صفحه قبل فهرست صفحه بعد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  73

و احتياج باشند زائد از آن كه متحقّق در مقام ان بودند و كمال اين تحقّق و رسيدن بمرتبه اعلا و درجه قصوى ان مختصّ است بصاحب رسالت ختميّه و حقيقت عبوديّت منتهى مى‏شود بمقام من رانى فقد راى الحقّ وَ إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ وَ فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما وَ وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ و باين مقام اشاره است حديث صادق العبوديّة جوهرة كنهها الرّبوبيّة و صاحب اين مرتبه از عبوديّت و فقر صاحب رسالت كليّه و خلافت مطلقه و جامع جميع مراتب رسالات و رسول كامل و نبىّ اوّل و اخر و باطن و ظاهر كنت نبيّا و ادم بين الماء و الطّين باشد الخاتم لما سبق و الفاتح لما انغلق و المعلن الحقّ بالحقّ يعنى خاتم و انگشتر زينت مر انبياء پيش يا ختم‏كننده و باخر رسيده انبياء و رسولان پيش باشد زيرا كه صاحب عبوديّت مطلقه و فقر محقّق و جامع جميع مراتب و مقامات رسالت باشد پس البتّه خاتم زيب و زينت همه و بالغ باخر مرتبه باشد و گشاينده آن چه مغلق و بسته از علوم است باشد زيرا كه مظهر اسم جامع جميع صفات الوهيّت و ربوبيّت است نظر بحديث بعثت لاتمّم مكارم الاخلاق و او است متخلّق باخلاق اللّه و اظهار كننده حقّ و طريق حقّ و دين حقّ است بخلق حقّ و قول حقّ و فعل حقّ و مهدى بحقّ است بحقّ و هادى بسوى حقّ است بحقّ و صاحب علوم و انوار حقّه و معجزات و اثار حقّه است و الدّافع جيشات الاباطيل و الدّامغ صولات الأضاليل يعنى دفع‏كننده باطل‏هاى جوشنده و شكننده مغز گمراهان سطوت دارنده است زيرا كه صاحب قوّه عقليّه و نفس قويّه است كما حمّل فاضطلع قائما بامرك مستوفزا فى مرضاتك يعنى خداوندا صلوات بفرست بر رسول تو چنانچه متحمّل مشقّت بار سنگين رسالت شده پس بقوّت برخواسته در رسالت در حالتى كه ايستاده است بامر و فرمان تو و مستعجل و پيشى گيرنده است در آن چه رضا و خوشنودى تو است غير ناكل عن قدوم و لا واه فى عزم واعيا لوحيك حافظا على عهدك ماضيا على نفاذ امرك يعنى در حالتى كه پشيمان از پا پيش گذاشتن در بندگى نيست و نيست ضعيف و سست در اراده اداء رسالت و حال آن كه نگاه‏دارنده وحى تو و دارنده عهد تو و پيمان تو و گذرنده بر اجراء امر و حكم تو است حتّى اروى قبس القابس و اضاء الطّريق للخابط يعنى تا اين كه ظاهر ساخت اتش‏پاره علم را از براى متعلّم و روشن گردانيد بنور هدايت راه را از براى خابط و غلط كننده يعنى واضح ساخت راه خدا را تا خبط و غلط نكنند و هديت به القلوب بعد خوضات الفتن و الاثام الى موضحات الاعلام و نيّرات الاحكام يعنى و هدايت يافته شدند باو دلها و ادلّه واضحه و احكام بيّنه بعد از آن كه فرو رفته بودند در فتنه‏ها و گمراهيها فهو امينك المأمون و خازن علمك المخزون و شهيدك يوم الدّين و بعيثك بالحقّ و رسولك الى الخلق يعنى پس او است امين تو كه امين گردانيده تو او را بر وحى و اوست جامع علم تو كه مخزن و پنهانست از مردم و شاهد تو است بر جميع امّتها در روز قيامت قوله (-  تعالى- ) وَ جِئْنا بِكَ عَلى‏ هؤُلاءِ شَهِيداً و مبعوث تو است بر احكام حقّه ثابته و فرستاده تو است بسوى جميع مخلوقات اللّهمّ افسح له مفسحا فى ظلّك و اجزه مضاعفات الخير من فضلك يعنى خداوندا واسع گردان از براى او در سايه مرحمت و مكرمت مكان واسعى و جزا و كرامت كن باو از فضل وجود تو از خيرات مضاعفه مكرّره و درجات عاليّه متعاليه و اعل على بناء البانين بنائه و اكرم لديك منزله و اتمم له نوره يعنى بلند گردان منزلت و مكان او را در نزد خود بر جميع منازل و مقامات مقرّبين و گرامى بدار جايگاه او را در نزد تو و تمام بگردان درجه نورش را يعنى بدرجه تمام و كمال برسان در نور و علم و اجزه من ابتعاثك له مقبول الشّهادة مرضىّ المقالة ذا منطق عدل و خطبة فصل يعنى جزا بده باو از جهة بعثت تو مر او را برسالت شهادت مقبوله و مقالات مرضيّه نيكو را كه عبارت از شفاعت او باشد در باره امّت در حالتى كه صاحب نطق و ادراك عدل مطابق واقع و احكام جدا كننده ميانه حقّ و باطل باشد اللّهمّ اجمع بيننا و بينه فى برد العيش و قرار النّعمة و منى الشّهوات و اهواء اللذّات يعنى خداوندا جمع گردان ميان ما و او را در نيكى عيش و زندگانى در اخرت و در نعمتهاى برقرار دائمى و در خواهشهاى ارزو شده و در لذّات خواسته شده و رخاء الدّعة و منتهى الطّمأنينة و تحف الكرامة يعنى و در آسايش و راحت در منتهاى ارام و در كرامتهاى تحفه خوب

الخطبة 72

و من كلام له (علیه السلام)قال لمروان بن الحكم بالبصرة يعنى از كلام امير المؤمنين (علیه السلام)فكلّماه فيه فخلّى سبيله فقالا له يبايعك يا امير المؤمنين (علیه السلام)فقال عليه السّلام او لم يبايعنى بعد قتل عثمان لا حاجة لى فى بيعته انّها كفّ يهوديّة لو بايعنى بيده لغدر بسبّته يعنى گفتند ناقلين كه در وقتى كه مروان بن الحكم اسير شد در روز جنگ جمل پس طلب شفاعت كرد از حسنين (علیه السلام)بسوى امير المؤمنين (علیه السلام)پس ايشان سخن شفاعت در باره او گفتند و امير المؤمنين (علیه السلام)او را رها و ازاد كرد پس حسنين (علیه السلام)گفتند مر امير (علیه السلام)را كه مروان مى‏خواهد بيعت با تو بكند امير عليه السّلام گفتند آيا بيعت نكرد با من بعد از كشته شدن عثمان و بعد خلف كرد مرا احتياج به بيعت او نيست بتحقيق كه دست بيعت او دست طايفه يهود است كه معروف و مشهورند بغدر و مكر اگر بيعت كرده است با من بدست خود هر اينه غدر و مكر كرده است بعورت خود و كسى كه مكّار باشد بعورتش بيعت دست او را اعتبارى نباشد و مكر با عورت چنان بود كه در روز جنگ عورتش را برهنه كرد و از غلبه مبارزش خلاص شد چنانچه عمرو عاص كرد اما انّ له امرة كلعقة الكلب انفه و هو ابو الاكبش الاربعة و ستلقى الامّة منه و من ولده موتا احمر يعنى بدان بتحقيق كه از براى او حكومتى باشد مثل ليسيدن سگ بينى خود را كوتاه و اوست پدر چهار پسر ميش يعنى چهار پسر صاحب امارت و سلطنت و زود باشد كه بر خورند امّت از او و از پسران او مرگ سرخ را يعنى قتل و كشته شدن را و احوال او و پسران جبّار سفّاك او در كتب تواريخ مسطور است

الخطبة 73

و من كلام له (علیه السلام)فى بيعة عثمان‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  74

يعنى از كلام امير المؤمنين عليه السّلام است در بيعت كردن مردم با عثمان لقد علمتم انّى احقّ بها من غيرى و و اللّه لاسلّمنّ ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الّا علىّ خاصّة التماسا لاجر ذلك و فضله و زهدا فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه يعنى شما دانسته‏ايد كه من سزاوار و بر حقّ باشم در خلافت از غير من بسبب تصريحاتى كه از پيغمبر ( صلی علیه و آله و السلام)شنيده‏ايد خصوصا در غدير خم و فضايل و كمالاتى كه در من مى‏بينيد و عقل شما البتّه حاكمست كه غير از عالم عادل شايسته امر خلافت نيست و سوگند بخدا كه تسليم ميكنم و منقادم قضاء خدا را و وامى‏گذارم مطالبه حقّ خودم را مادامى كه سالم باشد امور مسلمانان از جور و ظلم و فتنه و فساد ظاهرى دنيوى و نبوده باشد در خلافت غير من جور و ظلمى مگر بر من بتنهائى زيرا كه غصب حقّ من شده و به تبعيّت آن ظلم بر مسلمانان شده كه اضلال ايشان باشد و ان تسليم و عدم مطالبه من از جهة استدعا است از خدا مر اجر و ثواب را و زيادتى تقرّب و درجه را نزد خدا و از جهة زهد و پرهيزكارى در چيزى كه شما راغب و طالب ان باشيد از زيب و زينت او يعنى رياست و بزرگى در دنيا و گويا اشتراط تسليم و عدم مطالبه بعدم جور اشعار و اخبار بوده بجور و ظلم عثمان در عاقبت و انقضاء مدّت خلافت او بسبب جور و ظلم او و انتقال حقّ بمن له الحقّ در آن زمان

الخطبة 74

و من كلام له (علیه السلام)لما بلغه اتّهام بنى اميّة له بالمشاركة فى دم عثمان يعنى از كلام امير المؤمنين عليه السّلام است در وقتى كه رسيد باو خبر تهمت بنى اميّه مر او را باين كه او شريك بوده در خون عثمان او لم ينه اميّة علمها بى عن غرنى او ما وزع الجهّال سابقتى تهمتى و لما وعظهم اللّه ابلغ من لسانى يعنى ايا باز نداشت بنى اميّه را علم و اطّلاع ايشان بخصلت و شجاعت من از تهمت ايشان مرا ايا برنگردانيد جهّال را احوالات سابقه من از متّهم ساختن من يعنى بعد از اطّلاع بنى اميّه بر شجاعت من و ديدن جهّال اقدام مرا در حروب و جهاد فى سبيل اللّه در زمان پيغمبر ( صلی علیه و آله و السلام)چگونه متّهم مى‏سازند مرا بشركت در قتل عثمان كه من مردم را تحريك كرده باشم در خفا بقتل او و در ظاهر اقدام نكرده باشم زيرا كه اينقسم رفتار نيست الّا خصلت اشخاص جبون و ضعيف در دين و الّا با شجاعت و قوّت در دين جمع نخواهد شد و چنانچه بر وفق اطاعت امر من بود البتّه ظاهر مى‏ساختم جهاد با او را و مباشر مدافعه او مى‏شدم و من هرگز خوف و ترس از محاربه و جهاد فى سبيل اللّه نداشتم بلكه مردم بتقريب طمع در اموال دنيويّه و انفاق عثمان بيت المال را بر اقارب خود و محروم داشتن ايشان بر او شوريدند و باين جهة او را بقتل رسانيدند و قصد ايشان احقاق حقّ و نصرت من نبود و با مشورت و امر من نكردند آن چه كردند بلكه محض هوا و هوس باطله خود كردند اگر چه عثمان بر خلاف حقّ قتل او نيز بخلاف حقّ بود زيرا كه قاتلين او را بر او حقّ قتلى نبود و انها بى اذن امام و بخلاف گفته خدا و رسول او را بقتل رسانيدند و هر اينه چيزى را كه بان چيز وعظ كرده است خدا ايشان را از وعيد و گناه تهمت و غيبت مبالغه دارنده‏تر است از پند زبان من مثل قول خداى (-  تعالى- ) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا و لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً وَ وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ

الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً و امثال اينها انا حجيج المارقين و خصم المرتابين يعنى منم مجادله كننده با خارجين از حقّ و منم خصم و دشمن شك‏كنندگان در حقّ و با اين خصلت و حالت من و ظاهر نكردن مجادله و مخاصمه را با عثمان چگونه تهمت شركت خون توان بمن داد على كتاب اللّه تعرض الامثال يعنى بر كتاب خدا عرض مى‏شود آن چه مثل و ماند اين تهمت و اسناد بر منست و كدام ايه دليلست كه من شريك قتل عثمان باشم و حال آن كه با گروه قتله او نباشم و امر بودن من نيز معلوم احدى نباشد و هيچكس از مباشرين نيز خبر نداده باشند كه بامر من مرتكب قتل او شده‏اند و بما فى الصّدور تجازى العباد يعنى بآنچه در دلها است جزا داده ميشوند بندگان در روز قيامت يعنى بنى اميّه كه ادّعاء خون عثمان ميكنند و در دل قصد خلافت و امارت دارند و تهمت خون عثمان را رونق كار خود و فريب مردم ساخته‏اند

الخطبة 75

و من كلام له (علیه السلام)يعنى از كلام امير المؤمنين عليه السّلام است رحم اللّه امرء سمع حكما فوعى و دعى الى رشاد فدنى و اخذ بحجرة هاد فنجا يعنى رحمت كند خدا مردى را كه بشنود كلام حقّى را پس گوش گيرد او را و خوانده شود بسوى راه حقّى پس نزديكى نمايد و دست زند بكمربند راهنمائى پس رستگار شود راقب ربّه و خاف ذنبه يعنى نگاهبان اوامر و نواهى پروردگارش باشد و بترسد از عقوبت گناه خود قدم خالصا و عمل صالحا يعنى مقدّم بدارد عمل خالص بى‏ريا را يعنى اقدام بان نمايد و بكند عملى را كه باعث صلاح او باشد اكتسب مذخورا و اجتنب محذورا يعنى اكتساب كند و تحصيل نمايد منفعتى را كه از براى او ذخيره اخرت شود و دور باشد از چيزى كه منع شده است او را از او رمى غرضا و احرز عوضا يعنى رساند تير را بنشان و جمع نمايد آن چه را كه گروندگان گذاشته‏اند يعنى حركت دهد شوق خود را بقرب خدا و از علايق مقوّس كج دنيا خود را بجهاند و جمع‏آورى كند از براى خود درجات رضوان و مراتب عاليه بهشت را كه خدا عوض و گروگان سابقين قرارداده است كابر هواه و كذّب مناه يعنى دشمنى كند با خواهش نفسانى خود و دروغ و خلاف واقع داند آرزوهاى دنيوى خود را جعل الصّبر مطية نجاته و التّقوى عدّة وفاته يعنى بگرداند تحمّل مصائب و شدائد دنيوى را شتر باركش رستگار خود يعنى سبب رستگارى سنگينى و بزرگى از براى خود و پرهيزكارى را توشه راه كوچ كردن بسوى اخرت خود ركب الطّريقة الغرّاء و لزم الحجّة البيضاء يعنى سوار شود و سير كند براه روشن شريعت و ملازم شود و منفكّ نگردد راه ظاهر واضح ملّت را اغتنم المهل و بادر الاجل و تزوّد من العمل يعنى غنيمت و فرصت بداند مهلت بقاء و عمر دنيا را و پيشى گيرد بر اجل و مرگ يعنى آماده مرگ‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  75

شود و قطع تعلّقات كند پيش از رسيدن موت و توشه اخرت بردارد از عمل و عبادت

الخطبة 76

و من كلام له (علیه السلام)يعنى از كلام امير المؤمنين (علیه السلام)است در زمانى كه سعيد بن العاص حاكم كوفه بود از جانب عثمان هديه فرستاد بسوى امير المؤمنين عليه السّلام و مكتوبى نوشت كه نفرستاده‏ام بسوى احدى هديه بيشتر از آنچه از براى تو فرستاده‏ام مگر از براى امير المؤمنين يعنى عثمان و چون مكتوب او بامير مؤمنان (علیه السلام)رسيد و خواند ان كلمات را و گفت انّ بنى اميّة ليفوّقونى تراث محمّد صلّى اللّه عليه و آله يعنى بنى اميّه مال موروث از رسول خدا را كه غنائم و هداياى ملوك باشد بمن مى‏رسانند اندك اندك مثل دوشيدن ناقه در يك دفعه اندك و نگاهداشتن تتمّه و اللّه لئن بقيت لهم لانفضنّهم نفض اللّحام الوذام التّربة يعنى سوگند بخدا كه اگر باقى ماندم از براى ايشان هر اينه بپاشم ايشان را مثل پاشيدن قصّاب پارهاى جگر يا شكنبه خاك آلود را بر زمين يعنى انها را بذلّت و خارى بخاك و خون بغلطانم در اطراف زمين

الخطبة 77

و من كلمات كان يدعو بها عليه السّلام يعنى از كلماتى است كه امير المؤمنين عليه السّلام دعا بان كلمات مى‏كردند اللّهمّ اغفر لى ما انت اعلم به منّى يعنى پروردگارا ستر كن و محو گردان از من گناه و نقصى را كه تو داناترى بان از من و طلب مغفرت در اين مقام عبارتست از طلب ستر و محو اثار قوّه طبيعيّه بظهور و غلبه اثار قوّه عقليّه و اگر چه انبياء و اوصياء خصوصا خاتم ايشان از عالم طبع رسته و از وابستگى وارسته و جسته‏اند امّا چون مراتب كمالات عقلائيّه غير متناهى و بمرتبه نمى‏رسد كه فوق ان نباشد و استعداد ايشان نيز بسرحدّ كمالست پس مادامى كه در قيد حيات باشند بجهة تحمّل ميثاق هدايت و ارشاد انا فانا در ترقّى و عارج معارج كمالات باشند و هر مرتبه از مراتب فوق ساتر و ماحى مرتبه تحت باشد پس ايشان در حقيقت دائم مستغفر باشند بلكه وجود و كون در اين عالم بلكه مطلق وجود امكانى ذنبى است عظيم و صاحبش تا بالمرّه از وجود خود غير فانى و محو شهود و حضور حقّ نگردد از گناه پاك نشده است و دوام اين حالت بى‏استخلاص از دام حيات فانى ممكن و ميسّر نگردد پس كمّل از عباد در هر مقامى از مقامات طالب ستر و محو و فناء در آن مقام و رسيدن بفناء مطلق كه حيات مطلق است باشند و همّت انها در اهتمام استغفار و اتمام ان بيشتر از همه كس مصروف باشد فان عدت فعد لى بالمغفرة يعنى اگر عود كنم بگناه پس عود كن از براى من بمغفرت يعنى بهر مرتبه از مراتب كمال كه از فيض و فضل تو برسم چون نسبة بمرتبه فوق نقص و گناه است پس عود كرده‏ام بگناه پس تو نيز از فضل و كرمت عود كن بمرحمت ديگر و عطا كن مرتبه فوق او را كه ساتر و ماحى آن مرتبه باشد اللّهمّ اغفر لى ما وايت من نفسى و لم تجد له وفاء عندى يعنى خداوندا عفو كن وعده و التزام مرا از جانب نفس خودم و حال آن كه نيافتى از براى وعده وفا را در نزد من و انوعده كمال شوق بعدم اعتناء و مبالات بامور طبيعيّه بالكليّه و اشتغال بعلوم عقليّه بتمامه بود و عدم وفاء بان وعد انهاض قوّه غضبيّه است در جهاد فى سبيل اللّه مثلا اگر چه وسيله باشد از براى كمالات عقليّه لكن غضب من حيث انّه غضب ذنب و حجاب قوّه عقليّه است و عفو و ستر او بالمرّه از اهمّ مطالبست اللّهمّ اغفر لى ما تقرّبت به اليك ثمّ خالفه قلبى يعنى بار خدايا عفو و ستر كن از براى من ان فعل و عملى را كه تقرّب جستم باو بسوى تو پس مخالف بود او را دل من يعنى ملائم با عقل من نبود بالذّات مثل قتل كفّار اگر چه از اقرب قرباتست لكن بالذّات چون هيجان قوّه غضبيّه طبيعيّه است منافر عقل و ذنب است و محو ستر او و عمل باثار او بدون اعانت بقوّه طبيعيّه كه از خاصيّت مجرّداتست از اهمّ مهام و اتمّ مرامست اللّهمّ اغفر لى رمزات الالحاظ و سقطات الالفاظ و شهوات الجنان و هفوات اللّسان يعنى خداوندا عفو كن اشارهاى نگاه بگوشه چشم را و لغزشهاى الفاظ را يعنى سخنان بد درشت را و خواهشهاى دل را و التذاذ بملتذّات دنيويّه را و لغزشهاى زبان را يعنى سخنان دنياويّه را و غرض استعمال جوارح است در مواقع ضروريّه طبيعيّه اگر چه غايت و فائده آن منافع و مصالح عقليّه و شرعيّه باشد امّا از جهة اين كه تقويت قوّه طبيعيّه است عفو و ستر اعمال ان و فعل و عمل بدون اليّت اعضاء و جوارح از اصلح مصالح و انفع منافع و مستحسن شرايع و طبايع باشد

الخطبة 78

و من كلام له (علیه السلام)قال لبعض اصحابه لما عزم على المسير الى الخوارج فقال له يا امير المؤمنين (علیه السلام)ان سرت فى هذا الوقت خشيت ان لا تظفر بمرادك من طريق علم النّجوم يعنى از كلام امير المؤمنين عليه السّلام است كه گفت از براى بعض اصحاب در وقتى كه عازم سفر جنگ خوارج بود و گفته بود يا امير المؤمنين (علیه السلام)اگر سفر بكنى در اين وقت مى‏ترسم كه ظفر بمراد تو نيابى و بمقصود نرسى اين كه گفتم از راه علم نجوم گفتم فقال عليه السّلام ا تزعم انّك تهدى الى السّاعة الّتى من سار فيها صرف عنه السّوء و تخوّف السّاعة الّتى من سار فيها حاق به الضّرّ فمن صدّقك بهذا فقد كذّب القران و استغنى عن الاستعانة باللّه فى نيل المحبوب و دفع المكروه يعنى پس گفت امير المؤمنين (علیه السلام)ايا تو گمان ميكنى كه راه مى‏نمائى بسوى ان ساعتى كه كسى در ان سفر كند بگردد از او بدى و مى‏ترسانى از ساعتى كه كسى در او سفر كند فرو گيرد او را ضرر پس هر كه تصديق تو كند تكذيب كرده است قرآن را از جهة قول خدا قل لا يعلم من فى السّموات و من فى الارض الغيب الّا اللّه و قوله (-  تعالى- ) وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ و بى‏نياز شده باشد از يارى خواستن بخدا در رسيدن بمحبوب مطلوب و در دفع كردن مكروه نامرغوب و ينبغي فى قولك للعامل بامرك ان يوليّك الحمد دون ربّه لانّك بزعمك انت هديته الى السّاعة الّتى نال فيها النّفع و امن الضّرّ و سزاوار است از جهة سخن تو مر كسيرا كه عمل بامر تو كند اين كه تو را ولىّ و مستحقّ ستايش گرداند غير از پروردگار خود را از جهة آن كه تو بگمان خود او را راه نموده بسوى ساعتى كه در ان رسيده است بمنفعت و ايمن شده است از مضرّت ثمّ اقبل عليه السّلام على النّاس فقال ايّها النّاس ايّاكم و تعلّم النّجوم الّا ما يهتدى به فى برّ او بحر فانّها تدعو الى الكهانة يعنى پس رو اورد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  76

امير (علیه السلام)بر مردم و گفت اى مردم بر حذر باشيد از ياد گرفتن علم نجوم مگر آن قواعد را كه راه برده شود بسبب ان در صحرا و در دريا پس بتحقيق كه آن صنعت علم نجوم داعى و سبب مى‏شود بسوى علم كهانت و كهانت صنعتى است كه باستعانت جنّ و شياطين اخبار كند از مغيبات و احداث كند باعمال و اذكار چند بحبّ يا عداوت يا منفعت يا مضرّت را در ميان مردم و نيست آن كس الّا شرير و خبيث و پليد مثل اعوان خود از شياطين و علم منجّم از حيثيّت اخبار بمغيبات و تعيين اوقات از براى تحصيل منافع و مضارّ از براى مردم و اعتقاد بر قدرت او بر صرف مسائت و بدى و ايصال منفعة و خوشى مثل عمل و اعتقاد كاهن باشد و كهانت قسمى است از سحر زيرا كه سحر مى‏تواند شد كه بى استعانت بجنّ و شياطين نيز باشد المنجّم كالكاهن و الكاهن كالسّاحر و السّاحر كالكافر و الكافر فى النّار سيروا على اسم اللّه يعنى ان منجّمى كه اخبار بغيب ميكند بعنوان جزم و متّكل است در منفعت و مضرّت بسعادت و نحوست اوقات بسبب اتّصالات كواكب و معتقد است باين كه انها مؤثّراتند حتما و او عالم است بعلل و اسباب حوادث و مردم را از خدا غافل و نوميد و اميدوار بقول و فعل خود مى‏سازد البتّه مثل كاهن بود در جزاء و جزاء كاهن چون فرد اعظم ساحر است مثل جزاء ساحر است و جزاء ساحر مثل جزاء كافر است از حيثيّت آن كه توكّل و توسّل بر خدا ندارد و جزاء كافر كه اتش است پس جزاء او نيز اتش است اى مردمان سفر بكنيد باستعانت اسم خدا و بگوئيد بسم اللّه باعتقاد درست البتّه جناب اقدس الهى دفع اذيّت و شرّ آن سفر را از مسافر خواهد كرد

الخطبة 79

و من كلام له (علیه السلام)بعد فراغه من حرب الجمل فى ذمّ النّساء يعنى از كلام امير المؤمنين عليه السّلام است بعد از فراغت از جنگ جمل در مذمّت زنان معاشر النّاس انّ النّساء نواقص الإيمان نواقص الحظوظ نواقص العقول يعنى اى گروه مردمان بتحقيق كه زنان ناقص ايمان و ناقص نصيب و ناقص عقول باشند فامّا نقصان ايمانهنّ فقعودهنّ عن الصّلوة و الصّيام فى ايّام حيضهنّ و امّا نقصان عقودهنّ فشهادة امرأتين منهنّ كشهادة الرّجل الواحد و امّا نقصان حظوظهنّ فمواريثهنّ على الانصاف من مواريث الرّجال يعنى امّا نقصان ايمان زنان پس بجهة نماز نكردن و روزه نداشتن در ايّام حيض و امّا نقصان عقل ايشان پس بجهة اين كه دو زن در شهادت دادن مثل يك مرد باشد و امّا نقصان نصيب از جهة آن كه در ميراث نصف ميراث مرد را مستحقّ باشد كه ربع و ثمن باشد بى‏ولد و با ولد و مرد نصف و ربع مى‏برد بى‏ولد و با ولد فاتّقوا شرار النّساء و كونوا من خيارهنّ على حذر و لا تطيعوهنّ فى المعروف حتّى لا يطمعنّ فى المنكر يعنى پس بپرهيزيد از زنان شرير بدكردار و باشيد از زنان خوب برحذر و بركنار و اطاعت و پيروى رأى و تدبير ايشان نكنيد در امر نيك تا طمع نكنند شما را در امر بد يعنى تا شما را فريب ندهند بطمع امر خوب در انداختن در امر بد

الخطبة 80

و من كلام له (علیه السلام)يعنى از كلام امير المؤمنين عليه السّلام است ايّها النّاس الزّهادة قصر الامل و الشّكر عند النّعم و الورع عند المحارم يعنى اى مردمان از معرّفات و لوازم زهد و بى‏رغبتى و ترك دنيا كوتاهى اميد و آرزوى دنيا است يعنى نداشتن آرزوى امور دنياويّه بعيدة الحصول كثيرة الاسباب و شكر منعم حقيقى در نزد جميع نعمتها اگر چه اندك باشد و خوددارى در ارتكاب جميع محرّمات و شكّى نيست كه آرزوهاى دور و دراز دنيائى و اداء نكردن شكر نعمت و جرات در ارتكاب محرّمات نيست مگر بسبب محبّت دنيا و تعشّق بزيب و زينت دنيا پس نقايص اينها نباشد مگر از معرّفات و لوازم بى‏رغبتى و ترك دنيا فان غرب ذلك عنكم فلا يغلب الحرام صبركم و لا تنسوا عند النّعم شكركم يعنى اگر زهادت و ترك دنيا دور باشد از شما پس البتّه بايد غلبه نكند حرام و منهيّات صبر از دنيا شما را يعنى كف نفس شما از محرّمات مغلوب ارتكاب بمحرّمات نباشد و البتّه محترز از محرّمات باشيد و بايد فراموش نكنيد در نزد وصول به نعمتها شكر منعم حقيقى را يعنى اگر ترك دنيا نكنيد فى الجمله معرّفات و لوازم زهادت و ترك دنيا را ملازم باشيد كه باعث استخلاص از هلاكت اخروى است اگر چه مستحقّ اعلى درجات نجات و جنات نباشد بلكه مواظبت و دوام اين دو خصلت سبب توفيق رسيدن بزهادت و ترك دنيا خواهد شد فقد اعذر اللّه اليكم بحجج مسفرة ظاهرة و كتب بارزة العذر واضحة يعنى بتحقيق كه خداى (-  تعالى- ) زوال عذر و حجّة از شما كرده است بجهة حجّتهاى روشن ظاهر پيغمبران و عقول و كتابهاى آشكار در حجّت و در ظاهر و در حقيقت پس با وجود حجج و كتب ظاهره بيّنه آشكار عذر ارتكاب محارم و كفران نعمت و عبادت خدا نكردن از شما مرتفع خواهد بود زيرا كه غايت مرتبه انذار و تخويف بارسال رسل و انزال كتب حاصل است

الخطبة 81

و من كلام له (علیه السلام)فى صفة الدّنيا يعنى از كلام امير المؤمنين عليه السّلام است در صفة دنيا ما اصف من دار اوّلها عناء و اخرها فناء فى حلالها حساب و فى حرامها عقاب من استغنى فيها فتن و من افتقر فيها حزن يعنى چه وصف كنم از سرائى كه اوّل او تعب است و رنج و اخر ان فناء و نيستى است شكّى نيست در رنج تحصيل امتعه دنيا و فناء ان در اخر از اهلش بتقريب مرگ در حلال امتعه دنيا حسابست در روز قيامت و در حرام ان عقاب كسى كه غنى گرديد در امتعه دنيا مفتون و ممتحن و در معرض بلايا و فتن است كسى كه فقير مال دنيا باشد در دنيا در غصّه و حزنست و من ساعها فاتته و من قعد عنها و اتته يعنى كسى كه سعى و تلاش در تحصيل دنيا كرد دنيا فوت شد از او و سبب خسارت او شد بتقريب اين كه مزرعه اخرت او بود و زراعت نكرد و عمر او صرف در تحصيل او شد و كسى كه نشست از تحصيل دنيا دنيا با او موافقت كرد در تحصيل اخرت و موجب تجارت او شد و من ابصر بها بصر له و من ابصر اليها اعمته يعنى كسى كه خوب نگاه كرد در امر دنيا دنيا بينا و آگاهش كرد در كار اخرت و هدايت يافت و كسى كه نگاه كرد بسوى زخارف و زيب و زينت دنيا مفتون او شد و دنيا او را كور و كر كرد از بيّنات در امر اخرت و بگمراهى و هلاكت گرفتار شد

الخطبة 82

و من خطبة له (علیه السلام)و هى من الخطب العجيبة و تسمّى الغرّاء يعنى از خطبه‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  77

امير المؤمنين عليه السّلام است و اين خطبه از خطبهاى عجيبه است و ناميده شده است غرّا يعنى نورانى الحمد للّه الّذى علا بحوله و دنا بطوله يعنى حمد و سپاس مختصّ خداى آن چنانيست كه غالب و قاهر است بقوّت و قدرت كامله‏اش و جميع كائنات بتقريب شدّت قدرت او ازلا و ابدا مستهلك و مقهور او باشند و نزديكست بهر موجودى بسبب فضل و فيض و رحمة واسعه‏اش مانح كلّ غنيمة و فضل و كاشف كلّ عظيمة و ازل يعنى معطى هر فائده و زيادتى او است از جهة دنوّ بطولش و كاشف و دافع هر صعوبت و شدّت او است از جهة علوّ بحولش احمده على عواطف كرمه و سوابغ نعمه يعنى ستايش ميكنم انخدا را بر احسانهاى متواليه او و نعمتهاى واسعه او و أومن به اوّلا باديا و استهديه قريبا هاديا يعنى تصديق باو ميكنم بتقريب مبدء و ظاهر بودن او زيرا كه تصديق معلول و مظهر مر مبدء و ظاهر را ضروريست و طلب راهنمائى او ميكنم از جهة نزديك و راهنما بودن او زيرا كه طلب راهنمائى از راهنما نزديك مر راه كم كرده را ضروريست و استعينه قاهرا و قادرا يعنى طلب يارى او ميكنم از جهة با قوّت و توانا بودن او و طلب يارى عاجز از قوى توانا ضروريست و اتوكّل عليه كافيا ناصرا يعنى و وامى‏گذارم باو از جهة كفيل و ياور بودن او و توكّل فقير بى‏نوا بر كفيل ياور از ضروريّاتست

و اشهد انّ محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عبده و رسوله ارسله لانفاذ امره و انهاء عذره و تقديم نذره يعنى شهادت مى‏دهم اين كه محمّد ( صلی علیه و آله و السلام)بنده او است و متحقّق است در بندگى و رسول و فرستاده او است بر خلق فرستاده است او را از براى اجرا داشتن امر و حكم او و رساندن حجّة او بر بندگان كه قران باشد و پيش داشتن انذار و تخويف او اوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه الّذى ضرب لكم الامثال و وقّت لكم الاجال يعنى وصيّت ميكنم شما را اى بندگان خدا بتقوى خداى آن چنانى كه در بيان احكام و دلائل و مواعظ و هدايت شما مثلها زده است در قران و قصّه‏ها گفته است و معيّن كرده است از براى شما مدّتها را كه روز و ماه و سال باشد از براى تعيين اوقات معاملات و مناكحات و مواعيد شما و البسكم الرّياش و ارفع لكم المعاش يعنى و پوشانيده است شما را لباس قوّه امد و شد باطراف و اكناف در اسفار و سياحتها و وسعت داده است از براى شما معيشت و زندگانى را بايجاد اسباب اكتساب از زراعت و فلاحت و تجارت و احاط بكم الاحصاء و ارصد لكم الجزاء يعنى و شامل گردانيده است بشما شماره كردن او عمل شما را و از تمام خير و شرّ شما مطّلع است و منتظر ساخته است از براى شما جزاء عمل شما را و اثركم بالنّعم السّوابغ و الرّفد الرّوافع يعنى اختيار كرد شما را بنعمتهاى تامّه كامله و عطايا و بخششهاى بلند

و انذركم بالحجج البوالغ يعنى و ترساند شما را از اعمال بد بدلائل و براهين تامّه انبياء و كتب فاحصاكم عددا و وظّف لكم مددا يعنى پس شماره كرد شما را شماره كردن عظيمى كه احدى از علم او بيرون نيستند و قرارداد كرد از براى شما مدّتها و اوقات عمر و بقا را فى قرار خبرة و دار عبرة يعنى در محلّ و مكان امتحان و اختبار و در سراى آزمايش و اعتبار أنتم مختبرون فيها و محاسبون عليها يعنى شما ممتحن باشيد در دار دنيا و حساب كشيده شده باشيد بر كردار در ان در روز جزا الدّنيا رنق مشربها ردع مشرعها يعنى دنيا كدر و سياه است چشمه‏اش و گل و لجن است ابگاهش يونق منظرها و يوبق مخبرها يعنى خوش آينده است منظر دنيا و ظاهر دنيا و هلاك‏كننده و بد است محلّ خبر گرفتن باطن او غرور حائل و ضوء افل و ظلّ زائل و سناد مائل يعنى دنيا فريب‏دهنده مانع از مقصود است و صاحب روشنائى غائب شونده از نظر است و سايه فانى شونده است و تكيه‏گاه خراب شونده است حتّى اذا انس نافرها و اطمئنّ ناكرها قمصت بارجلها و قنصت باحبلها و اقصدت باسهمها يعنى تا زمانى كه مأنوس شد با او كسى كه نفرت داشت از او و مطمئنّ شد از او كسى كه منكر بود از او لگد مى‏زند بپاهاى خود او را و صيد ميكند بدامهاى خود او را و هلاك مى‏گرداند به تيرهاى خود او را و اعلقت المرء اوهاق المنيّة قائدة له الى ضنك المضجع و وحشة

المرجع و معاينة المحلّ و ثواب العمل يعنى بگردن مرد مى‏اندازد ريسمانهاى مرگ را و مى‏كشاند مر آن مرد را بسوى خوابگاه تنگ گور و منزل با وحشت اخرت و مكان ديدار و جزاء كردار و كذلك الخلف بعقب السّلف و لا تقلع المنيّة اختراما و لا يرعوى الباقون اجتراما يعنى بمثل آن حالت باشند مردمان جانشين در عقب رفته‏گان و ترك نمى‏كند مرگ هلاكترا و منزجر نمى‏سازد باقى ماندگان را از جرم و گناه كردن يحتذون مثالا و يمضون ارسالا الى غاية الانتهاء و صيور الفناء يعنى مطابق و موافق يكديگر باشند در صفت و خصلت و در مى‏گذرند دسته دسته تا رسيدن بغايت منتها و عاقبت نيستى و فنا حتّى اذا تصرّمت الامور و تقضّت الدّهور و ازف النّشور اخرجهم من ضرائح القبور و اوكار الطّيور و اوجرة السّباع و مطارح المهالك سراعا الى امره مهطعين الى معاده رعيلا صموتا قياما صفوفا يعنى تا آن زمانى كه منقطع گشت امور و كارها و درگذشت زمانها و نزديك شد نشر و جمع خلايق در محشر بيرون اورد خدا مردمان را از شكاف قبرهاى ايشان و از آشيانهاى مرغانى كه ايشان را طعمه كرده‏اند و از حجرات درندگانى كه ايشان را خورده‏اند و از مكانهائى كه در ان هلاكشده‏اند در حالتى كه تندرونده‏اند بسوى امر خدا و روى آورنده‏اند بسوى معاد خدا دسته‏شدگان خاموشان ايستادگان صف‏زنندگان ينفذهم البصر و يسمعهم الدّاعى يعنى تجاوز ميكند از ايشان نور بصر يعنى مرئى و ظاهرند و مى‏شنواند ايشان را داعى يعنى هر زمان كه خوانده شوند حاضرند عليهم لبوس الاستكانة و ضرع الاستسلام و الذّلّة

 يعنى لازم ايشان باشد لباس مسكنة و فروتنى اطاعت و مذلّت قد ضلّت الحيل و انقطع الامل يعنى بتحقيق كه ضايع است حيله و تدبيرها و منقطع است آرزوها و هوت الأفئدة كاظمة و خشعت الاصوات مهيمنة يعنى افتاده‏اند دلها از هوس‏ها در حالتى كه نگاهدارنده‏اند خود را و لرزنده است اوازها در حالتى كه پستست و الجم العرق و عظم الشّفق يعنى جاريست عرق از صورت‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  78

ايشان تا دهن ايشان مثل لجام و بزرگست خوف و ترس ايشان و ارعدت الاسماع لزبرة الدّاعى الى فصل الخطاب و مقايصة الجزاء و نكال العقاب و نوال الثّواب يعنى و گوشها مضطربند از خشونت او از خواننده بسوى خطاب فاصل ميان حقّ و باطل و گرفتن جزاء و عقوبت عذاب و بخشش ثواب عباد مخلوقون اقتدارا و مربوبون اقتسارا و مقبوضون احتضارا و مضمّنون اجداثا و كائنون رفاتا و مبعوثون افرادا و مدينون جزاء و مميّزون حسابا يعنى اهل محشر بندگان مخلوق شده‏اند از روى قدرت و توانائى و تربيت شده‏اند از روى جبر و قهر و گرفته شده‏اند از روى احتضار موت و فرو گرفته شده‏اند از جهة قبر و شنونده‏اند استخوان پوسيده و مبعوث شده‏اند بتنهائى و جزا داده شده‏اند از روى عوض كردار و ممتازند از روى حساب قد امهلوا فى طلب المخرج و هدوا سبيل المنهج و عمّروا مهل المستعتب و كشف عنهم سدف الرّيب يعنى بتحقيق كه مهلت داده شده‏اند در طلب خروج از تاريكى جهل و نموده شدند راه واضح را و عمر داده شدند از جهة مهلت استرضاء خدا و برداشته شد از ايشان تاريكى شبهه تشكيك را و خلوّ المضمار الجياد و رويّة الارتياد و اناة المقتبس المرتاد فى مدّة الاجل و مضطرب المهل يعنى واگذاشته شدند از براى سوقان گرفتن اسبهاى خوب نفوس و از براى تدبير طلب كردن خير و از براى تانّى افروزنده اتش طلب راه خدا در مدّت عمر و در زمان مضطرب بقاء در دنيا فيا لها امثالا صائبة و مواعظ شافية لو صادقت قلوبا زاكية و اسماعا واعية و البابا حازمة يعنى تعجّب است كه مثلهاى درست مطابق ممثّل و وعظهاى شفادهنده مؤثّره در قلوب اگر برخورد دلهاى پاك مستعدّ مر قبول هدايت را و گوشهاى دل شنونده دريابنده را و رأيهاى جازمه ثابته را و عقلهاى محتاطه را فاتّقوا اللّه تقيّة من سمع فخشع و اقترف فاعترف و وجل فعمل و حاذر فبادر فايقن فاحسن و عبّر فاعتبر و حذّر فازدجر يعنى بپرهيزيد خدا را پرهيز كردن كسى كه شنيد پس ترسيد و كسب كرد گناه را پس اعتراف كرد و ترسيد و عمل و اطاعت كرد و احتراز از گناه كرد پس پيشى گرفت در عبادت و يقين حاصل كرد بمرگ پس كار نيك كرد و ديد عبرت ديگران را و عبرت گرفت و ترسانده شد پس قبول منع كرد و اجاب فاناب و راجع فتاب و اقتدى فاهتدى و ارى فراى يعنى پرهيز كردن كسى كه جواب داد رسول خدا را پس رجوع كرد بسوى خدا و رجوع كرد بفطرت اصلى خود پس توبه كرد و پيروى انبياء كرد پس موافق شد با ايشان در عمل و اعتقاد نموده شد باو اثار و علامات حق را پس شناخت حق را فاسرع طالبا و نجا هاربا فاناد ذخيرة و اطاب سريرة و عمر معادا يعنى بشتافت در حالتى كه طلب كننده مطلوب خود است و رستگار شد در حالتى كه گريزان از گناه است پس حاصل كرد منفعت ذخيره اخرت را و پاك كرد باطن خود را يعنى روح خود را و عمارت سراى معاد خود را و استظهر زادا ليوم رحيله و وجه سبيله و حال حاجته و موطن فاقته يعنى نگاه‏داشت توشه را از براى روز كوچ كردن خود و جهت راه خود و حالت احتياج خود و محلّ ضرورت خود و قدّم لدار مقامه يعنى پيش فرستاد ان ذخيره را از براى سراى اقامت خود فاتّقوا اللّه عباد اللّه جهة ما خلقكم له و احذروا منه كنه ما حذّركم من نفسه و استحقّوا منه ما اعدّ لكم بالتّنجّز لصدق ميعاده و الحذر من هول معاده يعنى پس بپرهيزيد خدا را اى بندگان خدا از جانب آن چيزى كه خلق كرده است شما را از براى آن چيز كه عبادت باشد و بر حذر و خوف باشيد از خدا حقيقت ان ترسى كه بشما رسانيده است از ذات خود و مستحقّ بشويد از او بهشتى را كه اماده كرده است از براى شما بسبب رسيدن بصدق وعده او و بسبب بركنار شدن از ترس معاد و قيامت او منها يعنى بعضى از ان خطبه است جعل لكم اسماعا لتعى ما عناها و ابصارا لتجلو عن عشاها يعنى خلق كرد از براى شما گوشها از جهة حفظ آن چه را كه مهمّ و ضرور است آن گوش را و چشمها از جهة كشف و ظاهر كردن بيرون شدن از كورى و اشلاء جامعة لاعضائها ملائمة لاحنانها فى تركيب صورها و مدد عمرها يعنى و خلق كرد جسدها را در حالتى كه جامع بودند اعضاء خود را ملائم بودند مر اطراف خود را در تركيب شكلها و مدّتهاى عمر بابدان قائمة بارفاقها و قلوب زائدة لارزاقها فى مجلّلات نعمه و موجبات مننه و حوائز عافيته و حواجز بليّته يعنى با بدنهاى ثابته بمنافع خود و دلهاى طالبه مر روزيهاى خود كائن در اسباب نعمتهاى بزرگ او و اسباب منتهاى او و در جمع آورندهاى عافيت او و موانع بلاهاى او و قدّر لكم اعمارا سترها عنكم يعنى معيّن گردانيد از براى شما عمرهائى را كه پوشيده داشته از شما مقدار انرا و خلّف لكم عبرا من اثار الماضين قبلكم من مستمتع خلاقهم و مستفسح خناقهم يعنى باقى گذاشت از براى شما عبرتها از اثار و علامات مردمى كه گذشته‏اند پيش از شما از اشخاص برخوردار از نصيب دنياى خود و اشخاص با وسعت مدّت مرگ گلوگير خود ارهقتهم المنايا دون الامال و شذّ بهم عنها تخرّم الاجال يعنى دريافت بسرعت ايشان را مرگ‏ها پيش از رسيدن به آرزوها و قطع كرد ايشان را از آرزوها بريدن مرگ‏ها لم يمهّدوا فى سلامة الابدان و لم يعتبروا فى انف الاوان يعنى مهيّا و تسويه نكردند امرى را در سلامتى بدنها و عبرت نگرفتند در اوائل زمان فهل ينتظر اهل بضاضة الشّباب الّا حوانى الهرم و اهل غضارة الصّحّة الّا نوازل السّقم يعنى پس منتظر نباشند اهل طراوت و نازكى از جوانان مگر انحنا و پشت‏كژى پيرى را و اهل خوشى و خوبى صحّت مگر مرض‏هاى دشوار و شديده را و اهل مدّة البقاء الّا اونة الفناء مع قرب الزّيال و ازوف الانتقال يعنى و منتظر نباشند اهل زمان بقاء مگر اوقاتها و زمانهاى فناء و نيستى را با وصف نزديك بودن زوال و رسيدن برحلت و انتقال از دنيا و علز القلق و الم المضض و غصص الحرض و تلفّت الاستغاثة بنصرة الحفدة و الاقرباء و الأعزّة و القرناء يعنى و با وصف لرزه و درد و قلق و اضطراب و درد مصيبت و غصّهاى حزن و محنت و چشم داشت فرياد رسيدن بسبب ياورى فرزند

صفحه قبل فهرست صفحه بعد