رابطه مردم و حكومت از ديدگاه نهج البلاغه

حسين رزمجو

از نظرگاه امام على عليه السلام و نهج البلاغه شريفش كه خود تالى قرآن مجيد، و عصاره‏اى است از معارف و تعليمات حيات بخش اسلام، همچنان كه اراده لا يزال خداوندى و حاكميّت مطلق بارى تعالى بر كليّه كائنات و در سراسر عالم وجود جارى و نافذ مى‏باشد، اين اراده بر جهان بشرى نيز كه جزئى از جهان است حكمروائى تام دارد و بنا بر آيات مباركات: إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ.  و: ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُكْمُ.  و يا مضامينى چون:... ذلِكُمْ بِأَنَّهُ إِذا دُعِيَ.  و: وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ ... أَلا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ  و...

حاكميّت تنها از ان خداوند است و فرمانروائى به ذات پاكى اختصاص دارد كه به منظور

انتظام جوامع انسانى و هدايت و بهروزى فرزندان آدم-  مجموعه قوانين و احكامى را از طريق وحى به پيامبران أولو العزمش نازل فرموده و آئين حكومت بر مردم را به آنان آموخته است، تا به يارى كتاب و ميزان، پاسدار عدالت باشند، چنانكه فرمايد: لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ.  حاكمان به حق و واليان سزاوار، در مكتب نهج البلاغه، پس از خداوند-  احكم الحاكمين-  پيامبران‏اند كه به تعبير حضرت على (ع): «اصطفى سبحانه من ولده (آدم) انبياء أخذ على الوحى ميثاقهم و على تبليغ الرّسالة امانتهم».  «خداوند متعال از ميان فرزندان آدم عليه السلام پيامبرانى برگزيد و از طريق وحى از ايشان براى تبليغ رسالت و امانت، عهد و پيمان گرفت.» و پس از خاتم پيامبران (ص) أئمه هدى عليهم السلام هستند و در زمان غيبت امام زمان (عج) نيز سرپرستى مردم و حكومت از آن واليان فقيه و علماى عادل و بصيرى است كه فكر و اراده‏شان كلا در جهت رضاى خداوند و اجراى دقيق فرمانهاى او و پاسدارى از قوانين و حدود شرع مبين به كار مى‏رود. از خطوط برجسته چهره معنوى اين واليان راستين كه در اصطلاح نهج البلاغه، «امير مؤمنان» و يا «امام» نام دارند، اين است كه: الإمام: يحلّ حلال اللّه و يحرّم حرام اللّه و يقيم حدود اللّه و يذبّ عن دين اللّه و يدعوا إلى سبيل ربّه بالحكمة و الموعظة الحسنة و الحجّة البالغة الإمام: كالشّمس الطالعة المجلّلة بنورها للعالم،... الإمام: السّحاب الماطر و الغيث الهاطل و الشّمس المضيئة و السّماء الظّليلة و الأرض البسيطة و العين الغزيرة...

الإمام: أمين اللّه في خلقه و حجّته على عباده و خليفته في بلاده و الدّاعى إلى اللّه و الذّابّ عن حرم اللّه.

الإمام: المطهّر من الذّنوب و المبرّء عن العيوب، المخصوص بالعلم، الموسوم بالحلم، نظام الدّين و عزّ المسلمين و غيظ المنافقين و بوار الكافرين.

الإمام: واحد دهره، لا يدانيه أحد و لا له مثل و لا نظير...».  «امام: روا و ناروا را مشخص و بيان مى‏كند و حدود آنها را بر پا مى‏دارد، و از آئين خداوندى پاسدارى مى‏نمايد و با دانش و پند نيكو و برهان رسا، مردم را به راه خدا فرا مى‏خواند.

امام: همانند آفتابى بر آينده و شكوهمند است كه بر جهان پرتو افكند.

امام: چونان ابرى است بارنده و بارانى سيل آسا و خورشيدى فروزان و آسمانى سايه بخش و زمينى گسترده و چشمه‏اى است جوشنده... امام: امين خداى عزّ و جّل است در ميان خلق او و حجت پروردگار است بر بندگانش و جانشين اوست بر زمين و دعوت كننده به سوى خدا و حافظ حقوق الهى است.

امام: كسى است كه از گناهان پاك و از عيوب بركنار و به دانش مخصوص و به حلم و بردبارى موسوم است. او موجب نظم دين و عزتّ مسلمين و خشم منافقان و هلاك كافران است.

امام: يگانه روزگار خود است، كسى با او برابر نيست، و نظير و مانندى ندارد...» در سازمان جامعه اسلامى و نظام حكومتى كه مورد تأييد نهج البلاغه مى‏باشد، نوع ارتباط هيئت حاكمه با مردم، كه سرپرستيشان با امام يا والى فقيه دادگر متقى است، از نوع رابطه شبان و رمه گوسفندان يا راعى و رعيت به مفهوم پست و ناپسندى كه اين كلمات تدريجا در زبان فارسى يافته‏اند و خصوصا در نظام حكومتهاى ستم شاهى و استبدادى بر آن تكيه شده است، نظير مضمونى كه در اين بيت آمده:

كه او چون شبان است و ما گوسفند

دگر ما زمين، او سپهر بلند

و شبان براى پادشاه، و گوسفند براى مردم و نيز آسمان به جاى فرمانروا و زمين براى رعيت به كار رفته، نيست بلكه، نوع رابطه حكمران جامعه اسلامى با قاطبه مسلمانان، رابطه پدرى مهربان و دلسوز و والدينى دانا و مسئول، با فرزندان، و ديگر اعضاى خانواده آنهاست: «الإمام الانيس الرفيق و الوالد الشفيق و الاخ الشقيق و الّام البرّة بالولد الصّغير...»،  امام، چونان همدمى است مهربان و پدرى دلسوز و برادرى اصلى (برادر ابى و امى) و مادرى دلسوز به فرزند كوچك خود) زيرا در نوع رابطه چوپان با رمه كه احيانا مراقبت و هدايت و پاسدارى گوسفندان از خطراتى چون سرما و گرما و گرگ، ملحوظ نظر شبان مى‏باشد، وجوه افتراقى مانند: خردمندى و مالك الرقاب بودن چوپان و بى شعورى گوسفندان و سر در پيش و پوزه در زمين داشتن آنان و اسيروار به هر جهتى رانده شدن و بى ارادگى گله و نظاير آن وجود دارد كه، مآلا اين دو-  يا حاكم و محكوم-  را از هم جدا مى‏كند. و بر اين قياس، در جامعه‏اى كه حكومتش استبدادى است و حاكم به عنوان خدايگان و چوپان رمه ملت و در مقام سپهر بلند توجيه مى‏شود و مردم به منزله گوسفند و در درجه فرودين زمين پست قرار مى‏گيرد، طبعا كليه آحاد ملت در معرض استثمار حاكم، و محكوم تمايلات شخصى او واقع مى‏شوند، در حالى كه در نظام حكومت راستين اسلامى كه روابط هيئت حاكمه با مردم از نوع ارتباط پدر و فرزندى است، چون پدر و فرزندان، هر دو موجوداتى عاقل و مختار و آزاد بوده و توده مردمان «عيال اللّه» اند و مؤمنان برادران و خواهران يكديگرند كه إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ و كلا اعضاى يك خانواده محسوب مى‏شوند، لزوما طرز برخورد هيئت حاكمه با افراد ملت، مشفقانه، انسانى و شرافتمندانه است و به مصداق توصيه امام على (ع) كه فرمود: «و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك اللّه حرّا»  در چنين نظام اجتماعى، مردم آزاد و مستقل و متكى به خود پرورده مى‏شوند و در پناه حكومت عادلانه الهى كه خدمت‏گزار صديق آنهاست، با برخوردارى از موهبت برادرى و تساوى حقوق و پشتوانه عاطفى شعارهاى اسلامى ارزنده‏اى نظير: «النّاس كلهّم سواء كأسنان المشط»  (همه مردم مانند دانه‏هاى يك شانه، از لحاظ حقوق برابر و مساوى‏اند) به زندگى سعادتمندانه‏اى كه توأم با اعتماد و اطمينان به هيئت حاكمه است مى‏رسند.

مؤيد وجود اين نوع رابطه، ميان حاكم جامعه اسلامى و مردم، توصيه‏هاى مستمرى نظير اين عبارات است كه حضرت على (ع) ضمن نامه‏ها، خطبه‏ها و فرمانهاى خود در نهج البلاغه به عاملان و استانداران خويش خاطرنشان فرموده است.

«ثمّ تفقد من امورهم ما يتفقُد الوالدان من ولدهما » «به امور مردم همانند پدر و مادرى كه به وضع فرزندانشان رسيدگى مى‏كنند، رسيدگى نما» «و اشعر قلبك الرّحمة للّرعيّة و المحبّة لهم و اللّطف بهم و لا تكوننّ عليهم سبعا ضاريا تغتنم أكلهم فإنّهم صنفان: امّا أخ لك في الدّين، او نظير لك في الخلق، يفرط منهم الزّلل و تعرض لهم العلل و يؤتى على أيديهم في العمد و الخطاء فأعطهم من عفوك و صفحك مثل الذّى تحبّ أن يعطيك اللّه من عفوه و صفحه، فإنّك فوقهم و والى الأمر عليك فوقك، و اللّه فوق من ولّاك» «دلت را سراپرده محبت توده مردم كن، بر آنان مهر ورز و با آنان نرم باش. مبادا كه چون درنده‏اى شكار افكن به خونريختن آنان پردازى، چه آنان بر دو گروهند: يا در دين با تو برادرند يا در آفرينش با تو برابر، امّا از آنان لغزش سر مى‏زند و بيماريهاى روانى بر آنان عارض مى‏گردد و خواه ناخواه به ناروا دست مى‏زنند، پس آنسان كه دوست مى‏دارى خداى بر تو ببخشايد و از گناهانت در گذرد، تو نيز بر آنان ببخشاى و از خطاهاشان در گذر، چه تو زبردست و سر پرست آنانى و آن كس كه ترا بر آنان‏ فرمانروائى داده، زير دست توست.»  «و اعلم أنّه ليس شي‏ء بأدعى الى حسن ظنّ راع برعيّته من احسانه اليهم و تخفيفه المئونات عليهم.»  «بدان كه هيچ چيز، حسن ظن فرمانگزار را به توده مردم چنان بر نمى‏انگيزد كه احسان او به آنان و سبكبار ساختن آنان».

«فلا تشخص همّك عنهم و لا تصعّر خدّك لهم و تفقّد امور من لا يصل اليك منهم ممّن تقتحمه العيون و تحقره الرّجال. ففرّغ لأولئك من أهل الخشية و التواضع فليرفع اليك أمورهم ثمّ اعمل فيهم بالاعذار الى اللّه يوم تلقاه، فإنّ هؤلاء من بين الرّعيّة احوج الى إلانصاف من غيرهم و كل فاعذر الى اللّه في تأدية حقّه اليه و تعهّد أهل اليتم و ذوى الرّقة في السّنّ ممّن لا حيلة له و لا ينصب للمسألة نفسه...».

«و نبايد كه مردم را اندك مايه شمارى و از نظر دور دارى و روى از آنان بگردانى، حال آن گروه را كه دستشان به دامان تو نمى‏رسد و مردم از آنان روى مى‏گردانند و تحقيرشان مى‏كنند، بازپرس، از معتمدان خويش، مردمى خداى ترس و فروتن به جستجوى كارشان برگزين تا احوالشان را به تو باز گويند، پس-  آن گاه-  در باره آنان چنان كن كه روزى كه به ديدار پروردگار سبحان مى‏رسى، عذر توانى داشت.

همانا كه اين گروه از توده مردم، به انصاف و داد نيازمندتر از دگرانند. با يتيمان و سالخوردگان كه بى وسيلت معاشند و روى سؤال ندارند، مهربان باش تا در پيشگاه خداى اداى حق هر يك از آنان را عذرى بجا داشته باشى» .

«... و صلّ بهم كصلاة أضعفهم و كن بالمؤمنين رحيما» و با آنان چونان ناتوانترينشان نمازگزار و با گرويدگان مهربان باش.  «و اخفض للرعيّة جناحك و ابسط لهم وجهك و ألن لهم جانبك و آس بينهم في اللّحظة و النّظرة و الإشارة و التّحيّة حتّى لا يطمع العظماء في حيفك و لا ييأس‏الضّعفاء من عدلك» «با توده مردم فروتن باش و روى گشاده دار و آنان را به نرمى باز ده. در نظر كردن با مردم به گوشه چشم يا به روياروى و در اشارات كردن و درود گفتن به آنان يكسان باش، تا توانمندان طمع نورزند كه آرام آرام كفّه مهر ترا به سود خويش سنگين كنند، و تا ناتوانان از عدالت نااميد نگردند. » و... البته با توجه به وظايف فردى و اجتماعى كه همه احاد جامعه مسلمان-  از طرفى نسبت به يكديگر و از سوئى نسبت به هيئت حاكمه خود-  دارند و بايد با اشتراك مساعى و همكارى در رفع مشكلات و پيش برد امور بكوشند، در نهج البلاغه، با تأكيد به نوع رابطه مزبور ميان حاكم و مردم، كلمات راعى و رعيت نه به مفهوم متداول در نظام حكومتهاى ستم شاهى، بلكه به معنى دقيق خود  به كرّات استعمال شده است، چنانكه از واژه راعى معنى حامى و نگهبان و كسى كه مأمور اصلاح و مسئول تدبير امور مردم است اراده شده، و به رغم آنچه كه در فرهنگ حكومتهاى استبدادى از آن فهميده مى‏شود و اختصاص به يك فرد دارد، به مفهوم اسلامى آن همه مردمان و اعضاى جامعه را شامل مى‏شود و بدين جهت است كه خطاب به همه مسلمانان گفته و توصيه شده است: «كلّكم راع و كلّكم مسئول عن رعيّته».

و امّا همان گونه كه كانون گرم يك خانواده سالم با بذل محبتهاى بى آلايش و تأمين عاطفى فرزندان خود، زمينه مساعدى را براى رشد و پرورش استعدادهاى مختلف آنان فراهم مى‏كند و عشق آسمانى مادر و مهر بى رياى پدر پشتوانه‏اى‏ ارزنده است در اين كه چشم اندازهاى زندگى آينده را در نظر فرزندانشان اميد انگيز و شيرين مى‏نمايد، نقش هيئت حاكمه اسلامى در خدمت به مردم نيز چنين است. و از طرفى همان طور كه انس و الفت و آرامش و همزيستى مطلوب ميان اعضاى يك خانواده زائيده اتحاد و اتفاق و اعتماد و اطمينانى است كه افراد آن بايد به يكديگر داشته باشند و اين امور جز در سايه ايفاى وظايف متقابل و شناخت و مراعات حقوق همه خانواده بر مبناى مساوات و عدالت تأمين نمى‏شود، لذا همكارى و اعتماد بين مردم و حكومت هم جز با برقرارى عدالت اجتماعى و شناخت حقوق متقابل و انجام وظايف و تكاليفى كه خداوند براى حاكم و مردم تعيين فرموده است، ميسر نيست.

و اين موضوع از لحاظ حضرت على (ع) از چنان اهميتى برخوردار است كه همچنان كه در اين عبارات مشاهده مى‏شود، آن حضرت ضمن آنكه اداى حقوق و تكاليف متقابل حاكم و رعيّت را برابر و از واجبات الهى شمرده است، قوام جامعه و عزّت دين و اصلاح روزگار و برپائى احكام و سنتهاى سنيّه را نيز بسته به اجراى آنها مى‏داند: «ثمّ جعل سبحانه من حقوقه حقوقا افترضها لبعض النّاس على بعض، فجعلها تتكافا في وجوهها و يوجب بعضها بعضا و لا يستوجب بعضها الّا ببعض و أعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق حقّ الوالى على الرّعية و حقّ الرّعيّة على الوالى، فريضة فرضها اللّه-  سبحانه-  لكلّ على كلّ، فجعلها نظاما لألفتهم و عزّا لدينهم، فليست تصلح الرّعيّة الّا بصلاح الولاة و لا تصلح الولاة الّا باستقامة الرّعيّة.

فإذا أدّت الرّعيّة الى الوالى حقّه و أدّى الوالى اليها حقّها، عزّ الحقّ بينهم و قامت مناهج الدّين و اعتدلت معالم العدل و جرت على أذلالها السُّنن فصلح بذالك الزّمان...» .

«آن گاه خداى سبحان، يكى از حقوق خود را براى بعضى از مردم وظيفه‏اى نسبت به بعضى ديگر قرار داد و آن حق و وظيفه را كه بر عهده كسى گذاشت، در ديگرى هم‏ مساوى آن حق و وظيفه‏اى مقرر فرمود. و حق بعضى را در مقابل بعضى ديگر واجب ساخت، و بعضى را واجب نكرد، مگر به بعضى حقوق ديگر. و بزرگترين حق از اين حقوق، كه خداى سبحان فرض نمود، حق والى است بر رعيّت، و حق رعيّت بر والى. فريضه‏اى است كه خداى سبحان براى هر يك از والى و رعيت واجب كرده است و آن را براى الفت آنان و ارجمندى دينشان نظام قرار داد.

پس كار رعيت صلاح نمى‏پذيرد مگر به صلاحيت و خوشرفتارى واليان و كار واليان صلاح نپذيرد مگر به ايستادن رعيت در فرمانبردارى واليان .

پس وقتى رعيت حق والى را ادا كرد و والى حق او را ادا نمود، حق در ميان آنان عزت مى‏يابد و راههاى دين بر پا مى‏گردد و نشانه‏هاى عدل اعتدال مى‏يابد و سنّتها بر وجه خود جريان مى‏يابد، پس زمانه به آن آبادان مى‏گردد...».

علاوه بر اين حقوق برابر و واجب كه شناخت و اداى آنها در فراهم ساختن اعتماد و اطمينان و همكارى ميان مردم و هيئت حاكمه مؤثر مى‏باشد و در سراسر نهج البلاغه شريف خصوصا در نامه مشهور امام (ع) به مالك اشتر به تفصيل پيرامون آنها بحث شده و وظايف حاكم و كارگزاران دولت در قبال طبقات مختلف جامعه روشن گرديده است، به نظر نگارنده مهمترين عواملى را كه امام على (ع) ضمن بحثهاى حكيمانه و پرشور خود، در باره ايجاد اعتماد در مردم نسبت به هيئت حاكمه و پيدائى حركت و شوق به همكارى با حكومت در آنها بر مى‏شمرد و بر اهميت و نقش حياتى آنها تأكيد مى‏فرمايد، موضوع رهبرى و وجود رهبر يا حاكم داناى پرهيزكار دادگر دلسوز جامع شرايط، براى جامعه و نحوه عمل هيئت حاكمه به تعهدات الهى و مسئوليت‏هاى انسانى خود و چگونگى اجراى دقيق قانون و سپردن كارهاى جامعه به كاردانان لايق متعهد و برقرارى عدالت اجتماعى از بين رفتن تبعيضها استثناها و جايگزينى ضوابط بجاى روابط و جلوگيرى از نفوذفرصت طلبان و منافقان رياست طلب در كادر رهبرى و حكومت است.

به گفته استاد شهيد مطهرى: «از نظر على عليه السلام، آن اصلى كه مى‏تواند تعادل اجتماع را حفظ كند و همه را راضى نگه دارد، به پيكر جامعه سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد، عدالت است. ظلم و جور و تبعيض قادر نيست حتّى روح خود ستمگر و روح آن كسى را كه به نفع او ستمگرى مى‏شود، راضى و آرام نگه دارد، تا چه رسد به ستمديدگان و پايمال شدگان. عدالت، بزرگراهى است عمومى كه همه را مى‏تواند در خود بگنجاند و بدون مشكلى عبور دهد. امّا ظلم و جور، كوره راهى است كه حتّى فرد ستمگر را به قصد نمى‏رساند... على (ع) عدالت را يك تكليف و وظيفه الهى، بلكه يك ناموس الهى مى‏داند و هرگز روا نمى‏شمارد كه يك مسلمان آگاه به تعليمات اسلامى، تماشاچى صحنه‏هاى تبعيض و بى عدالتى باشد، به نظر او عدالت نبايد فداى مصلحت بشود، تبعيض و رفيق بازى و باند سازى و دهانها را با لقمه‏هاى بزرگ بستن و دوختن، همواره ابزار لازم سياست قلمداد شده است».  نه از لوازم حكومت دينى.

و با توجه به اين امر خطير و مآلا در ارتباط با نحوه تحقق اعتماد و اطمينان ميان مردم و حكومت است كه حضرت، از شرايط اساسى يك والى مدير و مدبّر، اين را مى‏داند و مكررا توصيه مى‏فرمايد كه بايد خادم و خائن به نظر حاكم يكسان نباشد و تحت تأثير و نفوذ كسى قرار نگيرد، گول فرصت طلبان را نخورد، اطرافيان خود را بخوبى بشناسد و وزراء و مشاوران خويش را از ميان كسانى كه قبل از او شريك ستمگران و ياور گناهكاران بوده‏اند انتخاب نكند و از چاپلوسان فريبكار بپرهيزد. و بايد برگزيده‏ترين و نزديكترين مشاوران حاكم كسى باشد كه بخيل و ترسو و آزمند نباشد، بلكه چنان شجاع و آزاده باشد كه بيشتر سخنان تلخ حقى را كه منافع مردم و رضاى خداوند در آن ملحوظ باشد، به او بگويد و وى را كمتر در گفتار و كردارى كه خداى براى دوستانش نمى‏پسندد، بستاند... به اين عبارات كه از نامه امام (ع) به مالك نقل شده است توجه كنيم: «و لا يكوننّ المحسن و المسي‏ء عندك بمنزلة سواء، فإنّ في ذلك تزهيدا لأهل الإحسان في الإحسان و تدريبا لأهل الإساءة على الإساءة و ألزم كلّامنهم ما ألزم نفسه».  و نبايد نيكوكار و بدكار نزد تو يكسان باشد كه آن، نيكوكاران را به نيكوئى كردن بى رغبت سازد و بدكرداران را به بدى كردن وا دارد. پس هر يك از ايشان را به آنچه گزيده‏اند، جزا ده (نيكو كار را پاداش و بدكردار را كيفر ده).

«انّ شرّ و زرائك من كان للأشرار قبلك وزيرا، و من شركهم في الآثام فلا يكوننّ لك بطانة، فانّهم أعوان الأثمة و اخوان الظّلمة...».  همانا بدترين وزير تو كسى است كه پيش از تو وزير بدكاران بوده است. پس چنين كسى كه در گناهان بدكاران شريك بوده، نبايد از خاصّان و نزديكان تو باشد، زيرا اينان يار بزهكاران و برادر و مددكار بيدادگران هستند.

«و لا تدخلنّ في مشورتك بخيلا يعدل بك عن الفضل و يعدك الفقر، و لا جبانا يضعفك عن الامور. و لا حريصا يزيّن لك الشّره بالجور. فإنّ البخل و الجبن و الحرص غرائز شتّى يجمعها سوء الظّن باللّه».  «در كار مشورت خود، ممسك را راه مده كه ترا از نيكى و بخشش باز مى‏دارد و از تهى دستى و فقر مى‏ترساند و نه ترسو را كه تو را از اقدام در كارها سست مى‏گرداند و نه آزمند را كه بيدادگرى به مردم را در نظرت مى‏آرايد و جلوه مى‏دهد.

پس همانا بخل و ترس و آزمندى طبايعى گوناگونند كه بدگمانى به خداوند آن را در آدمى گرد مى‏آورد.

«ثمّ ليكن اثرهم عندك أقولهم بمرّ الحقّ لك و أقلّهم مساعدة فيما يكون منك ممّا كره اللّه لأوليائه واقعا ذلك من هواك حيث وقع...».  و بايد برگزيده‏ترين ايشان (از وزرايت) وزيرى باشد كه سخن تلخ حق به تو بيشتر گويد و كمتر ترا در گفتار و كردارت كه خداوند براى دوستانش نمى‏پسندد، بستايد.

اگر چه سخن تلخ و كمتر ستودن خواهش و آرزوى تو، سبب دلتنگيت شود.

... همچنان كه گذشت، از ديدگاه نهج البلاغه، مهمترين عامل در ايجاد روح اعتماد و اطمينان عمومى جامعه نسبت به حكومت و برانگيختن مردم به همكارى با هيئت حاكمه و ايثار در راه اهداف آن، موضوع رهبرى و شخصيت رهبر است. زيرا وجود امام عالم عامل عادل پرهيزكارى كه حضور او در صحنه اجتماع به تعبير حضرت (ع) چونان «چراغى در تاريكيها و كليدى براى گشايشها و راهنمائى در وادى پر مخاطره زندگى انسانهاست»  مسلما قوى‏ترين تسكين دهنده آلام و آرامش بخش قلبها و زداينده كدورتها و گشاينده عقده‏ها و مآلا موجد اعتماد و اطمينان و اميدوارى در مردم تواند بود.

آرى على عليه السلام الگوى كامل يك زمامدار حقيقى و واجد ابعاد مختلف روحى و صفات گوناگونى است كه آنها را در كمتر چهره‏اى از رهبران تاريخ بشريّت مى‏توان يافت.

به تعبير متفكر و نويسنده شهيد دكتر على شريعتى «او مرد شمشير و سخن و سياست است، احساسى به رقّت يك عارف دارد و انديشه‏اى به استحكام يك حكيم در تقوى و عدل چندان شديد است كه او را در جمع ياران و حتّى در چشم برادرش تحمل ناپذير ساخته... او در همه استعدادهاى متفاوت و متناقض «روح» و «زندگى» قهرمان است، قهرمان خردمندى و عشق، جانبازى و صبر، ايمان و منطق، حقيقت و سياست، هوشيارى و تقوى، خشونت و مهر، انتقام و گذشت، و غرور و تواضع، انزوا و اجتماع، سادگى و عظمت... انسانى كه هست، از آن گونه كه بايد باشد و نيست او كه در معركه‏هاى خونين نبرد شمشير پرآوازه‏اش صفوف دشمن را به بازى مى‏گيرد و سپاه خصم همچون كشتزارهاى گندم رسيده در دم تيغ دودمش بر روى هم مى‏خوابد و در دل شبهاى ساكت مدينه همچون يك روح تنها و دردمند كه از خفقان زيستن بى طاقت شده است و از بودن به ستوه آمده است، بستر آرامش رارها مى‏كند و در پناه شب كه با على سخت مأنوس و محرم است، از سايه روشنهاى آشناى نخلستانهاى ساكت حومه شهر، خاموش مى‏گذرد و سر در حلقوم چاه مى‏برد و غريبانه مى‏نالد، زندانى بزرگ خاك، عظمتى كه در زيستن نمى‏گنجد... او كه از شمشيرش مرگ مى‏بارد و از زبانش شعر، هم زيبائى دانش را مى‏شناسد و هم زيبائى خدا را، هم پروازهاى انديشيدن را و هم تپشهاى دوست داشتن را. خونريز خشمگين صحنه پيكار، سوخته خاموش خلوت محراب پارساى شب و شير روز» .

على عليه السلام فرمانروائى است كه به واسطه شدت پرهيزكارى و روح فضيلت جو و خدا ترسش، ريا و تظاهر و نفاق را به آستان بلندش راهى نيست. او هيچ گاه حقيقت را فداى مصلحت نمى‏كند، سيماى سياسى او با سياستمداران چند چهره و ماكياول گونه شرق و غرب امروز اين تفاوت را دارد كه به معاملات ديپلماتيك و سازشكاريهاى سياسى و مماشات با حيله‏گران و فرصت طلبان دنيادار حتّى براى لحظه‏اى-  تن در نمى‏دهد. چنانكه وقتى به خلافت مى‏رسد، بيدرنگ معاويه را از حكومت عزل مى‏كند و پيشنهاد ابن عباس را كه در مورد پسر ابو سفيان عقيده دارد تا برقرارى ثبات در شهرهاى اسلامى، بر سر كار باشد، نمى‏پذيرد و در مورد ساير زرداران و زورمدارانى كه قبل از وى، زمينها و اموالى را از مسلمانان غصب و تصاحب كرده بودند، مى‏فرمايد: «و اللّه لو وجدته قد تزوّج به النساء و ملك به إلاماء لرددته».  به خداى سوگند اگر آن‏ها را بيابم، به صاحبان اصليشان باز مى‏گردانم، اگر چه از آن اموال زنها به شوهر داده و يا كنيزكانى خريده باشند.

او كه هرگز راضى نمى‏شد و «نمى‏پسنديد كه شكم دسته‏اى شياد آزمند از مال حرام و حق ديگران آماس كند و پوست شكم گروهى مظلوم و ستمزده برپشتشان چسبيده باشد، اكثريت بينوا رنج ببرند و معدودى بيكاره و خود پرست به حكم حسب و نسب و جاه و مقام دسترنج آنها را به ستم بستانند و حقّشان را پامال كنند».  اعتقاد راسخ اين حاكم راستين، به قرآن مجيد و توجه هميشگى‏اش به اين كلام الهى كه فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ . او را آن چنان در حفظ بيت المال و مراقبت از حقوق مردم سختگير مى‏كند، كه جواب برادر پير و كور و معيلش-  عقيل-  را كه به اميد استفاده از نسبت برادرى با او، تقاضاى، مختصر اضافه‏اى را بر مقررى خود از بيت المال كرده است، با آهن گداخته مى‏دهد و در داستان ملاقاتش با طلحه و زبير كه شب هنگام به ديدارش در محل بيت المال آمده بودند، راضى نمى‏شود كه در امور شخصى-  حتّى براى چند لحظه از نور چراغى كه سوخت آن به وسيله مردم تأمين مى‏گردد استفاده كند، لذا چراغ را خاموش مى‏كند و در تاريكى با دوستان به گفتگو مى‏نشيند.

و يا آن گاه كه دختر جوانش رقيّه (يا به روايتى: ام كلثوم) گردن بندى را به عاريت و امانت از خزانه بيت المال گرفته است تا در عيد قربان به گردن آويزد، بر او خشم‏آگين مى‏خروشد و با دست خويش آن را از گردن وى مى‏گشايد و بيدرنگ دختر را به بازگرداندن گلوبند به خزانه و همرنگ شدن با ديگر دخترانى از عامه مردم كه فاقد زر و زيور هستند توصيه مى‏نمايد، همچنين خزانه‏دار خود-  ابن ابى رافع-  را به سختى تهديد مى‏كند كه زنهار تا ديگر بار، گرد چنين شيرينكاريها و خوش خدمتى‏ها نگردد آرى، اعتماد و اطمينان مردم زمانى به هيئت حاكمه خود جلب مى‏شود و اقدام به همكارى با آن مى‏كنند كه سايه فرمانروائى پاك و دلسوز و متقى چون على (ع) را كه در برقرارى عدالت اجتماعى و اجراى فرمانهاى الهى، ميان خودى‏و بيگانه، غنى و فقير، عرب و عجم، سياه و سفيد فرق نمى‏نهد و همه را به يك چشم مى‏نگرد و آنان را در برابر قانون مساوى مى‏داند، بر سر خود احساس كنند و فردى را زمامدارشان ببيند كه شخصا از يتيمان و بيوه زنان سركشى مى‏كند و به دلجوئيشان مى‏پردازد و شبانگاهان با دست و دوش خود مايحتاجشان را به خانه‏هاشان حمل مى‏كند و از طرفى، زندگى خود او آن اندازه ساده و بى تكلّف است كه در سال به دو جامه كرباس و روزانه به دو قرص نان جوين قناعت مى‏كند.  كفشش را با دست خود وصله مى‏زند و گذران زندگى‏اش را از طريق كار و كوشش و كدّ يمين و عرق جبين تأمين مى‏نمايد. و از مال دنيا اندوخته‏اى ندارد چنانكه خود فرمايد: «فو اللّه ما كنزت من دنيا كم تبرا و لا ادّخرت من غنائمها وفرا و لا أعددت لبالى ثوبى طمرا و لا حزت من ارضها شبرا».  به خدا سوگند از دنياى شما زر نيندوخته‏ام و از غنيمتهاى آن مالى ذخيره نكرده و با كهنه جامه‏اى كه در بردارم جامه كهنه ديگرى آماده ننموده‏ام و براى خود از زمين دنيا حتى يك وجب بر نداشته‏ام».

و او كه هرگز از حال مستمندان و محرومان جامعه غافل نيست، چنانكه وقتى مى‏شنود استاندارش-  عثمان بن حنيف-  در بصره به مهمانى يكى از اشراف شهر رفته و از سفره رنگارنگ و طعامهاى لذيذ آن متنعم شده است، او را به باد انتقاد و سرزنش مى‏گيرد و ضمن نامه‏اى برايش مى‏نويسد: من چنين نمى‏پنداشتم كه تو ميهمانى مردمى را بپذيرى كه نيازمندان را مى‏رانند و توانگران را مى‏خوانند.

پس بنگر كه بر اين سفره چه مى‏خايى. آن لقمه كه حلالى و حرامى آن ندانى از دهان بيرون افكن و چيزى تناول كن كه به پاكيزگى فراهم آوردن آن باور داشته باشى.

... بدان كه پيشواى شما از نوشيدنى و خوردنى اين جهان به دو جامه فرسوده و دو گرده نان بس كرده است.

اگر مى‏خواستم، به شهد پاكيزه و مغز گندم و بافته‏هاى ابريشمين راه داشتم، چه مطلوبترين چيزهاى اين جهان برايم ميسر است اما دور باد كه هوس بر من پيروز گردد و آز آتشين مرا به نوشخوارى كشاند در حالى كه در حجاز و يمامه مردمى باشند كه به گرده‏اى نان اميد نداشته و شكمى سير به خود نديده باشند. دور باد كه من با شكمى انباشته و آماسيده از طعام روز به شب آرم و در پيرامون من گرسنگان و جگر سوختگان باشند. يا چنان باشم كه شاعر گفته است:

و حسبك داء ان تبيت ببطنة

و حولك اكباد تحنّ الى القدّ

اين سرافكندگى ترا بس، كه با شكم پر به خواب روى در حالى كه پيرامون تو لب تشنگانى از تنگدستى و در آرزوى سبوى چرمين آب بسوزند.

آيا از خويشتن به اين خرسند باشم كه مرا امير مؤمنان بنامند، اما در ناگواريهاى روزگار با مردم همنفس نباشم يا در تلخكاميها پيشاپيش آنان راه نسپرم يا همچون چار پاى افسار گسيخته كه كار او چريدن در زباله‏هاست و شكم از علف مى‏آكند و از سرانجام خويش غافل است زيست كنم، يا رها شده‏اى بيحاصل و يا واگذاشته‏اى به باطل باشم... پس اى پسر حنيف خود را از باز خواست خداى بپاى و بايد كه گرده‏هاى نان تو، ترا نگاهدارد تا از آتش رهايى يابى».  و در جائى ديگر مى‏فرمايد: «إنّ شرّ النّاس عند اللّه إمام جائر ضلّ و ضلّ به» .

بدترين مردم نزد خداى تعالى پيشواى ستمگر است كه خود گمراه است و ديگران به واسطه او گمراه مى‏شوند.

و او كه ارزش رياست دنيا و امارت بر خلق به نظرش از لنگه كفش مندرسى كمتر است  و از تشريفات و جاه و جلال و كبكبه و دبدبه مطلوب جهانداران، آن چنان منزجر و گريزان است كه وقتى در شهر انبار گروهى از دهقانان به سنت دوران سلاطين ساسانى به استقبال موكبش مى‏شتابند و در برابرش از اسبها پياده مى‏شوند و به خاك مى‏افتند، با سرزنش به ايشان مى‏فرمايد: چه گناه بى‏حاصلى را مرتكب مى‏شويد، زيرا نه اميرانتان از اين عمل ذلّت بار بهره‏اى مى‏برند و نه خودتان و چون فروتنى تنها خداى را شايسته است لذا براى غير او حاصلى جز رنج و بدبختى دنيا و عقبى ندارد. -  و او كه پايگاه علمى و مرتبه دانائيش آن چنان بلند است كه به ذروه «سلونى قبل ان تفقدونى»  نائل مى‏شود و بنا بر اين كلام رسول خدا (ص) كه مى‏فرمود «أنا مدينة العلم و على بابها فمن أراد العلم فليأت الباب»  مفتخر به عنوان در شهر دانش نبى مى‏گردد، و آن دلاورى كه شمشير و زبان و انديشه‏اش همواره در پاسدارى از حريم حق و عدل به كار گرفته مى‏شود و در راه ريشه كن كردن درخت ظلم و حمايت از مظلوم از خطرات نمى‏هراسد و از آن استقبال مى‏كند، و او كه در برابر جوسازيها و شايعه پراكنى‏ها و جنگهاى روانى كه ابناى زمانش بويژه ناكثين و مارقين و قاسطين براى او فراهم مى‏نمايند مردانه استقامت مى‏ورزد و منطق كوبنده‏اش در جواب كسانى كه او را با ملاكهاى سازشكارانه سياسى و فكرى خود و در قياس‏با سياستمداران حيله‏گر و چند چهره‏اى چونان معاويه و عمرو عاص، فاقد «دهاء» سياسى قلمداد مى‏كنند، اين است كه: «و اللّه ما معاوية بأدهى منّى، و لكنّه يغدر و يفجر و لو لا كراهية الغدر لكنت من أدهى النّاس، و لكن كلّ غدرة فجره و كلّ فجرة كفرة»:  به خداى سوگند، معاويه از من زيركتر نيست. اما او حيله‏گر و خيانت كار است. و اگر خيانت و حيله‏گرى ناپسند و خلاف راه و رضاى حق نبود-  به شما نشان مى‏دادم كه زيركترين مردمان، من هستم. ولى-  بدانيد-  كه هر فريبكارى تبهكار است، و كليه تبهكاران ناسپاس و كافر كيش‏اند.

و در جائى ديگر مى‏فرمايد: «لو لا التقى لكنت ادهى العرب»: اگر تقوى نمى‏بود-  به شما مى‏نمودم-  كه زيركترين مرد جامعه عرب، من هستم.

و بالاخره آن انسان كامل و رهبر بزرگى كه به واسطه شدت عدلش، سرانجام به توطئه منافقانى خوارج نام، در محراب عبادت به فيض شهادت مى‏رسد و از فزونى شفقت و جوانمردى، حتّى در باره قاتل خود وصيت مى‏كند كه با او مدارا نمايند و از همان شيرى كه خود مى‏نوشد به او بخوارنند و اگر بتوانند عفوش كنند و در صورت قصاص، وى را فقط با يك ضربت بكشند، و مبادا كه مثله‏اش كنند و يا كسان و بستگانش را بيازارند قهرمانى با اين سعه صدر و عواطف انسانى بى‏نظير كه در واقع جا دارد-  در وصفش با استاد شهريار همنوا گرديم و اقرار كنيم:

بجز از على كه گويد به پسر كه قاتل من

چو اسير تست اكنون به اسير كن مدارا

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاكبازان‏

چو على كه مى‏تواند كه به سر برد وفا را

و از ديگر مكارم اخلاقى و فضايل روحى امام على عليه السلام كه نه اين قلم ناچيز و بيان نارسا را توانى است در وصفشان و نه وقت اين مجلس ارجمند را حوصله و مجالى است بر استماع ذكرشان، يا بطور كلى از خطوط چهره فكرى و اعتقادى اين بزرگ حاكم كه به تعبير شيخ شيراز:

گر همه صورت خوبان جهان جمع كند

روى زيباى-  وى-  ديباچه اوراق آيد،

   اين نتيجه گرفته مى‏شود كه مهمترين عامل در تسكين آلام و آرامش بخشى دلهاى مردم-  خصوصا محرومان و مستضعفان-  و مآلا مؤثرترين انگيزه در ايجاد اعتماد و اطمينان ميان آنان و حكومتشان، وجود رهبرى خردمند و دادگر و پيشوائى پرهيزكار و قاطع و خير خواه، چونان مولاى متقيان و امير مؤمنان على بن ابي طالب است (عليه السلام).

سخن را با سپاس فراوان از خداوند منّان مهربان حسن ختام مى‏بخشيم كه پس از گذشت قرنها از حكومت عدل على-  عليه السلام-  اينك، با تأييد ملت شهيد پرور ايران در به ثمر رساندن انقلاب شكوهمند اسلامى خود، زمام كشورمان را به كف با كفايت رهبرى عظيم الشأن از سلاله‏ى پاك آن امام همام سپرده است كه با إحياء حكومت الهى و تجديد احكام قرآنى، روح اعتماد و اطمينان و حس ايثار و همكارى را در قاطبه مردم و اميد به رهائى را در دلهاى مستضعفان فراهم آورده و زمينه‏ساز پيشرفت و سرافرازى مسلمانان جهان شده است.

له الحمد و له الشكر على ما هدانا.

و السلام على من اتبع الهدى