ناكثين، قاسطين و مارقين در نهج البلاغه

آية اللَّه خزعلى‏

موضوعى كه قرار است به آن بپردازم، ناكثين، قاسطين و مارقين در نهج البلاغه است كه پس از معنى كردن اصطلاحات مذكور، به شرح و تفسير هر كدام خواهم پرداخت.

1-  «ناكث» از ريشه «نكث» است كه به معنى نقض و شكستن و دور افكندن بكار مى‏رود. مانند: نكث العهد نبذه. يعنى عهد خود را نكث كرد يعنى شكست و به دور افكند.

2-  «قاسط» از ريشه «قسط» بوده كه هم به معناى عدل و هم به معناى عدول و انحراف از عدل (دو معناى متضاد) بكار مى‏رود. در اينجا معناى دوم اراده شده كه منظور، عدول از حق است.

2-  «مارق» از ريشه «مروق» است كه به معنى خروج و بيرون رفتن تير از هدف آمده است. مروق از دين خروج از حدود مرزبندى شده دين است.

بنا بر اين واژه‏هاى فوق چنين تفسير مى‏شوند: ناكثين: پيمان شكنان قاسطين: مانعين از حق تعيين شده مارقين: كسانى كه در طول راه از هدف جدا شوند و از آن دور افتند.

ناكثين، قاسطين و مارقين را امير المؤمنين على (ع) در خطبه «شقشقيه»، در پنج قسمت بطور مفصل بيان فرموده‏اند. قسمت آخر آن را برادر عزيز و محققمان استاددكتر مصطفوى در كتاب «الكاشف» تنظيم كرده‏اند. در آنجا 190 اسم براى هر سه طائفه بيان شده است.

امام در خطبه مذكور مى‏فرمايد: «فلمّا نهضت بالامر»: همين كه من بپا خواستم و زمام حكومت را بدست گرفتم، «نكثت طائفة»: گروهى پيمان خويش را شكستند و «مرقت اخرى»: و طائفه ديگرى كه به دين گرويده بودند ولى از كوته فكرى و بينش سست و منش نا استوار، به حق پايدار نماندند و برداشتها و سليقه‏هاى خود را بر ضوابط دين تحميل كردند، و «قسط اخرون»: و ديگرانى هم حق تعيين شده را ادا نكردند و ستم كردند.

در اينجا لازم به تذكر است كه دامنه بحث ما وسيعتر از آن است كه در اين وقت محدود بتوان حق مطلب را در باره ناكثين، قاسطين و مارقين ادا كرد، لذا به بيان خلاصه‏اى از اين بحث مى‏پردازيم.

از 239 خطبه و 79 نامه و 480 حكمت موجود در نهج البلاغه، بيست خطبه، سه نامه و يك حكمت آن مربوط به ناكثين و سيزده خطبه، هفده نامه (كه پانزده نامه آن به معاويه نوشته شده) مربوط به قاسطين و دوازده خطبه و يك حكمت مربوط به مارقين است.

ناكثين، اولين كسانى بودند كه باب معارضه را به روى ولى اللَّه و خليفه حق مسلمين باز كردند، كه در رأس آنها زبير، پسر عمه پيغمبر (ص) و طلحه و همچنين عايشه همسر پيامبر هستند.

نخستين كسى كه بعد از قتل عثمان با امير المؤمنين عليه السلام بيعت كرد، طلحه و بعد از او زبير بود. ولى چرا همين طلحه و زبير بيعت خود را نقض كردند در حكمت 202، علت اين پيمان شكنى چنين بيان مى‏شود: نبايعك على انّا شركاؤك فى هذا الامر.

ما دو نفر با تو بيعت مى‏كنيم بشرط اين كه در امر حكومت با تو شريك باشيم.

در جواب، حضرت چنين مى‏فرمايد: لا و لكنّكما شريكان فى القوّة و الاستعانة و عونان على العجز و الأود.

نه، در حكومت نمى‏توانيد شريك باشيد ولى براى وقت و استعانت و جلوگيرى از ناتوانى‏ها از شما كمك مى‏گيرم.

امام سياست‏باز نيست، كلام او صريح است، آنچه را كه در آخر بايد گفت همان روز اول مى‏گويد. طلحه و زبير متوجه مى‏شوند كه على را نمى‏شمرد از مسير منحرف كرد. به مكه مى‏روند و با عايشه ملاقات مى‏كنند عايشه جريان را مى‏پرسد.

جواب مى‏دهند كه يك عده سرگردان كه قدرت دفاع از خود را ندارند، اطراف على را گرفته‏اند و ما هم براى تنظيم كار نزد تو آمده‏ايم.

بايد سؤال كرد كه آيا مالك اشتر در حيرت است آيا عمار ياسر سرگردان است چرا به اين سرعت همه چيز را عوض مى‏كنيد مگر دنيا و زينتها و زيورهايش بايد اين اندازه مؤثر باشد كه اعماق جان و كانون بينش و فطرت شما را پايمال كند احتمال نمى‏داديد بعدا در صفحه روزگار صداى شما را از گوشه مكه بشنوند و به قضاوت بنشينند الحق كسانى كه به على بدبين بودند و خيانت كردند شما بوديد.

على (ع) در بصره در اولين ملاقاتش با طلحه مى‏فرمايد: خون شما بر من حرام است. براستى تو چه كردى و چه ديدى از من خون من بر شما حرام است. مگر با هم برادر نبوديم چرا عثمان را كشتيد چرا مردم را به قتل عثمان تحريك كرديد نه عمار و نه مالك، هيچكدام مقصر نيستند، بلكه اين شما بوديد كه عثمان را به اين وادى انداختيد و ابرار هم مجبور شدند قيام كنند.

تو زبير، و تو طلحه اين شما بوديد كه ابرار را وادار به دفاع از حق كرديد تا بپاخاستند و شد آنچه شد. ولى اى طلحه به تو مى‏گويم مانند آن پير زن احمق مباش كه ريسمانى تافته و دوباره آن را وا مى‏تابد. بدان كه سرانجام روز حقى در كار است.

حضرت امير (ع) علت رفتن طلحه و زبير را به مكه مى‏داند. لذا مى‏فرمايد: رفتن طلحه به مكه براى جوسازى است، زيرا او مى‏داند كه اگر روزى محاكمه قاتلين عثمان شروع شود، اول شخصى كه بايد دستگير شود، خود طلحه است. او بيشتر از همه نسبت به خون عثمان حريص بود. لذا جوسازى مى‏كند تا شايد مسأله شناخته شدن قاتل لوث شود ناكثين را بشناسيد. با سابقه جوسازى آشنا شويد. واقف شويد به آنهائى كه جو را تيره و آب را گل‏آلود مى‏كنند تا حق پوشى و حق كشى شود و به مراد خويش برسند، كه نرسيدند و نمى‏رسند.

حضرت امير عليه السلام در خطبه 173، مطلب را روشن مى‏كند. مى‏فرمايد:

و اللَّه ما استعجل متجرّدا للطّلب بدم عثمان الّا خوفا من أن يطالب بدمه لأنّه مظنّته و لم يكن فى القوم احرص عليه منه، فاراد أن يغالط بما اجلب فيه ليلتبس الامر و يقع الشّكّ.

به خدا سوگند كه (طلحه) شتاب نكرده است در خونخواهى عثمان، مگر به اين دليل كه مى‏ترسد از خود او خونخواهى كنند، زيرا مردم گمان مى‏برند كه او يكى از قاتلان عثمان است. و در ميان قاتلان عثمان، كسى حريص‏تر از طلحه به قتل او نبود. پس مى‏خواهد با فراهم كردن لشكر به عنوان خونخواهى عثمان، مردم را به غلط اندازد تا امر مشتبه شود و شك در دلها افتد.

حضرت از طلحه مى‏پرسد: مگر با من بيعت نكردى طلحه جواب مى‏دهد: چرا، چون شمشير بالاى سرم بود بعدا، در جنگ، وقتى مروان به او تير مى‏زند، به غلامش مى‏گويد مرا ببر. غلام، او را بر مركب نشانده به خرابه‏اى مى‏برد. هنگام جان دادن، شخصى از آنجا عبور مى‏كند. طلحه از او مى‏پرسد: كيستى مى‏گويد از هواداران على. طلحه مى‏گويد: جلو بيا، مى‏خواهم با تو بيعت كنم تا بدون بيعت با على از دنيا نرفته باشم آقاى طلحه بيعت براى كار در جوانى است، براى فعاليت است، نه براى گورستان و نه براى شفاعت. حال كه كارى از دست تو ساخته نيست و دنيا برايت تاريك شده، بيدار شدى و شما عايشه همسر پيغمبر مگر شما نبايد در خانه مى‏ماندى مگر يك روز پيامبر (ص) نفرمودند كه كاش مى‏دانستم كدام يك از شما زنان هستيد كه سگان «حوأب» به رويش پارس مى‏كنند عايشه خوب مى‏دانى آن آقائى كه شترش را براى شما آورد، وقتى به او گفتى كه مى‏شود در اين راه با ما باشى و او جواب داد بله، من اين راه را خوب بلدم.

وقتى آمديد، در راه از نام هر جائى مى‏پرسيدى، تا اين كه به جايى رسيديد، و پرسيدى كه اينجا كجاست گفته شد حوأب.

سگها پارس كردند، عايشه لرزيد. گفت: واى بر من آن زن من هستم، حركت نمى‏كنم.

بيست و چهار ساعت توقف كرد. عبد اللَّه بن زبير هر چه كرد او را به راه آورد، نتوانست. تا اين كه گفت:النّجى النّجى، علىّ بن ابى طالب ورأكم. بسرعت زود باشيد الان على شما را مى‏گيرد و هلاكتان مى‏كند. آن وقت، عايشه بدون دقت، بدون مطالعه حركت كرد.

تا اينجا با طلحه و عايشه، و اما زبير: على (ع) در ملاقاتش در بصره به او فرمود: به ياد مى‏آورى كه با پيغمبر در «بنى غنم» مى‏رفتى، من رسيدم. پيغمبر لبخندى به من زد و من هم به لبخندى جواب دادم. تو گفتى كه يا رسول اللَّه على تكبر خود را از دست نمى‏دهد. پيغمبر فرمودند: آرام باشد على متكبر نيست و تو ظالم، روزى با على درگير مى‏شوى. اى زبير يادت هست جواب داد: بله، و با سرافكندگى گفت: اگر اين را قبلا به خاطر آورده بودم هرگز نمى‏آمدم. برگشت پيش عايشه. عايشه پرسيد: جريان چيست گفت: من ديگر نمى‏جنگم، از زمانى كه خود را شناخته‏ام، هيچگاه در كار خود چنين سرگردان نبوده‏ام.

عاليجنابان شما سه نفر، هفده هزار نفر از مردم بصره و هزار و هفتاد نفر از ياران على عليه السلام را در جنگ جمل به كشتن داديد ششصد نفر از مردم بصره را هم قبل از رسيدن على (ع) به هلاكت رسانديد. علاوه بر آن موى سر و صورت و ابرو و مژه‏هاى فرماندار بصره «عثمان بن حنيف» را كنديد و تمام بدنش را كوبيديد، تا آنجا كه وقتى به حضور حضرت على (ع) رسيد عرض كرد: «آقا، ريش دار رفتم و بى‏ريش برگشتم».

شما كه يك سگ حوأب، متوحشتان مى‏كند شما كه يك تذكر از خاطرات بنى غنم، شمشير از دستتان مى‏اندازد شما كه تا خبر آوردند عمار آمده است، زبيرتان گفت: «عمار اينجا نيست». گفتند: «عمار آمده». باز با دلهره گفت: «عمار اينجا نيست». بعد دو نفر را فرستادند تا مطمئن شوند. وقتى قطعى شد كه عمار در جنگ شركت دارد، لرزه بر اندامش افتاد آن قدر لرزيد كه شمشير از دستش به زمين افتاد. گفت: «چه كنم، حالا اين قوم ستمگر او را مى‏كشند».

تو كه با يك يادآورى، اين گونه منقلب مى‏شوى، چرا حدود نوزده هزار نفر از مرد را به كشتن دادى اما برخورد على (ع) را ببينيد: و انّ معى لبصيرتى، ما لبّست على نفسى و لا لبس علىّ. (نهج البلاغه، خطبه‏10).

من با بصيرت خود همراهم. نه خودم چيزى را بر خود پوشانده‏ام و نه از كسى، لبس و اشتباه برايم حاصل شده است.

روزهاى اول جنگ جمل فرمود: «شما اول شروع نكنيد». وقتى جنگ شروع شد، موقع كه يك نفر را كشتند، اصحاب خدمت على (ع) رسيدند: «يا على، يك نفر از ما كشته شد». گفت: «اللّهمّ اشهد». دوباره زدند و يكى ديگر را كشتند. باز عرضه داشت: «بار خدايا گواه باشد كه ما به خون مسلمين دست دراز نكرديم، ولى امروز به اذن تو شروع مى‏كنيم. زره را بياوريد». پرچم را به دست فرزندش «محمد حنفيه» سپرد و گفت: «ديگر كار اينها تمام است، اينها بغى كردند، كسى كه شمشير بغى و ستم بكشد، با همان شمشير درو خواهد شد».

على (ع) كار خود را انجام داد. بعد هم كنار جسد طلحه ايستاد و فرمود: طلحه، براى چيزى گردن كشيدى كه از آن تو نبود.

لقد اصبح ابو محمّد بهذا المكان غريبا. همانا ابو محمد (طلحه) در اين مكان غريب شد و به غربت ماند (يعنى از همه چيز دور شد و همه ابن فضل و خيرات از او سلب گرديد.) چه بود اين مال و جاه دنيا كه تو را از ديارت، از دنيايت، از آخرتت، از انسانيتت، از شرفت، از بيعتت، از پيغمبرت و از خدايت جدا كرد.

تلك الدّار الاخرة نجعلها للّذين لا يريدون علوّا فى الارض و لا فسادا و العاقبة للمتّقين (قصص: 83).

اين مقام خطير امامت و متمّم دين و مكمّل نعمت الهى است و بدون بيعت نمودن با امام، بازگشت به جاهليت و روى كردن به شرك است. اهميت مقام امامت و رهبرى، آن گونه است كه به امام حسين (ع) مى‏فرمايد: «اسمع و اطع»: از او بشنو و اطاعت كن.

ناكثين را شناختيم. اما قاسطين: قاسطين كسانى هستند كه از همان اول، زير بار بيعت على (ع) نرفتند، در رأس آنها «معاويه» و «عمرو عاص» هستند و ديگر سرانى كه اطراف آنها جمع شده بودند. اين گروه، از اول تسليم نشدند. از اطاعت على (ع) سرباز زدند و با او به ستيز برخاستند و در بين دشمنان اسلام هم چهره روشنى دارند. جز قيام كردن بر ضد اسلام‏كارى انجام ندادند. تا آخرين لحظه و تا آنجا كه در توانشان بود، به گستاخى ادامه دادند. اين مطلب را على (ع) در نامه‏هاى خود به معاويه روشن و واضح مى‏نويسد: وقتى كارتان تمام شد، از روى اكراه و بى‏ميلى وارد شديد. مهاجرين و انصار را طبقه‏بندى و دسته‏بندى مى‏كنى تو را چه به دسته‏بندى مردان بزرگ، و اصلا تو را چه به اين كارها تو فقط مى‏توانى در باره عثمان سؤال كنى كه از ارحام تو است. تو را نمى‏رسد كه به كارهاى ديگر وارد شوى.

نه تنها ما، بلكه همه دنيا در مقابل على (ع) سراپا احترامند و همه بايد قول و فعل او را به ديده تكريم بنگرند و قبول محض باشند. ولى يك چيز در دل و خاطر ما خطور مى‏كند كه آخر چرا على (ع) با معاويه مكاتبه مى‏كند معاويه كيست و چيست اما كدام زبان است كه بتواند در مقابل مقامى كه سراپا عظمت است، جلال است، خلجان خاطره‏ها را بازگو مى‏كند، سخن بگويد اينجاست كه بايد بگوئيم اين ما هستيم كه نمى‏فهميم و بايد هميشه خودمان را با مقياس او بسنجيم و اگر ديديم آنجا حركتى انجام شده و ما نمى‏فهميم، خود را تخطئه كنيم.

حضرت (ع) در نامه آخرى كه به معاويه مى‏نويسد، جواب ما را مى‏دهد.

مى‏فرمايد: و امّا بعد، فانّى على التّردّد فى جوابك و الاستماع الى كتابك، لموهّن رأيى، و مخطئ فراستى.

من مردّدم، دو دلم از اين كه به تو جواب بدهم يا نه نامه‏هاى تو را بخوانم يا نخوانم. از اين كه با تو مكاتبه دارم، رأى خودم را سست مى‏كنم و برخلاف زيركى خودم حركت مى‏كنم (تو كسى نيستى كه نامه‏ات را بخوانم و جواب بدهم).

و در جايى ديگر مى‏گويد: روزگار مرا پايين آورد. اين دنيا آن چنان سست رفتار است كه كار را بجائى رسانده كه حالا بايد بگويند على و معاويه على را با معاويه كنار هم قرار دهند.

با اين حال، على (ع) خيلى بزرگوارانه رفتار كرد. فرمود تا آمدن «جرير» كه از جانب من براى مذاكره رفته مهلت بدهيد، صبر كنيد در رحمت را به روى مردم شام نبنديد. تا وقتى جرير آن جاست، شما حركت نكنيد، شايد هدايت يابند.

انّ استعدادى لحرب اهل الشّام و جرير عندهم اغلاق للشّام و صرف‏لاهله عن خير ان ارادوه. (نهج البلاغه، خطبه 43).

آماده شدن من براى جنگ با مردم شام با اين كه جرير نزد ايشان است، بستن در به روى آنان است و موجب روى گرداندن آنان از خوبى است، اگر اراده خوبى كرده باشند.

وقتى جرير آمد، عرض كردند: «آقا زودتر جنگ را شروع كنيد». على (ع) فرمود: از مرگ باكى ندارم، چه مرگ بر من داخل شود يا من بر مرگ، براى من فرقى نمى‏كند. ولى مايلم كه اينها كمى به فكر بيفتند... شايد بيدار شوند و به روشنايى كه من برافروخته‏ام به راه آيند.

وقتى هم كه جنگ شروع مى‏شود، مى‏فرمايد: مواظب باشيد تا وقتى آنها شروع نكرده‏اند، شما شروع نكنيد، تا حجت داشته باشيم.

هنگامى كه معاويه و اصحابش دشنام مى‏دهند، حضرت امير (ع) به اصحاب خود مى‏فرمايد: شما دشنام ندهيد، معايبشان را بگوئيد.

وقتى هم كه آب را مى‏بندند، مى‏فرمايد: سختى و تأخير را تحمل كنيد، ولى اگر دست از جنگ نكشيدند، اول لبه عطشان تيغ‏ها را از شريان آنها سيراب كنيد، بعد لبان تشنه خويشتن را.

بعد كه آب را پس گرفتند و خواستند مقابله به مثل كنند و آب بروى آنها ببندند، مولا فرمودند: شما اين كار را نكنيد، چون آنها مريض و كودك دارند.

آرى جنگهاى اسلام اين گونه بوده است.  وقتى تمام توصيه‏ها و پند و اندرزهاى آقا امير المؤمنين نتيجه نداد، فرمود: «حالا بزنيد» زدند و هفتاد نفر اطراف ناقه عايشه، هفتاد قارى قرآن افتادند. فرمود باز بزنيد تا ريشه فساد از بين برود.

و ساصبر ما لم اخف على جماعتكم، فانّهم ان تمّموا على فيالة هذا الرّأى انقطع نظام المسلمين (نهج البلاغه، خطبه 168).

اگر به من صدمه برسد، اگر به من ظلم شود، من صبر مى‏كنم. اما اگر بخواهيد نظام مسلمين را از هم بپاشيد، با آنها به جنگ برخواهم خاست.

اين است كه اگر در نظام اسلامى بخواهند توطئه كنند، بر امت اسلامى‏واجب است كه براى حفظ نظام، بيدار باشند و طبق دستور قرآن رفتار نمايند.

به علت كمبود وقت در باره مارقين صحبتى نشد. آن را به فرصتى ديگر وا مى‏گذاريم. اميدواريم ناكثين، قاسطين و مارقين زمان هم از تاريخ و از امام (ع) درس بگيرند و به دامن اسلام و مسلمين برگردند تا همه با هم در راه اعتلاى مستضعفين، برادروار، گرم و مهربان، متشكل و منسجم بكوشيم، انشا اللَّه.

و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته