صفحه قبل فهرست صفحه بعد

[1] ترجمه روايات ديگر: الف-  آنچه در كتاب «وقعة صفين» آمده است: «نصر بن مزاحم تميمى ما را خبر داده كه عمر بن سعد بن ابى الصيد الأسدى، از قول حارث ابن حصيرة، و او از قول عبد الرحمن بن عبيد بن ابى الكنود و ديگرى گفت كه آنان گفتند: همين كه على بن ابى طالب از بصره به كوفه آمد و آن در روز دوشنبه دوازده شب از رجب سال سى و شش گذشته بود... مردم كوفه كه قرآن خوانان و بزرگانشان نيز در ميان آنان بودند، از وى استقبال كردند... همچنان پيش آمد تا اين كه وارد مسجد اعظم شده دو ركعت نماز گزارد و سپس بر فراز منبر رفته خداى را حمد گفت و ستايش كرد و بر پيامبرش درود فرستاد و گفت: امّا بعد، مردم كوفه... هان بدانيد كه ترسناكترين ترسم براى شما پيروى از خواست، و درازى آرزو است، كه پيروى از خواست انسان را از حقّ باز مى‏دارد، و درازى آرزو ديگر جهان را از ياد مى‏برد.

ب-  «عيون الاخبار» نوشته ابن قتيبة: ابن قتيبة اين بخش از خطبه را در پايان خطبه‏اى آورده است كه تحت عنوان: «28-  عمل نه آرزو» ذكر شد. در آنجا مى‏گويد: هان به شما فرمان كوچ داده شده، به ره توشه راهنمايى شده‏ايد، و بيگمان از ترسناكترين چيزى كه براى شما مى‏ترسم: پيروى از خواست است و درازى آرزو.

ج-  «انساب الأشراف» نوشته بلاذرى: على بن ابراهيم طالبى مرا از قول شيوخ حديث خود حديث كرده گفت: على بن ابى طالب گفت: بى‏گمان ترسناكترين چيزى كه از آنها بر شما مى‏ترسم دو چيز است: درازى آرزو، و پيروى از خواست، زيرا درازى آرزو آن جهان را از ياد مى‏برد، و پيروى از خواست نيز حتما انسان را از حقّ گمراه مى‏كند.

[2] ترجمه روايات منابع ديگر: الف-  «وقعة صفّين»: هان بدانيد كه اين جهان پشت كنان كوچ كرده است، و آن جهان روى آوران مى‏آيد، و هر يك از آن دو را فرزندانى است، شما از فرزندان آن جهان باشيد. امروز هنگام عمل است و حسابى در ميان نيست، و فردا روز حساب است و فرصت عمل نه.

ب-  «عيون الاخبار»: و نيز على عليه السّلام گفت: بى‏گمان اين جهان پشت كنان كوچ كرده است، و آن جهان كوچ كنان روى آورده است، و هر كدام را فرزندانى است، پس شما از فرزندان آن جهان باشيد، نه از فرزندان اين جهان.

ج-  «اصول كافى» نوشته ثقة الاسلام كلينى رازى، رحمة اللّه عليه: نقل از او [محمد بن يحيى، از قول احمد بن محمّد بن عيسى‏]، از على بن حكم، از عمر بن ابان، از ابى حمزه، از أبى جعفر عليه السلام [امام باقر] گفت: على بن الحسين صلوات اللّه عليهما گفت: هان بدانيد كه اين جهان پشت كنان كوچ كرده است، و آن جهان روى آوران به حركت در آمده است، هر يك از آن دو را فرزندانى است، لذا شما از فرزندان آن جهان باشيد و نه اين جهان، و از جمله كسانى باشيد كه در اين جهان از خواسته‏هاى آن خود را بركنار داشته‏اند و خواستار نعمتهاى آن جهان هستند.

توجّه بدين نكته لازم است كه بسيارى از منابع فوق الذكر، اين قسمت، و گاه قسمت اول، از خطبه را همراه با جملاتى از وصف متقيان (خطبه 193 مشهور به همّام) آورده‏اند، و يا در ضمن خطبه مشهور به ديباج، و نقل اين روايت از امام زين العابدين، شايد بدان جهت باشد كه راويان از آن حضرت بالاتر نرفته‏اند، و امام چهارم راوى اين خبر از جدّش بوده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 479

43 القتال أو الكفر

سند

-  اين خطبه، ظاهرا، از دو بخش تشكيل شده است، بخش نخست از: «إنّ استعدادي... تا... و لا أكره لكم الإعداد» كه در برخى از منابع زير نقل شده است، و بقيّه: «و لقد ضربت أنف هذا الأمر... تا... أو الكفر بما جاء محمّد صلّى اللّه عليه و آله» و جمله بعد كه با اندك اختلافى در برخى از منابع آمده است: «إنّه قد كان على الأمّة وال... تا آخر»، در منابع ديگر كه هر بخش در جاى خود خواهد آمد و اين بخش در كلام 53 نيز، به روايتى ديگر، تكرار شده است: 1-  نصر بن مزاحم منقرى (ف. 202 يا 210 يا 212 ه. ق.)، بخش اوّل كلام در «وقعة صفين»، ص 55، و بخش سوّم، در همان كتاب، ص 201، و بخش دوّم، ص 474.

2-  ابن اعثم (محمد بن على) كوفى (ف. 214 ه. ق.)، به اختصار، در «كتاب الفتوح»، ج 2، ص 381 ط الهند. (محمودى، نهج السعادة، ج 2، باب الخطب، ط 174، ص 90).

3-  ابن قتيبة (ف. 276 ه. ق.) بخش اوّل خطبه، در «الامامة و السياسة» ج 1، ص 85.

4-  خطيب خوارزمى (موفق بن احمد المكّى) (ف. 568 ه. ق.) بخش دوّم خطبه در «مناقب امير المؤمنين» ص 108، بسنده إلى سالم بن أبي حفصة، عن مازن العابدى عنه عليه السّلام، (سيّد عبد الزهراء، مصادر نهج البلاغة، ج 2، ص 152).

5-  ابن عساكر (ف. 571 ه. ق.)، بخش اوّل در «تاريخ دمشق» ج 56، ص 62، ذيل ترجمة معاوية. (محمودى، نهج السعادة، ج 2، ص 90).

تاريخ

-  بخش اوّل خطبه را مى‏توان مربوط به رجب تا ذى قعده سال 36 در كوفه دانست، و بخش دوّم را از ذى حجه سال 36 تا اواخر محرّم سال 37 هجرى در صفّين، يا اگر بخشى از نامه امام باشد كه بعد از شهادت محمد بن أبى بكر نوشته است (به مقدمه ط 26 ن. ك.) چنانكه در كلام 53 نيز آمده است، مى‏توان تاريخ آن را بعد از ماه صفر سال 38 دانست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 480

موضوع

-  1-  آيين مذاكره، 2-  قاطعيّت در برابر كفر و عصيان.

[توضيح مترجم‏]

ابن أبى الحديد به مناسبت جمله آخر اين سخن كه اشاره به بدعتهاى عثمان است، لغزشها و طعن‏هايى كه از عثمان نقل شده تذكر داده است: اوّل-  مسلّط كردن و به كارهاى مهم واداشتن مردمان متجاهر به فسق مانند وليد بن عقبه و سعيد بن العاص و عبد اللّه بن أبى سرح و عبد اللّه بن كريز، دوّم-  پيغمبر اكرم (ص) حكم ابن ابى العاص را تبعيد كرده بود و عثمان او را به مدينه برگردانيد، سوّم-  اموال بى حسابى كه از بيت المال به كسان خود بخشيد، به چهار نفر از دامادهاى خود هر يك صد هزار دينار، به مروان صد هزار دينار يا خمس ماليات آفريقا، چهارم-  براى شترها و حشم خود قرقگاه تعيين كرد، با آنكه آب و گياه براى همه مسلمانان مباح است، پنجم-  دادن مالهاى صدقات به جنگجويان، ششم-  عبد اللّه بن مسعود را آن قدر زد كه دنده‏هاى پهلويش شكست، هفتم-  مردم را بقرائت زيد بن ثابت وادار كرد و ديگر قرآنها را سوزاند، هشتم-  عمّار ياسر را آن قدر زد كه مبتلا به فتق شد، نهم-  تبعيد أبى ذرّ با آن سوابق به ربذه، دهم-  تعطيل اجراى حد در باره عبيد اللّه بن عمر كه هرمزان را بى سبب شرعى به قتل رساند و امير المؤمنين چندين مرتبه مطالبه قصاص كرد، [و عثمان زير بار نرفت تا آنكه در جنگ صفين اين فرصت براى امير المؤمنين فراهم گرديد و به عهدى كه با خداى خود، براى اجراى حدّ شرعى و گرفتن قصاص خون هرمزان، كرده بود وفا كرد].

[توضيح ويراستار]

در هيچ مكتب الهى-  كه بوسيله پيامبران به اجرا در مى‏آيد-  جنگ يك اصل و هدف نيست، بلكه وسيله‏اى اضطراريست در هنگامى كه كسى، نه تنها خود به راه خدا نمى‏رود، بلكه از حركت ديگران و مستضعفان نيز جلوگيرى مى‏كند، و چون به شكلى بر آنان مسلّط است، آنان را از حركت تكاملى رفتن به سوى خدا باز مى‏دارد و به سوى خود مى‏خواند.

غزوات پيامبران، بخصوص پيامبر گرامى اسلام، و جهادهاى پيشوايان به حقّ نيز بر همين اساس بوده است. امير المؤمنين به محض اين كه مسئوليت پيشوائى و زمامدارى مسلمانان را پذيرفت، با كينه توزى، حسدورزى و دشمنى پنهان و آشكار قدرت پرستان و سود جويان و

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 481

خود خواهان رو به رو گرديد، در نتيجه با سه گروه پيمان شكن، ستم پيشه و از راه منحرف شده، ناچار به روياروئى در ميدان جنگ شد. ليكن در برابر هر سه گروه نخست به ارشاد و روشنگرى و بيدار سازى و گفتگو و استدلال پرداخت، گاه نامه مى‏نوشت و دشمن را به راه خدا فرا مى‏خواند و گاه افراد آگاه و با سابقه‏اى، بيطرف يا حتّى موافق با دشمن، به سفارت و هدايت مى‏فرستاد، و حتّى خود با سران مخالفين رو به رو مى‏شد و به گفتگو مى‏ايستاد.

همه براى آن بود كه شايد، برادران ديروز و دشمنان امروز، دست از خود خواهى و منافع شخصى بردارند و به نفع امت مسلمان از جنگيدن و برادر كشى و به هدر دادن نيروهاى خودى و كشته شدن مسلمانان، و دشمن شاد شدن هر دو گروه از مسلمانان، منصرف گردند. پس از اين كه امير المؤمنين، در جنگ با ناكثين از اين وسائل سودى نجست، و با اكراه فراوان ناچار به جنگ شد، و خدا او را بر مخالفان و فريبخوردگان پيروز گردانيد، به بصره وارد شد و يك ماه در آن شهر بماند و پس از به سامان كردن امور از هم گسسته، در دوازدهم رجب سال 36 وارد كوفه گرديد و آن شهر را به هجرت گاه و مركز زمامدارى تبديل كرد. از همان روز نخست، دنباله فراخواندن معاويه را به بيعت كردن و در سلك ساير افراد امت در آمدن، گرفت، زيرا اين مهم كه در مدينه آغاز شده بود، با پيشامد توطئه ياران جمل، براى چند ماه متوقّف گرديد، و معاويه نيز از همين فرصت جنگ جمل و گرفتارى امير المؤمنين سود جسته به تحكيم پايه‏هاى قدرت خود در شام و فراهم ساختن زمينه مردم‏فريبى و گردآورى و بسيج ضدّ انقلابيون و برخورداران از اوضاع نابسامان روزگار عثمان در پيرامون خود، پرداخت.

امير المؤمنين براى تمام كردن حجّت بر معاويه، و افراد سطحى حجاز و عراق و شام، نخست با نامه نگارى و سپس با ارسال اشخاص به نزد معاويه، تلاش كرد كه جنگ خانمانسوز داخلى ديگرى دامنگير امّت مسلمان نشود، چون نتيجه‏اى نگرفت، جرير بن عبد اللّه بجلىّ را كه از طرفداران عثمان و از دوستان معاويه بود به نزد او فرستاد، شايد با منطق خاصّ خود، معاويه را به راه آورد، و بدين وسيله امير المؤمنين حجّت را بر جرير و افراد مانند او هم كه ممكن بود امام را به كوتاهى در گرفتن انتقام خون عثمان از انقلابيون و شورشيان، متهم كنند، تمام كرد.

و امّا ابن جرير كيست جرير بن عبد اللّه بجلىّ، دوستدار عثمان و هوادار بنى‏اميّه بود. از طرف عثمان كارگزارى همدان را داشت. امير المؤمنين پس از جنگ جمل او را بر كنار كرد. وى خشمگين از اين اقدام به كوفه آمد، و به ظاهر به امير المؤمنين دست بيعت داد. چون امير المؤمنين تصميم گرفت شخصى را براى فرمانبردارى معاويه از خود به نزد او فرستد، جرير گفت:

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 482

امير المؤمنين، مرا به نزد معاويه بفرست كه هميشه با من دوست بوده است و نصيحت مرا مى‏پذيرد، او را به تسليم شدن فرمانت فرا مى‏خوانم، به شرط آنكه پس از فرمانبردارى به عنوان يكى از اميرانت تعيين شود، مردم شام را هم به فرمانبردارى و دوستى با تو دعوت مى‏كنم كه بيشتر آنان با من همشهرى و از خويشانم هستند.

مالك اشتر كه از درون جرير و طرفداريش از امويان و عثمان آگاه بود، گفت: امير المؤمنين، او را نفرست، و گفته‏اش را باور مكن، به خدا سوگند او را هم رأى و هم انديشه با آنان گمان مى‏كنم. امير المؤمنين گفت: بگذار ببينيم او چه نتيجه‏اى از اين كار برايمان مى‏گيرد.

امير المؤمنين كه از گرايش و انديشه‏هاى درونى جرير به خوبى آگاه بود، مى‏خواست با فرستادن او به هدفهائى برسد، جرير هم بدان جهت مى‏خواست بدين سفارت برود كه با موفق شدن، در ميان مردم خوشنامى، و از امير المؤمنين خوشنودى، و از معاويه تقرب به دست آرد، و ستايش مردم شام را هم براى خود بر آنها بيفزايد، و در واقع مى‏خواست با يك تير چند نشان را بزند.

امير المؤمنين جرير را-  همراه با نامه‏اى-  به نزد معاويه فرستاد و به او گفت: نامه‏ام را به معاويه بده، اگر در همان راهى گام گذاشت كه ديگر مسلمانان گذاشته‏اند به او اطلاع بده كه نه من راضى هستم او امير باشد، و نه عامّه مردم به خليفه بودن او رضايت مى‏دهند.

جريانهائى در آن جا رخ داد، سخنان بسيارى ايراد شد، و سخن به درازا كشيد. على عليه السّلام ديد جرير دير كرد، يارانش از او خواستند آماده جنگ با اهل شام شود، كه آن سخن را در پاسخشان بيان فرمود.

جرير در اين نمايندگى موفّق نشد و به كوفه باز گشت. نه تنها در اين نمايندگى كه در هيچ يك از هدفهايش توفيق نيافت، هدف او به سامان رسيدن اوضاع آشفته امّت مسلمان، اجراى قسط توحيدى اسلام بوسيله مظهر عدالت، على نبود، او مى‏خواست معاويه و على به گونه‏اى رفتار كنند كه حق و باطل مبهم و تيره بمانند و در اين تيرگى او و امثال او به نام و نان برسند، ليكن چون جز صراحت و قاطعيّت و استقامت و عدالت چيزى در نزد امير المؤمنين نديد، از حضرتش كناره گرفته كينه على در دل، همراه با گروهى از خويشانش، به قرقيسيا رفت. احساس دشمنى او نسبت به امير المؤمنين به جائى رسيد كه روزى سوسمارى ديد، به دنبال آن سوسمار دويده گفت: ابا حسل بيا با تو بيعت كنم كه بهتر از بيعت كردن با على بن أبى طالب است. چون اين سخن به اطلاع امير المؤمنين رسيد اين آيه از قرآن را تلاوت كرد: «يوم ندعوا كلّ أناس بإمامهم... الإسراء-  71» آن گاه اعلام كرد

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 483

كه روز قيامت در حالى محشور مى‏شود كه امامش سوسمار است. پناه مى‏برم به خدا از پيروى هوى و سرانجامى چنين سوء و ننگين. (شرح حال جرير از مصادر نهج البلاغه و اسانيده، نوشته سيّد عبد الزهراء الحسينى، ص 51-  149 گرفته شد).

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 484

43 القتال أو الكفر و من كلام له عليه السّلام و قد أشار عليه أصحابه بالاستعداد لحرب أهل الشّام، بعد إرساله إلى معاوية بجرير بن عبد اللّه البجليّ

1-  آداب المفاوضة

إنّ استعدادي لحرب أهل الشّام، و جرير عندهم، إغلاق للشّام، و صرف لأهله عن خير إن أرادوه. و لكن قد وقّت لجرير وقتا لا يقيم بعده إلّا مخدوعا أو عاصيا. و الرّأي مع الأناة فأرودوا، و لا أكره لكم الإعداد.    

2-  الحسم و الصّرامة على الكفر و العصيان

و لقد ضربت أنف هذا الأمر و عينه، و قلبت ظهره و بطنه، فلم أر إلّا القتال أو الكفر [بما أنزل على محمّد، صلّى اللّه عليه‏]     

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 485

43 يا جنگيدن يا كفر ورزيدن از سخنان آن حضرت عليه السّلام است پس از آنكه امير المؤمنين جرير بن عبد اللّه بجلى را به رسالت نزد معاويه فرستاده بود، اصحاب وى پيشنهاد كردند كه براى جنگ با مردم شام مستعد و مهيّا گردد 1-  آداب مذاكره فراهم ساختن ساز و برگ و آماده شدن من براى كارزار با مردم شام، با آنكه جرير نزد آنان است، بستن در صلح بر روى مردم شام و منصرف كردن آن افراد از هر خيريست كه ممكن است در انديشه آن باشند. ولى من براى جرير زمانى تعيين كرده‏ام كه پس از آن، جز به صورت فريبخورده يا عصيانگر از فرمان من، در شام درنگ نمى‏كند. رأى صحيح تأمل كردن و اطراف كار را سنجيدن است. شما هم (در باره تصميم من) عجله نكنيد و بردبار باشيد، ولى در آماده كردن ساز و برگ براى شما از جانب من سخنى نيست.    

2-  قاطعيت در برابر كفر و نافرمانى من بينى و چشم اين كار را از هر جهت بررسى كرده‏ام، و پشت و روى آن را به خوبى سنجيده‏ام، پس چاره و تكليفى نديدم جز كارزار يا كفر ورزيدن [نسبت بدانچه بر محمّد، صلّى اللّه عليه و آله، نازل شده است‏].   

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 486

3-  الأحداث و الانتقام و التّغيير

إنّه قد كان على الأمّة و ال أحدث أحداثا، و أوجد النّاس مقالا، فقالوا، ثمّ نقموا، فغيّروا.   

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 487

3-  پيشامدها، انتقام گرفتن و دگرگون ساختن همانا كسى بر مردم سرپرستى مى‏كرد كه بدعتهايى پيش آورد و رخدادهايى پديدار ساخت، زبان مردم را به گفتگوهايى باز كرد، پس مردم در باره‏اش سخنانى گفتند، پس از آن كينه‏اش را به دل گرفتند، و سرانجام بر او شوريدند و دگرگونش كردند.    

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 488

[1] ما روي مثل هذا الفصل من كلام أمير المؤمنين في مصادر أخرى: الف-  «وقعة صفين» لنصر بن مزاحم: و في حديث صالح بن صدقة قال: أبطأ جرير عند معاوية حتّى اتّهمه الناس، و قال عليّ: «وقّتّ لرسولي وقتا لا يقيم بعده إلّا مخدوعا أو عاصيا».

و أبطأ على عليّ حتى أيس منه. (ص 55).

ب-  «الإمامة و السياسة» لابن قتيبة: قال: و ذكروا أنّ عليّا استشار الناس، فأشاروا عليه بالمقام بالكوفة عامة ذلك، غير الأشتر النخعي، و عدي بن حاتم، و شريح بن هانى‏ء، فإنّهم قاموا إلى عليّ، فتكلّموا بلسان واحد، فقالوا: إنّ الذين أشاروا عليك بالمقام، إنّما خوفّوك بحرب الشام، و ليس في حربهم شي‏ء أخوف من الموت و نحن نريده. فقال لهم: «إنّ استعدادي لحرب أهل الشّام، و جرير عندهم، إغلاق للشّام، و صرف لأهله عن خير إن أرادوه. و لكنّي قد وقّتّ له وقتا لا يقيم بعده إلّا أن يكون مخدوعا أو عاصيا. و لا أكره لكم الإعداد».

و أبطأ جرير على عليّ بالشام حتّى يئس منه. (ج 1، ص 85).

ج-  «تاريخ دمشق» لابن عساكر: قال الكلبي، و كان عليّ استشار الناس، فأشاروا عليه بالمقام بالكوفة، غير الأشتر، و عدي بن حاتم، و شريح بن هانى‏ء الحارثي، و هانى‏ء بن عروة المرادي، فإنّهم قالوا لعلي: إنّ الذين أشاروا عليك بالمقام بالكوفة انّما خوّفوك حرب الشام، و ليس في حربهم شي‏ء أخوف من الموت و ايّاه نريد. فدعا عليّ الأشتر و عديّا و شريحا و هانئا، فقال: «إنّ استعدادي لحرب الشّام، و جرير بن عبد اللّه عند القوم، صرف لهم عن خير إن أرادوه، و لكنّي قد أرسلت رسولا، فوقّت لرسولي وقتا لا يقيم بعده. و الرّأي مع الإناة، فاتّئدوا، و لا أكره لكم الإعداد». (ترجمة معاوية، ج 56، ص 62: نهج السعادة، ج 2، ص 90).

[2] ما روي مثل هذه الفقرة في مصادر أخرى: الف-  1-  «وقعة صفّين»: قال: و خرج رجل من أهل الشام ينادي بين الصّفين: يا أبا الحسن، يا عليّ، ابرز إليّ. قال: فخرج إليه عليّ حتى اذا اختلفت أعناق دابّتيهما بين الصّفّين، فقال: يا عليّ، إنّ لك قدما في الإسلام و هجرة، فهل لك في أمر أعرضه عليك يكون فيه حقن هذه الدّماء، و تأخير هذه الحروب حتّى ترى من رأيك فقال له عليّ: و ما ذاك قال: «ترجع إلى عراقك فنخلّي بينك و بين العراق، و نرجع إلى شامنا فتخلّي بيننا و بين شامنا». فقال له عليّ: «لقد عرفت، إنّما عرضت هذا نصيحة و شفقة، و لقد أهمّني هذا الأمر و أسهرني، و ضربت أنفه و عينيه، فلم أجد إلّا القتال أو الكفر بما أنزل اللّه على محمّد صلّى اللّه عليه. إنّ اللّه تبارك و تعالى لم يرض من أوليائه أن يعصى في الأرض و هم سكوت مذعنون، لا يأمرون بالمعروف و لا ينهون عن المنكر، فوجدت القتال أهون عليّ من معالجة الأغلال في جهنّم». (ص 474).

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 489

[1] ترجمه روايات منابع ديگر: الف-  «وقعة الصّفين»: «و در حديث صالح بن صدقه چنين آمده كه گفت: جرير در نزد معاويه درنگى طولانى كرد تا آنجا كه مردم او را متّهم كردند و على گفت: براى پيامرسان خود وقتى تعيين كرده‏ام كه جز به صورت فريبخورده يا نافرمان از آن پس باقى نمى‏ماند».

ب-  «الامامة و السياسة»: گفته‏اند كه على [در باره شام و معاويه‏] با مردم به مشاوره نشست، همه آنان ماندن در كوفه را نظر دادند، جز اشتر نخعى، عدى بن حاتم و شريح بن هانى كه در برابر على به پا خاستند و با يك زبان به سخن در آمدند و گفتند: بيگمان كسانى كه نظر به ماندن دادند، ترا از جنگ با شام ترسانيده‏اند، و در جنگ با آنان چيزى ترسناكتر از مردن نيست و حال آنكه ما خواستار آن هستيم.

پس بدانان گفت:... ج-  «تاريخ دمشق»: ابن عساكر گويد كلبى گفت: على از مردم نظر مشورتى خواست، آنان به ماندن در كوفه نظر دادند... چون داستان گفتار مردم و گفته امير المؤمنين با روايات ترجمه شده ديگر بسيار همانند است، نيازى به ترجمه ندارند.

[2] ترجمه روايات منابع ديگر: الف-  1-  «وقعة صفين»: نصر گفت: شخصى از مردم شام بيرون آمده به ميان دو سپاه ايستاده فرياد زد: ابا الحسن، على خود را به من نشان بده، مى‏گويد: على به سوى او رفت تا اين كه گردن مركب‏هايشان به هم خورد. گفت: على تو در اسلام داراى سابقه‏اى و هجرتى هستى، آيا موافقى كه پيشنهادى را با تو در ميان گذارم كه از ريخته‏شدن اين خونها جلوگيرى كند و اين جنگها را به تأخير اندازد تا نظرت را ببينى چيست على به او گفت: پيشنهادت چيست گفت: تو به عراق خود برگردى و ما مزاحمت نشويم و ما به شام خود برگرديم و تو مانع ما نشوى. على گفت: «فهميدم چه گفتى، در واقع از سر نصيحت و دلسوزى چنين پيشنهادى مى‏كنى، و اين امر تمام ذهن مرا به خود مشغول داشته و خواب شب را از چشم من ربوده است. جهات مختلف اين مهم را بررسى و زير و رو كرده‏ام و در نتيجه راهى جز كارزار و يا كفر ورزيدن بدانچه خدا بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله نازل كرده است نيافتم. خداى تبارك و تعالى از دوستان خود هرگز رضايت نداده است كه در زمين معصيت شود و آنان سكوت كنان به نافرمانيها اقرار كنند، نه امر به معروف را انجام دهند و نه نهى از منكر را، و كارزار را از پيوسته در جهنّم با غل و زنجيرها دست به گريبان بودن آسانتر و سبكتر يافتم».

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 490

[3] ما روي مثل هذا الفصل في مصادر أخرى.

الف-  2-  «وقعة صفّين»: نصر: حدّثنا سليمان بن أبي راشد، عن عبد الرحمن بن عبيد أبي الكنود، أنّ معاوية بعث إلى حبيب بن مسلمة الفهري، و شرحبيل بن السمط، و معن بن يزيد بن الأخنس السلمي، فدخلوا على عليّ عليه السّلام و أنا عنده، فحمد اللّه حبيب بن مسلمة و أثنى عليه ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّ عثمان بن عفان كان خليفة مهديّا، يعمل بكتاب اللّه، و ينيب إلى أمر اللّه، فاستثقلتم حياته، و استبطأتم وفاته، فعدوتم عليه فقتلتموه، فادفع إلينا قتلة عثمان نقتلهم به. فإن قلت إنك لم تقتله فاعتزل أمر الناس، فيكون أمرهم هذا شورى بينهم، يولّي الناس أمرهم من أجمع عليه رأيهم.

فقال له عليّ عليه السّلام: و ما أنت، لا أمّ لك و الولاية و العزل و الدّخول في هذا الأمر اسكت فإنّك لست هناك، و لا بأهل لذاك... فقال عليّ عليه السّلام: عندي جواب غير الذي أجبته به، لك و لصاحبك. فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: «أمّا بعد، فإنّ اللّه بعث النبيّ صلّى اللّه عليه و سلّم، فأنقذ به من الضلالة، و نعش به من الهلكة، و جمع به بعد الفرقة، ثمّ قبضه اللّه إليه و قد أدّى ما عليه. ثمّ استخلف النّاس أبا بكر، ثم استخلف أبو بكر عمر، و أحسنا السيرة، و عدلا في الأمّة، و قد وجدنا عليهما أن تولّيا الأمر دوننا و نحن آل الرسول أحقّ بالأمر، فغفرنا ذلك لهما. ثمّ ولي أمر النّاس عثمان، فعمل بأشياء عابها النّاس عليه، فسار إليه ناس فقتلوه...». (ص 201-  200).

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 491

[3] ترجمه روايات منابع ديگر: الف-  2-  «وقعة صفين»: نصر گويد: سليمان بن ابى راشد، از قول ابى الكنود ما را حديث كرد كه معاويه حبيب بن مسلمه فهرى، و شرحبيل و معن سلمى را به نزد على فرستاد، من در خدمت على بودم كه همگى بر او وارد شدند، حبيب بن مسلمه خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و آن گاه گفت: امّا بعد، عثمان بن عفان خليفه‏اى هدايت يافته بود كه به كتاب خدا عمل مى‏كرد، و به امر خدا باز مى‏گشت، زندگى او بر شما گران آمد و مرگش در نظرتان به تأخير افتاده بود، لذا بر او تجاوز كرده او را كشتيد، پس كشندگان او را به ما تحويل بده تا به قصاص خونش بكشيم، اگر مى‏گويى تو او را نكشته‏اى پس از حكومت مردم كنار برو، تا اين امر را در ميان خود به شورى برگزار كنند و زمام خود را به كسى واگذارند كه رأيشان بر او قرار گيرد.

على عليه السّلام به او گفت: ترا چه، بى‏مادر، و امر ولايت و كناره‏گيرى و دخالت در اين امر خاموش تو در آن جايگاه نيستى و شايسته آن هم نيستى. سپس حبيب سخن درشتى گفت و شرحبيل گفت: سخن من هم مانند سخن رفيقم است، جواب ديگرى غير از آنچه به او گفتى دارى به من بدهى على عليه السّلام گفت: جوابى بجز آنچه بدو گفتم براى تو و سرورت معاويه دارم.

پس خداى را سپاس گزارد و بر او درود فرستاد و آن گاه گفت: امّا بعد، خدا پيامبر، صلّى اللّه عليه و سلّم، را بر انگيخته مردم را بوسيله او از گمراهى نجات داد، و از نابودى رهانيد، و پس از پراكندگى متحد ساخت، آن گاه در حالى كه به وظيفه خود عمل كرده بود خدا او را به سوى خود برد. آن گاه مردم ابو بكر را جانشين كردند، و سپس ابو بكر عمر را جانشين خود كرد، روشى نيكو در پيش گرفتند و در ميان امّت به عدالت رفتار كردند، توقع ما خاندان پيامبر كه براى جانشينى حقّ بيشترى داشتيم آن بود كه آن دو با وجود ما زمام امر را به دست نگيرند، چنين نكردند و ما هم از آن دو در گذشتيم، آن گاه عثمان زمام مردم را به دست گرفت، كارهايى كرد كه مردم به سرزنش او پرداختند، و چون توجّه نكرد مردم عليه او به پا خاستند و او را كشتند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 492

44 فرار العبيد

سند

-  اين سخن امام يك جريان تاريخى را نشان مى‏دهد، در نتيجه، در بسيارى از منابع تاريخى، با سند يا بدون سند، با مختصر اختلافى با يكديگر، نقل شده است. از جمله كسانى كه آن را نقل كرده‏اند عبارتند از: 1-  احمد بن يحيى بلاذرى (ف. 279 ه. ق.) در كتاب «انساب الأشراف» ج 2، ص 417.

2-  ابراهيم بن محمد ثقفى (ف. 283 ه. ق.) در كتاب «الغارات» ج 1، ص 366.

3-  محمد بن جرير طبرى (ف. 310 ه. ق.) در كتاب «تاريخ الرسل» ج 6، ص 3441.

4-  على بن الحسين المسعودى (ف. 346 ه. ق.) در كتاب «مروج الذهب» ج 2، ص 408.

5-  على بن الحسن، ابن عساكر (ف. 571 ه. ق.) در كتاب «تاريخ دمشق» ج 55، ص 821 ذيل ترجمة مصقلة.

6-  عزّ الدين ابو الحسن ابن الأثير (ف. 630 ه. ق.) در كتاب «الكامل فى التاريخ» ج 3، ص 186.

دو منبع اخير را شيخ محمد باقر محمودى: (نهج السعادة، ج 2، ص 487، ط 299) معرفى كرده است.

تاريخ

-  به روايت طبرى، اين جريان در آخر سال 38 اتفاق افتاده است، بنا بر اين سخن امام نيز در اواخر همان سال يا اوائل سال 39 بيان گرديده است.

موضوع

-  عمل نسنجيده و غير صالح.

[توضيح مترجم‏]

خرّيت بن راشد از بنى ناجيه بوده كه در صفّين با امير المؤمنين همراه بود، پس از

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 493

بازگشت از صفّين و حكومت حكمين با سى نفر از كسانش نزد آن حضرت آمد و مقابل آن حضرت ايستاد و گفت: من ديگر از تو اطاعت نخواهم كرد و با تو نماز نمى‏گزارم و فردا بيرون خواهم رفت.

آن حضرت او را نوازش كرد و از نقض عهد بيمش داد و بعد پسر عموى او را به نصيحتش امر فرمود.

يكى از اصحاب عرض كرد يا امير المؤمنين چرا او را نمى‏گيرى و زندانى نمى‏كنى تا فسادى پيش نيايد فرمود: اگر ما هر كس را به اتهام توقيف كنيم زندانهايمان پر شود، من براى خود جايز نمى‏دانم كسى را حبس يا كيفر كنم مگر بعد از آنكه مخالفت آشكار كند.

خرّيت از كوفه بيرون رفت و مردم را به شكستن پيمان وادار كرد، و جمعيتى فراهم ساخت. امير المؤمنين لشكرى به سردارى معقل بن قيس به طرف او فرستاد، تا در حدود ساحلى درياى فارس به او رسيدند. پس از موعظه و دعوت به اصلاح و سرپيچى او، جنگى سخت با او كرد كه در آن خرّيت و جمعى از قبيله‏اش كشته شدند و پانصد نفر از مرد و زن و اطفالشان اسير گرديدند. وقتى كه معقل اسيرها را با خود مى‏آورد، از شهر اردشير خرّه عبور كرد. والى آنجا مصقله چون به ديدن معقل آمد اسيران گريستند و به او متوسل شدند. او هم جوانمردى كرده اسيران را به پانصد هزار درهم خريد و آزاد ساخت، و چون نتوانست اين مبلغ را به امير المؤمنين بپردازد، شبانه فرار كرد و به نزد معاويه رفت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 494

44 فرار العبيد و من كلام له عليه السّلام لمّا هرب مصقلة بن هبيرة الشّيبانيّ إلى معاوية، و قد كان ابتاع سبي بني ناجية من عامل أمير المؤمنين عليه السّلام و أعتقهم، فلمّا طالبه عليه السّلام بالمال خاس به و هرب إلى الشّام عمل غير صالح

قبّح اللّه مصقلة فعل فعل السّادة، و فرّ فرار العبيد فما أنطق مادحه حتّى أسكته، و لا صدّق واصفه حتّى بكّته. و لو أقام أخذنا ميسوره، و انتظرنا بماله و فوره.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 495

44 چون بردگان گريختن از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در باره مصقلة بن هبيره شيبانى كه به سوى معاويه گريخت، چه اين شخص اسيران بنى ناجيه را از عامل امير المؤمنين خريد و آزاد كرد.

بعد از آنكه امام مالى را كه در مقابل اسيران به عهده گرفته بود مطالبه كرد، به خيانت و پيمانشكنى افتاد و به شام فرار كرد.

عمل ناشايست خداوند روى مصقله را زشت گرداند كارى بزرگ منشانه انجام داد، ولى چون بندگان فرار كرد. هنوز ثناخوانش لب نگشوده بود كه ساكتش كرد، و هنوز توصيف كننده تصديقش نكرده بود كه يكباره بيچاره و لالش كرد. اگر به جاى مى‏ماند به اندازه توانائيش از او مى‏گرفتيم، و در باقيمانده منتظر فراوان شدن دارائيش مى‏مانديم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 496

[1] ما روي مثل هذا الكلام في مصادر أخرى.

الف-  «انساب الأشراف» للبلاذري: قال أبو مخنف... ثمّ إنّه [مصقلة] احتال فلحق بمعاوية، فقال عليّ: «ماله ترّحه اللّه فعل فعل السّيد، و فرّ فرار العبد» (ج 2، ص 417، حديث 472).

ب-  «الغارات» للثقفي: قال: حدّثني ابن أبي سيف عن أبي الصّلت، عن ذهل بن الحارث قال: دعاني مصقلة إلى رحله فقدّم عشاء فطمعنا منه ثمّ قال: و اللّه إنّ أمير المؤمنين يسألني هذا المال، و و اللّه لا أقدر عليه. فقلت له: لو شئت لا تمضي عليك جمعة حتّى تجمع هذا المال. فقال: و اللّه ما كنت لأحمّلها قومي و لا أطلب فيها إلى أحد. ثمّ قال: أما و اللّه لو أنّ ابن هند يطالبني بها، أو ابن عفّان لتركها لي، ألم تر إلى ابن عفّان حيث أطعم الأشعث بن قيس مائة الف من خراج آذربيجان في كلّ سنة فقلت: إنّ هذا لا يرى ذلك الرأي، و ما هو بتارك لك شيئا. فسكت ساعة، و سكتّ عنه. فما مكث ليلة واحدة بعد هذا الكلام، حتى لحق بمعاوية. فبلغ ذلك عليّا عليه السّلام فقال: «ما له، ترّحه اللّه فعل فعل السّيد، و فرّ فرار العبد، و خان خيانة الفاجر. أما إنّه لو أقام فعجز ما زدنا على حبسه، فإن وجدنا له شيئا أخذناه، و إن لم نقدر له على مال تركناه».

ثمّ سار إلى داره فهدمها. (ج 1، ص 66-  365).

ج-  «مروج الذّهب» للمسعودي:... فاشتراهم بثلاثمائة ألف درهم و أعتقهم، و أدى من المال مائتي ألف و هرب إلى معاوية، فقال عليّ: «قبّح اللّه مصقلة فعل فعل السّيد، و فرّ فرار العبد، لو أقام أخذنا ما قدرنا على أخذه، فإن أعسر أنظرناه، و إن عجز لم نأخذه بشي‏ء». (ج 2، ص 408).

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 497

صفحه قبل فهرست صفحه بعد