| قبل | فهرست | بعد |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 135
و گفتار مؤثر، عبرت انگيزتر است. وداع و خدا حافظى من با شما وداع و خدا حافظى كسى است كه آمادهى ملاقات پروردگار است فردا ارزش ايام زندگى مرا به خوبى خواهيد دانست، و مكنونات خاطر و ناراحتى درونيم برايتان آشكار خواهد شد، و پس از آنكه جاى مرا خالى ديديد و ديگرى بجاى من نشست كاملا مرا خواهيد شناخت (286.) خطبه- 150 از خطبههاى امام (ع) كه در آن از حوادث آينده پيشگوئى كرده و گروهى از اهل ضلال را توصيف مىكند (287.). همچنان به چپ و راست متمايل مىشوند و در ضلالت و گمراهى گام مىنهند و جاده- هاى مستقيم هدايت را رها مىسازند، در بارهى آنچه بايد باشد و مهيا است عجله مكنيد و آن چه را فردا مىآيد دور مشمريد چه اين كه بسيارند افرادى كه براى چيزى عجله مىكنند كه اگر به دست آورند (پشيمان شده) و دوست دارند هرگز به آن نرسيده بودند: و چه امروز به فردا نزديك است.
اى جمعيت اكنون هنگام رسيدن آن فتنههايى است كه به شما وعده داده شده و نزديكى طلوع آن چه بر شما مجهول و مبهم است، بدانيد آن كس از ما (مهدى ما) كه آن فتنهها را دريابد با چراغى روشنگر در آن گام مىنهد و بر همان سيره و روش صالحان (پيامبر و ائمه (ع)) رفتار ميكند (288.) تا گرهها را بگشايد، بردگان و ملتهاى اسير را آزاد سازد، جمعيتهاى گمراه و ستمگر را پراكنده و حقجويان پراكنده را گرد هم آورد. و اين رهبر (سالها) در پنهانى از مردم به سر مىبرد آن چنان كه پى جويان اثر قدمش را نبينند گر چه بسيار در يافتن اثرش جستجو كنند.
سپس گروهى براى درهم كوبيدن فتنهها مهيا مىگردند هم چون مهيا شدن شمشير به دست تيرگر. چشم اينان با قرآن روشنى مىگيرد، و معانى آياتش به گوش آنان افكنده مىشود و شامگاهان و صبحگاهان از جام حكمت و معارف الهى سيراب مىگردند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 136
في الضلال
منها: و طال الأمد بهم ليستكملوا الخزي، و يستوجبوا الغير (1843)، حتّى إذا اخلولق الأجل (1844)، و استراح قوم إلى الفتن، و أشالوا (1845) عن لقاح حربهم، لم يمنّعوا على اللّه بالصّبر، و لم يستعظموا بذل أنفسهم في الحقّ، حتّى إذا وافق وارد القضاء انقطاع مدّة البلاء، حملوا بصائرهم على أسيافهم (1846)، و دانوا لربّهم بأمر واعظهم، حتّى إذا قبض اللّه رسوله صلّى اللّه عليه و آله، رجع قوم على الأعقاب، و غالتهم السّبل، و اتّكلوا على الولائج (1847)، و وصلوا غير الرّحم، و هجروا السّبب الّذي أمروا بمودّته، و نقلوا البناء عن رصّ أساسه، فبنوه في غير موضعه. معادن كلّ خطيئة، و أبواب كلّ ضارب في غمرة (1848). قد ماروا (1849) في الحيرة، و ذهلوا في السّكرة، على سنّة من آل فرعون: من منقطع إلى الدّنيا راكن، أو مفارق للدّين مباين.
151- و من خطبة له عليه السلام يحذر من الفتن
اللّه و رسوله
و أحمد اللّه و أستعينه على مداحر (1850) الشّيطان و مزاجره، و الاعتصام من حبائله و مخاتله (1851) و أشهد أن لا إله إلّا اللّه، و أشهد أنّ محمّدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 137
قسمت ديگرى از اين خطبه در باره دشمنان گمراه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و گروهى ضعيف الايمان، و مسلمانان راستين.
(گروه اول) مدتهاى طولانى به آنها مهلت داده شد تا رسوائى را به سر حد نهائى برسانند و مستحق دگرگونى (نعمتهاى خدا) گردند، تا اجل آنها به سر رسيد. گروهى (از ضعيف الايمانها) به خاطر راحتى به اين فتنهها پيوستند، و دست از مبارزه در راه حق كشيدند (اما مسلمانان راستين مقاومت لازم بخرج دادند) و بر خداوند در صبر و استقامتشان منتى نگذاردند، و جانبازى در راه حق را بزرك نشمردند، تا آنكه فرمان خدا آزمايش را به سر آورد (اين گروه مبارز) آگاهى و بينائى خويش را بر شمشيرهاى خود حمل كردند و به امر واعظ و پند دهنده خود (پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم) بپرستش پروردگار خويش پرداختند.
تا آن كه خداوند پيامبرش را به سوى خويش فرا خواند. گروهى به قهقرا برگشتند و اختلاف و پراكندگى آنها را هلاك ساخت و تكيه بر غير خدا كردند و با غير خويشاوندان (اهل بيت پيامبر) پيوند بر قرار نمودند، و از وسيلهاى كه فرمان داشتند به آن مودت ورزند كناره گرفتند، و بناء و اساس (ولايت) و رهبرى جامعهى اسلامى را از محل خويش برداشته در غير آن نصب كردند. (اينان) معادن تمام خطاهايند و درهاى همه گمراهان و عقيدهمندان باطلند، آنها در حيرت و سرگردانى غوطهور شدند و در مستى و نادانى، ديوانهوار بر روش «آل فرعون» فرو رفتند: گروهى تنها به دنيا پرداختند و بآن تكيه كردند و يا آشكارا از دين جدا گشتند.
خطبه- 151 از خطبههاى امام عليه السلام كه در آن مردم را از فتنهها بر حذر مىدارد (289.) خدا و پيامبرش خداى را مىستايم و از او بر اعمالى كه موجب طرد و منع شيطان است كمك مىجويم و براى مصونيت از گرفتارى در دامها و فريبهاى شيطان از او يارى مىطلبم و گواهى مىدهم كه جز خداوند يكتا، معبودى نيست.
و شهادت مىدهم كه «محمد» (ص) بنده...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 138
عبده و رسوله، و نجيبه و صفوته. لا يؤازى فضله، و لا يجبر فقده.
أضاءت به البلاد بعد الضّلالة المظلمة، و الجهالة الغالبة، و الجفوة الجافية، و النّاس يستحلّون الحريم، و يستدلّون الحكيم، يحيون على فترة (1852)، و يموتون على كفرة
التحذير من الفتن
ثمّ إنّكم معشر العرب أغراض بلايا قد اقتربت. فاتّقوا سكرات النّعمة، و احذروا بوائق (1853) النّقمة، و تثبّتوا في قتام العشوة (1854)، و اعوجاج الفتنة عند طلوع جنينها، و ظهور كمينها، و انتصاب قطبها، و مدار رحاها. تبدأ في مدارج خفيّة، و تؤول إلى فظاعة جليّة.
شبابها (1855) كشباب الغلام، و آثارها كآثار السّلام (1856)، يتوارثها الظّلمة بالعهود أوّلهم قائد لآخرهم، و آخرهم مقتد بأوّلهم، يتنافسون في دنيا دنية، و يتكالبون على جيفة مريحة (1857). و عن قليل يتبرّأ التّابع من المتبوع، و القائد من المقود، فيتزايلون (1858) بالبغضاء، و يتلاعنون عند اللّقاء. ثمّ يأتي بعد ذلك طالع الفتنة الرّجوف (1859)، و القاصمة (1860) الزّحوف، فتزيغ قلوب بعد استقامة، و تضلّ رجال بعد سلامة، و تختلف الأهواء عند هجومها، و تلتبس الآراء عند نجومها (1861). من أشرف لها قصمته، و من سعى فيها حطمته، يتكادمون (1862) فيها تكادم الحمر في العانة (1863) قد اضطرب معقود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 139
فرستاده برگزيده و انتخاب شده او است. در فضل و برترى، همتائى ندارد و جبران فقدان وى نگردد.
شهرهاى جهان بوجود او روشن گشت بعد از آن كه گمراهى وحشتناكى همه جا را فرا گرفته بود و جهل بر افكار غالب، و قساوت و سنگدلى بر دلها مسلط گشته بود و مردم حرام را حلال مىشمردند.
و دانشمندان را تحقير مىكردند و بدون آئين الهى زندگى كرده و در حال كفر و بى دينى جان مىسپردند.
از فتنهها بر حذر باشيد. هم اكنون شما اى گروه عرب اهداف بلاهائى هستيد كه نزديك شده از مستى نعمتها بپرهيزيد و از بلاهائى كه كيفر اعمال شما است برحذر باشيد. در گرد و غبار پيش آمدها كه به درستى واقع را نمىتوان ديد، و در فتنههاى در هم پيچيده، به هنگام تولد نوزاد فتنه و آشكار شدن باطن آن، و بر قرارى قطب و مدار آسياى آن با كنجكاوى و بصيرت قدم برداريد، فتنههايى كه كم كم از مراحل ناپيدا شروع و به درجات شديد و روشن منتهى مىگردد، رشد آن هم چون رشد جوانان، و آثارى كه بر پيكرها وارد مىسازد هم چون آثار سنگهاى سخت و محكم است.
ستم كاران، آن را طبق پيمانها از يك ديگر به ارث مىبرند، نخستين آنان رهبر آخرين و آخرينشان پيرو نخستين است.
اينان در بدست آوردن دنياى پست بر هم سبقت مىجويند، و هم چون سگان به جان مردارى بدبو مىافتند، طولى نمىكشد كه تابع از متبوع و رهبر از پيرو بيزارى مىجويد، اينها با بغض و كينه از هم جدا مىشوند و به هنگام ملاقات يك ديگر را لعن و نفرين مىكنند.
سپس فتنهاى اضطراب آور، شكننده و نابود كننده، آغاز خواهد شد (در اين موقع) قلبهايى پس از استوارى مىلغزند و مردانى پس از درستى و سلامت گمراه مىگردند، افكار به هنگام هجوم اين فتنه پراكنده: و عقائد پس از آشكار شدنش مشتبه مىشوند. آن كسى كه به مقابلهاش برخيزد پشتش را مىشكند و كسى كه در فرو نشاندنش تلاش كند وى را درهم مىكوبد در اين ميان فتنه جويان همچون گورخران يكديگر را گاز مىگيرند، و رشتههاى سعادت و آئين واقعى كه محكم شده لرزان مىگردد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 140
الحبل، و عمي وجه الأمر. تغيض (1864) فيها الحكمة، و تنطق فيها الظّلمة، و تدقّ (1865) أهل البدو بمسحلها (1866)، و ترضّهم (1867)، بكلكلها (1868) يضيع في غبارها الوحدان (1869)، و يهلك في طريقها الرّكبان، ترد بمرّ القضاء، و تحلب عبيط الدّماء (1870)، و تثلم منار الدّين (1871)، و تنقض عقد اليقين. يهرب منها الأكياس (1872)، و يدبّرها الأرجاس (1873). مرعاد مبراق، كاشفة عن ساق تقطع فيها الأرحام، و يفارق عليها الإسلام بريّها سقيم، و ظاعنها مقيم منها: بين قتيل مطلول (1874)، و خائف مستجير، يختلفون (1875) بعقد الأيمان و بغرور الإيمان، فلا تكونوا أنصاب (1876) الفتن، و أعلام البدع، و الزموا ما عقد عليه حبل الجماعة، و بنيت عليه أركان الطّاعة، و اقدموا على اللّه مظلومين، و لا تقدموا عليه ظالمين، و اتّقوا مدارج الشّيطان، و مهابط العدوان، و لا تدخلوا بطونكم لعق (1877) الحرام، فإنّكم بعين (1878) من حرّم عليكم المعصية، و سهّل لكم سبل الطّاعة.
الحمد للّه الدّالّ على وجوده بخلقه، و بمحدث خلقه على أزليّته،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 141
و چهره واقعى امر نا پيدا مىماند. حكمت و دانش فروكش ميكند، ستمگران بسخن مىآيند (و زمام را بدست مىگيرند) باديه نشينان را با پيش در آمدش درهم كوبيد و با سينه و سختترين نيرويش آنها را له مىسازد، تنهايان و پيادگان در غبار آن گم ميشوند، و سواران در ميان راهش نابود گردند، با تلخى و سر سختى وارد شود و خونهاى تازه و خالص را مىدوشد. نشانههاى دين را خراب ميكند، و يقين را از بين مىبرد، افراد زيرك و عاقل از آن به گريزند، و افراد پليد در تدبير آن بكوشند، آن فتنه بسيار پر رعد و برق است و پر مشقت، در آن پيوند خويشاوندى قطع گردد و از اسلام جدائى حاصل شود. آن چنان شديد است كه تندرستانش بيمار و كوچ كنندگانش مقيمند قسمت ديگرى از اين خطبه است در ميان آنها كشتهاى هست كه خونش بهدر رفته، و افراد ترسانى كه طالب امانند، با سوگندها آنها را فريب مىدهند، و با تظاهر به ايمان آنها را گول مىزنند، سعى كنيد شما پرچم فتنهها و نشانه بدعتها نباشيد، آن چه را كه پيوند جماعت گره خورده، و اركان اطاعت بر آن نباشد رها مسازيد، مظلوم بر خداوند وارد شويد بهتر از آن است كه ظالم بر او وارد شويد (نه تن به ستم بدهيد و نه ستم كنيد و اگر ناچار شويد ستم بكشيد بهتر از آن است كه ستم كنيد) از گام نهادن به راههاى شيطان و سرزمينهاى ستم بپرهيزيد، و لقمه حرام وارد شكم خويش نسازيد زيرا شما زير نظر كسى هستيد كه گناه را بر شما تحريم، و راههاى طاعت را براى شما آسان ساخته است.
خطبه- 152 از خطبههاى امام (ع) كه در باره صفات خداوند و اوصاف پيشوايان دين ايراد فرموده (290.) ستايش مخصوص خداوندى است كه آفرينش مخلوقش دليل وجود او است، و حادث بودن آنها دليل ازليت وى،... (291.)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 142
و باشتباههم على أن لا شبه له. لا تستلمه (1879) المشاعر، و لا تحجبه السّواتر، لافتراق الصّانع و المصنوع، و الحادّ و المحدود، و الرّبّ و المربوب، الأحد بلا تأويل عدد، و الخالق لا بمعنى حركة و نصب (1880)، و السّميع لا بأداة (1881)، و البصير لا بتفريق آلة (1882)، و الشّاهد لا بمماسّة، و البائن (1883) لا بتراخي مسافة، و الظّاهر لا برؤية، و الباطن لا بلطافة. بان من الأشياء بالقهر لها، و القدرة عليها، و بانت الأشياء منه بالخضوع له، و الرّجوع إليه. من وصفه فقد حدّه (1884)، و من حدّه فقد عدّه، و من عدّه فقد أبطل أزله، و من قال: «كيف» فقد استوصفه، و من قال: «أين» فقد حيّزه. عالم إذ لا معلوم، و ربّ إذ لا مربوب، و قادر إذ لا مقدور.
أئمه الدين
منها: قد طلع طالع، و لمع لامع، و لاح (1885) لائح، و اعتدل مائل، و استبدل اللّه بقوم قوما، و بيوم يوما، و انتظرنا الغير (1886) انتظار المجدب المطر. و إنّما الأئمّة قوّام اللّه على خلقه، و عرفاؤه على عباده، و لا يدخل الجنّة إلّا من عرفهم و عرفوه، و لا يدخل النّار إلّا من انكرهم و أنكروه. إنّ اللّه تعالى خصّكم بالإسلام، و استخلصكم له، و ذلك لأنّه اسم سلامة، و جماع (1887) كرامة. اصطفى اللّه تعالى منهجه، و بيّن حججه، من ظاهر علم، و باطن حكم. لا تفنى غرائبه،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 143
و شباهت داشتن مخلوقات (به يكديگر)، دليل آن است كه شبيه و نظير ندارد. عقلها كنه ذاتش را درك نمىكنند و پردهها و پوششها اصل وجودش را مستور نمىسازند، زيرا صانع و مصنوع با هم فرق دارد و محدود كننده و محدود شونده و پروردگار و پرورده شده با هم متفاوتند. «يكى» است ولى نه به معنى وحدت عددى بلكه به اين معنا كه شبيه و نظير و مانند ندارد «خالق و آفريننده» است اما نه اين كه حركت و رنجى در اين راه متحمل مىشود، «شنوا» است ولى نه اين كه وسيله شنوائى در اختيار داشته باشد. «بينا» است ولى نه اين كه به وسيلهى چشم و باز كردن پلكها، قدرت مشاهده پيدا كند. در «همه جا حاضر» است نه اين كه مماس با اشياء باشد از «همه جدا» است ولى نه اين كه مسافتى بين او و موجودات باشد «آشكار» است نه با ديد چشم، «پنهان» است نه به خاطر كوچكى و ظرافت، از موجودات با غلبه و قدرت جدا است، و موجودات به خاطر خضوع در برابرش و رجوع به سويش از او مباين هستند. كسى كه او را با صفات مخلوقات توصيف كند محدودش ساخته، و كسى كه برايش حدى تعيين كند وى را به شمارش در آورده. و آن كس كه او را بشمارش آورد ازليتش را ابطال كرده. و كسى كه بپرسد، «چگونه است» توصيفش كرده و هر كه بگويد: كجا است مكان براى او قائل شده «عالم» بوده آن گاه كه معلومى وجود نداشت. «مالك و پروردگار» بوده حتى آن زمان كه پروردهاى نبود قادر و توانا» بوده حتى در آن زمان كه مقدورى وجود نداشت.
قسمت ديگرى از اين خطبه (كه اشاره به پيامبر اسلام است) پيشوايان دين: طلوع كنندهاى طالع شد، درخشندهاى درخشيد، و آشكار شوندهاى آشكار گرديد، آنچه از جاده حق منحرف گشته بود به راه راست بازگشت. خداوند گروهى را به گروهى تبديل، و روزى را در مقابل روزى قرار داد. ما همانند كسانى كه در خشكسالى منتظر بارانند در انتظار دگرگونى بوديم. پيشوايان، مدبران الهى بر مردمند و رؤساى بندگان اويند هيچكس جز كسى كه آنها را بشناسد و آنها نيز او را بشناسند وارد بهشت نخواهد شد. و جز كسى كه آنان را انكار كند و آنان هم او را انكار كنند وارد دوزخ نگردد. خداوند اسلام را ويژه شما قرار داد و شما را براى آن برگزيد و اين بخاطر آن است كه «اسلام» از «سلامت» گرفته شده و كانون بزرگوارى است. خداوند منهج و طريق اسلام را برگزيد و حجتها و دلائل آن را بيان كرد (قرآن را فرو فرستاد) كه ظاهرش علم و باطنش حكمت، و نو آوريهاى آن پايان نگيرد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 144
و لا تنقضي عجائبه. فيه مرابيع النّعم (1888)، و مصابيح الظّلم، لا تفتح الخيرات إلّا بمفاتيحه، و لا تكشف الظّلمات إلّا بمصابيحه.
قد أحمى حماه (1889)، و أرعى مرعاه. فيه شفاء المستشفي، و كفاية المكتفي
صفة الضال
و هو في مهلة من اللّه يهوي مع الغافلين، و يغدو مع المذنبين، بلا سبيل قاصد، و لا إمام قائد.
صفات الغافلين
منها: حتى إذا كشف لهم عن جزاء معصيتهم، و استخرجهم من جلابيب غفلتهم استقبلوا مدبرا، و استدبروا مقبلا، فلم ينتفعوا بما أدركوا من طلبتهم، و لا بما قضوا من وطرهم.
إنّي أحذّركم، و نفسي، هذه المنزلة. فلينتفع امرؤ بنفسه، فإنّما البصير من سمع فتفكّر، و نظر فأبصر، و انتفع بالعبر، ثمّ سلك جددا واضحا يتجنّب فيه الصّرعة في المهاوي، و الضّلال في
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 145
و شگفتيهايش تمام نمىشود در آن بركات و خيرات همانند سرزمينهاى پر گياه در اول فصل بهار، فراوان است و چراغهاى روشنى بخش تاريكيها فراوان دارد در نيكيها را جز با كليدهاى آن نتوان گشود و تاريكىها را جز با چراغهاى آن، فروغ نتوان بخشيد. خداوند در اين قرآن مناطق ممنوعه خود را (محرمات) را تعيين كرده و موارد مباح و حلال خويش را نشان داده است. در اين كتاب الهى درمان است براى شفا جويان و بىنيازى است براى بىنيازى طلبان.
خطبه- 153 از خطبههاى امام (ع) (292.) صفات پارهاى از گمراهان او در اين چند روز كه خداوند مهلتش داده با غافلان و بىخبران در راه هلاكت قدم مىنهد، و تمام روزها را با گنهكاران بسر مىآورد بدون اين كه در طريقى گام نهد كه او را بحق رساند. و يا پيشوائى برگزيند كه قائد و راهنمايش باشد.
صفات غافلان: قسمت ديگرى از اين خطبه است تا به آن هنگام كه خداوند كيفر گناهانشان را به آنها نشان داد، و آنان را از پشت پردههاى غفلت بيرون آورد، به استقبال آن چه پشت كرده (سراى ديگر) شتافتند و از آن چه روى آورده (سراى دنيا) روى بر تافتند. آن چه را طلب نمودند و به آن رسيدند نفعى نبردند. و از امورى كه به دست آوردند لذتى نچشيدند. من شما و خويشتن را از چنين وضعى بر حذر مىدارم.
هر كس بايد از خويشتن بهره گيرد، زيرا شخص بصير و بينا آن است كه بشنود و بينديشد، نگاه كند و ببيند و عبرت گيرد، و از آن چه موجب عبرت است نفع برد. سپس در جادهى روشنى گام نهد، و از راههائى كه به سقوط و گمراهى و شبهات اغوا كننده منتهى مىشود دورى جويد....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 146
المغاوي (1890)، و لا يعين على نفسه الغواة بتعسّف في حقّ، أو تحريف في نطق، أو تخوّف من صدق.
عظة الناس
فأفق أيّها السّامع من سكرتك، و استيقظ من غفلتك، و اختصر من عجلتك. و أنعم الفكر فيما جاءك على لسان النّبيّ الأمّيّ- صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- ممّا لا بدّ منه و لا محيص عنه، و خالف من خالف ذلك إلى غيره، و دعه و ما رضي لنفسه، وضع فخرك، و احطط كبرك، و اذكر قبرك، فإنّ عليه ممرّك، و كما تدين تدان، و كما تزرع تحصد، و ما قدّمت اليوم تقدم عليه غدا، فامهد (1891) لقدمك.
و قدّم ليومك. فالحذر الحذر أيّها المستمع و الجدّ الجد أيّها الغافل «و لا ينبّئك مثل خبير».
إنّ من عزائم اللّه في الذّكر الحكيم، الّتي عليها يثيب و يعاقب، و لها يرضى و يسخط، أنّه لا ينفع عبدا- و إن أجهد نفسه، و أخلص فعله- أن يخرج من الدّنيا، لاقيا ربّه بخصلة من هذه الخصال لم يتب منها: أن يشرك باللّه فيما افترض عليه من عبادته، أو يشفي غيظه بهلاك نفس، أو يعرّ (1892) بأمر فعله غيره، أو يستنجح (1893) حاجة إلى النّاس بإظهار بدعة في دينه، أو يلقى النّاس بوجهين، أو يمشي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 147
و گمراهان را بر ضد خويش بوسيله سختگيرى در حق، يا تحريف در سخن و يا ترس از راستگوئى تحريك نكند.
اندرز به مردم: اى شنونده از مستى خود به هوش آى از غفلتت بيدار شو و از عجله و شتابت بكاه و در انجام آن چه از زبان پيامبر امى صلّى اللّه عليه و آله و سلم به تو رسيده كه راه فرارى از آن نيست فكر را بكار بند و با كسى كه اين روش را بكار نمىبندد، و به جانب ديگرى متمايل مىگردد مخالفت كن و او را با آنچه براى خويش پسنديده است واگذار فخر فروشى را كنار بگذار و از مركب تكبر به زير آى به ياد قبرت باش كه گذرگاه تو به سوى عالم آخرت از آن جاست.
همان گونه كه بديگران جزا مىدهى بتو جزا خواهند داد و همان گونه كه بذر مىافشانى درو خواهى كرد و آنچه امروز از پيش مىفرستى فردا بر آن، وارد خواهى شد. پس براى خود در سراى ديگر جائى مهيا ساز و براى آن روز چيزى از پيش فرست.
اى شنونده زنهار زنهار و اى غافل كوشش كوشش و (بدان) هيچكس جز شخص آگاه تو را از حقايق امور با خبر نمىسازد.
از واجبات مسلم خداوند در كتاب حكيمش كه بر آن پاداش و كيفر مىدهد، و بخاطر آن خرسند مىشود و خشم مىگيرد، اين است كه انسان- هر چند خويش را به زحمت اندازد و عملش را خالص گرداند- نفعى بحالش نمىبخشد اگر پس از مرگ خداى را با يكى از اين خصلتها بدون توبه ملاقات كنند: (نخست اين كه) شر يكى براى خدا در عباداتى كه بر او فرض كرده قائل شود، يا خشم خويش را با كشتن بىگناهى فرو نشاند، يا بر شخصى از كارى كه ديگرى انجام داده عيب گيرد، يا براى انجام حاجتى كه به مردم دارد بدعتى در دين خدا بگذارد، يا مردم را با دو چهره ملاقات كند، (و دو رو باشد) و يا در ميان آنان با دو زبان سخن گويد. (293.)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 148
فيهم بلسانين. اعقل ذلك فإنّ المثل دليل على شبهه.
إنّ البهائم همّها بطونها، و إنّ السّباع همّها العدوان على غيرها، و إنّ النّساء همّهنّ زينة الحياة الدّنيا و الفساد فيها، إنّ المؤمنين مستكينون (1894). إنّ المؤمنين مشفقون. إنّ المؤمنين خائفون.
و ناظر قلب (1895) اللّبيب به يبصر أمده، و يعرف غوره (1896) و نجده (1897). داع دعا، و راع رعى، فاستجيبوا للدّاعي، و اتّبعوا الرّاعي.
قد خاضوا بحار الفتن، و أخذوا بالبدع دون السّنن. و أرز (1898) المؤمنون، و نطق الضّالّون المكذّبون. نحن الشّعار (1899) و الأصحاب، و الخزنة و الأبواب، و لا تؤتى البيوت إلّا من أبوابها، فمن أتاها من غير أبوابها سمّي سارقا.
منها: فيهم كرائم (1900) القرآن، و هم كنوز الرّحمن. إن نطقوا صدقوا، و إن صمتوا لم يسبقوا. فليصدق رائد أهله، و ليحضر عقله، و ليكن من أبناء الآخرة، فإنّه منها قدم، و إليها ينقلب.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 149
در آنچه گفتم تعقل كن كه مشت نمونه خروار است. حيوانات تمام همشان شكم آنها است، و درندگان همشان تجاوز و ستم به غير خودشان مىباشد، و زنان (بىايمان) تمام فكرشان زيورهاى حيات و زندگى دنيا و فساد در آن است. اما مؤمنان خاضعند، مؤمنان (از مسئوليتهايشان) ترسانند و خائفند. خطبه- 154 از خطبههاى امام (ع) كه در فضائل اهل بيت فرموده: (294.) عاقل با چشم قلبش پايان كار را مىنگرد و پستى و بلندىهاى آن را تشخيص مىدهد. دعوت كنندهى حق (پيامبر (ص)) دعوت خويش را به پايان رسانيد. و سرپرست و رهبر امت (امام عليه السّلام) به سر پرستى قيام نمود. دعوت كننده حق را اجابت كنيد و از امام و رهبرتان تبعيت نمائيد.
(گروهى) در درياهاى فتنه فرو رفته، بدعتها را گرفته، و سنتها را واگذاردند، مؤمنان كناره گرفتند (و سكوت اختيار كردند) و گمراهان و تكذيب كنندهگان به سخن آمدند.
ما محرم اسرار حق و ياران راستين و گنجينهها و درهاى علوم پيامبريم، و هيچكس بخانهها جز از در وارد نمىشود، و كسى كه از غير در وارد گردد سارق خوانده مىشود.
قسمت ديگرى از اين خطبه. در بارهى آنها (اهل بيت (ع)) آيات كريمه قرآن نازل شده است، اينان گنجهاى علوم خداوند رحمانند، اگر سخن گويند راست گويند، و اگر سكوت كنند كسى از آنان سبقت نه گيرد. بايد راهنماى جمعيت به افراد خود راست به گويد و عقل خود را حاضر سازد و بايد از فرزندان آخرت باشد. زيرا از آن جا آمده و به آن جا باز خواهد گشت... (295.)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 150
فالنّاظر بالقلب، العامل بالبصر، يكون مبتدأ عمله أن يعلم: أعمله عليه أم له فإن كان له مضى فيه، و إن كان عليه وقف عنه. فإنّ العامل بغير علم كالسّائر على غير طريق. فلا يزيده بعده عن الطريق الواضح إلّا بعدا من حاجته. و العامل بالعلم كالسّائر على الطّريق الواضح. فلينظر ناظر: أ سائر هو أم راجع و اعلم أنّ لكل ظاهر باطنا على مثاله، فما طاب ظاهره طاب باطنه، و ما خبث ظاهره خبث باطنه. و قد قال الرّسول الصّادق- صلّى اللّه عليه و آله- : «إنّ اللّه يحبّ العبد، و يبغض عمله، و يحبّ العمل و يبغض بدنه».
و اعلم أنّ لكلّ عمل نباتا. و كلّ نبات لا غنى به عن الماء، و المياه مختلفة، فما طاب سقيه، طاب غرسه و حلت ثمرته، و ما خبث سقيه، خبث غرسه و أمرّت ثمرته.
حمد اللّه و تنزيهه
الحمد للّه الذي انحسرت (1901) الأوصاف عن كنه معرفته، و ردعت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 151
بنا بر اين آن كس كه با چشم عقلش مىبيند و با بينائى به عمل مىپردازد، بايد در آغاز كار توجه كند كه آن عمل به سود او است يا به زيانش. اگر به سود او است اقدام ميكند و اگر بر زيانش است از عمل باز مىايستد، زيرا كسى كه بدون آگاهى به عمل مىپردازد، همچون كسى است كه از بىراهه مىرود، و چنين شخصى هر چه جلوتر مىرود از سر منزل مقصود خويش بيشتر فاصله مىگيرد، اما كسى كه از روى آگاهى عمل مىكند همچون رهروى است كه در جاده واضح قدم بر مىدارد، و نيز شخص بايد خوب بنگرد ره مىسپرد و بپيش مىرود و يا بعقب بر مىگردد.
بدان كه هر ظاهرى باطنى مطابق خود دارد: آن چه ظاهرش پاك بود باطنش معمولا نيز پاك، و آنچه آشكارش خبيث و بد بود باطنش نيز غالبا خبيث و زشت است. پيامبر صادق و راستگو (ص) فرموده است: «گاهى خداوند بندهاى را دوست مىدارد ولى عملش مبغوض است، و گاهى خداوند عمل را دوست مىدارد اما شخص عامل را دشمن» آگاه باش هر عملى رويشى دارد و هر نبات و رويشى از آب بىنياز نمىتواند باشد، آبها گوناگون و مختلفاند: آن چه آب ياريش پاكيزه باشد غرس و نشاى آن پاكيزه، و ميوهاش شيرين است و آن چه آبياريش ناپاك، درخت آن ناپاك و ميوهاش تلخ خواهد بود.
خطبه- 155 از خطبههاى امام (ع) كه در آن از شگفتيهاى آفرينش خفاش سخن به ميان آورده (296.) ستايش خداوند: ستايش مخصوص خداوندى است كه اوصاف از بيان كنه ذاتش باز مانده و عظمتش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 152
عظمته العقول، فلم تجد مساغا إلى بلوغ غاية ملكوته هو اللّه الحقّ المبين، أحقّ و أبين ممّا ترى العيون، لم تبلغه العقول بتحديد فيكون مشبّها، و لم تقع عليه الأوهام بتقدير فيكون ممثّلا.
خلق الخلق على غير تمثيل، و لا مشورة مشير، و لا معونة معين، فتمّ خلقه بأمره، و أذعن لطاعته، فأجاب و لم يدافع، و انقاد و لم ينازع.
خلقة الخفاش
و من لطائف صنعته، و عجائب خلقته، ما أرانا من غوامض الحكمة في هذه الخفافيش الّتي يقبضها الضّياء الباسط لكلّ شيء، و يبسطها الظّلام القابض لكلّ حيّ، و كيف عشيت (1902) أعينها عن أن تستمدّ من الشّمس المضيئة نورا تهتدي به في مذاهبها، و تتّصل بعلانية برهان الشّمس إلى معارفها. و ردعها بتلألؤ ضيائها عن المضيّ في سبحات (1903) إشراقها، و أكنّها في مكامنها عن الذّهاب في بلج ائتلاقها (1904)، فهي مسدلة الجفون بالنّهار على حداقها، و جاعلة اللّيل سراجا تستدلّ به في التماس أرزاقها، فلا يردّ أبصارها إسداف (1905) ظلمته، و لا تمتنع من المضيّ فيه لغسق دجنّته (1906). فإذا ألقت الشّمس قناعها، و بدت أوضاح (1907) نهارها، و دخل من إشراق نورها على الضّباب في وجارها (1908)، أطبقت الأجفان على مآقيها (1909)،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 153
عقلها را متحير ساخته. آن چنان كه راهى براى رسيدن به منتهاى ملكوتش نيافته او خداوند، حق و آشكار است، و سزاوارتر و آشكارتر است از آنچه چشمها مىبيند.
دست تواناى عقول نمىتواند وى را در حدى محدود سازد تا شبيهى براى او بيابد، و نيروى پر جولان افكار به اندازهگيرى او نرسيده تا مثالى براى او فرض كند، مخلوقات را بدون نقشه قبلى، و مشورت مشاورى و بدون كمك مددكارى آفريد. و خلقت و آفرينش موجودات تنها با فرمان وى كامل گرديد، و همه به اطاعتش اذعان و اعتراف نمودند. فرمانش را اطاعت كردند و رد ننمودند و رام و تسليم گرديدند و به مخالفت بر نخاستند، آفرينش خفاش از لطائف صنعتش و شگفتيهاى خلقتش همان اسرار پيچيده حكمتى است كه در وجود شب پرهها به ما نشان داده است. (297.) همان جاندارانى كه روشنى روز با آنكه همه چيز را مىگشايد چشمانشان را مىبندد و پرده تاريكى شب كه همه چيز را در ظلمت خويش مىكشد چشمان آنها را باز و گسترده مىسازد، چگونه چشمهايشان به طورى نابينائى يافته كه نمىتوانند از خورشيد نورانى استمداد جويند و به راههاى خويش هدايت گردند، و با روشنى خورشيد به سر منزل مقصود خويش برسند و چگونه خدا با درخشش نور آفتاب آنها را از حركت در ميان امواج روشنائى باز داشته و در پنهانگاههاى خود از رفتن در دل نور مخفى ساخته، به هنگام روز پلكهاى چشمهاشان بر روى هم مىافتد و شب را براى خود چراغ روشنى قرار داده و در ظلمتگاه شبها روزى خود را جستجو مىكنند، نه تاريكى شديد شب چشم آنها را از ديدن باز مىدارد و نه ظلمت سختش آنها را از حركت در آن مانع مىگردد، اما آن گاه كه خورشيد نقاب را از چهره بر گرفت و روشنائى روز آشكار گرديد و تا درون لانه بر سوسمارها نور خويش را پاشيد ناگهان پلكهاى چشم اين شب پرهها رويهم قرار مىگيرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 154
و تبلّغت (1910) بما اكتسبته من المعاش في ظلم لياليها. فسبحان من جعل اللّيل لها نهارا و معاشا، و النّهار سكنا و قرارا و جعل لها أجنحة من لحمها تعرج بها عند الحاجة إلى الطّيران، كأنّها شظايا الآذان (1911)، غير ذوات ريش و لا قصب (1912)، إلّا أنّك ترى مواضع العروق بيّنة أعلاما (1913) لها جناحان لمّا يرقّا فينشقّا، و لم يغلظا فيثقلا. تطير و ولدها لاصق بها لا جيء إليها، يقع إذا وقعت، و يرتفع إذا ارتفعت، لا يفارقها حتى تشتدّ أركانه، و يحمله للنّهوض جناحه، و يعرف مذاهب عيشه، و مصالح نفسه. فسبحان البارىء لكلّ شيء، على غير مثال خلا من غيره (1914)
156- و من كلام له عليه السلام خاطب به أهل البصرة على جهة اقتصاص الملاحم
فمن استطاع عند ذلك أن يعتقل نفسه على اللّه، عزّ و جلّ، فليفعل. فإن اطعتموني فإني حاملكم إن شاء اللّه على سبيل الجنّة، و إن كان ذا مشقّة شديدة و مذاقة مريرة.
و أمّا فلانة فأدركها رأي النّساء، و ضغن غلا في صدرها كمرجل (1915) القين (1916)، و لو دعيت لتنال من غيري ما أتت إليّ، لم تفعل. و لها بعد حرمتها الأولى، و الحساب على اللّه تعالى.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 155
و به آنچه در تاريكى شب براى ادامه زندگى فراهم ساخته قناعت مىكنند، منزه است خداوندى كه شب را براى آنها روز و موقع بدست آوردن معاش، و روز را هنگام راحتى و آرامش قرار داد. از گوشتها براى آنها بالهائى آفريد تا بدان وسيله به هنگام نياز پرواز كنند، اين بالها گوئى لالههاى گوشند ولى بالهاى بدون پر و بدون نىهائى در ميان آن اما مواضع رگها به روشنى پيدا است. دو بال دارند نه آن قدر نازك كه بشكنند و نه آن قدر ضخيم كه سنگينى كنند (عجيب اين كه) آنها مىپرند در حالى كه جوجههايشان به آنها چسبيده و به مادرانشان پناه جستهاند. هر زمان مادران بنشينند همراه آنانند، و هر گاه به پرواز آيند با آنان در حركتند، و تا آن دم كه پر و بال و اعضاى پيكر اين جوجهها محكم نگردد از آنها جدا نمىشوند. و تا آن دم كه بالهايشان قدرت حمل آنها را نداشته و راه و رسم زندگى و مصالح خويش را نشناسند جدا نمىگردند منزه است آفريدگار تمام اشياء كه در آفرينش آنها كسى از او سبقت نگرفته است.
كلام 156 از سخنان امام (ع) و در آن اهل بصره را مخاطب ساخته و از پيشامدهاى آينده آنها را آگاه نموده است (298.) آن كس كه مىتواند خويشتن را وقف بر اطاعت پروردگار سازد، بايد چنين كند، اگر از دستور من پيروى كنيد من به خواست خدا شما را به سوى بهشت خواهم برد هر چند كه راه بهشت پر مشقت و تلخيهائى كه به همراه دارد (اما فلان زن عايشه) خيالات و افكار زنانه دامنش را گرفت و كينهاى كه در سينه خود پنهان مىداشت همچون بوته آهنگران كه آهن در آن ذوب گردد به غليان آمد، اگر او را دعوت مىكردند كه مانند همين كار را در باره غير من انجام دهد، نمىكرد. با اين حال (در نظر من) همان احترام نخستينش برقرار و حسابش با خدا است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 156
وصف الايمان
منه: سبيل أبلج المنهاج، أنور السّراج. فبالإيمان يستدلّ على الصّالحات، و بالصّالحات يستدلّ على الإيمان، و بالإيمان يعمر العلم، و بالعلم يرهب الموت، و بالموت تختم الدّنيا، و بالدّنيا تحرز الآخرة، و بالقيامة تزلف الجنّة، «و تبرز الجحيم للغاوين».
و إنّ الخلق لا مقصر (1917) لهم عن القيامة، مرقلين (1918) في مضمارها إلى الغاية القصوى.
حال أهل القبور في القيامة
منه: قد شخصوا (1919) من مستقرّ الأجداث (1920)، و صاروا إلى مصائر الغايات (1921). لكلّ دار أهلها لا يستبدلون بها و لا ينقلون عنها.
و إنّ الأمر بالمعروف، و النّهي عن المنكر، لخلقان من خلق اللّه سبحانه، و إنّهما لا يقرّبان من أجل، و لا ينقصان من رزق. و عليكم بكتاب اللّه، «فإنّه الحبل المتين، و النّور المبين»، و الشّفاء النّافع، و الرّيّ النّاقع (1922)، و العصمة للمتمسّك، و النجاة للمتعلّق. لا يعوجّ فيقام، و لا يزيغ فيستغتب (1923)، «و لا تخلقه كثرة الرّدّ» (1924)، و ولوج السّمع (1925). «من قال به صدق، و من عمل به سبق».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 157
توصيف ايمان قسمتى از اين سخن است: (ايمان) روشنترين راه است و نورانىترين چراغ. انسان در پرتو ايمان راه اعمال به صالح مىيابد و با اعمال شايسته راه به ايمان (و اين دو در يكديگر تاثير دارند) به وسيله ايمان كاخ علم و دانش آباد خواهد شد، و باعلم هراس از مرگ (و مسئوليتهاى پس از آن) حاصل مىگردد. با مرگ دنيا پايان مىگيرد، و با دنيا مىتوان آخرت را بدست آورد.
و با بر پا شدن قيامت بهشت نزديك مىگردد و جهنم براى بد كاران آشكار مىشود مردم به جز قيامت توقفگاهى ندارند و به سرعت به سوى آن سر منزل آخرين، رهسپار مىگردند.
چگونگى حال مردگان در قيامت قسمتى ديگر از اين سخن است: از قبرها خارج شده و به سوى سر منزل آخرين رهسپار گرديدهاند، هر كدام از (بهشت و جهنم) ساكنانى دارند كه تبديل و تحول در آن نيست و از آن به جاى ديگر انتقال نمىيابند.
امر به معروف و نهى از منكر دو صفت از صفات خداوندند كه نه اجل و سر آمد زندگى كسى را نزديك مىكنند و نه از روزى كسى مىكاهند، كتاب خدا را محكم بگيريد زيرا «رشتهاى است محكم و نورى است آشكار» داروى شفا بخش و پر منفعت و سيراب كنندهاى است كه عطش (تشنگان حقيقت) را فرو مىنشاند. هر كس به آن تمسك جويد او را نگاه مىدارد و هر كس به دامنش چنك زند نجاتش مىدهد، كژى در آن راه ندارد تا نياز به راست نمودن داشته باشد و منحرف نمىگردد و خطا نمىكند تا پوزش بطلبد.
تكرارش موجب كهنگى و يا ناراحتى سامعه نگردد (و هر قدر آنرا بخوانند و تكرار كنند باز روحپرورتر است و شيرينيش دلپذيرتر) «كسى كه با قرآن سخن بگويد راست گفته، و آن كس كه به آن عمل كند (بر دگران) پيشى گرفته...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 158
و قام إليه رجل فقال: يا أمير المؤمنين، أخبرنا عن الفتنة، و هل سألت رسول اللّه- صلى اللّه عليه و آله- عنها فقال عليه السلام: إنّه لمّا أنزل اللّه سبحانه، قوله: «الم. أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ» علمت أنّ الفتنة لا تنزل بنا و رسول اللّه- صلّى اللّه عليه و آله- بين أظهرنا. فقلت: يا رسول اللّه، ما هذه الفتنة الّتي أخبرك اللّه تعالى بها فقال: «يا عليّ، إنّ أمّتي سيفتنون من بعدي»، فقلت: يا رسول اللّه، أو ليس قد قلت لي يوم أحد حيث استشهد من استشهد من المسلمين، و حيزت (1926) عنّي الشّهادة، فشقّ ذلك عليّ، فقلت لي: «أبشر، فإنّ الشّهادة من ورائك» فقال لي: «إنّ ذلك لكذلك، فكيف صبرك إذن» فقلت: يا رسول اللّه، ليس هذا من مواطن الصّبر، و لكن من مواطن البشرى و الشّكر. و قال: «يا عليّ، إنّ القوم سيفتنون بأموالهم، و يمنّون بدينهم على ربّهم، و يتمنّون رحمته، و يأمنون سطوته، و يستحلّون حرامه بالشّبهات الكاذبة، و الأهواء السّاهية، فيستحلّون الخمر بالنّبيذ، و السّحت بالهدية، و الرّبا بالبيع» قلت: يا رسول اللّه، فبأيّ المنازل أنزلهم عند ذلك أ بمنزلة ردّة، أم بمنزلة فتنة فقال: «بمنزلة فتنة».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 159
در اينجا مردى به پا خاسته گفت: اى امير مؤمنان (ع) ما را از فتنه آگاه ساز و آيا در اين باره از پيامبر (ص) پرسشى نمودهاى امام (ع) فرمود: آن گاه كه خداوند اين آيه را « الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ» «آيا مردم خيال مىكنند همين كه مىگويند ايمان آورديم بدون آزمايش رها مىشوند نازل فرمود (و من) مىدانستم تا زمانى كه پيامبر (ص) در بين ما است آزمايش (نهائى نمىشويم، پرسيدم اى رسول خدا (ص) پس منظور از اين آزمايش و «فتنه» چيست كه خداوند تو را آگاه ساخته فرمود: «اى على پس از من پيروانم در بوته آزمايش قرار مىگيرند» عرض كردم اى پيامبر خدا (ص) مگر نه اين است كه در جنك احد پس از آنكه افرادى شهيد شدند و من از اين كه به سعادت شهادت نرسيده بودم ناراحت شدم به من فرمودى «بشارت باد بر تو كه سر انجام شهيد خواهى شد» در پاسخم فرمود: «آن گفته درست است ولى بگو در آن موقع چگونه صبر خواهى كرد عرض كردم چنين موردى از موارد «صبر» نيست، بلكه از موارد بشارت و شكر است (شهادت نعمت است نه مصيبت) آن حضرت به من فرمود، اى على اين مردم پس از من با ثروتشان آزمايش مىگردند و ديندار بودن را منتى بر خدا قرار مىدهند، و با اين حال انتظار رحمتش دارند و از قدرت و خشمش خود را در امان مىبينند حرام او را با شبهات دروغين و هوسهاى غفلت را حلال مىشمردند، شراب را به نام «نبيذ»، «رشوه» را بنام «هديه» و «ربا» را به اسم «تجارت» حلال مىدانند. گفتم اى پيامبر كار آنها را در چه مرتبهاى قرار دهم آيا به منزله ارتداد و بازگشت از دين و يا در مرحله فتنه و آزمايش بدانم فرمود: «در مرحله آزمايش و فتنه بدان»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 160
الحمد للّه الّذي جعل الحمد مفتاحا لذكره، و سببا للمزيد من فضله، و دليلا على آلائه و عظمته.
عباد اللّه، إنّ الدّهر يجري بالباقين كجريه بالماضين، لا يعود ما قد ولّى منه، و لا يبقى سرمدا ما فيه. آخر فعاله كأوّله. متشابهة أموره (1927)، متظاهرة أعلامه (1928). فكأنّكم بالسّاعة (1929) تحدوكم حدو الزّاجر (1930) بشوله (1931): فمن شغل نفسه بغير نفسه تحيّر في الظّلمات، و ارتبك في الهلكات، و مدّت به شياطينه في طغيانه، و زيّنت له سيّىء أعماله. فالجنة غاية السّابقين، و النّار غاية المفرّطين.
اعلموا، عباد اللّه، أنّ التّقوى دار حصن عزيز، و الفجور دار حصن ذليل، لا يمنع أهله، و لا يحرز (1932) من لجأ إليه. ألا و بالتّقوى تقطع حمة (1933) الخطايا، و باليقين تدرك الغاية القصوى.
عباد اللّه، اللّه اللّه في أعزّ الأنفس عليكم، و أحبّها إليكم: فإنّ اللّه قد أوضح لكم سبيل الحقّ و أنار طرقه. فشقوة لازمة، أو سعادة دائمة فتزوّدوا في أيّام الفناء (1934) لأيّام البقاء. قد دللتم على الزّاد، و أمرتم بالظّعن (1935)، و حثثتم على المسير، فإنّما أنتم كركب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 161
خطبه- 157 از خطبههاى امام (ع) كه در آن مردم را بتقوا تشويق نموده است (299.) ستايش مخصوص خداوندى است كه «حمد» را كليد ياد آوريش قرار داده و آن را سبب ازدياد فضل و رحمتش، و راهنماى نعمتها و عظمتش گردانيده است، بندگان خدا روزگار بر باقيماندگان آسان مىگذرد كه بر پيشينيان گذشت، آنچه از آن گذشته باز نمى- گردد، و آنچه در آن است جاودان نمىماند، آخرين كارش همچون اولين كار او است، اعمال و رفتارش همچون يكديگر، و نشانههايش روشن و آشكار است، گويا پايان زندگى جهان شما را به پيش ميراند همان گونه كه ساربان شتران را به سرعت ميراند. آن كس كه توجهش را از خويش باز دارد، در تاريكيها متحير مىماند، و در مهلكههاى غوطهور مىگردد، و شياطين او را در مسير طغيان بپيش مىرانند، و اعمال ناشايستهاش را در نظرش جلوه مىدهند، (آگاه باشيد كه) بهشت سر منزل مقصود پيشتازان، و آتش پايان كار كوتاهى كنندگان است.
اى بندگان خدا بدانيد كه تقوا قلعهاى محكم و نيرومند است، اما بد كارى و گناه حصارى است سست و بى دفاع كه اهلش را از بدى باز نمىدارد، و كسى كه بآن پناهنده شود نگهداريش نمىكند، آگاه باشيد با تقوا مىتوان زهر گناهان را از بين برد، و با يقين به برترين درجه مقصود رسيد.
اى بندگان خدا خدا را خدا را مراقب عزيزترين و محبوبترين اشخاص نسبت به خويش (يعنى خودتان) باشيد چه اين كه خداوند مقصد حق را واضح، و راههاى آن را برايتان روشن ساخته است، سر انجام كار، يا بدبختى دائمى است و يا سعادت هميشگى پس در اين ايام فانى براى ايام باقى زاد و توشه تهيه كنيد (خداوند) زاد و توشهى مورد نياز را به شما معرفى كردهاند و به كوچ كردن فرمانتان دادهاند، و با سرعت به حركت در آمدهايد، شما همچون كاروانى هستيد كه در جائى توقف كردهايد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 162
وقوف، لا يدرون متى يؤمرون بالسّير. ألا فما يصنع بالدّنيا من خلق للآخرة و ما يصنع بالمال من عمّا قليل يسلبه، و تبقى عليه تبعته (1936) و حسابه عباد اللّه، إنّه ليس لما وعد اللّه من الخير مترك، و لا فيما نهى عنه من الشرّ مرغب.
عباد اللّه، احذروا يوما تفحص فيه الأعمال، و يكثر فيه الزلزال، و تشيب فيه الأطفال.
اعلموا، عباد اللّه، أنّ عليكم رصدا (1937) من أنفسكم، و عيونا من جوارحكم، و حفّاظ صدق يحفظون أعمالكم، و عدد أنفاسكم، لا تستركم منهم ظلمة ليل داج، و لا يكنّكم منهم باب ذو رتاج (1938)، و إنّ غدا من اليوم قريب.
يذهب اليوم بما فيه، و يجيء الغد لاحقا به، فكأنّ كلّ امرىء منكم قد بلغ من الأرض منزل وحدته (1939)، و مخطّ حفرته. فيا له من بيت وحدة، و منزل وحشة، و مفرد غربة و كأنّ الصّيحة (1940) قد أتتكم، و السّاعة قد غشيتكم، و برزتم لفصل القضاء، قد زاحت (1941) عنكم الأباطيل، و اضمحلّت عنكم العلل، و استحقّت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 163
و نمىدانيد چه وقت دستور حركت بشما داده مىشود. بدانيد آن كس كه براى آخرت آفريده شده با دنياپرستى چه كار و آن كس كه به زودى ثروتش را از او مىگيرند با (اين همه) اموال دنيا چه مىكند آن هم ثروتى كه مواخذه و حسابش بر او است (و سودش براى ديگران).
اى بندگان خدا آنچه را كه خداوند وعده نيك نسبت بآن داده نبايد رها ساخت و بديهائى كه از آن نهى كرده قابل توجه و دوست داشتنى نيستند.
بندگان خدا از روزى كه اعمال، مورد بررسى قرار مىگيرد، لرزشها در آن فراوان و كودكان (از ناراحتى) پير ميشوند بر حذر باشيد.
اى بندگان خدا بدانيد كه مراقبانى از خودتان بر شما گماشته شده، و ديدبانانى از اعضاى پيكرتان ناظر شمايند، و نيز بدانيد حساب گران راستگو اعمال شما را ثبت ميكنند و حتى عدد نفسهايتان را نگه مىدارند، نه ظلمت شب تاريك شما را از آنها پنهان مىدارد و نه درهاى محكم و بسته، راستى چه فردا به امروز نزديك است.
امروز با آنچه در آن است سپرى مىشود و فردا همچنان بآن ملحق مىگردد. گوئى كه هم اكنون به سر منزل تنهائى و گودال گور خويش وارد شدهايد.
اى واى از آن خانه تنهائى، و منزلگاه وحشت و جايگاه غربت گوئى نفخه صور فرا رسيده و قيامت شما را در بر گرفته، و در صحنهى دادگاه الهى حاضر گشتهايد، باطلها از شما رخت بر بسته، و عذر تراشيها از ميان رفته، و حقايق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 164
بكم الحقائق، و صدرت بكم الأمور مصادرها، فاتّعظوا بالعبر، و اعتبروا بالغير، و انتفعوا بالنّذر.
ينبه فيها على فضل الرسول الأعظم، و فضل القرآن، ثم حال دولة بني أمية
النبي و القرآن
أرسله على حين فترة من الرسل، و طول هجعة من الأمم (1942)، و انتقاض من المبرم (1943)، فجاءهم بتصديق الّذي بين يديه، و النّور المقتدى به. ذلك القرآن فاستنطقوه، و لن ينطق، و لكن أخبركم عنه: ألا إنّ فيه علم ما يأتي، و الحديث عن الماضي، و دواء دائكم، و نظم ما بينكم.
دولة بني أمية
و منها: فعند ذلك لا يبقى بيت مدر و لا وبر (1944) إلّا و أدخله الظّلمة ترحة (1945) و أولجوا فيه نقمة. فيومئذ لا يبقى لهم في السّماء عاذر، و لا في الأرض ناصر. أصفيتم (1946) بالأمر غير أهله، و أوردتموه غير مورده، و سينتقم اللّه ممّن ظلم، مأكلا بمأكل، و مشربا بمشرب، من مطاعم العلقم، و مشارب الصّبر (1947)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 165
برايتان مسلم شده، و اوضاع شما را به سرچشمهى اصلى رسانده (و از حقايق امور آگاه شدهايد) از عبرتها پند گيريد، از تغييرات و دگرگونى (نعمتها) اندرز پذيريد و از هشدارهاى (روزگار) استفاده كنيد.
خطبه- 158 از سخنان امام (ع) كه در آن از فضائل پيامبر بزرگ و قرآن مجيد و سپس از وضع دولت بنى اميه سخن به ميان آورده است (300.) پيامبر و قرآن وى را در آن هنگام كه از زمان پيامبران فاصله گرفته بود، و ملتهاى جهان به خواب فرو رفته بودند و تار و پود حقائق از هم گسسته بود، (براى هدايت انسانها) فرستاد (محتوى رسالت او براى اين مردم) تصديق كتابهاى آسمانى پيشين بود و نورى كه بايد به آن اقتدا كنند، اين نور همان قرآن است آن را به سخن آريد اگر چه هرگز (با زبان عادى) سخن نمىگويد. اما من از جانب او شما را آگاهى مىدهم: بدانيد در قرآن علوم آينده، و اخبار گذشته، داروى بيماريها و نظم حيات اجتماعى شما است.
دولت بنى أميه قسمتى ديگر از اين خطبه است: در آن هنگام خانهاى در شهر يا خيمهاى در بيابان باقى نخواهد ماند جز اين كه ستمگران غم و اندوه را در آن وارد سازند (301.) و بلا و بد بختى را در آن داخل ميكنند، در آن روز (براى ستمگران و اتباعشان) نه در آسمان پذيرنده، عذرى است و نه در زمين يار و ياورى، (به آنها خطاب مىشود) زمام دارى را به غير اهلش سپرده، و آنرا در غير موردش قرار دادهايد (اما بدانيد) به زودى خداوند از ستمگران انتقام مىكشد و كارهايشان را مو بمو رسيدگى ميكند و كيفر مىدهد خوردنى بخوردنى و آشاميدنى را بآشاميدنى: در برابر هر جرعه نوشين جامى تلخ و در مقابل هر لقمه لذيذى لقمهاى بس ناگوار و زهر آلود خواهند خورد...
| قبل | فهرست | بعد |