| فهرست | بعد |
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 7
بنام آفريدگار امام على عليه السّلام پس از انتشار «توضيح نهج البلاغه» در چهار جلد كه متجاوز از دو هزار و سيصد صفحه (به قطع وزيرى) بود عدهاى از علاقمندان امام على عليه السلام پيشنهاد دادند كه متن عربى همراه ترجمه نيز بدون توضيح در اختيار همگان قرار گيرد.
از آنجا كه اين گام، تعداد صفحات را به نصف مىرسانيد و از جهت مطلب و بودجه كمكى شايسته به افكار نوجوانان اجتماع و بخصوص طبقه مستضعف بود و به بيان ديگر گام اول آشنائى با امام على عليه السلام و آمادگى براى درك مطالب بالاتر و شرح و «توضيح نهج البلاغه» به حساب مىآمد، پيشنهاد به مرحله عمل در آمد كه اينك در اختيار شما قرار دارد.
از اين نظر كه در مقدمه «توضيح نهج البلاغه» در حد نياز و امكان، مطلب در آمده است، در اين كتاب به چند تذكر لازم كه در جلد اول «توضيح نهج البلاغه» بصورت تفصيل ذكر شده است اكتفا مىگردد: 1- نسخههاى نهج البلاغه از نظر اعراب، مطلب، شماره خطبه، تقدم و تأخر مطلب با هم تفاوت فراوان دارند.
2- اين ترجمه از روى نهج البلاغه نوشته ابن ابى الحديد چاپ مصر كه در تاريخ 1358 هجرى به تصحيح آقاى محمد ابو الفضل ابراهيم رسيده انجام گرفته است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 8
3- متنى كه از روى آن عكسبردارى شد نهج البلاغه صبحى صالح است.
4- در اين اثر سعى شده است مطالب، ساده و روان عرضه گردد تا قابل درك عموم برادران باشد، هرگاه اصطلاح و مطلب علمى فداى روانى عبارت گرديده، اين عيب از مترجم است نه امام على عليه السلام ولى بطور حتم اين كار عمدى نبوده است.
5- كسى كه نهج البلاغه را از اول تا آخر بخواند به اين نكته توجه مىكند كه گاهى يك مطلب چند مرتبه بيان شده است و شايد بنظر اول تكرار بيايد اما اين عمل تكرار نيست بلكه يك مورد بطور اشاره ذكر شده و مورد ديگر به صورت تفصيل و گاهى در عين اين كه مطلب تكرار است، مطالبى هم اضافه دارد و بخصوص چون در چند مورد امام عليه السّلام مطلب را بيان داشته است، توجه و تأكيد امام عليه السلام را به مطلب گوشزد مىكند همان روش خدا در قرآن مجيد.
براى كتابهاى تحقيقى كه گاهى چند سال جمع آورى و تأليف آن طول مىكشد تا به ثمر برسد، اشكال تكرار و يا حواله مطلب به قبل و بعد با اين كه مورد حواله وجود ندارد يك امر طبيعى است ولى اين موضوع در جمع آورى نهج البلاغه از مرحوم سيد رضى كمتر يافت مىشود.
6- مراجع تقليد كه مىخواهند راجع به حكم حلال و حرام فتوى بدهند ناگزيراند روى مطلبى حكم صادر كنند كه با سلسله سند، مستقيم از امام عليه السّلام نقل شده باشد و از هر جهت مورد اطمينان باشد ولى در موضوعهاى اخلاقى چنين دقت و كنجكاوى لازم نيست، در عين حال نهج البلاغه هم داراى اسناد و مدارك است كه اهل تحقيق آن را در كتاب جداگانه عرضه كردهاند.
7- گفته شد كه اعراب و مطالب نهج البلاغهها گاهى با هم متفاوت است اين اختلاف بر اثر اين است كه در عصرى كه كتابهاى مصادر جمع آورى و تدوين مىگرديده، مطالب پراكنده بوده و غالبا روى پارچه، پوست، استخوان و... نوشته مىشده است و عدد صفحه هم بكار نمىرفته است. بهمين جهت نسخهها كم و زياد داشته و گاهى تقدم و تأخّر.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 9
اين مطلب، عيب نهج البلاغه نيست، بلكه نبودن وسائل طبع و نشر موجب آن بوده است.
اين موضوع در باره قرآن كريم هم وجود داشته است و سرانجام عثمان خليفه سوم براى جلوگيرى از تحريف و هرج و مرج در قرآن، يك قرآن را از نظر تقدم و تأخر مطالب و آيات بنظر اهل فن رسانيد و دستور داد قرآنهاى ديگر جمع آورى شود و فقط از روى قرآنى كه عثمان بتصويب رسانيده نسخهبردارى شود بهمين جهت «قرآن عثمانى» مىگويند.
بعبارت ديگر آنچه در قرآن وجود دارد، همه از طرف خدا آمده و كتاب الهى است ولى آنچه را پيامبر عزيز اسلام صلّى اللّه عليه و آله در اختيار مردم قرار داده بود، از نظر حفظ مطلب و تنظيم، همه مردم مثل هم نبودند و گاهى نظر علمى خود را هم بعنوان توضيح آيه در وسط مطلب قرار داده بودند كه اقدام عثمان، از تغيير و تكثير و اضافه شدن مطالب جلوگيرى كرد.
مىدانيم كه در صدر اسلام خط كوفى رائج بوده است. خط كوفى نه اعراب دارد و نه نقطه. بهمين جهت كتابهاى اصيل و مورد توجه را هنگامى كه مىخواستهاند به خط غير كوفى نوشته و اعراب گذارى نمايند با اختلاف نظر قرائت مىشده و اختلاف قراء در قرآن و يا نهج البلاغه از همين موضوع سرچشمه گرفته است ولى غالب اختلاف اعراب و قراءتها به معنى لطمه نمىزند.
اختلاف مطالب تاريخى هم گاهى از اختلاف نام قهرمان و يا قرائت سرچشمه گرفته است.
8- در دورانى كه علم كلام و ادبيات مورد بحث و افكار متوجه اين دو موضوع بود، مرحوم سيد رضى به نگاشتن نهج البلاغه و جمع آورى آن پرداخت تا از بحث روز بهره گرفته و مطالب متنوع امام على عليه السّلام را به افكار جامعه تزريق نمايد.
به بيان ديگر اگر چه بصورت ظاهر مرحوم سيد رضى مىخواسته است كلمات
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 10
بليغ و جملات فصيح امام عليه السّلام را جمع آورى و عرضه كند ولى اين هدف را در موضوعهاى متنوع پياده كرده تا خواننده خود را كه مىخواهد موضوعى از ادبيات (بلاغت) را درك كند از مواد مطلب هم غير مستقيم بهره گرفته و به اصول اخلاقى و اجتماعى كه مورد نياز جامعه آن روز بود آشنا گرداند.
نويسندهاى كه بخواهد هدف مرحوم سيد رضى را تكميل كند مىبايد در اقيانوس تاريخ اسلام شناور گردد و تا آنجا كه تاريخ ثبت كرده مطالب گوناگون امام عليه السّلام را از درياى علم امام عليه السّلام صيد نمايد و در استدراك خود به مطالبى كه بيشتر نظر دارد توجه نمايد و آنرا عرضه كند.
اين درياى بيكران علم امام عليه السّلام است كه موج مىزند و هر چند 25 سال مطالبش از نظر ثبت و ضبط تحت نظر بوده است اما باز هم غواصان درياى علمش هر چه بيشتر در اقيانوس تاريخ كاوش كنند، زيادتر به مطالب علمى و الهى آن حضرت دست يافته و بيش از پيش به علومى كه آن حضرت از آن آگاه بوده دست مىيابند.
9- بيشتر مطالبى كه در «نهج البلاغه» آمده در دوران رياستمدارى آن حضرت صادر گرديده است بهمين جهت، سخنرانىها و مطالب آن حضرت در عصر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، در جنگها و آن گاه كه از طرف پيامبر عزيز اسلام صلّى اللّه عليه و آله به نمايندگى اعزام مىشده ثبت نگرديده و باز نه تنها سخنان و مطالب آن حضرت در دوران خانه نشينى و تحت نظر بودن (25 سال) ثبت نگرديده و از آنها در نهج البلاغه اثرى نيست، بلكه مطالبى را هم كه با موافقت خلفا بيان مىداشت، ثبت و ضبط نگرديده، بلكه تمام مطالب آن حضرت هم در عصر رياستش جمع آورى نشده است.
به بيان ديگر «نهج البلاغه» از مطالب امام عليه السّلام از دورانى كه آن حضرت برياست ظاهرى رسيده است گلچين شده است و چه ظلمى بالاتر از اين: يك عمر سخنرانى، موعظه و مطالب زبده، جالب و آموزنده صادر شده اما فقط آن گاه كه به رياست مىرسد، باين جهت كه وسائل ارتباط جمعى در حد صفر بوده، تنها كلمات و مطالبى محدود ضبط گرديده كه مرحوم سيد رضى از ميان آنان، آنچه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 11
را براى هدف خود (راه بلاغت) مفيد مىدانسته ضبط كرده است.
10- مىدانيم كه امام على عليه السّلام در مكتب قرآن رشد يافته و با مبدء وحى در ارتباط بوده است، لذا نهج البلاغه گاهى توضيح آيات قرآن است و گاهى خلاصه آن و مواردى هم كلمات قرآنى را در ضمن مطالب بكار برده تا شنوندهاش كه به قرآن آشناست، با شنيدن يك جمله از دو طريق تحت تأثير قرار گيرد: معنويت قرآن و بيان امام عليه السّلام.
11- نزديك به دويست ترجمه و شرح براى نهج البلاغه عرضه شده است، هر كدام هدفى را تعقيب كردهاند و به پاداش نيت خود رسيدهاند.
در اين ترجمه سعى شده است مطالب، ساده، روان و خالى از كلمات ثقيل، عرضه شود.
براى اين كار حد اكثر دقت شده است، در عين حال اين جانب معصوم نيستم و نا خود آگاه اشتباه هم كردهام بنا بر اين از خوانندگانى كه به اشتباه اين جانب برخورد مىكنند انتظار مىرود، نويسنده را آگاه سازند تا در چاپهاى بعدى اصلاح گردد.
12- دانشمندان و فضلاى ارجمند حوزه علميه قم، نويسنده را پس از انتشار دوره چهار جلدى مورد لطف و عنايت قرار دادند، بسيارى از علماى شهرستانها و مؤسسههاى مذهبى نيز هر يك به زبانى اين جانب را مورد محبت قرار دادند.
اين لطف و محبتها بخاطر امام على عليه السّلام بود. باين جهت بود كه مظلوميت آن حضرت را بيش از پيش درك مىكردند و نياز به ترويج مطالب آن حضرت را زيادتر احساس مىنمايند.
ضمن تشكر از همه آقايان انتظار مىرود امام على عليه السلام همه اين زحمات و محبتها را بپذيرد.
بهار 1362- قم- حوزه علميه- مصطفى زمانى
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 13
در اين خطبه امام عليه السلام آغاز پيدايش آسمان، زمين و خلقت آدم را شرح مىدهد.
عظمت خداوند: سپاس مخصوص خدائى است كه ستايشگران نمىتوانند حق سپاسش را اداء كنند و حسابگران از شمارش نعمتهاى بى پايانش عاجز باشند و تلاشگران در ادا كردن حقش فرو مانند. خدائى كه افكار بلند به قلههاى عظمتش دست نيابند و افراد ژرف نگر به عمق ذاتش پى نبرند. خدائى كه نشانههايش محدود نيست، نه كلام گنجايش تعريفش را دارد و نه وقت فرصت شماره مىدهد و نه اين كار در وقت هر چند طولانى باشد مىگنجد. با قدرتش وجودات را آفريد. از لطف خود بادها را در اختيار همه قرار داد و با كوههاى ريشهدار سرزمينهاى گوناگون را استوار و ميخكوب ساخت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 14
اساس ديندارى شناختن خداست و كمال شناخت خدا تراف به وجود وى است و كمال اعتراف به وجود خدا درك يكتائى اوست. كمال يكتائى خدا پاكباخته شدن نسبت به اوست. كمال پاك باختگى در برابر خدا اين است كه او را بدون علامت درك كنيم. زيرا هر علامتى گواهى مىدهد كه علامت غير از آن است كه تعريف مىشود و باز هر موصوفى گواهى مىدهد كه با صفت مغاير است. با توجه به نكات ياد شده كسى كه براى خدا نشانى ذكر كند، اى او شبيه آورده و چنين كسى براى خدا نمونه آورده و كسى كه براى خدا نمونه آورد او را به تجزيه كشانيده است و كسى كه خدا را قابل تجزيه اند، او را نشناخته است. كسى كه خدا را نشناخته به او اشاره مىكند و كسى كه به خدا اشاره كند او را محدود كرده و كسى كه خدا را محدود كند، او را شماره كرده است. كسى كه بگويد خدا در چيست، او را در جاى معينى تصور كرده است و كسى كه بگويد روى چه چيزى قرار گرفته است، بطور حتم جائى را بدون خدا تصور كرده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 15
خدا موجودى ت كه آغازى ندارد و با عدم سازگار نيست. در عين اين كه با تمام موجودات همراه است، از آنان جداست. خدا كه كارگردان جهان است كارش نيازى به يله ندارد و كارش شبيه به كار بشر نيست. خدا آگاه بود، آن گاه كه نيازى به مخلوق خود نداشت، يكتا بود، آن گاه كه پناهگاهى براى انس گرفتن نبود، تاست و از تنهائى ترس ندارد. خدا كه جهان را آغاز كرد نه براى آن فكر تجربهاى داشت و نه بخود حركتى داد و نه لحظهاى ناراحت گرديد. خدا هر موجودى را در جاى خود خلق كرد و ميان طبيعتهاى مختلف صفا برقرار د و غرائز موجودات را تنظيم و ميان آنها مناسبت ايجاد نمود، زيرا قبل از خلق كردن آنها هم موجودات را مىشناخت و هم آغاز و انجام آنها را مىدانست و هم از صحيح و معيوب آنها آگاه بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 16
سپس خداى عزيز فضا را شكافت، گوشههاى آن را باز نمود راههاى آن را گشود، آن گاه در هوا آب را كه متراكم، متلاطم و داراى امواج خروشان بود بيافريد و آن را در ميان باد عاصف (طوفان زا) و «قاصف» (موج شكن) قرار داد، سپس به ابر دستور داد آب را حركت دهد و بخوبى از آن حفاظت كند و در جاى د قرارش دهد. هوا در زير ابر آغوش گشاده ابر و آب را در بر مىگيرد س خداى بادى را وزيد كه روزنههاى ابر را خشكانيد و مأمور حركت ابر شد، مسير باد را سريع قرار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 17
داد و آن را دور ساخت سپس دستور داد آبهاى اوان ذخيره شده را حركت دهد و امواج دريا را شدت بخشد آن گاه همانند فروش، آبها را حركت دهد در نتيجه آبها مخلوط گرديد تا جائى كه در اثر شدت حركت آب، مواد معدنى آن نشست و خاشاك آن بصورت كف در آمد و آب بالا د. خدا كفها را در هوا بالا برد و در فضائى وسيع پراكنده ساخت سپس طبقات هفتگانه فضا را از آن بوجود آورد. زيرا كفى كه از دريا به آسمان رفته بود بسترى از باد قرار داد كه فرو ريزد و بالاى آن را سقفى قرار د كه از آن حفاظت كند. آسمان بلندى كه نه ستون دارد و نه لنگر كه آن را حفظ كند، سپس به وسيلهى ستارگان و نور افكنهاى خيره كننده آن را زينت داد. در ميان آسمان چراغى نورانى (خورشيد) و ماهى درخشان پديد آورد. همهى اين زينتها در يك «فلك»، يك سقف و يك لوح در حركت هستند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 18
سپس خدا آسمانها را شكافت و از فرشتگان گوناگون آن را باشت: دستهاى از آنان سجده مىكنند و هيچگاه سر از سجده بر نمىدارند دستهاى ديگر در ركوع هستند و هيچگاه راست نمىشوند، دستهى سوم هميشه در حال ايستاده خداى را عبادت مىكنند و هيچگاه تغيير نمىكنند. دسته چهارم ذكر خدا را مىگويند و خسته نمىشوند. نه خواب چشمها بر آنان مسلط مىشود و اشتباه فكر و نه سختى بدن و نه فراموشى. دستهاى ديگر از فرشتگان امناء وحى و سخنگويان خدا براى پيامبران هستند كه براى اجراى دستور و امر خدا در حركتند. گروهى ديگر نگهبانان بندگان خدا و دربانان بهشت تند گروهى هم در روى زمين استوارند اما گردنهاى آنان از آسمان فراتر، هيكل آنان از گوش تا گوش جهان جلوتر، شانههايشان در كنار پايههاى عرش ا در حالى كه سر بزيراند و بالهاى خويش را دور خود گرفتهاند ايستادهاند. ميان اين فرشتگان و آنانكه در رتبه از اينان فروترند پردههاى عزت و حجاب قدرت آويخته شده. اينان نه خدا را در خيال خود گنجانند و نه علامتهاى مخلوق را روى او پياده مىكنند و نه در مكانى محدودش مىسازند و نه با نمونه آوردن براى او، معرفىاش مىكنند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 19
پس خدا از خاك سفت و نرم، شيرين و شور جمع آورى كرد و را با آب مرطوب ساخت تا تميز شد و آب ريخت تا مخلوط شد، آن گاه از گل شكلى ساخت كه داراى نشيب و فراز و اعضا و جوارح بود. گل را خشكانيد كه لاشى نشود، محكم ساخت تا خشك شود و براى فرصت مناسب آماده گردد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 20
سپس ا از روح خود كه در آن شكل دميد بصورت انسانى در آمد كه هم هوش داشت و هم فكر كه او را اداره كند و هم اعضا و جوارح داشت كه به وى خدمت و او را جابجا كند. خدا معرفتى به بشر داد كه ميان حق و باطل، چشيدنى و بوئيدنى، رنگ و جنس جدائى افكند. خدا معجونى خلق كرد كه داراى رنگهاى مختلف و اعضائى مشابه هم و اوصافى دشمن يكديگر و طبيعتهائى الف هم: گرم (صفرا)، سرد (بلغم)، تر (خون)، خشك (سودا)، ناراحتى و خوشى. خدا از فرشتگان دعوت كرد كه پيمانى را كه در بارهى آدم با خدا بستهاند كه بايد براى آدم سجده كنند و به او احترام نمايند اجراء كنند. خدا به فرشتگان دستور داد: «براى آدم سجده كنيد، همهى فرشتگان سجده كردند غير از ليس» و يارانش كه غرور آنان را گرفت و شقاوت بر آنان غلبه كرد و به اين دليل كه آنان از آتش خلق شدهاند و آدم از خاك، زير بار سجده براى آدم نرفتند. خدا براى اين كه ابليس بيشتر عذاب بكشد و بلاى او تكميل گردد اسخ درخواست او را داده باشد، «اجازه داد تا مدت معينى زنده باشد.» .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 21
خدا آدم را كه خلق كرد در مكانى جاى داد كه هم وسائل زندگيش فراهم بود و هم آزاديش. خدا به آدم اعلام خطر كرد كه ابليس دشمن اوست مواظب او باشد ولى آدم گول دشمن خود را خورد. ابليس گفت: بهشت خانه ابدى است و جايگاه نيكان و با همين دو مطلب در يقين آدم ترديد انداخت تصميمش را سست ساخت و آسايشش را به ترس كشانيد و عزتش را به پشيمانى (آدم گول شيطان را خورد و آن كارى كه نبايد انجام دهد انجام داد و سر بگريبان شد) سپس خداى عزيز راه توبه را بر رويش گشود و راه آن را به او نشان داد و آداب توبه را به او ياد داد و به او گفت بار ديگر به بهشت بر مىگردى. سپس آدم را به دنيا پايگاه رنج و آزمايش و زايشگاه فرزندان فرستاد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 22
خداى عزيز از فرزندان آدم انبياء را برگزيد و پيمان و تعهد آنان را از طريق وحى تثبيت كرد و تبليغ مسئوليت را امانتى بر دوش آنان گذاشت: آن گاه كه بيشتر مردم پيمان خود را با خدا ناديده گرفتند و وظيفهى خويش را در پيشگاه فراموش كردند و براى خدا شريك قائل شدند و شياطين مردم را از شناختن خدا و عبادتش باز داشتند، خدا پيامبران خود را در ميان آنان فرستاد و رسولان خويش را فراوان ساخت تا مردم را به پيمان فطرت (خدا شناسى) جلب كنند و نعمتهاى فراموش شده خدا را بياد آنان بياورند. از طريق غ آنان را رشد دهند و افكار خواب و مردهى آنان را بيدار سازند و علامتهاى قدرت خدا را به آنان اطلاع دهند: از آسمان بلند و گهواره زمين و رزقى كه موجب زندگى آنهاست مرگهائى كه آنان را نابود مىسازد، سختىهائى كه آنان را پير مىسازد و حوادثى كه همه روزه آنان را مورد حمله قرار د، براى ايشان سخن بگويند. خدا در هيچ عصرى مردم را بدون پيامبر، كتاب آسمانى، رهبر مورد نياز و راه راست نگذاشته است. پيامبرانى را فرستاد كه محدود بودن تعداد خود پيروانشان و افزون بودن مخالفين آنان مانعى از انجام رسالت آنان نبود. هر پيامبرى چه پيامبرانى كه اوائل تاريخ مبعوث شده است و يا پيامبرانى كه اواخر آمدهاند، همه مشخصات پيغمبر بعد از خود را بيان مىكردهاند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 24
به همين ترتيب قرنها گذشت. روزگارها سپرى شد، پدران گذشتند و پسران را به جاى خود گذاشتند تا زمان بعثت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رسيد و خدا آن حضرت را براى وفاء به عهد و تكميل نبوت خود كه با پيامبران پيمان بسته بود و اوصافش را براى آنان شرح داده بود و از دودمانى شايسته بود اعزام فرمود.
در آن روز ملتهاى روى زمين با هم مخالف و داراى هوسهاى متفاوت و عقائد متعدد بودند: دستهاى خدا را با مخلوق خود شبيه مىدانستند و دستهاى ديگر عقيده به خدا تند و دستهى سوم ديگرى را عبادت مىكردند. در چنين شرائطى خدا مردم را به واسطهى محمد (صلّى اللّه عليه و آله) از گمراهى نجات داد و بوسيله شخصيت آن حضرت ملت را از نادانى رهائى بخشيد. سپس خداى عزيز پيامبرش محمد (صلّى اللّه عليه و آله) را براى ديدار ثواب خويش برگزيد و مقام مخصوصش را براى آن حضرت در نظر گرفت و ميلش را از دنيا گردانيد و به آخرت علاقمندش ساخت سپس با كمال احترام جانش را گرفت و همانند پيامبران جانشينى براى خود در نظر گرفت كه مردم را هدايت كند. زيرا پيامبران را بدون رهبر و راهنماى كامل رها نمىكردهاند: قرآن خدا در ميان شماست حلال و حرامش آشكار است، واجب و مستحب، ناسخ و منسوخ، اضطرارى و ممنوع، خاص، عام، پند و اندرز، ضرب المثل، مطلق، مقيد، محكم، متشابه، همه و همه توضيح داده شده است.
مطالب مجمل را توضيح داده و مشكلات را شرح نموده است در عين حال قسمتى از مطالب اسلام كه دانستن آن لازم است، عمل به آن را واجب دانسته و
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 25
نسبت به بعضى از مسائل نادانى را (مثل ندانستن معناى كلمات اوائل سورههاى قرآن) اجازه داده است و قسمتى ديگر از مطالب در قرآن واجب است ولى از نظر روايت، ترك آن اجازه داده شده است (مثل زندان ابد براى زناى زن محصنه كه بعد تبديل به سنگسار شد) .
قسمتى ديگر از دستورها در روايات واجب است اما در قرآن اجازه داده شده كه ترك شود. (نماز به طرف بيت المقدس كه در روايت واجب است ولى در قرآن به طرف كعبه امر شده است) .
قسمتى ديگر از دستورهاى اسلام زمانى واجب بوده و موقع ديگر وجوب برداشته شده است (مثل نماز جمعه كه در صدر اسلام واجب بود و بعد جايز و يا واجب مخير شد) دستهاى ديگر به گناهها مربوط است كه براى گناهان كبيره وعده عذاب داده و براى گناهان صغيره وعده بخشش. و دستهاى از مطالب مربوط به وظائف الهى است، و افراد ميان كم و زياد آزاد هستند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 26
خدا زيارت خانه محترم خود را كه آن را قبله مردم قرار داد براى شما واجب گردانيد، مردم با عشق فراوان براى عبادت بيت الحرام هجوم مىبرند خدا حج را علامت تواضع مردم و عظمت خدا و اعتراف ملت باين قرار داد. شنوندگانى كه دعوت خدا را بپذيرند و دستور خدا را اجرا كنند خلق كرد. اينان در جايگاه انبياء قرار مىگيرند و همانند فرشتگانى كه اطراف عرش پروردگار در گردش هستند دور كعبه طواف ميكنند تا سود زيادى در تجارتخانه عبادت خدا به چنگ آورند و به سوى پايگاه بخشش خدا بشتابند. خداى عزيز مسجد الحرام را پرچم اسلام و پناهگاه پناهندگان قرار داد و احترام آن را واجب و زيارتش را فرض قرار داد و دستور داد كه بسوى آن كوچ كنيد. «براى تمام مردم كه قدرت دارند به مكه دست يابند حج خانه خدا واجب است. كسى كه خدا را نافرمانى كند، خدا از تمام جهانيان بى نياز است.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 28
خداى را به پاس نعمتهاى فراوانى كه به من ارزانى داشت سپاس مىگويم و تسليم قدرت او هستم و براى پرهيز از گناه باو پناه مىبرم. در حالى كه به بىنيازيش نيازمندم از او كمك مىخواهم، زيرا خدا كسى را كه راهنمائى كرد گمراه نمىگرداند و كسى كه با او مخالفت كرد راه گريز ندارد. كسى كه خدا بىنيازش ساخت فقير نمىگردد، چون خدا بهترين وزنهها و بالاترين پشتوانههاست. گواهى مىدهم كه خدائى غير از خداى يكتا وجود ندارد و شريكى براى او نيست.
اخلاص در گواهىام آزمايش شده و حقيقت آن اعتقاد من است. تا زمانى كه زندهام به آن پناه مىبرم و آن را پشتوانهاى مشكلاتى كه در پيش دارم قرار مىدهم زيرا كلمهى «لا اله الّا اللّه» حقيقت ايمان، آغاز نيكى، خشنودى خدا و حمله و فرار دادن شيطان است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 29
گواهى مىدهم كه محمد صلّى اللّه عليه و آله بندهى خدا و پيامبر اوست.
خدا آن حضرت را همراه دين واضح و قابل هضم همه، معجزه، كتاب منظم، نور درخشان آفتاب خيره كننده و امر آشكار، جهت بر طرف كردن اشكالهاى مردم اعزام فرمود تا با دليل و برهان و اعلام خطر از طريق بيان مطالب الهى و ترساندن مردم از عقوبت و كيفرها به راه صحيح هدايت گردند. در عصر بعثت محمد صلّى اللّه عليه و آله مردم گرفتار آشوبهائى بودند كه ارتباط دين قطع، استوانهى يقين متزلزل و ريشهى آن مختلف گرديده بود، عقائد مردم متفاوت راه فرار از اختلاف مشكل و سرچشمهى اختلاف هم مخفى ود. راهنمائى مردم بى اثر بود، نادانى همه جا را فراگرفته بود، از خدا اطاعت نمىشد، شيطان يارى مىگرديد، ايمان ورشكسته بود، اركانش متزلزل، علامتهايش فراموش شده، راههاى آن كهنه و جادههاى آن ويران گرديده بود. از شيطان اطاعت مىكردند، راههاى او را مىپيمودند و از مسيرى كه او آب مىنوشيد گام بر مىداشتند. به وسيلهى اين مردم آثار شيطان رشد پيدا كرد پرچم او برافراشته شد. اگر شيطان را حيوانى همانند شتر و گاو فرض كنيم، ملت را زير دست و پاى خود له كرده و روى پاى خود ايستاده بود. ملت در چنين شرائطى حيران و سرگردان، نادان و آشوب زده بودند.
در بهترين سرزمينها با بدترين همسايهها سر و كار داشتند (چشمهايشان بخواب نمىرفت) خوابشان بيدارى بود و سرمه چشم آنان گريه. در سرزمينى قرار گرفته بودند كه دانشمندشان حق سخن نداشت و نادان مورد احترام بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 30
آنان (اهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله) مركز اسرار خدا، پناهگاه دستور و خزينهى علم پروردگار هستند. آنان سرچشمه دستور خدا، نگهبان كتابهاى الهى و پشتوانه دين خدا هستند. به وجود خاندان رسالت انحرافهاى دين برطرف مىگردد و تزلزل آن فرو مىنشيند.
اساس دين اسلام
جنايت كشت كردند و با غرور آن را آبيارى نمودند و نتيجهى آن را كه هلاكت بود چيدند از ميان مسلمانان هيچكس در رديف آل محمد (صلّى اللّه عليه و آله) نيست و آنانكه نعمت وجود اين خانواده آنان را احاطه كرده در رديف آل محمد (صلّى اللّه عليه و آله) نخواهند بود. اين خانواده اساس دين و تكيهگاه يقيناند، پيشگامان به آنان باز مىگردند و عقب ماندگان بايشان مىرسند. اين خانواده از امتيازات حكومت برخوردارند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 31
و سفارشهاى جانشينى براى آن حضرت (رسول صلّى اللّه عليه و آله) و دريافت علوم و مال مخصوص ايشان ميباشد. اينك (پس از رسيدن على (عليه السلام) به خلافت) حق به حقدار و حكومت به شايستهاش رسيده است.
روش امام عليه السلام در خلافت ابى بكر
بخدا سوگند پسر ابى قحافه (ابو بكر) پيراهن خلافت را به زور به
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 32
تن كرد، در صورتى كه او مىدانست كه موضع من نسبت به خلافت همانند قطب سنگ آسياب است (سنگ بدون قطب قابل حركت نيست). از آبشار علم من، معلومات فرو مىريزد، بكوه علمم پرندهاى دسترسى ندارد، در عين حال ميان خود و خلافت پردهاى انداختم و از زير بار آن شانه خالى كردم و به اين فكر فرو رفتم كه آيا با دست كوتاه به جنگم و يا در هواى تاريك صبر كنم. وضعى است كه ميانسالان را پير مىگرداند و كوچكان را سالخورده مىسازد و مؤمن را آن قدر رنج مىدهد تا بميرد. پس از فكر به اين نتيجه رسيدم كه صبر با اين وضع با عقل نزديكتر است، لذا مانند آنانكه چشمهايشان مو مىزند و نمىتوانند خوب به بينند و همانند آنانكه بغض كردهاند و نمىتوانند حرف بزنند، اوضاع را نگريستم و در شرائطى كه مىديدم ميراث من به غارت مىرود سخنى نگفتم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 33
سرانجام خليفه اول (ابو بكر) راه خود را پيمود (از دنيا رفت) و زمينه خلافت را براى فرزند خطاب (عمر) فراهم ساخت سپس على عليه السلام به ياد شعر اعشى افتاد كه مىگويد:
شتّان ما يؤمى على كورها
و يوم حيّان اخى جابر
چقدر فرق است ميان روزگار من با اين همه مشكلات و روزگار «حيّان» برادر جابر كه در آسايش است. خيلى تعجب است در زمانى كه (ابو بكر) زنده بود مىگفت علاقه به رياست ندارم و ناگهان رياست را براى گرى در نظر گرفت. خيلى محكم پستان رياست را گرفتند و در محيطى سخت آن را كشاندند. محيط عمر خشن بود، نزديك شدن با وى سخت، لغزش فراوان و عذر خواهى زياد بود. همكارى با او مثل كسى بود كه بر شتر چموش سوار باشد، اگر مهارش كشيده مىشد دماغش مجروح و پاره مىشد و اگر رها مىگرديد سقوط مىكرد و هلاك مىشد سوگند ياد مىكنم كه مردم به اشتباه گرفتار شدند، انتقاد مىكردند و تغيير رأى مىدادند. من در چنين شرائطى در مدتى طولانى (حدود ده سال) با تمام مشكلات ساختم و صبر كردم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 34
سرانجام خليفه دوم (عمر) هم راه خود را پيمود (و از دنيا رفت).
عمر قبل از اين كه از دنيا برود خلافت را به شورائى مركب از شش نفر كه فكر مىكرد من هم يكى از آنها هستم واگذار كرد. بخدا پناه مىبرم از اين شوراى شش نفره چه ترديدى در همرديف بودن من با اولى بود كه حالا با اينها (سعد بن ابى وقاص، عبد الرحمن بن عوف، طلحه، زبير، عثمان) همرديف گردم اما وقتى ديدم آنها مقامم را فرود آوردهاند من هم خود را كوچك كردم و آن گاه كه براى من احترام قائل شدند و پرواز كردند من هم پرواز كردم (در هر صورت حق خود را طلب كردم). سرانجام يكى از شش نفر (سعد بن ابى وقاص) به دستور كينهاش رفتار كرد (و به على عليه السّلام) رأى نداد و ديگرى (عبد الرحمن بن عوف، شوهر خواهر مادرى عثمان) به عثمان رأى داد تكليف دو نفر ديگر (طلحه و زبير) هم معلوم است. نوبت به خليفه سوم رسيد، شكمش چاق شد و به فكر توالت رفتن و خوردن بود. دودمانش با او همداستان شدند و مانند رى كه تازه به علف بهارى مىرسد بيت المال را مىخوردند كه سرانجام نقشههاى او در هم ريخت و به جزاى اعمال خود رسيد و شكمش او را سرنگون كرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 36
رعايت مرا نكردند و به من هجوم آوردند، آن قدر از اين طرف و آن طرف به من فشار آوردند كه نزديك بود انگشتان پاهايم له شود و پهلوهايم بشكافد. مثل گوسفندانى كه بر لب آب به يكديگر فشار مىدهند كه آب بنوشند دور مرا گرفتند. در چنين شرائطى وقتى رياست را قبول كردم يك دسته پيمان شكستند (ناكثين- جنگ جمل) و دستهاى ديگر راه كج را پيش گرفتند (قاسطين- صفين) و دسته سوم از دين خارج شدند (مارقين- خوارج). گويا اينان فرمايش خدا را نشنيدهاند كه مىگويد: «دنياى ديگر مخصوص كسانى است كه در روى زمين نه تكبر كنند، نه اخلال و پيروزى از پرهيزكاران است.» چرا. اينها اين آيه را شنيده بودند و حفظ كرده بودند، اما دنيا در چشمانشان جلوه كرده بود و طلا عقل آنان را برده بود. سوگند به آن خدائى كه دانه را مىشكافد و جانداران را مىآفريند اگر وضع حاضر نبود و اگر آماده شدن ياور و فشار جمعيت كه تكليف را تعيين ميكند نبود و اگر خدا از دانشمندان پيمان نگرفته بود كه در برابر عوارض شكمبارگى ستمگران و گرسنگى بيچارگان نبايد آرام بگيرند من افسار مركب خلافت را روى شانهاش مىانداختم و كنار مىرفتم و با همان ظرفى كه درخت خلافت را اول آب دادم (خانه نشستم) اكنون هم آب مىدادم و بخوبى درك مىكرديد كه اين دنياى شما در نظر من بى ارزشتر از آبى است كه به هنگام عطسه از بينى بز ماده بيرون مىآيد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 37
مىگويند موقعى كه امام عليه السلام مطلب را باينجا رسانيده بود يك نفر كشاورز برخاست و نامهاى بدست حضرت داد. حضرت آن نامه را خوب خواند وقتى تمام شد ابن عباس عرض كرد: مطلب را از آنجا كه قطع كرديد ادامه دهيد.
حضرت فرمود: متأسفم، نالههاى دردناكى بود كه از روى احساسات بيرون ريخت و تسكين يافت. ابن عباس مىگويد آن قدر كه بر اثر قطع اين كلام كه على عليه السلام مىخواست بمقصود برسد و نرسيد حسرت مىخورم به مطلب ديگرى تأسف نمىخورم. مرحوم سيد رضى مطلبى در باره لغتها دارد كه چون براى خوانندگان فارسى زبان نتيجه نداشت، مورد بحث قرار نگرفت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 38
بر اثر وجود ما خاندان رسالت از گمراهى نجات يافتيد و قله بزرگوارى را پيموديد و ظلمتهاى تيرهى خود را شكافتيد. كر باد گوشى كه اعلام خطر او را بيدار نگردانيده است و چگونه ممكن است كسى كه گوشش را صداهاى گوش خراش، كر كرده، صداى ضعيف را درك كند. آرام باد دلى كه اضطراب (از خدا) در آن آشيانه كرده است. من هميشه در انتظار دنباله خيانتهاى شما هستم، علامت خود خواهان را از پيشانى شما مىخوانم. لباس دين پوشيدنتان سبب شده كه من در باره شما اقدامى نكنم. نيت پاك من خوب شما را درك كرده است. من در مسير ناهموار براى برپا داشتن مقررات حق براى شما بپا خاستم، در صورتى كه شما به هم برخورد مىكرديد و راهنمائى نداشتيد، چاه حفر مىكرديد و به آب نمىرسيديد. با سخنانى كه امروز بيان داشتم آدم بى زبان را به سخنرانى وا داشتم. هر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 39
فردى از من كناره گرفت فكرش به جائى نرسيد. از روزى كه حق را درك كردهام در آن ترديدى پيدا نكردهام. موسى (كه سحر و جادوها را ديد و ترسيد) ترسش براى خودش نبود بلكه براى اين بود كه نادانان و دولتهاى گمراه بر مردم پيروز گردند. امروز كنار راه حق و باطل توقفى كرديم. كسى كه بآب داشتن مطمئن باشد هيچگاه تشنه نمىشود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 40
آن گاه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دار فانى را وداع نمود، عباس و ابو سفيان پيش امام عليه السلام آمدند و در خواست كردند كه با آن حضرت براى زمامدارى بيعت كنند. حضرت در چنين موقعى فرمود: مردم شما امواج آشوب را از طريق كشتىهاى نجات بشكافيد از راه ايجاد اختلاف منحرف گرديد، تاجهاى افتخار را كنار بگذاريد كسى كه بوسيلهى بال پرواز و يا سكوت كند و گوشهاى بنشيند پيروز مىشود. آب خلافت گل آلود است. لقمهاى است كه گلوگير خورنده مىشود. كسى كه ثمره درخت را در موقع خود نچيند مثل كسى است كه در زمين ديگرى زراعت كرده است. اگر به نفع خلافت خود حرفى بزنم مىگويند حرص رياست دارد و اگر ساكت بنشينم مىگويند از مرگ ترسيده است. با كمال تأسف داستانهاى كوچك و بزرگ از من ديدهاند و مرا شناختهاند. بخدا سوگند، پسر ابو طالب به مرگ علاقهاش بيشتر از طفل شيرخوار به پستان مادر است. من با مطالبى گريبانگيرم كه اگر آنها را آشكار گردانم همانند طنابى كه در چاه عميق بلرزه مىافتد شما هم وحشت زده مىشويد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 41
هنگامى كه طلحه و زبير پرچم مخالفت برافراشتند به على عليه السلام سفارش كردند آنان را تعقيب نكند و بفكر جنگ با آنها نيفتد.
حضرت فرمود: بخدا سوگند من مثل كفتار نيستم كه صياد براى او دام بيفكند و او بخوابد تا بدام افتد. من با كسانى كه به كمكم آمدهاند با مخالفين پيكار مىكنم، با شنوندهاى كه از من اطاعت كند با دشمنان حق و گناهكاران نبرد مىكنم تا مرگم برسد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 42
بخدا سوگند از تاريخى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ديده از جهان فرو بسته تا امروز مرا از حقم كنار زدهاند و از كارم جلوگيرى كردهاند (و از اين پس ساكت نخواهم نشست.)
شيطان را نمونهى كار خود قرار دادهاند، شيطان هم آنان را دام خود گردانيده است. نتيجه اين شد كه شيطان در سينههاى آنان تخم گذاشته، تخمها جوجه شده، در دامن آنان راه رفته و گام برداشته و در نتيجه شيطان با چشمانشان نگاه كرده و با زبانشان سخن گفته است. شيطان با اين گونه افراد بر لغزشها تسلط يافته و خطاها در نظرشان جلوه داده شده است. كارهاى اينان مانند كسى است كه شيطان در قدرت آنان سهيم است و با زبان شيطان حرف پوچ زده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 43
زبير فكر ميكند كه با دست بيعت كرده نه با قلب، اگر چنين باشد به بيعت كردن اقرار كرده و ادعاى ترديد نموده است بنا بر اين بايد دليلى بر انصراف بياورد كه قابل قبول باشد و الا در رديف كسانى كه بيعت را شكستهاند قرار مىگيرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 44
جولان مىدهند، تهديد ميكنند و در عين حال هم ضعيف هستند و هم ترسو. اما برنامهى ما اين نيست كه تهديد كنيم تا موقعى كه حمله كنيم و ويرانى بار نمىآوريم تا اين كه باران بباريم.
آگاه باشيد كه شيطان حزب خود را بسيج كرده، سواره نظام و پياده نظام خويش را احضار كرده، بطور حتم بينائى من همراه من است نه خودم به ترديد افتادهام و نه كسى مرا گمراه كرده است. بخدا سوگند من كاردان جنگم، حوض جنگ را براى آنان بطورى مملو از آب ميكنم كه نتوانند از آن عبور كنند و يا به آن باز گردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 45
از مطالبى كه آن حضرت به فرزندش محمد حنفيه به هنگام تحويل پرچم در جنگ بوى سفارش كرد اين بود: اگر كوهها تغيير كنند تو تغيير مكن دندانهايت را روى هم بفشار سرباز باش (سرت را به خدا عاريه بده) پايت را در زمين استوار كن چشمت آخر دشمن را هدف قرار دهد (به هنگام حمله) چشمت را ببند يقين داشته باش كه پيروزى از طرف خداى عزيز است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 46
آن گاه كه امام على عليه السلام در جنگ جمل پيروز شد و يكى از اصحاب آن حضرت فرمود: دوست مىداشتم كه فلان برادرم پيروزيهاى ما را بر دشمنت مىديد.
امام عليه السلام فرمود: آيا فكر برادرت با ماست؟ آن شخص گفت: آرى. حضرت فرمود: آرى نه تنها او در پيروزى ما شريك است بلكه در پيروزى ما ملتى كه در پشت پدران و شكم مادران هستند و بزودى روزگار آنان را بيرون مىفرستد و بوسيلهى آنان ايمان تقويت مىشود سهيم خواهند بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 47
امام على عليه السلام در باره بد گوئى از مردم بصره فرموده است: شما لشكر زن (عايشه) هستيد تابع شتر عايشه مىباشيد فرياد كرد قبول كرديد. كشته شد، فرار نموديد. اخلاق شما پست، پيمانتان ناپايدار، دينتان نفاق و آب سرزمينتان شور است. كسى كه در ميان شما زندگى كند به گناه آلوده است و كسى كه از ميان شما بيرون رود به رحمت خداى خود مىرسد. مىبينم كه مسجد شما مثل سينهى كشتى وسط آب قرار دارد، خدا عذاب را از بالا و پائين بر سر شما مىبارد و هر كس در بصره است غرق شده است... در نقل ديگر آمده است كه حضرت فرمود: سرزمين شما از نظر خاك متعفنترين
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 48
سرزمينهاست، به آب نزديكتر و از آسمان دورتر. 10، 9 (نه دهم) شهر در بصره متمركز است. هر كس در اين شهر بماند به گناه آلوده است و آن كس كه بيرون برود از گناه كنار خواهد بود. مىبينم شهرتان را كه غرق در آب است و فقط منارههاى آن در ميان آب مانند سينهى پرندهاى در موج دريا به چشم مىخورد.
فرمايش امام عليه السلام در باره بصره مشابه مطلب قبل به اين بيان است: زمين شما به آب نزديك است، از آسمان دور است، عقل شما ضعيف و فكر شما سفيهانه است و در نتيجه مورد حمله تيراندازان و لقمهى شكمپرستان و طعمهى شكارچيان قرار گرفتهايد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 49
امام عليه السلام در بارهى زمينهائى كه عثمان سهم ملت بود و به اقوام خود واگذار كرده بود فرمود: بخدا سوگند اگر قبالهى زنان باشد و يا در راه خريد كنيز صرف شده باشد باز مىگردانم زيرا بدون ترديد در اجراى عدالت آسايش است و كسى كه طاقت عدل را نداشته باشد بطور حتم طاقت ظلم را هم ندارد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 51
ترجمه: من به آن چه مىگويم متعهد هستم و خود ضامن آن مىباشم: كسى كه از زبان حوادث و مصيبتها خوب پند بگيرد پرهيزكارى او را از فرو رفتن در كارهاى مبهم باز مىدارد. توجه داشته باشيد كه بلا به همان صورت كه به هنگام بعثت رسول خدا وجود داشت، بازگشته است. بخدايى كه محمد صلّى اللّه عليه و آله را براى ترويج «حق» فرستاد به بلايى سخت گرفتار خواهيد شد و غربال خواهيد گرديد و همانند ديگ آن قدر جوشان خواهيد شد تا بالا و پائين و جابجا شويد. پيشكسوتانى كه كوتاهى كرده و عقب رانده شدهاند سبقت مىگيرند و آنانكه جلودار بودند عقب نشينى ميكنند. به خدا سوگند كلمهاى را پنهان نميكنم، جملهاى دروغ نمىگويم. بطور حتم وضع امروز و اين موضع را برايم تشريح كردهاند. توجه داشته باشيد گناهان مانند اسبهاى چموشى هستند كه گناهكاران بر آنها سوار شده و لجام آنها را رها كرده كه سرانجام آنها را به آتش مىافكنند. آگاه باشيد كه پرهيزكارى همانند شترهاى رام و راهوارى است كه پرهيز- كاران بر آن سوار گرديده و مهار آن را در دست دارند و آنان را به بهشت مىكشانند. حق و باطل وجود دارد و هر گروهى طرفدارى دارد. اگر باطل زياد است قبلا هم چنين بوده و اگر حق محدود است اميد و آرزو هست كه افزايش يابد. كم اتفاق افتاده موضوعى عقبگرد كند و بعد تغيير جهت بدهد. كسى كه بهشت و جهنم را در پيش دارد كارش زياد است (و اينها سه دستهاند:) دستهاى به سرعت كار ميكنند و نجات مىيابند و علاقمندان بيحالى كه اميد پيروزى دارند و اشتباهكارانيكه در آتش جهنم سقوط ميكنند. چپ و راست گمراهى است و راه وسط، طريق اصلى در راه اصلى قرآن و روايات خاندان رسالت و علامتهاى آنان موجود است و سر انجام، آنان مىباشند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 52
هر كس ادعا داشت نابود مىشود و هر كس دروغ گفت خسارت ديد. كسى كه در برابر حق ابراز وجود كند در برابر نادانان سقوط ميكند. براى نادانى فرد كافى است كه ارزش خود را نداند. اساسى كه بر پرهيزكارى باشد متلاشى نمىگردد و كشاورزى در ميان چنين ملتى تشنه نخواهد ماند. در خانههاى خودتان (به هنگام آشوب) پنهان شويد و خودتان را اصلاح كنيد، توبه نمائيد ستايش مخصوص خداست كسى كه زيان ديد خودش را سرزنش كند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 53
امام على عليه السلام در صفت كسى كه قبول رياست مىكند و شايستگى ندارد اين چنين مىفرمايد: بدترين مردم در نظر خدا دو دستهاند: 1- فردى كه خدا او را بخودش واگذار كرده (و به او كمك فكرى نمىكند) چنين فردى از راه راست منحرف مىگردد به بدعت و مطالب انحرافى علاقمند و آلوده مىشود. چنين فردى وسيله آشوبگرى كسانى است كه بدام او بيفتند. از
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 54
مسير هدايت گذشتگان گمراه گرديده موجب انحراف كسانى است كه در زمان زندگى و مرگ او از وى پيروى كنند. اشتباهات ديگران را بدوش مىگيرد و گرو گناهان خويش است. 2- فردى كه در نادانى فرو رفته و در جايگاه نادانان ملت قرار گرفته و در گمراهى مردم كوشاست. امتيازات پيمان صلح را درك نمىكند، مشابه چنين فردى را مردم دانشمند مىدانند كه دانشمند نيست. صبح كه مىشود دنبال اضافه كردن چيزى (دنيا) است كه كمتر آن بيشتر از زياد آن است. آن قدر زياده روى مىكند تا از آب متعفن خود را سيراب گرداند و از مطالب بيهوده ذخيره سازد. در ميان مردم به قضاوت و حل مشكلات كه ضامن آن گرديده مىنشيند اگر مطلب مبهمى پيش آمد رأى ضعيف و نظر بىارزشى مىدهد و از روى قطع هم نظر خود را صادر مىكند. چنين فردى در مسائل مبهم مثل تنيدن عنكبوت است نمىداند عملش صحيح است يا غلط اگر كارش صحيح باشد مىترسد خطا كرده باشد و اگر اشتباه كرده باشد اميدوار است كارش صحيح باشد. نادان است و در نادانىها اشتباهكار. خودش شبكور است و بر شتر شبكور هم سوار مىشود. چون نادان است در مطلب قاطعيت ندارد. همانند باد كه برگها را پراكنده مىسازد بدون فائده، او هم روايات را پخش مىسازد (ضعيف و صحيح را مخلوط عرضه مىكند.) بخدا سوگند ظرفيت پخش آنچه را كه به دستش مىرسد ندارد و از اهليت براى آنچه در اختيارش گذاشته مىشود برخوردار نيست. اگر چيزى را نمىداند گمان نمىكند كه ديگرى بداند، فكر نمىكند نظر ديگرى غير از آنچه مىداند وجود داشته باشد. اگر مطلبى را نداند پنهان مىسازد كه ضعف او آشكار نگردد. خونهاى ريخته شده از ظلم قضاوتش به فرياد آمده و
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 55
ميراث مردگان (كه به ناحق تقسيم شده) از ملتى كه در ميان نادانان قرار گرفتهاند به ناله افتادهاند. اينان گمراه جان مىدهند. قرآنى كه خوب تلاوت شود در نظرشان بى ارزشترين چيز است و چيزى در نظرشان با ارزشتر از قرآن آن موقعى كه تحريفش كنند نيست. در نظرشان بدتر از معروف چيزى نيست و خوبتر از منكر براى آنها يافت نمىشود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 56
امام عليه السلام در بدگوئى از اختلاف علماء در فتوى چنين مىگويد: يك موضوع به يكى از آنان داده مىشود كه حكم آن را صادر كند و او نظر خود را مىدهد عين همين موضوع به يكى ديگر از اهل علم داده مىشود و دومى حكمى صادر مىكند كه بر خلاف حكم اولى است. سپس هر دو براى حل اختلاف پيش امامى كه آنان را به قضاوت گمارده است مىروند و امام نظر هر دو را تأييد مىكند. خداى آنان يكى، پيامبرشان يكى و قرآن آنان هم يكى است اما در حكم اختلاف دارند. آيا خدا دستور داده اختلاف پيدا كنند و آنان به فرمان خدا گوش دادهاند و يا اين كه به آنان دستور داده كه اختلاف نداشته باشند و آنان با خدا مخالفت كردهاند و يا اين كه خدا دينى ناقص فرستاده و براى تكميل آن از اينان كمك خواسته است و يا اين كه اينها در قانونگذارى شريك خدا هستند و بايد دستور صادر كنند و خدا قبول كند و يا اين كه خدا دين كاملى فرو فرستاده ولى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در بيان و اداى وظيفه كوتاهى كرده است در صورتى كه در قرآن فرموده است:
| فهرست | بعد |