| قبل | فهرست | بعد |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 214
فإنّما مثلكم و مثلها كسفر سلكوا سبيلا فكأنّهم قد قطعوه، و أمّوا علما فكأنّهم قد بلغوه. (3) و كم عسى المجري إلى الغاية أن يجري إليها حتّى يبلغها و ما عسى أن يكون بقاء من له يوم لا يعدوه، و طالب حثيث من الموت يحدوه في الدّنيا حتّى يفارقها.
(4) فلا تتنافسوا في عزّ الدّنيا و فخرها، و لا تعجبوا بزينتها و نعيمها، و لا تجزعوا من ضرّائها و بؤسها، فإنّ عزّها و فخّرها إلى انقطاع، و زينتها و نعيمها إلى زوال، و ضرّاءها و بؤسها إلى نفاد. و كلّ مدّة فيها إلى انتهاء، و كلّ حيّ فيها إلى فناء. (5) أو ليس لكم في آثار الأوّلين، و في آبائكم الماضين تبصرة بدرستى كه مثل شما و مثل او همچو مسافرانى است كه سپرده باشند راهى، پس گوييا كه ايشان بدرستى كه ببريدهاند آن راه را، و قصد كردهاند نشانى را، پس گوييا كه ايشا[ن] برسيدند به آن. (3) و چندا شايد كه راننده وا غايت كه برود به آن تا كه برسد به آن، و نيست كه شايد كه باشد بقاى آن كس كه مر او را روزى بود كه در نگذرد از آن، و جوينده[اى] شتابان از مرگ كه راند آن را در دنيا تا كه مفارقت كند از آن. (4) پس رغبت مكنيد در عزّت و بزرگى او، و شگفت مشويد به زينت او و نعمت او، و جزع مكنيد از سختىهاى او و دشوارى او، كه عزّت او و بزرگى او وا بريده شدن است و زينت او و نعمت او وا زوال، و مضرّت او و سختى او وا رسيدن است، و هر مدّتى كه در او است وا نهايت رسيدن است، و هر زنده[اى] كه در اوست وا فانى شدن است. (5) اى نيست مر شما را در اثرهاى اوّلين و در
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 215
و معتبر، إن كنتم تعقلون (6) أو لم تروا إلى الماضين منكم لا يرجعون، [و] إلى الخلف الباقين لا يبقون أو لستم ترون أهل الدّنيا يمسون و يصبحون على أحوال شتّى: فميّت يبكى، و آخر يعزّى، و صريع مبتلى، و عائد يعود، و آخر بنفسه يجود، و طالب للدّنيا و الموت يطلبه، و غافل و ليس بمغفول عنه، و على أثر الماضي ما يمضي الباقي (7) ألا فاذكروا هادم اللّذّات، و منغّص الشّهوات، و قاطع الأمنيّات، عند المساورة للأعمال القبيحة، و استعينوا اللّه على أداء واجب حقّه، و ما لا يحصى من أعداد نعمه و إحسانه. (8) پدران شما كه گذشتگانند بينائى دل و جاى اعتبار، اگر شما عقل داريد و دريابيد (6) و نمىبينيد وا گذشتگان از شما كه باز نمىگردند، [و] وا باز ماندگان باقى باقى نمىمانند اى نيستيد كه مىبينيد اهل دنيا را كه شبانگاه مىكنند و بامدادان بر حالهاى پراكنده: پس مردهاى كه بر او مىگريند، و ديگرى كه عزا مىدهند [او را]، و افتادهاى [كه] مبتلا [است]، و عيادت كنندهاى كه عيادت مىكند، و ديگرى كه به نفس خود سخاوت مىكند، و جوينده[اى] مر دنيا را و مرگ طلب مىكند او را، و غافلى كه و نيست غافل شده از او، و بر اثر گذشته گذرد باقى مانده (7) بدان پس با ياد آوريد شكننده لذّت[ها] را و ناخوش عيش كننده شهوتها را، و برنده آرزوها را نزديك بر جستن براى عملهاى زشت، و يارى خواهيد مر خدا را بر گذاردن واجب حقّ او- تعالى- و آنچه نتوانند شمردن از عددهاى نعمتهاى او و نيكوئى او. (8)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 216
الحمد للّه النّاشر في الخلق فضله، و الباسط فيهم بالجود يده. نحمده في جميع أموره، و نستعينه على رعاية حقوقه، و نشهد أن لا إله غيره، و أنّ محمّدا عبده و رسوله، أرسله بأمره صادعا، و بذكره ناطقا. (1) فأدّى أمينا، و مضى رشيدا، و خلّف فينا راية الحقّ، من تقدّمها مرق، و من تخلّف عنها زهق، و من لزمها لحق. (2) دليلها مكيث الكلام، بطيء القيام، سريع إذا قام فإذا أنتم ألنتم له رقابكم، و أشرتم إليه بأصابعكم، جاءه الموت فذهب به. (3) فلبثتم بعده ما شاء اللّه حتّى يطلع اللّه لكم من يجمعكم 99- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] شكر و سپاس مر خداى را [كه] پراكنده كننده [است] در خلق فضل خود را، و گسترنده [است] در ايشان به سخاوت دست خود را، حمد مىگويم او را در همه كارهاى او، و يارى خواهم او را بر نگاه داشتن حقهاء او، و گواهى مىدهيم ما كه نيست خدايى جز او- تعالى- و بدرستى كه محمّد بنده او و رسول اوست، بفرستاد او را به كار خود به جاى آورنده فرمان او- تعالى- و به ذكر او، يعنى قرآن سخن گوينده. (1) پس ادا كرد [حقّ آن را با] امانت، و بگذاشت راه يافته، و باز پس گذاشت در ميان ما علم و نشان حقّ را، هر كه در پيش افتد آن را بيرون رفت از اسلام، و هر كه باز پس افتا[د] از آن هلاك شد، و هر كه ملازم شد آن را برسيد به حق. (2) دليل [و راهنماى] آن رايت ثابت سخن و استوار [است]، گران و درنگ كننده [در] برخاستن،شتاب كننده [است] چون برخيزد [به كار اسلام]، پس چون شما نرم گردانيد[يد] شما براى او گردنهاى شما را، و اشارت كرديد شما به او به انگشتان خويش [به جهت تعظيم و تكريم]، آيد به او مرگ پس ببرد او را. (3) پس درنگ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 217
و يضمّ نشركم. (4) فلا تطمعوا في غير مقبل، و لا تيأسوا من مدبر، فإنّ المدبر عسى أن تزلّ به إحدى قائمتيه، و تثبت الأخرى، فترجعا حتّى تثبتا جميعا. (5) ألا إنّ مثل آل محمّد، عليه السّلام، كمثل نجوم السّماء: إذا خوى نجم طلع نجم، فكأنّكم قد تكاملت فيكم من اللّه الصّنائع، و أراكم ما كنتم تأملون. (6) كنيد شما پس از او آنچه خواهد خداى- تعالى- تا كه طلوع كند و ظاهر كند خداى- تعالى- براى شما كسى را كه جمع آورد شما را و فراهم آورد تفرقه را و جدائى شما را. (4) پس طمع مكنيد در جز رو آورنده، و نوميد مشويد از پشت فرو كننده، بدرستى كه پشت فرو كننده شايد كه بلغزد يكى از دو قدم او، و به جاى بماند قدمى ديگر، پس باز گردند تا كه ثابت شوند هر دو ايشان همه. (5) بدان مثل آل محمّد- عليه السّلام- همچو مثل ستارگان آسمان است، چون فرو افتد ستارهاى طلوع كند ستاره ديگر، پس گوييا كه شما بدرستى كه تمام شد در شما از خداى- تعالى- نيكوئىها، و فرا نمود[م] شما را آنچه [بو]ديد شما [كه] اميد مىداريد. (6)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 218
الأوّل قبل كلّ أوّل، و الآخر بعد كلّ آخر، [و] بأوّليّته وجب أن لا أوّل له، و بآخريّته وجب أن لا آخر له، و أشهد أن لا إله إلّا اللّه شهادة يوافق فيها السّرّ الإعلان، و القلب اللّسان. (1) أيّها النّاس، لا يجرمنّكم شقاقي، و لا يستهوينّكم عصياني، و لا تتراموا بالأبصار عند ما تسمعونه منّي. (2) فو الّذي فلق الحبّة، و برأ النّسمة، إنّ الّذي أنبّئكم به عن النّبيّ الأمّيّ عليه السّلام، ما كذب المبلّغ، و لا جهل السّامع. (3) 100- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] و آن از خطبهاى است آنكه مشتمل است بر ياد كردن حرب گاه او است- تعالى- اوّل پيش از هر اوّلى، و او است آخر پس از هر آخرى، به اوّليّت او واجب است كه نيست اوّلى مر او را، و به آخريّت او- تعالى- واجب است كه نيست آخرى مر او را، و گواهى مىدهم كه نيست خدا جز او خداى- تعالى- گواهى كه موافق باشد در او سرّ آشكارا را، و دل زبان را. (1) اى مردمان جرم و دشمنى مداراد شما را [كه] خلاف [كنيد با] من، و سرگشته نكناد شما را نافرمانى [كردن شما با] من، و يكديگر را اشارت مكنيد به بينائىها نزديك آنچه بشنويد آن را از من. (2) پس بدان خدائى كه بشكافت دانه را، و بيافريد ذى روح را، بدرستى آنك خبر مىكنم شما را بدان، از پيغمبر- صلعم- [است]، دروغ نگفت رساننده [آن خبر] به شما، و جاهل و نادان نيست شنونده [آن]. (3) هر آينه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 219
لكأنّي أنظر إلى ضلّيل قد نعق بالشّام، و فحص براياته في ضواحي كوفان. فإذا فغرت فاغرته، و اشتدّت شكيمته، و ثقلت في الأرض وطأته، عضّت الفتنة أبناءها بأنيابها، و ماجت الحرب بأمواجها، و بدا من الأيّام كلوحها، و من اللّيالي كدوحها. (4) فإذا أينع زرعه، و قام على ساقه ينعه، و هدرت شقاشقه، و برقت بوارقه، عقدت رايات الفتن المعضلة، و أقبلن كاللّيل المظلم، و البحر الملتطم. (5) هذا، و كم يخرق گويى كه من مىنگرم وا [كسى] سخت گم راه بدرستى كه آواز كرد به شام و [به] بيعت خود خواند به علمهاى خود در ظواهر كوفه، پس چون دهن باز كند دهن باز كننده او، و سخت شود حلقه دهن او، و گران شود در زمين پاى سپردن او، به دندان بگيرد فتنه فرزندان خود را به دندانهاى خود، و موج كند حرب و كار زار به موجهاى آن، و ظاهر شود از روزها ترش روئى آن، و از شبها رنج رسانيدن آن. (4) پس چون در رسد زرع او [كه از تخم بدى روييده است]، و قيام كند بر ساق خود ميوه، و آواز كند شقشقه او، و بدرخشد رخشيدههاى او، بسته گرداند علمها و رايتهاى فتنه مشكل را، و رو آورد بدان فتنهها همچو شبى به غايت تاريك، و دريايى موج كننده. (5) اين است كار و چندا بشكافد كوفه را از باد شكنند[ه]، و
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 220
الكوفة من قاصف و يمرّ عليها من عاصف و عن قريب تلتفّ القرون بالقرون، و يحصد القائم، و يحطم المحصود. (6)
101- [و من خطبة] له عليه السلام يجرى هذا المجرى
و ذلك يوم يجمع اللّه فيه الأوّلين و الآخرين لنقاش الحساب و جزاء الأعمال، خضوعا، قياما، قد ألجمهم العرق، و رجفت بهم الأرض، فأحسنهم حالا من وجد لقدميه موضعا، و لنفسه متّسعا. (1) بگذرد بر او از باد سخت جهنده و از زمان نزديك در پيچد آن فتنه گروه به گروه، و بدروند استاده را و خرد كننده دروده را. (6) 101- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] [كه] مىرود [در] اين رفته [و] جارى مجرا و آن روزى [است] كه جمع كند خداى- تعالى- در آن روز اوّلينان و آخرينان را براى حساب سخت و جزاء عملها، [در حالى كه همه] فروتنى كنندگان [و] استادگان بدرستى كه لگام كرده باشد ايشان را عرق، و بلغزاند ايشان را زمين، پس خوبترين ايشان به حال، هر [كسى] كه يابد براى هر دو قدم خود جاى گاهى، و براى نفس خود فراخ فرا گرفته[اى]. (1)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 221
منها: فتن كقطع اللّيل المظلم، لا تقوم لها قائمة، و لا تردّ لها راية، تأتيكم مزمومة مرحولة: يحفزها قائدها و يجهدها راكبها. (2) أهلها قوم شديد كلبهم، قليل سلبهم، يجاهدهم في اللّه قوم أذلّة عند المتكبّرين، في الأرض مجهولون، و في السّماء معروفون. فويل لك يا بصرة عند ذلك، من جيش من نقم اللّه لا رهج له، و لا حسّ، و سيبتلى أهلك بالموت الأحمر، و الجوع الأغبر. (3) [بخشى از آن خطبه] فتنهها همچو پارههاى شب به غايت تاريك [است]، قيام نكند مر آن فتنه [را] جماعتى ورد نكند مر آن فتن [را] علمى و رايتى، آيد به شما مهار كرده [و] پالان كرده كه دفع كند آن را كشنده آن، و به جدّ راند او را راكب او. (2) اهل آن فتنه [كه زنگيانند] گروهى باشند [كه] سخت [باشد] حرص ايشان، اندك بود ربودن ايشان، جهاد كنند [با] ايشان در [راه] خدا گروهى [از مخلصان كه] ذليلان [باشند] نزديك، در زمين ناشناختگان، و در آسمان مشهوران، پس واى مر تو را اى بصره نزديك [نزول] آن [بلا] از لشكرى از عذاب خدا [كه] نيست غبارى مر او را، و نيست حسّ [آن لشكر را]، و زود بود كه مبتلا كنند اهل تو را [اى بصره] به مرگ احمر- يعنى قتل- و گسنگى گرد آلود شده. (3)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 222
102- و من خطبة له عليه السلام
انظروا إلى الدّنيا نظر الزّاهدين فيها، الصّادقين عنها، فإنّها و اللّه عمّا قليل تزيل الثّاوي السّاكن، و تفجع المترف الآمن، لا يرجع ما تولّى منها فأدبر، و لا يدرى ما هو آت منها فينتظر. (1) سرورها مشوب بالحزن، و جلد الرّجال فيها إلى الضّعف و الوهن، فلا تغرّنّكم كثرة ما يعجبكم فيها لقلّة ما يصحبكم منها. (2) رحم اللّه امرأ تفكّر فاعتبر، و اعتبر فأبصر، فكأنّ ما هو 102- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] نظر كنيد وا دنيا چون نگرستن بىرغبتان در او، [و همچون] روندگان از دنيا، بدرستى كه دنيا و بحقّ خدا از زمان اندك زايل كند مقيم شده آرام گرفته را، و دردمند گرداند دنه گرفته- از جوانى و غير آن- ايمن را، باز نگردد آنچه پشت فرو كرد از جوانى و غير آن پس پشت بداد، و ندانند آنچه آن آينده است از او تا منتظر باشند آن را. (1) شادى دنيا آميخته است به اندوه، و جلدى مردان در دنيا وا ضعيفى و سستى است، پس فريفته نكناد شما را بسيارى آنچه شگفت آورد شما را در او براى اندكى آنچه صحبت دارد با شما از او. (2) رحمت خدا بر مردى كه فكر كند پس عبرت گيرد، و عبرت گرفت پس بينا شد، پس گوييا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 223
كائن من الدّنيا عن قليل لم يكن، و كأنّ ما هو كائن من الآخرة عمّا قليل لم يزل، و كلّ معدود منقض، و كلّ متوقّع آت، و كلّ آت قريب دان. (3) منها: العالم من عرف قدره، و كفى بالمرء جهلا ألّا يعرف قدره، و إنّ من أبغض الرّجال إلى اللّه [تعالى] لعبدا و كله اللّه إلى نفسه، جائرا عن قصد السّبيل، سائرا بغير دليل، إن دعي إلى حرث الدّنيا عمل، أو إلى حرث الآخرة كسل كأنّ ما عمل له واجب عليه، و كأنّ ما ونى فيه ساقط عنه (4) منها: و ذلك زمان لا ينجو فيه إلّا كلّ مؤمن نومة، إن آنچه حاصل و بودنى است از دنيا از اندكى زمان نزديك نبود، و گويى كه آنچه آن بودنى است از آخرت از زمان نزديك و اندك بزودى ببود و دائم گشت، و هر شمردهاى به آخر رسنده بود، و هر چشم دارندهاى آينده بود، و همه آينده نزديك شونده.
(3) [بعضى از آن خطبه است] عالم آن كس است كه بشناخت قدر خود را، و پسنده است به مرد، نادانى كه نشناسد قدر و اندازه خود را، و بدرستى كه از دشمنترين مردمان وا خدا بندهاى است كه فرو گذاشت او را خدا وا نفس خو[د]، گردنده از راه راست، رونده بىدليل و راهبر، اگر بخوانند وا كشتزار دنيا عمل و كار كند، يا وا كشت زار آخرت كاهلى كند، گوئى كه آنچه كند مر او را براى او واجب است بر او، و گوئى كه آنچه تقصير كرد در او افتاده است از او. (4) [بخشى ديگر از آن خطبه] و آن زمانى باشد كه نجات نيابد در او جز هر مؤمنى ضعيف [و] بى آوازه، اگر حاضر شود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 224
شهد لم يعرف، و إن غاب لم يفتقد، أولئك مصابيح الهدى، و أعلام السّرى. (5) ليسوا بالمساييح، و لا المذاييع البذر، أولئك يفتح اللّه لهم أبواب رحمته، و يكشف عنهم ضرّاء نقمته. (6) أيّها النّاس، سيأتي عليكم زمان يكفأ فيه الإسلام، كما يكفأ الإناء بما فيه. (7) أيّها النّاس، إنّ اللّه قد أعاذكم من أن يجور عليكم، و لم يعذكم من أن يبتليكم، و قد قال جلّ من قائل: إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ وَ إِنْ كُنَّا لَمُبْتَلِينَ. (8) قال السيد- رحمه الله- أما قوله عليه السلام: «كلّ مؤمن نومة» فإنما أراد نشناسند، و اگر غايب [شود] باز نجويند، آن گروهان چراغهاى راه راستاند، و علمهاى تاريكىها و شبهات. (5) نباشند به شرّ و فساد و سخن چينى، و نه آنك فاحشه و زشتى را نظر كنند، آنهايند كه بگشايد خدا براى ايشان درهاى رحمت خود را، و وا برد از ايشان سختى عذاب خود را. (6) اى مردمان زود بود كه آيد به شما زمانه[اى] كه در گردانند و در روزنند در او اسلام را چنانكه در گردانند جايگاه [و ظرف را] به آنچه در او باشد. (7) اى مردمان بدرستى كه خدا پناه داد شما را از آن كس كه جور كند بر شما، و پناه نداد شما را از آن كه امتحان كند شما را، و بدرستى كه گفت- بزرگ [است] از [هر] گوينده:- «بدرستى كه در آن [ابتلا] آيتها است و اگر بدرستى كه بوديم هر آينه آزمايش كنندگان». (8) [گفت سيد رضى- خداوند ببخشايد او را]: [امّا] گفتار او- عليه السّلام- «هر مؤمنى ضعيف [و
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 225
به الحامل الذكر القليل الشر، و المساييح: جمع مسياح، و هو الذي يسيح بين الناس بالفساد و النمائم، و المذاييع: جمع مذياع، و هو الذي إذا سمع لغيره بفاحشة أذاعها، و نوّه بها، و البذر: جمع بذور و هو الذي [يكثر] سفهه و يلغو منطقه.
أمّا بعد، فإنّ اللّه سبحانه بعث محمّدا، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- و ليس أحد من العرب يقرأ كتابا، و لا يدّعي نبوّة و لا وحيا، فقاتل بمن أطاعه من عصاه. (1) يسوقهم إلى منجاتهم، و يبادر بهم السّاعة. بى آوازه]» بدرستى كه خواست به آن بىنام و ذكر، [و] اندك شر [را]، [و المساييح، جمع مسياح]، و او آن [كسى] است كه چون برود ميان مردمان، به فساد و سخن چينىها [مشغول گردد]. [و المذاييع، جمع مذياع]، و او آنست كه چون بشنود مر غير او را به زشتى و ناشايست آشكارا كند آن را و بلند و قوى گرداند آن را. [و البذر، جمع بذور]، و او آن است كه بىخرد باشد او، و لغو باشد سخن او. 103- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] [اما پس از حمد و ثنا]، بدرستى كه خداى، تعالى و سبحانه، بفرستاد محمّد را- صلعم- و نيست يكى از عرب كه بخواند نامه [اى] را و نه دعوى كند پيغمبرى [را] و نه وحى [خدا را]، پس مقاتله كرد [آن حضرت] به آن كس كه مطيع بود او را به هر كه عصيان كرد او را. (1) مىراند ايشان را وا جاى رستگارى ايشان، و پيش دستى [مى]داد ايشان را [به] قيامت كه فرو مىآيد به ايشان، [در آن حال كه] باز مانده مىشود باز مانده [ناتوان از بار گناه]، و
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 226
أن ينزل بهم، يحسر الحسير، و يقف الكسير، فيقيم عليه حتّى يلحقه غايته إلّا هالكا لا خير فيه. (2) حتّى أراهم منجاتهم و بوّأهم محلّتهم، فاستدارت رحاهم، و استقامت قناتهم. (3) و ايم اللّه، لقد كنت من ساقتها حتّى تولّت بحذافيرها، و استوسقت في قيادها، ما ضعفت، و لا جبنت، و لا خنت، و لا وهنت، و ايم اللّه، لأبقرن الباطل حتّى أخرج الحقّ من خاصرته (4) [قال الرضى، رحمه الله]: و قد تقدم مختار هذه الخطبة، إلا أنني وجدتها في هذه الرواية على خلاف ما سبق من زيادة او نقصان، فأوجبت الحال إثباتها ثانية. بايستد شكسته [پريشان]، پس اقامت مىكرد بر او [حجّت را] تا كه برساند او [را به] نهايت [فطرت] او [كه اسلام است]، مگر هالك [كه] نيست خير در او. (2) تا فرا نمود ايشان را جاى رستگارى ايشان، و جاى داد ايشان را جاى فرود آمدن ايشان، پس در گردش آمد مراد آسياى ايشان، و راست شد سرنيزه ايشان. (3) و سوگند مىخورم به خدا بدرستى كه بودم از رانندگان [پس] ايشان تا كه پشت فرو كردند [كافران به دين خود] به همه آن، و فراهم آمد[ند] و تمام شد[ند] در كشيدن ايشان [به دين اسلام]، ضعيف نشدم من و نه بد دل شدم، و خيانت نكردم و سست نشدم. و سوگند مىخورم به خدا هر آينه بشكافتم باطل را تا كه بيرون آوردم حقّ را از شاكله و عادت او. (4) [سيّد رضى الّدين رضى الله عنه فرمود]: و بدرستى كه پيش فرا رفت برگزيده اين خطبه، مگر كه من يافتم اين خطبه را در اين روايت بر خلاف آنچه پيش رفت از زيادتى يا نقصانى، پس واجب شد حال ثابت كردن آن دوّم بار.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 227
104- و من خطبة له عليه السلام
حتّى بعث اللّه محمّدا، صلّى اللّه عليه و آله، شهيدا، و بشيرا، و نذيرا، خير البريّة طفلا، و أنجبها كهلا، أطهر المطهّرين شيمة، و أجود المستمطرين ديمة. (1) فما احلولت الدّنيا لكم في لذّاتها، و لا تمكّنتم من رضاع أخلافها إلّا من بعد[ه] صادفتموها جائلا خطامها، قلقا وضينها، قد صار حرامها عند أقوام بمنزلة السّدر المخضود، و حلالها بعيدا غير موجود، و صادفتموها، و اللّه، ظلّا ممدودا إلى أجل معدود. (2) 104- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] تا كه بفرستاد خدا محمّد را- صلعم- گواه و بشارت دهنده، و بيم كننده، بهترين آفريدگان [بود] از روى طفلى، و برگزيد او را به كهوليّت- سى و سه سالگى- پاكيزهترين پاكان به عادت و خوى او، و سخىترين سؤال خواستگان به نفع و فايده. (1) پس شيرين نشد دنيا مر شما را در لذّتهاى او، و توانا نشدهايد شما از شير خوردن پستانهاى او، مگر از پس او- صلعم- يافتيد شما دنيا جولان كننده مهار آن، [و] بىآرام تنگ آن، بدرستى كه گشت حرام آن به نزديك گروهانى به منزلت سدر خار باز كرده، و حلال آن دور است نه موجود، و يافتيد شما دنيا را- و بحقّ خدا- سايه كشيده وا اجل شمرده [كه زمان انقضاء عمر است]. (2) پس زمين شما را منقاد شده، و دستهاى شما در او گسترده،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 228
فالأرض لكم شاغرة، و أيديكم فيها مبسوطة، و أيدي القادة عنكم مكفوفة، و سيوفهم عنكم مقبوضة. (3) ألا إنّ لكلّ دم ثائرا، و لكلّ حقّ طالبا. و إنّ الثّائر في دمائنا كالحاكم في حقّ نفسه، و هو اللّه الّذي لا يعجزه من طلب، و لا يفوته من هرب. (4) فأقسم باللّه يا بني أميّة، عمّا قليل لتعرفنّها في أيدي غيركم و في دار عدوّكم. (5) ألا إنّ أبصر الأبصار ما نفذ في الخير طرفه ألا إنّ أسمع الأسماع ما وعى التّذكير قلبه (6) أيّها النّاس، استصبحوا من شعلة مصباح واعظ متّعظ، و امتاحوا و دستهاى سرهنگان از شما باز داشته، و شمشيرهاى ايشان از شما فرا گرفته. (3) بدان بدرستى كه هر خونى [را] كينه جوينده[اى است] و هر حقّى را جويندهاى، و بدرستى كه كينه جوينده در خونهاى ما همچو حاكم است در حقّ نفس خود، و اوست خداى آنك از پيش نگذرد او را هر كه [را] طلب كرد، و فوت نشود و در نگذرد [او را] هر كه بگريخت. (4) پس سوگند مىخورم به خدا اى بنى اميّه از زمان اندك هر آينه بشناسى آن را در دستهاى غير شما، و در سراى دشمن شما [است] (5) بدان بدرستى [كه] بيناترين بينائىها آنچه گذران باشد [و نفوذ كند] در خير چشم او، بدان كه شنواترين گوشها آن كه نگهدارد پند را دل او. (6) اى مردمان در صبح شويد از روشنى چراغ واعظى پند گيرنده، و آب بكشيد از چشمه صافى بدرستى كه صافى گردانيدهاند از تيرگى. (7) بندگان خدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 229
من صفوة عين قد روّقت من الكدر (7) عباد اللّه، لا تركنوا إلى جهالتكم، و لا تنقادوا لأهوائكم، فإنّ النّازل بهذا المنزل نازل بشفا جرف هار، ينقل الرّدى على ظهره من موضع إلى موضع، لرأي يحدثه بعد رأي، يريد أن يلصق ما لا يلتصق و يقرّب ما لا يتقارب (8) فاللّه فاللّه أن تشكوا إلى من لا يشكي شجوكم، و من لا ينقض برأيه ما قد أبرم لكم. (9) إنّه ليس على الإمام إلّا ما حمّل من أمر ربّه: الإبلاغ في الموعظة، و الاجتهاد في النّصيحة، و الإحياء للسّنّة، و إقامة الحدود على مستحقّيها، اعتماد [و] ميل مكنيد وا جهالت و نادانى شما، و مطيع و منقاد مباشيد مر آرزوهاى شما، بدرستى كه فرو آيند[ه] بدين منزل فرو آينده شده است به كناره آب برين ريهنده شده، نقل كند هلاكت را بر پشت او از جاى گاهى وا جاى گاهى [كه آن نيز هلاكت است]، بر رايى كه نو بديد كند پس از رايى، كه مىخواهد كه وا دوساند آنچه دوسيده نشود، و نزديك گرداند آنچه به هم نزديك نشود. (8) پس بترسيد خدا را خدا را كه شكايت كنيد وا آن كسى [كه] زايل نكند اندوه شما [را]، و آن كسى كه نشكند به راى خود آنچه محكم كرده شد براى شما. (9) [بدرستى كه] نيست بر امام مگر آنچه تكليف كردهاند [بر] برداشتن آن از امر خدا: برسانيدن در موعظه، و كوشش كردن در نيكخواهى، و زنده داشتن مر نهاد و سنّت، و بپاى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 230
و إصدار السّهمان على أهلها. (10) فبادروا العلم من قبل تصويح نبته، و من قبل أن تشغلوا بأنفسكم عن مستثار العلم من عند أهله، و انهوا غيركم عن المنكر و تناهوا عنه، فإنّما أمرتم بالنّهي بعد التّناهي (11)
105- و من خطبة له عليه السلام
الحمد للّه الّذي شرع الإسلام فسهّل شرائعه لمن ورده، و أعزّ أركانه على من غالبه. (1) فجعله أمنا لمن علقه، و سلما لمن دخله، و برهانا لمن تكلّم به، و شاهدا لمن خاصم به، و نورا داشتن حدها بر مستحقّان آن، و باز گردانيدن سهمها بر اهل آن سهام. (10) پس پيشى گيريد علم را پيش از خشك شدن گياه او، و پيش از آنك مشغول كنند شما را به نفسهاى شما از برگزيده علم از نزديك اهل او، و باز داريد غير شما را از منكر و ناشايست و باز ايستيد از او، بدرستى كه فرمودهاند شما را به باز داشتن بعد از [وا]استادن [از آن]. (11) [105- و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] شكر مر خدا را آنك ظاهر كرد اسلام را، پس آسان گردانيد طريقه آن را براى آن كس كه وارد شد به او، و قوى گردانيد ركنهاى او را بر آن كس كه غالب شد او را. (1) پس گردانيد ايمنى بر آنك در آويخت به او، و صلح براى آن كس كه در رفت به او، و حجّت مر آن كس را كه سخن گفت بدو، و گواه مر آن كس را كه خصومت كرد بدو، و روشنى مر آن كس را كه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 231
لمن استضاء به، و فهما لمن عقل، و لبّا لمن تدبّر، و آية لمن توسّم، و تبصرة لمن عزم، و عبرة لمن اتّعظ، و نجاة لمن صدّق، و ثقة لمن توكّل، و راحة لمن فوّض، و جنّة لمن صبر. (2) فهو أبلج المناهج و أوضح الولائج، مشرف المنار، مشرق الجوادّ، مضيء المصابيح، كريم المضمار. رفيع الغاية، جامع الحلبة، متنافس السّبقة، شريف الفرسان. (3) التّصديق منهاجه، و الصّالحات مناره، و الموت غايته، و الدّنيا مضماره. و القيامة حلبته، و الجنّة سبقته. (4) طلب روشنى كرد بدو، و فهم مر آن كس را كه دريافت، و خرد مر آن كس را كه انديشه كرد، و نشان مر آن كس را كه نشان جويد، و بينا شد[ن] مر آن كس را كه دل بنهد و عبرتى براى آن كس كه متّعظ شود، و رستگارى مر آن كس را كه تصديق كند، و اعتماد مر آن كس را كه توكّل كند، و راحت مر آن كس را كه كار وا گذاشت [به خدا]، و سپر براى آن كه صبر كند. (2) پس او گشادهترين راهها است، و روشنترين دوستى خالص، بلند كننده جاى نشان، روشن كننده راهها، روشن كننده چراغها، بزرگ [است] ميدان [او]، بلند و رفيع [است] غايت و نهايت او، جمع كننده اسبان براى مسابقت رغبت كرده در او، يعنى بهشت، [و] بزرگ [است] سواران [او] (3) باور داشتن راه، و نيكو كارى نشان او، و مرگ نهايت اسلام، و دنيا ميدان او، و قيامت اسبان مسابقه او، و بهشت پيشى گرفتن او. (4)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 232
منها فى ذكر النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلم
حتّى أورى قبسا لقابس، و أنار علما لحابس فهو أمينك المأمون، و شهيدك يوم الدّين، و بعيثك نعمة و رسولك بالحقّ رحمة (5) اللّهمّ اقسم له مقسما من عدلك، و اجزه مضاعفات الخير من فضلك. (6) اللّهمّ أعل على بناء البانين بناءه و أكرم لديك نزله، و شرّف عندك منزلته، و آته الوسيلة، و أعطه السّناء و الفضيلة، و احشرنا في زمرته غير خزايا، و لا نادمين، و لا ناكبين، و لا ناكثين، و لا ضالّين، و لا مضلّين، و لا [بعضى ديگر از اين خطبه در ذكر پيغمبر ما «ص» است] تا كه در افروخت آتش [دين اسلام را] براى جوينده [آن] آتش، و روشن گردانيد علمى براى باز دارنده نفس خود، پس او امين تو است امين داشته، و گواه تو است [در] روز حساب و جزا، و فرستاده تو به نعمت، و رسول تو [است] به حقّ [از جهت] رحمت. (5) اى بار خدا قسمت كن براى او قسمت كرده[اى] از عدل تو، و جزا ده او را افزونىها و زيادتىها[ى] خير و نيكوئى از فضل تو. (6) اى بار خدا بلند گردان بر بنا نهادن بنا نهندگان بناى او را، و بزرگ دار نزديك خود روزى او را، و بزرگ گردان نزديك خود منزلت او را، و بده او را قربت و درجه نزديك خود، و بده او را رفعت و بلندى و فضل و بزرگى را، و بر انگيز ما را در زمره و گروه او جز رسوا شدگان، و نه پشيمان شوندگان، و نه به گردندگان، و نه عهد شكنندگان، و نه گمراهان، و نه گمراه-
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 233
مفتونين. (7) [قال الرضى، رحمه اللّه]: و قد مضى هذا الكلام فيما تقدم، إلا أنّا كررناه ها هنا لما في الروايتين من الاختلاف.
منها في خطاب اصحابه
و قد بلغتم من كرامة اللّه لكم منزلة تكرم بها إماؤكم، و توصل بها جيرانكم، و يعظّمكم من لا فضل لكم عليه، و لا يد لكم عنده، و يهابكم من لا يخاف لكم سطوة، و لا لكم عليه إمرة. (8) و قد ترون عهود اللّه منقوضة فلا تغضبون و أنتم لنقض ذمم آبائكم تأنفون و كانت أمور اللّه عليكم ترد، و عنكم تصدر، و إليكم كنندگان، و نه در فتنه انداختگان. (7) [سيد رضى رحمة الله عليه گويد]: و بدرستى كه بگذشت اين سخن در آنچه پيش فرا داشت، [مگر] بدرستى كه ما مكرّر گردانيديم اينجا در آنچه در دو ر[و]ايت است از اختلاف. [بعضى ديگر از اين خطبه در خطاب به اصحاب خويش است] و بدرستى كه برسيد به شما از بزرگى خدا مر شما را منزلتى كه گرامى دارند بدان منزلت [كنيزكان شما را]، و پيوند كنند به آن همسايگان شما [را]، و بزرگ داشت شما را آن كس كه فضل نبود مر شما را بر او، و نيست نعمت شما نزديك او، و به شگفت و هيبت آورد از شما آنك نترسد شما را [از] حمله [شما]، و نيست مر شما را بر او حكومتى. (8) و بدرستى كه مىبينيد عهدهاى خدا را شكسته شده پس خشم نمىگيريد، و شما براى شكستن عهدهاى پدران شما ننگ مىداريد، و بود كارها[ى] خدا [كه] بر شما وارد شود، و
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 234
ترجع، فمكّنتم الظّلمة من منزلتكم، و ألقيتم إليهم أزمّتكم، و أسلمتم أمور اللّه في أيديهم، يعملون بالشّبهات، و يسيرون في الشّهوات. (9) و ايم اللّه لو فرّقوكم تحت كلّ كوكب، لجمعكم اللّه لشرّ يوم لهم (10)
106- و من خطبة له عليه السلام فى بعض ايام صفين و قد رأيت جولتكم، و انحيازكم عن صفوفكم، تحوزكم الجفاة الطّغام، و أعراب أهل الشّام، و أنتم لهاميم العرب، از شما باز گردد، و وا شما باز گردد، پس تمكين دادهايد شما ظالمان را از منزلت شما، و انداختهايد وا ايشان مهار شما را، و فرا سپرديد كارهاى خدا را در دستهاى ايشان، عمل مىكنند به شبههها، و مىروند در آرزوها. (9) و سوگند مىخورم به خدا اگر جدا گردانند شما را ايشان زير هر كوكبى، هر آينه جمع آورد [شما را] خدا براى بدترين روزى [كه] مر ايشان را باشد. (10) 106- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] در بعضى از روزها[ى] صفّين و بدرستى كه ديدم من جولان شما را، و باز گرديدن شما از صفهاى شما، مىراند شما را سخت دلان فرو مايگان، و عربان اهل شام، و شما سخىتران و بزرگتران عربايد، و
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 235
و يآفيخ الشّرف، و الأنف المقدّم، و السّنام الأعظم. (1) و لقد شفى و حاوح صدري أن رأيتكم بأخرة تحوزونهم كما حازوكم، و تزيلونهم عن مواقفهم كما أزالوكم، حسّا بالنّصال، و شجرا بالرّماح، تركب أولاهم أخراهم كالإبل الهيم المطرودة، ترمى عن حياضها، و تذاد عن موردها (2)
107- و من خطبة له عليه السلام و هى من خطبة الملاحم
الحمد للّه المتجلّي لخلقه بعزّته، و الظّاهر لقلوبهم بحجّته. خلق الخلق من غير رويّة، إذ كانت الرّويّات لا تليق إلّا بذوي الضّمائر سادات و سرور مهتران، و اوّل پيش بوده، و كوهان بزرگتر. (1) و بدرستى كه شفا داد تشنگى و اندوه سينه من، [آن گاه كه] بينم شما را به آخر كار، بينداز بد ايشان را جانبى چنانكه به يك سو انداختند شما را، و زايل كنيد ايشان را از جاى گاههاى ايشان چنانك زايل كردند ايشان شما را، كشتن به شمشيرها و زدن و آميختن به نيزهها، [بر هم نشينند] اوّلينان ايشان [پسينيان ايشان را] هم چو شتر تشنه رانده [شده] كه بيندازند از حوضهاى آن، و برانند از آبشخور آن. (2) 107- [و از خطبههاى آن حضرت- عليه السلام- است] و آن از خطبه حرب گاهها[ست] شكر و سپاس مر خدا را، ظاهر شونده [است] مر خلق خود [را] به عزّت خود، و پيدا به هستى مر دلهاى ايشان به حجّت او، بيافريد آفريده را از غير فكر و انديشه، چون باشد انديشهها كه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 236
و ليس بذي ضمير في نفسه. (1) خرق علمه باطن غيب السّترات، و أحاط بغموض عقائد السّريرات. (2)
منها فى ذكر النبى صلّى اللّه عليه و آله اختاره من شجرة الأنبياء، و مشكاة الضّياء، و ذؤابة العلياء، و سرّة البطحاء، و مصابيح الظّلمة، و ينابيع الحكمة. (3) منها: طبيب دوّار بطبّه، قد أحكم مراهمه، و أحمى مواسمه، يضع من ذلك حيث الحاجة إليه، من قلوب عمي، و آذان صمّ، و ألسنة بكم، متتبّع بدوائه مواضع الغفلة و مواطن الحيرة. (4) لم يستضيئوا بأضواء الحكم، و لم يقدحوا بزناد العلوم الثّاقبة، فهم في ذلك لايق نباشد جز به خداوندان ضميرها، و نيست او خداوند ضمير در نفس خود. (1) بشكافت علم او پنهانى نا پيداى پردهها، و گرد در آمد به مشكلات عقيدههاى [رازها]. (2) [بخشى از اين خطبه] در ياد كردن پيغمبر- صلعم- است برگزيد او را از درخت، و روزن روشنى، و فروغ مرتبه بلندى، و خالص، و چراغ تاريكى، و چشمههاى حكمت. (3) [بعضى ديگر از اين خطبه است]: [پيشواى دين] طبيبى [است] دور كنند[ه و گردنده] به طبّ خود [در ميان مردم]، بدرستى كه محكم كرد مرهمهاى خود [را]، و بتافت داغ خود را، مىنهد از اين [داغ كرده و مرهم] هر كجا كه حاجت باشد بدان: از دلهاى كور، و گوشهاى كر، و زبانهاى گنگ، پياپى دارنده به دواى خود جايگاههاى غفلت، و جاهاى سرگشتگى [كه آن قلوب ارباب جهل است]. (4) طلب روشنى نكردند به روشنىهاى حكمت[ها]، و آتش نزدند و كسب نكردند به آتش زنه علمها[ى] افروزنده،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 237
كالأنعام السّائمة، و الصّخور القاسية. قد انجابت السّرائر لأهل البصائر، و وضحت محجّة الحقّ لخابطها، و أسفرت السّاعة عن وجهها، و ظهرت العلامة لمتوسّمها. (5) ما لي أراكم أشباحا بلا أرواح، و أرواحا بلا أشباح، و نسّاكا بلا صلاح، و تجّارا بلا أرباح، و أيقاظا نوّما، و شهودا غيّبا، و ناظرة عميا، و سامعة صمّا و ناطقة بكما (6) راية ضلالة قد قامت على قطبها، و تفرّقت بشعبها، تكيلكم بصاعها، و تخبطكم بباعها. قائدها خارج من الملّة، قائم على الضّلّة. (7) پس ايشان در آن مواضع غفلت همچو چهار پاى چرا كننده، و سنگهاى سخت، بدرستى كه وا شد و ظاهر [شد] سرّها براى اهل بينائىها، و روشن شد راه روشن حق براى پا كوبنده آن، و ظاهر شد و وا شد قيامت [با پرده برداشتن] از روى آن، و ظاهر شد علامت و نشانه [قيامت] مر نشان كننده [و در يابنده] آن را. (5) چيست مرا كه مىبينم شما را كالبدها[ى] بىجانها، و جانها[ى] بىكالبدها، و عبادت كنندگان بىصلاح، و بازرگانان، و بيداران خفتگان، و حاضران غايبان، و نگرندگان كوران، و شنوندگان كران، و سخن گويندگان گنگان (6) رايت گمراهى بدرستى كه برخاست بر ستون خود، و جدا شد به شاخههاى خود، و مىپيمايد به شما به پيمانه خود، و مىكوبد شما را به بازوى خود، سرهنگ آن ضلالت- معاويه- بيرون شونده از دين، استاده بر گمراهى. (7) پس
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 238
فلا يبقى يومئذ منكم إلّا ثفالة كثفالة القدر، أو نفاضة كنفاضة العكم، تعرككم عرك الأديم، و تدوسكم دوس الحصيد، و تستخلص المؤمن من بينكم استخلاص الطّير الحبّة البطينة من بين هزيل الحبّ. (8) أين تذهب بكم المذاهب، و تتيه بكم الغياهب و تخدعكم الكواذب و من أين تؤتون، و أنّي تؤفكون فلكلّ أجل كتاب، و لكلّ غيبة إياب. (9) فاستمعوا من ربّانيّكم، و أحضروه قلوبكم، و استيقظوا إن هتف بكم. و ليصدق رائد أهله، و ليجمع شمله، و ليحضر ذهنه، فلقد فلق لكم الأمر فلق الخرزة، و قرفه قرف باقى نماند آن روز از شما جز آنچه بيندازند از دهن همچو ثفاله ديگ، يا فشاندن همچو فشاندن كار بسته [و] باردان، بمالد شما را چون ماليدن پوست، و به پاى مالد شما را همچو پاى ماليدن دروده كشت، و خالص گرداند مؤمن را از ميان شما چون خالص كردن مرغ دانه فربه را از ميان لاغر و نزار دانه را. (8) كجا برد شما را جاى بردن و رفتن، و متحيّر و سرگشته كند شما را در تاريكىها، و بفريبد شما را به اميدهاى دروغ و از كجا مىآيد به شما، و از كجا باز گردانند شما را و مر هر اجلى و زمانى [را] نوشته[اى] است، و مر هر غيبتى را رجوع و باز گشتى [است]. (9) پس بشنويد شما از [عالم] خدا شناسى خود، و حاضر آوريد به سخن او دلهاى خود را شما، و بيدار شويد اگر آواز دهد شما را، و بايد كه راست گويد رونده با اهل خود، و بايد كه جمع آورد تفرقه او را، و بايد كه حاضر آورد ذهن خود را، بدرستى كه بشكافت براى شما امر دين و اسلام را چون شكافتن مهره، و پوست باز كرد چون پوست باز كردن
| قبل | فهرست | بعد |