با آندسته از آيات قرآني
و سنت نبوى که خداوند و رسول در آنها هشدارها و بيمها را مورد نظر
قرار داده اند . بعد از اين امر امير المومنين پيامبر را
به عنوان امين و امانت دار وحى الهى معرفى نموده است و
صفت امانت دارى وحى را بلا فاصله بعد از صفت نذير بودن
ايشان اورده که اين امر بدان سبب است که به مردم بفهماند که آنچه از
بيمها که حضرت در خطبه بدان اشاره نموده واقعيت محض هستند و همه از
جانب خداوند متعال بيان شده و حضرت رسول (ص) به عنوان يک امانت دار
صديق عين کلام خداوند در اين عرصه را عرضه داشته و دخل و
تصرفى در آن صورت نپذيرفته است و بعد از ان نيز به وضعين
معيشتى و اجتماعى اعراب قبل از اسلام و قبل از بعثت نبي
اکرم اشاره مى نمايد و ان واوى نيز که در عبارت وارد
شده آنجا که مى فرمايد (( و انتم)) واو حاليه مى باشد به
اين معنا که حضرت امير المومنين در اين عبارت آينه
اى از احوال اجتماعى اعراب را قبل از بعثت در مقابل ديدگانشان
قرار دهد که ايشان مردمى بودند بت پرست و غرق در سنن بى بند و
بارى جاهليت و به حقيقت و رازهاي شريعت جاهل بودند
و خداوند سبحان را به ايشان معرفى نمود و نهايتا امير
المومنين اين توبيخ را تنها عامل خجلان بر مى شمرد چرا
که آنرا تنها حاصل تفريطى مى داند که اعراب در مقابل
ديدگان خداوند مرتکب مى شدند و مى گويد : و احيط
بثمره فاصبح يقلب کفيه سپس امير المومنين در اين
خطبه به پليد ترين سرا و سرزمينى اشاره مي
نمايد که اعراب در ان مى زيسته اند که مراد از آن سرزمين
پليد و پلشت نجد و تهامه و يا سرزمين حجاز مى باشد و
امام از اين روى از اين سرزمينها به پليدى و
پلشتى ياد مى کند چون غرق در گمراهى و فساد و بت
پرستى بودند و خانه هائى نيز که در ان سکونت داشتند از جنس
سنگهاى سخت و خارا بود که هيچ گياهى در بين آنها
قدرت رويش ندارد و مارهاى زهر اگينى که نوشى در برابر
نيششان نبود و هيچ پاد زهرى ياراى مداوايش را
نداشت لذا امام از آن مارها با عبارت صم ياد نموده چرا که مارهاى آن
سرزمين به قوت نيش و کشندگى زهر شهرت داشتند و اب
اشاميدنى انها نيز تيره گون بود و به حالتى بود که
حتى تشنگان نيز رغبت نوشيدنش را نداشتند و تنها عند الضرورت
براى رفع عطش کشنده بدان پناه اورده مى شد .
که
علت نا پاکى و زلال نبودن آب اشاميدنى در ان سرزمين
اين بود که اعراب در يک مکان ثابت سکنى نمى گزيدند
و دائما در حال کوچ از محلى به محل ديگر بودند و لذا قنوات و چاه
هاى اب به ندرت در سرزمين ايشان يافت مى شد . امام
در آن قسمت خطبه که به طعام و خوراک ايشان اشاره مى رود بيان
مى دارد که ايشان همه مردار خوار بوده اند و ان بدان سبب است که اعراب
قبل از اسلام بيشتر از گوشت حيوانات صحرائى مرده تغذيه
مى نمودند که متداول ترين آنها سمندر بود که در ميان خودشان به
ام جبين معروف بود که گوشتش را در معرض تيغ افتاب خشک مي
نمودند و به عنوان غذاى ذخيره زمستانى از آن استفاده مي
کردند و اما در باب عادت قتل و خونريزى در ميان اعراب قبل از
اسلام نيز که صفحات تاريخ بهترين گواته و شاهد هستند .
ايشان تا قبل از بعثت پيامبر و درخشش نور اسلام در سرزمينشان از
صفت رحم و مروت عارى بودند و چه بسيار برادر کشى ها و فرزند
کشى ها و پدر کشى ها که در ميان ايشان رواج نداشت و بت
پرستى ايشان هم که پليد ترين عادت و اداب و رسومشان بود
از حد تعريف و بيان بى نياز است . اما اينکه
امير المومنين در اين خطبه فرموده : الآثام بکم معصوبه ( سر تا
پا غرق در گناه و خطا بوديد) در اين کلام استعاره است که لفظ مستعار (
وجه شبه ) درآن با در نظر گرفتن مستعار له و مستعار من ميتواند از نوع هر
دو طرف حسى و يا هر دو طرف عقلى و يا حسى و
عقلى باشد .
امير
المومنين به همه اين واقعيتها به اين انگيزه اشاره
مى نمايد تا اعراب در يابند که از چه وضعيتى به چه حالتي
که امروزه به من اسلام و پيامبر از آن بهره مند هستند رسيده اند از
مردار خوارى و تيره نوشى به فاتحان جهان و کوبندگان قيصر
و کسرى تبديل شده اند و غنائم بسيار برده اند و در مواضع
بسيار خداوند متعال در جاى جاى ايات قرآنى به
اين منت بزرگ که بر آنها نهاده اشاره نموده است مثل آنجا که مي
فرمايند : و اورثکم ارضهم و ديارهم و اموالهم و ارضا لم تطوه و با
اين منت براي آنها نام باقى و شرف پايدار به ارمغان
آورده است که همه اينها اضافه بر آن شرف هدايتى است که به واسطه
بهترين بندگانش بدانها ارزانى داشته است و راه سعادت و سراي
سلامت را به آنها موهبت نموده .
همه
اين موارد يادش ده در خطبه مذکور سبب و غاتى است از غايات
بعثت پيامبر در جامعه و بدان که سياق اين کلام به مقتضاي
مدح پيامبر است و نيز تنبيهى است بر مخاطبين که
نعمتهاى خداوند را ياد آورند و به گونه اى رفتار نمايند
که لايق و مستحق اين نعمتهاى بزرگ باشند و ان در صورتي
ميسر خواهد شد که حق عبادت خداوند را تمام نمايند و چنين است که
خداوند هر آن کس را که بخواهد به راه راست هدايت مى نمايد و
نيز اگاه باش که درود و صلوات بر پيامبر عامل بسيارى از
برکات و خيرات و عامل دست يافتن به مطلوبات است و رحمت واسعه خداوند
را شامل حال مى نمايد و نفس را عزت مى بخشد .
امير
المومنين در اين خطبه بيست و يک صفت از صفات حضرت رسول را
مورد اشاره قرار داده است که اين صفات بيست و يک گانه عبارتند
از :
اول :
اينکه
محمد ( ص) عبدالله است يعنى بنده خداست . هم اين صفت
بندگى موجب استحقاق رحمت الهى است .
دوم:
اينکه
محمد (ص) رسول و فرستاده اوست . و رسالت نوع خاصى از عبادت و عبوديت
است که موجب افزون گرديدن رحمت و برخوردارى افزون تر از شفقت
خداوندى مى گردد.
سوم:
اينکه
او خاتم همه پيامبران است و آخرين رسول از سلسله رسولانى است
که باران نور وحى بر وجودشان باريده است و رسالت الهى را بر دوش
مى کشند و اورنده دين حق مى باشند . و همين خاتم بودن
باعث وسعت و گستردگى ظرفيت روحى پيامبر است براي
قبول رحمت و درجات کمال الهي.
چهارم:
وي
گشايشگر راه الهى است که تا قبل از آن بسته شده بوده و باز کننده
درهاى بهشت به روى بندگان خدا با منکوب کردن اداب و رسوم منحط
جاهلى و نماياندن نور شرع اسلام در برابر ديدگان بندگان .
پنجم:
وي
کسى است که حق را با حق نمايان مى سازد و به اثبات مي
رساند که منظور از حق اول دين خدا وند و منظور از حق دوم همان معجزاتي
است که از خود بروز مى دهند که به واسطه آنها حقانيت دين را به
اثبات مى رساند . البته يک معنايى ديگر هم
براى حق اورده اند و آن عبارت از جنگيدن مى باشد مثلا گفته مي
شود زيد حاق عمرا يعنى زيد با عمر جنگيد و بر او
پيروز شد و ظفر يافت و ديگر معنايى که براي
حق اورده اند عبارت از بيان روشن و واضح مى باشد مثلا مي
گويند: اظهر الحق بعضه ببعض . على اى حال هر جزئى از حق
با خود حق همسان و منطبق است و اينکه مى گوئيم دين حق است
و تمامى قوانين و شرائع دينى به يکباره بر بشر
ارائه نشده بلکه در طى زمان و مرحله و به مرحله و جزئ به جزئ بوده است که هر
جزئى از آن خود حق است و کل ان نيز حق مى باشد و اينکه
مى گوئيم : بنى الاسلام على خمس ثم کثرت فروعه و هو
بالاصل يظهر الفرع ( اسلام بر پنج رکن استوار گشته و آنگاه شاخه ها و
زير مجموعه قوانين ان ارائه گرديده که هر زير شاخه و
زير مجموعه اى از آن خود بيان گر حق و حقانيت دين
مى باشد ) .
ششم :
اينکه
پيامبر در هم کوبنده سپاه باطل و باطل گرايان است که اين امر هم
در پيروزى بر لشگر کفر که در مجموعه فتوحات و غزوات و سريات
مشهود است مصداق دارد و هم در اين مورد که وي با حضور پر برکت
خويش در ميان آنها ايشان را از عادات پليد جنگ و
خونريزى و قتل و چپاول که در ميانشان رواج داشت پاک و بر حذر
داشت .
هفتم :
اينکه
ايشان از بين برنده اباطيل بودند ( دامغ صولات اضاليل) و
البته اين مورد را ميتوان با مورد ششم که قبلا گفته شد همگون و
قريب دانست . در اينجا دامغ استعاره از کوبندگى و از بين
بردن دارد و عبارت دامغ صولات اضاليل به معناى در هم کوبنده
يورش سپاه گمرامى و جهل است و وجه شبه ( لفظ مستعار ) در مهلک بودن
دارد .
هشتم:
وى حامل رسالت است و ادا کننده ماموريت الهى و وظيفه
اى که آن را بر عهده دارد و در راه انجام آن محکم و استوار مى باشد
نهم :
وي
در راه کسب مرضات الهى رهروى تند رو مى باشد .
دهم :
وي
در راه طاعت خداوند از هيچ نکته اى فرو گذار نيست
يازدهم :
وي
از همان روز نخست در راه طاعت خداوندى داراى عزمى جزم بوده است.
دوازدهم :
وي
در برابر وحى گوشى شنوا و سميع داشته است و به لحاظ روحي
از انچنان مرتبه اى برخوردار بوده که ظرفيت پذيرش آن را داشته
است . در راه تبليغ رسالت الهى و دعوت مردم به راه راست و
اجراى فرمان خداوند و تبليغ رسالتش و اداى امانت ثابت قدم بوده
است
سيزدهم :
وي
نسبت به عهد و پيمانى که با خداى خويش بسته بود وفادار و
پاى بند بوده
چهاردهم :
وي
در راه تنفيذ فرمان خداوند و اجراى تمام و کمالش و رهنمائى خلق
خدا به راه راست همواره آمادگى داشته است .
پانزدهم :
وي
به قصد تمام و کمال اجرا نمودن ماموريت خود و نيل به مقصود
نهائئى از بعثتش در راه خداوند سعى و تلاش بسيار نموده است و
همواره و در همه شرائط مشعل دين را فروزان نگه مى داشته و بدين
وسيله تاريکى هاى ذهن را با نور دين پر فروغ
مى نموده است
شانزدهم :
وي
همواره راه را براى کسانى که در اشتباه بوده اند و قدرت تشخيص
صحيح مسير را نداشته اند نمايان مى نموده است و سعي
داشته که به مثابه چوپانى مهربان حافظ بره هاى گم شده رمه خود باشد .
هفدهم :
وي
همواره با قرار دادن راهنما بر سر راه مردم هدايت گر قلوب ايشان بوده
است و براى آنها همواره دليلهاى روشن و واضح ارائه مي
نموده است که اين ادله واضح عبارت بودند از : احکام و فراميني
که همگان را به حق گرائى رهنمون مى شده و با استفاده از آنها
قلبهاى مردم را که غرق در تاريکيهاى جهل و ظلمت فتنه قرار
گرفته بودند نجات دهد و از ارتکاب به اعمال بد و ناشايست بر حذر دارد .
هجدهم:
وي
امانت دار وحى الهى (امين الله) بوده است و در راه حفظ
اين امانت نهايت سعى و تلاش خود را مبذول مى داشته است .
نوزدهم:
وي
گنجينه علوم و اسرار الهى بوده است و تمامى معارف
دينى در سينه او قرار داشته است اسرار و معارفى که
هيچ يک از بنى بشر ياراى حمل و درک آن را نداشته و
ندارد همانگونه که خداوند در قرآن فرموده :
عالم
الغيب فلا يظهر على غيبه احد ا الا من ارتضى من
رسول.
بيستم :
وي
شاهد روز رستاخيز است و خداوند در اين باره مى فرمايند :
کيف اذا جئنا من کل امه بشهيد و جئنا بک على هولاء شهيدا
. که در اين ايه منظور از شهيد همان شاهد روز قيامت است
که در آن روز حضرت رسول(ص) شاهد اعمال خير و شر امت خود مى باشد.
اما
اگر در اين مقوله سوال شود خداوند در روز قيامت به شاهد چه نياز
دارد و فائده اين شهادت چيست ؟! حال آنکه حضرت بارى تعالي
خود عالم الغيب و الشهاده است؟
پاسخ
اين است که درست است که خداوند عالم الغيب و الشهاده مى باشد و
در اين خصوص به شاهد نيازمند نيست اما نص اين ايه
دلالت بر اطلاع حضرت رسول نسبت به امور غيبى است و اين از
ويژگيهاى مختص نفوس قدسيه ميباشد که عالم به امور
غيبى به اذن خداوند هستند و حضرت رسول نيز از نفوس قدسيه
هستند و عالم به تمامى اعمال امت خود از خير و شر مى باشند .
و اما
اينکه در اين شهادت چه فائده و سودى نهفته است بايد گفت
که : اين امر نشان گر ميزان هميت و عنايت حضرت رسول (ص)
به امت خود مى باشد .
بيست و يکم:
وي
برانگيخته و مبعوث از طرف حق مى باشد و مراد از حق دئر اينجا
دين اسلام است که قوانين و احکامش تا روز جزا ثابت و پابر جاست .
اين صفات بيست و يک گانه که در باب آنها توضيح داده شد
همگى دلالت بر قدسيت نفس حضرت رسول(ص) دارد که به واسطه
برخوردارى از اين صفات ايشان مستحق و لايق بهره وري
تام از رحمت و برکت خداوند را دارند .
علي
(ع) در خطبه هشتاد و ششم از نهج البلاغه مى فرمايند که بعثت حضرت
رسول(ص) بزرگترين نعمتى است که خداوند متعال انرا بر بنده خويش
تفضل فرموده است ايشان در اين خطبه مى فرمايند :
ارسله
على حين فتره من الرسل و طول هجعه من الامم و اعتزام من الفتن و
انتشار من الامور و تلظ من الحروب و الدنيا کاسفه النور ظاهره الغرور .
على حين اصفرار من ورقها و اياس من ثمرها و اغورار من مائها .
قد درست منار الهدى و ظهرت اعلام الردى . فهى متجهمه لاهلها
عابسه فى وجه طالبها ثمرها الفتنه . طعامها الجيفه و شعارها الخوف و
دثارها السيف.
فاعتبروا
عباد الله و ذکروا تيک التى ابائکم و اخوانکم بها مرتهنون .
عليها محاسبون . لعمرى ما تقادمت بکم و لا بهم العهود .
و لا
خلت فيما بينکم و بينهم الاحقاب و القرون و ما انتم اليوم
من يوم کنتم فى اصلابهم ببعيد و الله ما اسمعهم الرسول
شيئا الاو ها انا ذا اليوم مسمعکموه. و ما اسماعکم اليوم بدون
اسماعهم بالامس . ولا شقت لهم الابصار و لا جعلت لهم الافئده فى ذلک الاوان
الا و قد اعطيتم مثلها فى هذا الزمان . والله ما بصرتم بعدهم
شيئا جهلوه. و لا اصفيتم به و حرموه و لقد نزلت بکم البليه
جائلا خطامها رخوا بطانها. و لا يغرنکم ما اصبح فيه اهل الغرور .
فانما هو ظل ممدود الى اجل معدود .
او را
هنگامى فرستاد که پيامبران نبودند و مردمان در خوابى دراز
مى غنودند اسب فتنه در جولان کارها پريشان آتش جنگها افروزان جهان
تيره فريب دنيا بر همه چيز چيره باغ آن افسرده برگ
آن زرد و پژمرده از ميوه اش نوميد و آبش در دل زمين نا
پديد نشانه هاى رستگارى نا پيدا و علامتهاي
گمراهى هويدا دنيا با مردم خود نا خوشروى و با خواهنده اش
ترش ابروى بارش محنت و آزار خوردنى آن مردار و درونش بيم و
برونش تيغ مرگبار .
پس
بندگان خدا عبرت گيريد و کرده هاى پدران و برادران خود را به
ياد آوريد که چگونه در گرو آن کردارند و حساب آن را عهده دارند . به
جانم سوگند هنوز در ميان شما و آنان روزگارى نگذشته و سالها و قرنها
فاصله نگشته .
و
امروز که ديده به جهان گشوده ايد چندان دور نيست از روزي
که در پشت آنان بوديده ايد.بخدا که پيامبر آنان را
چيزى نشنواند جز آن چه که من امروز آنرا بر شما مى شنوانم گوش
يکه شما امروز داريد همانند آن است که آنان ديروز داشتند دو
ديدگانى که اکنون داريد چون ديده هاست که براى آنان
گشادند دلهائى که در سينه شما نهادند همانند دلها ست که در آن روزگار
به آنان دادند . به خدا سوگند چيزى را به شما ننمودند که آنان
ندانستند و چيزى را خاص شما نکردند که آنان از آن محروم ماندند.
اکنون
فتنه بر شما فرود آمد همچون شترى که مهارش جنبان است و ميان بندش سست
و نا استوار و سوارى بر ان دشوار . مبادا آنچه مردم دنيا را
فريفت شما را بفريبد که آن دامى است چون سايه گستر ( همه
را به دام اندازد) و تا دم مرگ رهايشان نکند ..
قبل
از اينکه به تفسير اين خطبه بپردايم ذکر سه نکته که در
خطبه وارد آمده لازم است که اين سه نکته عبارتند از :
1- آنجا
که مى فرمايند : لعمرى ما تقادمت بکم و لا بهم العهود اشاره به
اين دارد که از رحلت حضرت رسول تا خلافت ظاهرى امير
المومنين على عليه السلام بيش از يک ربع قرن فاصله
نبوده اما در اين مدت کوتاه دگرگونيهائى پديد آمد . امام
مى خواست مردم را به عهد رسول (ص) برگرداند و سيرت او را در
ميان مردم زنده بدارد و آن بر بعضى گران بود و بر امام خرده مي
گرفتند . امير المومنين مى فرمايد : آنچه مى کنم
همان است که رسول خدا (ص) ميکرد چرا در اين مدت کوتاه سيرت رسول
خدا را فراموش کرده ايد؟!
2-
آنجا که امير المومنين (ع) مى فرمايند : ببعيد و
الله ما اسمعهم الرسول شيئا الاو ها انا ذا اليوم مسمعکموه.اشاره است
به متابعت اصحاب از حضرت رسوا(ص) و مخالفت ايشان با على (ع) امام آنان
را سرزنش مى کند که : گفته هاى من با گفته هاى رسول خدا (ص)
يکى است چرا کرده هاى شما چون کرده هاى اصحاب او نيست
؟! حال آنکه گوش و چشم و دلى که شما داريد همان است که آنان داشتند پس
سبب مخالفت شمابا من چيست ؟
3-
آنجا که امام مى فرمايند : جائلا خطامها رخوا بطانها اشارت است به
رايها و حکمها که پديد آمد و نيز حکومت معاويه که خارج از
قانون اسلام است و براى مسلمانان کنار آمدن با آن دشوار .
در
اين خطبه امام(ع) کلام را با امور ممدوحه که همان بعثت پيامبر است
آغاز نموده و در ادامه اش به امور مذمومه اشاره ميروند تا بدين سان
شنونده پى به عظمت اين نعمت ( بعثت حضرت رسول اکرم) واقف گردد که
اين امور ياد شده عبارتند از :
اول :
اشاره
به امر فتره ( انجا که مى فرمايند ارسله على حين فتره من
الرسل) که ظاهرا نشان از آن دارد که در مقطعى از زمان پيامبري
در ميان مردم مبعوث نشده بوده و زمين خالى از پيامبر بوده
است که پى آمد اين عدم حضور گسترش فساد و تباهى و شر و
پليدى بوده است که در متن خطبه به آن موارد اشاره شده است و بعد از
آنکه پيامبر مبعوث شدند اوضاع دگرگون گشته و تمامى شرها و
پليديها جاى خود را به امور ممدوح و خير وبرکت داده است
که همه اينها در سايه برکت و حضور حضرت رسول(ص) ايجاد شده است و
همانقدر که دوران قبل از بعثت مذموم و ناپسند است دوران بعد از بعثت دوران ممدوح و
پسنديده اى است.
دوم:
عبارت
طول العجعه من الامم که در متن خطبه بدان اشاره رفته کنايه از بي
خبرى و بى توجهى مردم نسبت به امر معاد و ساير
امورى است که شايسته توجه و عنايت جدى بدانها مي
باشد.
سوم :
عبارت
الاعتزام من الفتن بنا بر يک روايت مجاز است که از نسبت بين
عزم و فتنه استنباط مى گردد و در بين مردم اين فتنه ها رواج
داشته و رايج بوده است و بن ابر روايت دوم نشان از کثرت و گسترش
فتنه دارد و بنا بر روايت سوم نيز عبارت از ان است که نظر به
اينکه فتنه و هرج و مرج از مدار قانون مدارى خارج بوده و از هيچ
قانونى تبعيت نمى کند و کلا مطابق با مصالح جامعه نيست
لذا جوامع انسانى شبيه به اجتماعات حيوانى بوده و قانون
جنگل بين آنها حکومت مى نموده که اين نشان از اوج سبک
محتوائى يک جامعه دارد .
چهارم :
عبارت
على انتشار من الامور که در متن خطبه آمده اشاره به حکومت تفرقه و بارش سنگ
تفرقه از منجنيق فلک بر سر مردم دارد که اين حکومت تفرقه که در
ميان مردم حاکم بوده عنصر عدالت گرائى را از ميان ايشان
برده است و چيزى به اسم عدالت در ميانشان معنا و مفهوم ندارد.
پنجم:
عبارت
تلظ من الحروب که در متن خطبه امده امام (ع) در اين جا جنگ را به مانند آتش
در نظر گرفته و ان را کنايه از اتش آورده است به اين معنا که
همانگونه که آتش همه چيز را در خود فرو مى بلعد و مى سوزاند آتش
جنگ نيز تمامى ارزشهاى انسانى در جامعه عرب قبل از اسلام
را از بين برده و برادر کشى و فرزند کشى و خونريزي
را در ميانشان رواج داده بود .
در
اينجا براى اينکه با جامعه عرب قبل از اسلام بهتر و واضح تر
اشنا گرديم بهتر آن ديديم که به اين خطبه از امام(ع) که
نود و دومين خطبه ايشان است عطف توجه نمائيم که به مانند
آينه اى جامعه عرب قبل از اسلام را در برابر ديده گان ما قرار
مى دهد :
بعثه
و الناس ضلال فى حيره و خابطون فى فتنه . قد استهوتهم الاهواء و
استزلتهم الکبريائ و استخفتهم الجاهليه الجهلاء حياري
فى زلزال من الامر و بلاء من الجهل فبالغ صلى الله عليه و آله
فى النصيحه و مضى على الطريقه و دعا الي
الحکمه و الموعظه الحسنه.
او را
بر انگيخت حالى که مردم سرگردان بودند و بيراهه فتنه را
مى پيمودند. هوا و هوسشان سرگشته ساخته بزرگ خواهيشان به فرو
دستى انداخته . از نادانى جاهليت خوار و سرگردان و در کار نا
استوار به بلاى نادانى گرفتار . او که درود خدا بر وى و
خاندانش باد خير خواهى را به نهايت رساند به راه راست رفت و از
طريق حکمت و موعظه حسنه مردم را به خدا خواند .
چنين
بيان مى دارم که : اين خطبه خود فصلى است در تعريف
فضائل حضرت رسول (ص)
آنجا
که امام (ع) مى فرمايند : و خابطون فى فتنه اشاره به اين
دارد که افعال و اعمال اجتماعى اعراب در روزگاران قبل از اسلام آميخته
به گمراهى و خارج از هر نوع نظام و قانون خرد پسند بوده است که در
اينجا کلمه حابطون( هيمه چين و يا هيمه گرد کن)
استعاره از گمراهى است و منظور آن است که همانگونه که محصول و غرض
اصلى از هيمه چين نهادن هيزم بر آتش به سبب شعله ور تر
نمودن آن است اعمال و رفتار اجتماعى اعراب جاهلى نيز که خارج از
قوانين و غير منطبق با مصالح اجتماعى بوده حاصلى جز سرعت
گرفتن در طريق گمراهى و آتش جنگ افروزى و خونريزي
چيز ديگرى نبوده است و همه اعمالشان و گفته هايشان
اميزه اى نا همگون از حق و باطل بوده است .
و در
آنجا که مى فرمايند استهوتهم الاهواء اشاره به اين دارد که
ايشان با غرق شدن در هوا و هوس و خواسته هاى نفسانى بنده باطل
شده و از حق بسيار فاصله گرفته اند .
آنجا
که مى فرمايند : استزلتهم الکبرياء اشاره به اين دارد که
خود خواهى و خود پسندى چونان اميرى نا بخرد و بر جان و
دل آنها حکومت مى نمايد که سر انجام آن افتادن در پرتگاه ذلت بوده است
و نه تنها به فرا دستى نائل نشدند که به فرو دستى ذلت بار درافتادند .
و
آنجا که مى فرمايند : استخفتهم الجاهليه الجهلاء اشاره به غرق
شدن جامعه جاهليت در تباهى و فسادى بوده که محصول جاهليت
آنها است و صفت جهلائ نيز که بعد از جاهليت آمده در حقيقت
يک صفت به قصد تاکيد است که امام (ع) با آوردن اين صفت قصد
بيان شدت و عمق جاهليتى را داشته که گريبان جامعه عرب
قبل از اسلام را گرفته بوده و چون ابرى تاريک بر اسمان زندگي
اجتماعى آنها گسترده شده بود .
و انجا
که مى فرمايند : حيارى فى زلزال من الامر و بلائ من
الجهل اشاره به آن دارد که اعراب جاهليت به خاطر اينکه در باتلاق
جهالت و نادانى خود غرق بودند لذا قدرت تمييز حق از ناحق و سره
از ناسره را نداشتند و قادر به تشخيص مصلحت خود نبودند .
و
بالاخره آنجا که در پايان خطبه مى فرمايند : فبالغ الي
آخره .. الى اخر الخطبه اشاره بدان دارد که حضرت رسول (ص) ايشان را
با نور پرتو افکن هدايت به راه راست هدايت نمود و در اين راه از
حکمت و موعضه حسنه استفاده بدر که خداوند در قرآن مى فرمايند : ادع
الى سبيل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه
در
خطبه يکصد و دوم از نهج البلاغه نيز امام(ع) مى فرمايند :
حتي
بعث الله محمدا صلى الله عليه و اله شهيدا و بشيرا و
نذيرا : خير البريه طفلا و انجبها کهلا و اطهر المطهرين
شيمه و اجود المستمطرين ديمه . فما احلولت لکم
الدنيافى لذاتها و لا تمکنتم من رضاع اخلاقها الا من بعد ما صادفتموها
جائلا خطامها قلقا وضينها. قد صار حرامها عند اقوام بمنزله السدر المخضود و
حلالها بعيدا غير موجود. و صادفتموها و الله ظلا ممدودا الى اجل
معدود . فالارض لکم شاغره و ايديکم فيها مبسوطه و
ايدى القاده عنکم مکفوفه و سيوفکم عليهم مسلطه و
سيوفهم عنکم مقبوضه.
الا
ان لکل دم ثائر و لکل حق طالبا. و ان الثائر فى دمائنا کالحاکم فى حق
نفسه و هو الله الذى لا يعجزه من طلب و لا يفوته من هرب . فاقسم
بالله يا بنى اميه عما قليل لتعرفنها في
ايدى غيرکم و فى دار عدوکم. الا و ان ابصر الابصار ما نفذ
فى الخير طرفه . الا ان اسمع الاسماع ما وعى التذکير و
قبله.
ايها
الناس استصبحوا من شعله مصباح واعظ متعظ. و امتاحوا من صفو عين قد روقت من
الکدر .
عباد
الله لا ترکنوا الى جهالتکم و لا تنقادوا لاهوائکم فان النازل بهذا المنزل
نازل بشفا جرف هار ينقل الردى على ظهره من موضع الى موضه
لراى يحدثه بعد راى يريد ان يصلق ما لا
يصلق و يقرب ما لا يتقارب.
فالله
الله ان تشکوا الى من لا يشکى شجوکم و لا ينقض
برايه ما قد ابرم لکم انه ليس على الامام الا ما حمل من امر ربه
: الابلاغ فى الموعظه و الاجتهاد فى النصيحه و الاحياء
للسنه و اقامه الحدود على مستحقيها و اصدار السهمان على اهلها .
فبادروا
العلم من قبل تصويح نبته و من قبل ان تشغلوا بانفسکم عن مستثار العلم من عند
اهله . وانهوا عن المنکر و تناهوا عنه فانما امرتم بانهى بعد التناهي.
تا
اينکه خداوند محمد (ص) را برانگيخت گواهى دهنده و مژده دهنده و
ترساننده .بهترين آفريدگان آنگاه که خرد سال مى نمود و نژاده تر
هنگامى که کهنن سال شده بود و پاکيزه ترين پاکيزگان در
خوى و منش و گاه بخشش ابر دست سخاوتش خشک نمى نمود .
پس
دنيا براى شما شيرين نبوده و دوشيدن پستان آن اسان
نمى نمود تا آنکه آن را شترى ديديد مهرش گسسته و جنبان و
از لاغرى ميان بندش لرزان .حرام در نزد گروهى نا دشوار چونان
سودن دست بر بدنه سدرى پيراسته از خار و حلال از دسترس دور و نا
پيدا و به خدا سوگند بدان دولت رسيديد که خواهان آنيد و
تا مدتى معين در ان بمانيد پس کنون پخنه زمى ن براي
شما خالى است و آن را نگهبانى نيست . دست شما در آن گشاده است و
دست زمامداران حقيقيش از شما باز داشته شمشير شما بر آنان مسلط
و شمشير آنها از شما نگاهداشته .
همانا
هر خونى را خون خواهى است و هر حقى را خواهانى همانا خون
خواه ما چنان کند که داور در باره خود او کند . او خداست که هر که را خواهد از دست
او نجهت و آن که گريزد از او نرهد . سوگند به خدا اى فرزندان
اميه که در اندک زمانى دنيا را ببينيد در دست
ديگران و در خانه دشمنان . آگاه باشيد که بينا ترين
چشمها چشمى است که نگاه خود را به سوى خوبى گشايد و آگاه
باشيد که شنوا ترين گوشها گوشى است که پند را فرا گيرد و
قبول نمايد .
اي
مردم روشنى از زبانه چراغ واعظى طلبيد که پند خود را به کار
بندد و از زلال چشمه اى اب برکشيد که از تيره گونى پالوده
بود .
بندگان
خدا در نادانى خود ميارميد و رام هوسهاى خود مگرديد
که فرود اينده بدين منزل بر لب ابگندى فرود آمده است بي
قرار و ريزان و نا پايدار .
آنچه
موجب تباهى اوست به پشت خود بر مى دارد و از جائى به جائي
مى رساند به خاطر رائى که آن را پى در پى تازه مي
گرداندو مى خواهد چيزى را که نمى چسبد بچسباند و ان را که
به نزديک نمى آيد به نزديک کشاند .
خدا
را مبادا که شکايت بريد بدان که حاجت شما روا نمى داردو گره
اى را که با راى نادرست بسته نمى گشايد . همانا بر امام
نيست جز آنچه از امر پروردگار به عهده او واگذار شده : کوتاهى نکردن
در موعظت و کوشيدن در نصيحت و زنده کردن سنت و جارى ساختن حدود
بر مستحقان و رسانمدن سهم هاى بيت المال به سزاوار و در خور ان .
پس به
سوى کشتزارهاى دانش بشتابيد پيش از آنکه بوته آن خشک گردد
و پيش از آنکه به خود پردازيد و فرصت گرفتن علم از منبع آن و اهل آن
از دست رود از کار زشت باز ايستيد و ديگران را از ان باز
داريد چه به بازر ايستادن پيش از باز داشتن ماموريد .
اما
(ع) در اين خطبه به پاره اى از سجايا و بارز ترين صفات
حضرت رسول (ص) اشاره مى روند که اين اوصاف عبارتند از :
اول :
وي
شهيد (شاهد ) است يعنى حضرت رسول در روز رستاخيز شاهد و
ناظر بر اعمال امت خود است همانگونه که خداوند تبارک و تعالى در قرآن
مى فرمايند : فکيف اذا جئنا من کل امه بشهيد و جئنا بک
على هولاء شهيدا که قبلا معنا و مفهوم شهادت مورد بحث قرار گرفت.
دوم:
وي
بشير و مزده دهنده است که خلق خداوند را به جنات نعيم و ثواب اعمال
نيکو مزده و بشارت مى دهد .
سوم:
ايشان
نذير است که سرکشان و آناننى را که به احکام و فرامين
الهى گردن نمى نهند به عذابى دردناک وعده مى دهد که
اين او صاف سه گانه در قران چنين آمده است : انا ارسلناک شاهدا و
مبشرا و نذيرا.
چهارم :
وي
بهترين بندگان در دوران کودکى است. و اين بدان معناست که
پيامبر از همان اوان کودکى متخلق به اخلاق الهى و متصف به اوصاف
برترى بوده اند و شايستگى نيل به مقام نبوت از همان
کودکى در سرشتشان نهاده شده بود .
پنجم:
نژاده
ترين بندگان خدا در دوران کهن سالي که دلالت بر آن دارد که
پيامبر در دوران کهولت منبع فضيلت و کرامتهاى نفسانى بوده
اند
ششم :
پاکيزه
ترين پاکيزگان در خوى و منش و اين امر دلالت دارد بر
اين واقعيت که حضرت رسول(ص) متمم مکارم اخلاقى بوده اند و
تمامى خلائق مى توانند در کسب اين فيوضات از وجود
ايشان بهره ور گردند .
هفتم :
وي
سخاوتمند ترين و گشاده دست ترين مردم بوده اند وهيچ باران
سخائى در برابر باران جود ايشان ياراى خود نمائي
را نداشته است.
در
اين عبارت : اجود المستمطرين ديمه استعاره است که در واقع
باران جود استعاره از گشاده دستى حضرت رسول دارد و اين باران که بر
ديم زار مى بارد خالى از رعد و برق و فارغ از استعداد آتش
زنى و ويرانگرى است .و در عبارت فوق ديمه
تمييز است براى اجود .
امام
(ع) در خطبه در بخشى از خطبه يکصد و نهم نهج البلاغه در بيان
شخصيت والاى حضرت رسول (ص) مى فرمايند :
حتي
اورى قبسا لقابس و انار علما لحابس فهو امينک المامون و شهيدک
يوم الدين و بعيثک نعمه و رسولک بالحق رحمه اللهم اقسم لخ مقسما
من عدلک و اجزه مضاعفات الخير من فضلک اللهم اعل على بناء
البانين بنائه و اکرم لديک نزله و شرف لديک منزلته و آته
الوسيله و اعطه السنائ و الفضيله و احشرنا فى زمرته غير
خزايا و لا نادمين و لا ناکبين و لا ناکثين و لا
ضالين و لا مضلين و لا مفتونين .
تا
آنکه شعله اى افروفت تا جوينده دانش از آن شعله چراغ دانش بر فروزد و
نشان راه را بر پا کرد تا گمراه ديده بدان دوزد پس او امين توست و
مورد اعتماد تو و گواه تو بر امت در روز رستاخيز و انگيخته توست و
موجب نعمت و فرستاده بر حق تو و ايت رحمت .خدايا بهره او ساز
نصيبى از عدلت و پاداش نيک و فراوان از فضلت . خدايا
بناى دين او را از آنچه که ديگران بر ساخته اند عالى تر
گردان و خوان اکرام او را نزد خود هر چه گرامى تر ساز و رتبت او را نزد خود
بيفزاى و قرب وسيلت و بلندى قدر و فضيلتش عطا فرما
. و ما را با او محشور کن چنانکه نه زيان کار باشيم و نه پشيمان
نه دور از راه حق و نه شکننده پيمان نه گمراه و نه گمراه کننده ديگران
و نه فريفته هواهاى نفسانى و وسوسه هاي
شيطاني.
انجا
که امام(ع) در خطبه مى فرمايند : حتى اورى قبسا لقابس و
انار علما لحابس مشتمل است بر مدح نبى (ص) و بيان سعى و
تلاشى که در راه تبليغ دين مبذول داشته استدر اين عبارت
لفظ قبس استعاره از نور هدايتى است که از پرتو کلام و سخنان
هدايت گر پيامبر ساطع مى گردد و در پرتو ان نور مردم
هدايت مى شوند و در زير باران نور هدايت واقع مي
گردند و نيز لفظ علم استعاره از همان هدايتگرى است و پرتو
افشانى نورهاى هدايت که از اين امر دوحقيقت استنباط
مى گردد که عبارتند از :
اول :
وجود نبى (ص) در جامعه به مثابه نور هدايت است و علامت و نشانه رهنما
که مردم با استفاده از وى حقيقت را مى شناسند و به سمت
هدايت گام بر مى دارند و هرگز دچار شبهه و سر در گمى در
درايفت حقيقت و شناخت حق نمى گردند و از ديگر سيو
ميتوان از علم ( راهنما و نشانه ) به عنوان کتاب و سنت برداشت مفهوم نمود .
دوم ک
اينکه مراد از اعلام هدى در اين خطبه پيشوايان
دينى باشد و به واسطه ايشان و هدايت گرفتن از آنها قلبها
و دلها به نور هدايت و حق گرائى روشن مى گردد و ايشان به
واسطه اينکه نفوس قدسيه هستند از اين نور برخوردارند و به
لحاظ کمالات و علوم در بالاترين حد قرار دارند .
آنجا
که امام در خطبه فرموده اند : فهو امينک المامون اشاره به اين دارد که
حضرت رسول(ص) امانت دار وحى الهى است و آنجائى که فرموده اند :
شهيدک يوم الدين اشاره به اين حقيقت مي
نمايد که حضرت رسول (ص) در روز رستاخيز شاهد امت است. آنجائى که
امام (ع) در متن خطبه فرموده اند : بعيثک نعمه اشاره به اين دارد که
پيامبر مبعوث گشتند تا نعمت الهى را بر مردم تمام کنند و رسول حق و
رحمت باشند که خداوند در قرآن مى فرمايند : و ما ارسلناک الا رحمه
للعالمين . امير المومنين (ع) آنگاه کلام خود را در اين
خطبه با دعاى خير در حق حضرت پيامبر (ص) ادامه مى دهدو
نظر به اينکه خداوند منتهاى عدل و دادگسترى است و اين صفت
خداوند تنها شامل حال بزر بندگان وى مى گردد لذا از خداوند متعال
خواسته که حضرت رسول را از برکات عدل خويش مستفيض و بهره مند گرداند
تا بدين وسيله بر علو درجات و کمالات حضرت رسول بيفزايد .
و
انجا که فرموده : و اجزه مضاعفات الخير من فضلک اشاره به اين دارد که
هر چند حضرت رسول ار بزرگترين بهره مندان تفضلات الهى است ولي
با اين حال امام(ع) از خداوند مى خواهد که بر اين ميزان
بهره ها هرچه بيشتر بيفزايد و بيفزايد .
و
انجائى که مى فرمايند : اللهم اعل على بناء البانين
بناءه اين در حقيقت دعائى است که امام (ع) در آن از خداوند
مى خواهد که بنيان دين اسلام را که او در ميان بشر
پايه نهاده هر چه مستحکمتر نمايد و دين اسلام را فراتر و
ارزشمند تر از ساير اديانى نمايد که پيامبران
پيشين آورده اند سپس در حق رسول اکرم چنين دعا مي
فرمايند که شرف و منزلت و مقام او را بالترين مقامها و منزلتها گرداند
و بزرگترين پاداشها را به ايشان عطا فرمايند و نهايتا دعا
ميفرمايند که همه ما را درحالى که نه عهد شکن باشيم و نه
زيانکار و نه پشيمان و نه دور از راه حق و نه گمراه کننده و نه گمراه
و نه فريفته هواهاى نفسانى و نه اسير وسوسه هاي
شيطانى با حضرتش محشور گرداند .
حضرت
امير المومنين در خطبه يکصد و يازدهم در شان و ذکر حضرت
رسول (ص) مى فرمايند :
اختاره
من شجره الانبياء و مشکاه الضياء و ذوابه العلياء و سره البطحاء
و مصابيح الظلمه و ينابيع الحکمه.
او را
برگزيد از درختى که رستنگاه پيامبران است و چراغدانى پر
نور براى روشنى جهان . از خاندانى بلند مرتبه و
ديدارى و از سرزمين بطحاء که سرزمين فخر و بزرگواري
است . خاندانى کهع چراغهاى ظلمتند و چشمه هاى حکمت.
در
متن خطبه عبارت ذوابه العلياء استعاره از مشهوريت و
ديدارى است چرال که ذوابه به معناى موى رسته بر
بالاى پيشانى است که همه کس تواند آنرا ببيند و از
همين لفظ براى معروف و مشهور بودن استعاره نموده است .
در
اين خطبه چند استعاره نهفته است که عبارتند از :
اول :
کاربد
لفظ شجره ( درخت) براى سلسله انبياء عليهم السلام که در
اينجا لفظ مستعار ( وجه شبه ) در اين است که همانگونه که درخت با
ميوه دهى و ثمر بخشى همگان را سود و منفعت مى رساند
انبياء نيز با مجموعه نصائح و سخنان هدايت گر خويش بندگان
را سود دهى و بهره دهى مى رسانند و کلا در اينجا نسبتي
که بين درخت و ميوه آبدار و شيرين و رسيده وجود
دارد مثل نسبتى است که بين پيامبر و کلمات و سخنان و کلا اعمال
و رفتار هدايت گر و اصلاح طلبانه ايشان جارى است .
دوم :
لفظ
مشکاه ( چراغدان) که براى آل ابراهيم بکار رفته است استعاره از پرتو
افکنى آنها است يعنى همانگونه که چراغدان پرتو افکن و نور افشان
مى باشد بيت نبوت و سلسله انبياء نيز نور افشان و پرتو
افکن انوار هدايت هستند و همانگونه که براى راهيابى در
شبهاى تاريک از نور چراغ استفاده مى بريم تا ما را رهنمون
شود نور انبياء نيز هدايتگر جانها و دلهاى سرگردان در ظلمات
جهل و نادانى است.
سوم :
سره
البطحاء ( سرزمين فخر و بزرگوارى ) اشاره به اين دارد که حضرت
پيامبر از شريفترين و فخور ترين خاندانها بر گزيده
شده است
چهارم :
لفظ
مصابيح نيز در متن خطبه استعاره از پيامبران است که لفظ مستعار
( وجه شبه ) کاملا در آن مشهود است .
پنجم :
لفظ
ينابيع ( سر چشمه ها) نيز استعاره از پيامبران است و لفظ
مستعار ( وجه شبه ) در فيضان و جوشش علوم و معارفى دارد که از
سينه انبياء سر چشمه مى گيرد و همانگونه که چشمه با
خنکاى آب خود جان تشنگان را مى نوازد و عطش را از وجودشان مي
زدايد علوم و معرف الهى که از انبياء به زمردم القاء مي
گردد تشنگى روح انها را از ايشان مى زدايد .
در
اين جا به انگيزه ختم مقاله به پاره اى از فوائد بعثت حضرت رسوا
اکرم (ص) همانگونه که يکصدو نود و هشتمين خطبه نهج البلاغه وارد آمده
اشاره مى نمائيم . امام (ع) در اين خطبه در باب حقيقت
بعثت رسول (ص) چنين مى فرمايند :
ثم ان
الله بعث محمدا صلى الله عليه و اله بالحق حين دنا من
الدنياء الانقطاع و اقبل من الآخره الاطلاع و اظلمت بهجتها بعد اشراق و قامت
باهلها على ساق . و خشن منها مهاد و ازف منها قياد . فى انقطاع
من مدتها و اقتراب من اشراطها و تصرم من اهلها و انفصام من حلقتها و انتشسار من
سببها و عفاء من اعلامها و تکشف من عوراتها و قصر من طولها . حعله الله بلاغا
لرسالته و کرامه لامته و ربيعا لاهل زمانه و رفعه لاعوانه و شرفا لانصاره.
ثم
انزل عليه الکتاب نورا لا تطفاء مصابيحه و سراجا لا يخبوتوقده
و بحرا لايدرک قعره و منهاجا لايضل نهجه و شعاعا لايظلم ضوءه و
فرقانا لايخمد برهانه و تبيانا لا تهدم ارکانه و شفاء لا تخشي
اسقامه و عزا لا تهزم انصاره و حقا لا تخذل اعوانه . فهو معدن الايمان و
بحبحوته و ينابيع العلم و بحوره و رياض العدل و غدرانه و
اثافى الاسلام و بنيانه و اوديه الحق و غيطانه . و بحر لا
ينزفه المستنزفون و عيون لا ينضبها الماتحون و مناهل لا لا
يغيضها الواردون و منازل لا يضل نهجها المسافرون و اعلام لا
يعمى عنها السائرون و آکام لايجوز عنها القاصدون .
جعله
الله ريا لعطش العلماء و ربيعا لقلوب الفقهاء و محاج لطرق الصلحاء و
دواء ليس بعده داء و نورا ليس معه ظلمه و حبلا وثيقا عروته و
معقلا منيعا ذروته و عزا لمن تولاه و سلما لمن دخله و هدى لمن ائتم به
و عذرا لمن انتحله و برهانا لمن تکلم به و شاهدا لمن خاصم به و فلجا لمن حاج به و
حاملا لمن حمله و مطيه لمن اعمله و ايه لمن زتوسم و جنه لمن استلام و
علما لمن وعى و حديثا لمن روى و حکما لمن قضي.
و
انگاه خداوند محمد را کهدرود خداوند بر او ويارنش باد به حق بر انگيخت
انگاه که پايان دنيا نزديک بود و آخرت رو ى آور و جهان پس
از روشنى و زيبائى تاريک . زندگى مردمش دشوار و
ارام جاى آنان نا هموار جهان به نيستى و فرو ريختن
نزديک گشته مدت آن به سر رسيده و ناشنه هاى آن پديد و
پيوند مردمش با آن بريده و حلقه هاى پيوندشان از هم
دريده و اسباب از هم گسيختگى شا نبسيار و نشانه هاي
رستگارى نا پايدار و زشتيهاى دنيا آشکار رشته عمرش
کوتاه و به سر رسيدنش نمودار . اين هنگام خدا او را مامور رساندن شريعت
به مردمان کرد و موجب ارجمندى امت و بهار مردم زمانش مايه
سربلندى يارانش و موجب شرف ياورانش.
پس
فرو فرستاد بر او قرآن را نورى که چراغهاى آن فرو نميرد و
چراغى که افروختگى اش کاهش نپذيرد و دريائى که
ژرفاى آن کس نداند و راهى که پيمودنش رهرو را به گمراهي
نکشاند و پرتوى که فروغ آن تيرگى نگيرد و فرقانى که
نور برهانش خاموش نگردد و تبيانى که ارکانش ويراين
نپذيرد و بهبودى که در آن بيم بيمارى نباشد و
ارجمندى که يارانش را شکست نا پايدارى نباشد و حقي
که ياورانش را زيان و خوارى نباشد . پس قرآن معدن ايمان
است و ميان جاى آن و چشمه سار دانش است و درياهاى آن و
باغستان داد است و ابگير هاى آن و بنياد اسلام است و بنلاد
استوار آن .
واديهاي
حقيقت است و سبزه زارهاى آن و دريائى است که بر دارندگان
آب انرا خشک نگردانند. و چشمه سارها که کشانندگان اب انرا به ته نرسانند و
ابشخورها که در ايندگان بدان ان آبش را کم نکنند . و منزل گاه هاست که
مسافران راهش را گم نکنند و نشانه هاست که روندگان از نظر دو رندارندش و پشته هاست
که روى آورندگان از آن نگذرند و ان را نگذارند . خدايش مايه
سيرابى دانشمندان کرده است و بهار دلهاى فقيهان و مقصد
راه هاى پارسايان و داروئى که از پس آن بيماري
نيست و نورى که با آن تارى نيست و ريسمانى که
گرفتنگاه آن استوار است و پناهگاهى که قله آن پناهنده را نگاهدار است و
ارجمندى هر آنکه با او دوستى ورزد و امان آن کس که بدان در شود و
راهنماى هر که بدان اقتدا کند و عذر آنکه آنرا مذهب خود گيرد و برهان
هر کس که بدان سخن گويد و ان را پذيردو گواه هر که در مخاصمت
پشتيبان خوبشش شمارد و پيروزى ان کس که بدان حجت ارد و راهبر
آنکه آنرا به کار دارد و برند ه انکه ان را کار فرمايد و نشان آنکس که در ان
بنگرد چنانکه بايد و نگاهدار کسى که خود را بدان از اسيب
پايد و دانش کسى که ان را نيک به خاطر سپرد و حديث
کسى که از آن روايت کند و حکم آن کسى که خواهد حکم دهد .
امير
المومنين (ع) در اين خطبه آنچه که از اوصاف و
ويژگيهاى بارز شخصيت حضرت رسول(ص) است ذکر نموده که البته
ذکر همه اين اوصاف در برابر بحر صفات و ذکريات حضرت رسول حکم قطره
اى دارد از دريايى چه خداوند متعال در قرآن کريم
از نعمتهاى دنيائى به قليل و از حضرت رسول به عنوان
کثير ياد نموده است و پيداست که توصيف همه ابعاد
شخصيتى حضرت رسول(ص) که کثير ميباشد بسيار دشوار و
يا حتى خارج از توان و وراى حد تقرير باشد اما با در نظر
گرفتن اين حقيقت امير المومنين در اين خطبه به بارز
ترين آنها اشاره مى کند که عبارتند از :
اول:
مبلغ
رسالت الهى بنا به گفته خداوند متعال : يا ايها الرسول بلغ ما
انزل اليک من ربک
دوم :
وجود وى در ميان امت کرامتى است از مکرمتهاى الهى
سوم:
موجبات عزت و سربلندى ياران و انصار
چهارم
: معدن جواهر علوم و اسرار الهى
پنجم:
نورى است زوال ناپذير که هرگز تاريکى و خمودگى ان
را در نمى گيرد
ششم :
فرقانى است که برهانش همواره برنده و مستدل و باطل کوب است
هفتم:
بنيانى است مرصوص و انهدام ناپذير
هشتم :
دوائى است که بيمارى از پى ندارد و شفاء همه دردهاست که
خداوند مى فرمايد : و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه
للعالمين
نهم:
حقى است که هرگز يارانش با استمساک بدان خذلان نمى گيرند
دهم :
معدن ايمان
يازدهم
: باغستان عدل و دادپرورى
يازدهم
: سرمنزلى که رهروش را به بيراهه نمى کشاند
دوازدهم
: نشانه هائى که رهروان از آن فرو گذار نبوده و ان را نمى گذارند
سيزدهم
: چشمه اياست خنک که عطش دانشمندان را فرو مى نشاند و آنها را به
سيرابى دانش مى رساند
چهاردهم
: نورى است که هيچ تاريکى آن را در خود فرو نمى برد
پانزدهم
: ماوائى است امن براى کسى که داخل آن مى گردد
شانزدهم
: برهان است براى کسى که از آن و با ان سخن مى گويد
هفدهم
: آن را که به مخاصمه با کفر بر مى خيزد شاهدى است راستين
و محکم
هجدهم
: مايه عزت آن کس است که بدانروى مى اورد.
نوزدهم
: راهى است هموار در برابر پاى صالحان و نيک ورزان
بيستم:
ريسمانى است محکم که دست آويختن بدان گسستگى ندارد .
بيست
و يکم : بهار دلهاى زرف انديشان و فقهاست
بيست
و دوم: پناهگاه آنکس که بدان احتجاج ورزد
بيست
و سوم: حديث سخنوران است
بيست
و چهارم: دانش است براى انکس که بدان گوش جان سپارد
بيست
و پنجم: سپرى است محکم براى ان کس که او را سپر افکار و انديشه
هاى خود قرار دهد.
بيست
و ششم: نشانه اى است براى خردمندان و عبرت آموزان که خداوند مي
فرمايد : ان فى ذلک لآيات للمتوسمين.
بيست
و هفتم: حافظ حامل خود در روز جزاست
بيست
و هشتم: داروئى است شفا بخش که از همه امراض فرد را شفا ميدهد و مصون
مى دارد
گفت:
شفاء لايخشى سقامه.
بيست
و نهم : عذر کسى که آنرا مذهب و ائين خود بر گزيند.