| قبل | فهرست | بعد |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 190
من تحت أكنافها، و حمل شواهق الجبال البذّخ على أكتافها، فجّر ينابيع العيون من عرانين أنوفها، و فرّقها في سهوب بيدها و أخاديدها، و عدّل حركاتها بالرّاسيات من جلاميدها، و ذوات الشّناخيب الشّمّ من صياخيدها. (47) فسكنت من الميدان برسوب الجبال في قطع أديمها، و تغلغلها متسرّبة في جوبات خياشيمها، و ركوبها أعناق سهول الأرضين و جراثيمها، و فسّح بين الجوّ و بينها، و أعدّ الهواء متنسّما لساكنها، و أخرج إليها أهلها على تمام مرافقها. (48) ثمّ لم يدع جرز الأرض الّتي تقصر مياه العيون عن روابيها، روان كرد آبهاى چشمهها از بنهاى بينىها[ى آن]، و جدا گردانيد چشمهها را در بيابان[هاى] نرم و كوهها[ى] آن، و راست گردانيد حركتهاى آن را استوار از سنگهاى بزرگ آن، و خداوندان سرهاء كوههاى بلند از سنگهاى بزرگ آن. (47) پس آرام گرفت آن زمين از حركت كردن به استوار شدن كوهها در پاره روى آن زمين، و داخل شدن آن جبال- در اندرون شونده- در فراخىهاى اندرون بينىها[ى آن زمين]، و ور نشستن آن كوهها [بر] گردنهاى نرمهاى زمينها و اصلهاى آن، و فراخ گردانيد ميان آسمان و زمين و ميان آن، و بساخت هوا را نسيم آورنده براى ساكنان آن، و بيرون آورد وا آن زمين اهل آن را بر تمامى منفعتهاى آن. (48) پس از آن نگذاشت زمين خشك آنك باز ماند از او آبهاى چشمهها از پشتههاى آن، و نيابد جداولهاى جوىها وسيلهاى وا رسيدن آن پشتهها، تا كه ابتدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 191
و لا تجد جداول الأنهار ذريعة إلى بلوغها، حتّى أنشأ لها ناشئة سحاب تحيي مواتها، و تستخرج نباتها. (49) ألّف غمامها بعد افتراق لمعه، و تباين قزعه، حتّى إذا تمخّضت لجّة المزن فيه، و التمع برقه في كففه، و لم ينم وميضه في كنهور ربابه، و متراكم سحابه، أرسله سحّا متداركا، قد أسفّ هيدبه، تمريه الجنوب درر أهاضيبه و دفع شآبيبه. (50) فلمّا ألقت السّحاب برك بوانيها، و بعاع كرد مر آن پشتهها را وا ديد كرده ابرى كه زنده مىكند موات و مرده آن پشتهها [را]، و بيرون مىآورد نبات آن را. (49) تأليف داد ميغ ناشيه را [براى باريدن] بعد از جدا شدن پارههاى [درخشان] آن، و جدا كردن پاره[هاى] ابر باريك تا كه چون در حركت آمد جولاء ميغ و ابر [سفيد] در او، و بدرخشيد برق او در كنارههاى او، و آرام نگرفت درخشيدن ابر او در [ميان] ابر بزرگ و سفيد آن، و بر هم نشيننده ابر آن، بفرستاد او را آب ريزه پياپى، بدرستى كه نزديك داشت ريشه خود را كه دوشد او را باد جنوب [از] ابر سفيد قطرههاى بزرگ او را، و باز داشته بارها از باران آن را. (50) پس آن گاه كه اندازد ابرى- كه خويشتن مىكشد، گرداگرد سينه [را بر زمين] و به نهادن قماش [از] آنچه برداشت از
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 192
ما استقلّت [به] من العباء المحمول عليها. (51) أخرج به من هوامد الأرض النّبات، و من زعر الجبال الأعشاب، فهي تبهج بزينة رياضها، و تزدهي بما ألبسته من ريط أزاهيرها، و حلية ما سمّطت به من نواضر أنوارها. (52) و جعل ذلك بلاغا للأنام، و رزقا للأنعام، و خرّق الفجاج في آفاقها، و أقام المنار للسّالكين على جوادّ طرقها. (53) فلمّا مهّد أرضه، و أنفذ أمره، اختار آدم، عليه السّلام، خيرة من خلقه، و جعله أوّل جبلّته، و أسكنه جنّته، و أرغد فيها أكله، و أوعز إليه فيما نهاه عنه، و أعلمه أنّ في الإقدام عليه التّعرّض لمعصيته، و المخاطرة بار گران بار كرده بر آن. (51) بيرون آورد به آن از زمينهاى خشك بىنبات گياه را، و از سر كوهها گياهها را، پس آن زمين شاد گردد به آرايش روضههاى خود، و بزرگ گردانند به حسن منظر بدانچه در پوشند او را از چادر شكوفههاى آن، و زيور آنچه در آويختهاند- به انواع- به او از تازه و نازك شكوفههاى او. (52) و بكرد و بيافريد آن را نفقه و قوت آفريدگان، و روزى براى چهار پايان، و بشكافت راهها را در آفاق و كنارههاى آن زمين، و بر پاى كرد نشانههاى علمها براى روندگان بر راههاى روشن آن. (53) پس چون بگسترد زمين آن را، و روان كرد امر خود را، برگزيد آدم را- عليه السّلام- برگزيدنى از خلق خود، گردانيد او را اوّل آفريدگان خود، و آرام داد او را [در] بهشت خود، و خوش و فراخ گردانيد در او طعمه او را، و اشارت كرد به او در آنچه نهى كرد از او، و اعلام كرد او را بدرستى كه در پيش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 193
بمنزلته، فأقدم على ما نهاه عنه موافاة لسابق علمه. (54) فأهبطه بعد التّوبة ليعمر أرضه بنسله، و ليقيم الحجّة به على عباده، و لم يخلهم بعد أن قبضه، ممّا يؤكّد عليهم حجّة ربوبيّته، و يصل بينهم و بين معرفته، بل تعاهدهم بالحجج على ألسن الخيرة من أنبيائه، و متحمّلي ودائع رسالته، قرنا فقرنا، حتّى تمّت بنبيّنا محمّد صلّى اللّه عليه و آله- حجّته، و بلغ المقطع عذره و نذره. (55) و قدّر الأرزاق فكثّرها و قلّلها، و قسّمها على الضّيق و السّعة فعدّل فيها ليبتلي من أراد بميسورها و معسورها، و ليختبر بذلك الشّكر و الصّبر من غنيّها و فقيرها. (56) ثمّ شدن بر او در معرض آمدن است به نا فرمانى او، [و] در خطر افتادن منزلت آدم، پس دليرى كرد بر آنچه نهى كرد او را از او تمام كرده و وفا كرده مر سابق علم او [را]. (54) پس فرو آورد او را پس از تو به تا عمارت كند زمين خود را به نسل و زه و زاد او، و به پاى دارد حجّت را به آدم بر بندگان او، و خالى نگذاشت [بندگان را] پس از آن كه فرا گرفت [روح] او را از آنچه [تأ]كيد كند بر ايشان حجّت پروردگارى خود، و بپيوندد ميان ايشان و ميان معرفت خود، بلكه عهد فرا گرفت ايشان را به حجّتها بر زبانها[ى] برگزيدگان از پيغمبران خود، و بر دارندگان وديع[ت]هاى رسالات او گروهى پس گروهى، تا كه تمام شد به پيغمبر ما محمّد- صلعم- حجّت خدا و برسيد به جاىگاه، عذر او و بيم او. (55) و تقدير كرد روزىها را پس بسيار گردانيد آن را و كم گردانيد، و قسمت كرد آن را بر تنگى و فراخى [به حسب مصلحت]، پس عدل كرد در آن ارزاق تا بيازمايد كه كيست مىخواهد توانگرى آن [را] و درويشى آن [را] و بايد كه امتحان كند بدان شكر و صبر را از توانگران و
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 194
قرن بسعتها عقابيل فاقتها، و بسلامتها طوارق آفاتها، و بفرج أفراجها غصص أتراحها. و خلق الآجال فأطالها و قصّرها، و قدّمها و أخّرها، و وصل بالموت أسبابها، و جعله خالجا لأشطانها، و قاطعا لمرائر أقرانها.
(57) عالم السّرّ من ضمائر المضمرين، و نجوى المتخافتين، و خواطر رجم الظّنون، و عقد عزيمات اليقين، و مسارق إيماض الجفون و ما ضمنته أكنان القلوب، و غيابات الغيوب، و ما أصغت لاستراقه درويشان. (56) پس مقرون گردانيد به فراخى آن ارزاق بقاياى درويشى آن [را]، و [پيوسته گردانيد] به سلامت آن راههاى آفت آن را، و به شكافهاى فرجهاى آن غصّههاى غمهاى آن [را]، و بيافريد اجلها پس دراز كرد آن را و كوتاه كرد، و پيش داشت و با پس داشت آن را، و پيوند كرد به مرگ رسنهاى آن را [، و گردانيد مرگ را جذب كنند[ه] مر رسنهاى آن را، و قطع كننده مر رسنهاى محكم تافته آن را. (57) [خداى تعالى] داننده پنهانى[ها است] از ضميرهاى انديشه كنندگان، و راز و سرّ نرم گويندگان، و خاطرههاى كمان گمان برندگان، و بستنهاى عزمهاى يقين، و دزديدههاى اشارت پلكها[ى] چشم، و آنچه در ضمن در آورد آن را پردههاى دلها، و قعرهاى نا پيدا، و آنچه گوش فرا داشت- براى دزديدن- [از] جاى شنيدن گوشها، و جاى تابستانى مورچه[ها]، و جاى زمستانى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 195
مصائخ الأسماع، و مصائف الذّرّ، و مشاتي الهوامّ. (58) و رجع الحنين من المولّهات، و همس الأقدام، و منفسح الثّمرة من ولائج غلف الأكمام، و منقمع الوحوش من غيران الجبال و أوديتها، و مختبإ البعوض بين سوق الأشجار و ألحيتها، و مغرز الأوراق من الأفنان، و محطّ الأمشاج من مسارب الأصلاب. (59) و ناشئة الغيوم و متلاحمها، و درور قطر السّحاب و متراكمها، و ما تسفي الأعاصير بذيولها، و تعفو الأمطار بسيولها، و عموم نبات الأرض في كثبان الرّمال. (60) و مستقرّ ذوات الأجنحة بذرا شناخيب الجبال، و تغريد ذوات المنطق في دياجير خيزندگان. (58) و باز گردانيدن ناله از چهار پايان بچه مردگان، و آواز نرم قدمها، و جاى فراخ وا شدن ميوه از درون غلافهاى شكوفهها، و جاى در رفتن وحوش از غارهاى كوهها و رودخانههاى او، و جاى پنهان شدن پشّه[ها] ميان ساقههاى درختان و پوستهاى آن، و جاى در نشاندن برگها از شاخهها، و جاى بنهادن آميختهها از آب مرد و زن از راههاى پشت. (59) و با ديد آمده ميغها و جاى بر هم نشستن آن، و ريزان شدن چكيدن ابر، و گرد شدن آن، و آنچه پيرا كند دوله بادها به دامنهاى خود، و [آنچه] نا بديد كند بارانها به سيلهاى آن، و عام شدن گياه زمين در تودهها[ى] ريگها. (60) و جاى قرار خداوندان بالها به بلندىهاى سر كوهها، و سرائيدن خداوندان سخن در تاريكىها[ى] آشيانها و آنچه در وعاء آورد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 196
الأوكار، و ما أوعته الأصداف، و حضنت عليه أمواج البحار، و ما غشيته سدفة ليل، أو ذرّ عليه شارق نهار، و ما اعتقبت عليه أطباق الدّياجير، و سبحّات النّور. (61) و أثر كلّ خطوة، و حسّ كلّ حركة، و رجع كلّ كلمة، و تحريك كلّ شفة، و مستقرّ كلّ نسمة، و مثقال كلّ ذرّة، و هماهم كلّ نفس، و ما عليها من ثمر شجرة، أو ساقط ورقة، أو قرارة نطفة، أو نقاعة دم و مضغة، أو ناشئة خلق و سلالة. (62) لم تلحقه في ذلك كلفة، و لا اعترضته في حفظ ما ابتدع من خلقه عارضة، و لا اعتورته في تنفيذ الأمور و تدابير المخلوقين ملالة و لا فترة، بل نفذهم علمه، و أحصاهم عدّه، و وسعهم صدفها، و دايگى كرد در آن موجهاى درياها، و آنچه در پوشانيد آن را پرده شب، يا طلوع كرد در آن روشنى روز و آنچه در عقب آيد بر او طبقهاى، و درخشيدن نور. (61) و نشان هر گامى، و آواز هر حركتى، و باز گردانيدن هر سخنى، و جنبانيدن هر لبى، و جاى آرام هر جانورى، و همسنگ هر مورچهاى، و همهمه آواز هر سينه نفسى، و آنچه بر آن زمين است از ميوه، يا افتادن برگى، يا قرارگاه نطفهاى، يا تازه خونى و پاره گوشت، يا با ديد آمده خلقى و خلاصه[اى]. (62) نرسد او را در آن رنجى، و در معرض در نيايد او را در نگه داشتن آنچه نو پديد آورد از خلق او عارضهاى، و در نيامد او را در روان كردن كارها و فرمانها و تدبيرها[ى] آفريدگان ملولى و نه سستى، بلكه روان شد به ايشان علم او، و بشمرد ايشان را شمردن آن، و فراخ گرفت به ايشان عدل خود، و وا پوشيد به ايشان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 197
عدله، و غمرهم فضله، مع تقصيرهم عن كنه ما هو أهله. (63) اللّهمّ أنت أهل الوصف الجميل، و التّعداد الكثير، إن تؤمّل فخير مأمول، و إن ترج فخير مرجوّ. (64) اللّهمّ و قد بسطت لي فيما لا أمدح به غيرك، و لا أثني به على أحد سواك، و لا أوجّهه إلى معادن الخيبة و مواضع الرّيبة، و عدلت بلساني عن مدائح الآدميّين، و الثّناء على المربوبين المخلوقين. (65) اللّهمّ و لكلّ مثن على من أثنى عليه مثوبة من جزاء، أو عارفة من عطاء، و قد رجوتك دليلا على ذخائر الرّحمة و كنوز المغفرة. (66) اللّهمّ و هذا مقام من أفردك بالتّوحيد فضل خود، با تقصير ايشان از حقيقت آنچه او اهل آن است. (63) اى بار خداى تويى سزاوار صفت كردن خوب و ثناء بسيار، اگر طمع دارند تو را پس بهترين طمع داشتهاى، اگر اميد دارند [تو را] پس بهترين اميد داشتهاى. (64) اى بار خداى [و] بدرستى كه بگسترانيدى تو براى من در آنچه نستايم و مدح نگويم به آن جز تو را، و ثنا نگويم به آن بر يكى جز تو را، و رو فرا نكنم آن [زبان] را وا معدنهاى بىبهرگى و جاىهاى شك، و بگردانيدهاى زبان مرا از مدحها و ستايشهاى آدميان، و ثنا گفتن بر پروردگان آفريدگان. (65) اى بار خداى و مر هر ثنا گويندهاى- بر آن كس كه ثنا گويد بر او- پاداشتى باشد از جزايى، يا نيكويى از عطايى، و بدرستى كه اميد مىدارم به تو راه نما بر ذخيرههاى رحمت و گنجهاى آمرزيدن و مغفرت. (66) اى بار خداى و اين است مقام كسى كه يگانه گردانيد تو را به يكى گفتن آنك آن مر تو راست، و نديد سزاوار مر اين ستودن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 198
الّذي هو لك، و لم ير مستحقّا لهذه المحامد و الممادح غيرك. (67) و بي فاقة إليك لا يجبر مسكنتها إلّا فضلك، و لا ينعش من خلّتها إلّا منّك وجودك، فهب لنا في هذا المقام رضاك، و أغننا عن مدّ الأيدي إلى من سواك، إنّك على ما تشاء قدير. (68)
دعوني و التمسوا غيري، فإنّا مستقبلون أمرا له وجوه و ألوان، لا تقوم له القلوب، و لا تثبت عليه العقول. (1) و إنّ الآفاق قد و مدح گفتن جز تو را. (67) [و] مرا حاجت است به تو، شكسته بست نكند درويشى آن را جز فضل تو، و ور ندارد از حاجت آن مگر عطاء تو و سخاوت تو، پس ببخش ما را در اين مقام [به] خشنودى تو خود، و بىنياز گردان ما را از كشيد[ن] دستها به حاجت وا كسى بجز تو، بدرستى كه تو بر آنچه خواستى توانائى. (68) 91- [و از سخنان آن حضرت- عليه السلام- است] آن گاه كه خواستند او را مردمان بر بيعت [كردن به او] پس از قتل عثمان دست بداريد و طلب كنيد بجز مرا، بدرستى كه ما رو آورندگانيم بر كارى كه مر او را روىها است و رنگها، كه به جا نماند مر او را دلها، و استوار ندارد بر آن عقلها. (1)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 199
أغامت، و المحجّة قد تنكّرت. و اعلموا أنّي إن أجبتكم ركبت بكم ما أعلم، و لم أصغ إلى قول القائل و عتب العاتب، و إن تركتموني فأنا كأحدكم. (2) و لعلّي كأسمعكم و أطوعكم لمن ولّيتموه أمركم، و أنا لكم وزيرا، خير لكم منّي أميرا (3)
92- و من خطبة له عليه السلام
أمّا بعد، أيّها النّاس فأنا فقأت عين الفتنة، و لم يكن ليجترئ عليها أحد غيري بعد أن ماج غيهبها، و اشتدّ كلبها. (1) فاسألوني قبل أن تفقدوني، فو الّذي نفسي بيده لا تسألوننى عن شيء فيما بينكم و بين السّاعة، و لا عن [و] بدرستى كه آفاق ميغ ناك گشت، و راه روشن بدرستى كه متغيّر شد، و بدانيد بدرستى كه من اگر اجابت كنم شما را بردارم به شما آنچه دانم، و گوش ندارم وا گفتار گوينده، و سرزنش سرزنش كننده، و اگر ترك كنيد شما مرا پس من همچو يكى از شماام. (2) و هر آينه على همچو شنواترين شما باشد و فرمان برتر شما مر آن كس را كه والى گردانيديد شما [او] را [بر] كار شما، و من شما را وزير [باشم] بهتر [است] شما را از من [كه] امير. (3) 92- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] امّا بعد، اى مردمان پس من ور كندم چشم فتنه را، و نباشد كه تا دليرى كند بر آن، يكى جز من پس از آنكه موج كند تاريكى آن [فتنه]، و سخت گردد حرص آن. (1) پس سؤال كنيد مرا پيش از آنك گم يابيد مرا، پس بحقّ آن كس كه نفس من به دست اوست و سؤال [نخواهيد كرد] مرا از چيزى كه در آنچه ميان شما است و ميان قيامت، و نه از گروه و جماعت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 200
فئة تهدي مائة و تضلّ مائة إلّا نبّأتكم بناعقها و قائدها و سائقها، و مناخ ركابها، و محطّ رحالها، و من يقتل من أهلها قتلا، و من يموت منهم موتا. (2) و لو قد فقدتموني و نزلت بكم كرائه الأمور، و حوازب الخطوب، لأطرق كثير من السّائلين، و فشل كثير من المسؤولين، و ذلك إذا قلّصت حربكم، و شمّرت عن ساق، فكانت الدّنيا عليكم ضيقا، تستطيلون أيّام البلاء عليكم، حتّى يفتح اللّه لبقيّة الأبرار منكم. (3) إنّ الفتن إذا أقبلت شبّهت، و إذا أدبرت نبّهت، ينكرن كه راه نمايد صد كس را، و گم راه كند صد كس را مگر بياگاهانم شما را به آواز دهنده آن را كشنده آن و راننده آن، و جاى خوابانيدن اشتران آن، و جاى [بار بر] نهادن آن، و هر كس را كه بكشند از اهل او كشتنى و هر كه بميرد از ايشان مردنى. (2) و اگر بدرستى كه گم يابيد مرا و فرو آيد كراهتهاى كارها، و مصيبتهاى كارهاى درشت و بزرگ، هر آينه سر در پيش اندازد بسيار[ى] از سؤال كنندگان، و بىدل شود بسيار[ى] از سؤال كردگان، و آن چون كه با پس جهد حرب شما، و هاپژارد از ساقه حرب، پس باشد دنيا بر شما تنگ كه دراز شمريد و دانيد روزهاى بلا [را] بر شما، تا كه حكم كند خدا بر باز مانده مردان از شما. (3) بدرستى كه فتنه چون رو آورد ماننده باشد به حق، و چون رو بگرداند بياگاهاند [فساد خود را]، انكار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 201
مقبلات، و يعرفن مدبرات، يحمن حوم الرّياح، يصبن بلدا و يخطئن بلدا. (4) ألا و إنّ أخوف الفتن عندي عليكم فتنة بني أميّة، فإنّها فتنة عمياء مظلمة: عمّت خطّتها، و خصّت بليّتها، و أصاب البلاء من أبصر فيها، و أخطأ البلاء من عمي عنها. (5) و ايم اللّه لتجدنّ بني أميّة لكم أرباب سوء بعدي، كالنّاب الضّروس: تعذم بفيها، و تخبط بيدها، و تزبن برجلها، و تمنع درّها، لا يزالون بكم حتّى لا يتركوا منكم إلّا نافعا لهم، أو غير كنند [و نشناسند]- [در حالى كه] رو آورندگان [باشند]- معرفت احوال فتنه، و بشناسند [آن را در وقتى كه] پشت فرو كنندگان [باشند]، گردند از جاى گاه [همچون] گرديدن باد، فرا رسند به شهرى، و خطا كنند به شهرى. (4) بدان و بدرستى كه مخوفترين فتنهها نزديك من بر شما فتنه بنو اميّه [است]، بدرستى كه آن فتنه[اى] باشد نابينا- يعنى كه نبينند در وى حق را- [و] تاريك: عام باشد راه آن [براى همه]، و خاص باشد بلاء آن [براى اهل بيت]، و برسد بلا هر كس [را] كه بينا شد و نظر كرد در او، و خطا كرد بلا هر كس را كه كور شد و غافل [شد] از او. (5) و سوگند مىخورم به خدا كه هر آينه كه يابيد شما بنى اميّه را مر شما را خداوندان بد پس از من چون ناقه گزنده كه بگزد به دهن خود، و بكوبد به دست خود، و باز دارد و بزند به پاى خود، و باز دارد شير خود را، و هميشه با شما [است] تا كه ترك نكنند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 202
ضائر بهم. (6) و لا يزال بلاؤهم حتّى لا يكون انتصار أحدكم منهم إلّا مثل انتصار العبد من ربّه، و الصّاحب من مستصحبه، ترد عليكم فتنتهم شوهاء مخشيّة، و قطعا جاهليّة، ليس فيها منار هدى، و لا علم يرى. (7) نحن أهل البيت منها بنجاة، و لسنا فيها بدعاة، ثمّ يفرّجها اللّه عنكم كتفريج الأديم: بمن يسومهم خسفا، و يسوقهم عنفا، و يسقيهم بكأس مصبّرة لا يعطيهم إلّا السّيف، و لا از شما جز [آنكه] سود كنند[ه باشيد] مر ايشان را، يا غير گزند رساننده به ايشان. (6) و هميشه بلاى ايشان [بر شما است]، تا كه نباشد يارى خواستن يكى از شما از ايشان مگر مانند يارى خواستن بنده از خداوند خود، و يار و تابع از يارى خواسته و متبوع [خود]، وارد شود بر شما فتنه ايشان، [در حالى كه] زشت رو [و] ترسناك و [چون] پارههاى [مردم] جاهليّت [باشد]، نيست در او نشان راه راست، و نه علمى كه بينند. (7) ماييم اهل بيت از آن فتنه در رستگارى، و نيستيم ما در او خواهندگان، پس وا برد آن را خدا از شما هم چو وا بردن پوست [و] اديم [از گوشت] به [دست] آن كس كه رنچه دارد ايشان را به قهر و ظلم، و براند ايشان را به عنف، و آب دهد ايشان را به قدحى صبر كرده و تلخ [و] ندهد ايشان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 203
يحلسهم إلّا الخوف. (8) فعند ذلك تودّ قريش- بالدّنيا و ما فيها- لو يرونني مقاما واحدا، و لو قدر جزر جزور، لأقبل منهم ما أطلب اليوم بعضه فلا يعطوننيه (9)
فتبارك اللّه الّذي لا يبلغه بعد الهمم، و لا يناله حدس الفطن، الأوّل الّذي لا غاية له فينتهي، و الاخر الّذي لا امد له فينقضي. (1) را جز شمشير، و در نپوشد ايشان را پلاس جز خوف و ترس. (8) پس به نزديك آن، دوست دارد قريش [كه بدهد] دنيا و آنچه در او است اگر ببينند مرا به يك مقام، و اگر قدر كشتن شتر كرّه [باشد]، تا قبول كنم از ايشان آنچه طلب مىكنم امروز بعضى آن را پس نمىدهند مرا آن. (9) 93- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] پس بزرگوار است خدا آنك نرسد به او دورى همّتها، و در نيابد او را گمان و تخمين باريك بينىها، او است اوّل آنك نيست غايت مر او را تا به نهايت رسد، و او است آخر آنك نيست مدّت و غايت مر او را تا منقضى شود. (1)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 204
منها: فاستودعهم في أفضل مستودع، و أقرّهم في خير مستقرّ، تناسختهم كرائم الأصلاب إلى مطهّرات الأرحام، كلّما مضى [منهم] سلف، قام منهم بدين اللّه خلف. حتّى أفضت كرامة اللّه سبحانه إلى محمّد، صلّى اللّه عليه و آله (2) فأخرجه من أفضل المعادن منبتا و أعزّ الأرومات مغرسا، من الشّجرة الّتي صدع منها أنبياءه، و انتخب منها أمناءه. (3) عترته خير العتر، و أسرته خير الأسر، و شجرته خير الشّجر، نبتت في حرم، و بسقت في كرم، لها فروع [بخشى ديگر از آن خطبه] پس به وديعت نهاد ايشان را در فاضلترين جاى وديعت، و قرار داد ايشان را در بهترين جاى آرام، نقل كرد ايشان را بزرگوارىهاى صلبهاى پاك وا پاكيزههاى رحمها، هر گاه كه بگذشت گذشته[اى به جوار پروردگار]، باستاد و برخواست از ايشان به دين خدا باز پس مانده[اى]، تا كه فرا رسيد نهايت كرامت و بزرگى خدا- سبحانه و تعالى- وا محمد- صلعم. (2) پس بيرون آورد او را از فاضلترين معدنها- جاى رستن [او]، و عزيزترين و قوىترين اصلها- جاى در نشاندن [او]، از درختى آنك بشكافد از آن پيغمبران خود را، و برگزيد از آن شجره امينان خود را. (3) خويشان او بهترين عترتها، و عشيره او بهترين عشاير، و درخت او بهترين درخت، برست [شجره هاشم] در حرم، و دراز شد در كرم و بزرگى مر او را شاخههاى دراز دراز، و ميوهاى كه در نيابند [او را]، پس اوست پيشواى آن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 205
طوال، و ثمر لا ينال، فهو إمام من أتّقى، و بصيرة من اهتدى. (4) سراج لمع ضوؤه، و شهاب سطع نوره، و زند برق لمعه، سيرته القصد، و سنّته الرّشد، و كلامه الفصل، و حكمه العدل، أرسله على حين فترة من الرّسل، و هفوة من العمل، و غباوة من الأمم. (5) اعملوا، رحمكم اللّه، على أعلام بيّنة، فالطّريق نهجّ يدعو إلى دار السّلام، و أنتم في دار مستعتب على مهل و فراغ، و الصّحف منشورة، و الأقلام جارية، و الأبدان صحيحة، و الألسن مطلقة، و التّوبة مسموعة، و الأعمال مقبولة. (6) كس كه بپرهيزيد، و حجّت و بينايى دل آن كس كه راه يافت. (4) چراغى كه بدرخشيد روشنى او، و ستاره[اى] كه رفيع و بلند شد روشنى او، و آتش زنه[اى] كه بر جهيد درخشيدن او، سيرت و عادت او عدل بود، و نهاد و سنّت او راه راست، و سخن او جدا كننده ميان حق و باطل، و حكم او عدل و راستى، بفرستاد او را بر هنگام خالى بودن از پيغمبران، و بلغزيدن [عاملان] از عمل، و جهالت و بىراهى از امّتان. (5) عمل كنيد- رحمت خدا بر شما باد- بر علمها و آيتهاى روشن و ظاهر، پس راه روشن و پيدا بخواند وا سراى سلامت- يعنى بهشت- و حال آنك شما [اين جا] در سراى آشتى خواستن بر مهلت و فراغت [هستيد]، و نامهها[ى اعمال] پراكنده شده، و قلمها[ى كرام ده، و بدنها درست است، و زبانها گشاده، و توبه شنيده و قبول، و عملها فرا پذيرفته. (6)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 206
بعثه و النّاس ضلّال في حيرة، و خابطون- في فتنة، قد استهوتهم الأهواء، و استزلّهم الكبرياء، و استخفّتهم الجاهليّة الجهلاء. (1) حيارى في زلزال من الأمر، و بلبال من الجهل، فبالغ صلّى اللّه عليه و آله في النّصيحة، و مضى على الطّريقة، و دعا إلى الحكمة، و الموعظة. (2)
الحمد للّه الأوّل فلا شيء قبله، و الآخر فلا شيء بعده، و الظّاهر فلا شىء فوقه، و الباطن فلا شىء دونه. 94- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] بفرستاد او را و مردمان گم راه بودند در سرگشتگى، و پا كوبندگان بودند در فتنه بدرستى كه سرگشته كرد ايشان را مرادها و آرزوها، و بلغزانيد ايشان را تكبّر و بزرگى، و سبك عقل گردانيد ايشان را نادانى سخت جاهلان. (1) سرگشتگان بودند در زلازل از كار، و وسواسها از نادانى، پس مبالغه كرد- صلعم- در نصيحت، و بگذشت بر ت، و بخواند وا حكمت و پند دادن. (2) 95- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] شكر و سپاس مر خدا را كه اوّل بود پس نيست چيزى پيش از [او]، و آخرى كه نبود و نباشد چيزى بعد از او، و ظاهر است كه نيست چيزى بالاى او، و نهان از چونى كه نيست چيزى جز او.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 207
منها فى ذكر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله
مستقرّه خير مستقرّ، و منبته أشرف منبت، في معادن الكرامة، و مماهد السّلامة، قد صرفت نحوه أفئدة الأبرار، و ثنّيت إليه أزمّة الأبصار، دفن اللّه به الضّغائن، و أطفأ به النّوائر، ألّف به إخوانا، و فرّق به أقرانا، و أعزّ به الذّلّة، و أذلّ به العزّة. كلامه بيان، و صمته لسان.
و لئن أمهل اللّه الظّالم فلن يفوت أخذه، و هو له بالمرصاد على [بعضى از اين خطبه در وصف حضرت رسول]- صلعم- [است] جاى آرام و قرار گاه [او كه مكّه معظمه است] بهترين آرام گاه است، و جاى رستن او [كه مدينه طيّبه است] شريفترين جاى رستن است، در معدنهاى كرامت و بزرگى، و بسترهاى سلامت، بدرستى كه باز گردانيدهاند به جانب او دلهاى نيك مردان [را]، و باز گردانيدهاند وا او مهارهاى بينايىها را، دفن كرد خدا بدو كينهها را، و فرو نشانيد بدو آتشهاى كينه را، و الفت داد بدو برادرانى را، و جدا گردانيد بدو همسران را، و عزيز گردانيد بدو خوارى و حقارت را، و ذليل گردانيد بدو عزّت را، سخن او- عليه السّلام- بيان است، و خاموشى او زبان است. 96- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] و اگر مهلت دهد خداى ظالم را پس فوت نگذارد به گرفتن آن، و او [سبحانه] مر او را [به]
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 208
مجاز طريقه، و بموضع الشّجا من مساغ ريقه. (1) أما و الّذي نفسي بيده، ليظهرنّ هؤلاء القوم عليكم، ليس لأنّهم أولى بالحقّ منكم، و لكن لإسراعهم إلى باطل صاحبهم، و إبطائكم عن حقّي. و لقد أصبحت الأمم تخاف ظلم رعاتها، و أصبحت أخاف ظلم رعيّتي (2) استنفرتكم للجهاد فلم تنفروا و أسمعتكم فلم تسمعوا، و دعوتكم سرّا و جهرا فلم تستجيبوا و نصحت لكم فلم تقبلوا. (3) شهود كغيّاب، و عبيد كأرباب أتلو عليكم الحكم فتنفرون منها، و أعظكم بالموعظة البالغة فتفرّقون عنها، و أحثّكم على جهاد جاى نگهبانان بر گذ[ر]گاه راه او، و به جايگاه اندوه و گلو گرفتن از جاى گذشت آب دهن او. (1) بدان و بحقّ آن خداى كه نفس من به دست اوست كه غلبه كنند اين گروه بنى اميّه بر شما، نيست كه ايشان اولىتر باشند به حق از شما، و ليكن براى شتاب كردن ايشان وا باطل صاحب ايشان، و درنگ كردن شما از حقّ من، و بدرستى كه گشتند امّتها كه مىترسيدند [از] ظلم و ستم حكّام[شان]، و گشتم من كه مىترسم [از] ظلم رعيّت خود. (2) طلب غزو كردم شما را براى جهاد پس غزا نكرديد، و بشنوانيدم شما را پس نشنيديد، و بخواندم شما را پنهان و آشكارا پس نكرديد اجابت، و نصيحت گفتم مر شما را پس قبول نكرديد. (3) گواهانيد شما همچو غايبان، و بندگانى همچو خداوندانى، مىخوانم بر شما حكمت را پس مىرميد شما از آن، و پند مىدهم شما را به موعظه تمام پس جدا مىشويد از آن، و بر مىافژولم شما را بر جهاد كردن اهل بغى و ستم پس نمىآيم بر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 209
أهل البغي فما آتي على آخر قولي حتّى أراكم متفرّقين أيادي سبا. (4) ترجعون إلى مجالسكم، و تتخادعون عن مواعظكم، أقوّمكم غدوة، و ترجعون إليّ عشيّة، كظهر الحنيّة، عجز المقوّم، و أعضل المقوّم. (5) أيّها الشّاهدة أبدانهم، الغائبة عنهم عقولهم، المختلفة أهواؤهم، المبتلى بهم أمراؤهم. صاحبكم يطيع اللّه و أنتم تعصونه، و صاحب أهل الشّام يعصي اللّه و هم يطيعونه. (6) لوددت أنّ معاوية صارفني بكم صرف الدّينار بالدّرهم، فأخذ منّي عشرة منكم و أعطاني آخر گفتار خود، تا كه مىبينم شما را جدا شوندگان چون شدن ايادى سبا. (4) باز مىگرديد وا مجلسهاى شما، و يكديگر را مىفريبيد از موعظه شما، و راست مىكنم شما را بامدادان، و باز مىگرديد وا من شبانگاه همچو پشت كمان كه عاجز شد راست كننده [آن]، و سخت و مشكل شد راست كرده. (5) اى [آنان كه] حاضر شده بدنهاى ايشان، غايب شده از ايشان عقلهاى ايشان، مختلف شده مرادهاى ايشان، مبتلا شده به ايشان اميران ايشان، صاحب شما طاعت دارى مىكند خدا را و شما نافرمانى مىكنيد او را، و صاحب اهل شام عصيان مىكند خدا را و ايشان فرمان برند او را (6) دوست داشتم بدرستى كه معاويه معامله كرد با من [نسبت] به شما چون معامله كردن زر به سيم، پس فرا گرفت از من
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 210
رجلا منهم (7) يا أهل الكوفة، منيت منكم بثلاث و اثنتين: صمّ ذوو أسماع، و بكم ذوو كلام، و عمي ذوو أبصار، لا أحرار صدق عند اللّقاء، و لا إخوان ثقة عند البلاء. (8) تربت أيديكم يا أشباه الإبل غاب عنها رعاتها كلّما جمعت من جانب تفرّقت من آخر. (9) و اللّه لكأنّي بكم فيما أخال: أن لو حمس الوغى، و حمي الضّراب، قد انفرجتم عن ابن أبي طالب انفراج المرأة عن قبلها. (10) و إنّي لعلى ده را از شما و بداد مردى از ايشان. (7) اى اهل كوفه مبتلا كردند مرا از شما به سه چيز [كه در شما هست] و دو چيز [كه در شما نيست]: [و امّا آن سه كه موجود است در شما اين است]: كرانى [هستيد] خداوندان گوشها[ى] شنوايىها، و گنگانى خداوندان سخن، و كورانى خداوند[ان] بينايىها، [و آن دو خصلت كه در شما نيست]: نه آزاد مردانى [هستيد] راست نزديك كار زار، و نه برادران اعتماد و استوارى نزديك بلا. (8) خاك آلوده باد [د]ستهاى شما اى مانندههاى شتر كه غايب شود از آن نگه بانان آن هر گاه كه جمع گردند از جانبى جدا شوند از [جانبى] ديگر. (9) و به حقّ خدا گويى كه من مىنگرم به شما در آنچه گمان مىبرم اگر گرم شود حربگاه، و گرم شود سخت زدن، بدرستى كه باز شدهايد از پسر ابو طالب چون باز شدن زن از قبل [و] فضيحت او. (10) و بدرستى كه من بر گواهم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 211
بيّنة من ربّي، و منهاج من نبيّى، و إنّى لعلى الطّريق الواضح ألقطه لقطا. (11) انظروا أهل بيت نبيّكم فالزموا سمتهم و اتّبعوا أثرهم، فلن يخرجوكم من هدى، و لن يعيدوكم في ردى. (12) فإن لبدوا فالبدوا، و إن نهضوا فانهضوا. و لا تسبقوهم فتضلّوا، و لا تتأخّروا عنهم فتهلكوا. (13) لقد رأيت أصحاب محمّد صلّى اللّه عليه و آله، فما أرى أحدا منكم يشبههم و لقد كانوا يصبحون شعثا غبرا، و قد باتوا سجّدا و قياما، يراوحون بين جباههم و خدودهم، و يقفون على مثل الجمر من ذكر معادهم كأنّ بين از پروردگار خود، و راه راست از پيغمبر خود، و بدرستى كه من هر آينه به راه روشنم پاى ور- مىچينم چيدنى. (11) نظر كنيد اهل بيت پيغمبر شما را پس ملازم باشيد طريقه و راه ايشان را، و پى روى كنيد نشان ايشان را، پس بيرون نرويد شما از راه راست، و اعاده نكنيد و وا نگرديد در هلاكت. (12) پس اگر وقوف كنند و بايستند پس بايستيد، و اگر برخيزند برخيزيد، و پيش در نيفتيد شما پس گمراه شويد، و باز پس نايستيد از ايشان كه هلاك شويد. (13) بدرستى كه ديدم ياران محمّد را- صلعم- پس نديدم يكى را از شما كه ماننده باشد به ايشان، و بدرستى كه بودند در صبح آمدند كاليده مويان [و غبار آلود]، شب گذاشتند سجده كنندگان و ايستاده [در عبادت]، نوبت مىدادند ميان پيشانىهاى ايشان و رخهاى ايشان در سجود، و مىايستند بر مثل انگشت از ياد [كردن روز] بازگشت ايشان،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 212
أعينهم ركب المعزى من طول سجودهم (14) إذا ذكر اللّه سبحانه هملت أعينهم حتّى تبلّ جيوبهم، و مادوا كما يميد الشّجر يوم الرّيح العاصف، خوفا من العقاب، و رجاء للثّواب (15)
و اللّه لا يزالون حتّى لا يدعوا للّه محرما إلّا استحلّوه، و لا عقدا إلّا حلّوه، [و] حتّى لا يبقى بيت مدر و لا وبر إلّا دخله ظلمهم و نزل بهم عيثهم و نبا به سوء رعيهم، حتّى يقوم الباكيان يبكيان: باك يبكي لدينه، و باك يبكي لدنياه. (1) و حتّى يكون نصرة أحدكم گوئى كه ميان هر دو چشم ايشان است چون زانوهاى بزها از درازى سجدههاى ايشان. (14) چون ياد كنند خدا را اشك بارد چشمهاى ايشان تا كه تر شود گريبانهاى ايشان، و بگردند و بچسبند چون گرديدن درخت روز باد سخت جهنده، ترس از عقوبت خدا و اميد براى ثواب. (15) 97- [و از سخنان آن حضرت- عليه السلام- است] و بحقّ خدا كه هميشه بنى اميّه تا كه دست بنداشتند حرام [خدا را] الّا كه حلال داشتند او را، و نه [باز گذاشتند] بسته [و] بندى [در دين] الّا بگشودند آن را [به جور]، و تا كه باقى نماند خانه كلوخ و نه [خيمه از] پشم جز آنك در رفت در آن خانه ظلم ايشان، و فرود آمد به آن تباهى و فساد ايشان، و وا جهيد بدو بدى محافظت ايشان تا كه بايستند دو گرينده كه بگريند: گريه كننده[اى] كه بگريد براى دين خود، و گريه كننده[اى] كه بگريد براى دنيا[ى] خود. (1) و تا كه باشد يارى كردن يكى [از] شما از ايشان همچو يارى كردن بند[ه]
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 213
من أحدهم كنصرة العبد من سيّده، إذا شهد أطاعه، و إذا غاب اغتابه، و حتّى يكون أعظمكم فيها غناء أحسنكم باللّه ظنّا، فإن أتاكم اللّه بعافية فاقبلوا، و إن ابتليتم فاصبروا، فإنّ العاقبة للمتّقين. (2)
نحمده على ما كان، و نستعينه من أمرنا على ما يكون، و نسأله المعافاة في الأديان، كما نسأله المعافاة في الأبدان. (1) أوصيكم عباد اللّه بالرّفض لهذه الدّنيا التّاركة لكم و إن لم تحبّوا تركها، و المبلية لأجسادكم و إن كنتم تحبّون تجديدها. (2) از سيّد و مهتر او، چون حاضر باشد مطيع باشد او را، و چون غايب شود غيبت [كند] او را، و تا كه باشد بزرگترين شما در آن فتنه [از جهت بىنيازى] خوبترين شما به خدا [از جهت] گمان، پس اگر آرد به شما خدا عافيتى قبول كنيد، و اگر مبتلا كنند شما را صبر كنيد، پس بدرستى كه عاقبت و سرانجام مر پرهيزكاران را باشد. (2) 98- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] حمد مىگويم او- تعالى- را بر آنچه بود، و يارى مىخواهم از او از كار ما بر آنچه بباشد، و سؤال مىكنم از [او] عافيت دادن را در دينها، چنان كه سؤال مىكنم از او عافيت دادن در بدنها. (1) وصيّت مىكنم شما را بندگان خدا به ترك كردن مر اين دنياى زبون [را كه] ترك كننده است مر شما را و اگر چه شما دوست نمىداريد ترك آن را، و كهنه كننده [است] مر تنهاى شما را، و اگر چه هستيد شما كه دوست مىداريد نو كردن آن را. (2)
| قبل | فهرست | بعد |