صفحه قبل فهرست صفحه بعد

[1] ترجمه روايات منابع ديگر: الف-  «انساب الأشراف» نوشته بلاذرى: ابو مخنف گفت... آن گاه وى [مصقله‏] به نيرنگ پرداخت تا اين كه فرار كرده به معاويه پيوست. پس على گفت: چرا چنين كرد خدا به اندوه دچارش كند بزرگ منشانه اقدام كرد و برده‏وار گريخت.

ب-  «الغارات» نوشته ثقفى: گويد: ابن ابى سيف، از قول ابى صلت، از قول ذهل بن حارث مرا حديث كرد كه او گفت: مصقله مرا به بنه خويش خواند. شام را آورده خورديم آن گاه گفت: به خدا امير المؤمنين اين مال را از من مى‏طلبد، و به خدا توان پرداختش را ندارم. به او گفتم: اگر بخواهى يك جمعه نمى‏گذرد كه اين مال را گرد آورى. گفت: به خدا حاضر نيستم آنرا بر خويشانم تحميل كنم و براى آن از هيچ كس ديگر درخواست نمى‏كنم. سپس گفت: به خدا اگر پسر هند يا پسر عفّان چنين طلبى از من داشتند دست از آن بر مى‏داشتند، نديده‏اى چگونه پسر عفان ساليانه يك صد هزار از در امد آذربايجان را به اشعث بن قيس مى‏خورانيد گفتم: امّا نظر اين زمامدار آن نيست و از هيچ چيز برايت دست بردار نيست. لحظه‏اى خاموش ماند و من نيز خاموش شدم. يك شب بيش از اين سخن نگذشت كه به معاويه پيوست. چون فرارش به اطلاع على عليه السّلام رسيد گفت: چرا چنين كرد خدا به اندوه دچارش كند بزرگوارانه عمل كرد، و برده‏وار گريخت، و كج انديشانه به خيانت افتاد. ليكن اگر مى‏ماند و از پرداخت ناتوان بود بر زندانش چيزى نمى‏افزوديم، اگر چيزى در نزد او مى‏يافتيم بر مى‏داشتيم، و اگر نتوانسته بوديم مالى از او به دست آوريم رهايش مى‏كرديم.

سپس به طرف خانه‏اش رفت و آن را ويران كرد.

ج-  «مروج الذهب» نوشته مسعودى: پس آنان را به سيصد هزار درهم خريد و آزاد كرد، دويست هزار از آن را پرداخت و به سوى معاويه گريخت، پس على گفت: خدا روى مصقله را زشت گرداناد چون بزرگوارى كار كرد، و چون برده‏اى گريخت، اگر مى‏ماند آنچه را مى‏توانستيم مى‏گرفتيم، پس اگر پرداخت بقيه برايش مشكل بود به او مهلت مى‏داديم، و اگر ناتوان از پرداخت بود هيچ چيز از او نمى‏گرفتيم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 498

45 حلوة خضرة

سند

-  ابن أبى الحديد مى‏گويد (شرح، ج 3، ص 153): «اين خطبه امير المؤمنين عليه السّلام، از دو بخش جداگانه تشكيل شده است: بخش اوّل از ابتدا تا «... و لا تفقد له نعمة» كه سپاس نعمت خدا است، و بخش دوّم از: «و الدنيا دار منى لها الفناء...» تا آخر خطبه، كه با يكديگر هماهنگ نيستند، ليكن سيّد رضى-  رحمه اللّه تعالى-  سخن امير المؤمنين را به سبك خاصّ خود با هم در آميخته پيوستگى سخن را مورد توجّه قرار نداده است، زيرا منظور او از تأليف نهج البلاغه نشان دادن فصاحت آن حضرت عليه السلام بوده است و نه چيز ديگر. و اگر همه خطبه‏هاى او را گردآورى مى‏كرد، كتابى چند برابر نهج البلاغه تأليف مى‏شد».

دكتر صبحى صالح در صدر خطبه 28: «أمّا بعد، فإنّ الدنيا أدبرت و آذنت بوداع...» مى‏نويسد: اين خطبه فصلى از خطبه‏ايست كه با جمله «الحمد للّه غير مقنوط من رحمته» آغاز مى‏شود، و در صدر اين خطبه (45) مى‏نويسد: جزئى از خطبه‏اى طولانى است كه روز عيد فطر ايراد كرده است. اگر چه دكتر صبحى صالح منبع گفته خود را ذكر نمى‏كند، ليكن ادعايش درست است و خطبه 28 و اين خطبه بخشهائى از خطبه‏اى طولانى است كه روز عيد فطر ايراد كرده است. اگ چه دكتر صبحى صالح منبع گفته خود را ذكر نمى‏كند، ليكن ادعايش درست است و خطبه 28 و اين خطبه بخشهائى از خطبه‏اى هستند كه امير المؤمنين در يكى از روزهاى عيد فطر ايراد كرده است، چنانكه در زير گفته خواهد شد.

از طرف ديگر سيد رضى دو بخش اين خطبه (و خطبه 28) را-  چنانكه ابن أبى الحديد مى‏گويد-  از دو جا نگرفته است، بلكه از يك خطبه كه در يك مناسبت ايراد شده گلچين كرده در اين دو خطبه جاى داده است.

در منابع اهل سنّت اثرى از خطبه حاضر ديده نشد، اگر چه خطبه 28 را كه از همين منبع گرفته شده است، نزديك به بيست منبع نقل كرده‏اند (ن. ك. به: 28) كه عده‏اى از راويان آن هم از اهل سنّت هستند، و تنها دو منبع زير، يكى قبل از تأليف نهج البلاغه و ديگرى بعد از تأليف نهج البلاغه، از فقهاى اماميه آن را نقل كرده‏اند: 1-  شيخ صدوق ابو جعفر محمد بن على ابن بابويه (ف. 381 ه. ق.) در «من لا يحضره الفقيه» ج 1، ص 16-  514 ذيل حديث 1482، به عنوان خطبة العيدين.

2-  شيخ طوسى (ف. 460 ه. ق.) در «مصباح المتهجّد»، ص 458 (مصادر، ج 2،

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 499

ص 158).

در ضمن ابن أبى الحديد مى‏گويد (شرح، ج 3، ص 152): اصطلاح «حلوة خضرة» از گفته رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گرفته شده است كه فرمود: «إنّ الدّنيا حلوة خضرة، و إنّ اللّه مستخلفكم فيها فناظر كيف تعملون».

تاريخ

-  چون شيخ صدوق و شيخ طوسى اين خطبه را جزئى از خطبه عيد فطر امير المؤمنين نقل كرده‏اند، بايد در يكى از اعياد فطر سالهاى 36 تا 39 ايراد شده باشد.

موضوع

-  1-  سپاس رحمت و نعمت خدا، 2-  شناسانيدن دنيا و وظيفه ساكنانش در وسيله قرار دادن اين جهان و نه هدف دانستن آن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 500

45 حلوة خضرة و من خطبة له عليه السّلام

1-  الحمد للّه على رحمته و نعمته

الحمد للّه غير مقنوط من رحمته، و لا مخلوّ من نعمته، و لا مأيوس من مغفرته، و لا مستنكف عن عبادته، الّتي لا تبرح منه رحمة، و لا تفقد له نعمة.    

2-  التّعريف بالدّنيا و واجب ساكنيها

و الدّنيا دار مني لها الفناء، و لأهلها منها الجلاء ، و هي حلوة خضرة ، و قد عجلت للطّالب و التبست بقلب النّاظر، فارتحلوا منها بأحسن ما بحضرتكم من الزّاد، و لا تسألوا فيها فوق الكفاف، و لا تطلبوا منها أكثر من البلاغ.    

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 501

45 شيرين سر سبز و از خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است 1-  سپاس رحمت و نعمت خدا سپاس خداوندى راست كه از رحمتش نااميدى، و از نعمتش موردى تهى نيست، و از مغفرتش كسى مأيوس نمى‏شود، و از عبادتش تكبّر و استنكاف نبايد ورزيد، همان خداوندى كه هيچ رحمتى از او زائل نشود، و از جانب او هيچ نوع نعمتى مفقود نگردد.    

2-  شناسانيدن اين جهان و وظيفه ساكنان آن دنيا سرمنزليست كه پايه‏اش بر فنا نهاده شده است، و براى اهلش كوچ كردن از آن مقدّر گشته است . دنيا شيرين و سرسبز (بهره‏اى) است  كه به سوى خواستگار شتافته، با ايجاد اشتباه در دل ناظر خود را براى او آراسته است. پس (فريب آن را نخوريد) و به بهترين توشه‏اى كه در دسترس شما است بهره گرفته از آن كوچ كنيد، و در آن بيش از اندازه كفايت نخواهيد، و از آن، زياده بر آنچه شما را به سر منزل ابديت رساند، نجوييد.   

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 502

[1] ما روي مثل هذا الفصل من الخطبة في مصادر أخرى: «من لا يحضره الفقيه» للشيخ الصّدوق: 1482-  و خطب أمير المؤمنين عليه السّلام يوم الفطر فقال: «الحمد للّه الّذي خلق السّماوات و الأرض، و جعل الظّلمات و النّور، ثمّ الّذين كفروا بربّهم يعدلون ، لا نشرك باللّه شيئا، و لا نتّخذ من دونه وليا...  و الحمد للّه الّذي لا مقنوط من رحمته ، و لا مخلو من نعمته، و لا مؤيس من روحه ، و لا مستنكف عن عبادته...  أوصيكم [عباد اللّه‏] بتقوى اللّه الّذي لا تبرح منه نعمة، و لا تنفد منه رحمة، و لا يستغني العباد عنه، و لا يجزي أنعمه الأعمال...».

[2] ما روي مثل هذا الفصل في مصادر أخرى: «من لا يحضره الفقيه»: من نفس الخطبة التي خطب أمير المؤمنين (ع) يوم الفطر: «... و الدّنيا دار كتب اللّه لها الفناء، و لأهلها منها الجلاء، فأكثرهم ينوي بقاءها و يعظم بناءها، و هي حلوة خضرة، و قد عجّلت للطّالب، و التبست بقلب النّاظر، و يضنّ ذو الثّروة الضّعيف، و يحتويها الخائف الوجل، فارتحلوا منها-  يرحمكم اللّه بأحسن ما بحضرتكم، و لا تطلبوا منها أكثر من القليل، و لا تسألوا منها فوق الكفاف، و ارضوا منها باليسير...». (ج 1، ص 516، خطبة العيدين).

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 503

[1] ترجمه روايت منابع ديگر: «من لا يحضره الفقيه» نوشته شيخ صدوق: 1482-  امير المؤمنين عليه السّلام روز عيد فطر خطبه خواند و گفت: «سپاس ويژه خداوندى است كه آسمانها و زمين را آفريد، و تيرگيها و روشنى را قرار داد، آن گاه كسانى كه كفر ورزيدند از راه پروردگار خود روى گردانيده دچار شرك مى‏شوند، هيچ چيزى را با اللّه شريك نمى‏دانيم، و جز او ولىّ و سرپرستى نمى‏گيريم... و سپاس ويژه آن اللّه است كه از رحمتش نااميدى نيست، و از نعمتش هيچ جايى تهى نيست، و از رحمتش جاى نااميدى و از عبادتش جاى تكبر و خوددارى ورزيدن نمى‏باشد...، [بندگان خدا] شما را به پروا گرفتن از خداوندى سفارش مى‏كنم كه هيچ نعمتى از او جدا نگردد، و هيچ يك از رحمتهايش به پايان نرسد، و هيچ يك از بندگان بى‏نياز از او نيستند، و هيچ مقدارى از اعمال با نعمتهايش برابرى نمى‏كنند...».

[2] ترجمه روايت منبع ديگر: «من لا يحضره الفقيه»: دنباله، همان خطبه عيد فطر امير المؤمنين است:... اين جهان سرزمينى است كه نابودى را خدا سرنوشت آن كرده است و كوچ كردن از آن را سرنوشت ساكنانش، در حالى كه بيشتر ساكنان آن پايداريش را در درون مى‏پندارند، و ساختمانش را در چشم خود بزرگ مى‏انگارند، اين جهان نمودى شيرين و سر سبز دارد كه به سوى خواستار شتافته، در دل بيننده بر خلاف آنچه هست فريبنده جلوه داده است، ثروتمند ناتوان به از دست دادن و بخشيدنش بخل مى‏ورزد و زفتى مى‏كند، و ترسان و نگران از پروردگار آن را ناخوش دارد و بدان روى نمى‏نهد، پس-  خدا شما را رحمت كند-  با بهترين ره توشه‏اى كه در دسترس داريد، از اين جهان كوچ كنيد، و [از وسيله و ابزارى كم به اندازه‏اى كه شما را در حركت نيرو بخشد] بيشتر از اين سر منزل نخواهيد، و بيش از وسيله كافى و بسنده زندگى از آن نجوييد، و به بهره كم آن خرسند باشيد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 504

46 الصّاحب و الخليفة

سند

-  قسمت اوّل اين دعا، چنانكه سيّد رضىّ توضيح داده است، از رسول خدا (ص) است، و قسمت بعدى آن از «و لا يجمعهما... تا آخر» را امير المؤمنين، به عنوان توضيح و تفسير، بدان افزوده است.

نووى (ف. 676 ه. ق.) در «رياض الصّالحين»، ص 197، حديث 975 (مصادر نهج البلاغه، ج 2، ص 159)، و ابو داود سجستانى (ف. 275 ه. ق.) در «سنن» خود، كتاب الجهاد، ج 2، ص 32 (نهج السعادة، ج 2، ص 125) با سلسله راويانى تا ابى هريره از قول رسول خدا (ص) نقل كرده‏اند. همين ابى داود سجستانى، در همان كتاب، ص 33، با سلسله رواة ديگرى تا على بن ربيعة، از قول امير المؤمنين همه را نقل كرده‏اند.

بنا بر اين كسانى كه اين دعا را از قول امير المؤمنين نقل كرده‏اند به شرح زير هستند: 1-  نصر بن مزاحم (ف. 202 يا 210 يا 212 ه. ق.)، در كتاب «وقعة صفّين»، ص 132.

2-  ابو داود سجستانى (ف. 275 ه. ق.)، در كتاب «سنن»، كتاب الجهاد، ج 2، ص 33.

3-  قاضى نعمان مصرى (ف. 363 ه. ق.)، در كتاب «دعائم الاسلام»، ج 1، ص 347 (مصادر، ج 2، ص 160).

4-  سيّد ابو طالب مكّى (ف. 386 ه. ق.)، در كتاب «أمالى» و «تيسير المطالب»، باب 19، ص 164.

5-  شيخ طوسى (ف. 460 ه. ق.)، در كتاب «أمالى»، ص 128.

6-  زمخشرى، جار اللّه (ف. 538 ه. ق.)، در كتاب: «ربيع الأبرار»، باب 33 (نهج السعادة، ج 2، ص 25-  124).

از منابع فوق الذكر، متن دعاى منقول در «وقعة صفّين» مستقيما، و متن منقول در «دعائم الإسلام» به نقل مصادر، در ذيل دعا آورده مى‏شود.

تاريخ

-  نصر بن مزاحم مى‏گويد (وقعة صفين، ص 132) امير المؤمنين اين دعا را در نخيله، هنگام حركت به سوى شام، در پنجم شوّال سال 36، به دنبال خطبه‏اى-  كه در

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 505

ذيل خطبه شماره 48 نقل مى‏گردد-  به هنگام پا گذاشتن در ركاب، به زبان آورده است.

موضوع

-  دعا براى خود و در خانه ماندگان به هنگام سفر.

[توضيح مترجم‏]

نصر بن مزاحم گويد: چون امير المؤمنين هنگام حركت به سوى صفّين پا در ركاب گذارد اين دعا را خواند، بعد از آن در اينجا نصر منازل بين راه و پيشامدها را نقل و از هرثمة ابن سليم روايت مى‏كند كه گفت: چون به زمين كربلا رسيديم با آن حضرت نماز گزارديم، بعد از نماز مشتى از آن خاك برداشت و بوئيد و گفت، شگفت به حال تو اى خاك مردمى از تو محشور شوند كه بدون حساب وارد محشر گردند. هرثمة گويد: پس از بازگشت، اين داستان را با زن خود جرداء كه از شيعيان على بود، به ميان گذاردم. زن گفت: امير المؤمنين حق مى‏گويد. هرثمة گويد: در پيشامد كربلا جزء سپاه كوفه بودم. در كربلا روز صفّين به يادم آمد، سواره نزد حسين (ع) رفتم و سلام كردم. گفت با مائى گفتم در باره خانواده خود بيمناكم. گفت با شتاب بيرون رو تا كشتارگاه ما را نبينى، چه اگر كسى آن هنگامه را ببيند و يارى نكند داخل جهنم شود. گويد: وداع كردم و با شتاب از آن سرزمين بيرون آمدم.

ابن أبى الحديد چند روايت ديگر هم در اين موضوع نقل كرده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 506

46 الصّاحب و الخليفة و من كلام له عليه السّلام عند عزمه على المسير إلى الشّام الدّعاء له و لأهله عند السفر

أللّهمّ إنّي أعوذ بك من وعثاء السّفر، و كآبة المنقلب، و سوء المنظر في النّفس و الأهل و المال و الولد. أللّهمّ أنت الصّاحب في السّفر، و أنت الخليفة في الأهل، و لا يجمعهما غيرك، لأنّ المستخلف لا يكون مستصحبا، و المستصحب لا يكون مستخلفا. قال الرّضيّ، رحمه اللّه تعالى: و ابتداء هذا الكلام مرويّ عن رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله، و قد قفّاه عليه السّلام، بأبلغ كلام، و تمّمه بأحسن تمام من قوله: «و لا يجمعهما غيرك» إلى آخر الفصل.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 507

46 همراه و جانشين و بخشى از سخن آن حضرت عليه السّلام است هنگامى كه تصميم گرفت به طرف شام رهسپار شود دعا براى خود و خانواده‏اش هنگام سفر خداوندا به تو پناه مى‏برم از فرسودگى سفر، و اندوه بازگشت، و منظره ناروا در باره خود و اهل و مال و فرزند. خداوندا تنها تو همراه و يار سفر و همان تو جانشين در خانواده‏اى، و غير از تو ديگرى اين هر دو صفت را با هم ندارد، چون جانشين و خليفه همراه و يار سفر نمى‏باشد، و يار سفر خليفه و سرپرست خانه نمى‏شود.

سيّد رضى، رحمه اللّه تعالى، گويد: ابتداى اين كلام از رسول خدا، صلّى اللّه عليه و آله، روايت شده است، و امير المؤمنين عليه السلام اين سخن را به بليغترين كلام و بهترين ختام تكميل كرده است كه گفته: «غير از تو اين دو صفت را جمع نمى‏كند»، تا آخر.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 508

[1] ما روي مثل هذا الكلام في مصادر أخرى.

الف-  «وقعة صفين» لنصر بن مزاحم: عمرو بن شمر، و عمر بن سعد، و محمّد بن عبد اللّه، قال عمر: حدّثني رجل من الأنصار، عن الحارث بن كعب الوالبي، عن عبد الرحمن بن عبيد بن أبي الكنود، قال: لمّا أراد عليّ الشخوص من النخيلة، قام في الناس لخمس مضين من شوّال يوم الأربعاء فقال:... ثمّ قال: «اللّهمّ إنّي أعوذ بك من وعثاء السّفر، و كآبة المنقلب، و الحيرة بعد اليقين، و سوء المنظر في الأهل و المال و الولد...». (إلى آخر الدعاء كما روي في النهج ص 33-  131).

ب-  «دعائم الإسلام» للقاضي النعمان: و عن عليّ عليه السّلام أنّه كان إذا برز للسفر قال: «أشهد أن لا إله إلّا اللّه وحده، و أنّ محمّدا عبده و رسوله، الحمد للّه الّذي هدانا للإسلام، و جعلنا من خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ ، سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ .

اللّهمّ إنّي أعوذ بك من وعثاء السّفر، و كآبة المنقلب، و سوء المنظر في الأهل و المال، و الولد.

اللّهمّ أنت الصّاحب في السّفر، و الخليفة في الأهل، و المستعان على الأمر أطولنا البعيد، و سهّل لنا الحزونة، و اكفإ المهمّ، إنّك على كلّ شي‏ء قدير».

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 509

[1] ترجمه روايات ديگر: الف-  «وقعة صفّين» نوشته نصر بن مزاحم: عمرو بن شمر، و عمر بن سعد، و محمّد بن عبد اللّه، عمر گفت: شخصى از انصار مرا حديث كرد، از حارث بن كعب والبى، و او از عبد الرحمن بن عبيد بن ابى الكنود كه گفت: همين كه على خواست از نخيله حركت كند، روز چهارشنبه پنج روز از شوّال گذشته در ميان مردم ايستاده [سخنانى ايراد كرد كه آن سخن در ذيل خطبه 48 نقل خواهد شد]... آن گاه گفت: خدايا پناه مى‏برم به تو از فرسودگى سفر، و اندوه بازگشت، و سرگردانى پس از يقين، و منظر ناروا در باره خاندان و دارايى و فرزند تا آخر دعا... ب-  «دعائم الإسلام» نوشته قاضى نعمان مصرى: و از على عليه السّلام نقل است كه وقتى مى‏خواست به سفر رود مى‏گفت: گواهى مى‏دهم كه خدايى جز اللّه يكتا نيست، و گواهى مى‏دهم كه محمّد بنده و فرستاده او است، سپاس و ستايش ويژه خدائى است كه ما را به اسلام راهنمايى كرد، و از «بهترين امتى كه براى مردم بيرون آورده شده‏اند» قرار داد، «و تسبيح مى‏گريم آن (خدايى) را كه اين (اسب) را براى ما رام كرد و گرنه ما هماورد او نبوديم». خدايا پناه مى‏برم به تو از فرسودگى و رنج سفر، و اندوه بازگشت، و بدنمايى و زشتى در باره خانواده و دارايى و فرزند. خدايا تو يار و همراهى در سفر، و سرپرست و جانشينى در خانواده، و ياور و مددكار در امر طولانى و دور و دراز ما هستى، رنج فرا رفتن از ناهمواريها را بر ما آسان گردان و در مهمات ما را بسنده باش، كه تو بر هر چيزى بس توانايى.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 510

47 الكوفة

سند

-  مطلبى بسيار شبيه بدين كلمات را ابو عبد اللّه احمد بن محمد همدانى معروف به ابن الفقيه از دانشمندان جغرافيدان قرن سوّم، در كتاب «البلدان» كه در سال 290 ه. ق.

تأليف كرده، (ص 164، چاپ ليدن بوسيله دخويه مستشرق در سال 1885 م.) از قول امير المؤمنين عليه السّلام نقل كرده است.

تاريخ

-  تاريخ دقيق بيان اين خطبه روشن نيست، ليكن به قرينه مى‏توان اين گفته را به سالهاى 36 تا 40 مربوط دانست.

موضوع

-  آينده نگرى (نگرشى به آينده).

[توضيح مترجم‏]

العكاظىّ كه در اين خطبه است، چرم منسوب به عكاظ است و آن بازارى بوده در حدود مكّه كه در هر سال يك مرتبه در مدّت يك ماه عرب آن را بر پا مى‏داشته است و به شعر و فضل و ادب بر يكديگر فخر مى‏كردند و برترى مى‏جستند و به معاملات مى‏پرداختند. از جمله متاعهاى مهمّ آنجا چرم بوده است.

چون كوفه مركز قواى نظامى اسلام و داراى موقعيت سرحدّى و سوق الجيشى بوده است، دائما كانون انقلاب و محل كشمكش بوده هر زورمند و رجل سياسى با قدرت تمام كوفه را به جانب خود مى‏كشيد، مانند كشيدن چرم به هر سو يا مقصود حضرت از اين تشبيه توسعه و كشيده شدن شهر كوفه است، چون در آن زمان هنوز اين شهر توسعه نيافته بود، ولى احتمال اوّل به سخن نزديكتر است، و چون كوفه مركز انقلاب و شورش بوده كسانى مانند زياد و حجّاج خواستند آن را خراب كنند ولى هر كدام به مرضى مبتلا شدند و در گذشتند.

[توضيح ويراستار]

در باره جبّاران ستمگرى كه قصد خراب كردن كوفه و تخريب و إفساد انديشه‏ها و دلهاى‏

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 511

مردم را داشته‏اند، ابن أبى الحديد در شرح اين خطبه (ج 2، ص 199) چنين مى‏نويسد: «ابو الفرج عبد الرحمن بن على بن جوزى در كتاب «المنتظم» مى‏گويد: روزى زياد بر روى منبر سخن مى‏گفت و بوسيله مردم كوفه سنگباران شد، لذا دستهاى هشتاد نفر را بريد، و تصميم گرفت خانه‏هايشان را ويران كند، و نخلهايشان را ببرّد، در نتيجه آنان را گرد آورد بطورى كه مسجد و ميدان آن از مردم پر شد. قصدش آن بود كه مردم را به بيزارى جستن از على عليه السّلام مكلّف كند، و چون مى‏دانست كه نخواهند پذيرفت، مى‏خواست بدين بهانه آنان را ريشه‏كن و خانه‏هايشان را ويران كند. عبد الرحمن بن سائب انصارى، پس از بيان يك خواب شگفت انگيز، مى‏گويد: خارج [پيشكار زياد] از كاخ بيرون آمد و به ما گفت: برگرديد به خانه‏هايتان، امير مى‏گويد من امروز به كارى كه با شما داشتم نمى‏رسم.

بعد فهميديم در همان ساعت مبتلا به طاعون شده است، همچنان مى‏گفت در نصفه بدنم گرمى آتش را احساس مى‏كنم، تا اين كه مرد...».

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 512

47 الكوفة و من كلام له عليه السّلام في ذكر الكوفة نظرة إلى المستقبل

كأنّي بك يا كوفة تمدّين مدّ الأديم العكاظّي، تعركين بالنّوازل، و تركبين بالزّلازل. و إنّي لأعلم أنّه ما أراد بك جبّار سوءا إلّا ابتلاه اللّه بشاغل و رماه بقاتل

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 513

47 كوفه قسمتى از سخن آن حضرت است در باره كوفه آينده نگرى اى كوفه گويا ترا مى‏نگرم كه مانند چرم عكاظى به هر طرف كشيده مى‏شوى، معركه حوادث گوناگون خواهى شد، و پى در پى در پشت تو زلزله‏هاى انقلاب روى خواهد داد، و من علم حتمى دارم كه هيچ جبّارى نسبت به تو قصد سوء نمى‏كند مگر آنكه خداوند او را به چيز ديگرى جز سوء قصد به تو مشغول دارد و هدف تير كشنده‏اش سازد.  

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 515

48 لزوم الملطاط

سند

-  امير المؤمنين عليه السّلام به هنگام حركت از اردوگاه نخيله در نزديكى كوفه، به سوى شام، براى جنگيدن با معاويه (جنگ صفّين)، سخنانى ايراد كرده است و سپس دعا مى‏كند و پا در ركاب مى‏گذارد.

خطبه حاضر آن مقدمه و اصل سخن است، مقدمه حمد به درگاه پروردگار آفريننده و نعمت دهنده است، و اصل سخن اعلام بسيج پيشتازان سپاه و دستور آئين حركت سپاه به سوى ميدان جنگ مى‏باشد.

بخش آخر كه دعا است به شماره 46 (الصاحب و الخليفة) نقل گرديد. تنها راوى اين سخن و منبع آن، همان گونه كه در مقدمه كلام 46 گفته شد: نصر بن مزاحم منقرى (ف. 202 يا 210 يا 212 ه. ق.) در «وقعة صفّين»، ص 131 است.

تاريخ

-  اين سخن را امير المؤمنين، به تصريح منبع فوق، در روز پنجم شوّال سال 36 ه. ق. بيان كرده است.

موضوع

-  1-  حمد به درگاه خدا، 2-  دستور جنگى براى حركت سپاه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 516

48 لزوم الملطاط و من خطبة له عليه السّلام عند المسير إلى الشّام

1-  الحمد للّه

الحمد للّه كلّما وقب ليل و غسق، و الحمد للّه كلّما لاح نجم و خفق.

و الحمد للّه غير مفقود الإنعام، و لا مكافإ الأفضال.    

2-  أمره إلى الجيش للسّير

أمّا بعد، فقد بعثت مقدّمتي، و أمرتهم بلزوم هذا الملطاط حتّى يأتيهم أمري، و قد رأيت أن أقطع هذه النّطفة إلى شر ذمة منكم، مواطنين أكناف دجلة، فأنهضهم معكم إلى عدوّكم، و أجعلهم من أمداد القوّة لكم.    قال الرّضيّ، رحمه اللّه تعالى: يعني بالمطاط، هاهنا، السّمت الّذي أمرهم بلزومه، و هو شاطى‏ء الفرات، و يقال أيضا ذلك لشاطئ البحر، و أصله ما استوى من الأرض. و يعني بالنّطفة، ماء الفرات، و هو من غريب العبارات و عجيبها.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 517

48 همراه با ساحل و از جمله خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است هنگام حركت به سوى شام 1-  ستايش و سپاس ويژه اللّه ستايش و سپاس خداوند راست تا آن گاه كه تاريكى شبى (در روشنى) رخنه نمايد، و پرده آن جهان را فرا گيرد. و ستايش خداوند راست تا آن گاه كه كوكبى هويدا گردد و در افق پنهان شود. و ستايش و سپاس خداوندى راست كه نعمتهايش گم نشود، و عنايات و افرش عوض ندارد.    2-  فرمان به سپاه براى حركت در مسير معين سپس بدانيد من مقدّمه سپاه خود را كوچ داده بدانان فرمان دادم كه ملازم كناره‏هاى اين رودخانه باشند، تا فرمان ثانوى من بدانان برسد. و در نظر دارم از آب عبور كنم، و به طرف عده‏اى از افراد شما كه در اطراف دجله وطن گزيده‏اند بروم، و آنان را براى همراهى با شما به سوى دشمنتان برانگيزم، و آنان را از جمله نيروهاى امدادى شما گردانم.    سيّد رضى، رحمة اللّه عليه، گفت: مقصود آن حضرت عليه السلام از «ملطاط» سمتى است كه آن حضرت آنها را به ملازمت آن ناحيه امر كرده و آن ساحل فرات است، و به ساحل دريا هم گفته مى‏شود، و اصل آن زمين مسطح و هموار است، و مقصود از نطفه آب فرات است و اين از عبارت‏هاى غريب و عجيب است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 518

[1] ما روي مثل هذه الخطبة في مصدر آخر.

«وقعة صفّين» لنصر بن مزاحم: عمرو بن شمر، و عمر بن سعد، و محمد بن عبد اللّه، قال عمر: حدّثني رجل من الأنصار عن الحارث بن كعب الوالبي، عن عبد الرحمن بن عبيد بن أبي الكنود، قال لمّا أراد عليّ الشخوص من النخيلة، قام في الناس لخمس مضين من شوّال يوم الاربعاء، فقال: «الحمد للّه غير مفقود النّعم و لا مكافإ الإفضال، و أشهد ألّا إله إلّا اللّه و نحن على ذلكم من الشّاهدين، و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.

أمّا بعد ذلكم فإنّي قد بعثت مقدّماتي، و أمرتهم بلزوم هذا الملطاط حتّى يأتيهم أمري، فقد أردت أن أقطع هذه النّطفة إلى شرذمة منكم موطنين بأكناف دجلة، فأنهضهم معكم إلى أعداء اللّه، إن شاء اللّه. و قد أمّرت على المصر عقبة بن عمرو الأنصاري، و لم آلكم و لا نفسي. فإيّاكم و التّخلّف و التّربّص. فإنّي قد خلّفت مالك بن حبيب اليربوعيّ، و أمرته ألّا يترك متخلّفا إلّا ألحقه بكم عاجلا إن شاء اللّه». (ص 132). [2] قد نقل ابن أبي الحديد هذه الخطبة من «وقعة صفّين» (شرح، ج 3، ص 201) و نقل بقية الأخبار من شخوص أمير المؤمنين من النّخيلة بالكوفة إلى الصفّين بالشام، كلها من نصر بن مزاحم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 519

[1] ترجمه روايت منبع ديگر: «وقعة صفين» نوشته نصر بن مزاحم: عمرو بن شمر، و عمر بن سعد و محمّد بن عبد اللّه گويند عمر گفت: شخصى از انصار از قول حارث بن كعب الوالبى، او از عبد الرحمن بن عبيد بن ابى الكنود نقل كرد كه گفت: چون على عزم حركت از نخيله كرد، روز چهارشنبه پنجم شوّال در ميان مردم برخاست و گفت: سپاس به درگاه آن اللّه كه نعمتهايش گم ناشدنى و بخششهاى سرشارش [از سوى ما] برابر ناكردنى است. و گواهى مى‏دهم كه الهى جز اللّه نيست، و ما بر اين گفته از جمله گواهانيم، و گواهى مى‏دهم كه محمّد بنده و فرستاده او است، درود و سلام خدا بر او و خاندانش باد.

به دنبال اين مقدمه به شما اعلام مى‏كنم كه پيشتازانم را فرستاده فرمان مى‏دهم كه كناره اين رودخانه را همچنان داشته باشند تا دستورم بدانان برسد. سر آن دارم كه از اين آب (فرات) گذشته به سوى افراد اندكى از شما كه در كناره‏هاى دجله جايگزين هستند بروم و آنان را بر پاى داشته همراه با شما به سوى دشمنان خدا به حركت در آورم، به خواست خدا عقبة بن عمرو انصارى را به فرماندارى مصر گماشته‏ام و در باره شما و خود هيچ كوتاهى روا نداشته‏ام، شما را هشدار مى‏دهم به نشستن در خانه و غنيمت شمردن بهانه. من مالك بن حبيب يربوعي را به جانشينى خود [در كوفه‏] گذاشته‏ام و بدو فرمان داده‏ام كه هيچ در خانه مانده‏اى را رها نكند تا او را به زودى به شما بپيوندد، به خواست خدا [2] ابن ابى الحديد نيز در ضمن شرح اين خطبه گفته نصر بن مزاحم را از كتاب وقعة صفين نقل مى‏كند، ليكن بعد از اسم عقبة بن عمرو، نسبت «انصارى» را ذكر نكرده است.

در شرح ابن ابى الحديد، جريان حركت امام عليه السّلام از نخيله، اردوگاه كوفه، تا رسيدن به شام و حوادث بين راه و سخنان امير المؤمنين در ميان راه و تا درگيرى مالك اشتر با ابى الاعور سلمى را از كتاب صفين نصر بن مزاحم نقل كرده است.

49 العلوّ

سند

-  متأسفانه در هيچ منبعى از منابع قبل از سيّد رضىّ اين خطبه يافت نشد، ليكن سيّد عبد الزهراء حسينى (مصادر نهج البلاغه و اسانيده، ج 2، ص 166) مى‏گويد مجلسى اين سخن را در «روضه» بحار از «نهج البلاغه» و از كتاب «عيون الحكم و المواعظ» نوشته على بن محمد بن شاكر الواسطى (متوفى 457) با يك روايت آورده است، و معلوم نيست كه ابن شاكر هم آن را از نهج البلاغه گرفته است يا از منبع ديگرى.

تاريخ

-  تاريخ اين سخن نيز معلوم نيست.

موضوع

-  صفات و شناخت خدا (توحيد و معرفت).

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 520

49 العلوّ و من خطبة له عليه السّلام في التّوحيد و معرفة اللّه

الحمد للّه الّذي بطن خفيّات الأمور، و دلّت عليه أعلام الظّهور، و امتنع على عين البصير، فلا عين من لم تره تنكره، و لا قلب من أثبته يبصره.    سبق في العلوّ فلا شي‏ء أعلى منه، و قرب في الدّنوّ فلا شي‏ء أقرب منه، فلا استعلاؤه باعده عن شي‏ء من خلقه، و لا قربه ساواهم في المكان به. لم يطلع العقول على تحديد صفته، و لم يحجبها عن واجب معرفته، فهو الّذي تشهد له أعلام الوجود على إقرار قلب ذي الجحود، تعالى اللّه عمّا يقول المشبّهون به، و الجاحدون له علوّا كبيرا   

ـــــــــــــــــــــــــــــــ ص 521

49 والا مرتبگى و از جمله خطبه‏هاى آن حضرت عليه السّلام است در باره يگانگى و شناخت صفات خدا حمد خداوندى راست كه مخفيّات امور برايش آشكار است (و در اسرار مخفى نفوذ دارد) و نشانيهاى هويدا به سوى او راهنمايى مى‏كند، و از نمايان شدن به چشم بينا امتناع دارد. پس نه چشم كسى كه او را نمى‏بيند مى‏تواند انكارش كند، و نه دل كسى كه اثباتش كرده مى‏تواند به رخ او بنگرد.    در علوّ، بر هر چيزى پيشى گرفت پس چيزى برتر از او نيست، و در نزديكى چنان به هر موجودى نزديك است كه نزديك‏تر از او نيست، پس نه مقام بلندش، او را از هيچيك از مخلوقات دور گردانده است، و نه نزديكيش در مكان با مخلوقات مساويش ساخته است.    خردها را بر حدود صفتش مطلع نكرده است، و از معرفت شايسته آنها را در پرده نداشته است. او همان خداونديست كه نشانه‏هاى روشن وجود عليه اقرار قلبى منكرين براى او گواهى مى‏دهند. پس برتر است خداوند تعالى از آنچه اهل تشبيه و منكرين مى‏گويند برترى بس بزرگى    

صفحه قبل فهرست صفحه بعد