پيمانها و معاهدات در نهج البلاغه
محمد تقى رهبر
در قاموس اخلاق و حقوق مجتمع بشرى، و نيز كتب آسمانى، «معاهدات
و مواثيق»، «قراردادها و پيمانها» جايگاه ويژهاى دارد. افراد هيچ ملتى با هر نوع
بينشى، حتى بينشهاى مادى گرائى و افكار جاهلى، حسب فطرت خدائى، نمىتوانند منكر
شوند كه وفاى به عهد، و پاىبند پيمانها بودن از خصال جوانمردان و انسانهاى
آزادهاى است كه فطرتشان به مسخ نهائى كشيده نشده، همان گونه كه نقض قراردادها،
پيمان شكنىها و عمل برخلاف مواثيق و التزامات، در زمره خوىهاى زشت و صفات
نامحمود تلقى مىگردد. بدين واقعيت اشاره دارد سخن پر ارج على (عليه السلام) آنجا
كه در نامه تاريخى و رسمى خود به مالك اشتر مىنويسد: فإنّه ليس من فرائض اللَّه
شيء، النّاس اشدّ عليه اجتماعا، مع تفرّق اهوائهم و تشتّت آرائهم، من تعظيم
الوفاء بالعهود. و قد لزم ذلك المشركون فيما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من
عواقب الغدر.
(نهج البلاغه
صبحى صالح، نامه 53، ص 442) هيچ يك از واجبات الهى نيست، كه مردم با همه اختلاف
نظرهائى كه دارند، بر آن متفق باشند، مانند وفاى بعهد و مشركان نيز، در ميان
خودشان، جداى از مسلمين، آنرا محترم مىشمردند، زيرا عواقب پيمان شكنى را ديده
بودند.
تا اينجا، و در كليت اصل بحث، جاى هيچگونه بحث و تأمل نيست.
آنچه نياز به بررسى و تحقيق و تعمق دارد، بيان ابعاد مسئله و
حدود و شرائط و ضوابط آن است. در اين مقال بر آنيم تا اين ابعاد و حدود را مطرح
نموده، و در هر بخش با استناد به گفتار آن حضرت از كتاب نهج البلاغه، به تشريح و
توضيح مطلب بپردازيم.
بطور كلى در يك تقسيمبندى اوليه مىتوان عهد و پيمانها را
بدينگونه برشمرد: 1- عهد و پيمان انسان با خدا 2- عهد و پيمان با پيامبر و امام
و رهبران حقيقى و زمامداران قانونى.
3- عهد و پيمان
در اجتماع (اعم از مسلمان و غير مسلمان) قبل از ورود به بحث مناسب است، واژههاى
عهد و ميثاق و مفهوم لغوى آن دو را بيان كنيم، چه، اين خود در فهم اصل مطلب
بىتأثير نخواهد بود.
عهد فلان وعده: حفظه و وفاه.
عهد اليه فى كذا: اوصاه و اوعز اليه به، عهد الى فلان: اوصاه و
شرط عليه.
عهد الشيء: حفظه و رعاه.
عاهده: حالفه و عاقده.
تعاهد القوم: تخالفوا و تعاقدوا.
(المنجد، المعجم
العربى الحديث، لاروس) خلاصه آنكه، «عهد» به معناى: وفاى به وعده، سفارش نمودن، و
شرط كردن و حفظ و رعايت شروط و التزامات آمده است.
«تعهد و معاهده
«بمعنى سوگند و عقد قرارداد، و مراقبت بر وفا و عمل و تحفظ و تفقد و تجديد عهد
آمده است.
وثق الشيء: ثبت و قوى، و كان محكما.
وثق بفلان: ائتمنه.
وثق الامر: احكمه.
وثق القوم: تعاهدوا.
الميثاق: العهد.
وثاقت بمعنى: ثبات، قوت، و استحكام است.
و وثوق بمعنى: اطمينان و اعتماد و امين دانستن ديگرى، و محكم
كردن و استوار نمودن چيزى.
تواثق: اينست كه جمعى با يكديگر هم پيمان شوند، و «ميثاق:
بمعنى عهد و پيمان است.» با توجه به معناى فوق، موارد استعمال كلمه عهد و ميثاق،
مشخص مىگردد، و در هر مورد مفهوم خاطر ملحوظ مىشود. مثلا در عهد خدا با بندگان
عنايتى است، و در ميثاق مردم با مردم عنايتى ديگر.
گر چه محور اصلى ما در اين بحث، معاهدات اجتماعى و بيان و
تشريح ابعاد آن است، ولى جهت استطراد و جامعيت بحث، و نيز اهميت ويژهاى كه عهد و
پيمان الهى در نظام جامعه اسلامى دارد، نخست آنرا مطرح مىسازيم.
1- عهد و پيمان
انسان با خدا
على (ع) مىفرمايند: و اصطفى سبحانه من ولده انبياء، اخذ على
الوحى ميثاقهم، و على الرّسالة أمانتهم، لمّا بدّل اكثر خلقه عهد اللَّه اليهم،
فجهلوا حقّه، و اتّخذوا الاند ادمعه، و اجتالتهم الشّياطين عن معرفته، و اقتطعتهم
عن عبادته، فبعث فيهم رسله، و واتر اليهم انبيائه، ليستأد و هم ميثاق فطرته، و
يذكّروهم منسىّ نعمته، و يحتجّوا عليهم بالتّبليغ، و يثيروا لهم دفائن العقول، و
يروهم آيات المقدرة. (نهج البلاغه، خطبه 1).
خداوند سبحان از فرزندان آدم، پيامبرانى را برگزيد، و از آنان
تعهد گرفت كه بر وحى او پايدار بوده، و در تبليغ رسالتش بكوشند. و اين در حالى بود
كه اكثر خلق، عهد الهى را شكسته، و حق او را نشناخته و براى او شريكان تراشيده
بودند، و شياطين سد راه معرفت آنها از خدا شده، و از بندگى وى جداشان ساخته بودند.
آن گاه خداوند براى آنان رسولانش را مبعوث نمود، و پيامبرانش را يكى پس از ديگرى
فرستاد تا از مردم بخواهند به ميثاق فطرت خويش پايبند بوده، و نعمتهاى فراموش شده
وى را ياد كنند و با تبليغ رسالت حجت را تمام نموده، و خزائن انديشهها را به جوشش
آورند. و آيات نهانى رابديشان بنمايانند.
بر اساس اين بخش از سخن اعجاز گونه امام، خداوند را بر بندگان
خويش عهد و ميثاقى است كه از اعماق فطرت و عقل و وجدان آدمى مىجوشد، قبل از آنكه
پيامبران مبعوث شوند، و مردم را به خداپرستى و تسليم و عبوديت فرا خوانند.
اين عهد و پيمان از توحيد تا معاد، و از تعبد و تسليم تا اخلاق
و عمل و از احكام فردى تا مقررات اجتماعى و خلاصه دين را با تمام محتوايش، شامل
مىگردد.
پيامبران خدا آمدند، تا انسان را به اين فطرت توجه داده، و
آنچه در درون آنان بالقوه نهفته است، استخراج نمايند، به صحنه ظهور و فعليت
برسانند. اما چه بايد كرد انسان عنصرى است پيچيده، و جامع اضداد از خصلتهاى او
فراموشى، غفلت و غرور است و حجابها و عائقها، شيطانها و هواها، او را از يكسو
مىكشند و مىبرند و جذبه الهى و ميعادگاه ملكوت، و عهد اولين، و روزگار وصل، از
سوئى ديگر. در نوسان اين دو جاذبه كه ويژه انسان است، ارزشها مشخص مىشود و
سرنوشتها تعيين مىگردد، انتخابگر نيز خود انسان است نه ديگرى حتى پيامبران تذكر
و هشدار مىدهند، مذكرند و منذر، نه مسيطر و جبار، كه در آن صورت تكليف باطل بود و
رسالت مفهومى نداشت.
آرى اگر انسانها بخواهند در راه درست گام بردارند بايد اين عهد
و پيمان را كه در آغاز خلقت بگونهاى فطرى با خدا بستهاند بياد آورند و بياد
آوردن آن نيز تنها آن است كه فطرت را به رنگ و بوى دنيا آغشته نسازند.
2- پيمان با
رهبران الهى
از آنجا كه پيامبران خدا، خليفه و نمايندگان او در زميناند،
ميثاق با خدا ميثاق با آنان و بيعت با ايشان بيعت با خداوند است: انّ الذّين
يبايعونك انّما يبايعون اللَّه يد اللَّه فوق ايديهم.
گفتار گذشته على (ع) را مىتوان اشاره باين معنى گرفت.
بديهى است، مسئله رهبرى انسانها با رفتن پيامبران خاتمه نمىپذيرد،
چه، از آن رو كه عهد انسان با خدا عهدى نيست كه به مكان و زمانى خاص محدود باشد،
بنا بر اين وجود رهبران صادق و صالح و الهى، جهت تحكيم اين عهد و ميثاق، اصلىمسلم
و غير قابل انكار است.
على عليه السلام كه خود بارزترين چهره امامت و رهبرى پس از
رسول اللَّه است در بيان اين مسئوليت، و عهد و ميثاق الهى با رهبران دينى، چنين
فرمايد: اما و الّذى فلق الحبّة و برأ النّسمة، لولا حضور الحاضر و قيام الحجّة
بوجود النّاصر و ما اخذ اللَّه على العلماء ان لا يقارّوا على كظّة ظالم و لا سغب
مظلوم، لا لقيت حبلها على غاربها، و لسقيت آخرها بكاس اوّلها، و لا لفيتم دنياكم
هذه ازهد عندي من عفطة عنز (خطبه 3- معروف به شقشقيه) سوگند به خداوندى كه
شكافنده دانه و آفريننده جانها است، اگر نبود شرائط حاضر و اتمام حجت با وجود
ياران، و آنچه خداوند از عالمان پيمان گرفته، كه پرخورى ظالم و گرسنگى مظلوم را
تحمل نكنند، مهار خلافت را رها ساخته و جام روزهاى اولين را بدو مىدادم و خود
مىدانيد كه دنياى شما نزد من از قطرات آب بينى يك بز بىارزشتر است.
امام در اين سخن، تأكيد بر عهد و ميثاقى دارد كه خداوند با
عالمان نموده و آنان را مكلف ساخته كه شاهد تبعيض و بىعدالتى و شكم خوارگى
ستمگران و گرسنگى و فقر محرومان ستم كشيده نباشند. واژه «علما» كه در گفتار امام
بعنوان عهدهدار اين مسئوليت آمده، مطلق است و شامل كليه كسانى است كه بار علم را
بردوش مىكشند و از اسلام و سرنوشت مسلمين شناخت و آگاهى دارند. در صدر اين جماعت
بعد از پيامبر، امير مؤمنان على (ع) قرار دارد، كه نه تنها بعنوان يك عالم، بلكه
بعنوان يك امام مفترض الطاعه همپيمان خدا است و ميثاق الهى را ارج مىنهد.
تعهد عالمان امام در خطبهاى ديگرى در نكوهش ياران خود كه با
داشتن منزلت اجتماعى و عنوان صحابى، به ميثاق الهى پشت پا زده، عهد و پيمان خدا
شكسته و فرياد نمىكنند چنين مىفرمايد: و قد بلغتم من كرامة اللَّه تعالى لكم
منزلة تكرم بها إماؤكم و توصل بها جيرانكم، و يعظّمكم من لا فضل لكم عليه، و لا يد
لكم عنده، ويها بكم من لا يخاف لكم سطوة، و لا لكم عليه إمرة و قد ترون عهود
اللَّه منقوضة فلا تغضبون و أنتم لنقض ذمم آبائكم تأنفون و كانت امور اللَّه عليكم
ترد، وعنكم تصدر، و اليكم ترجع، فمكّنتم الظّلمة من منزلتكم، و ألقيتم اليهم
ازمّتكم و أسلمتم امور اللَّه فى ايديهم، يعملون بالشّبهات، و يسيرون فى الشّهوات و
ايم اللَّه لوفرّقوكم تحت كلّ كوكب، لجمعكم اللَّه لشرّ يوم لهم» (نهج البلاغه،
خطبه 106) شماها در سايه كرامت الهى به منزلتى رسيدهايد كه حتى كنيزانتان بدانجهت
مورد احترامند و همسايگانتان مورد توجه، و كسانى شما را احترام مىكنند كه نه شما
را بر آنان فضيلتى است و نه دست كرمتان بسوى آنها است و كسانى از شما پروا مىكنند
كه نه از قدرت شما هراسى دارند، و نه شما را بر آنان فرمانروائى است.
مشاهده مىكنيد كه پيمانهاى الهى شكسته مىشود و خشمگين
نمىگرديد در حالى كه براى حرمت پدرانتان بد حال مىشويد.
حال آنكه امور خدا بشما بازگشت داده شده و از شما صادر گشته و
به شما ارجاع مىشود، و اين شمائيد كه ستمكاران را بر جايگاه و منزلت خود مسلط
كرده، و زمام امورتان را بدستشان سپرده و امور الهى را بدست اينان تسليم كرده تا
به نامشروع عمل كنند و در شهوات غوطهور شوند.
بخدا سوگند اگر شما را در زير هر ستارهاى پراكنده سازند، خدا
براى بدترين روز آنها جمعتان خواهد كرد امام در اين بخش از سخنان سرنوشتساز خويش
به چند نكته بسيار مهم توجه مىدهد: الف- اعتبار و حيثيت عالمان دين نه بخاطر
شخصيت فردى و قدرت و سطوت آنها است، بلكه بحساب خدا و دين است كه نه تنها خودشان
مورد احترامند و همه از آنان حساب مىبرند، بلكه همسايگان و كنيزان آنها بدانجهت
مورد توجهاند، اين شخصيت و اعتبار، حق شخصى آنها و يا ميراث پدرانشان نيست كه بر
سر آن به سوداگرى بنشينند و به هر كس و در هر راهى كه خواستند آن را بفروشند و خرج
كنند.
اين شخصيت و اعتبار در ايمان مردم و مجاهدات هزاران ساله
رسولان و امامان و شهيدان ريشه و پايه دارد و لذا غرامت آن سنگين است و مسئوليت آن
بسيار. عالم دينى، سمبل اين شخصيت دينى است، او به خودش متعلق نيست و به جامعه و
خدا و امت و فرد فرد فداكاران مكتب تعلق دارد. او بايد بداند اگر باين پايگاه و
اعتبار و پشتوانه پشت پا بزند بزرگترين كيفر و مجازات در انتظار او است.
ب- رهبران دين با تكيه بر پشتوانه مذكور، محور قانونى احكام
اجتماعى، و
مرجع دين مردم بوده و رتق و فتق امور مسلمين را در دست دارند،
و اين چيزى است كه خدا و پيامبر مقرر داشتهاند و لذا آنها موظفند از حوزه مسئوليت
خود حمايت كنند، متعهدند پاسدار احكام و حدود الهى باشند، مكلفند حدود و ثغور بلاد
اسلامى را حفظ نمايند، بدعتها را تحمل نكنند و با دشمنان خدا و خلق به مخالفت و
جهاد برخيزند، بار امانت مواثيق و معاهدات الهى بر ذمه آنان سنگينى مىكند، حال
اگر عالمان دين، از انجام وظائف محوله شانه خالى كنند، و كار بندگان رنجديده خدا
را به جنايتكاران به سپارند و دين را ملعبه دست پليد آنان سازند، و تنها از عنوان
دين شخصيت و اعتبار خود و فاميل خود را پاس دارند، كدام خيانتى بالاتر از آن خواهد
بود، و چه نقض عهدى از اين زشتتر نقض عهدى كه از يكسو با خدا طرفيت دارد و از سوى
ديگر با مردم، زيرا در حقيقت زيان اين پيمان شكنى به جامعه برگشت نموده، و دود آن
بچشم مردم مىرود.
3- عهد و ميثاق
در اجتماع
تا اينجا عهد و ميثاق را در رابطه با خداوند و رهبران دينى
مطالعه كرديم، و اين بخشى از بحث بود. عهد و ميثاق در زمينه روابط اجتماعى شامل
ابعاد زير است: معاهدات حكومت اسلامى با مردم، معاهدات مسلمين با يكديگر، معاهدات
مسلمين با غير مسلمين.
الف- تعهدات متقابل دولت و ملت
در زمينه روابط دولت و ملت در نظام اسلامى، معاهدات متقابل،
نقش حياتى و تعيين كننده در سرنوشت جامعه دارد.
از يكسو بر امام، رهبر، و دولت اسلامى است تعهداتى را كه در
پيشگاه ملت بعهده گرفته بانجام رسانده، و در پاسدارى ارزشهاى معنوى، و حمايت از
جان و مال و عرض و شرف مسلمين با تمام توان بكوشد، و بفرموده على (ع) براى ملت
همانند پدرى مهربان باشد و از سوى ديگر بر ملت است كه بر بيعت خويش با امام و رهبر
وفادار بوده و در خدمت به دولت صالح اسلامى، لحظهاى دريغ نكند. در نظامى كه دولت
و ملت براى يك آرمان و هدف زندهاند و تلاش مىنمايند رابطه حسن تفاهم به آسانى
قابل توجيه مىباشد و اين در حالى است كه در نظامهاى ناصالح و ستم پيشهتصور اين
تفاهم و ارتباط نامفهوم است.
اكنون به آنچه در سخنان امام على ابن ابي طالب (ع) در اين بخش
آمده مىنگريم: امام در بيان هدف از امارت خويش چنين فرموده است: اللّهمّ إنّك
تعلم أنّه لم يكن الّذي كان منّا منافسة في سلطان و لا التماس شيء من فضول
الحطام، و لكن لنرد المعالم من دينك، و نظهر الاصلاح في بلادك فيأمن المظلومون من
عبادك و تقام المعطّلة من حدودك. نهج البلاغه، خطبه 131.
بار خدايا تو خود مىدانى كه حركت ما نه از پى سلطهجوئى، و
دنيا طلبى است، بلكه مىخواهيم آثار دينت را احيا كرده و در زمين تو صلاح را مستقر
كنيم، تا بندگان رنج ديده تو در امان باشند و حدود تعطيل گشته تو اقامه گردد.
با چنين تعهدى است كه امام خلافت را مىپذيرد، و براى تحقق
چنين آرمانى به صحنه حكومت گام مىنهد. و در عمل نشان مىدهد كه بر تعهد خويش
پايدار و تا آخرين لحظات حيات بر آن استوار بوده و شهادت او مهر و امضاى چنين
عهدنامه است و اينست تفاوتى كه ميان مرد خدا و بنده هوى وجود دارد، مرد خدا را
رضاى خدا و مصلحت خلق، به پيش مىبرد، در حالى كه براى بنده هوى آنچه مفهوم ندارد
رضاى خدا و صلاح بندگان او است و مكر و دغل و فريب، عهد شكنى و نامردمى، و
جنايتكارى طبيعت ثانويه او.
امام على (ع) در اين خصوص مىفرمايد: و اللَّه ما معاوية بأدهى
منّي لكنّه يغد روى فجر، و لولا كراهية الغدر لكنت من أدهى النّاس و لكن كلّ غدرة
فجرة و كلّ فجرة كفرة «و لكلّ غادر لواء يعرف به يوم القيامة». و اللَّه ما ستغفل
بالمكيدة و لا أستغمز، بالشّديدة. (نهج البلاغه، كلام 200).
بخدا سوگند كه معاويه، هوشيارتر از من نيست، ولى او مكار و
بزهكار است، و اگر نفرت از حيله و نيرنگ بازى نبود، من از هوشيارترين مردم بودم، و
لكن هر نيرنگ گناه است و هر گناه كفر و هر نيرنگ باز در قيامت با پرچم مخصوص، به
تبهكارى شناخته مىشود، بخدا من فريب نخوردهام و در ناملايمات احساس ضعف نمىكنم.
پيمان شكنى در برابر خدا و مردم به آل ابو سفيان منحصر نبود،
بسيار كسانى
بودند كه پيمان و عهد خويش زير پا نهاده و با غدر و مكر با
سرنوشت خود و جامعه و مردمشان بازى كردند.
در دوران كوتاه خلافت على (ع) «ناكثين، قاسطين، و مارقين»
گروههائى بودند كه با تمام شناختى كه از حق و شخصيت والاى امام داشتند، تنها و
تنها بدليل هوى پرستىها، كينهها، حسادتها، نژادپرستى و گروهگرائى، بيعت و ميثاق
مؤكد خويش را كه با امام بسته بودند، با كمال صراحت و فضاحت زير پا نهاده و نقض
عهد نمودند و در برابر جبهه حق جبههبندى كردند، و خونهاى مسلمين را پايمال
ساختند.
ب- مسئوليت مردم در قبال امام:
همان گونه كه از پيش گفتم، رابطه امام با امت، بر اساس حسن
تفاهم متقابل و تعهد و ميثاق از دو طرف، استوار است، امام در قبال مردم تعهداتى
دارد، و مردم در قبال امام تعهداتى.
در موارد بسيارى از نهج البلاغه، حقوق و تعهدات ياد شده، مطرح
گشته كه خود بحثى است مستقل. امام بزرگترين حقوق اجتماعى را كه طبعا با تعهدات
توأم است حق دولت و ملت مىداند. او در بخشى از خطبهاى طولانى كه در صفين ايراد
نموده باين حقوق اشاره فرموده است كه قسمتى از آن چنين است:... و أعظم ما افترض-
سبحانه- من تلك الحقوق حقّ الوالي على الرّعيّة، و حقّ الرّعيّة على الوالي،
فريضة فرضها اللَّه- سبحانه- لكلّ على كلّ، فجعلها نظاما لألفتهم و عزّا لدينهم.
(نهج البلاغه، خطبه 216).
بزرگترين تكليفى كه خداوند سبحان در باب حقوق مقرر نموده، حق
زمامدار بر ملت، و حق ملت بر زمامدار است، اين حقوق متقابل اساس نظام اجتماعى و
رابطه دولت و ملت و سبب عزت و عظمت دين آنها است.
سپس به توضيح بيشتر مطلب و تفصيل آن مىپردازد كه از تفصيل آن
مىگذريم.
آرى بايد به اين نكته توجه داشت كه هميشه و در همه حال
بزرگترين مشكل براى بشريت يكى از دو چيز بوده، يا نداشتن رهبرى صالح، و يا نبودن
روح وفا و ثبات و اطاعت از سوى مردم و در روزگار على (ع) و سرنوشت امت اسلام، مشكل
دوم مطرح بود.
ج- معاهدات اجتماعى مسلمين
نقش معاهدات و قراردادهاى اجتماعى در يك ملت، اصلى انكارناپذير
است، تعهداتى كه طبق اصول و ضوابطى آحاد يك ملت آنرا پذيرفته و روابط اجتماعى را
بر آن استوار مىسازند. طبعا هر جامعهاى طبق فرهنگ و سنت موجود، ضوابط و حدودى
دارد، كه تعهدات بر محور آن انجام مىگردد.
در اسلام نيز معاهدات اجتماعى دامنه گستردهاى دارد، كه خود
جاى بحثى مستقل دارد، تنها در اين مناسبت بخشى از آنچه را كه در گفتار على (ع) در
زمينه اين معاهدات آمده مىآوريم.
معاهدات اجتماعى در اين بخش دو بعد دارد: يكى تعهدات مسلمين در
برابر يكديگر و ديگرى تعهدات مسلمين با ديگران.
در بعد اول: با جمال بايد گفت: از آنجا كه جامعه اسلامى بر
اساس اخوت عميق ايمانى پىريزى شده، و براى هر فرد و قشر و طبقهاى، حدود و حقوق و
وظائفى مشخص گرديده و بر ذمه هر يك نهاده شده است انجام اين تعهدات، و تكاليف از
اهم مسائل اجتماعى اسلام است.
در اين زمينه على عليه السلام، خطاب به مردم چنين مىفرمايد:
أيّها النّاس انّ الوفاء توأم الصّدق، و لا اعلم جنّة أوقى منه و ما يغدر من علم
كيف المرجع. و لقد اصبحنا فى زمان قد اتّخذ اكثر اهله الغدر كيسا، نسبهم اهل الجهل
فيه الى حسن الحيلة. (خطبه 41).
هان اى مردم وفا توأم با صداقت است، و من پوششى را مطمئنتر از
آن نمىدانم. و كسى كه بداند بازگشت او به كجا است، پيمان شكنى نمىكند. ما در
زمانى بسر مىبريم كه بيشتر مردم، نيرنگ و مكر را ناشى از هوشيارى و زيركى
مىدانند و هم آن حضرت در نامهاى كه ميان ربيعه و اهل يمن، نوشته چنين ياد
مىكند: لا ينقضون عهدهم لمعتبة عاتب، و لا لغضب غاضب، و لا لاستذلال قوم قوما، و
لا لمسبّة قوم قوما. على ذلك شاهدهم و غائبهم، و سفيههم و عالمهم، و حليمهم و
جاهلهم. ثمّ انّ عليهم بذلكعهد اللَّه و ميثاقه انّ عهد اللَّه كان مسؤولا. (نامه
74).
عهد خويش بموجب غيظ و غضب اشخاص و يا تحقير و توهين و يا دشنام
و اهانت، نمىشكنند. بر اين عهد، حاضر و غائب و نادان و دانا و بردبار و جاهلشان،
ملتزماند، و عهد و ميثاق الهى نيز بر دوش آنها است همانا عهد با خدا مورد سوال و
مواخذه است.
و در يكى ديگر از خطبههاى نهج البلاغه در اين باب چنين
مىخوانيم: الفرائص الفرائض ادّوها الى اللَّه تؤدّكم الى الجنّة. انّ اللَّه حرّم
حراما غير مجهول و أحلّ حلالا غير مدخول، و فضّل حرمة المسلم على الحرم كلّها، و
شدّ بالإخلاص و التّوحيد حقوق المسلمين في معاقدها، «فالمسلم من سلم المسلمون من
لسانه و يده» الّا بالحقّ و لا يحلّ اذى المسلم الّا بما يجب. (خطبه 167). واجبات
را واجبات را براى خدا آنها را انجام دهيد. تا شما را به بهشت وارد سازد، همانا
خداوند امورى را حرام كرده كه پوشيده نيست، و چيزهائى را حلال نموده، كه نامشخص
نيست و حرمت مسلمان را بر ديگر حرمتها برترى بخشيده، و حقوق مسلمين را به اخلاص و
توحيد لازم و استوار نموده، پس مسلمان كسى است كه ديگر مسلمانان از زبان و دستش در
امان باشند و ايذاى مسلم جايز نيست، مگر در جائى كه (بحكم شرع) لازم گردد.
همان گونه كه ملاحظه مىكنيم وفاى به تعهدات و پيمانها در
جامعه اسلامى يك اصل اصيل اخلاقى و لازمه صداقت و ايمان و اخلاص و زرهى براى
پاسدارى حقوق جامعه و افراد آن تلقى شده، و همه افرادى كه طرف پيماناند، اعم از
جاهل و عالم و حاضر و غايب بدان ملتزماند، و هيچ عاملى همچون خشم و غضب و كينه و
انتقام نبايد بر تعهدات خدشه وارد سازد، و خلاصه حصار مطمئن يك جامعه اسلامى عمل
به تعهدات و پيمانها است و حقيقت مسلمانى در حفظ حرمت و حقوق همنوعان مسلمان است.
د- معاهدات مسلمين با ديگران (قراردادهاى بين المللي
مسئله مهم ديگر بحث پيمانهاى مسلمين با غير مسلمين است براى
اين مسئله در قرآن و روايات و كتب فقهى و حقوقى اسلام تحت عنوان احكام اهل ذمه،
ضوابط و حدودى مشخص شده و به تفصيل مورد بحث قرار گرفته است.
در سخنان على (ع) نيز در اين زمينه به رهنمودهاى بسيار ارزنده
و آموزندهاى
برخورد مىكنيم. از آن جمله است، آنچه در خطبه جهاد بيان فرمود
آن گاه كه شنيد لشكر تجاوزگر طاغى زمان معاويه، به شهر انبار هجوم برده و ضمن
ارتكاب جنايات و قتل و غارتگرى، به خانههاى مردم ريخته و زيور از بدن زنان مسلمان
و غير مسلمان تحت ذمه مىربودهاند. متن سخن امام چنين است: و لقد بلغنى انّ الرّجل
منهم كان يدخل على المرأة المسلمة، و الأخرى المعاهدة فينتزع حجلها و قلبها و
قلائدها و رعاثها، ما تمتنع منه الّا بالاسترجاع و الاسترحام، ثمّ انصرفوا و افرين
ما نال رجلا منهم كلم، و لا أريق لهم دم، فلو انّ امراء مسلما مات من بعد هذا اسفا
ما كان به ملوما، بل كان به عندي جديرا. (خطبه 27).
به من خبر رسيده كه نامردان سپاه معاويه، بر زنان مسلمان و
زنان غير مسلمان تحت ذمّه وارد مىشده و خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره از
او مىكندهاند و آنان بجز بالا به و التماس نمىتوانستند جلوى وحشيگرى آنان را
بگيرند، و آن غارتگران با دست پر برگشتهاند نه زخمى خوردهاند، و نه خونى از آنان
ريخته است. براستى كه اگر مسلمانى از اين پس از غصه بميرد بر او ملامتى نيست، بلكه
سزاوار اين است.
ملاحظه مىكنيم كه معاهدات اجتماعى در اسلام ميان مسلمين و غير
مسلمين چه اندازه اهميت دارد، كه امام در اظهار تألم و تأسف خود از جنايات امويان
بر مسلمانان بىپناه همان اندازه از تضييع حقوق افراد ذمى متألم است كه افراد
مسلمان، و اين در تاريخ بشر و مكتبها و نظامهاى حقوقى انسانها بىسابقه است.
در نظام حقوقى اسلام، مردان و زنان اهل كتاب كه به شرائط ذمه
عمل كنند نه تنها حفظ جان و مال و عرض و امنيتشان بر عهده دولت اسلامى است، بلكه
آنها مىتوانند، به دين خود پاىبند باشند و به معبدهاى خود بروند، و در ميان خود،
قوانين و مقررات مورد قبول كتاب مورد نظرشان را بكار بندند، مشروط به آنكه عليه
نظام اسلامى حركت و توطئهاى نداشته باشند، كه اين شرائط و حدود در كتب فقهيه به
تفصيل بيان شده است. و اينك فرازى ديگر از گفتار امام در همين زمينه. امام در سخنى
ديگر به اين نكته نيز توجه مىدهد كه رعايت شرائط ذمه از سوى اهل كتاب بطور جدى
بدانگونه بايد مورد توجه قرار گيرد، كه امكانات و تداركات بوسيله آنان بدست دشمنان
اسلام داده نشود كه آنرا عليه مسلمين بكار گيرند، و اين نكته نه تنها در خصوص اهل
كتاب و اهل ذمه، بلكه در حق افراد مسلمان نيز صدق مىكند، بدينمعنى كه اگر از سوى
مسلمانى و يا معاهدى، با دشمنان اسلام همكارى شود، و مثلا اسلحه يا وسائل ديگر
جنگى، براى آنان ارسال گردد، بر دولت اسلامى است، چيزهائى را كه وسيله كمكرسانى
به دشمن است از آنان بگيرد و مصادره نمايد، و زمينه توطئه را منتفى سازد.
امام در اين خصوص، ضمن دستور العملى كه براى مسئولان اخذ
ماليات مىدهد، چنين مىنگارد: و لا تمسّنّ مال احد من النّاس، مصلّ و لا معاهد،
الّا ان تجد وافرسا او سلاحا يعدى به على اهل الاسلام، فإنّه لا ينبغي للمسلم ان
يدع ذلك في ايدي اعداء الاسلام فيكون شوكة عليه. (نامه 51).
به مال هيچ كس اعم از مسلمان و يا كفار ذمى، دست نزنيد، مگر
آنكه ببينيد اسبى يا اسلحهاى را كه در راه تجاوز بر مسلمين بكار گرفته مىشود، كه
در چنين صورت براى يك مسلمان جايز نيست آنرا در دست دشمنان اسلام باقى بگذارد، تا
وسيلهاى شود براى دشمن كه بر مسلمانان چيره شود.
هـ - صلح و معاهده با دشمن
آخرين بخش مقال، نقل و بيان سخن امام در باره صلح و معاهده با
دشمن است، امام در عهدنامه خود، به «مالك اشتر نخعى» چنين مىنويسد: و لا تدفعنّ
صلحا دعاك اليه عدوّك و للّه فيه رضى، فإنّ في الصّلح دعة لجنودك و راحة من همومك،
و أمنا لبلادك، و لكن الحذر كلّ الحذر من عدوّك بعد صلحه، فإنّ العدوّ ربّما قارب
ليتغفّل فخذ بالحزم، و اتّهم في ذلك حسن الظّنّ. (نامه 53).
آن صلح را كه دشمن بتو پيشنهاد مىكند، اگر مورد رضاى خدا باشد
رد مكن، زيرا در صلح راحت براى سپاه و آرامش براى تو و امنيت براى كشور است، ولى
جدا بر حذر باش از دشمن بعد از صلح نمودنش، زيرا دشمن بسيارى اوقات براى غافلگير
كردن نزديك مىشود، بنا بر اين دورانديش باش و خوش بينى را متهم كن.
همان گونه كه ملاحظه مىكنيم در گفتار امام نكتههائى بسيار
ظريف است.
1- صلح از سوى
دشمن پيشنهاد مىشود، نه از سوى مسلمين (در مواقع جنگ).
2- صلح بايد
مورد رضاى خدا باشد و به دين و مسلمين زيان نرساند.
3- صلح با
شرائط مذكور، آرامشى براى دولت و سپاه و ملت است.
4- پس از
مصالحه بايد شديدا مراقب حركات دشمن بود، كه هر لحظه امكان توطئه و حمله مجدد وجود
دارد.
5- از ساده
انديشى و حسن ظن كه اغلب، شيوه افراد صالح و بىغل و غش است، بايد برحذر بود كه
موجب ضرر و غرامت جبرانناپذير، براى جبهه حق خواهد بود. مؤمن بايد با كياست و
هوشيارى و حدّت نظر و سياست الهى و بينش ايمانى، دشمن را زير نظر داشته باشد، و
هرگز فريب نخورد، زيرا دشمن هزاران دام ابليسى و افسون جادوئى دارد، اما بينش ايمانى
است كه مىتواند همه تار و پودهاى ساحران فرعونى را در هم پيچد.
و ان عقدت بينك و بين عدوّك عقدة أو البسته منك ذمّة فحط عهدك
بالوفاء و ارع ذمّتك بالأمانة و اجعل نفسك جنّة دون ما أعطيت فإنّه ليس من فرائض
اللَّه شيء النّاس اشدّ عليه اجتماعا، مع تفرّق اهوائهم و تشتّت آرائهم، من تعظيم
الوفاء بالعهود و قد لزم ذلك المشركون فيما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من
عواقب الغدر، فلا تغدرنّ بذمّتك و لا تخيسنّ بعهدك و لا تختلنّ عدوّك، فإنّه لا
يجترئ على اللَّه إلّا جاهل شقىّ. و قد جعل اللَّه عهده و ذمّته أمنا أفضاه بين
العباد برحمته و حريما يسكنون الى منعته و يستفيضون الى جواره، فلا ادغال و لا
مدالسة و لا خداع فيه.
و اگر با دشمن پيمانى بستى بدان وفا كن و با رعايت امانت به
تعهد خويش پاىبند باش، و با دل و جان در انجام آن بكوش، چه، هيچ يك از واجبات
الهى نيست كه مردم با همه اختلاف نظرهائى كه دارند، بر آن اتفاق نظر داشته باشند،
مانند وفاى بعهد، و مشركان نيز در بين خودشان، جداى از مسلمين آنرا محترم
شمردهاند، زيرا عواقب پيمان شكنى را ديده بودند پس به تعهد خويش جفا و خيانت مكن،
و از خيانت به دشمن بر حذر باش، چه آنكه بر خدا گستاخى نكند جز نادان بدبخت و
خداوند با رحمت خويش، عهد و پيمانش را محيط امن و حريم آسايش بندگان قرار داده، تا
در حمايت او پناه گيرند، بنا بر اين فساد، تدليس و نيرنگ محكوم است.
و لا تعقد عقدا تجوّز فيه العلل، و لا تعوّلنّ على لحن قول بعد
التّأكيد و التّوثقة و لا يدعونّك ضيق امر لزمك فيه عهد اللَّه، الى طلب انفساخه
بغير الحقّ، فإنّ صبرك على ضيق أمر ترجو انفراجهو فضل عاقبه، خير من غدر تخاف
تبعته و أن تحيط بك من اللَّه فيه طلبة لا تستقبل فيها دنياك و لا آخرتك پيمانى كه
در آن طفره و ابهام باشد، منعقد مكن، و پس از انعقاد، آن را با عبارات مهم و قابل
توجيه، نقض مكن، و مبادا براى حل مشكلى به نقض آن عهدى كه خدا بر تو لازم ساخته،
به اقدام ناحق كشيده شوى، چه تحمل مشكلى كه اميد گشايش آن، با حسن عاقبت مىرود،
از نيرنگى كه از سرانجامش هراس است، و خداوند از آن مؤاخذه مىنمايد، و دنيا و
آخرتت را بباد مىدهد، بهتر است.
نكته بسيار حساس و اساسى كه امام در اين فراز بر آن تأكيد دارد
اينست كه به قراردادهايى كه ميان دولت اسلام با دشمن منعقد شده بايد وفادار بود،
كه پيمان شكنى، گر چه با دشمن باشد، ناپسند و مبغوض خداوند است.
در اين پيمانها نبايد شيوه ديپلماسى و دغلبازى بكار گرفته شود،
زيرا اسلام با صداقت و حسن عمل و امانت گسترش يافته، و بيگانگان بايد از مسلمين
آراستگى و صداقت ببينند تا جذب اسلام شوند. صداقت و امانت و حسن عمل و پرهيز از
مكر و حيله گر چه احتمالا زيانهائى را ببار مىآورد، ولى تا آنجا كه اين زيانها
قابل تحمل باشد، و به كيان اسلام و مسلمين خدشه وارد نسازد، قابل تحمل است، زيرا
آنجا كه حق محور است و هدف رضاى خدا، سرانجام هر كارى به سود جبهه حق تمام خواهد
شد.
و العاقبة للمتّقين.