عدالت و عدل الهى در حيات معقول على (ع)
محمّد تقى جعفرى
«وَ تَمَّتْ
كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا» مشيّت و اراده و عمل پروردگار تو بر مبناى
صدق و عدل استوار شده است.
حتما توجّه فرمودهايد كه اين سؤال را تحليل گران تاريخ و
كامجويان و كاموران حيات طبيعى- اگر هم تصريح نكرده باشند- از على بن ابي طالب
پرسيدهاند كه: «تو در عدالت چه ديده بودى» زيرا رفتار و انديشه و هدف گيريهاى
فرزند ابى طالب با الگوها و معيارهاى آنان سازگار نيست. و شگفتى و تعجّب آنان در
مشاهده سرتاسر زندگى امير المؤمنين مشهود بوده است.
اينها نبايد از على بن ابي طالب در باره عدالت مىپرسيدند بلكه
بايد اين را از خود عدالت پرسيد. حقيقت اين است چنانكه آرمانهاى معقول انسانى
مفسّر شخصيتهاست، و شخصيّتها مفسّر عظمت آن آرمانها هستند، براى شناخت اين معنا
كه علّت عشق ورزى امير المؤمنين چه بود كه در روزگارى كه قدرت، بطور مطلق در دستش
بود احساس بى نيازى كرد و بناى طغيانگرى نگذاشت و عدالت ورزيد اين مسئلهاى است كه
بار ديگر انسان شناسان، يا آنان كه مىخواهند در تاريخ و روش شخصيّتهاى سازنده،
مسائل مفيدى براى بشر پيدا كنند بدنبال آن هستند.
نوشته و سخن و تأليف در اين زمينهها زياد است. در طول تاريخ،
ما با رگبار نظريات گوناگون روبرو هستيم. هر كس از ديدگاه خود در اين مسائل اظهار
نظر نموده است. به گمان من آنان كه به تفسير شخصيّتى همچون على بن ابي طالب دست
مىزنند اگر حقيقت عدالت و اختيار و تحمّل و شكيبائى در برابر حوادث كوبنده تاريخ
را ندانند، تفسير و اظهار نظرشان به چند كلمه، «خوب است» و «عالى است» تمام مىشود
اين يك اصلى است كه چرا در باره على عليه السلام «گفته شده: «قتل في المحراب لشدّة
عدله».
اين انسان نيرومند كه سر آمد نيرومندان است در محراب عبادت
بخاطر شدّت عدالتش شهيد شد. اين چه «دادگرى» است كه اين همه انسان را در طول تاريخ
جذب خود كرده و در عين حال خود جذب دنيا نشده است دنيا با تمامى ويژگيهايش (آقائى
و سرورى، نژاد و خويشاوندى و...) او را جذب نكرد، امّا عدالت، او را جذب كرد.
اصل ديگر اينست كه چگونه شخصيّتهائى مانند حضرت امير، قدرت جذب
افراد برجسته را داشتهاند. «شبلى شميل» كه آن جمله عجيب را در مورد حضرت امير
گفته: «بزرگ بزرگان، نسخه نه شرق و نه غرب، نه در گذشته و نه در حال، جهان نظيرش
را نديده» با دو تن از شاگردانش صحبت كردم، گفتم: چه علّتى باعث شده كه او چنين
جملهاى در باره «ابو تراب» (كه در باره او معتقد بود و خاكى بودنش را نتيجه عبادت
سرشارش مىدانست) بگويد گفتند: او هر گاه در باره دادگرى على (ع) سخن مىگفت،
برافروخته مىشد، و هيجان سراسر وجودش را مىگرفت.
كسى كه حتّى اگر مىخواست عاليترين احساسات را با منطق رياضى
تفسير كند، احساسات وجودش را مىگرفت و بر افروخته مىشد.
در اشعار خودمان هست كه:
داورا، دادگرا، جانب جدّا نظرى
كز پى مدح تو، چون بحر بطوفان خيزد
كسى كه توجّه پيدا مىكند متوجّه مىشود كه اين چه عشق محضى
است كه به عدالت پيدا شده است: «تنمّره في ذات اللّه». انسان، حماسه و شعر و سخنان
زيبا مىگويد امّا تا در مسير عدالت قرار نگيرد و عدالت نورزد، فقط در حدّ همان
اصطلاحات باقى مىماند و به كنه عدالت نمىرسد. اين شعر را از چند بيت قبل دقّت
مىكنيم. شعر از: جدّاى قمى شاعر است در مورد ولادت امير المؤمنين عليه السلام:
گر شميمى ز سر طرّه جانان خيزد
تا قيامت ز صبا رايحه جان خيزد
و الهم من كه چو از خواب تو بيدار شوى
به چه رو از سر چشمان تو مژگان خيزد
طعنه بر آب بقا زد دهنم گوئى از آن
مدحت خاك در سايه يزدان خيزد
علّى عالى اعلى، كه ز بيم سخطش
روح از كالبد عالم امكان خيزد
چون به خارى نگرد، يك نظر از رحمت خويش
از بن خار، دو صد روضه رضوان خيزد
چون زند دست به دامان ولايش، فرعون
از لحد با كف صد موسى عمران خيزد
داورا، دادگرا جانب جدّا نظرى
كز پى مدح تو چون بحر به طوفان خيزد
وقتى كه «شبلى شميل» را كه كنار از مكتب اسلام است، اين گونه
طوفانى كند با كسى كه وابسته به چنين شخصيّت است و پيرو اوست، معلوم است چه خواهد
كرد.
پس در حقيقت اين را يك اصلى در نظر بگيريم كه براى ارزيابى
شخصيتها به آن آرمانهائى بنگريم كه آن شخصيتها به آن آرمان عشق ورزيدهاند.
(اى برادر تو همان
انديشهاى
ما بقى خود، استخوان و ريشهاى
گر بود انديشهات گل، گلشنى
گر بود خارى تو هيمه گلخنى)
اتّحاد روح با آرمان مورد عشق، را بايد در نظر گرفت مگر
نشنيدهاى كه «و لو أنّ رجلا احبّ حجرا لحشره اللّه معه».
اگر انسانى به سنگى عشق بورزد، روح او با همان سنگ محشور
مىشود.
يعنى سنگ مىشود. معشوق يك وحدتى با عاشق پيدا مىكند.
اگر روح به اختيار و آزادى شكوفا در اختيار، عشق بورزد يقينا
جوهر آن روح با اختيار در آميخته، و ما فوق جبرها و جبر نماها قرار گرفته است.
گرايش به عدالت و تطبيق روش بر عدالت (يعنى رفتار مطابق قانون)
ممكن است چند علّت داشته باشد. يك علّت اين است كه حوادث و رويداد روزگاران و
عوامل جبرى كارى كند كه انسان دائما مطابق قانون رفتار كند، مانند اين كه همه گونه
اختيار را از او سلب كنند، و بگويند همين راه را بايد بروى، و بگويند اين حركت و
اين رفتار مطابق قانون كه عدالت ناميده مىشود، يك اثر خشك مطابق با آن رفتار است،
ولى داخل در محدوده ارزشها نخواهد بود. زيرا اين اختيار در كار نبوده است.
مثالى مىزنيم: اگر از كوه دماوند بطور فرضى چشمه سارى جارى
شود و به كوير برود، و كويرى را آباد كند و تمدّن ايجاد نمايد، يك كار بزرگ و
چشمگيرى انجام شدة است. از طرف ديگر كفّاشى كه كفش خود را براى تعمير كردن به او
سپردهايد، اگر بيشتر از قرارداد، بخاطر انسانيت و ايمان و شرف، كار انجام دهد و
دو سه بخيه اضافهتر بزند، اين كار او در منطقه ارزشهاست. در حالى كه چشمه سار جارى
از دماوند، داخل ارزشها نيست اگر چه عظمت آن با اين قابل مقايسه نيست، ولى آن يكى
از روى عوامل جبرى جارى شده و اين ديگرى از روى كمال اختيار انجام گرفته است.
ارزشها مطرح است و فعل درست مسبوق به آگاهى و اختيار، ارزشمند است.
اگر عدالت على بن ابي طالب، از روى عوامل جبرى مىبود، در طول
اين چهارده قرن اين همه عشق انسانهاى پاك را بخود جذب نمىكرد. عمل و رفتار او در
مسير عدالت از روى اراده و اختيار انجام مىگرفت، بلكه او عدالت مجسّم بود.
در طول زمان دنيا پرستان و قدرت محوران، براى حفظ قدرت خود در
طول چند روزه دنيا، با على بن ابي طالب (ع) مخالفتها كردند، امّا نشد كه نشد. اگر
خداوند بخواهد كسى را بزرگ كند هيچكس تاب مقاومت ندارد همچنان كه اگر بخواهد
كسى را زمين بزند هيچكس ياراى ايستادگى نخواهد داشت زيرا اراده
خالق هستى در كار است. هزاران اتّهام به على بن ابي طالب (ع) روا داشتند تا بدانجا
كه گفتند «نماز نمىخواند» و خواستند عدالتش را مخفى كنند امّا خدا خواسته كه او
را بلند مرتبه گرداند. عدالت او، حيلهگرى و مكر پردازى رو به صفتان تاريخ نبوده
كه در ميدان تنازع بقاء، براى زنده ماندن، عدالت بورزد. او خود در نهج البلاغه اين
مسئله را پيش بينى و بيان فرموده كه «و اللّه ما معاوية بأدهى منّي». سوگند بخدا
(كه سوگند على هم سوگند كسى است كه خدا را با چشم جان ديده است و فرموده «لم اعبد
ربّا لم اره»، خدائى را كه نديدهام عبادت نمىكنم) معاويه و معاويه صفتان،
باهوشتر و سياستمدارتر از من نيستند. امّا «انّ اكرمكم عند اللّه أتقيكم» در پيش
چشم من است و من بايد آن گونه رفتار كنم تا به ديگران بگويم كه دنيال من بياييد، و
اين با حيله گرى و نقشه پردازى نمىسازد. فرمود «و لو لا التقى لكنت من أدهى
النّاس» اگر تقوائى نبود، مىديديد كه سياستمدارترين فرد (با معيارهاى معاويه) من
بودم. تاريخ نشان داد كه على (ع) در تمام موضعگيرىهائى كه مىفرمود، مطلب را
براى مردم بيان مىنمود و چون سخنش را نمىشنيديد مىفرمود:
«امرتكم امرى
بمنعرج اللّوى
فلم تستبين النصح الّا ضحى الغد»
مطلب را بشما گفته بودم امّا سخنم را نشنيديد تا وقتش گذشت و
بى فايده شد.
اگر به بعضى پيشگوئيهاى حضرت امير در نهج البلاغه از اين ديد
توجّه كنيم مىبينيم، يك سياستمدار تمام ورزيده، نيز نسبت به كارى كه در شرف وقوع
است همان طور تفسير مىكند. حضرت مطلب را بيان مىفرمود و بعد در صدد اجرايش نيز بود.
بنا بر اين، عدالت على بن ابي طالب (ع) به جهت ناتوانى از
سياست بازيهاىزمان نبود. او دستش را به چنان رفتارها، آلوده نكرد. اگر او چنان
ميكرد، ديگر على بن ابي طالب نبود، كه خود دشمنان بنويسند تا سر حدّ عشق، به عدالت
پاى بند بود. آنها كه در كتابشان آن حضرت را در كنار اسكندرها مىگذارند، شعورشان
همان قدر است كه از على بن ابي طالب انتظار داشته باشند اگر كمى هم سياستمدارى
ميكرد بهتر بود بگذار در ميان عاشقان چند «من باره» نيز (بر وزن «شكم باره») وجود
داشته باشد.
آن حضرت هرگز به دروغ و مخالف واقع دست نيالود، اگر چه به ضررش
مىبود كه «ضرر» در اصطلاح ما «ضرر» است ولى عاشق عدالت كجا، ضرر برده است كسى كه
در مجراى «و تمّت كلمة ربّك صدقا و عدلا» حركت مىكند و در دعاى كميلش به ما تعليم
مىفرمايد كه «و اجعل لساني بذكرك لهجا و قلبي لحبّك متيّما» يعنى پروردگارا،
زبانم را به ياد خود گويا و دلم را عاشق و بيقرار محبّتت بساز. جهت حركت بر مبناى
اطاعت محض از خداى عدالت را روشن مىنمايد.
ديگر «امّا» ندارد آن گونه كه بعضى كوتاه انديش بعد از ذكر
فضايلش «امّا» وارد كردهاند.
على (ع) انسان را از ديدگاه ديگرى مىديد، صحبت از «ديد» و
«شناخت» است. او انسان را نه فقط در خورد و خوراك بلكه او را نهال خدائى مىديد.
خلق همه يكسره نهال خدايند
هيچ، نه بشكن از اين نهال و نه بر كن
دست خداوند باغ خلق دراز است
بر خسك و خار همچون بر گل و سوسن
خون بناحق، نهال كندن اويست
دل ز نهال خداى كندن، بر كن
تو براى چنان نهالى مىخواهى راه خطا و دروغ را باز كنى. اگر
باز شود آيا باز برايش مىنويسى كه «عظيم العظماء» كه «شبلى شمّيل» گفت پس عدالت
على (ع) نه از روى جبر، و نه از روى حيلهگرى و سياست بازى زمان بود.
ديگر آنكه عدالتش وسيلهاى براى ادامه قدرت نبود. او وظيفهاى
احساسكرده بود و زمامدارى را وظيفهاى مىدانست مشقّت بار، كه تمام روح او را
تسخير كرده بود: او ابيت مبطانا و حولي بطون غرثى» و لعلّ بالحجاز او اليمامة من
لا طمع له في القرص و لا عهد له بالشّبع احتمال اين معنا كه در دورترين قلمرو
حكومت من انسانى گرسنه بخوابد، خواب را از چشم من مىبرد. شبها فقط چند لحظه چشم
روى چشم مىگذاشت.
فجر تا سينه آفاق شكافت
چشم بيدار على خفته نيافت
روحش بر انسانهائى كه در حيطه زمامدارى او هستند گسترده شده
است. او چطور مىتواند عدالت را وسيله بقاء قدرت قرار بدهد اصلا خود عدالت
وسيلهاى است كه انسان براى حيات واقعى روح خود بايد از آن استفاده كند.
اين مطلب را هر چقدر انسان ديرتر بپذيرد، ضرر كرده است،
بالاخره مىپذيرد، ولى هر چقدر ديرتر، پر ضررتر و خطرناكتر.
نتيجه اين كه، براى فهم عدالت على و انگيزه او در عدالت، بايد
به بينش او نگاه كرد. اگر مىخواهيد مطلب را فهم كنيد به دو چشم مرد عادل حتّى
براى يك لحظه خيره شويد تا خيلى از ابهامات را براى شما حل كند و هستى را قابل
تفسير نمايد و از يأس و نااميدى برهاند.
تأكيد على (ع) بر اسرار و مبناى هستى (كه عدالت است) وسيلهاى
است براى احياى حيات روح انسانى كه فرمود: «و تمّت كلمة ربّك صدقا و عدلا لا مبدّل
لكلماته».
خدايا، اى خداى على (ع) ترا بحقّ على قسم مىدهيم كه طعم عدالت را بر ما
بچشانى. و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته