سياست در نهج البلاغه
استاد فخر الدين حجازى
گفتم از موج اين دانش الهى، قطرهاى برگيرم به توان خويش، و بر
تشنگان عرضه بدارم. اما عظمت موج و عمق حقايق اين بحر زخّار، چنان بود كه محو
تماشايم كرد.
آنچه امروز بيش از هر چيز در دنيا مطرح است، سياست است اداره
امور مردم، يا تجاوز به حقوق آنها بر اساس استكبار، رفاه يا فساد. بايد ديد حاكم
كل و حكيم جاودانه، على متعالى (ع)، سياست را از چه منهج و مدرجى مىنگرد و چگونه
هندسهاش را ترسيم مىكند.
سياست نهج البلاغه يك حقيقت مبنايى و ژرف است، بنيان است،
بنياد است، انفجارى خلاق است و پويا است. اگر سياست سياستمداران روز را حتى از
فريب طبيعيشان هم بركنار بدانيم، تنها شامل مديريت و پاسخگويى به نيازهاست.
اما حكومت على (ع) حكومت ديگرى است، حكومت على (ع) از هرگونه
نقش سياستى كه در متن مجتمع انسان ترسيم شود، مفهومى والاتر دارد. على (ع)
مىگويد: من راه آسمانها را از راه زمين بهتر مىدانم.
براستى هم كه بينشى دارد ما ورائى و نگرشى دارد فوق طبيعى.
سياست در منطق نهج البلاغه، مديريت است اما نه در توقف، كه در حركت، در تكامل و
تعالى.
و امام بر آن است كه ساقه ناپيداى جوهر نفس آدمى را بر بكشد و
رشد بدهد و بعد جاودانگيش را به تكامل رساند. اينجاست كه على (ع) يك هندسه را در
آفرينش، درك كرده است، هندسهاى توحيدى يك نقش به اراده حق از وراى هستى، تداوم
يافته تا پهنه طبيعت را مىبيند، و آنرا بر مجتمع انسان نيز انطباق مىبخشد. او
انديشهاى دارد در ترسيم خطوط حيات انسان، انديشهاى در ادامه يك عرفان كه حقيقت
فراسويى و بىسويى دارد و به محدوده تنگ زيست مادى كشيده مىشود، و پس از آن از
سوى طبيعت، دوباره به سوى فراسويى اوج مىگيرد.
ما مطالب بسيارى از سياستمداران و حقوقدانان خواندهايم، از
«جمهورى» افلاطون تا «روح القوانين» منتسكيو تا «قراردادهاى اجتماعى» ژان ژاك
روسو. ولى اينجا سخن، سخن ديگرى است، على (ع) نخست راه آسمانها را پيموده و پيامبر
(ص) او را با خويش به معراج برده، به عروج عرفان حق و نگرش ما ورائى، و پس از
بازگشت از حراى عرفان و معراج عشق ازلى، در زمينش پرورده است، در دره تنگ شعب ابى
طالب و اين بزرگ عنصر هستى با چنين دركى به ترسيم خط سياست پرداخته است. على (ع)
مىگويد همان نظام شگفت انگيزى كه بر كائنات حكمفرماست، در متن جامعه انسانى نيز
بايد حاكم باشد و قانون بشرى با ناموس طبيعى، در يك انطباق، و تكوين با تشريع در
يك گام همچنان كه يك اختر در حركت وضعى و جنبش انتقالى و سير به سوى مقصد نامعلومى
است، انسان نيز در سياست و حكومت حق، بايد بر مدار حقيقى خويش بگردد. بدان تفاوت
كه حركت اختران بر مدار جبر است و انسان در مدار، با اختيار. او سخنى زيبا مىگويد:
أ تامرونّى ان أطلب النّصر بالجور فى من ولّيت عليه و اللَّه لا أطور به ما سمر
سمير و ما امّ نجم في السّماء نجما. از من مىخواهند كه با ستمكارى پيروز شوم.
خداى را سوگند كه تا ستارگان به دنبال هم مىروند، چنين نمىكنم.
مفهوم ظاهر ادامه عدالت است، اما حق سخن اين است كه همچنان كه
ستارگان به دنبال هم در مدار تعادل حركت ميكنند و برخوردى بين اختران نيست، من عين
هندسه كائنات را در سياست اجتماع پياده مىكنم. همچنان كه تعادل كرات بين جاذبهها
و دافعههاى گوناگون، مستقيم و بدون انحراف است، من هم سياستى
متعادل و مستقيم بكار مىبندم. اين سخن را هيچ مصلحى در جهان
نگفته است.
ترازوى عدالت على (ع) بر منهج ناموس عدل مطلق و راستاى ميزان
آسمان برقرار شده است. ترازوى سياست على (ع) چنان دقيق است كه در يك كفّه آن جهان
است و اخلاق و آنچه در آنهاست، و در كفّه ديگر پوست جوى كه از دهان مورى به ستم
ستانده شود و در اين ميزان، اين سنگينتر از آن است. پوست جواز همه كهكشانها در اين
ميزان عدل سنگينتر است زيرا ثقل ستم و بار انحراف را بر دوش دارد و اين ثقل آن
چنان تحميل دشوارى است كه گرانبارتر از ثقل آفرينش است. اين ترسيمى است از هندسه
سياستش.
اصيلترين مبناى سياست على (ع) در حكومت سراپا عدلش پرستش
«اللَّه» است. او مىفرمايد: اى مردم شما مرا براى خويش مىخواهيد، اما من شما را
براى خدا مىخواهم.
اين اصل، يك نقش محتوم است كه والى و حاكم بايد خويشتن را در
مجتمع حل كند و مجتمع را به سوى خدا هدايت نمايد و نخست، خود، «عبد» ى در برابر
«رب» باشد. اين مايه اصلى سياست على (ع) با طبيعت سياست همه سياستمداران عالم در
طول تاريخ، مواجهه و برخوردى مداوم دارد زيرا آنها مردم را براى خود مىخواهند،
اما امام مردم را براى خدا مىخواهد و خود قائد است و قائم است و فرمان تكاملى
انسان را بسوى آن مقصد نامتناهى پيش ميراند. قرآن بخوبى اين نقش را تبيين مىكند:
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ
يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ. «و الّذين
آمنوا» پيوند حاكم با مقصد عدل مطلق است. «يقيمون الصّلوة» ارتباط همه انسانها با
آن منشأ، «ايتاء زكاة» ايجاد عشق و برابرى در متن ناس است. اما مسئله مهم «ركوع»
يعنى، تسليم در برابر اسلام است. اسلام اراده «اللَّه» است، مشيّت «اللَّه» اسلام
است، تجلى حكمت حاكم است و آن حاكم در اصل، «خليفة اللَّه» است و حكمتش منطبق با
آن حكمت است. اينجاست كه در نهايت استوارى سخن مىگويد كه آنچه براى شما ابرام
شده، نقض نكنيد. آن حقيقت مبرم، عبارتست از همان نظام و هندسهاى كه تجلى آن به
صورت حكمت حق و حكومت حق در قرآنمندرج است. پس سياست على (ع) با آنچه حكمت و
حكومت حق آن را مىپذيرد، انحصار خاص دارد و مبارزه با نقض اين ابرام است.
امروز توجه به اين سخنان، بيش از هر چيزى براى ما ضرورى است.
پافشارى و ابرام على (ع) در مبارزه با بدعت، يعنى نظامهاى برون مرزى از هندسه
حكومت و حكمت حق، اين نو پردازيهاى خارج از خط، عاملى است ابليسى كه على (ع) با آن
در نبرد است. يعنى شما همين مسير را بپيمايد و نگوييد كهنه است و در مخاطره انقراض
است، زيرا نظام آفرينش، سلسلههايى است در حلقات زنجيرهاى ناموسى خلقت و هرگز در
اين نظام، انقراض نيست. پس سياست من كه امامم، بر اين حقيقت است كه جامعه را در
رفاه متوقف نسازم، هدفم «نان، مسكن، آزادى» نيست. اينها پلكانى است مادى تا روح از
اين پيكر بگذرد، و هنگامى كه اين خواستهاى طبيعى پايان يافت، معراج عرفان حق در يك
پرش بىانتها به سوى سدرة المنتهى آغاز گردد.
اينجاست كه على (ع) مىفرمايد: جز آنچه امر «رب» است برنداريد.
سياست على (ع) و حكومتش، انطباق بر حكمت دارد و اين فرزانگى،
تجلى مشيت اللَّه است در اداره مردم، بطورى كه اين اداره و اين تدبير و مديريت،
محبوس در حبس رفاه نشود، بلكه او را بركشد و اندامش را ابزارى براى بلوغ أو و نبوغ
او سازد. و آن گاه مىگويد، سياست من بر اين اساس است كه جامعه را به خود رها
نكنم، بلكه آن را به موعظه بخوانم. قرآن موعظه است و نامش نيز چنين و زبانش «انّما
اعطكم بواحدة ». پس حاكم محكمه عدل على (ع) كسى است كه وظيفهاش تربيت است و ابلاغ
قرآن، يعنى ترسيم اين هندسه تكاملى- تعادلى انسان بىنهايت، و ترسيم اين نقش،
فراپيش ديدگان او و تفهيم و ابلاغ اين حقيقت كه اى انسان تو محدود در محصوره زيست
مادى نيستى.
سياست نهج البلاغه انسان را ناب مىسازد، آنسان ناب كه در
زجاجه وجودش، يك ذره غبار خويشتن خواهى پديد نيايد و همه آن نور حكمت گردد، و
حكومت در اين بلور چراغدان، چنان تجلى كند كه عدل را همگانى گرداند. سياست على (ع)
انسان را در يك مرز با خانواده يا هر نوع قيد ديگرى محدود نمىكند. او همه انسانها
را منهاى هر نوع قوميّت، اخترانى ميداند در مدارى، و آن مدار در دورانى انتقالى
است و آن حركت عمومى به سوى مقصد ناپيداست. همانند دانشجويان دانشكدههاى نظامىكه
در ميدان نبرد از خود حماسهها نشان مىدهند.
اين سه حركت انتقالى و وضعى و بىنهايت را على (ع) در يك لحظه
انجام مىدهد. قرآن را بنگريد: كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ يك حركت وضعى است و
وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها. حركت انتقالى است. الَّذِينَ إِذا
أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا حركتى فراسويى است.
على (ع) هر سه حركت را يك جا انجام مىدهد و اين سياستى است كه
او در متن امّتش ترسيم ميكند. به مزرعه مىرود خوردنى چه دارد: نانى به دندان
مىگيرد، اين حركت وضعى براى زيستن و تغذيه اندام است. در چاه فرو مىرود، كلنگ
مىزند، و به نيروى دست او آب از دهانه چاه مىجوشد، مىگويد: اين آب را وقف مردم
كردم اين حركت انتقالى است. پس از آن به نماز مىايستد و خود را در خدا و در راز و
نياز با خدا غرق مىكند اين حركتى فراسويى است. اين ترسيم سياست على (ع) است.
و آن گاه كار على (ع)، اقامه حدود حقيقى است كه اگر وسواسان
خنّاس، مسيرى را كه به «اللَّه» مىانجامد، منحرف كردند، آن انحراف را بشكند و آن
منحرف را براه آورد و يا نابود كند. اين حقيقت اقامه حدود است.
على (ع) مسئله اقتصاد را نيز با نهايت توجه مورد عنايت قرار
مىدهد. حكومت و سياست، حتى تقوا و اخلاق جامعه نيز تكيهاى بر پهلوى اقتصاد دارد
نه بر بنيان، كه بر پهلويش، و از اينجاست كه ما مىبينيم مسئله «قسط» در قرآن،
مرادف توحيد است، يعنى گواهى دادن بر يكتايى پروردگار، مرادف است با قيام به قسط.
على (ع) مىگويد: اصدار السّهمان على اهلها .
بايد سهمهاى اقتصادى و حقوقى به همه مردم برابر برسد.
مىگويد: اين كه دارم اگر از خويشتنم بود، به تساوى تقسيم
مىكردم، و اكنون كه از «اللَّه» است، حتما برابرانه تقسيم خواهم كرد .
اينجا يك شكاف است كه جامعه را از هم جدا مىكند، و على (ع)
نفى اين استثمار را بر اساس برابرى سهمها ترسيم ميكند. مىگويد كه خداوند، آگاهان
را مأخوذ
مىدارد كه چرا استقرار يافتهاند و خاموشى گزيدهاند در برابر
پرخورى ستمگر و گرسنگى ستمديده و الان شما اين شكاف را در جهان مىبينيد. بشريّت
يك ميليارد انسان گرسنه در يك سوى دارد و در سوى ديگر، گروهى كه از پرخورى
بيمارند. اين جامعه، بر اساس تساوى انسانها نيست. سياست على (ع) چنين اساسى را
نفى ميكند. مىگويد نبايد در يك جامعه، گرسنهاى باشد و سيرى.
على (ع) مىگويد: من اين حكومت را پذيرفتم، اما نه به انگيزه
ميل به مقام و قدرت نه من هرگز چنين ميلى نداشتم، بلكه مىترسيدم كه فاجعهاى ببار
آيد و مال خدا دست به دست بگردد و در نتيجه، گروهى استثمارچى سرمايهدار، ثروتها
را بين خود تقسيم كنند و قشر انبوهى در جامعه به مصيبت گرسنگى و فقر دچار گردند.
چنانكه امروز 85 درصد منابع جهان در دست 15 درصد مردم
استثمارگر است.
على (ع) مىگويد: تأسف من از اين است كه مبادا ثروتها در دست
گروهى خاص باشد و در شريانهاى حياتى مجتمع انسان جريان نيابد. سياست على (ع) در
زمينه اقتصاد، بر مبناى توزيع عادلانه است. زيرا كه در غير اين صورت، گروهى، گروه
ديگر را به بردگى مىكشد، يعنى انسان گرگ انسان مىشود، انسان مكنده خون انسان،
انسان مستثمر انسان مىگردد. اين سياستى است كه على (ع) بكار برده است تا كرامت
انسانى هرگز با برده شدن، لكهدار نشود، انسان در استثمار قدرتمندان بزرگ قرار
نگيرد. سياست على (ع) مىگويد انسانها يكسان گام بردارند و تسليم در برابر امر حق
باشند.
سخنم را خلاصه كنم: 1- سياست على (ع) در جامعه با قانون الهى
منطبق است.
2- قانون آفرينش
و قوانين انسانى، مأخوذ است از سنت اللَّه و ما در نقشه سياست اسلامى خود به اجراى
اين سنت موظفيم.
3- مبارزه با
بدعت، يعنى بيرون راندن هر قانونى انحرافى از اين مسير مستقيم، بخشى از سياست على
(ع) است.
4- جامعه را در
حد رفاه و زيست مادى نگاه نمىدارد، بلكه آن را به سوى معنويت راهبرى مىكند.
5- در توزيع
عادلانه درآمدها و مبارزه با هرگونه بهرهكشى مىكوشد.
6- هر منحرفى
را از متن اجتماع بيرون مىكشد و انحرافش را بدون تعطيل حدود الهى و فوت وقت كيفر
مىدهد.
7- و از همه
مهمتر، ابلاغ موعظه است و به اين وسيله جامعه را به سوى حقيقت و ايمان راهبرى
مىكند.
اينجاست كه سياست، يك همگونگى و يك حقيقت، در جامعه انسانى
پديد خواهد آورد.
اميدوارم انقلاب اسلامى، جمهورى اسلامى و دولت اسلامى ما
بتواند اساس حكومتش را بر مبناى سياست مقدسه علوى، تحكيم بخشد.
و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته