قبل فهرست بعد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 260

و نؤمن به إيمان من عاين الغيوب، و وقف على الموعود، إيمانا نفى إخلاصه الشّرك و يقينه الشّك (3) و نشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له، و أنّ محمّدا عبده و رسوله شهادتين تصعدان القول، و ترفعان العمل. لا يخفّ ميزان توضعان فيه و لا يثقل ميزان ترفعان عنه. (4) أوصيكم، عباد اللّه، بتقوى اللّه الّتي هي الزّاد و بها المعاد: زاد مبلّغ، و معاد منجح. دعا إليها أسمع داع، و وعاها خير واع. فأسمع داعيها، و فاز واعيها. (5) عباد اللّه، إنّ تقوى اللّه حمت أولياء اللّه محارمه، و ألزمت كنند[ه است‏]. (2) و ايمان آوريم به او همچو ايمان كسى كه يقين بدانست و عالم شد غيب‏ها را، و باستاد و يقين شد [او را] بر وعده داده، ايمانى [كه‏] نفى كرد اخلاص او شرك را، و يقين او شك را. (3) و گواهى دهيم ما كه نيست خدا جز او [كه‏] خداى يگانه است او [و] نيست انبازى مر او را، و بدرستى كه محمّد بنده او و رسول او، دو گواهى كه بر بالا مى‏برند گفتار را، و برمى‏دارند عمل را، سبك نباشد ترازو[يى‏] كه بنهند اين دو شهادت را در او، و گران نباشد ترازويى كه بردارند اين شهادتين را از او. (4) وصيّت مى‏كنم شما را بندگان خدا به تقواى خدا، آنك اوست زاد و توشه، و به اوست باز گشتن جاى، زادى كه رساننده است به منزل، و معادى [كه‏] فيروزى دهنده [است‏]، بخواند وا او شنواترين خواننده، و نگهداشت آن را بهترين نگاه دارند، پس بشنوانيد خواننده آن تقوا، و فيروزى يافت نگهدارنده آن، يعنى على-  عليه السّلام. (5) بندگان خدا بدرستى كه تقواى خدا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 261

قلوبهم مخافته، حتّى أسهرت لياليهم، و أظمأت هواجرهم، فأخذوا الرّاحة بالنّصب، و الرّيّ بالظّمإ، و استقربوا الأجل فبادروا العمل، و كذّبوا الأمل فلاحظوا الأجل. (6) ثمّ إنّ الدّنيا دار فناء و عناء، و غير و عبر، فمن الفناء أنّ الدّهر موتّر قوسه، لا تخطى‏ء سهامه، و لا تؤسى جراحه. يرمي الحيّ بالموت، و الصّحيح بالسّقم، و النّاجي بالعطب. آكل لا يشبع، و شارب لا ينقع. (7) و من العناء أنّ المرء يجمع ما لا يأكل و يبني ما لا يسكن، ثمّ يخرج إلى اللّه لا مالا حمل، و لا بناء نقل (8) و من غيرها أنّك ترى المرحوم مغبوطا، و المغبوط مرحوما، ليس ذلك إلّا نعيما زلّ، حمايت كرد دوستان خدا را از حرام‏هاى او، و لازم كرد دل‏هاى ايشان را ترسيدن او را، تا كه بى‏خواب گردانيد شب‏هاى ايشان را به نماز، و تشنه گردانيد گرمگاه‏هاى ايشان را به روزه، پس فرا گرفتند راحت [آخرت‏] را به رنج و مشقّت، و سيرابى [شراب طهور را] به تشنگى، و نزديك شمردند اجل را، پس به پيشى گرفتند عمل را، و دروغ داشتند امل را پس نگرستند اجل را. (6) پس بدرستى كه دنيا خانه فنا است و رنج، و [محلّ‏] گرد بدن و عبرت‏ها، پس، از [جمله‏] فنا [آن است‏] بدرستى كه روزگار به زه كننده است كمان خود را، خطا نكند تيرهاى او، و مداوا و معالجه نكند جراحت‏هاى او را، مى‏اندازد زنده را، و تندرست را به رنجورى، و رستگار را به هلاكت، خورنده است كه سير نشود، و آشامنده [است‏] كه سيراب نشود. (7) و از [جمله‏] رنج، آن است بدرستى كه مرد جمع كند آنچه نخورد، و بنا نهد آنچه ساكن نشود و نباشد، پس بيرون آيد به [سوى‏] خدا نه مالى كه بردارد، و نه بنائى كه نقل كند.

(8) و از [جمله‏] گرديدن آن بدرستى كه بينى تو رحمت برده را پيژمان برده، و پژمان برده را رحمت برده، نيست آن جز نعمتى [كه‏] بلغزيد، و سختي[ى‏] كه فرود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 262

و بؤسا نزل. (9) و من عبرها أنّ المرء يشرف على أمله فيقتطعه حضور أجله. فلا أمل يدرك، و لا مؤمّل يترك. فسبحان اللّه ما أغرّ سرورها و أظمأ ريّها و أضحى فيئها (10) لا جاء يردّ، و لا ماض يرتدّ. فسبحان اللّه، ما أقرب الحيّ من الميّت للحاقه به، و أبعد الميّت من الحيّ لانقطاعه عنه (11) إنّه ليس شي‏ء بشرّ من الشّرّ إلّا عقابه، و ليس شي‏ء بخير من الخير إلّا ثوابه. و كلّ شي‏ء من الدّنيا سماعه أعظم من عيانه، و كلّ شي‏ء من الآخرة عيانه أعظم من سماعه. فليكفكم من العيان السّماع. و من الغيب الخبر. (12) و اعلموا أنّ ما نقص من الدّنيا و زاد في الآخرة خير آمد. (9) و از عبرت‏هاى او [آن است‏] بدرستى كه مرد ديده ور مى‏شود بر اميد خود، پس ببرد و باز كند آن را حاضر شدن اجل او، پس نه اميد[ى‏] كه در يابند آن را، و نه اميد داشته‏اى كه ترك كنند آن را، پس بى‏عيب و پاكى تو خدا چه فريفته است شادى او، و چه تشنه [كننده‏] است سيرابى او، و در آفتاب رونده است سايه او (10) نه آينده را رد كنند، و نه گذرنده باز گردد، پس پاكى و بى عيبى تو خدا چه نزديك شد زنده از مرده براى رسيدن او، و چه دور است مرده از زنده براى منقطع شدن او از او (11) نيست چيزى بدتر از بد جز عقوبت او، و نيست چيزى خير و بهتر از خير جز ثواب او، و هر چيزى از دنيا شنيدن او بزرگ‏تر باشد از ديدن او، و هر چيزى از آخرت ديدن او بزرگتر باشد از شنيدن آن، [پس‏] بايد كه بس باشد شما را از ديدن [آخرت به‏] شنيدن [آن‏]، و از ناپيدا [به‏] خبر. (12) و بدانيد كه آنچه نقصان شد از دنيا و زيادت شد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 263

ممّا نقص من الآخرة و زاد في الدّنيا: فكم من منقوص رابح و مزيد خاسر (13) إنّ الّذي أمرتم به أوسع من الّذي نهيتم عنه. و ما أحلّ لكم أكثر ممّا حرّم عليكم. فذروا ما قلّ لما كثر، و ما ضاق لما أتّسع. (14) قد تكفّل لكم بالرّزق و أمرتم بالعمل فلا يكون المضمون لكم طلبه أولى بكم من المفروض عليكم عمله، مع أنّه و اللّه لقد اعترض الشّكّ، و دخل اليقين، حتّى كأنّ الّذي ضمن لكم قد فرض عليكم، و كأنّ الّذي فرض عليكم قد وضع عنكم. (15) فبادروا العمل، و خافوا بغتة الأجل، فإنّه لا يرجى من رجعة العمر ما يرجى من رجعة الرّزق. (16) ما فات اليوم من الرّزق رجي غدا وفادته، در آخرت، بهتر باشد از آنچه نقصان شد از آخرت و زيادت شد در دنيا، پس چندا از نقصان شده‏[اى كه‏] سود [ك]ننده باشد، و زياده شده‏[اى‏] زيان كار (13) بدرستى كه آنك امر كردند شما را به آن، فراخ‏تر است از آنك نهى كردند شما را از آن، و آنچه حلال كردند شما را بيشتر است از آنچه حرام كردند بر شما، پس دست بداريد آنچه اندك است بر آنچه بسيار است، و آنچه تنگ است بر آنچه فراخ است. (14) بدرستى كه كفيل شده‏اند براى شما به روزى، و امر كردند شما را به عمل، پس بايد كه نباشد [روزى‏] ضامن شده مر شما را طلب كردن او اولى‏تر باشد به شما از واجب شده بر شما عمل او، و آنك به حقّ خدا بدرستى كه در پيش آمد شك، و معيوب گردانيد[ند] يقين را، تا كه گوئى آنك ضامن شدند براى شما بدرستى كه واجب كردند بر شما، و گوئى آنك واجب كردند بر شما بدرستى كه بنها[دند] از شما. (15) پس پيشى گيريد عمل را، و بترسيد ناگاه رسيدن اجل را، بدرستى كه اميد ندارند از باز گرديدن عمر، آنچه اميد دارند از باز گرديدن روزى. (16) آنچه فوت شد امروز از

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 264

و ما فات أمس من العمر لم يرج اليوم رجعته. (17) الرّجاء مع الجائي، و اليأس مع الماضي. فاتّقوا اللّه حقّ تقاته، و لا تموتنّ إلّا و أنتم مسلمون. (18)

114-  و من خطبة له عليه السلام فى الاستسقاء

اللّهمّ قد انصاحت جبالنا، و اغبرّت أرضنا، و هامت دوابّنا، و تحيّرت في مرابضها، و عجّت عجيج الثّكالى أولادها و ملّت التّردّد في مراتعها، و الحنين إلى مواردها (1) اللّهمّ روزى اميد دارند فردا ديدن و افروخته شدن [او]، و آنچه فوت شددى روز از عمر اميد ندارند امروز باز گرديدن او. (17) اميد وا آينده باشد، و نوميدى وا گذشته، پس بپرهيزيد خدا را سزاى پرهيزيدن او، و نميريد شما مگر شما مسلمانان [باشيد]. (18) 114-  [و از خطبه‏هاى آن حضرت-  عليه السلام-  است‏] در باران خواستن اى بار خدا بدرستى كه شكافته شد كوه‏هاى ما، و گرد آلود شد زمين ما، و تشنه شدند دوابّ و چهار پايان ما، [و سرگشته شدند] در جاى خفتن آن، و برداشتند ناله چون ناله زنان فرزند مرده بر ورزندان خود، و ملول شدند از تردّد گرفتن در چراگاه‏هاى خود، و اشتياق وا آبشخورهاى خود. (1) اى بار خدا پس رحمت كن ناله ناله كننده، و اشتياق اشتياق دارند[ه‏]، اى بار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 265

فارحم أنين الآنّة، و حنين الحانّة اللّهمّ فارحم حيرتها في مذاهبها، و أنينها في موالجها اللّهمّ خرجنا إليك حين اعتكرت علينا حدابير السّنين، و أخلفتنا مخايل الجود، فكنت الرّجاء للمبتئس، و البلاغ للملتمس. (2) ندعوك حين قنط الأنام، و منع الغمام، و هلك السّوام، ألّا تؤاخذنا بأعمالنا، و لا تأخذنا بذنوبنا. و انشر علينا رحمتك بالسّحاب المنبعق، و الرّبيع المغدق، و النّبات المونق، سحّا وابلا، تحيي به ما قد مات، و تردّ به ما قد فات. (3) اللّهمّ سقيا منك محيية مروية، تامّة عامّة، طيّبة مباركة، هنيئة مريعة، زاكيا نبتها، ثامرا فرعها، ناضرا ورقها، تنعش بها الضّعيف من عبادك، و تحيى بها خدا رحمت كن سرگشته شدن او را در جاى‏هاى رفتن او، و ناله او از در رفتن در موضع آن، اى بار خداى بيرون آمديم ما به تو آن هنگام كه باز داشته شد زبر ما خشك شدن سال‏ها، و خلاف كرد با ما مواضع گمان بردن باران، پس بودى تو اميد [براى‏] نوميد شونده، و رسانيدن [براى‏] التماس كننده. (2) مى‏خوانيم تو را آن هنگام [كه‏] نوميد شدند آفريدگان، و باز داشتند [از باريدن‏] ابر[هاى آسمان‏]، و هلاك شدند چرندگان، كه فرانگيرى ما را به عمل‏هاى ما، و فرانگيرى ما را به گناهان ما، پراكنده كن بر ما رحمت خود را به ابرى آب ريزاننده، و بهارى بسيار باران آورنده، و گياه عجب آورنده، باران بزرگ قطره، زنده شود به او آنچه مرده شد، و باز گردد به او آنچه فوت شد. (3) اى بار خدا طلب آب مى‏كنم از تو [كه‏] زنده كننده سيراب كننده [باشد]، تمام كننده [به همه وا رسنده‏]، پاكيزه كنند[ه‏] بركت دهنده، گوارنده فراخى آورنده، افزاينده رسته آن، ميوه دهنده شاخ آن، تازه كننده برگ آن، بردارى به آن‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 266

الميّت من بلادك (4) اللّهمّ سقيا منك تعشب بها نجادنا، و تجري بها و هادنا، و يخصب بها جنابنا، و تقبل بها ثمارنا، و تعيش بها مواشينا، و تندى بها أقاصينا، و تستعين بها ضواحينا، من بركاتك الواسعة، و عطاياك الجزيلة، على بريّتك المرملة، و وحشك المهملة. (5) و أنزل علينا سماء مخضلة، مدرارا هاطلة، يدافع الودق منها الودق، و يحفز القطر منها القطر، غير خلّب برقها، و لا جهام عارضها، و لا قزع ربابها، و لا شفّان ذهابها، حتّى يخصب لإمراعها المجدبون، و يحيا ببركاتها المسنتون، فإنّك تُنْزِلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْد مَا قَنَطُوا، و تَنْشُرُ رَحْمَتَكَ ضعيف را از بندگان تو، و زنده گردانى به آن مرده شده را از شهرهاى تو (4) اى بار خدا آب مى‏خواهم از تو كه بسيار گياه گردانى بدان زمين پشته ما را، و روان گردانى بدان زمين گو افتاده را، و فراخ سال [گردد] بدان ناحيت و طرف ما، و رو آورد و زيادت شود ميوه‏هاى ما، و زنده شوند بدان چهار پايان ما، و تر شود به آن دورترين زمين‏هاى ما، و خداوند حشمت شوند سوى‏هاى زمين ما، از بركت‏هاى تو كه فراخ است، و عطاء [تو كه‏] بزرگ [است‏] و تمام بر آفريدگان تو [كه‏] فقير و ضعيف‏[اند]، و [بر حيوانات‏] رميده و دور شده فرا گذاشته. (5) و فرو فرست بر ما بارانى تر كننده، ريزان بارنده [كه‏] باز دارد باران پياپى از او [باران‏] پياپى [ديگر] را [از غايت شدّت‏]، و باز دارد و د[ر] حركت آورد باران از آن، باران [ديگر] را [از نهايت سرعت‏]، جز [ابر] فريبنده كه باران نباشد برق او را، و نه آب ريخته ميغ آن، و نه پاره‏اى باريك از ابر آن، و نه باد سرد سرد [كه‏] زود ببرد آن را، تا كه فراخ سال شود براى بسيار گياه گشتن آن، قحط رسيدگان [را]، و زنده گرداند به بركات آن، در سال تنگ شدگان [را]، بدرستى كه تو بفرستى باران را پس از آنك نوميد گردند، و پيدا كنى رحمت خود را، و تويى‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 267

وَ أَنْتَ الْوَلِيُّ الْحَمِيدُ. (6) [قال الشّريف الرّضى‏]: تفسير ما فى هذه الخطبة من الغريب: قوله عليه السلام: (انصاحت جبالنا) أي تشقّقت من المحول، يقال: انصاح الثّوب إذا تشقّق. [و يقال أيضا: انصاح النّبت‏] و صاح و صوّح إذا جفّ و يبس، و قوله: (هامت دوابّنا) أي عطشت، و الهيام: العطش. و قوله: (حدابير السّنين) جمع حدبار، و هي الناقة التي أنضاها السّير، فشبّه بها السنة التي فشا فيها الحدب، قال ذو الرّمّة: حدابير ما تنفكّ إلّا مناخة على الخسف أو نرمي بها بلدا قفرا و قوله: (و لا قزع ربابها)، القزع: القطع الصّغار المتفرّقة من السّحاب. اولى‏تر به تدبير مخلوقات [و تويى‏] ستوده. (6) [گفت سيّد رضى: اين است تفسير] آنچه در اين خطبه [آمده‏] است [از كلمات مشكل‏]: قوله عليه السّلام: «انصاحت جبالنا» اى شكافته شد [از خشك سالى‏]، گويند: شكافته شد جامه، چون شكافته و پاره گردد، [و يقال أيضا: انصاح النّبت‏]، و صاح و صوّح، اذا جفّ و يبس. و قوله: «تشنه شدند دوابّ ما»، اى عطشت، و الهيام، تشنگى. و قوله: (حدابير السّنين»، جمع حدبار، [و آن شتر ماده‏اى است كه‏] آزار كرد آن را [راه پيمودن‏]، فشبّه بها السّنة، آنك ظاهر شد در او قحط، گفت ذو رمّه: [آن‏ها] ناقه‏ها[يى هستند كه از هم جدا نمى‏شوند] مگر خوابانيده بر بازداشتن‏[گاه‏] بى [آب و] علف، يا اندازيم به آن بلدى خالى از نبات. و قوله: «و لا قزع ربابها»، القزع، پاره ابر خرد جدا جدا از ابر.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 268

و قوله: (و لا شفّان ذهابها) و الشّفّان: الرّيح الباردة، و الذّهاب: الأمطار اللّيّنة

115-  و من خطبة له عليه السلام

أرسله داعيا إلى الحقّ و شاهدا على الخلق، فبلّغ رسالات ربّه غير و ان و لا مقصّر، و جاهد في اللّه أعداءه غير واهن و لا معذّر إمام من اتّقى، و بصيرة من اهتدى. (1) منها: و لو تعلمون ما أعلم ممّا طوي عنكم غيبه، إذا لخرجتم إلى الصّعدات تبكون على أعمالكم، و تلتدمون على أنفسكم، و لتركتم أموالكم لا حارس لها و لا خالف عليها، و لهمّت و قوله: «و لا شفّان ذهابها»، و الشّفّان، باد سرد، و الذّهاب، باران‏هاى نرم.

115-  [و از خطبه‏هاى آن حضرت-  عليه السلام-  است‏] بفرستاد آن را خواننده وا حق، و گواه بر خلق، پس برسانيد پيغام‏ها[ى‏] پروردگار خود، نه سستى كننده، و نه تقصير كننده، و جهاد كرد در [راه‏] خدا با دشمنان او، نه ضعيف شونده و نه عذر آورنده، پيشواى آن كس كه پرهيز كرد، و بينايى آن كس كه راه يافت. (1) [بخشى ديگر از آن خطبه‏] و اگر بدانيد شما آنچه مى‏دانم من، آنچه در نورديده‏اند از شما غيب او، آن گاه هر آينه بيرون شديد وا راه‏هاى خاك، مى‏گرييد بر عمل‏هاى خود، و دست‏ها بر روى خود مى‏زنيد [و] بر نفس‏هاى خود، و هر آينه ترك كرديد شما مال‏ها خود را [كه‏] نيست پاسبان مر آن را، و نه با

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  269

كلّ امرى‏ء منكم نفسه، لا يلتفت إلى غيرها، و لكنّكم نسيتم ما ذكّرتم، و أمنتم ما حذّرتم، فتاه عنكم رأيكم، و تشتّت عليكم أمركم. (2) و لوددت أنّ اللّه فرّق بيني و بينكم و ألحقني بمن هو أحقّ بي منكم. قوم و اللّه ميامين الرّأي، مراجيح الحلم، مقاويل بالحقّ، متاريك للبغي. مضوا قدما على الطّريقة، و أوجفوا على المحجّة، فظفروا بالعقبى الدّائمة، و الكرامة البارزة (3) أما و اللّه، ليسلّطنّ عليكم غلام ثقيف الذّيّال الميّال، يأكل خضرتكم، و يذيب شحمتكم، إيه أبا و ذحة (4) پس مانده بر آن، و هر آينه اندوه‏گن شد و بگداخت هر مردى از شما به نفس خود، [كه اصلا] التفات نكند وا غير آن، و ليكن شما فراموش كرديد آنچه با ياد دادند شما را، و ايمن شد[يد از] آنچه ترسانيدند شما را، پس متحيّر شدند از شما تدبير شما، و متفرّق و پراكنده شدند بر شما كار شما. (2) دوست داشتم من بدرستى كه خدا جدا گرداند ميان من و شما، [و] برساند مرا به آن كسى كه او سزاوارتر به من از شما، [ايشان‏] گروهى [بودند]-  بحقّ خدا-  خجسته راى و، بسيار [و] افزون به حلم، بسيار گفتار به حق، بسيار ترك مر ظلم و ناحق را، گذشته‏اند [در حال‏] پاپيش شدن بر راه راست، و شتاب كردند بر راه روشن پس ظفر يافتند به سرانجام هميشه، و بزرگوارى ثابت و خالص. (3) بدان بحقّ خدا هر آينه بر گمارند بر شما غلامى ثقفى خرامنده [و] دامن كشنده، [و] چسبنده [از، بخورد سبز[ه‏] شما را، و بگدازد پيه شما را، بيار سخن [اى‏] ابا وذحة (4)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 270

قال السّيد رضى اللّه عنه الوذحة، الخنفساء. و هذا القول يومئ به إلى الحجاج، و له مع الوذحة حديث ليس هذا موضع ذكره.

116-  و من كلام له عليه السلام

فلا أموال بذلتموها للّذي رزقها، و لا أنفس خاطرتم بها للّذي خلقها. تكرمون باللّه على عباده، و لا تكرمون اللّه في عباده (1) [گفت سيد رضى‏]: الوذحة، الخنفساء، و اين گفتار اشارت مى‏كند وا حجّاج، و مر او را و [ا] وذحة سخنى است [كه‏] نيست اين، موضع [و] جايگاه ذكر آن 116-  [و از سخنان آن حضرت-  عليه السلام-  است‏] نه مال‏ها بخشيده‏ايد آن را براى رضاء آن كس كه روزى داد آن را، و نه نفس‏ها [را] برداشته‏ايد شما به آن به راه جهاد بر[اى‏] آن كس كه بيافريد آن را، بزرگ مى‏شويد به‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 271

فاعتبروا بنزولكم منازل من كان قبلكم، و انقطاعكم عن أصل إخوانكم (2)

117-  و من خطبة له عليه السلام

أنتم الأنصار على الحقّ، و الإخوان في الدّين، و الجنن يوم البأس، و البطانة دون النّاس. بكم أضرب المدبر، و أرجو طاعة المقبل. فأعينوني بمناصحة جليّة من الغشّ، سليمة من الرّيب، فو اللّه إنّي لأولى النّاس بالنّاس [سبب دين‏] خدا بر بندگان او، و بزرگ داشت نمى‏كنيد خدا را در بندگان او. (1) پس عبرت گيريد به فرو آمدن شما منزل‏هاى آن كسى كه بود پيش از شما، و منقطع شدن شما از اصل برادران شما. (2) 117-  [و از خطبه‏هاى آن حضرت-  عليه السلام-  است‏] شماييد، و برادران در دين، و سپرها [در] روز حرب، و آستر، يعنى اندرونى [و خاصّه منيد] نزد مردمان، به [كمك‏] شما بزنم پشت فرو كننده را از حق، و اميد مى‏دارم [از شما] طاعت رو آورنده را، پس يارى دهيد مرا به نيك‏خواهي[ى‏] ازدوده از غش، سلامت از گمان و تهمت، پس بخدا بدرستى كه من سزاوارترين مردمانم به مردمان.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 272

118-  و من كلام له عليه السلام

و قد جمع الناس و حضّهم على الجهاد فسكتوا مليّا، فقال عليه السلام: ما بالكم أ مخرسون انتم فقال قوم منهم: يا امير المؤمنين، ان سرت سرنا معك. فقال عليه السلام: ما بالكم لا سدّدتم لرشد و لا هديتم لقصد أ في مثل هذا ينبغي أن أخرج إنّما يخرج في مثل هذا رجل ممّن أرضاه من شجعانكم و ذوي بأسكم (1) و لا ينبغي لي أن أدّع 118-  [و از سخنان آن حضرت-  عليه السلام-  است‏] [و] بدرستى كه جمع كرد مردمان را، و ور افژوليد ايشان را بر جهاد، پس خاموش شدند زمانى دراز، پس گفت امير المؤمنين-  عليه السلام: چيست حال شما اى لال شدگانيد شما پس گفتند گروهى از ايشان: يا امير المؤمنان اگر بروى تو برويم ما وا تو، پس گفت-  عليه السّلام: چيست حال شما راست نگردانيدند شما را براى راه راست و راه ننمودند شما [را] براى [طريق‏] راست [اى‏] در مانند اين [زمان‏] سزد مرا كه بيرون روم [براى كارزار] بدرستى كه بيرون رود در مثل اين [جنگ‏] مردى از آن كس كه بپسنديدمى او را از دليران شما، و خداوند قوّت شما. (1) و نه سزد مرا كه دست بدارم لشكر را، و شهرها را، و بيت المال را، و

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 273

الجند و المصر و بيت المال و جباية الأرض، و القضاء بين المسلمين، و النّظر في حقوق المطالبين، ثمّ أخرج في كتيبة أتّبع أخرى، أتقلقل تقلقل القدح في جفير الفارغ. (2) و إنّما أنا قطب الرّحا، تدور عليّ و أنا بمكاني، فإذا فارقته استحار مدارها، و اضطرب ثفالها. (3) هذا لعمر اللّه الرّأي السّوء، و اللّه لو لا رجائي الشّهادة عند لقائي العدوّ-  و لو قد حمّ لي لقاؤه-  لقرّبت ركابي ثمّ شخصت عنكم فلا أطلبكم ما اختلف جنوب و شمال. (4) گرد كردن خراج زمين را، و قضاء [و] حكم [كردن‏] را ميان مسلمانان، و نگرستن در حقّ‏هاى طلب كنندگان، پس از آن بيرون روم در لشكرى كه پس روى كنم لشكر ديگر را، اى جنبان و مضطرب شوم چون جنبيدن تير در جعبه تهى (2) بدرستى كه منم ستون آسيا كه گردد او بر من و من به جاى خود باشم، پس چون مفارقت كنم به جاى خود سرگشته شود دوران آسيا، و بى‏آرام شود ثفل آن. (3) اين است-  بجان و زندگانى خدا-  راى بد، و بحقّ خدا اگر نبودى اميد من [به شهادت‏] نزديك ديدن من دشمن را-  اگر تقدير كردند مرا ديدن او-  هر آينه نزديك گردانيد مى شتران خود را، پس بشدمى از شما پس طلب نكنم شما را، مدّتى كه آمد و شد كنند باد جنوب و شمال. (4)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 274

119-  و من كلام له عليه السلام

تاللّه لقد علمت تبليغ الرّسالات، و إتمام العدات، و تمام الكلمات. و عندنا أهل البيت أبواب الحكم و ضياء الأمر. (1) ألا و إنّ شرائع الدّين واحدة، و سبله قاصدة. من أخذ بها لحق و غنم و من وقف عنها ضلّ و ندم. (2) اعملوا ليوم تذخر له الذّخائر، «و تبلى فيه السّرائر». و من لا ينفعه حاضر لبّه فعازبه عنه أعجز، و غائبه أعوز. (3) و اتّقوا نارا حرّها شديد، و قعرها بعيد، و حليتها حديد، و شرابها صديد. ألا و إنّ اللّسان الصّالح يجعله 119-  [و از سخنان آن حضرت-  عليه السلام-  است‏] بحقّ خدا بدرستى كه دانستم من به رسالت، و تمام كردن وعده‏ها، و تمام كردن سخن‏ها، و نزديك ما اهل بيت درهاى حكم و حكمت است، و روشنى كارهاى دينى و دنياوى. (1) بدان كه نهاد و شرايع دين يكى است، و راه او راست است، هر كه فرا گرفت او را برسيد به مقصود و غنيمت گرفت، و هر كه درنگ كرد و باستاد از آن گمراه شد و پشيمان شد. (2) عمل كنيد براى روزى كه ذخيره نهند براى آن روز ذخيره‏ها، و آشكارا كنند در آن سرّها، و هر كه سود نكند او را حضور عقل و خرد او [در زمان حيات‏]، پس دور شدن عقل از او نزديك مرگ عاجزتر باشد [از رسيدن به فوائد]، و غايب شدن او از او نا يافت‏تر [باشد]. (3) بترسيد از آتش[ى‏] كه حرارت و گرمى آن سخت است، و قعر و جولاء او دور است، و زيور آن آهن، و شراب آن زرد آب، بدان بدرستى كه زبان صالح و ثنا خوان را [كه‏] گرداند آن را خدا براى مرد در ميان مردمان، بهتر [است‏] براى او از مالى كه ميراث دهد او را از كسى كه‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 275

اللّه للمرء في النّاس، خير [له‏] من المال يورثه من لا يحمده. (4)

120-  و من كلام له عليه السلام

و قد قام رجل من اصحابه فقال: نهيتنا عن الحكومة ثم امرتنا بها، فما ندرى أىّ الأمرين أرشد فصفّق امير المؤمنين عليه السلام، احدى يديه على الاخرى، ثم قال: هذا جزاء من ترك العقدة أما و اللّه لو أنّي حين أمرتكم بما أمرتكم به حمد نگويد او را. (4) 120-  [و از سخنان آن حضرت-  عليه السّلام-  است‏] و بدرستى كه برخواست مردى از ياران او، پس گفت: باز داشتى ما را از حكومت [حكمين‏]، پس [از آن‏] امر كردى ما را به آن [كار]، پس ندانيم ما [كدام يك‏] از دو امر راه يافته‏تر [است و] پيش‏تر پس بر هم زد امير مؤمنان-  عليه السلام-  يكى از دو دست خود را بر ديگرى، پس گفت: اين است جزاى آن كس كه بگذاشت عقد و عهد [كه‏] بستند بر او بدان به حقّ خدا اگر من آن هنگام امر كردمى شما را به آنچه امر كردم شما را به آن [از محاربه‏]، حمل كرده بودمى‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 276

حملتكم على المكروه الّذي يجعل اللّه فيه خيرا. (1) فإن استقمتم هديتكم و إن اعوججتم قوّمتكم، و إن أبيتم تداركتكم، لكانت الوثقى، و لكن بمن و إلى من أريد أن أداوي بكم و أنتم دائي، كناقش الشّوكة بالشّوكة، و هو يعلم أنّ ضلعها معها (2) اللّهمّ قد ملّت أطبّاء هذا الدّاء الدّوي، و كلّت النّزعة بأشطان الرّكيّ أين القوم الّذين دعوا إلى الإسلام فقبلوه، و قرءوا القرآن فأحكموه، شما را بر مكروه آنك گرداند و بكند خدا در او خير بسيار. (1) پس اگر راست ايستاده بوديد راه نمودمى شما را، و اگر كژى كرديد و بگرديديد، راست وا كردمى شما را، و اگر سر باز زديد شما دريافتمى شما ر[ا]، هر آينه بودى آن استوارتر، و ليكن به كى و وا كه باز گردم [مى‏خواهم‏] كه دوا كنم به شما، و [حال آن كه‏] شماييد دردمند، همچو بيرون كننده خار [از تن‏] به [كمك‏] خار، و او ميداند كه پهلوى آن خار با اوست. (2) اى بار خدا بدرستى كه ملول شدند طبيبان اين درد سخت، و خايب شدند آب كشندگان به رسن‏هاى چاه كجااند آن قوم [و] مردانى كه بخواندند [ايشان را] وا اسلام پس فرا پذيرفتند آن را، و بخواندند قرآن را سزاى خواندن و حكم كردند به آن، و وا انگيختند وا جهاد كردن، پس‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 277

و هيّجوا إلى الجهاد فولّهواا اللّقاح أولادها، و سلبوا السّيوف أغمادها و أخذوا بأطراف الأرض زحفا زحفا، و صفّا صفّا. (3) بعض هلك، و بعض نجا. لا يبشّرون بالأحياء، و لا يعزّون عن القتلى. مره العيون من البكاء، خمص البطون من الصّيام، ذبل الشّفاه من الدّعاء، صفر الألوان من السّهر. على وجوههم غبرة الخاشعين. أولئك إخواني الذّاهبون، فحقّ لنا أن نظمأ إليهم، و نعضّ الأيدي على فراقهم. (4) إنّ الشّيطان يسنّي لكم طرقه بگذاشتند شتران را و واله و مشتاق كردند فرزندان آن را، و ربودند شمشيرها را از غلاف‏هاى آن، و فرا گرفتند به كناره‏هاى زمين گروه گروه، [و] صف صف (3) بعضى موافقت به حرب، يعنى هلاك شدند، و بعضى نجات يافتند، بشارت نمى‏دادند ايشان را به زندگانى و تعزيت نمى‏دادند ايشان را از كشتگان، تباه شد[ه‏] چشم‏هاى [و] ريش شده از گريستن ترس خدا، باريك شده شكم‏ها از روزه داشتن، پژمرده شده لب‏ها از دعا خواندن، زرد شده رنگ‏ها از بى‏خوابى، بر روى‏هاى ايشان [است‏] گرد [و] رنگى ترسكاران، آنهايند برادران شدگان من [به راه بهشت‏]، پس واجب شد ما را كه مشتاق باشيم به ايشان، و به دندان گيريم دست‏ها را بر جدائى ايشان. (4) بدرستى كه شيطان آسان مى‏كند براى شما                      

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  278

و يريد أن يحلّ دينكم عقدة عقدة، و يعطيكم بالجماعة الفرقة، و بالفرقة الفتنة. فاصدفوا عن نزغاته و نفثاته، و اقبلوا النّصيحة ممّن أهداها إليهم، و اعقلوها على أنفسكم. (5)

121-  و من كلام له عليه السلام

قاله للخوارج، و قد خرج إلى معسكرهم و هم مقيمون على انكار الحكومة. فقال عليه السلام: أكلّكم شهد معنا صفّين فقالوا: منّا من شهد و منّا من لم يشهد. (1) قال: فامتازوا فرقتين، فليكن من شهد صفّين فرقة، و من لم راه [ضلال‏] خود را، و مى‏خواهد كه بگشايد دينهاى شما را گره گره، و عطا دهد شما را به [جاى‏] دست جماعت جدائى را، و به جدائى فتنه را، پس اعراض كنيد و رو بگردانيد از وسوسه و كيد او و دميدن‏هاى او، و قبول كنيد نصيحت را از آن كس كه هديه داد آن را بشما، و باز بنديد آن را بر نفس‏هاى خويش. (5) 121-  [و از سخنان آن حضرت-  عليه السلام-  است‏] گفت او مر خوارج را، و بدرستى كه بيرون شد وا لشكرهاى ايشان و ايشان مقيم بودند بر انكار كردن حكومت [حكمين‏]، پس گفت-  عليه السّلام: اى همه شما حاضر بود[يد] وا ما به صفّين پس گفتند: از ما كس هست كه حاضر بود و از ما كس هست كه حاضر نبود. (1) گفت: جدا شويد [به‏] دو فرقه، پس بايد كه باشد هر كس كه حاضر بود به صفّين فرقه‏[اى‏]، و هر كس كه حاضر نبود گروهى، تا كه سخن گويم هر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 279

يشهدها فرقة، حتّى أكلّم كلّا منكم بكلامه. و نادى النّاس، فقال: أمسكوا عن الكلام، و أنصتوا لقولي، و أقبلوا بأفئدتكم إليّ، فمن نشدناه شهادة فليقل بعلمه فيها. (2) ثمّ كلّمهم عليه السّلام بكلام طويل، من جملته أن قال: ألم تقولوا عند رفعهم المصاحف حيلة و غيلة، و مكرا و خديعة: إخواننا و أهل دعوتنا، استقالونا و استراحوا إلى كتاب اللّه سبحانه، فالرّأي القبول منهم و التّنفيس عنهم (3) فقلت لكم: هذا أمر ظاهره إيمان، و باطنه عدوان، و أوّله رحمة، و آخره ندامة. (4) فأقيموا على شأنكم، و الزموا طريقتكم، و عضّوا على الجهاد بنواجذكم، و لا يكى را از شما به سخن او، و آواز داد مردمان را، پس گفت: باز ايستيد از سخن، و گوش داريد گفتار مرا، و رو آريد به دل‏هاى خود وا من، پس هر كه طلب كرديم ما از او گواهى بايد كه بگويد به علم خود در آن. (2) پس سخن گفت-  عليه السّلام-  با ايشان به سخنى دراز، از جمله آن آنك گفت: اى نگفتيد شما نزديك برداشتن ايشان مصحف‏ها را به چاره و فكر و خيانت، و كيد و فريب ايشان: برادران مااند و اهل دعوت مااند، طلب عفو و اقاله كردند از ما، و طلب راحت و پناه بردند وا كتاب خدا[ى‏] تعالى، پس راى و تدبير [و] صلاح قبول كردن از ايشان است، و اندوه وا بردن از ايشان (3) پس گفتم مر شما را: اين است گفتار ايشان و امر ايشان [كه‏] ظاهر او ايمان است، و باطن او بيدادى و ظلم، و اوّل او رحمت و آخر او پشيمانى. (4) پس اقامت كنيد بر كار خود، يعنى جهاد، و ملازم باشيد راه خود را، و به دندان گيريد بر جهاد كردن به دندان‏هاى پسين خود، و التفات نكنيد وا بانگ كنند[ه‏اى‏] كه بانگ كرد، اگر اجابت‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 280

تلتفتوا إلى ناعق نعق. إن أجيب أضلّ. و إن ترك ذلّ. (5) و لقد كنّا مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و إنّ القتل ليدور بين الآباء و الأبناء و الإخوان و القربات، فما نزداد على كلّ مصيبة و شدّة إلّا إيمانا، و مضيّا على الحقّ، و تسليما للأمر، و صبرا على مضض الجراح. (6) و لكنّا إنّما أصبحنا نقاتل إخواننا في الإسلام على ما دخل فيه من الزّيغ و الاعوجاج، و الشّبهة و التّأويل. فإذا طمعنا في خصلة يلمّ اللّه بها شعثنا، و نتدانى بها إلى البقيّة فيما بيننا، رغبنا فيها، و أمسكنا عمّا سواها. (7) كند او را گمراه گرداند، و اگر ترك كند حقير شود. (5) و هر آينه بدرستى كه بوديم با رسول خدا-  صلعم-  و بدرستى كه قتل و كشتن هر آينه مى‏گرديد ميان پدران و پسران، و برادران و خويشاوندان، پس زايد نمى‏شود [نزد ما] بر هر مصيبتى و سختى، جز ايمان و گذشتن بر [راه‏] حق، و گردن نهادن مر فرمان، و صبر و سختى بر الم جراحت. (6) و هر آينه بوديم بدرستى كه گشتيم ما [بر آن كه‏] كار زار كنيم ما [با] برادران ما در اسلام بر آنچه در رفت در او، از حق بگشتن و كژى كردن، و شبهه و تأويل، پس چون طمع كنيم ما در خصلتى [كه‏] صلاح آورد خدا بدان تفرقه ما را، و نزديكى جوئيم به آن [به‏] باقى ماندن الفت در آنچه ميان ما [است‏]، رغبت كنيم ما در آن، و باز ايستيم از آنچه جز آن خصلت [است‏]. (7)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 281

122-  و من كلام له عليه السلام لأصحابه فى ساعة الحرب:

و أيّ امرئ منكم أحسّ من نفسه رباطة جأش عند اللّقاء، و رأى من أحد من إخوانه فشلا فليذبّ عن أخيه بفضل نجدته الّتي فضّل بها عليه كما يذبّ عن نفسه، فلو شاء اللّه لجعله مثله. (1) إنّ الموت طالب حثيث لا يفوته المقيم، و لا يعجزه الهارب. (2) إنّ أكرم الموت القتل و الّذي نفس ابن أبي طالب بيده، لألف ضربة بالسّيف أهون عليّ من ميتة في غير طاعة اللّه على الفراش. (3) 122-  [و از سخنان آن حضرت-  عليه السلام-  است‏] مر اصحاب خود را در ساعت حرب و هر كدام مردى از شما در يابد از نفس خود ثبات و قوّت دل و عقل دل نزديك حرب، و ديد از يكى از برادران او بد دلى، پس بايد كه دفع كند [دشمن را] از برادر خود به فضل شجاعت خود آنكه تفضيل نهاده‏اند به آن [دليرى‏] بر [برادر] او چنان كه دفع كند از نفس خود، پس اگر خواهد خدا هر آينه گرداند [آن برادر] را مانند او. (1) بدرستى كه مرگ طلب كننده بشتاب است كه فوت نگذارد او را مقيم، و از پيش نرود او را گريزنده. (2) بدرستى كه بزرگ‏ترين مرگ‏[ها] قتل است، و بحقّ آنك نفس پسر ابى طالب به دست او است، هزار ضربت به شمشير خوارتر باشد بر من از مردن در غير طاعت خدا بر فراش. (3)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 282

123-  و من كلام له عليه السلام

و كأنّي أنظر إليكم تكشّون كشيش الضّباب: لا تأخذون حقّا، و لا تمنعون ضيما. قد خلّيتم و الطّريق، فالنّجاة للمقتحم، و الهلكة للمتلوّم.

124-  و من كلام له عليه السلام فى حث اصحابه على القتال

فقدّموا الدّارع، و أخّروا الحاسر، و عضّوا على الأضراس، فإنّه أنبى للسّيوف عن الهام، و التووا في أطراف الرّماح، 123-  [و از سخنان آن حضرت-  عليه السلام-  است‏] و گوئى كه من نظر كنم وا شما آواز كنيد چون آواز كردن سوسمار، فرا نمى‏گيريد شما حقّ را، و باز نمى‏داريد ظلم را، وا گذ[ا]شتند شما را و طريق را، پس رستگارى مر رونده در كار به سختى [راست‏]، و هلاكت مر منتظر [و] درنگ كننده [را].

124-  [و از سخنان آن حضرت-  عليه السلام-  است‏] در بر افژوليدن اصحاب او بر قتال پس فرا داريد زره دار را، و باز پس داريد بى‏زره را، و بگزيد بر دندان‏ها، بدرستى كه آن باز جهاننده‏تر باشد مر شمشيرها را از سر چكاد، و در پيچيد در كناره‏ها[ى‏] نيزه‏ها، بدرستى‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 283

فإنّه أمور للأسنّة، و غضّوا الأبصار فإنّه أربط للجأش، و أسكن للقلوب، و أميتوا الأصوات، فإنّه أطرد للفشل. (1) و رايتكم فلا تميلوها و لا تخلّوها، و لا تجعلوها إلّا بأيدي شجعانكم، و المانعين الذّمار منكم، فإنّ الصّابرين على نزول الحقائق هم الّذين يحفّون براياتهم، و يكتنفون: حفافيها، و وراءها، و أمامها، لا يتأخّرون عنها فيسلموها، و لا يتقدّمون عليها فيفردوها. (2) أجزأ امرؤ قرنه، و آسى أخاه بنفسه، و لم يكل قرنه إلى أخيه فيجتمع عليه قرنه و قرن أخيه. (3) و أيم اللّه لئن فررتم من سيف كه آن سخت كرده‏تر است مر نيزه‏ها را، و فراهم گيريد چشم‏ها را، بدرستى كه آن باز بنده‏تر باشد طپيدن دل را، و آرام گيرنده‏تر باشد مر دل‏ها را، و ساكن گردانيد آوازها را، بدرستى كه آن راننده‏تر است بد دلى را. (1) و علم [را] شما به پاى داريد پس مگردانيد آن را، و وا مگذاريد آن را، و مگذاريد آن را مگر به دست‏هاى دليران شما، و باز دارندگان پس آيندگان را از شما، بدرستى كه صابران بر و[ا] آمدن حقيقت‏هاى ايشان آن‏ها[يى هستند] كه گرد در آيند به علم‏هاى خود، و گرد در آيند و نگهدارند هر دو جانب آن را و پس آن را و پيش آن را، باز پس نايستند از آن پس وا سپارند آن را، و پيش فرا ندارند بر آن پس تنها گردانند آن را. (2) بايد كه كفايت كند مردى همسر خود را [، يعنى خصم خود را]، و مواسا كند برادر او را به نفس خود، و فرا نگذارد همسر خود را وا برادر خود، پس جمع شود بر او همسر او و همسر برادر او. (3) و سوگند مى‏خورم به خدا كه اگر بگريزيد شما از شمشيرهاى دنيا،

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 284

العاجلة، لا تسلموا من سيف الآجلة، و أنتم لهاميم العرب، و السّنام الأعظم. (4) إنّ في الفرار موجدة اللّه، و الذّلّ اللّازم، و العار الباقي. و إنّ الفارّ غير مزيد في عمره و لا محجوز بينه و بين يومه. (5) من رائح إلى اللّه كالظّمآن يرد الماء، الجنّة تحت أطراف العوالي اليوم تبلى الأخيار. (6) اللّهمّ فإن ردّوا الحقّ فافضض جماعتهم، و شتّت كلمتهم، و أبسلهم بخطاياهم. (7) إنّهم لن يزولوا عن مواقفهم دون طعن دراك: يخرج منهم النّسيم، و ضرب يفلق الهام، و يطيح العظام، و يندر السّواعد و الأقدام. (8) و حتّى يرموا بالمناسر تتبعها المناسر، و يرجموا سلامت نيابيد از شمشير آخرت، شما مهتران و سخيان عرب‏ايد، و كوهان بزرگتر، يعنى بلند قدر. (4) بدرستى كه در بگريختن، خشم و غضب خدا [است‏]، و حقارت لازمه، و عار و عيب باقى، و بدرستى كه گريزنده زيادت نباشد در عمر او، و نه بازداشته‏[اى‏] ميان او و ميان روز مرگ او. (5) كيست شبانگاه كننده وا خدا [وى‏] همچو تشنه‏اى [است كه‏] وارد شود آب را، بهشت زير سر نيزه‏هاى بلند [است‏]، امروز بيازمايند برگزيدگان [را]. (6) اى بار خدا پس اگر رد كنند حق را پس جدا گردان جماعت ايشان را، و پراكنده كن سخن ايشان را، و گرو كن ايشان را به گناهان ايشان. (7) بدرستى كه ايشان زايل نمى‏شوند از جايگاه ايستادن ايشان جز نيزه‏ها[ى‏] پياپى كه بيرون آيد از او باد [و] نسيم و زدنى [كه‏] بشكافند سر چكاد [را]، و بپرانند استخوان را، و بيندازند بازوها و قدم‏ها را. (8) [و] تا كه بيندازند ايشان را به لشكر اندك كه پياپى دارد آن را لشكر،

قبل فهرست بعد