ابن عباس گفت در ناحيه ذى قار نزديك بصره بر على امير المؤمنين درآمدم و ديدم كفشش را پينه ميدوزد بمن فرمود ارزش اين كفش چقدر است ؟ گفتم ارزشى ندارد فرمود بخدا قسم اين كفش را از
زمامدارى بر شما بيشتر دوست ميدارم مگر آنكه حقى را بر پاى دارم و باطلى را براندازم پس بهنگام جنگ با مردم بصره در جنگ جمل چنين فرمود :
هرگز ناتوان نماندم و از معركههاى نبرد نترسيدم و همواره چنين جنگهائى در پيش داشتهام تا باطل را از هم بشكافم و حق را از پهلويش درآورم مرا به قريش چكار ؟ از اين پيش با آنها پيكار مىكردم كه كافر بودند و اكنون با آنها ميجنگم كه بفتنهگرى برخاستهاند و همچنانكه ديروز رويارويشان بودم اكنون نيز رودررويشان هستم .