صفحه قبل فهرست صفحه بعد

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  95

هوا را از براى موضع نسيم و نفس از براى سكنى كننده در زمين و بيرون اورد از عدم بسوى زمين اهل زمين را در حالتى كه مسلّط باشند بر تمام منقصتهاى زمين ثمّ لم يدع جرز الارض الّتى تقصر مياه العيون عن روابيها و لا تجد جداول الانهار ذريعة الى بلوغها حتّى انشأ لها ناشئة سحاب تحيى مواتها و تستخرج نباتها يعنى پس وانگذاشت از زمين بى‏اب و علف آن چنانى را كه قاصر بود و غير سد ابهاى چشمه‏ها از بلنديهاى او و نمى‏يافت جدولهاى رودخانها وسيله بسوى رسيدن ان بلنديها تا اين كه ايجاد كرد از براى انها زنده كننده ابرى كه زنده گرداند مردهاى زمين را يعنى با منفعت گرداند از باريدن بر ان آن زمين‏هاى مرده بى‏منفعت را و بيرون اورد گياه او را الّف غمامها بعد افتراق لمعه و تباين قزعه حتّى اذا تمخضّت لجّة المزن فيه و التمع برقه فى كففه و لم ينم وميضه فى كنهور ربابه و متراكم سحابه ارسله سحّا متداركا قد اسف تمريه الجنوب درر اهاضيبه و دفع شآبيبه يعنى انشا كرد سحاب را باين نحو كه تركيب كرد پارهاى ابر سفيد را بعد از جدا بودن پارهاى او و از هم دور بودن قطعات او تا اين كه حركت كرد معظم و بزرگ ابرها در او و بدرخشيد برق او در پارهاى كرد و دراز او و خوابيد درخشندگى او در كوه بزرگ ابر سفيد او و بر هم ريخته‏هاى ابرا و روانه گردانيد ان كوه بزرگ را از جهة ريختن اب پياپى در حالتى كه نزديك بزمين شد طرف پائين او در حالتى كه بيرون مياورد از او باد جنوب دوشيدهاى بارانهاى او را و بيرون امدهاى باران بسيار او را فلمّا القت السّحاب برك بوانيها و بعاع ما استقلّت به من العباد المحمول عليها اخرج به من هوامد الارض النّبات و من زعر الجبال الاعشاب يعنى پس در زمانى كه انداخت بر زمين ان ابر سينه قوائم خود را و سنگينى بارانى كه مستقلّ بود در بر داشتن او از سنگينى‏هاى كه بار بود بر او يعنى در زمانى كه باريد بر زمين بارانهاى سنگينى كه متحمّل ان بود و در بار داشت بيرون اورد خدا بسبب آن از زمينهاى خشك گياه و از خشكزارهاى كوهها علفها را فهى تبهج بزينة رياضها و تزدهى بما البسته من ربط ازاهيرها و حلية ما سمّطت به نواضر انوارها و جعل ذلك بلاغا للانام و رزقا للانعام يعنى پس زمين بهجت و خوشوقتى پيدا كرد بسبب زينت باغهاى او و بعجب و كبر افتاد بسبب چيزى كه پوشيد او را از چادر سفيد شكوفهاى ان باغها و بسبب زيور كردن بندى كه پكانده شده بود باو شكوفهاى تازه او و گردانيد خداى (-  تعالى- ) ان نباتات زمين را كفايت از براى مردمان و روزى از براى چهارپايان و خرق الفجاج فى افاقها و اقام المنار للسّالكين على جوادّ طرقها يعنى و واكرد راههاى واسع را در اطراف زمين و برپا كرد علامت راهها را از براى روندگان بر راههاى جادّه او فلمّا مهّد ارضه و انفذ امره اختار ادم (علیه السلام)خيرة من خلقه و جعله اوّل جبلّته و اسكنه جنّته و ارغد فيها اكله يعنى پس در زمانى كه گسترانيد زمين را و فارغ شد از امر او برگزيد ادم عليه السّلام را برگزيدنى از مخلوقات خود و گردانيد او را اوّل خلقت از نوع انسان و ساكن گردانيد او را در بهشت خود و وسعت داد در ان بهشت روزى او را و اوعز اليه فيما نهاه عنه و اعلمه انّ فى الاقدام عليه التعرّض لمعصيته و المخاطرة بمنزلته يعنى و اشاره كرد بسوى او در چيزى كه نهى كرد او را از او كه اكل شجره باشد و خبر داد باو كه در پا پيش گذاشتن بر او متعرّض شدن مر معصيت اوست و هلاكت منزلة و مرتبت او است فاقدم على ما نهاه عنه موافاة لسابق علمه فاهبطه بعد التّوبة ليعمر ارضه بنسله و ليقيم الحجّة به على عباده يعنى پس اقدام كرد ادم بر چيزى كه نهى كرده بود ادم را از او از جهة مطابقه شدن مر علم سابق قديم او پس او را از بهشت بزمين فرود اورد بعد از توبه كردن او تا اين كه عمارت كند و اباد گرداند زمين خود را باولاد ادم و از جهة اين كه برپا دارد حجّة و برهان خود را بر بندگان خود و لم يخلهم بعد ان قبضه ممّا يؤكّد عليهم حجّة ربوبيّته و يصل بينهم و بين معرفته بل تعاهدهم بالحجج على السن الخيرة من انبيائه و متحمّلى ودايع رسالاته قرنا فقرنا حتّى تمّت بنبيّنا محمّد ( صلی علیه و آله و السلام)حجّته و بلغ المقطع عذره و نذره يعنى و خالى نگذاشت ان بندگان را بعد از قبض روح ادم (علیه السلام)از چيزى كه تاكيد كند بر ايشان حجّت و دليل پروردگارى او را و وصل كند ميان ايشان و ميان معرفت و شناسائى او بلكه پيمان خواست از ايشان بسبب حجج و دلائل بر زبان برگزيدگان از پيغمبران خود و بر دارندگان امانتهاى فرستادهاى خود گروهى پس از گروهى تا اين كه تمام شد حجّة او بر پيغمبر ما و رسيد باخر عذر خدا بر عذاب بندگان و تخويف خدا مر عاصيان را و قدّر الارزاق فكثّرها و قلّلها و قسمها على الضّيق و السّعة فعدل فيها ليبتلى من اراد بميسورها و معسورها و ليختبر بذلك الشّكر و الصّبر من غنيّها و فقيرها يعنى و معيّن كرد روزى‏ها را پس بسيار گردانيد روزيها بر بعضى و اندك گردانيد بر بعضى ديگر و قسمت كرد روزيها را بر تنگى و فراخى پس عدل كرد در قسمة تا اين كه امتحان كند كسى را كه اراده امتحان كرده باسان روزى و دشوار روزى و از براى اين كه امتحان كند بان تقسيم شكر و صبر كردن را از غنىّ عباد و فقير عباد ثمّ قرن بسعتها عقابيل فاقتها و بسلامتها طوارق افاتها و بفرج افراحها غصص اتراجها يعنى پس مقترن و متصل گردانيد بوسعة روزيها باقيماندهاى فقر و احتياج را و بسلامت روزيها حوادث افتهاى روزيها را و بفرجهاى شاديهاى روزيها غصّه‏ها و غمهاى روزيها را و خلق الاجال فاطالها و قصّرها و قدّمها و اخّرها و وصل بالموت اسبابها و جعله خالجا لاشطانها و قاطعا لمرائر اقرانها يعنى و خلق كرد مدّتهاى عمر را پس دراز گردانيد بعضى و كوتاه گردانيد بعضى ديگر را و مقدّم داشت مدّت عمر بعضى را و موخّر داشت مدّت عمر بعضى ديگر را و متصل بمرگ گردانيد اسباب مدتهاى عمر را و گردانيد مرگ را كشاننده مر ريسمان دراز عمرها و پاره كننده مر ريسمان‏هاى محكم از ريسمانهاى عمرها عالم السرّ من ضمائر المضمرين و نجوى المتخافتين و خواطر رجم الظّنون و عقد عزيمات اليقين و مسارق ايماض الجفون يعنى اوست داناى نهان از خطوات در خواطر گذرانندگان و نجواى آهسته گويندگان و بخاطر رسيدهاى و گمان گمان برندگان و گرههاى ازادهاى يقين و اشارها دزد پلك چشمها و ما ضمنته اكنان القلوب و

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  96

غيابات الغيوب و ما اصنعت لاستراقه مسائخ الاسماع و مصائف الذرّ و مشّاتى الهوام و رجع الحنين من المولّهات و همس الاقدام يعنى و او است داناى آن چه را كه مشتملست او را پردهاى دلها و قعرهاى پنهانيها و آن چه را كه گوش داد از براى دزدى شنيدن او قوّت سامعه گوشها و عالم و داناى بمواضع تابستانى مورچهاى صغار و بمكانهاى زمستانى حيوانات زير خاك و تبرّد صداء ناله از حيوانات بى‏زبان و بصداى هموار پاها و منفسح الثّمرة من ولائج غلف الاكمام و منقمع الوحوش من غيران الجبال و اوديتها و مختبأ البعوض بين سوق الاشجار و الحيتها يعنى و دانا است جاى گشوده شدن ميوه را از باطن غلافهاى خوشه‏ها و جاى پنهان شدن حيوانات وحشى از غارهاى كوهها و سيل‏گاههاى او و جاى پنهانشدن پشّه‏ها ميان شاخهاى درختان و پوستهاى ان و مغرز الاوراق من الافنان و محطّ الامشاج من مشارب الاصلاب

يعنى دانا است بمحلّ فرو شدن برگها از شاخها و محلّ فرود امدن منيهاى مخلوطه از راههاى صلبها و رحمها و ناشئة الغموم و متلاحمها و درور قطر السّحاب و متراكمها يعنى دانا است بظاهر شدن ابرها و برهم خوردهاى ان و بريزش قطرهاى باران و اجتماع ان و ما تسفى الاعاصير بذيولها و تعفو الامطار بسيولها يعنى دانا است بآنچه پراكنده ميكند گردبادها بدامنهاى خود و محو ميكند بارانها بسيلهاى خود و عوم بنات الارض فى كثبان الرّمال و مستقرّ ذوات الاجنحة بذرى شناخيب الجبال يعنى و دانا است بشناگرى حشرات زمين در تلهاى ريگها و بمحلّ قرار پرندگان ببالاى سرهاى كوهها و تغريد ذوات المنطق فى دياجير الاوكار و ما اوعته الاصداف و حضنت عليه امواج البحار يعنى و دانا است باواز بلند مرغان صاحب الحان در تاريكى‏هاى آشيانها و بآنچه از مرواريد كه جاى داده او را صدفها و پرستارى بر او كرده موجهاى درياها و ما غشيته سدفة ليل او ذرّ عليه شمارق نهار و ما اعتقبت عليه اطباق الدّياجير و سبحات النّور يعنى دانا است بآنچه پوشانده است او را تاريكى شب يا تابيده است بر او آفتاب روز و بآنچه پياپى رسيده است بر او پردهاى تاريكى و درخشيدنهاى نور و اثر كلّ خطوة و حسّ كلّ حركة و رجع كلّ كلمة و تحريك كلّ شفة و مستقرّ كلّ نسمة و مثقال كلّ ذرّة و هماهم كلّ نفس هامّة يعنى دانا است به نشانه هر كامى و باواز هر حركتى و بترجيع او از هر كلمه و بحركت دادن هر لبى و محلّ قرار هر انسانى و بوزن هر ذرّه و بهمهمه او از گلوى هر نفس صاحب اراده و ما عليها من ثمر شجرة او ساقط ورقة او قرارة نطفة او نقاعة دم و مضغة او ناشئة خلق و سلالة يعنى دانا است بآنچه بر روى زمين است از ميوه هر درختى و بهر برگ ريخته و بمكان نطفه و بمحلّ جمعشدن خونى و بخون گوشت شده و پديد امده خلقى و نتيجه حيوانى لم تلحقه فى ذلك كلفة و لا اعترضته فى حفظ ما ابتدع من خلقه عارضة و لا اعتورته فى تنفيذ الامور و تدابير المخلوقين ملالة و لا فترة يعنى عارض نمى‏شود او را در دانستن آن چيزها مشقّتى و ظاهر نمى‏شود او را در نگاهداشتن آن چه را كه ايجاد كرده است از مخلوقات او عارضه و در نمى‏يابد او را در تمام كردن چيزها و تدبير كردن خلايق دلتنگى و نه سستى بل نفذ فيهم علمه و احصاهم عدّه و وسعهم عدله و غمرهم فضله مع تقصيرهم عن كنه ما هو اهله يعنى بلكه نافذ و فرو رونده است در مخلوقات علم او و احاطه كرده است ايشان را شماره كردن او و وسعت داشته است ايشان را عدل او و فرو گرفته است ايشان را فضل و كرم او با كوتاهى كردن ايشان از پايان اطاعتى كه اوست اهل و سزاوار ان اللّهمّ انت اهل الوصف الجميل و التّعداد الكثير يعنى بار خدايا توئى سزاوار ذكر صفت نيكو و سزاوار شماره بسيار نعمت و احسان ان تؤمّل فخير مأمول و ان ترجّ فخير مرجوّ يعنى اگر طمع داشته شدى پس بهترين طمع داشته شده و اگر اميد داشته شدى پس بهترين اميد داشته شده اللّهمّ قد بسطت فيما لا امدح به غيرك و لا اثنى به على احد سواك و لا اوجّهه الى معادن الخيبة و مواضع الرّيبة و عدلت بلسانى عن مدائح الادميّين و الثّناء على المربوبين المخلوقين يعنى بار خدايا بتحقيق كه تو پهن ساختى از براى من ستايشى را كه نمى‏توانم ستود باو غير تو را و درودى را كه نمى‏توانم سرود باو بر احدى سواى تو را و متوجّه نساخته‏ام آن ستايش را بمعدنهاى خيبت و خسران و جاهاى شبهه و بهتان و تو برگردانيدى زبان مرا از ستايشهاى مردمان و درود بر مربوبين مخلوقين يعنى بپرورش يافته‏گان آفريدگان اللّهمّ و لكلّ مثنى على من اثنى عليه مثوبة من جزاء او عارفة من عطاء و قد رجوتك دليلا على ذخائر الرّحمة و كنوز المغفرة يعنى بار خدايا و از براى هر ستايش‏كننده بر آن كس كه او را ستوده است اجرى هست از اجرهاى بزرگ يا احسانى هست از بخششهاى بزرگ و من اميدوارم بتو راه نمودن بر توشهاى بخشش و گنجهاى آمرزش را يعنى راه نمائى بمن اسباب بخشش و آمرزش را اللّهمّ و هذا مقام من افردك بالتّوحيد الّذى هو لك و لم ير مستحقّا لهذه المحامد و الممادج غيرك يعنى بار خدايا و اين مقام كسى است كه يگانه گرديده است تو را بيگانه ساختنى كه مختصّ از براى تست كه توحيد ذات و صفات و افعال باشد و نديده است سزاوار از براى اين حمدها و مدحها غير تو را و بى فاقة اليك لا يجبر مسكنتها الّا فضلك و لا ينعش من خلّتك الّا منّك و جودك يعنى مراست حاجتى بسوى تو كه سدّ نمى‏كند احتياج بآن حاجت را مگر بخشش تو و دفع نمى‏كند بعضى از ضروريّات او را مگر عطا و كرم تو فهب لنا فى هذا المقام رضاك و اغننا عن مدّ الايدى الى من سواك انّك على ما تشاء قدير يعنى ببخش از براى ما در اين مقام خوشنودى تو را و بى‏نياز گردان ما را از كشيدن دستهاى نياز بسوى سواى تو بتحقيق كه توئى توانا بر هر چيزى كه بخواهى

الخطبة 91

و من كلام له (علیه السلام)لما اريد على البيعة بعد قتل عثمان يعنى از كلام امير المؤمنين عليه السّلام است در وقتى كه اراده بيعت او كردند بعد از كشته شدن عثمان دعونى و التمسوا غيرى فانّا مستقبلون امرا له وجوه و الوان لا يقوم له القلوب و لا يبثت عليه العقول و انّ الافاق قد اغامت و المحجّة قد تنكّرت يعنى واگذاريد مرا و التماس نمائيد غير مرا در بيعت كردن با او بسبب آن كه ما رو آورده‏ايم‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  97

بامرى كه از براى او صورتها و رنگها است يعنى امريست كه احتمال وجوه مختلفه و حالات متلوّنه را دارد و هر وقتى بطورى و بهر مقامى بنحوى بايد اجرا بشود و حال آن كه نايستاده‏اند از براى او دلها و ثابت و لازم نيستند بر او همه رايها و بتحقيق كه ابر جهالت فرو گرفته است ولايتها را و راه جاده ناپيدا و متروكست و چون امر خلافت بوحى و نصّ است نه ببيعت و اجماع و در باره خليفه بر حقّ وحى و نصّ متحقّق بود و به بيعت غصب حقّ شده بود لهذا اظهار اكراه كردند از حيثيّت بيعت نه از جهت خلافت زيرا كه ايشان از جانب خدا و رسول خليفه بودند چه در زمان عدم بيعت و چه در وقت بيعت و باين جهة گفتند كه التماس بيعت بغير من كرده باشيد يعنى آن چه بر شما است از حقّ من اطاعت و انقياد از روى قلب و اعتقاد است نه بيعت در ظاهر با اغراض و اطماع حطام دنيوى و فرو گرفتن ضلالت دلهاى اهل افاقرا و انكار مردم راه جادّه حق را و عدول از صراط مستقيم بسوى طريق شيطان رجيم را و اعلموا انّى ان اجبتكم ركبت بكم ما اعلم و لم اصغ الى قول القائل و عتب العاتب و ان تركتمونى فانا كاحدكم و لعلّى اسمعكم و اطوعكم لمن ولّيتموه امركم و انا لكم وزيرا خير منّى لكم اميرا يعنى بدانيد كه من اگر اجابت التماس شما كردم و بيعت با شما كردم متحمل مى‏سازم شما را باحكام خدائى كه من مى‏دانم و گوش نمى‏دهم بسوى قول قائل و لوم لائم يعنى بگفته شما و خواهش شما عمل نخواهم كرد آن چه خدا گفته است از ان فرار خواهم كرد و با شما رفتار كرد اگر چه خلاف خواهش شما باشد و باكى از سرزنش شما نخواهم داشت و بيم من از عتاب خدا است من خليفه خدا و رسول و حاكم باحكام ايشان نه امير به بيعت شما و محكوم خواهش شما و اگر واگذاريد مرا و اطاعت من نكنيد چنانچه واگذاشته بوديد پس من مثل يكى از شما باشم كه تكليف اجراى امر خلافت از من ساقط خواهد بود و تسلّطى نخواهم داشت كه بخلاف خواهش شما با شما رفتار كرده باشم و اميد هست كه من شنواتر و اطاعت كننده‏تر از شما باشم از براى كسى كه شما امر خلافت را باو واگذاريد زيرا كه تكليف من در انوقت مدارا خواهد بود تا توانم اجراى احكام خدا بقدر مقدور كرد و شيعيان خلّص را از شرّ اشرار محفوظ داشت و من از براى شما وزير باشم بهتر است از اين كه من از براى شما امير باشم يعنى شما مرا خليفه بوحى و نصّ و وزير از جانب خدا بدانيد انفع و اصلح دنيا و اخرت شما است از اين كه مرا امير بسبب بيعت شما بدانيد زيرا كه البتّه شنيده‏ايد از رسول خدا ( صلی علیه و آله و السلام)حديث علىّ منّى بمنزلة هرون من موسى و خوانده‏ايد در قران ايه وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هارُونَ أَخِي كه موسى على نبيّنا عليه السّلام درخواست كرد از خدا وزير بودن برادر خود هرون را و هرون بحكم خدا وزير و خليفه موسى شد پس هرگاه من بمنزله هرون و برادر باشم از براى رسول ( صلی علیه و آله و السلام)خدا پس البتّه خلافت و وزارت من نيز بحكم و وحى خدا باشد نه به بيعت شما پس اگر مرا وزير خدا بدانيد و اطاعت خدا را كرده باشيد سعادت  دنيا و اخرت شما را خواهد بود و الّا بجز شقاوت و خسارت حاصلى از براى شما نخواهد داشت

الخطبة 92

و من خطبة له (علیه السلام)يعنى از خطبه امير المؤمنين عليه السّلام است امّا بعد ايّها النّاس فانا فقأت عين الفتنة و لم يكن ليجترئ عليها احد غيرى بعد ان ماج عيبها و اشتدّت كلبها يعنى امّا بعد از حمد خدا و نعت رسول ( صلی علیه و آله و السلام)اى مردمان پس من كندم چشم فتنه و فساد را و نبود كسى كه جرات كند بر ان غير از من بعد از آن كه موج برداشته بود تاريكى او و شدّت كرده بود مرض سگ حار گيرنده او فاسئلونى قبل ان تفقدونى فو الّذى نفسى بيده لا تسألونى عن شي‏ء فيما بينكم و بين السّاعة و لا عن فئة تهدى مائة و تضلّ مأئة الّا انبأتكم بناعقها و قائدها و سائقها و مناخ ركابها و محطّ رحالها و من يقتل من اهلها قتلا و يموت منه موتا يعنى پس بپرسيد از من مسائل دينيه و احكام شرعيّه و آن چه را كه بخواهيد پيش از آن كه نيابيد مرا پس سوگند بان كسى كه ذات من در دست قدرت او است كه سؤال نخواهيد كرد مرا از چيزى كه در ميانه شما و قيامتست و نه از گروهى كه هدايت ميابند صد نفر از انها و گمراه ميشوند صد نفر از انها مگر اين كه خبر مى‏دهم شما را بآواز دهنده انها و بكشاننده انها و براننده انها و بمحلّ خوابانيدن شتران سوارى انها و مكان انداختن بارهاى انها و كسى كه كشته مى‏شود از انها كشته شدنى و كسى كه مى‏ميرد از ايشان مردنى و تعرّض طلب سؤال از كرامات و خصايص امير المؤمنين (علیه السلام)و احدى از صحابه جرأت گفتن از اين مقوله گفتار را نداشته‏اند و حضرت امير المؤمنين (علیه السلام)گفتند و از عهده برآمدند و شاهد بر حقّيت او اگر منحصر بود بهمين قدر كافى بود بدون شبهه چه جاى بودن شواهد صادقه حقّه لا تعدّ و لا تحصى و لو قد فقدتمونى و نزلت كرايه الامور و حواذب الخطوب لاطرق كثير من السّائلين و فشل كثير من المسئولين يعنى و اگر نيابيد مرا و حال آن كه نازلشده امور مكروهه و كارهاى شديده عظيمه هر اينه سر در پيش ميافكنند و ساكت ميشوند بسيارى از سائلين كه بجهة شدّت حيرت ايشان ساكت از سؤال باشند و نمى‏دانند كه از كه سؤال كنند و بچه نحو سؤال نمايند و جبون و ترسناك مى‏گردند بسيارى از مسئولين در رد جواب بتقريب نادانى و ذلك اذا قلّصت حربكم و شمّرت عن ساق و ضاقت الدنيا عليكم ضيقا تستطيلون ايّام البلاء عليكم حتّى يفتح اللّه لبقيّة الأبرار منكم يعنى ان سكوت سائلين و جبن مسئولين در زمانى است كه شدّت كرده باشد جنگ شما و دامن برچيده باشد از ساق جدّ و سعى و تنگ شده باشد دنيا بر شما تنگشدنى در حالتى كه دراز گردانيده‏ايد روزهاى بلا را بر شما كه از شدّت بليّه هر دقيقه صد هزار سالى باشد بر شما تا اين كه فتح و فيروزى دهد خداى (-  تعالى- ) مر بقيه نيكوكاران از شما را يعنى آنهائى كه دين و دنياى خود را سالم كرده باشند از شر ظلمه و اشرار بنى اميّه از مرگ و فناى ايشان فتح و فيروزى يابند انّ الفتن اذا اقبلت شبّهت و اذا ادبرت نبّهت ينكرن مقبلات و يعرفن مدبرات يحمن حوم الرّياح يصبن بلدا و يخطبن بلدا يعنى بتحقيق كه فتنها در وقتى كه در مياورند بقومى مشتبه و متلبّس مى‏سازند خود را بصلاح و در وقتى كه برميگردند آگاه مى‏گردانند بفساد خود منكر و مكروه مردم باشند در اوقات اقبال خود و معروف و نيكو باشند در

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  98

اوقات ادبار خود مى‏كردند مثل گرديدن بادهايى مى‏رسند بشهرى و تجاوز ميكنند از شهرى ديگر الا انّ اخوف الفتن عندى عليكم فتنة بنى اميّة فانّها فتنة عمياء مظلمة عمّت خطّتها و خصّت بليّتها و اصاب البلاء من ابصر فيها و اخطأ البلاء من عمى عنها يعنى آگاه باشيد كه ترسناك‏ترين فتنه و فسادها در نزد من بر شما فتنه و فساد بنى اميّه است بسبب اين كه فتنه‏ايست كور و تاريك نگاه نكنند در ان حقّ را اصلا عموم و شمول دارد مملكت و سلطنت او و مخصوص است بما اهل بيت بليّه و ظلم و جور او مى‏رسد بلا بكسى كه بيناء در انست و نمى‏رسد بلا بكسى كه نابينا است از بطلان او يعنى بلا و ظلم او مى‏رسد بكسى كه علم دارد ببطلان و ضلالت انها و سالم مى‏شود از شرّ انها كسى كه نمى‏داند بطلان انها را و متابع انها است و ايم اللّه لتجدنّ بنى اميّة لكم ارباب سوء بعدى كالنّاب الضّروس تعذم بفيها و تخبط بيدها و تزين برجلها و تمنع درّها يعنى سوگند بخدا كه هر اينه مى‏بايد بنى اميّه را از براى شما خداوندان بد بعد از من مثل شتر گزنده كه بگزد بدهنش و زمين را بكوبد بدستش و لگد بزند بپايش و منع كند شيرش را از دوشيدن يعنى بنى اميّه بدهن ناسزا بگويند بخلق و بدست تسلّط و جور مردم را خوار و ذليل گردانند و بپاى بى‏حساب و تعدّى مردم را برمانند از اوطان و نفعى بكسى نرسانند لا يزالون بكم حتّى لا يتركوا منكم الّا نافعا لهم او غير ضارّ بهم و لا يزال بلائهم حتّى لا يكون انتصار احدكم منهم الّا كانتصار العبد من ربّه و الصّاحب من مستصحبه يعنى هميشه باشند با اذيّت شما تا اين كه وانگذارند از شما احدى را مگر اين كه منفعت رساننده باشيد مر ايشان را و خدمتكار ايشان باشيد يا اين كه بى‏مضرّت بر ايشان باشيد و دائم باشد بلاء ايشان تا اين كه نباشد خدمتكارى هر يك از شما براى ايشان مگر اين كه مثل خدمت‏كردن بنده باشيد از براى خداوند و تابع باشيد از متبوع ترد عليكم فتنتهم شوهاء مخشيّة و قطعا جاهليّة ليس فيها منار هدى و لا علم يرى يعنى وارد شود بر شما فساد ايشان زشت‏رو و ترسناك و وارد شود بر شما پارهاى اوقات جاهليّت كه نباشد در ان اوقات علامت هدايتى كونه نشانه كه ديده شود باو راه حقّ را نحن اهل البيت منها بمنجاة و لسنا فيها بدعاة يعنى و ما اهل بيت از وبال و گناه ان فتنه در رستگارى باشيم و نباشيم در ان فتنه خواننده كسى را بحقّ يعنى نتوانيم كسى را خواند بحقّ ثمّ يفرّجها اللّه عنكم كتفريج الاديم بمن يسومهم خسفا و يسوقهم عنفا و يسقيهم بكأس مصبّرة لا يعطيهم الّا السّيف و لا يحلسهم الّا الخوف يعنى پس قطع كند خداى (-  تعالى- ) انفتنه را از شما مثل قطع كردن پوست فاسد بسبب كسى كه چراننده ايشان باشد از روى ضرر خوارى و راننده ايشان از روى شدّت و دشوارى و بچشاند ايشان را بجام تلخ مرگ و نبخشند بايشان چيزى مگر شمشير و نپوشاند ايشان را مگر به پيراهن ترس و بيم فعند ذلك تودّ قريش بالدّنيا و ما فيها لو يرونني مقاما واحدا و لو قدر جزر جزور لاقبل منهم ما اطلب اليوم بعضه فلا يعطونينه يعنى در نزد ان زمان دوست مى‏دارند قريش كه بعوض دنيا و آن چه در دنيا است اگر به ببينند مرا در يك ايستادنى و اگر چه بقدر زمانى نحر شتر بچّه باشد يعنى دوست مى‏دارند كه تمام دنيا و ما فيها را داده باشند بعوض اين كه ببينند مرا در زمان بسيار اندكى از براى اين كه قبول كنم از ايشان آن چيزى را كه امروز طلب ميكنم بعضى از ان را پس نمى‏دهند بمن انرا و ان اطاعت و فرمان‏بردارى باشد بتمام مال و جان و بجميع افعال و اقوال

الخطبة 93

و من خطبة له (علیه السلام)يعنى از خطبه امير المؤمنين عليه السّلام است فتبارك اللّه الّذى لا يبلغه بعد الهمم و لا يناله حدس الفطن يعنى با بركت و خير و فضل و احسانست خداى آن چنانى كه نمى‏رسد كنه معرفت او را عزمهائى كه مى‏رسيدند بچيزهائى كه دور است رسيدن باو و درنيابد او را زيركيهاى سريع الانتقال بدون حركات فكريّه و امتناع بلوغ و نيل باو بتقريب آنست كه محيط على الاطلاقست و بجميع الاعتبارات و الحيثيّات و محيط على الاطلاق محاط نتواند شد الاوّل الّذى لا غاية له فينتهى لا اخر له فينقضى يعنى اوّلى است كه نهايتى از براى بقاء او نيست تا منتهى شود بسوى او و اخر جزو از براى بقاء او نيست تا وجودش تمام منقضى شود نا بجزو زيرا كه او هست بذاتست و ابتداء همه هستى‏ها و پذيراى نيستى نيست و الّا لازم ايد كه هست نيست گردد و اين بالبديهه محالست و فرق ميان غايت و اخر آنست كه اوّل امريست خارج از ذى نهايت و اخر امريست داخل در ان و احتمال دارد كه نفى انتها باشد از اوّل و اخر نفى انتها باشد از اخر يعنى ازلى است و ابديست و منها فاستودعهم فى افضل مستودع و اقرّهم فى خير مستقرّ تناسختهم كرائم الاصلاب الى مطهّرات الارحام يعنى پس امانت گذاشت انبيا را در بهترين امانت‏دار و قرار داد ايشان را در نيكوترين مكان قرار در حالتى كه نقل و تحويل كرد ايشان را صلبهاى نفيسه بسوى رحمهاى پاكيزه و مراد از مستودع و مستقرّ انبياء مقرّ نور انسان كاملست كه خاتم النّبيّين صلّى اللّه عليه و آله باشد كه قبل از وجود كونى قرار داشت در پيش روى پروردگار تعالى و تقدّس و بعد از ان در لوح و قلم و بعد از ان در سرادقات جلال و حجب كبرياء و بعد از ان در عرش و كرسى و بعد از ان در سموات سبع و قرار گرفت در هر يك مدّتهاى درازى از سالهاى الهى و ربوبى نه دنيوى حركتى چنانچه در اخبار وارد شده است و بعد از ان منتهى و نزول كرد بعالم سفلى و از براى سعود و اقبال بعالم علوى قرار گرفت در صلب ادم صفىّ اللّه على نبيّنا و عليه الصّلوة و السّلام و انتقال كرد از صلب نبيّى بصلب نبيّى يا وصيّيى تا اين كه ظاهر شد بصورت كونيّه رحمة للعالمين از صلب عبد اللّه بن عبد اللّه بن عبد المطّلب و امّا در حين وجود كونى پس قرار يافت در جوار حرم خدا و بعد از ان در مدينه مشرّفه كه قطعه از اراضى بهشتست و بعد از رحلت قرار گرفت در مقام محشور بر حوض مورود و شفاعت موعوده و شهادت مقبوله از مقامات و مواطن قيامت تا بمرتبه اعلى و مقام اسنى و مراد از تناسخ در اين مقام نه تناسخ مستحيل است كه برهان بر بطلان ان قائمست كه عبارت از انتقال شخص نفس جزويّه انسانيّه باشد از بدن شخصى ببدن ديگر انسانى يا حيوانى يا نباتى بلكه عبارتست از تطوّرات نفس كليّه و تنزّل و هبوط او از عالم تجرّد بعالم طبع بامر ربّ الارباب از براى تدبير و ترتيب و

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  99

اصلاح مادّه جسمانيّه و رجوع و صعود او بسوى مقام اصلى و جوار رحمت ربّ العالمين بامر يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً باستكمال او بكمالات عقليّه و ملكات ملكيّه و خلاص او از مضيق طبيعت بعد از گرديدن او عين طبع و طبيعت بسبب فرط تعلّق و تعشّق بمادّه جسميّه و تحقيق ان بر وجه اجمال آنست كه نفس كليّه نه بمعنى كلّى منطقى يا طبيعى و عقلى كه در خارج موجودند در ضمن اشخاص و بوجود اشخاص نه بوجود شخصى بلكه بمعنى جوهر مجرّد فى ذاته و متّصف باطلاق و ارسال عقلى معنوى با وحدت شخصيّه عقليّه متعيّنه بحيثيّتى كه محتوى و مشتمل باشد بجميع اعداد و اشخاص نفوس نه مثل اشتمال كلّى بر افراد بلكه شبيه باحتواء كلّ باجزاء نه كلّ و جزء محقّق بلكه مقدّر باين معنى كه اگر تقديرا متقدّر و متكمّم شود از ان قبيل بود و اين نفس كليّه با اشتمال جملى و احتواء كلّى و وحدت عينيّه شخصيّه بعد از هبوط بعالم طبع از براى ترتيب و تدبير مادّه چون از شدّت تعلّق و تعشّق عين مادّه است متكثّر شود بتكثّر مادّه بالعرض و بالتّبع و هر يك از ان نفوس متعدّده متكثّره بجاى قواى و اعضاى او خواهند بود و بحظّى و نصيبى از كمالات عقليّه و ملكيّه برخوردار شوند بقدر كدّ و جدّ و سعى خود و جميع كمالات نفوس جزويّه كه حصص نفس كليّه باشند در فردى جمع نشود الّا در فرد انسان كامل كه شخص خاتم النّبيّين صلّى اللّه عليه و آله باشد كه عارج معارج كمالات معراجيّه قاب قوسين او ادنى است پس نفس كليّه كه حقيقت نفس انسان كاملست متناسخ باشد در مقامات و درجات و اطوار تا بمقام قاب قوسين او ادنى نزولا و صعودا و دلائل و شواهد نقليّه و عقليّه بر تحقّق اين تناسخ قائمست چنانچه بر ابطال قسم اوّل قائمست و از اينجا است كه گفته شده است و ما من مذهب الّا و للتّناسخ فيه قدم راسخ و ناظر باين مقاماتست آن چه از انسان كامل صلوات اللّه و سلامه عليه در خطبة البيان نقل شده كه منم آدم اوّل و منم نوح و منم شيث و ابراهيم و منم با همه انبياء و منم معلّم انبياء و منجى ايشان و منم صاحب كرات و دولات و

امثال اينها كلّما مضى سلف قام منهم بدين اللّه خلف حتّى افضت كرامة اللّه سبحانه الى محمّد ( صلی علیه و آله و السلام)يعنى هر زمانى كه گذشت سابقى برپا شد از انبياء باقامه دين خدا خليفه و جانشينى تا اين كه منتهى شد كرامت خداى سبحانه بسوى محمد صلّى اللّه عليه و آله فاخرجه من افضل المعادن منبتا و اعزّ الارومات مغرسا من الشّجرة الّتى صدع منها انبيائه و انتخب منها امنائه يعنى پس بيرون اورد و ظاهر ساخت او را در حالتى كه جاى رستن او از بهترين معدنها است و مكان نشاندن او از ناياب‏ترين اصلها است زيرا كه منبت او از معدن طلاى ولايت مطلقه است كه تربيتش از نور آفتاب عظمتست و مغرس او از اصل نقره نبوّت كليّه است كه پرورشش در كنار ماه مرحمت است و كلمه من الشّجرة بيانست زيرا كه اخراج شده از مغرس و منبت شجره‏ايست يعنى درخت آن چنانيست كه شكافته است و ظاهر ساخته است از او پيغمبران خود را و برگزيده است از او اوصياء خود را كه ائمّه هدى باشند عترته خير العترة و اسرته خير الاسر و شجرته خير الشّجر نبتت فى حرم و بسقت فى كرم لها فروع طوال و ثمرة لا تنال يعنى عترت او و اخصّ خويشان او كه على و فاطمه (علیه السلام)و اولاد ايشان باشد بهترين عترتهايند و عشيره و اهل بيت او بهترين اهل بيتند درختش كه نفس نفيسش باشد بهترين درختها است كه روئيده است در حرم كبرياء عظمت و بلند گرديده است در كرامت و مرحمت از براى او است شاخهاى بسيار بلند و ميوهائى كه رسيده نشده است بمثل او و مراد از شجره روح اعظم و حقيقت محمّدى ( صلی علیه و آله و السلام)و اوّل مخلوقست چنانچه در خصال از جابر مرويست كه رسول خدا ( صلی علیه و آله و السلام)گفتند كه اوّل ما خلق اللّه نورى ابتدعه من نوره و اشتقّه من جلال عظمته يعنى اوّل چيزى را كه خلق كرد خدا نور من است كه ايجاد كرد او را از نور خود و مشتقّ و ظاهر گردانيد او را از بزرگى عظمت خود و در بصائر الدّرجات مرويست كه راوى سؤال كرد از امام جعفر صادق عليه السّلام از آيه أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ پس آن حضرت در جواب گفتند كه قسم بخدا كه رسول خدا ( صلی علیه و آله و السلام)اصل ان درخت است و امير المؤمنين (علیه السلام)فرع او است و ائمّه از ذرّيه ايشان شاخهاى او است و علم ائمّه عليهم السّلام ميوه و شيعه ايشان برگ او است پس ايا تو مى‏بينى ميان اصل و فرع و ميوه و برگ فاصله و جدائى راوى گفت من نمى‏بينم فاصله بلكه مجموع يك درخت باشند پس امام (علیه السلام)گفت سوگند بخدا كه چون مى‏ميرد مؤمن پس مى‏افتد يك برگ از ان درخت و چون مؤمن متولّد مى‏شود پس مى‏رويد يك برگ در آن درخت پس راوى پرسيد از تتمّه آيه تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها پس امام فرمود يعنى آن چه بيرون ميايد بسوى مردمان از علم امام در هر وقتى در وقتى كه سؤال كنند از او فهو امام من اتّقى و بصيرة من اهتدى سراج لمع ضوئه و شهاب سطع نوره و زند برق لمعه يعنى پس او است پيشواى كسى كه پرهيزكار است و روشنى چشم كسى كه راه يافته است چراغى است درخشيده است روشنائى او و شهابى است كه بلند شده است نور او و اتش‏زنه‏ايستكه درخشيده است درخشندگى او سيرته القصد و سنّته الرّشد و كلامه الفصل و حكمه العدل يعنى طريقه او است وسط و ميانه‏روى و راه او است رفتن راه هداء خدا و سخن او است جداكننده حقّ از باطل و حكم او است وسط ميان ظلم و انظلام ارسله على حين فترة من الرّسل و هفوة عن العمل و غباوة من الامم يعنى فرستاد او را بر زمان نبودن پيغمبران و لغزش از كردار و نادانى امّتها اعملوا رحمكم اللّه على اعلام بيّنة فالطّريق نهج يدعوا الى دار السّلام و أنتم فى دار مستعقب على مهل و فراغ يعنى عمل كنيد خدا شما را رحمت كند بر عملهاى ظاهره ائمّه دين پس راه شريعت واضح است مى‏خواند بسوى سراى سلامت كه بهشتست و شما ساكن باشيد در سرائى كه خواسته شده است رضاء خدا را بطاعت در او و شما باشيد در مهلت و فراغت از مواضع موت و الصّحف منشورة و الاقلام جارية و الابدان صحيحة و الألسن مطلقة و التّوبة مسموعة و الاعمال مقبولة يعنى و حال آن كه نامهاى اعمال گشوده است و قلمها جارى در كتاب اعمالست و بدنها صحيح است و زبانها گشاده است‏

                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص  100

و توبه مسموع است و اعمال مقبولست

الخطبة 94

و من خطبة له (علیه السلام)يعنى از خطبه امير المؤمنين عليه السّلام است بعثه و النّاس ضلال فى حيرة و خابطون فى فتنة قد استهوتهم الاهواء و استزلّهم الكبراء و استخفّتهم الجاهليّة الجهلاء يعنى فرستاد خدا پيغمبر ( صلی علیه و آله و السلام)را و حال آن كه مردم گمراه از راه خدا و حيران در امر خود بودند و خبط كننده در فتنه و فساد بودند بتحقيق كه مى‏كشانيد ايشان را خواهشهاى باطله بسوى هلاكت و لغزاننده بود ايشان را تكبّر و عجب و سبك در اطاعت خدا گردانيده بود ايشان را نادانى نادانها يعنى جهل مركّب حيارى فى زلزال من الامر و بلبال من الجهل فبالغ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فى النّصيحة و مضى على الطّريقة و دعا الى الحكمة و الموعظة الحسنة يعنى مردم حيران بودند بعلّت تردّد از امر و وسوسه از جهل پس مبالغه كرد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در نصيحت ايشان و گذشت بر طريقه سلوك سبيل اللّه و خواند خلق را بسوى راست گفتارى و درست‏كردارى و پند نيكو

الخطبة 95

و من خطبة له (علیه السلام)يعنى از خطبه امير المؤمنين عليه السّلام است الحمد للّه الاوّل فلا شي‏ء قبله و الاخر فلا شي‏ء بعده و الظّاهر فلا شي‏ء فوقه و الباطن فلا شي‏ء دونه يعنى سپاس مختصّ مر خدائى است كه مبدء و علّت جميع موجوداتست پس چيزى پيش از او نباشد و الّا لازم ميايد كه او مبدء جميع نباشد و امّا مبدء جميعست بسبب آن كه سدّ جميع انحاء عدم ممكن نشود مگر بواجب الوجود و اخر و غايت و مقصود جميع است پس چيزى بعد از او نباشد و الّا غاية الغايات نباشد و امّا اين كه اوست غايت الغايات بسبب ان است كه كمالى فوق او متصوّر نيست و هر كمالى شحى و نمايشى از كمال او است و غالب و قاهر بر هر چيزيست پس چيزى قاهر و غالب بر او نيست و مقوّم و مذوّت هر چيزيست پس نيست چيزى نزديكتر از او و منها فى ذكر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يعنى بعضى از آن خطبه است در ذكر رسول خدا ( صلی علیه و آله و السلام)مستقرّه خير مستقرّ و منبته اشرف منبت يعنى مقرّ و مرتبه پيغمبر ( صلی علیه و آله و السلام)در قرب بپروردگار بهترين مرتبه‏هاست و رستنگاه او شريفترين منبتها است زيرا كه انسان كامل در اولى مرتبه ابداعست كه نور نبوّت ختميّه است چنانچه در خصالست كه جابر بن عبد اللّه گفت سؤال كردم از رسول خدا ( صلی علیه و آله و السلام)كه اوّل چيزى كه او را خدا خلق كرد چه چيز بود پس رسول خدا ( صلی علیه و آله و السلام)فرمود نور پيغمبر ( صلی علیه و آله و السلام)شما بود اى جابر پس خلق كرد از ان نور هر چيزى را پس برپا داشت پيش روى خود در مقام قرب آن قدرى كه مى‏خواست پس گردانيد بر چهار قسم پس خلق كرد عرش را از قسمى و كرسى را از قسمى و حمله عرش را از قسمى و خزنه كرسى را از قسمى و برپا داشت قسم چهارم را در مقام خوف آن قدرى كه مى‏خواست پس گردانيد بچهار جزو پس خلق كرد ملائكه را از جزوى و آفتاب و ماه را از جزوى و علم و حلم را از جزوى و عصمت و توفيق را از جزوى و برپا داشت جزو چهارم را در مقام حياء به آن قدرى كه مى‏خواست پس نگاه كرد بسوى او بچشم هيبت پس مترشّح و پاره پاره‏شدن ان نور و متقاطر گرديد از او صد و بيست و چهار هزار قطره پس خلق كرد از هر قطره روح پيغمبر و رسولى را پس نفس زدند ارواح انبياء پس خلق كرد خدا از انفاس ايشان ارواح اولياء و شهداء و صلحاء را و امّا منبت ان نبات الهى پس در حرم كبرياء و فضاء مشيّت خدا و در مقام او ادنى است زيرا كه روح مطهّر او اوّل وجود مقيّد و عقل اوّلست كه بلا واسطه و فاصله ناشى است از عالم مشيّت و ابداع كه وجود منبسط و نفس رحمانى و عماء و مقام او ادنى است چنانچه در ترجمه خطبه اوّل شرح يافت فى معادن الكرامة و مماهد السّلامة يعنى منبت او در معدن كرامتست زيرا كه از معادن عقليّه روحانيّه كه معدن جواهر علمند خلق شده است و در مهادها و فراشهاى سلامتست زيرا كه از عالم جبروت مبرّا از جميع نقايص و عيوبست قد صرفت نحوه افئدة الابرار و ثنيت اليه ازمّة الابصار يعنى بتحقيق كه گردانيده شده است بجانب او روى دلهاى نيكوكاران و معطوف بسوى او است مهارهاى ديدهاى أولو الابصار دفن به الضّغائن و اطفأ به النّوائر و فرّق به اقرانا اعزّ به الذّلّة و اذلّ به العزّة كلامه بيان و صمته لسان يعنى دفن و مستور گردانيد بسبب او حقدها و حسدهاى جاهليّت را و منتفى ساخت بسبب او عداوتها و فتنه‏هاى كفر و ضلالت را و واقع ساخت الفت در ميان برادران دينى و متفرّق ساخت همسران در شرك و كفر را كه باهم الفت داشتند و ناياب گردانيد بسبب او ذلّت و خارى در دين را و ذليل و خار ساخت بسبب او عزّت دنيويّه را سخن او بيان احكام اللّه است و خاموشى او زبان پند عباد اللّه است

صفحه قبل فهرست صفحه بعد