از خطبه‏هائى است كه امام(ع)درباره‏«توحيد»ايراد فرموده است.[1]

در اين خطبه آنقدر اصول علمى گرد آمده كه در هيچ خطبه ديگرى وجود ندارد.آن كس كه كيفيتى برايش قائل گردد او را يكتا ندانسته،و كسى كه برايش مانندى‏قرار دهد به حقيقتش پى نبرده،و هر كس وى را شبيه چيزى بداند به مقصد نرسيده است،آن‏كس كه به او اشاره كند و يا در وهم و انديشه آورد،وى را از«جهات و ابعاد»منزه ندانسته‏است.ان چه كنه ذاتش شناخته شده مصنوع است،و آن چه بقايش به ديگرى باشد داراى‏علت و آفريننده‏اى است. انجام دهنده‏اى است كه نيازمند وسيله نيست،و اندازه‏گيرنده‏اى‏است كه محتاج جولان فكر نمى‏باشد،.غنى و بى نياز است اما نه اينكه آن را تحصيل كرده‏باشد نه‏«زمان با او همنشين است و نه ابزار و وسايل با او قرين بودش بر زمان پيشى گرفته و وجودش بر عدم سبقت جسته،و ازليتش بر آغاز مقدم بوده است‏آفرينش حواس به وسيله او دليل آن است كه خود را از داشتن حواسى پيراسته است،و از آفرينش‏اشياء متضاد(پى ميبريم)كه ضدى براى او تصور نشود،و از قرار دادن تقارن بين اشياء روشن‏مى‏شود كه خود قرين و همتائى ندارد.روشنى را با تاريكى،و آشكار را با نهان،خشكى را باترى،و گرمى را با سردى ضد يكديگر قرار داد.عناصر متضاد را با هم تركيب نمود،و بين‏موجودات متباين تقارن برقرار ساخته است،آنها كه از هم فاصله داشته‏اند بهم نزديك‏گردانيده و بين آنها كه بهم نزديكند جدائى انداخته است.حد و اندازه‏اى برايش متصور نيست‏و بحساب و شمارش در نميآيد،زيرا ابزار دليل بر حدوديت‏خويشند و وسائل و آلات به مانندخود اشاره مى‏كنند.همينكه مى‏گوئيم موجودات‏«از فلان وقت‏»پيدا شده‏اند آنها را از قديم‏بودن منع كرده‏ايم و اينكه مى‏گوئيم‏«قطعا»بوجود آمده‏اند آنها را از ازلى بودن ممنوع‏ساخته‏ايم.و هنگامى كه گفته مى‏شود،اگر چنين بود كامل ميشد»دليل آن است كه موجوداست‏به تمام معنى كامل نيستند.

با آفرينش موجودات آفريننده آنها در برابر عقول تجلى كرد و از همين نظر است كه ازديده شدن با چشمهاى ظاهر مبرا و پيراسته است و قوانين‏«حركت‏»و«سكون‏»بر اوجريان ندارد، (زيرا)چگونه مى‏تواند چنين باشد در صورتى او خود«حركت‏»و«سكون‏»راايجاد كرده است؟و چگونه ممكن است آنچه را آشكار ساخته در خودش اثر بگذارد؟ومگر ميشود كه خود تحت تاثير آفريده خويش قرار گيرد؟اگر چنين شود ذاتش تغيير مى‏پذيردو كنه وجود تجزيه مى‏گردد و ازلى بودنش ممتنع ميشود،و هنگامى كه آغازى برايش معين‏شد انتهائى نيز خواهد داشت.و لازمه اين آغاز و انجام نقصان و عدم تكامل خواهد بود.

كه نقصان داشتن دليل مسلم مخلوق بودن است و خود دليل وجود خالقى ديگر،و نه اينكه‏خود آفريدگار باشد و سرانجام از اين دايره كه هيچ چيز در او مؤثر نيست و زوال و تغيير و افول‏در او راه ندارد،خارج ميگردد(و همچون ساير موجودات تحت تاثير اشياء قرار خواهد گرفت)، كسى را نزاده كه خود نيز مولود باشد و از كسى زاده نشده تا محدود به حدودى گردد،برتر از آن‏است كه فرزندانى پذيرد و پاكتر از آن است كه گمان آميزش با زنان درباره او رود.دست انديشه‏هاى بلند به دامن‏كبريائيش نرسد تا در حد و نهايتى محدودش كند،و تيز هوشى هوشمندان نتواند نقش او را درخيال تصوير نمايد،حواس از دركش عاجزند و گذشت زمان و دستها از دسترسى و لمسش قاصرند.تغيير وگوناگونى در او راه ندارد،و گذشت زمان برايش هيچگونه تبديل و دگرگونى به وجودنياورد،آمد و شد شبها و روزها وى را كهنه و سالخورده نسازند و روشنائى و تاريكى تغييرش‏ندهند او به هيچيك از اجزاء و جوارح و اعضا،و نه به عرضى از اعراض و نه به تغاير و ابعاض‏به هيچكدام توصيف نگردد،برايش حد و نهايتى گفته نشود و انقطاع و انتهائى ندارد.

اشياء به او احاطه ندراند تا وى را بالا برند و يا پائين آورند،و نه چيزى او را حمل مى‏كندكه او را به جانبى متمايل يا ثابت نگهدارد،نه در درون اشياء است و نه در بيرون آنها(بلكه‏به همه چيز احاطه دارد).خبر مى‏دهد اما نه با كام و زبان،مى‏شنود ولى نه واسطه دستگاه‏شنوائى كه از مجرا،استخوانها و پرده‏ها تشكيل شده،سخن مى‏گويد،نه اينكه تلفظ كند، همه چيز را حفظ مى‏كند ولى نه با قوه حافظه،اراده مى‏كند اما نه اينكه داراى ضميرى باشد دوست‏مى‏دارد و خشنود مى‏شود اما نه از روى رقت قلب،دشمن مى‏دارد و به خشم مى‏آيد اما نه ازروى ناراحتى و رنج و مشقت.به هر چه اراده كند مى‏فرمايد:«باش‏»(كن)پس بلا درنگ‏موجود مى‏شود(فيكون)اما گفتن كلمه‏«باش‏»نه صوتى است كه در گوشها نشيند و نه‏فريادى است كه شنيده شود،بلكه سخن خدا همان كارى است كه ايجاد مى‏كند و پيش ازاو چيزى وجود نداشته و اگر بود خداى دومى مى‏بود!

شايسته نيست گفته شود:پس از نبودن پيدايش يافته،چه اينكه در اين صورت صفات نو پيداشدگان بر او جريان مى‏يابد و بين او و حوادث تفاوتى نباشد و هيچگونه برترى بين او ومخلوقات نخواهد بود،و در نتيجه:صانع و مصنوع و آنكه از عدم به وجود آمده با آنكه‏موجود است را از نيستى به هستى آورده يكسان گردند.مخلوقات را بدون الگو و نمونه‏اى‏كه از غيرش گرفته باشد آفريد و در خلقت آنها از احدى استعانت نجست.زمين را ايجادفرمود و آن را نگهداشت‏بدون اينكه وى را مشغول سازد،و آن را در عين حركت و بى‏قرارى‏است قرار بخشيده و آن را بدون هيچ ستون و پايه‏اى بر پا داشت و بى هيچ ستون و اركانى بر افراشت و آن را از كژى و فرو ريختن نگاهداشت،و از سقوطو درهم شكافتن جلوگيرى كرد،ميخهايش را محكم،كوهايش پا بر جا،چشمه‏هايش راجارى،و دره‏هايش را ايجاد نمود،آنچه بنا كرده به سستى نگرائيده،و هر چه را توانائى‏داده ناتوان نگشته است.او با عظمت و سيطره خويش بر زمين مسلط،و با علم و آگاهى خوداز باطن و درون آن باخبر،و به وسيله عزت و جلالش بر هر چيز آن برترى دارد،هيچ چيزآن از قلمرو قدرتش خارج نشود،و هرگز از فرمانش سر نپيچد،و هيچ شتابگرى از چنگ‏قدرتش نگريزد و به هيچ ثروتمندى نياز ندارد.

تمام كائنات در برابرش خاشع و فرمانبردارند،و در قبال عظمتش ذليل و خوارند، هيچ‏جنبنده‏اى قدرت فرار از محيط اقتدارش را ندارد،تا به جانب ديگرى روى آورد كه ازسود و زيان او در امان ماند،مانندى ندارد تا با او همتائى كند.و شبيهى برايش تصور نشودتا با او مساوى باشد همو است كه اشياء را پس از هستى نابود خواهد ساخت(و بساط جهان‏را درهم مى‏پيچد)آنچنان كه وجودش همچون عدمش گردد.فناء جهان پس از وجود، شگفت‏آورتر از ايجاد آن از عدم نيست،چگونه غير از اين باشد در صورتى كه اگر همه موجودات زنده جهان اعم از پرندگان،چهارپايان،و آن گروه از آنها كه شبانگاه به‏جايگاهشان بر مى‏گردند و همانها كه(در بيابان)مشغول چرا هستند،و تمامى انواع‏گوناگون آنها،هم آنها كه كم هوشند،و هم آنها كه زير كند،(اگر همه آنها)گرد آيند، هر گز بر ايجاد پشه‏اى از عدم توانائى ندارند،و هيچگاه طريق ايجاد آن را نتوانند شناخت، عقول آنها در راه يافتن اسرار آفرينش متحير ماند و نيروهاى آنها ناتوان و خسته شود و پايان‏گيرد،و سر انجام پس از تلاش،شكست‏خورده و ناتوان باز گردند،و اعتراف نمايند كه دربرابر آفرينش پشه‏اى درمانده شده‏اند،و به عجز از ايجاد آن اقرار نمايند و حتى به ناتوانى‏خويش از نابود ساختن آن اذعان كنند

تنها خداوند پاك است كه بعد از فناى جهان باقى خواهد ماند،و هيچ چيز ديگر با او نخواهدبود همانگونه كه پيش از آفرينش جهان بوده بعد از فناى آن نيز خواهد بود و به هنگامى كه‏جهان فانى شود وقت،مكان،لحظه و زمان مفهومى نخواهند داشت(آرى آن هنگام) [2] اوقات،سر آمدها،ساعات و سالها از بين رفته و معدوم شده‏اند.چيزى جز خداوند يكتاى‏قهار نيست همه امور بسوى او بازگشت مى‏كنند،كائنات همانگونه كه در آغاز آفرينش ازخود قدرتى نداشتند به هنگام فنا و نابودى نيز نيروى امتناع نخواهند داشت،چه اينكه اگرقدرت امتناع داشتند بقاء و دوام آنها ادامه مى‏يافت،آفرينش چيزى برايش رنج‏آورنبوده و در خلقت آنچه آفريده است فرسودگى و خستگى برايش پديد نيامده است.

موجودات را براى استحكام حكومتش نيافريده و براى ترس از كمبود نقصان پديدنياورده،نه براى كمك گرفتن از آنها در برابر همتائى كه ممكن است‏بر او غلبه يابد،و نه‏براى احتراز از دشمن كه به او هجوم آورد،نه بخاطر ازدياد دوران اقتدار خود و نه پيروزى‏يافتن بر شريكى كه با او قرين است،و نه بخاطر رفع تنهائى دست‏به خلقت آنها زده است(نه او موجودات را براى هيچيك از اين مقاصد نيافريد چه او بى‏نياز محض است) پس موجودات را نابود مى‏سازد اما نه بخاطر خستگى از تدبير و اداره آنها،و نه براى‏اينكه آسايشى پيدا كند،و نه به جهت رنج و سنگينى كه براى او داشته‏اند نه،طولانى شدن‏آنها برايش ملال آور نيست تا نابودشان سازد، بلكه خداوند با لطف خود آنها را اداره‏مى‏كند،و با فرمانش نگاهشان مى‏دارد،و با قدرتش آنها را مستقر باز مى‏سازد پس‏همه آنها را بار ديگر بدون اينكه نيازى به آنها داشته باشد باز مى‏گرداند ولى نه براى اينكه ازآنها كمكى بگيرد و نه براى اينكه از بيم تنهائى با آنها انس گيرد و نه از اين جهت كه تجربه‏اى‏بيندوزد و نه به خاطر آنكه از فقر و نياز به توانگرى و فزونى رسد و يا از ذلت و پستى به عزت و قدرت راه يابد.

توضيح‏ها:

[1]«كلينى‏»در كتاب‏«كافى‏»جلد 1 ص 138 قسمتى از اين خطبه را نقل كرده است.

(مصادر نهج البلاغه ج 2 ص 475)

اين خطبه از مهمترين خطبه‏هاى امام(ع)در مورد خداوند و صفات اوبه شمار مى‏رود و اگر دقت‏شود روشنگر صفات واقعى الهى مى‏باشد و جز آنچه‏امام عليه السلام در اينجا گفته است، صفاتى كه ديگران براى خداوند قائل مى‏شوندساخته فكر بشر است.

[2]بلا وقت و لا مكان‏مى‏دانيم زمان و مكان هر دو از پديده‏هاى مادى انتزاع مى‏شود،يعنى تاحركت وجود نداشته باشد زمان مفهومى نخواهد داشت و حركت مخصوص‏اجسام است، همچنين تا دو جسم را نسبت‏بهم و طرز قرار گرفتن نسنجيم،مكان‏انتزاع نمى‏گردد،بنابراين خداوندى كه جسم نيست زمان و مكان در مورد اومفهوم ندارد.